عادل اعظمی: از مرضیه تا شجریان

عادل اعظمی: از مرضیه تا شجریان

عادل اعظمی: از مرضیه تا شجریانعادل اعظمی، ایران اینترلینک، پانزدهم اکتبر 2020:… درگذشت خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان و همزمان شدن آن با سالروز وفات بانو مرضیه، یادها و خاطره هایی را در یاد ما جدا شده های سازمان، آنهای که رابطه ای با هنر داشتند را زنده می کند که غم انگیز و قابل تامل است… عمق کینه مسعود رجوی به محمدرضا شجریان بعد از ملاقاتها و محو تمام آثار وی از فرهنگی های یگانها و قرارگاهها و تمام پایگاههای خارج کشور نشان از یک جواب منفی و دندان شکن است و نه به تعبیر سازمان یک جواب رد ساده. از مرضیه تا شجریان 

مرضیه خواننده مجاهدین خلق مریم رجویدزدی دفترخاطرات خانم مرضیه و توهین در شورا (شورای ملی مقاومت ایران، فرقه رجوی)

از مرضیه تا شجریان 

درگذشت خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان و همزمان شدن آن با سالروز وفات بانو مرضیه، یادها و خاطره هایی را در یاد ما جدا شده های سازمان، آنهای که رابطه ای با هنر داشتند را زنده می کند که غم انگیز و قابل تامل است.

درگذشت استاد شجریان و تسلیت منافقانه مریم رجوی

عادل اعظمی

آقای عادل اعظمی

در ابتدا استفاده از صدای شجریان در سازمان مجاهدین مانعی نداشت و اتفاقا وقت و بی وقت در نهار و شام و حتی صبحانه آهنگهای شجریان پخش میشد. زمانی که مثل همیشه شجریان در ایران زندگی می کرد و همزمان صدای او در صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش میشد، پخش صدایش در صدا و سیمای مجاهدین مانعی به حساب نمی آمد که صدایش را ممنوع کنند اما بعد از ملاقاتها و تلاش برای پیوستن استاد به این فرقه مرتجع و جواب منفی محمدرضا شجریان به یکباره تمام کاست ها و آثار او جمع آوری گردید و رسما صدای او در سراسر سازمان مجاهدین خلق ممنوع شد. اینجا دو نکته برای خودم قابل توجه بوده و هست.

اول این که آثار شجریان با فرض بر اینکه به درخواست رجوی جواب مننفی داده باشد چرا باید ممنوع شود؟ چون قبل از این هم همکاری مشخصی در کار نبوده و قرار نبوده همکاری کند ولی آثارش پخش می شد. مگر این که در ملاقاتها با استاد آواز ایران در رد پیشنهاد همکاری، به مطلب و نکته ای اشاره کرده باشد که نبض و نقطه ضعف سازمان بوده و برای شخص مسعود رجوی گران آمده است.

عمق کینه مسعود رجوی به محمدرضا شجریان بعد از ملاقاتها و محو تمام آثار وی از فرهنگی های یگانها و قرارگاهها و تمام پایگاههای خارج کشور نشان از یک جواب منفی و دندان شکن است و نه به تعبیر سازمان یک جواب رد ساده.

دوم این که بفرض و به گفته سازمان یک جواب ساده بوده  مثل داشتن خانواده و زندگی در ایران. اگر این فرض درست باشد حفیقتا این چه تشکیلات و ایدئولوژی منحط و عقب مانده ای هست که ساده ترین شکل جواب رد به همکار را که حق اولیه انسانی هر فردی است را تحمل نمی کند.

اگر چنین هست باید صدای هشتاد میلیون انسان که خانواده دارند و در ایران زندگی میکنند را خفه کرد؟!! این چه تفکر خشک و کشنده ای هست که شیرازه ایدئولوژی سازمان بر آن بنا شده و چه منطق پست و تنگ نظرانه ای هست که “هر که با من نیست، بر من است”؟. این را مسعود رجوی بارها و بارها با مثال آوردن از جداشده ها روی سن تکرار می کرد و از طرفی پیام کوتاه و فرصت طلبانه مریم رجوی نهایت فرومایگی و موج سواری این مترسک خیمه شب بازی را به نمایش گذاشت. تصور این که این قوم در قدرت باشند واقعا وحشتناک است. چه گلوها که پاره نخواهند کرد و چه قلب ها که نخواهند شکست.

البته که هنر و صوای ناب و آسمانی شجریان نیازی به حمایت این و آن ندارد و ورای فراز و نشیب های سیاسی زمانه است و در دلها جا گرفته است.

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

عادل اعظمی: از مرضیه تا شجریان

محمدرضا شجریان با صدایش شعر و لطافت زبان پارسی را از طاقچه های غبار گرفته آورد و مهمان دلها کرد و از آنجا که این روزها “21 مهر” سالروز درگذشت بانو مرضیه هم بود، یادی بکنیم از این بانوی آواز که داستانش کمی متفاوت و غم انگیز هست. بانو مرضیه با تمام نشیبهای این اواخرش هنوز برایم قابل احترام و صدایش دوست داشتنی و ماندگار هست.

برای مانور آمده بود و ما هم دورش جمع شده بودیم. به چهره تک تک ما نگاه میکرد و یکباره زد زیر آواز: “یه دل اینجا، یه دل اونجا، اشک حسرت توی چشما، من عزیزم راه دوره، دل من سنگ صبوره، زندگی اینجوری خواسته، سرنوشتا جورواجوره …” وقتی به “سرنشوتا جورواجوره” رسید اشک توی چمشهایش حلقه زد و خیلی از ما بغض کردیم. یاد عزیزانمان افتادیم و گذشته ها و سرنوشت مان که توی این بیابانهای داغ دارد به پایان می رسد. گویی برای دلهای ما می خواند. داستان غریب و غم انگیز ما را که سالهاست عزیزانمان را در رویا هم دیگر نمی بینیم میدانست و به همین خاطر با اندوه و از ته دل می خواند و با تحکیم روی کلمات می گفت که می دانم چه می کشید.

هیچ وقت فرصت یک دیالوگ دو نفره یا چند نفره با او را ندادند. همیشه یک باصطلاح “خواهر مسئول” در تمام لحظات با او بود و او را می پایید. شاید اگر فرصت درد دلی بود و کلامی گرم، چیزهایی عوض می شد. شاید دلایلی داشت که بانو مرضیه این آخر عمر نتوانست از دام سازمان نجات پیدا کند. شاید تنهایی و نیاز مادی بود و یا شاید نیاز به حمایت و توجه.

و سازمان بسیار ماهرانه و موذیانه روی نقطه ضعف افراد کار می کند. و اما در پایان به دید من حذف بانو مرضیه به خاطر همراهی با سازمان بان نشات گرفته از همان نگاه و منطق تنگ نظرانه سازما است که “هر که با من نیست بر من است” همچنینی که ما صدها زن گرفتار در “اشرف 3” در آلبانی را حذف نکرده ایم و آنها را اسیر ذهنی میدانیم و قابل ترحم، مرضیه هم همینطور. تنها افسوس عمیق برای هواداران صدایش بر جانها و بس.

… ساغرم شکست ای ساقی، رفته ام زدست ای ساقی …

(پایان)

محمدرضا شجریان وابستگی نداشت . رد ادعای کذب منافقین توسط همایون شجریان

از مرضیه تا شجریان 

***

مصاحبه زنده یاد الهه با آن خدابنده (سینگلتون) لندنمصاحبه با زنده یاد الهه، سپتامبر ۲۰۰۵، لندن

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32274

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت اول)ا

Adel_Azami_Logo_2عادل اعظمی، ایران اینترلینک، بیست و دوم نوامبر ۲۰۱۷:… هواپیما آرام آرام اوج می گرفت و من از پنجره کوچک هواپیما مناظر و خانه های ویلایی اطراف فرودگاه را می دیدم که دورتر و دورتر می شدند. انگلیس و چشم اندازهای آن را هیچ وقت از بالا ندیده بودم. خانه هایی کوچک در میان جنگلهای انبوه و مزارع سرسبز جلوه زیبایی داشت. شوق دیدار دوستان و کمی دلهره … 

خاطره فرار بهمن اعظمی از فرقه رجوی درآالبانی

خاطره فرار بهمن اعظمی از فرقه رجوی در آلبانی

https://iran-interlink.org 

من و بهمن و سعدالله (قسمت اول)

عادل اعظمی دیدار با دوستان در آلبانی نجات یافتگان از فرقه رجوی

آقای عادل اعظمی

هواپیما آرام آرام اوج می گرفت و من از پنجره کوچک هواپیما مناظر و خانه های ویلایی اطراف فرودگاه را می دیدم که دورتر و دورتر می شدند. انگلیس و چشم اندازهای آن را هیچ وقت از بالا ندیده بودم. خانه هایی کوچک در میان جنگلهای انبوه و مزارع سرسبز جلوه زیبایی داشت. شوق دیدار دوستان و کمی دلهره پرواز درهم آمیخته بود و حال و هوایی خاص داشتم. یادم هست اولین بار که با هواپیما پرواز کردم فضایی کاملا متفاوت داشتم. نزدیک هشت سال پیش بود. بعد از خروجم از تیف و عراق به ترکیه آمدم و بعد به یونان و از آنجا اولین بار پرواز کردم. یادم هست لحظه پرواز بغض کرده بودم و حال و هوایی خاص داشتم. شادی و شعف رها شدن از یک طرف و هراس و دلهره از آینده از طرف دیگر درهم آمیخته بود. با خودم می گفتم یعنی همه چیز تمام شد؟ آن همه سالهای درد و فشار و تنهایی تمام شد؟ کار و کار اجباری و بیخوابی و فشار روانی اشرف تمام شد؟؟ سرکوب و تحقیر و توهین، بیابانهای عراق و خاک رس و گرما و مانور و حمرین (منطقه زمین مانور، سحرایی خشک و بی آب و علف در عراق – ایران اینترلینک) تمام شد؟

هر چند آن روز باز تنها بودم و کسی بدرقه ام نکرد و هیچ کجا هیچ کس منتظرم رسیدنم نبود و نمیدانستم کجا میروم و هر چند حس میکردم خودم را دارم تحمیل میکنم به دنیای آزاد، مثل یک میهمان ناخوانده، ولی یک چیز را یقین داشتم و آن هم این بود که از جهنم اشرف و عراق نجات پیدا کرده ام و هر چه پیش بیاید از آن بد تر نخواهد بود. این حس من بود در آن لحظات. اما این بار داستان دیگری است. می رفتم که دو دوست بسیار قدیمیم را ببینم. امروز من به جایی تعلق دارم و صاحب خانه ای هستم.

زنی انگلیسی میان سال کنار دستم نشسته بود. سر صحبت را با او باز کردم. چند سال پیش در یک تعطیلات با یک جوان ترک آشنا میشود و حالا هر دو ماه یک بار برای دیدنش میرود. عکس جوانی را در موبایش نشانم داد و گفت: این عکس همان جوان است و بعد با خنده ای گفت یک کلمه انگلیسی بلد نیست و با دست و اشاره با هم حرف می زنیم. گفتم چه جوان خوش تیپ و خوش شانسی است. بعد با خنده گفتم: معلوم است عاشق شدی. با سر اشاره کرد و گفت: آره… خیلی…. بعد از من پرسید که کجایی هستم و کجا می روم. من هم از خودم گفتم و دوستانم که از فرقه بیرون آمده اند بعد از ۲۶ سال و از سالهای درد و فراق و زندگی در تشکیلات و جهنم عراق گفتم.

با حیرت به دهانم چشم دوخته بود. از جوانیم گفتم که برباد رفت و این که از ابتدایی ترین حقوق انسانی و اجتماعی محروم بودیم و این که حسرت دنیای آزاد و زندگی و شنیدن صدای گریه یا خنده یک بچه سالها توی دلمان بود. غمی عمیق توی چشمنش نشست و گفت: این همه سال چطور توانستید زنده بمانید؟ گفتم: شاید باور نکنی ولی تنها رویای دنیای آزاد ما را تمام آن سالها زنده نگهداشت. گفت: واقعا خیلی خوشحالم که حالا در جایی امن و آزاد هستید. تشکر کردم و بعد از لحظاتی سکوت هر دو به خواب رفتیم…

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

بعد از یک توقف کوتاه در استانبول وارد آلبانی شدیم و هواپیما در فرودگاه تیرانا به زمین نشست. کشوری اروپایی ولی فقیر که جزو اتحادیه اروپا نیست و هنوز پذیرفته نشده است. جلوی درب خروجی تعدادی ایستاده بودند و یکی از آنها به من نزدیک شد و آهسته گفت: تاکسی؟ گفتم تاکسی میخواهم ولی شما چرا آهسته حرف میزنید؟ نفهمید وبا دست به فرمان اشاره کرد و دوباره گفت تاکسی؟

حس کردم وارد کشوری شده ام که کار غیرقانونی رواج دارد و فهمیدم که این راننده ها غیرقانونی مسافرکشی می کنند و تاکسی نیستند. به دوستانم زنگ زدم. هر دو جواب دادند. با هیجان و شوق و نفس نفس زنان که معلوم بود دارند تند راه می روند گفتند: بیا اسکندربیگ ما آنجا هستیم. به تاکسی بگو اسکندربیگ. گفتم باشد دارم می آیم … بعد از نیم ساعتی تاکسی مرا اسکندر بیگ که گویا مرکز شهر بود پیاده کرد.

در نگاه اول شهر زیبایی بنظر می رسید. موزه در یک طرف میدان و روبرویم سالن بزرگ اپرا که تماما چراغانی شده بود. سعدالله زنگ زد و گفت: کجا هستی؟ گفتم: درست زیر آن مجسمه اسب سوار و بلافاصله با خنده گفتم: البته نه زیر اسب سوار، کنار اسب سوار. که هر دو پشت تلفن زدیم زیر خنده …

سعدالله گفت: همانجا بمان داریم می آییم … احساس هیجان و شوق عجیبی داشتم. از وقتی خودم را شناخته ام این دو دوست نازنین را هم شناخته ام. توی روستا با هم بزرگ شده ایم و خاطره های شیرین فراوان از گذشته ها با هم داریم … چندین بار با بهمن حرف زده بودم و دلهره عجیبی داشت و نگران بود از اوضاع بیرون. اوضاعی که برای آنها ساخته بودند. می گفت آنهایی که بیرون آمده اند توی خیابان می خوابند و توضیح دادم که بله آن اوایل همینطور بود ولی حالا هیچ کس توی خیابان نیست و این دروغ سازمان هست برای ترساندند شما از بیرون. دقیقا مثل دروغی که در مورد فضای تیف می گفت و نفرات را از جدا شدن می ترساند. با سعد الله هم یکبار کوتاه صحبت کردم ولی حالا کاملا متفاوت است. حالا میتونیم در دنیای آزاد همدیگر را در آغوش بکشیم.

یکباره دو نفر را دیدم که از دور می آیند. راه رفتن بهمن را میشناختم و آنها هم مرا دیدند. به سمت هم دویدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و بوسیدیم … سرها، دستها، گونه ها … بعد از سالها گویی دوباره همدیگر را پیدا کرده ایم. هر چند سیزده سالی است که من جدا شده ام ولی در واقع نزدیک به بیست و شش سال هست که ما همدیگر را ندیده ایم. از روزی که وارد اشرف شدیم ما دیگر با هم نبودیم و همیدگر را گم کردیم. در سازمان آدمها همدیگر را تماشا می کنند ولی نمی بینند. عاطفه ها و رابطه ها کشته شده اند. با بهمن کمی بیشتر بودم ولی سعدالله را در اشرف سال به سال هم نمیدیدم و اگر هم در مراسمی می دیدم با هم خیلی غریبه و بیگانه بودیم. حال و هوای دوستی را در ما کشته بودند. نمیدانستیم در چه رابطه ای با هم حرف بزنیم. چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم؟

(ادامه دارد)

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان فرقه رجوی مجاهدین خلق در آلبانی 1

آقایان بهمن اعظمی و سعدالله سیفی به همراه آقای عادل اعظمی تیرانا، آلبانی
(کفشهایم کو؟ چه کسی گفت سهراب؟ آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ)
آقایان بهمن اعظمی و سعدالله سیفی به همراه آقای عادل اعظمی

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32291

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت دوم)ا

Adel_Azami_Tiranaعادل اعظمی، ایران اینترلینک، بیست و سوم نوامبر ۲۰۱۷:… نزدیک غروب به سمت پایین به راه افتادیم. آن شب هم باز صحبت بود و خاطره و یاد. گاهی خانواده ها زنگ می زدند و احوال پرسی می کردند و از این که می دیدم حمایت می شوند و فراموش نشده اند احساس خوبی داشتم. بهمن خیلی از کسان نزدیکش را روزهای اول نمی توانست به خاطر بیاورد و همه عوض شده بودند … 

آن خدابنده سینگلتون تیرانا آلبانی نجات یافتگان از فرقه رجویعیب حافظ گومکن واعظ، که رفت از خانقاه / پای آزادی چه بندی؟ گر بجایی رفت، رفت.

https://iran-interlink.org

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت دوم)

لینک به قسمت اول 

چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن؟ وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم؟  ولی حالا در دنیایی کاملا متفاوت و زنده ای بودیم که میتوانستیم از ته دل بخندیم و فریاد بزنیم و شادی کنیم و همدیگر را در آغوش بگیریم و یا حتی اگر خواستیم بغض کنیم و در تاریکی میدان اشکهایمان را پاک کنیم. لحظه ای بسیار نادر و عجیب بود.

عادل اعظمی تیرانا آلبانی

از آن شبی که با هم از مرز و میدان مین گذشتیم بیست و شش سال میگذرد. کمی پیر شده ایم. کمی موهایمان ریخته یا سفید شده. ولی مهم نیست، مهم دلهایمان است که هنوز زنده هستند. مهم این است که از آن جهنم و کابوس تشکیلات رجوی نجات پیدا کردیم. مهم این است که خودمان را و همدیگر را دوباره پیدا کرده ایم. بعد از آن همه سال دوری و داغ و ….

بعد از شور اولیه گفتم: واقعا شما چرا اینقدر دیر کردید؟ همان سال که من رفتم تیف باید می آمدید. بهمن گفت: همان شب رفتم آسایشگاه و دیدم تختت خالی است. دلم گرفت. از مهناز پرسیدم. اول میگفت رفته قرارگاه دیگر… بعد فهمیدم رفتی و از “علیرضا امام جمعه” که فرمانده ات بود نفرت پیدا کردم. حس میکردم اون چیزی گفته و تو رفته ای…

سعدالله گفت: ما که سالها اصلا خبر نداشتیم که رفته ای … فشار وحشتناکی روی من بود و نمی توانستم تکون بخورم … گفتم: حالا اینجا چرا اینقدر این پا و اون پا می کردید؟ بابا همه رفتند. خود رجوی اول از همه رفت و گم و گور شد. شما دوتا هنوز ول کن نبودید؟

هر سه زدیم زیر خنده. سعدالله گفت: واقعا می خواستیم بیاییم ولی می ترسیدیم… ما را از فضای بیرون ترسانده بودند. اگر می دانستم که این محل گرم هست و خورد و خوراکمان حل است همان سال اول فرار میکردم… بهمن گفت: آره، گفته بودند همه کنار خیابانها هستند و خیلی ها معتاد شده اند ولی من حتی یک نفر جداشده معتاد ندیدم. گفتم: الان بیرون خیلی کمک هست. انجمنهای مختلف، خانواده ها و … ولی حتی کمک هم نباشد از نظر من آدم کنار خیابان گرسنه بخوابد شرف دارد به اون کابوس و سرکوب داخل تشکیلات. حداقل آدم اختیارخودش رو داره کنار خیابان بخوابد یا بنشیند یا بایستد یا … و هر سه باز زدیم زیر خنده و باز گفتم: واقعا همین طور هست. هیچ چیز با آزادی آدم قابل طاق زدن نیست. نفس آزاد کشیدن و زیر خفقان تشکیلات نبودن دنیای دیگه ایست که شما تازه دارید تجربه می کنید.

مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ – از عراق تا آلبانی

خلاصه بعد از دقایقی به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و سوار شدیم. خیلی شلوغ بود و جای نشستن نبود. اتوبوس و آدمها کمی بوی آشنایی داشتند برایم. اسکناسهای کهنه و بوی عرق و لباسهای کار. به هتل رسیدیم و غذایی بهمن درست کرد و با هم خوردیم و ساعتها نشستیم و از گذشته ها گفتیم و از اخبار روستا و این که چه بر سرشان گذشته این سالها و چطور دوام آوردند و من هم از خاطرات مسیر رفتن به خارج گفتم و زندان عراق و تیف و دنیای آزاد … آن شب نزدیک سه صبح بود که خوابیدیم و فردا قرار شد کوه برویم. کوه و گوشت و فندک و نمک و میوه و … برداشتیم و راه افتادیم.

با تله کابین تا نزدیکی های قله کوه که مشرف بود به شهر تیرانا بالا رفتیم. داخل تله کابین صفای خاصی داشت. بهمن با اسپیکر کوچکش آهنگ قدیمی “حسن زیرک” گذاشته بود و ما هر سه همخوانی می کردیم و حیران مناظر زیبای بیرون شده بودیم. بهمن با آهنگ گاهی توی تله کابین می رقصید. بعد از تله کابین به جای مناسبی که مشرف بود به شهر تیرانا رفتیم و آتش برپا کردیم. با ترکه های خیس درخت سیخ کباب درست کردیم و همه گوشتها را به سیخ کردیم و روی آتش انداختیم.

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان فرقه رجوی مجاهدین خلق در آلبانی 1

سعدالله به یاد گذشته ها زده بود زیر آواز و گاهی من هم همراهیش می کردم. بهمن هم گاهی فیلم می گرفت و گاهی هم برای آتش هیزم جمع می کرد. آهنگها بسیار قدیمی و خاطره انگیز بودند و صدا توی کوه می پیچید و ما را به هیجان آورده بود. بعد از خواندن سعدالله گفت: ای داد … تف به گور پدرت رجوی! که حتی جرات زمزمه کردن هم توی سازمانت نداشتیم. باور کن معادل ۲۵ سال است حسرت یک آواز از ته دل مثل امروز به دلم مانده بود. یاد خاطره ای افتادم… سالها قبل در اشرف آشپزخانه کار می کردم و یک دیگ بزرگ آش را به هم می زدم که ته نگیرد و با خودم خیلی آرام زمزمه می کردم. یادم هست آهنگ فرهاد بود. دیگه دل با کسی نیست … دیگه فریاد رسی نیست … صدای شعله های آتش گاز زیر چندین دیگ چهار طرف آشپزخانه خیلی زیاد بود و برای حرف زدن واقعا باید داد می زدیم تا صدای یکدیگر را بشنویم. راستش صدای داد زدن هم به سختی شنیده می شد چه رسد به زمزمه و فکر نمی کردم اصلا صدایی از گلویم بیرون می آید. برای خودم زمزمه می کردم که یکی از زنان احمق باصطلاح مسئول که نمی شناختمش آمد و گفت: برادر شما دارید آواز می خوانید؟ با تعجب گفتم: چی؟ آواز؟ گفت: آره، یک صدایی شبیه زمزمه می آمد. نخوانید. اینجا خواهرها هستند. و دیگر زمزمه نکردم و تعجب می کردم توی آن همهمه اینها چطور شنیده اند و امروز به تلافی تمام آن زمزمه های فروخورده که توی دهانمان زدند، زده بودیم زیر آواز.

نقطه خوبی قرار گرفته بودیم و صدا انعکاس پیدا می کرد و چند برابر می شد… کباب هم آماده شده بود. نهارمان را خوردیم و بعد سعدالله با خانواده تماس گرفت که شادیمان را با خانواده ها تقسیم کند. همه سلام رساندند و شهر و کباب و کوه و درخت و فضا را به خانواده ها نشان داد و از شادی و آزادی ما لذت بردند.

نزدیک غروب به سمت پایین به راه افتادیم. آن شب هم باز صحبت بود و خاطره و یاد. گاهی خانواده ها زنگ می زدند و احوال پرسی می کردند و از این که می دیدم حمایت می شوند و فراموش نشده اند احساس خوبی داشتم. بهمن خیلی از کسان نزدیکش را روزهای اول نمی توانست به خاطر بیاورد و همه عوض شده بودند. خیلی ها ما نبودیم که به دنیا آمده اند. بچه ها بزرگ شده بودند و بزرگترها پیر و پیرها خیلی ها رفته بودند و ما به سختی آدم ها و چهره ها را به خاطر می آوردیم.

سعدالله می گفت: واقعا من فکر نمی کردم کسی اصلا به فکر ما باشد و من در یاد کسی مانده باشم ولی حالا هر شب حتی فرصت نمی کنم غذایم را بخورم از بس خانواده و دوستان زنگ می زنند و درلگرمی میدهند.

حضور مجاهدین خلق در آلبانی مذاکرت پیوستن این کشور به اتحادیه اروپا را دچار مشکل کرده است

هر چند داغ دیدن عزیزان رفته روی دلهایمان نشست. سعدالله پدر و مادرش را و بهمن پدرش را سالها پیش از دست داده اند ولی عزیزان دیگر با عشق و محبتشان جای خالی رفته ها را به خوبی پر کرده اند و با هم هرگز دیگر احساس تنهایی نمی کنیم. آن شب هم نزدیک ۳ صبح به خواب رفتیم تا فردا و برنامه های بعدی که چشم انتظار ما بودند.

شانزدهم نوامبر ۲۰۱۷ میلادی

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/من-و-بهمن-و-سعدالله،-کردستان-و-دیالی-و-ت-3/

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت سوم)ا

 Adel_Azami_Tiranaعادل اعظمی، ایران اینترلینک، چهارم دسامبر 2017:…  صبح نزدیک ساعت 7 صبح با صدای آرام در از خواب بیدار شدم سعدلله و بهمن روی تخت هایشان نبودند. سعدلله خیلی آرام در را باز کرد که از کمدش چیزی بردارد. در خواب و بیداری گفتم: “واقعاً شما ساعت چند بیدار شدید؟” گفت: چی شد بیدارت کردم؟” گفتم: “نه، ولی شما چرا این قدر زود بیدار شدید؟” گفت: ” خوابم نمی برد … 

عادل اعظمی لندن موزه بریتانیاهر کس اینجا به امید هوسی می آید

https://iran-interlink.org

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت سوم)ا

صبح نزدیک ساعت 7 صبح با صدای آرام در از خواب بیدار شدم سعدلله و بهمن روی تخت هایشان نبودند. سعدلله خیلی آرام در را باز کرد که از کمدش چیزی بردارد. در خواب و بیداری گفتم: “واقعاً شما ساعت چند بیدار شدید؟”

گفت: چی شد بیدارت کردم؟”

گفتم: “نه، ولی شما چرا این قدر زود بیدار شدید؟”

گفت: ” خوابم نمی برد، عادت کرده ام، یک بیماری هم دارم بعد به تو می گویم.”

سپس بیرون رفت. دوباره تلاش کردم که بخوابم ولی نتوانستم و بیدار شدم. بعد از کارهایم برای صبحانه به آشپزخانه رفتم. پنیر، مربا و نان دست پخت بهمن که طعم خوبی داشت؛ در حین صبحانه خوردن گفتم: “هر روز شما این قدر زود بیدار می شوید؟”

بهمن گفت: “من از ساعت 6 بیدارم و خوابم نمی برد، سعدلله هم همین طور.”

گفتم: “فکر و ذهنتان روی بیدار باش صبح تنظیم شده، تلاش کنید آن تنظیم را به هم بزنید، چه کسی بدون این که هیچ کاری داشته باشد ساعت 6 بیدار می شود؟”

سعدلله گفت: “از روزی که بیرون آمدم از ساعت 7 بیشتر نتوانسته ام بخوابم.”

گفتم: ” آیا بیدار باش هنوز همان صبح ساعت 5 بود؟ آخر دیگر کاری نیست.”

گفت: ” آره، سخت تر هم شده ساعت 5 بیدار باش و 6 صبحانه”

گفتم: “بعد از صبحانه، اصلاً برنامه چی است؟ چون از بیرون که آدم نگاه می کند یک مشت بی کار صبح تا شب چه کار می کنند؟”

گفت: “آره، در واقع همین طور است ولی کار تراشیدن مثل اشرف را که به یاد داری؟”

گفتم: “آره، ولی اینجا خیلی فضا کمتر است.”

گفت: “ساعت 7 دستور است یک عده مثلاً می روند برای کار اجتماعی در اتاق کامپیوتر چت می کنند و توئیت می کنند که من کارم این بود که البته بیشتر بچه ها می رفتند و ترانه و آهنگ وفیلم نگاه می کردند.”

گفتم: “کار اجتماعی واقعی همین کاری است که آن ها می کردند و فیلم و آهنگ گوش می کردند. برایم خیلی جالب بود از صبح تا شب کار می کنند و با چه موضوعاتی سر نفرات را گرم می کنند. گفتم: خوب شما می رفتید کار اجتماعی، بقیه چه کار می کردند.

 گفت: “آن هایی که کار اجتماعی می کردند نشست عملیات جاری و غسل همان صبح ساعت 7 تا 9 می گذاشتند.”

 گفتم: “صبح تا ساعت 9 آدم فاکت ندارد که بنویسد، هنوز روز تمام نشده”

گفت: “نه بیشتر مال روز قبل را باید می گفتیم.”

گفتم: “خوب!”

گفت: “یک عده دیگر جوشکاری می کردند یک تعداد میز و صندلی درست می کردند برای سالن طلوع، بعد کار محوطه بود نجاری بود بعد یک گوشه ای هم باغچه بود که باز یک تعدادی روی آن ها کار می کردند، بیشتر پیرمردها روی آن کار می کردند. یک تعداد هم می رفتند اشرف برای آماده سازی و کار سالن بود کار آشپزخانه بود خلاصه نمی گذاشتند کسی بی کار باشد ولی آن فشار اشرف را نمی توانستند بیاورند اگر کسی نشست مثلاً عملیات جاری نمی آمد دیگر مثل اشرف مرز سرخ نبود که دسته جممعی بروند سراغش و از آسایشگاه بکشند و بیاورند، نشست این خبرها دیگر نبود.” گفتم: “بنازم قدرت دموکراسی و دنیای آزاد چطور ادبشان کرده.”

 گفت: “آره، نشست نمی آمدی، بیدار نمی شدی، هر کاری می کردی می گفتند اشکال ندارد فقط بمان.”

 گفتم: “خوب بعد برنامه چه بود؟”

 گفت: “بعد از نهار دو ساعتی هم کار بود و بعد ورزش و هفته ای یک روز هم با زهره مریخی که مسئول اول است نشست داشتیم. البته، با چت نشست می گذاشت و هر اف جی در مقر خودشان می دیدند و یک روز هم از ساعت 9 تا 12 نشست حضوری با زهره مریخی داشتیم.”

گفتم: “خوب مثلاً توی نشست چی می گفت؟ چون از بیرون که نگاه می کنی و واقعیت بیرون همه چیز تمام شده است و چیزی برای گفتن نیست یعنی روز به روز از لحاظ بین المللی و نیرویی و ریزش نیرو تشکیلات دارد فرو می رود. چطور اوضاع را توجیه می کردند؟

بهمن گفت: “واقعاً من که اصلاً نمی فهمیدم زهره مریخی چه می گوید و همیشه بیرون می رفتم.”

سعدلله گفت: “بیشتر در مورد فعالیت های سیاسی و فلان سناتور سابق چه گفت و فلان شخصیت سابقه حمایت کرد و از این مزخرفات که کسی اهمیت نمی داد و واقعاً مسخره می کردند. آن فضای سنگین اشرف دیگر به گور سپرده شد.”

گفتم: “دست سنگین روزگار را می بینید، یادت هست توی یک نشست یکی از رجوی پرسید اگر کسی نشست نیامد و جمع هم رفتند سراغش و باز نیازم چه کار باید بکنیم و مسعود مشتش را محکم نشان داد و گفت با این … حالا شیر فهم شد؟ و فرمان زدن را آنجا صادر کرد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.”

 بعد از صبحانه لباس پوشیدیم و از هتل بیرون زدیم. جاده ی هتل با یک شیب و پیچ تند به جاده ی اصلی منتهی می شد. بعد از شیب به جاده ی اصلی رسیدیم و به سمت پایین و ایستگاه اتوبوس به راه افتادیم. بهمن آن بالا نزدیک دامنه کنار جاده یک دیواره سنگی نشانم داد و با خنده گفت: “آن که می بینی استخر است تابستان آنجا غوغاست ولی چون استخر رو باز است و حالا هوا کمی سرد شده تعطیل است.”

گفتم: “هم تله کابین این بغلتان هست و هم استخر. دیگر چه می خواستید؟ کوه، دره، درخت و هوای آزاد هم که هست.”

سعدلله گفت: “اتفاقاً در مسیر اف جی ما بود هر وقت گروهی می خواستیم به شهر برویم و از کنار استخر رد می شدیم قبل از رسیدن فرمانده اکیپ همه را به ستون می کرد و خودش می رفت آخر صف بعد بلند می گفت حالا همه آماده باش… “

من خنده ام گرفته بود، گفتم: “جدی که نمی گویی؟”

گفت: “به خدا جدی می گویم، از بهمن بپرس، بعد از آماده باش می گفت همه نظر به راست چون استخر سمت چپ ما و کمی پایین تر از جاده بود و ما همان طور به ستون نظر به راست راه می رفتیم تا این که از استخر می گذشتیم و فقط صدای مردم و جیغ و شادی و صدای آب را می شنیدم.”

واقعاً نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم.

گفتم: “اگر مدعی است همه گوهر بی بدیل هستند دیگر این مزخرف بازی ها چیست که در می آورد، از چه می ترسد؟”

سعدلله گفت: “می رفت ته ستون که مثلاً ما را ببیند و کسی استخر را نگاه نکند.”

بهمن گفت: “ولی من همیشه زیرچشمی نگاه می کردم.”

با خنده ای گفتم: “پس بگو انقلاب را توی آبکش کردی”

 هر سه زدیم زیر خنده. سعدلله گفت: “اتفاقاً بیشتر فاکت های غسل هم با این که نگاه نمی کردیم سر همین استخر بود صدای آب، صدای مردم و خنده و جیغ و داد آن ها؛ تماماً تصویر سازی می کردیم.”

*** 

همچنین: