شیر بی یال و دم، فیل هچل هلف و آدمیزاده گان تهی از انسانیت!

شیر بی یال و دم، فیل هچل هلف و آدمیزاده گان تهی از انسانیت!

میترا یوسفی، سوئد، اول نوامبر 2013: …  به طریقی  طعنه آمیز یادآور جان بولتون، که در اوج تلاش مذبوحانه مریم رجوی جهت به خدمت گرفتن سربازان آمریکایی برای حفاظت قلعه ی بدنام رجوی، طی بساط سورچرانی به همین منظوراطراف پاریس، به فارسی شکرشکن – نه گذاشت و نه برداشت – صاف وپوست کنده گفت  سربازان ما از شما حفاظت نخواهند کرد و درحال بیرون کشیدن آنها ازعراق هستیم. این یک واقعیت است!  مریم رجوی …


(Rajavi from Saddam to AIPAC)

شیر بی یال و د م

فیل هچل هلف

و آدمیزاده گان تهی از انسانیت!

بی گمان تاریک ترین نقطه در جنون نابخشودنی و فراموشی ناپذیر « بردگی»، همکاری نفرت بار سیاه پوستانی بود که خائنانه برعلیه آزاده گی همنوعان خود به خدمت آدم ربایان خبیث درآمدند، درتوطئه ی بدام انداختن هم قبیله ی خود شرکت می کردند و مسبب سلسله رنج های وصف ناپذیر برگرده ی همدردان خویش شدند.

همچنین است درمورد گروه های کوچکی ازسرخ پوستان، که برعلیه نسل خویشتن، یا به عبارت صحیح تر« ساکنان نخستین آمریکای شمالی»،همدست و جیره خوار متجاوزین اروپایی به آمریکای شمالی گشتند.

در زندان ها واردوگاه های مرگ آلمان نازی هم بودند خائنینی(کپو) که درقبال حفظ جان ومختصری تسهیلات معیشتی، به همکاری ظالم دست یازیدند.

و پیش ازآن، طی سال های ظلمانی سلطه ی فراعنه، شلاق بدستان صف بردگان جهت پیشبرد بیگاری در کارمشقت بارساختن هرم ها و مجسمه های غول پیکر، غالبا ازدسته ی بردگانی بودند که توانستند اعتماد برده دار را به شخصیت ضعیف و خائن خویشتن برعلیه همنوعان، کسب کنند.

درهمین روال وشاید بدتر می نماید زوال ضعیفانی که تا گلو از رجوی پُرند، زخمی وشکسته، غارت شده، تهی دست وپاکباخته، اما بازهم خدمتش می کنند. خدمتی شالوده اش ترس وتهدید که لازمه ویا نتیجه وثمرش خیانت برعلیه ستمدیده گانی ازتبار خویشتن است.

و انسانیت را درنقش شاهد وناظر متحیرومتاسف ومتنفر برجای می گذارند که ضعف آدمیزاد گاه تا کجا می رود! وآن نیمه ی شیطانی چه آسان خود را به وسوسه های شیاطین می بازد و پی می گیرد.

شاید درجستجوی واحه های خرم، فریب شیطان می خورد و به سرابی می افتد وفرو می رود در دهان مهیب لجنزاری.

خوشا درگیجگاه گرفتاری ونومیدی نیز، شانس نجات وفرصت رهایی هنوز در ره آدمی هست، اگر بازمانده یی از شرافت انسانی بر جبین و جسارت روان رگهایش باشد وگرنه درغرقه ی بویناک وتبدیل به کرم ها وحشرات لجن زی می شود.

نظیر همین خدمتگزاری ظالمان و خیانت به همرهان واصرار بر زوال خویشتن!

هم آنانی که بسا مدعی خدا و پیامبر و انسانیت بودند و با دو حرف آنچنانی مدام در ملامت اطرافیان! انقلابیون کذایی و معلمان مدعی شرف وانسانیت که گمگشته ی غفلت درنهایت مجیزگوی رجوی با همه ی جنایاتش ازآب درآمدند و راوی کذاب تبلیغات انحرافی اش! از حسن نایب آقای موحد روزی وروزگاری، ایام بربادرفته یی! تا مهدی سامع مارکسیست، دون کیشوت های خیالی وتوخالی که یکی خودرا به هیچ برای رجوی می بازد و دیگری به بهای قوتی چند! یکی را رجوی می چاپد ودیگری را به مزدوری می رقصاند ( سند این واقعیت فیلمی ست انکارناپذیر!). چپ زن معلوم الحالی که روبه صفتانه سربردرگاه امپریالیست ها سایید مگر مانع رهایی اسرا و گِل گرفتن برده سرای رسوای « اشرف» نامیده گردد! آشکارا، خط میداد آنها را در قتلگاه شان، در ناحیه یی که رجوی با اعمال شنیع برایشان دشمن ها تراشیده است، مصلوب کنید تا بعدازاین، فصل محتوم اخراج رجوی،ا سباب زحمت سرکرده ی مافیایی ودستیاران ومزدورانش در خطه ی غرب نشوند!

جل الخالق که این امپریالیسم هم شگفت پدیده یی ست! تلویزیون فارسی زبان صدای آمریکا، درتهیه ی برنامه یی از مردن مرضیه، دوربین را به روی دشمن قسم خورده ی سیستم خود زوم کرد که ایشان، آقای سامع اند! برادران رجوی هم، گوینده گویی در خیال خود، عکس شاهپورهای رضاشاهی میدید و به اشاره انگلیسی زبان ها رویای روزانه می بافت.

ناگفته نماند که اصل معرکه گیری مورد بحث نه قدرشناسی مرضیه، فرصت طلبی« مریم» نمایی بیش نبود. ازهمین روست رویگردانی آشکار از ادای احترام به منوچهرسخایی، چون مرزهای آمریکا هنوز برای رجوی بسته است. اگرچه منوچهر سخایی آبرویش را حرام همکاری با این گروه تروریست گشت.

عروس پدر همین آقای سامع هم! وقت خبرسازی رجوی ها، درمعرکه ی ماتم سرایی بی مایه ومنافقانه مرگ مرضیه، به جلوی دوربین وبغل مریم رجوی پرید، اما طرف مربوطه سراپا در فکر خودنمایی و انحصارطلبی رسوا ، بزمچه ی هزاررنگ را به کناری هُل داد. «زینت هاشمی سامع» نه این که نفهمید! فقط چاره یی نداشت مگر تجاهل و کینه به جگرآماسیدن!

به طریقی طعنه آمیز یادآور جان بولتون، که در اوج تلاش مذبوحانه مریم رجوی جهت به خدمت گرفتن سربازان آمریکایی برای حفاظت قلعه ی بدنام رجوی، طی بساط سورچرانی به همین منظوراطراف پاریس، به فارسی شکرشکن – نه گذاشت و نه برداشت – صاف وپوست کنده گفت سربازان ما از شما حفاظت نخواهند کرد و درحال بیرون کشیدن آنها ازعراق هستیم. این یک واقعیت است! مریم رجوی نه این که نفهمید! فقط چاره یی نداشت مگر تجاهل وکینه به جگرآماسیدن! راستی که دست بالای دست بسیاراست!

صاف و پوست کنده، بی تعارف و روشن، آنهایی که به رجوی سرفرود آوردند و زانو زدند، را دیگر حق هیچ اعتبار و آبرویی باقی نیست،هیج ادعایی! و همان می شوند که به قول شاه برعلیه اش عوعو می کردند! حالا به گفته ی « مهناز جهانبانی »- که پس از سالها آزار و توهین رجوی ها – رخت ازاین جهان بربست، ناپهلوان هایی امثال فیلابی، و یا مرضیه که مکاره کف دست رجوی ظاهر شد ومحتاله رفت. آخرین ماموریتش پس ازتخته شدن وپایان تشبثات کنسرتی، لابی گری و دلاله گی، بزک کردن رجوی نزد ایرانیانی دست اندرکار روزنامه نگاری وارتباطات اجتماعی بود!

خواننده ی درباری وجلسات عیاشی خصوصی، پول پرستی که درعالم زرنگی های

آنچنانی، دخترش را به خرم بدنام و معلوم الحال، شوهر داد، عوعویی هم درچنته گذشته وپرونده ی اعمالش نداشته

وناگهان پشتیبان رجوی تروریست ، لاجرم خود تروریست شده است.

این افکار، دلگیری وبی صبری ها، این سطور از آنجا نقش می گیرد که به روشنگری همرهانم در پیوستن به انقلاب، سپس گسستن، پالایش وپاکیزه شدن از رجوی، حسن نایب آقا در زمره ی فرستادگان شوم و پیک های نفرینی رجوی جهت اغفال وتغییرتصمیم ناراضیان رجوی به آلبانی، درآمده است. اگرچه خود پشت وگرده اش کبود از شلاق رجوی، روحش پریشان و بیمار و خودآزار از آزار رجوی، حیات اش متروک وتاریک، نه آهنگی، نه آوازی، نه شعری و نه شاملویی! مگرصدای مرموز خفاش وناله ی جغد، نه گلی، نه گلبنی مگرشاخک هولناک حسرت وبختک، آفاتی گویای سرشت وجنس رجوی!

دربازگویی این خبر تاثرآور به نازنینی، محق، و

آموزنده گفت : پس خوشحال باش که ننگینی چنین، دیگر در اطراف وهمسایگی تو نیست. وه… عمیق وگُهربار گفتاری!

درحقیقت همسری چنین بیچاره و بی ناموس، پدر ناشایست و نگون بخت فرزندانم پیش تر از اینها به رجوی برای توهین همسر و آزار فرزندانش امضای سفید داده بود. ولی حرفها و جملات چنان سفیهانه بود که نه اشکی در دیده سفتم، نه پاسخی گفتم و یا نوشتم. اساسا شیوه ی ما رهایی یافته گان در جنگ های گلادیاتوری رجوی،( به جان هم انداختن افراد خانواده)، پیشه ی پارسایی، صبر و سکوت است. اما در برابر شیطان صفتی و سعی درگمراهی دیگرانی که شانس رهایی از رجوی یافته اند، کوشش برده نگاه داشتن جویندگان آزاده گی، دیگر شایسته ی مماشات و سکوت نمی گردد وباید قربانیان را آگاه کرد. دیگر حق خود نیست و حق مردم است و نمی توان بخشید. طبیعتا حق غارت شده فرزندانم را نیز هرگز نبخشیده ام.

پروسه ی مسخ شخصیت ودگرگونی چنین مصیبت بار، برای این فرد مورد نظر، در جهت عکس مهدی سامع، منوچهرهزارخانی و…نه ازتطمیع ومزدوری که نتیجه ی دور وتسلسل تحلیل برنده وکاهنده ی توهین وفشارهاست.خرد کردن وشکستن ! و از شکسته ها و تکه ها موجودی باب طبع شیطانی، مخلوق رجوی ساختن!

به عبارت دیگر رجوی جهت تغذیه بیماری سخت سادیسم خویشتن، نیازمند ابتلای افرادش به مازوخیسم و خودآزاری است ودستاویز تعلیمات فرقه یی، دقیقا از عهده ی آن برآمده است.

حالا رجوی هرتوطئه یی که می خواهد برعلیه این ادعا ببافد. اما حسن نایب آقایی که مادرش، خواهران وبرادرانش، همسر وفرزندان، دوستان واطرافیانش می شناختند موجود دیگری بوده واین رونوشت غریب و پرغلط، برابراصل نیست.

اودرسرپیچی ازفرمان طلاق های جمعی و بدور انداختن جگرگوشه هایش، پیشنهاد استحاله از مجاهد به مبارز داد. حتی برای همسرش هم نوشت! رجوی برای امتحان، اجازه داد تا اینجا هم برود و بعد ناگهان جلویش را گرفت ومستی از سرش پراند که نخیر! حق انتخابی درکارنیست! اینجا نه تیم فوتبال « گارد» و « هما» ست ونه رجوی « پرویز دهداری»!

وقتی حقیقت بهم زدن وتلاشی کانون خانواده هنوز یک راز سربسته بود، نامه های تهدیدآمیز همسرحسن نایب آقاخطاب به مریم رجوی، به منزله نوعی حق السکوت! کارسازسفری یازده روزه نزد خانواده اش شد. ضمن یک تماس تلفنی از سوئد به تهران، مادربیچاره اش براساس شایعات براو خرده ها گرفت که مبادا خانواده ات را رها کنی! حسن نایب آقا، در بند شرم وخجالت، منافقانه می گفت که خیر، خانواده ام را به فلانی سپرده ام. این ادعای دروغین را در تماس تلفنی و یا نامه نگاری با دوستانش بازهم شرمگینانه ویا به طریقی دیگر، بی شرمانه !مدعی شد که خانواده اش را رها نکرده ونزد فلانی هستند وخیالش راحت است. البته همسرش معترض بود چرا خلاف واقعیت وحقیقت می گویی و می نویسی؟! بهانه می آورد، خودش را گول میزد و اغفال می کرد. ازاین شاخه به آن شاخه می پرید : می دانستم که از بچه ها خوب نگهداری میکنی! گویی از این جمله برای سلب مسئولیت و کم کردن گناه می کوشید. همان ایام اعتراف کرد که ارتباط عاطفی کم نظیری با همسرش داشته است!

پایان این مطلب آنک، باری و به هرحال درنهایت تلخی17 سال است که سعادت ملاقات فرزندانش را به رجوی درحرام ترین قمار باخته و درعوض شلاق رجوی بدست گرفته بر گرده ی برده نگهداشته شدگان رجوی، می کوبد! که ناتوان از« پرواز»، شاید دیگران را « هم تراز» خود نگهدارد، درکسوت بردگی آنهم در طلوع قرن بیست ویکم، افسوس بر این زوال، وای بر رجعت نکبت بار!


(Alejo Vidal-Quadras , Mojahedin Khalq logo, Struan Stevenson )


(Rajavi from Saddam to AIPAC)


(Izzat Ebrahim and Massoud Rajavi still at large)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=6614

پس اندوهگین نسازدت سخن آنها. همانا دانیم آنچه را نهان دارند وآنچه را پدیدار کنند

میترا یوسفی، سوئد، دوازدهم سپتامبر ۲۰۱۳: … ازهمانجا میشد شرایط  وبلایای کنونی را دید وخبرهای دهشتناک را شنید. اندوهناک و وحشت زده تصورکرد چهره ی مصیبت زده ی « اشرف»، مادر دلسوخته ی « یاسرحاجیان» یکی ازقربانیان توطئه ی۱۰ شهریور ویا « مهین نظری» مادر نگون بخت « امیرشمس حائری»، نمونه یی از قربانیان قطع رابطه ی فرزند و والدین که رجوی غاصبانه بُرید، نخست فرزندان را به راه های دور وخانه های …

پس اندوهگین نسازدت سخن آنها همانا دانیم آنچه را نهان دارند وآنچه را پدیدار کنند (سوره آسمانی « یس» آیه مبارک ۷۶)

صدای بال زدن کرکس ها دیگربار وهنوز ازلانه ی عنکبوتی که رجوی به خصلت منافقانه ولاف وگزاف های مصلحت جویانه« اشرف» می نامید، سخت موهن وهراس انگیز می نماید. اشرف ربیعی! اولین همسررجوی ولاجرم نخستین زنی که مورد تجاوز، ستم و سودجویی های بی رحمانه ی اوقرارگرفت. نه تنهاازآنک مرد شوهرنامیده اش درنهایت قساوت وکمال نامردی اورا در جهنمی که باجنایاتش ساخت رها کرد ورفت، بلکه  نام یک زن آزادیخواه، پیشرو وروشنفکررا بر برده سرای عصرحاضرنهاد وروح پاکش را آزرد. برعلیه افکارمترقی وی حتی حرمسرای شرم آگینی برپا کرد شلوغ ومتعفن از فجایع باورنکردنی، هرآنچه اشرف ربیعی دررهش بی مهابا دست اززندگی هم شُست.

چه کسی می داند از مطامع چندجانبه ی رجوی؟ شاید همان ایران هم، وقتی نخستین رئیس جمهوری ایران را به راه ناخواسته هل می داد، دختررئیس جمهوررا هم دیده ودلباخته، هوای رها شدن ازشر« اشرف » به دندان طمع گرفت. با قربانی کردن وی، هم ماشین تبلیغاتی اش راه می افتاد ( سرآغاز قتل اشرف ربیعی طی درگیری مسلحانه وآستانه ی ازدواج عجولانه رجوی با فیروزه بنی صدر یک سری نامه های عاشقانه وستایش آمیز به اسم وی، خطاب به رجوی ازفرانسه به مراکزرجوی ها درکشورهای مختلف پخش گردید) وهم تجدید فراش می کرد. حرص وطمعی به شیوه ی مردان هوس بازوشهوت ران بزودی که به همسرنزدیک ترین همراه ودوستش مهدی ابریشمچی روی گردانید تا « مریم عضدانلو» قربانی دیگر، اگردسته دسته زنان ودختران جوان ازپشت نیمکت مدرسه تا زندان ها و گلوله باران ها را در ردیف جداگانه یی قراردهیم وبشماریم. درآن قلعه ی بی قانون فرزندان اعضا را ربودند و به غریبی ودورها بردند. یک روز ازدواج اجباری شد و روزی طلاق! واگرحرف می زدی، تحت ضرب وشکنج قرار می گرفتی. تلخ تراز خود ضرب وشکنج،  تشکیل جوخه های ضربت زنانه بود تحت ترکتازی رجاله های لات ولمپنی چون مهناز شهنازی وهمپالکی هایش، مبادا فراشان مذکر رجوی مرتکب گناه لمس جنس مخالف شوند!

آری و باری، هرکسی مجرب ستم ها وزمانی اسیرفرقه ی رجوی، اززمان سقوط صدام حسین، می توانست سرنوشت شوم اسیران رجوی را پیش بینی کند. آدم هایی که فقط موسم تشکیلات فرقه یی وانزوای منجمد اردوگاه موسوم به «اشرف» به کار رجوی می آمدند، اسارت ودیگر هیج! اردوگاه اشرف، تجسم قلعه ی سنگباران ونه جای دیگر! سرزمین های آزادتر ومهد اجتماع، وزش نسیم آگاهی ونیوش ترانه ی محبت، پایان انزوا وتنهایی مفرط ومحض،  دیگر ازچنگال دیو، رها شده، به انسانیت وخویشتن، باز می گشتند واسباب زحمت برده دار ورشکسته!

ازهمانجا میشد شرایط  وبلایای کنونی را دید وخبرهای دهشتناک را شنید. اندوهناک و وحشت زده تصورکرد چهره ی مصیبت زده ی « اشرف»، مادر دلسوخته ی « یاسرحاجیان» یکی ازقربانیان توطئه ی۱۰ شهریور ویا « مهین نظری» مادر نگون بخت « امیرشمس حائری»، نمونه یی از قربانیان قطع رابطه ی فرزند و والدین که رجوی غاصبانه بُرید، نخست فرزندان را به راه های دور وخانه های غریب فرستاد تا تلخ ترین روزها را تجربه و«عشق» و« عاطفه » را ُکم کنند. سپس ازسنین۱۴-۱۶ سالگی، جهت تشکیل هسته های تروریستی، به قلعه ی بدنام ومخوف بازگردانیده شوند. برای شماری ازآنان هرگز کهنگی شرایط رجوی جایگزین اجتماع متمدن نشد، دست به خودکشی زدند ویا مرگ های مشکوک وفجیع گریبان شان گرفت.

حال ورای فواصل وپشت مه غلیظ متراکم انزوا آیا مادران نگون بخت را جرات پی گیری ازسرنوشت شوم  فرزند و رخصت شیونی هست؟ یا تجاوزات جنسی وروحی افشاء شده، همه ی توان شان را ازبُن وریشه، تیشه زده، به آتش وچون خاکستری برباد داده است !؟

قتل هایی چنین استثنایی و غریب که دررابطه با رجوی، کارنامه و پیشینه اش به شدت مشکوک می گردد.

بازگشت به شروع این خطوط ، شکی نیست که رجوی پشتیبان ومتحد بی تعارف وآشکار صدام حسین، به خصوص پس از همکاری مشمئزکننده وانزجارآور در سرکوبی قیام شیعیان وکرد مقارن جنگ اول خلیج که حتی عنوان « عملیات مروارید» برای آن برگُزید، میهمان میزبان کش شد وجایش درخطه ی عراق نیست. رجوی خود بهتراز همه می دانست! وهمچنین می دانست که ترک قلعه « اشرف» سبب ترک خوردن تا شکستن کامل تشکیلات فرقه یی اوست. می دانست باالغای بردگی سی ساله، نه تنها آزاده گان به خویشتن بازمی گردند، بلکه رازهای دهشتناکش فاش خواهد گشت وآخرین ماوایش را هم از دست خواهد داد. همان طور که چون شیطان، ازبهشت خواست ملت ایران، به اعمال شنیع، خیانت ها و جنایت ها، وسوسه ی آدمیان به گمراهی، رانده شده است.

نظرات همرهانم درپیوستن وگسستن ازرجوی، طبیعتا مرا بیشتر متقاعد می کند واساسا همراهی

نظرات، شگفت انگیزاست و اطمینان بخش، زیرا از محک تجربه یی گران به میان می آید!

رجوی با زیکزاک های محیرالعقئل، از سرودهای ضد امپریالیستی و عزم ریختن خون آمریکایی برایران زمین تا به کرنش وتعظیم وتکریم متحجرترین محافظه کاران آمریکایی، حتی فرستادن زنش به رامشگری بدنام ترین سیاستمداران آمریکایی از لحاظ اخلاقی، توامان یدک کشان دشمنی افراطی و بی پرده برعلیه ایران واسلام، بی توجه به لاف وگزاف های راه حسین وشیوه های مذهبی فرقه گردانی اش، تبلیغ بازیچه گری خود وفرقه اش کرد ومی کند.

به پشتگرمی قدرت ها، قلدربازی کرد ونفس کش ها طلبید. درعراق ستم زده ی صدام حسین با کمال وقاحت دست بکار توطئه ها شد، تا وقتی درب قلعه ی اشرف را بستند وجلویش را گرفتند. تمامی مدت به فحاشی وبدگویی دولت انتخابی ومشروع عراق پرداخت تا آنجا که دریکی از معرکه های رسوای پاریسی اش، پاتریک کندی، لعنت وننگ نام کندی، درکسوت مزدوری رجوی که مدتهاست فاش شده، برسقوط صدام افسوس ها خورد و آمریکایش! را به جهت سقوط صدام ملامت ها کرد: « برای یک مشت ملا؟».  نمی دانم درآن میهمانی و وقت قرقره ی فرمایشات معرکه گردان، آقا جلال گنجه یی لباس بزم اش را پوشیده بود و یا رزم اش!

وقتی مقامات عراقی به پایداری واستقامت دروازه ی قلعه را گشودند، لجوجانه، در بهانه گیری کاذب وعذر بدتر ازگناه فروش اموال، صدنفر انتخابی خودش را همانجا نگاه داشت ونه تنها از حکم تخلیه کامل  طفره می رفت، یاوه سرایی ادعای بازگشت به محل « اشرف »! می کرد.

راستی به قول خودشان « بازهم اشرف خروشید»، فیلمنامه را که نوشته بود؟ «قدرخواه» نامی که به خیال خودش فیلمسازست وهنرمند! تنظیم آهنگ متن اش هم کار خنیاگرگنگ وکور وکر از دریافت امانت حقایق!  نه این که نمی دانند!  برای پاره استخوانی  تمارض می کنند، خودرا به کوچه علی چپ می زنند، پرده ی جهل بروجدان کشیده اند.

واما درمورد ۵۲ نفرکذایی، پس ازواقعه شیون رده های بالای تشکیلاتی شان! گویای نکته هایی ست از نظر هوشیار وتیزبین! لیاقت احراز مقام تشکیلاتی درفرقه گرایی نه بیشتراز شرک وتسلیم رجوی شدن است. وگرنه اگر حمله یی صورت گرفت، با همه ی علف واولاف فرمانده و عضو شورا و… و… درسوابق سی ساله، عرضه ی دفاعی شان چه شد؟ همان هایی که زیرسایه ی صدام حسین وحصارسرد قلعه ی اشرف، خیره سری ها،جنایت ها،فحاشی ودست درازی،« کشتن کفترپربسته» می کردند، باد به غبغب می انداختند، نفس کشیدن ها می طلبیدند. اما فقیروتوخالی! عرض سال ها، سازمان های اطلاعاتی ازمابهتران ودولت های غربی در کار دستگیری نفوذی هایی بودند که دستگاه رجوی عرضه ی فهمیدنش را هم نداشت.

مقارن این سخنان، خبرخروج خزندگان وکَنه های سمج رجوی ازساحت زمین های مزروعی غصب شده موسوم به « اشرف»، مژده بخش می شود تا به تعبیرخود رجوی، پایان بخش فتنه ی رجوی باشد.

« اُرد» ازما بهتران، و سیاست دیگر کشتی بان، ظاهرا کار خودش را کرد وجیک مریم رجوی درنیامد مگر پیام تخلیه خوش نشینی برزمین کشاورزان عراقی!

بند  عهده داری حفاظت از اموال کذایی رجوی کذاب، حق سرقت شده ی خلق عراق در کام رجوی هم، سودجویی خود ارباب هاست. وگرنه خرج باقیمانده ی رجوی گردانی، باید از کیسه ی خودشان می رفت. کمااین که درابتدای فرار رجوی به غرب، دراعترافات مستند یک مقام « سیا»، از خرده دزدی های افراد فرقه درآمریکا، تا سرقت صندوق های پست جهت استفاده ی نامشروع ازکارت های اعتباری ملت آمریکا، کاملا آگاه و راه را برای ادامه ی این جنایات بازگذاشتند! تا ازجیب ملت برود ونه کیسه ی حکمران!

دریغ ازخون سرخ وسرهای سبزکه برباد رفت، جان های شیفته وشیرین که قربانی نفاق و یک مشت دروغ شد.

تشریح وقایع، تبیین بعد ازاین، کشف نکته های غائله ی اخیر و  توضیحات روشنگرانه ی واقعه ی هولناک  طی مقاله های همرهانمان درپیوستن وگسستن از رجوی، بویژه دو ستون نویسی « مسعود خدابنده» قابل دسترسی است. خدای را شکر که این استعدادها در عصاری کاهنده ی رجوی نیست ونابود نشد، به فنا نرفت. چراغی است ومشعلی فراراه حقایق!

The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

همچنین:

مهوع تر از« دستمال حریر» – روضه گردانی به رسم آمریکایی!
۲۰۱۳-۰۱-۰۴
میترا یوسفی، چهارم ژانویه ۲۰۱۳: … آی فیلابی درهای قلعه ی اشرف بازاست و رازها فاش. شاخ غول شکسته وچل گیس ها،رها! آن برده داری نفرینی منسوخ شده و بردگانش آزاد! حسن کچلی هم نبودی؟ این تشبثات راه بجایی نمی برد. شاید دوران مفتخوری بپایان رسیده و کم کم وقت کارکردن است! سمت وزارت که از رجوی وعده گرفته یی، اگرخودش هم بجایی می رسید خبری نبود. کاش سواد پرونده خوانی داشتی:« آن زمان که مجاهدین زندان بودند وشکنجه می شدند کجا بودی؟ در رتق وفتق امور برعلیه دانشجویان؟ چرا از شرکت درجهاد رجوی طفره رفته یی؟ هرچه داده اند وخورده یی از حلقومت درمی آورند. آیا فیلابی فیلم فتوای رجوی راجع به حکم « مهدورالدم»را برزبان رجوی ندیده و نشنیده وبی خبراست؟ بیدارش نمایید که بس خفته نماند! یا به فرمایش سعدی چنان بخوابد که خلقی، دمی آسودگی گیرد! …

زلف آشفته وخوی کرده و خندان لب ومست / پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست

۲۰۱۲-۱۲-۱۸
میترا یوسفی، هجدهم دسامبر ۲۰۱۲: … میدانی که آدم منزه اگر رابطه ی وحی و الهام با عالم برتر نداشته باشد، چندان قادر به شناخت گناهکاران نیست. اگر تو و من و دیگر همرهانمان به چاه تاریک رجوی نیفتاده بودیم، به قدرت شناخت او نمی رسیدیم. هرچند بعد از کسب تجربه وشناخت پدیده ی مورد بحث درمی یابیم که حقیقت چقدر آشکار و روشن وقابل شناخت بوده است و دریغا ِگرد جهانی از « وهم» می چرخیده ایم! به طعنه ی تلخ فارسی شکرشکن، انبوه درختان نمی گذاشت جنگل را ببینیم. اما خوشا، به معرفت شناخت، ترس و مصلحت جویی به مدارا با پدیده ی دیوصفت، گریبانگیرمان نشد. اگرچه به فرط فاصله ومشکلات روزانه هنوز دیدار و میعاد چهره ننموده است، اما راه سخنگویی در سکویی که همگان را یارای تماشا باشد، بازاست وصحبت با تو هیچ نقطه ی خصوصی برنمی گیرد …
پله های جهنمی – وای اگر از پی امروز بود فردایی

۲۰۱۲-۰۸-۲۱
میترا یوسفی، بیست و یکم اوت ۲۰۱۲: … نکته یی که هرگز گمان نمی بردم نزدیکی ومجاورت شیاطینی چون ژنرال جنایتکار تصویر بالاست. درحقیقت من هیچگونه برخورد شخصی با « بتول رجایی» نداشتم که سبب آسانی نوشتن این سطور می شود. البته تحت حمله ی رجاله ی مونث دیگری بنام « مهناز شهنازی» قرارگرفتم اما وقت اوج گیری وحشی گری ها که همواره رو به بدتر می رفت، اساسا درقسمت تحت تاخت وتازمهوش سپهری ویکی ازفراشانش« بتول رجایی» موسوم به لشگر۴۰ ( که لیست غذایی اش با لشگر بغل دستی ۱۲۰ نفر می شد) نبودم. اما درهمان اوان ورود به برده سرای ننگین « اشرف » او را دیدم که هنوز به قول خودشان« دفترمهوش سپهری » هم نبوده، طبق رده وطبقه بندی های توهین آمیز فرقه، نفر دفتر خوانده میشد. چندماهی بیش از فاجعه ی آخرین حمله ی نظامی رجوی ها …
از شمار دوچشم یک تن کم

۲۰۱۲-۰۶-۳۰
میترا یوسفی، سی ام ژوئن ۲۰۱۲: … چهره ی مهربان، نگاه مصمم و حرکات باوقارش، اسطوره یی از اوساخت که رنگی از نیرنگ های کینه توزانه ی رجوی ها، برنمی گیرد. آری « رجوی» ها، که نکبت تارعنکبوتی این شبکه ی غبارگرفته ی چرکین، تراوش مشمئزکننده ی یک نفرنیست. بلکه بی همتی جمعی که به قول خودشان همراه او از زندان شاه آزاد شدند. بزدلانی که به ترانه خوانی فریدون فروغی فقید، سگ دل هایشان را خورده! دربرابر زورگویی های بیمارگونه ی رجوی نه تنها خاموش ماندند، بیش تر به جُبن یا برای پاره استخوانی دربرهوت تمدن رجوی، به شکنجه و آزار هم زنجیران خویش از سلاله ی – هادی شمس حائری – آلوده گشتند. به جرم آنک دلی آزاده داشت، اندیشه وهمتی،حاضر به سکوت دربرابر رجوی نشد. همان ها که به خیال خودشان مدعی « توحید» بودند ولی در زمره ی خدام بتکده ی رجوی …