عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

عزت ابراهیم، مسعود رجوی، صدام حسینرحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، چهاردهم نوامبر 2020:… رجوی که فکر می کرد روزگار به همین منوال خواهد بود قهقه سر داد و گفت: بله ما اینیم هرکس به صاحب خانه ما چپ نگاه کند ماهم هستیم . من این صحنه را یادم هست که پیش خودم گفتم این آقا مست است و نمی فهمد چی می گوید وقتی به یکی از اف جی ها که باهاش رابطه خوبی داشتم این را گفتم گفت آها تو فهمیدی  و با دستش اشاره کرد (دستش را انگاری لیوان دستش هست بطرف دهانش برد) و گفت بدجور هم زده! البته رجوی در جایی که همه بقول خودش خودی بودن لاف می زد و زمین سفت ندیده بود، چرا که وقتی امریکا بطور جد قصد زدن عراق را کرد رجوی زرد کرده مختصات تمام قرارگاهها را به آمریکا داد. عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف صدام حسین

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

صدام حسین، عزت ابراهیم الدوری و رجوی

عبدلرحمان محمدیان

آقای عبدالرحمان محمدیان

رحمان محمدیان ، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 11.11.2020

چند روز پیش خبرگزاری ها فوت عزت ابراهیم الدوری معاون صدام را از قول دختر صدام و یکی از شاخه های حزب بعث را اعلام کردند.

وقتی که رجوی به قول خودش برای استفاده از امکانات بالقوه عراق بر علیه دولت ایران به عراق رفت جنگ بین ایران و عراق در جریان بود و حزب بعث به ریاست صدام حسین بر مقدرات و کل کشور و ملت عراق مسلط بودند و کسی شاید تصور نمی کرد که روزی این حزب باتمام سرانش سرنوشتی به سرنوشتی که بعدا ما شاهد بودیم دچار شود وچنین عبرت انگیز همه چیز را از دست بدهند!

عزت الدوری بنظر می رسد آخرین نفر از نفرات سرشناس این حزب باشد که توانسته بود از سیر تحولات عراق تاکنون جان سالم بدر ببرد.

عزت ابراهیم، مسعود رجوی، صدام حسین

عزت ابراهیم، مسعود رجوی، صدام حسین

بعضی نوشته اند عزت ابراهیم دست راست صدام بود ولی نمی شود اینرا دقیق دانست چراکه در برهه های مختلف افراد مختلفی را دست راست صدام معرفی کرده اند. زمانی طارق عزیز را بااین این عنوان مطرح و برخی هم طه یاسین رمضان وحتی برخی هم حسن عبدالمجید که پسر عمو وشباهت زیادی هم به صدام داشت را دست راست صدام دانسته اند. هرچه بود و هرکه بود عزت الدوری رسما وعملا و در دوران طولانی بعنوان معاون صدام معرفی و عملا هم بعد از صدام همه امور در دست اوبود.

مقصود من از این نوشته اشاره به رابطه رجوی با این افراد بود که هرروز یکی از این افراد در داخل مناسبات رجوی مطرح وبر سر زبانها می افتاد. بسته به اینکه رجوی برای دریافت جیره مزدوری به پابوس کدامیک  از این افراد می رفت همان فرد در مناسبات ورد زبان و تا مدتها از محاسن و مراتب ان شخص سخن گفته می شد. همه این داستانها هم از خود رجوی در می آمد که چه در نشست های عمومی و چه در جلسات با اطرافیان خودش به تعرف و تمجید نفرات فوق می نشست و تا مدتی هم نقل محافل و نشست های کوچکتر بود.

رجوی که بظاهر بدعوت و پادرمیانی طارق عزیز به عراق آمده بودتا مدتها می گفت که طارق عزیز سیاست مداری برجسته است واز اینکه  با در ارتباط بود کلی هندوانه زیر بغل خودش می گذاشت. رجوی همیشه می گفت که ما وعراق در این همکاری سود دوجانبه داریم ولی باز نمی کرد که این سود برای هرکدام چیست! که البته الان دیگر بر کسی پوشیده نیست که صدام که با ایران درجنگ بود به یک نوچه بظاهر ایرانی که درباطن به ایران و ایرانی گری اعتقادی ندارد احتیاج داشت .

بعدها یادم هست که وقتی رجوی توانسته بود با دکتر سعدون حمادی دیدار کند کلی از او تعریف و تمجید که این فرد چقدر باسواد و از نوادر است.!

همه بیاد دارند که مثلا یک مدت طه یاسین رمضان عزیرو تعریف و تمجیدها نثار او می شد چرا که در تحویل سلاح به رجوی کمک و سفارش کرده بود. بهر حال هرزمانی یکی از سران حزب بعث مطرح می شد مثلا عدنان خیراله و یا وزیر دفاع آنزمان سلطان هاشم و یا وزیر دفاع بعدی و…

سالگرد فروغ جاویدان جنایت جنگی مسعود رجوی

اما در بین همه اینها عزت ابراهیم الدوری متفاوت تر از همه بود طوری که دربین افراد در مناسبات اینطور مطرح بود (و هنوز هم اگر از نفرات چه جدا شده و داخل مناسبات بپرسید همین را می گویند، چون این توی ذهنشان حک شده است)که نفر اصلی همان عزت الدوری است و مهمتر از صدام است ولی چون مساله عربیت و پان عربیسم در میان است صدام چون عرب است او را مطرح می کنند.

در بین مناسبات این حرف می چرخید که عزت ابراهیم که همان نفر اصلی دولت عراق است با برادر(مسعود رجوی) رابطه ویژه دارد و او را اخ مسعود خطاب می کند همان که ما خودمان در مناسبات می گوییم برادر مسعود ( توهم )و همین است که تا این حزب هست خیال ما راحت است. و همه هم بیاد دارند که رجوی چطور و با چه آب و تابی ماجرای دیدارش و اینکه عزت ابراهیم گفته است در جنگ اول کویت و ماجراهای بعدی آن اگر اخوان مجاهدین نبودند عراق شاید سقوط می کرد .

بیاد دارم که در یک نشستی قبل از جنگ دوم کویت وسقوط عراق رجوی داشت ماجرایی را تعریف می کرد که عزت ابراهیم به او گفته است روزی برای درگیری در قره تپه  می رفته است وفقط سه تانک داشته که روی کمر شکن بودند اما در میسر اخوان مجاهدین را دیده است که با تانکها ونفربرها تمامی اماکن مهم و نقاط کلیدی را در کنترل دارند و با دشمنان عراق می جنگند و…

بعد از تفریف رجوی که فکر می کرد روزگار بهمین منوال خواهد بود قهقه سر داد و گفت: بله ما اینیم هرکس به صاحب خانه ما چپ نگاه کند ماهم هستیم . – من این صحنه را یادم هست که پیش خودم گفتم؛ این آقا مست است و نمی فهمد چی می گوید وقتی به یکی از اف جی ها که باهاش رابطه خوبی داشتم اینرا گفتم گفت آها تو فهمیدی  و با دستش اشاره کرد (دستش را انگاری لیوان دستش هست بطرف دهانش برد) و گفت بدجور هم زده!

البته رجوی در جایی که همه بقول خودش خودی بودن لاف می زد و زمین سفت ندیده بود، چرا که وقتی امریکا بطور جد قصد زدن عراق را کرد رجوی زرد کرده مختصات تمام قرارگاهها را به آمریکا داد (وکسی چه می داند شاید گراهای خیلی از جاهای عراق را هم داده بود)وهرگونه رابطه با عراق دوستانش را حاشا کرد که همه میدانند و نیاز به ذکر نیست که چطوررنگ عوض کرد و دنب قدرت جدید یعنی آمریکا شد و بارها همه شنیدند که می گفت حالا صاحب خانه عوض شده و صاحب اصلی این مملکت آمریکا است و بهتر است با اوباشیم و…

شکست مریم رجوی در عرصه سیاسی – اجتماعی در سالروز فروغ جاویدان

بهرحال چند روز پیش که خبر عزت ابراهیم الدوری را دیدم یاد آن دوران و تملق های دستگاه رجوی از این افراد افتادم اما واقعا چه دورانی وچه سرنوشتی آن از سران حزب بعث و این همان از سرنوشت نوچه آنها رجوی و چه عبرتی !

لینک به منبع

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/اسیر-جنگی-یا-مجاهد-لم-یرتابو/

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابورحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، بیست و سوم سپتامبر 2020:… همه میدانند داخل یک فرقه که تمامی اصول انسانی و مبارزاتی حول یک نفر و برای حفظ یک نفر هست صحبت از اراده و امثال آن معنی ندارد. شما تاریخچه همه فرقه را بخوانید افراد خوب و خیلی بظاهر مستقل دست به اعمالی زده اند که اشخاص درحالت عادی و نرمال اصلا از نزدیک شدن به آن اعمال ابا داشته و آنرا راقبول ندارند. حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟ اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ - از عراق تا آلبانیمجاهدین خلق: پایان سی سال حضور در عراق

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

سرکرده فرقه مجاهدین خلق ! پاسخ بده!

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟

2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

چرا اسامی همین 123 نفر را که مدعی هستی ، ننوشته ای؟

آیا ترس از آینده نداری که همین هاهم دانه دانه جدا شوند؟

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 22.09.2020

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو

حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟.

حتما خیلی کسان بارها از زبان همه جداشدگان از فرقه رجوی شینده اید که این فرقه اصلا بهایی برای اعضایش قائل نیست و اینرا هرکس که جرأت کرده حرف بزند گفته است. اینرا آنهایی که در این فرقه بوده ا ند با گوشت و پوستشان حس و لمس کرده اند اما مبنای این حرف چیست؟

آیا کسی که ناظر قضیه است هیچ از خودش سوال کرده است که چرا همه این حرف را می زنند ؟

البته  هرکس که از این فرقه جداشده به فراخور تجربه اش با این فرقه دلایلی می آورد! که هرکدام برای ناظربی طرف قابل تامل است. جالبی قضیه اینکه هیچگاه این فرقه نمی تواند فاکتهایی که این افراد ذکر می کنند انکار کند چون همه واقعی هستند ولی در عوض فرقه به نفرحمله و سریعا اورا به اطلاعات ایران می چسباند وبقول خودشان رژیم مالی می کند، تابا ترور شخصیت فرد را وادار به سکوت  کند.

اما اصل حرف چی می شود؟

یعنی با هوچیگری و شانتاژو اینکه او عامل اطلاعات است و این قبیل حرفها اصل قضیه فراموش می شود و دردعوای وارونه نظرهای بسوی دیگری جلب شود. یعنی فرقه با یک جاخالی صحنه را عوض و دعوا را به میدان جدیدی می کشاند که خودش انتخاب کرده تا مخاطب را سردرگم کند و خودش بدون پاسخ به این اتهام با زیر آبی در برود!

یک نمونه از این هوچیگری ها جدید این است که تعدادی از اسرای جنگی سابق( لفظی که فرقه برای ما که قسمتی از عمرمان را در اردوگاههای جنگی عراق گذرانده این بکار می گیرد) را به تلویزیون آورده و اخیرا هم از زبان آنان بیانیه ای صادر کرده است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

من همه این افراد را می شناسم و با تعداد زیادی از آنان هم سالیان دراز در یک قسمت و هم محفل بوده ام. یکی از آنان می گفت که گفته شده است که سازمان مارا اسیر و نمی گذارد با خانواده مان دیدار کنیم انگار ما خودمان اراده نداریم! حرف منطقی و درستی که باید به آن توجه کرد.

اما ایا اراده و شخصیت افراد دراین سازمان امکان  بروز دارد و اساسا صحبت این مقولات درست است؟

گفتم که من این افراد را می شناسم و میدانم که بعضی از آنان بچه های صادق و با استعدادی هستند که اگر دنبال زندگی خودشان بودند شایدجزء موفق ترین افراد در جامعه بودند اما مگر در فرقه ای که همه چیز را درراستای حفظ تشکیلاتش می خواهد و هرکس هم استعدادی دارد باید در این راستا خود را بیازماید می شود انتظار اراده و استعداد از افراد داشت چون این افرادمحاط در مناسباتی هستند که فرد و افراد اصلا مطرح نیستند و بقول رجوی: هرکس فقط حق دارد که خود را در انقلاب مریم نشان بدهد و شخصیتش را فقط در این راستا می تواند بروزدهد.

خود این افراد خوب می دانند که مثل روز بر همه آنان که حتی یکروز در این فرقه بوده اند روشن است که این افراد چطور به این مصاحبه ها می آیند و چه سناریوهایی برای آنان می چینند وگرنه آیا خودشان خودجوش به این مصاحبه آمده اند و بیانیه امضاء کرده اند؟.

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانیاسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

اگر چنین است ایا خودشان تصمیم گرفته اند که بیایند و به خانواده شان توهین و واقعا از صمیم قلب خواستار دیدار با پدرومادروخواهر و برادرشان نیستند؟ شما باور می کنید منکه آنها را می شناسم و میدانم که در همان زمان که رجوی دیدار با خانواده را حرام و خانواده را (خانواده الدنگ )خواند تعدادی از آنان برای مادر و خواهرانشان در خفا گریه می کردند! اما ببینید وابستگی به این سازمان که عواطف را برای انقلابی عیب میداند چقدر است که جرأت نشان دادن این عواطف را نداشته و در نشست های هیستریک  که خودشان بهتر می دانند وادار می شدند که این عواطف را کتمان و حتی آنرا عیب وننگ بدانند و رسما هم باید اعلام می کردند وگرنه واویلا؛ سوژه نشست می شدند و تف و لعنت و توهین می شنیدند.

شما به این می گویید اراده ؟

چرا خودتان را گول می زنید؟

حالا این بیانیه جدید فرقه که معلوم است که کلی روی ان کار شده؛ وجدانا چند جلسه شما راجع به آن که باید بنویسید توجیه شده اید و میدانم و خودتان هم می دانید که چقدر بشما توهین کرده اند که چرا ساکت نشسته اید بی غیرتها سازمان زیر ضرب است بیایید امضاء کنید و… آیا دروغ می گویم ؟

جالب است که رجوی با طعنه به این افراد اسیر جنگی سابق می گوید و در مناسبات هم همیشه با چشم تحقیر به آنها نگاه می کند اما وقتش که می شود باید به فرمان عمل کرده و بیایند و از سازمان دفاع کنند البته با ریل کار و دردستگاهی که کنترلش در دست رجوی باشد.

از زمان پیوستن تعدادی از افرادی که در اردوگاه اسرای جنگی بودند به این فرقه؛ همیشه این تحقیر بالای سراین افراد بود. وگاه در نشستها از زبان افراد بقول خودشان بیرون می زد و افراد را مساله دار می کرد. تازه این در علن بود که خیلی مواظب بودند این تضاد فعال نشود. در خفا که من بارها از زبان بالاترها شنیده ام که می گفتند که این اردوگاهی ها مناسبات مارا خراب کرده اند و بارها شنیدیم که رجوی در نشست مثلا فرماندهان به آنان گفته بود که ما اشتباه کردیم اینها را داخل مناسبات آوردیم و ضررش را داریم هرروز پس می دهیم اما دیگر کاری نمی شود کرد چون همه کارها بگردن این ها است ولایه ای هستند که بدون آنها تمام کارها در سازمان می ماند. چون سیاه ترین وپرزحمت ترین کارها با اینها پیش می رود.

من بارها از افراد کم سابقه تر وحتی از تحت مسولین خودم شنیدم که می گفتند که اینقدر فضای منفی نسبت به شما در سازمان وجود دارد چطور مانده اید وتحمل می کنید؟ چون این افراد می گفتد هرگاه چه رسمی و چه غیر رسمی با مسولین بالا راجع به شما صحبت می شود از شما به عنوان اردوگاهی و غیر تشکیلاتی و دزد و … یاد می شود در صورتی که همه زحمت سازمان روی دوش لایه شمااست!

واقعت هم همین بود وهست. این دوستان می دانند که در سازمان فقط از این لایه خواسته شد که پروژه لمپنیزم بخوانند و می گفتند چون شما پروسه اردوگاه داشته اید آلوده هستید باید خود را در انقلاب مریم با خواندن این پروسه تطهیر کنید. آیا این هم دروغ است؟

بارهامگر در این سازمان گفته نمی شد تا قبل از آمدن اردوگاهی ها ما در مناسبات دزدی نداشتیم و هیچ جایی قفل نداشت اما با آمدن اینها همه جا را مجبور شدیم چند قفله بکنیم.

 این درحالی است که من خودم در همان روزهای جذب این افراد به شریف ( مهدی ابریشمچی ) گفتم نباید همه را قبول کرد بعضی از این افراد نه سابقه خوبی دارند و نه اخلاق می فهمند چیست! بمن گفت مهم نیست بیایند توی سازمان؛ درست می شوند ما آنها را تربیت و تغییر می دهیم ! یعنی برای بالا بردن تعداد افراد هرکس را آنهم باوعده ووعید وارد کردند بعد همه را خراب کردند و تقصیر و اشتباه خودشان را با تحقیر این افراد می پوشاندند و تروخشک باهم می سوخت. درحالیکه تعدادی از افراد به آنها گفتند هرکسی را نیاورید ولی گوش نکردند.

همه میدانند داخل یک فرقه که تمامی اصول انسانی و مبارزاتی حول یک نفر و برای حفظ یک نفر هست صحبت از اراده و امثال آن معنی ندارد. شما تاریخچه همه فرقه را بخوانید افراد خوب و خیلی بظاهر مستقل دست به اعمالی زده اند که اشخاص درحالت عادی و نرمال اصلا از نزدیک شدن به آن اعمال ابا داشته و آنرا راقبول ندارند.

حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟.

و سوالم از این دوستان هم این است واقعا خودتان تصمیم گرفتید این را بنویسید و واقعا می خواهید گزارشگر سازمان ملل شما را ببیند و بعد شما بگویید ما ازپدرومادر و خانواده خودمان بیزاریم و نمی خواهیم دیدار کنیم. این دروغ خودتان باور کرده اید؟ منکه شما را می شناسم و میدانم این دروغ است و بازهم می گویم که شما وادار شده اید که اینرابنویسید وبگویید و لطفا نگویید ما خودمان اراده داریم و…

لینک به منبع

بولتون در برابر ظریف در خصوص مجاهدین خلقگفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با مسعود خدابنده. واقعیتهایی از مریم رجوی، مسعود رجوی و مجاهدین خلق از درون

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و صدام حسین

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/زندانهای-صدام-و-رجوی-خاطرات-عبدالرح-3/

زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت چهارم)

زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت چهارم)عبدالرحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، پنجم سپتامبر 2020:… اما با رفتن مجدد ما به افسریه ما به خط کرده وفرمانده پادگان طی یک سخنرانی غرا برای ما از ارزش سرباز و واجب بودن آن سخن و ما را رسماتحویل و گفت بقیه امور شما را افسران مسول دنبال وخدمت شما از امروز شروع می شود. بعد به هرکدام از ما چند دست لباس (که توی هرکدامش چند نفر ازما جامی شد) و بقیه تجهیزات دادند وگفتند سه روز مرخصی دارید بروید لباستان را درست و سر سه روز برگردید و حالا آن نفراتی که سرشان را در پادگان قصر تراشیده بودند بما می خندند و می گفتند بده ببینم برگه معافی تو چه شکیله؟ بعد از سه روز خدمت سربازی ما عملا شروع و در تابستان 59 ما آموزش داشتیم.  آموزشهای ما شامل کار باسلاح ورزم انفرادی وشیوه رژه رفتن بود. در 10 روز پایانی اموزش یعنی اول شهریور 59 هم برای تمرین رزم شبانه به میدان و زمینی درکنار دریاچه قم بنام  علی آباد قم رفتیم و بعد تقسیم شدیم . من و تعدادی دیگر سهمیه همان پادگانی شدیم که درآن آموزش دیدیم (افسریه). زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت چهارم) 

عملیات فروغ جاویدان در کمینگاه مرصادعملیات فروغ جاویدان در کمینگاه مرصاد

زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت چهارم)

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و صدام حسین 

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام و رجوی ـ قسمت 4 ـ آغاز خدمت مقدس سربازی

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 04.09.2020

لینک به قسمت اول

لینک به قسمت دوم

لینک به قسمت سوم

در پائیز 57 و دی و بهمن پلیس که قبلا امنیت شهرها را حفظ می کرد از کار افتاده بود و گشت پلیس در محلات جمع شده  ( بهانه آورده ومی گفتند که  امنیت نداریم و بما حمله می شود) و تعطیل شده بود. با نبود پلیس تعداد سرقت و دزدی از مغازه های ملت زیاد شده بود و پلیس هم جوابگو نبود. شایعه بود که پلیس قصدا اینکار را می کند و حتی به دزدان کمک هم می کند( و الله اعلم) در این مدت جوانان امنیت محلات خودشان را بعهده گرفته و ما با دوستان در محل گروه گروه جمع و هرچند نفر گشت و امنیت قسمتی را بعهده می گرفتند. جوانها شب که می شد هر تعداد در نقطه ای جمع آتش روشن می کردند و نوبتی هم استراحت و هم گشت می دادند ( البته با چماق چون سلاح نداشتیم و اگر هم کسی داشت اگر می اورد خبرش به پلیس می رسید ومورد تعفیب قرار می گرفت)؛ یعنی شب و روز در خیابان بودیم؛ شب برای امنیت محل و روز برای تظاهرات. همین هسته ها وجوانان پایه گذار کمیته های بعد از انفلاب بودند اگر بیشتر آنها بعداز چند ماه از پیروزی ول کردند وبدلایل مختلف ادامه ندادند و تعدادی هم که سنشان کمی بیشتر و شاغل بودند به سر کارشان برگشتند.

بدلیل همین کارهاو اینکه اسمم لو رفته بود و ماموران بدنبالم درب خانه ما آمده بودند چند بار مجبور شدم برای مدتی خرم آباد را ترک و مدتی به جای دیگری بروم تا بقول معروف آبها از آسیاب بیفتد و بعد دوباره مراجعت کنم.

در این دوران و تظاهرات خیابانی جراحتهایی هم داشتم که  مخصوصا الان وبعد این مدت که از آن دوران گذشته و جز شکستگی کتف بقیه التیام پیدا کرده اند، چندان قابل ذکر نیستند اما چه دوستان و یارانی که در این دوران از دست دادم، هنوز صحنه های آن را بیاد می آورم و زخمی است بردل که خوب نشده و نمی شود.

نکته دیگر که هنوز یادم هست؛ صفا، صمیمیت و گذشت مردم نسبت به همدیگر بود. در این دوران من بندرت شاهد درگیری و دعوای مردم و مخصوصا جوانها بودم. تعدادی تیم درست کرده بودند وبرای مردم کم درآمد آذوقه و مخصوصا نفت تهیه و به آنها می رساندند. یادم هست وقتی تصادفی می شد و دوخودروبهم می زدند؛ جدا از جنبه جانی که مردم سریع کمک می کردند خسارت ها راعموما بهم می بخشیدند و می گفتد آقا صلوات بفرست و نفرات همدیگر را می بوسیدند و می رفتند و اگر هم کسی بی بضاعت بود سریع مردم پول جمع می کردند و بیشترازخسارت وارده به او میدادند. بعنوان مثال یکروز یک تاکسی به یک سواری شخصی تصادف کرد اگرچه تاکسی مقصر بود ولی راننده سواری پائین امد و با عذرخواهی راننده تاکسی را بغل کرد و گفت داداش مهم نیست من خسارت تو رامیدهم بریم بدم ماشینت رو تعمیر کنند و با خوشحالی رفتند.

در روزهای 21 و 22 بهمن 57 خبرشورش همافران و حمله مردم تهران به پادگانها  در تمام ایران پیچیده بود ولی ارتش در خرم آباد با صدور اطلاعیه اعلام کرد: پادگان بابا عباس مین گذاری شده و نزدیک شدن به آن خطر انفجار دارد و با وجود مقدارمهماتی که در آن هست اگر دراین پادگان انفجاری رخ دهد کل شهر منهدم می شود و اعلام کرد ارتش تاکنون در درگیریها شرکت نداشته اما اگر کسی به پادگان بدرآباد  که آنزمان دور از شهر هم بود،حمله کند بشدت مقابله خواهیم کرد.

در روز 22 بهمن مردم به پادگان ژاندارمری که در شمال شرقی شهر بود حمله و با وجود مقاومت ژاندارمها این پادگان تا ظهر به تصرف مردم در آمد.

روز 22 بهمن  بالاخره مردم و انقلاب در سراسر ایران پیروز شدندومی رفت که دورانی تازه در ایران شروع شود؛ بقولی بهار انقلاب شروع شده بود.

*

ما تعدادی از جوانان محل با همت حاج رستمی (که اگر هست خدا بهش عزت وسلامت بدهد و اگر دستش از دنیا کوتاه شده خداوند اورا در جنت جنانش جای دهد  ) و چند نفر دیگر که کاردان بودند؛ کمیته محل را از چند روز قبل از پیروزی انقلاب تشکیل داده بودیم ولی بعد از پیروزی که سلاح هم بدست آورده بودیم بطور جدیتر کار رابرای رتق وفتق امور محل و … دنبال کردیم.

حاج رستمی و دوستان بزرگتر چون کار وزندگی داشتند و یا شاغل بودند و بعد از مدتی از ادامه کار شبانه روزی عذر خواستند دنبال کار و زندگیشان رفتند. آنزمان کامپوتر و این لوازم نبود و امور کتابت با دست انجام می شد و من بدلیل اینکه کمی دست خطم خوب بود امور کتابت را انجام می دادم و بعد از رفتن این نفرات، بچه های محل بمن رای دادند و خواستند که کمیته را بچرخانم. در این مدت تعداد بیشتری بما پیوسته و محل قبلی که کتابخانه مسجد محل (مسجد موسی ابن جعفر) بود کوچک بود و با کمک پیشنماز همین مسجد و معتمدین محل به پادگانی که قبلا پادگان  آموزشی و حالا تقریبا خالی بود نقل مکان کردیم. کار ما در این مدت هم حفاظت از پادگان و محله بود و هم اگر اختلافی و یا درگیری بین مردم پیش می امد مداخله و مساله رارفع و رجوع می کردیم و در صورت لزوم با تشکیل پرونده؛ بازجویی  اولیه و استشهاد محلی و… پرونده و نفرات را به دادسرا ارجاع می دادیم.

دراین مدت من که قبلا برای کمک خرج خانواده کارمی کردم اصلا خانه نمی رفتم و حتی چند باری هم که رفتم برای گرفتن پول از مادرم بود که در نهایت با اعتراض مادرم مواجه شدم که اصلا بما سرنمی زنی و….چون ما ازجایی تامین مالی نمی شدیم و بقول معروف از جیب می خوردیم.

بهر حال این وضعیت تااواخراردیبهشت 58ادامه داشت تااینکه هم بدلیل دخالتها و توقعات بی جای برخی اطراف و هم برای کار و کسب درامد و پس انداز نتوانستم ادامه بدهم و با رفتن من بقیه بچه ها هم رفتند و کمیته تعطیل شد. منکه دیپلم گرفته بودم و در کنکور هم نمره خوبی اورده بودم بدلیل وضعیت مالی و وضعیت دانشگاهها( که با اسم انقلاب فرهنگی تعطیل شدند) قصد داشتم با کار مقداری پس انداز و برای ادامه تحصیل به خارج بروم. برای همین چون مشمول سربازی بودم تلاش داشتم با استفاده از بیکاری پدر و به اسم نان آور خانواده معافیت بگیرم اما نشد ولی بهر حال از سربازی رفتن تعلل و کار می کردم. اما قضیه خارج رفتن هم بعد از مدتی بعلت مساله مالی حل نشد و دوستم که قرار بود با هم به کانادا برویم رفت و من ماندم . با این تفاصیل بعد از مدتها تاخیر واینکه دیدم بدون برگه معافی و یا برگه پایان خدمت کارم گره می خورد بالاخره خودم رامعرفی و در خرداد 59 به خدمت سربازی اعزام شدم.

زمانی که ما از خرم آباد اعزام شدیم سهمیه پادگان خسروآباد آبادان بودیم؛ ما را به آنجا بردند اما با رسیدن ما فرمانده پادگان گفت که ظرفیت پادگان تکمیل و ما از پذیرش این افراد معذوریم. ما بلاتکلیف بودیم درجه دارهمراه ما که قرار بود ما را تحویل دهد گفت که بایستی صبر کنید تامن زنگ بزنم وکسب تکلیف کنم عموما در این گونه موارد افراد اضافی را به محل اعزام برگرداننده و معاف می کنند اما به او که تماس گرفته بود دستور دادند که مارا بتهران ببرد و انجا تعیین تکلیف شویم. نفر همراه ما دوباره اتوبوس گرفته و مارا به تهران برد.

به او گفته بودند مارا به پادگان افسریه ببرد ما شب بتهران و به پادگان افسریه رسیدیم. اول از پذیرش ما خودداری می کردند و می گفتند اینجا اصلا پادگان آموزشی نیست و ما جای اینکار را نداریم؛ اشتباه آمده اید! بهر حال بدستور افسر نگهبان بما جایی برای خوابیدن دادند تا فردا فرمانده پادگان آمده و کار را دنبال کند. فرداکه فرمانده پادگان آمد بعداز کلی تماس با ستاد مشترک قرار شد ما به پادگان قصر برویم و رفتیم. در آنجا ما را به خط کرده وچند درجه دار و سرباز شروع به تراشیدن سرهای ما کردند وسط کار یک سرهنگ که می گفتند فرمانده پادگان است آمد و گفت دست نگه دارید و برای ما توضیح داد که ما جا نداریم و باید همان افسریه بروید. در این میان ما امیدمان به اینکه چون اینجا هم ظرفیتش تکمیل است و آنجا هم محل آموزشی نیست وبما معافی می دهند زیاد شده بود و سر بسر آنهایی که سرشان تراشیده بودند می گذاشتیم و ساعتها به این موضوع می خندیدیم و شوخی می کردیم .

اما با رفتن مجدد ما به افسریه ما به خط کرده وفرمانده پادگان طی یک سخنرانی غرا برای ما از ارزش سرباز و واجب بودن آن سخن و ما را رسماتحویل و گفت بقیه امور شما را افسران مسول دنبال وخدمت شما از امروز شروع می شود. بعد به هرکدام از ما چند دست لباس (که توی هرکدامش چند نفر ازما جامی شد) و بقیه تجهیزات دادند وگفتند سه روز مرخصی دارید بروید لباستان را درست و سر سه روز برگردید و حالا آن نفراتی که سرشان را در پادگان قصر تراشیده بودند بما می خندند و می گفتند بده ببینم برگه معافی تو چه شکیله؟

بعد از سه روز خدمت سربازی ما عملا شروع و در تابستان 59 ما آموزش داشتیم.  آموزشهای ما شامل کار باسلاح ورزم انفرادی وشیوه رژه رفتن بود. در 10 روز پایانی اموزش یعنی اول شهریور 59 هم برای تمرین رزم شبانه به میدان و زمینی درکنار دریاچه قم بنام  علی آباد قم رفتیم و بعد تقسیم شدیم . من و تعدادی دیگر سهمیه همان پادگانی شدیم که درآن آموزش دیدیم (افسریه).

لینک به منبع

زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت چهارم)

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و صدام حسین 

***

***

همچنین: