علی اکرامی و مجاهدین خلق (قسمتهای اول، دوم و سوم – ادامه دارد)

علی اکرامی و مجاهدین خلق (قسمتهای اول، دوم و سوم – ادامه دارد)

علی اکرامی و مجاهدین خلقعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، بیست و نهم سپتامبر 2021:… فضای ملتهب و جوشان انقلاب در کنار شور و احساسی که ناشی از دوران بلوغ بود، من را مجاب کرد تا در باور ساده لوحانه ام مجاهدین خلق را براساس احساس و شور و نه منطق و شعور، به عنوان تنها راه حل برای خوشبختی و سعادت مردم ایران انتخاب کنم و در این مسیر از تمامی منافع مادی، گذر عمر و جوانی وعلایق و عواطف و عشق به خانواده و از همه مهم تر تشکیل خانواده بگذرم. قریب به بیش از 22 سال زندگی در کنار دوستانی که دوستشان داشته و احساس عاطفی شدیدی به آنها پیدا کرده بودم و در تمامی فراز و نشیب های سالیان و لحظات اشک ها و لبخندها در بود و نبودها همراهشان بودم، من را برای جدایی و انتخاب مسیر جدید زندگی دچار تردید میکرد. علی اکرامی و مجاهدین خلق

علی اکرامی انجمن نجات مرکز خوزستانعلی اکرامی: چرا عملیات فروغ دو انجام نشد و چرا صدام با رجوی ملاقات نکرد

انجمن نجات مرکز خوزستان شهریور 1400

علی اکرامی و مجاهدین خلق

آقای علی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان

علی اکرامی و مجاهدین خلق

راز وصل و جدایی من از مجاهدین خلق – قسمت اول

فضای ملتهب و جوشان انقلاب در کنار شور و احساسی که ناشی از دوران بلوغ بود، من را مجاب کرد تا در باور ساده لوحانه ام مجاهدین خلق را براساس احساس و شور و نه منطق و شعور، به عنوان تنها راه حل برای خوشبختی و سعادت مردم ایران انتخاب کنم و در این مسیر از تمامی منافع مادی، گذر عمر و جوانی وعلایق و عواطف و عشق به خانواده و از همه مهم تر تشکیل خانواده بگذرم.

قریب به بیش از 22 سال زندگی در کنار دوستانی که دوستشان داشته و احساس عاطفی شدیدی به آنها پیدا کرده بودم و در تمامی فراز و نشیب های سالیان و لحظات اشک ها و لبخندها در بود و نبودها همراهشان بودم، من را برای جدایی و انتخاب مسیر جدید زندگی دچار تردید میکرد.



در سر فصل های مختلف اگر چه گاها نسبت به درستی خط و خطوط و استراتژی مجاهدین و عملکردهای مسعود رجوی دچار شک و تردید میشدم ولی هر بار به خاطر تعهدی که در قبال دیگر اعضا در خود احساس می کردم و همچنین احساس دین نسبت به دوستانی که در این مسیر جان خود را از دست داده بودند، باعث شد بر تمامی لحظات شک و تردید خاک بپاشم و خوش خیالانه از کنار آن بگذرم.

اما تلنگری که در جریان مسئله خلع سلاح و تسلیم در قبال نیروهای امریکایی به من زده شد، باعث شد عزمم برای جدایی جزم تر گردد. و برای اولین بار بدون اینکه احساس شرم و بدهکاری داشته باشم در یک نیمه شب که مشغول نگهبانی در یکی از برج های ضلع شرقی اشرف بودم به جمع بندی پروسه گذشته و پیدا کردن برون رفتی از آن وضعیت برسم. آن شب برخلاف سالهای قبل دیگر سلاحی برای حفاظت از خود و قرارگاه نداشتم! به دسته چوبی که بدستم داده بودند نگاهی انداختم. چماق جانشین سلاحی شده بود که رجوی آن را ناموس مجاهد خلق در ذهن و باورمان القاء کرده بود! نگاهی به اطراف قرارگاه انداختم. تاریکی و خلوت سنگین شب همه جا را فرا گرفته بود و گاها صدای پارس سگان سکوت شب را می شکست. گویی چراغ های شهرهای مرزی از دور سوسو میزدند و خاطرات سالیان در ایران و کانون گرم خانواده را بیادم می آورد.

در خلوت خودم به سال 58 برگشتم که برای اولین بار در دانشکده نفت آبادان بواسطه یکی از دوستانم با مجاهدین خلق آشنا شدم . شور و شر جوانی و صداقت و جسارت و از همه مهم تر صداقت و اعتماد بیش از حد، من را در مسیر جریانی قرار داد که بیش از 35 سال از بهترین سالهای جوانی ام را با خود برد و به خاطر رسیدن به این هدف و آرمان پاک ترین احساسات و بالاترین عشق و احساسم که همان خانواده بود را فدایش کردم .

لینک به منبع

راز وصل و جدایی من از مجاهدین خلق – قسمت دوم

علی اکرامی و مجاهدین خلق

مادرم را در بستر بیماری و در حالیکه بیش از هر زمان دیگر به حضور من نیاز داشت رها کردم و بین سلامتی او و مجاهدین دومی را انتخاب کردم. نزدیک به 20 سال بود که از او کوچک ترین خبری نداشتم. آیا مادرم هنوز زنده است؟! چشمان کم سویش از لابلای درب خانه قدیمی به انتظار دیدن من به بیرون دوخته شده است؟! ویا همانند دهها مادر دیگر در حسرت و آرزوی دیدن فرزندش چشم از جهان فروبسته است.

دلم بشدت دلتنگ دیدار او و دیگر اعضای خانواده ام بود. یک لحظه که بخود آمدم دیدم دوستم در خواب عمیقی فرو رفته است و دیگر می بایست او را برای تحویلدهی پست بیدار میکردم. ولی دوست داشتم همچنان در باورها و آرزوهای سالیان و لحظات شیرین خاطرات خانواده بمانم.

دوباره به حال و هوای پادگان اشرف برگشتم و از اینکه ساعاتی بعد می بایست این لحظات را در نشست عملیات جاری با حضور دیگر اعضا بخوانم دچار ترس و استرس شدم. باز احساس کاذب خیانت به مسعود و انقلاب مریم و از همه بدتر تابوی وحشتناک بریده و نفوذی وزارت اطلاعات به من دست داد.

بعد از نشست های موسوم به طعمه که با هدف سرکوب تشکیلاتی معترضین شکل گرفت، هرکس به خود اجازه می داد که به خانواده فکر کند، بدون ذره ای تسامح مارک بریده و مزدور وزارت اطلاعات و خائن به انقلاب مریم نثارش میشد.



اکنون وقت آن فرا رسیده بود که در خلوت خودم و در محکمه وجدان و در منتهای صداقت قضاوت کنم که براستی مزدور کیست و مزدوری چیست؟ خیانت چیست و خائن کیست؟ همیشه گفته اند وجدان انسانها بالاترین قاضی است. درسکوت نیمه شب اشرف و خواب عمیق دوست همرزمم برای اولین بار تلاش کردم خودم را در مقابل این سوالات قرار دهم. برای پاسخ به این سوالات باید به عقب تر و مقطع 30 خرداد سال 1360 بر می گشتم . در روزها و ماههایی که رجوی با استفاده از انرژی جوانی و جسارت شورشگری و از همه مهم تر امید و اعتماد یک نسل با اعلام جنگ مسلحانه بدون اینکه درک مشخصی از شرایط مشخص آن دوران جامعه و مردم ایران داشته باشد، نسل من را از روی نیمکت های کلاس درس و کتاب و مدرسه به خیابانها کشاند!

دفتر و قلم از دستمان گرفت و تیزبر و پنجه بوکس و روزهای بعد سلاح گرم را جایگزین آن ساخت. بدون اینکه برای اعضا و سمپات ها مخفی گاه امنی فراهم سازد. در آن قطع هنوز اکثریت مردم ایران قاطعانه از رهبری انقلاب حمایت می کردند و مجاهدین دارای آنچنان محبوبیت و پایگاه اجتماعی نبودند. روز پنج مهر ناشیانه ترین حرکت از طرف رجوی سر زد. او با بسیج حداکثری هواداران از استانهای مختلف در تهران تظاهرات مسلحانه ای را سازماندهی کرد تا بقول خودش ورود عنصر اجتماعی به صحنه را تست کند. در همان لحظات اولیه تظاهرات بدلیل اینکه هیچ حمایت مردمی از آن صورت نگرفت با شکست مواجه شد ولی متاسفانه تعداد زیادی از مردم، نیروهای نظامی دولتی و هواداران مجاهدین خلق کشته شدند. موج انفجارات بعدی و ترور بسیاری از رهبران جمهوری اسلامی و نمایندگان مجلس جو جامعه را به شدت امنیتی کرد .

لینک به منبع

راز وصل و جدایی من از مجاهدین خلق – قسمت سوم

علی اکرامی و مجاهدین خلق

با ایجاد شرایط امنیتی و نظامی، بسیاری از هواداران برای جلوگیری از دستگیری مجبور به ترک شهر و خانه و خانواده شدند. من هم از 8 شهریور سال 60 که بصورت اتفاقی از دستگیری جستم، بدلیل نداشتن سرپناه خیلی از شب ها و روزها را در قبرستانها، کف خیابانها و بیابانهای اطراف شهر گذراندم. آن سالها بدترین و سخت ترین روزهای زندگی اعضاء و هواداران بود.

در چنین شرایطی و در نهایت ناباوری، از رادیو و تلویزیون اعلام شد مسعود رجوی به همراه بنی صدر در تاریخ ششم مرداد سال 1360 با هواپیمای بویینگ 707 و با هدایت سرهنگ بهزاد معزی به فرانسه فرار کردند و از آن کشور درخواست پناهندگی کردند.

مسعود رجوی پاریس علی اکرامی و مجاهدین خلق

فرار مسعود رجوی به پاریس بعد از شکست کودتای سی خرداد 1360

با شوک عجیبی روبرو شده بودم رجوی که اعضا و هواداران را به مقاومت فرا می خواند و اعلام کرد جمهوری اسلامی در طی 6 ماه سرنگون خواهد شد! چگونه خودش صحنه مبارزه را ترک و یارانش را در سخت ترین شرایط تنها گذاشته بود؟ ما تمامی مشکلات و سختی آوارگی و بی سرپناهی در سرما و گرما و بدور از خانواده و عزیزان را فقط با این ذهنیت واعتقاد که برای آزادی و خوشبختی مردممان مبارزه می کنیم و در این راه مسعود رجوی را در کنارمان داریم، تحمل می کردیم. با فرار رجوی ضربه مهلکی به انگیزه و امید و اعتمادمان خورد و حقانیت استراتژی مجاهدین در ذهنمان در لحظه ای زیر سوال رفت!

فرار او از صحنه مبارزه و تنها گذاشتن نیروها در آن شرایط سخت برای من و احتمالا بسیاری از هواداران قابل توجیه نبود. سوال بزرگ در آن مقطع در ذهن من و بسیاری از هواداران این بود که اگر عمر رژیم 6 ماه است و آینده ای ندارد و مجاهدین بزودی حاکمیت را بدست می گیرد، پس چرا فرار رجوی؟ چرا درخواست پناهندگی از فرانسه؟ این اولین علامت سوالی بود که در ذهنم درمورد رجوی نقش بست و لحظاتی از ذهنم گذشت که رهبری مجاهدین با ما صادق نیست؟



و پس از آن فرار، ازدواج مسعود و مریم دومین ضربه سنگین روحی بود که به من وارد شد! برایم به هیج وجه قابل دفاع نبود که چرا ازدواج؟ آن هم در اوج دربدری، دستگیری و اعدام و داغ پدران ومادران؟ در حالیکه اشک در چشم و داغ بر دل خانواده های اعضا در سوگ عزیزانشان شعله ور بود. مسعود رجوی بساط بزم و پایکوبی ازدواج سوم را در مقراورسوراواز برپا کرده بود واین را نمی توانستم هضم و باور کنم.

براستی چگونه رجوی می توانست به چشمان مادران داغدار و موی سپید پدران اعضا نگاه کند؟ چگونه او می توانست به ازدواج سومی تن دهد درحالیکه بسیاری از هواداران زن و مرد جوان از حق ازدواج و تشکیل خانواده دست کشیدند و خود را فدایی او میکردند؟ این سوالاتی بود که حتی بعد از حضور در تشکیلات و توجیهات مسئولین و خود رجوی جواب قانع کننده ای برای آن نیافتم. توجیهات پوچ و ابلهانه رجوی که می خواست هوسرانی خود را به ضرورت مبارزه و سرنگونی ربط دهد،هیچگاه من را قانع و آرام نکرد.

مسعود رجوی بغداد علی اکرامی و مجاهدین خلق

ورود مسعود رجوی به بغداد تحت حاکمیت صدام حسین

ورود رجوی به خاک عراق و بستن قرارداد همکاری مشترک با صدام در جنگ تجاوزکارانه اش برعلیه ایران سومین خیانتی بود که در ذهنم نقش بست. سال 65 رجوی با وجود مخالفت های تمامی احزاب و شخصیت ها و سازمانهای سیاسی ایرانی مخالف جمهوری اسلامی و حتی تعدادی از متحدینش در شورای به اصطلاح مقاومت و شخص بنی صدر بعد از دیدار با طارق عزیز وزیر خارجه عراق تصمیم به انتقال به خاک عراق گرفت تا بقول خودش آتش جنگ را هر چه بیشتر برافروزد و تعادل قوای نظامی جنگ را به سود صدام رقم بزند. مخالفان وی در خارج کشور این اقدام رجوی را نوعی خیانت به مردم و میهن تلقی کردند.

لینک به منبع

ادامه دارد…
علی اکرامی

اگر انقلاب نکنید امسال هم از سرنگونی خبری نخواهد بود

علی اکرامی و مجاهدین خلق

***

علی اکرامی: رنج نامه یک اشرفی سابق به رجوی، برای تاریخ فرداعلی اکرامی: رنج نامه یک اشرفی سابق به رجوی، برای تاریخ فردا

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/اشرف-ابریشمچی-و-مجاهدین-خلق/

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

اشرف ابریشمچیعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، نوزدهم سپتامبر 2021:… سخن به دراز کشید درخواست من از شما این است که یکبار و از عمق ضمیر و وجدان که من هنوز به پاکی آن اعتقاد دارم این دلنوشته را بخوانی و به دور از حصارهای ذهنی وعینی القاء شده تشکیلات به آن فکر کنی.امیدوارم هنوز همان اشرفی باشی که در سنین کودکی فضای سنگین ومسموم این تشکیلات جهنمی را بر نمی تابید .برایت آرزو دارم و دعایت می کنم که به ضمیر پاک خویشتن خویش برگردی باارزوی سلامتی وتندرستی شما …… علی اکرامی ویا بقول شما عمو علی. درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

انتخاب مسئول اول مجاهدین خلقاز میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

نامه علی اکرامی به اشرف ابریشم چی

دریچه ای روبه دوران کودکی

انجمن نجات مرکز خوزستانیکشنبه 28 شهریور 1400

سلام

از طریق سایت های مجاهدین خلق خبر انتخابت به معاون مسول اولی را شنیدم وفیلم های مراسم را دیدم .یک لحظه احساس کردم در تونل زمان متوقف شدم . به راستی زمان چه به سرعت گذشت! به همان میزانی که شما بزرگ شدی وقد کشیدی من مسن تر وخمیده تر شدم.

تلاش کردم در پشت گرد و خاک تبلیغات و جیغ وداد وکف زدنهای ممتد شرکت کنندگان در مراسم و نگاه و حالت رضایت مندی مادرت خواهر مریم که باز سناریو جدیدی را برای فریب واسارت هر چه بیشتر اعضای نگون بخت با به بازی گرفتن شما روی اکران آورده دریچه ای روبه دوران کودکیت بگشایم .

از سال 70 که در پایگاه جلال زاده بودم، در یک بعداز ظهر روز پنجشنبه که کشیک پایگاه بودم برای اولین بار شما را از نزدیک دیدم که به اتفاق سیما جراحی که به او خاله سیما می گفتی وارد پایگاه شدی. اگر اشتباه نکرده باشم حدود 9 سال داشتی. مادر بزرگ خدا بیامرزت در جلال زاده زندگی میکرد و شما به اتفاق محمد(رجوی) ونرگس(عضدانلو) که سه یار تقریبا دبستانی بودید برای دیدن او هر هفته به جلال زاده می آمدید. اتاق کار من در طبقه سوم بود. به لحاظ رابطه عاطفی نزدیکی که محمد با من داشت شما ون رگس هم به همراه او به دفتر کارم می آمدید. کم کم این دیدارها روال ثابتی به خود گرفت. جمعه صبح ها که عمدتا کشیک پایگاه بودم به همکف جلال زاده می آمدی و به همراه محمد تا زدن مارش بیدار باش در کیوسک اطلاعات با همان صفا وسادگی بچگی از من سئوال می کردی خانواده و یا بچه داری ؟ وپاسخ همیشگی من سکوت توام با لبخندی تلخ بود.

مقتضای عمر ودوران کودکیت اجازه نمی داد باشما وارد بحث انقلاب وطلاق شوم واینکه مسعود ومریم چه تراژدی عم انگیز و اسارت باری را تحت عنوان انقلاب ورهایی برای من ودیگر اعضا رقم زده اند وچگونه کانون خانواده را متلاشی و به عشق واحساس وعواطف پدری وفرزندی تیرخلاص زدند.

آن روز نمی توانستم آوارگی وسرگردانی صدها فرزند را برایت معنی کنم واینکه به چه دلیل اشک کودکان درغم دوری بابا ومامانشان جاری است. اگرچه گاها از چشمان اشکبار وغم سنگینی که برچهره ات بود بخوبی می توانستم تنفرت از این انقلاب نکبت بار را بخوبی بفهمم وبخوانم.چه روزهایی که سکوت می کردی وچه روزهای دیگر که از ضجه هایت پایگاه بهم می ریخت . البته کاملا هم حق داشتی چون نمی توانستی در دنیای کودکی ربط آن طلاق وازدواج مادرت با مسعود را بفهمی ودرتضاد درک ناپدری ونامادری ها کلافه شده بودی.چه ساعاتی که روی پله های زیر زمین جلال زاده که سالن غذاخوری ما درآنجا بود نشسته بودی وبغض عمیقی داشتی و درسکوت مطلق فرو می رقتی.

اشرف ابریشمچی

اشرف‌ابریشمچی

آری هرکس درآن روزها می فهمید که این حالت غیر عادی شما نوعی اعتراض خاموش به اصل جنایت وخیانتی بود که رجوی تحت عنوان رهایی به اعضا در اوج فریب کاری تحمیل کرده بود.یک روز اوج تنفرت از مسعود را در قالب یک پاسخ به سوال من دادی. پاسخی که در حقیقت تمام درونت را فریاد میزد. لحظه ای که از شما سوال کردم رجوی چکاره شماست؟ با بی اعتنایی وتنفری غیرقابل باور پاسخ دادی این آقای رجوی است. هیچ اخساس وعاطفه ای از او در وجود شما ندیدم.

سالها بعد از آن جمع سه یار دبستانی ، محمد نتوانست مناسبات سراسر فریب و دروغ و جهل و جنایت پدرش را تحمل کند و از مجاهدین جدا شد و آنچه طی سالیان براو ودیگر اعضا گذشته بود را افشا کرد. مسولین مجاهدین خیلی تلاش کردند در اوج نامردی برایش پاپوش درست کرده وبا زدن برچسب وزارتی او را از سر راهشان بردارند ولی به حکم قانونمندی های تکاملی و اینکه هیچگاه دروغ و مکر و فریب راه به جایی نخواهد برد او از این توطئه سربلند وپیروز بیرون آمد. مجاهدین و رجوی در پیشگاه خلق وتاریخ بور وشرمنده وروسیاه شدند. ولی درصحنه ای دیگر سرنوشت بسا بدتر و شوم تری را برای دو یار دبستانی دیگر رقم زدند. نرگس عضدانلو همردیف مسول اول و شما معاون مسول اول شدید.

آیا هیچ با خودت فکر کردی اشرف معاون مسول اول چرا؟ هیچ میدانی رجوی چه سناریو شوم وسیاهی را به وسیله و با استفاده از پتانسیل ونیروی جوانی شما برای اسارت و آزار واذیت وشکنجه اعضای نگون بخت تدارک دیده است؟ آیا هیج میدانی که خانواده این اعضا که سالیان در آرزوی دیدن وتماس با عزیزانشان به درب بسته مجاهدین می کوبند از شما نخواهند گذشت ونمی بخشند و فراموشتان نمی کنند؟ رجوی که به عینه می بیند دیگر از مسئولین فرتوت برای اجرای سیاست های سرکوب گرانه و مغزشویی وکنترل ذهن اعضا کاری ساخته نیست درصدد برآمده تا از نسل جوان تر استفاده کند وانرژی وتوان شما را این بار برای اسارت این بخت برگشتگان آزمایش کند .شاید هم درنظر دارند با قرار دادن شما در موضع کاذب که هیچ وحدتی به لحاظ احساسی وعاطفی وانسانی با آن ندارید ایجاد انگیزه کاذب کرده ومانع از جدایی احتمالی شما در آینده شوند.

سخن به دراز کشید درخواست من از شما این است که یکبار و از عمق ضمیر و وجدان که من هنوز به پاکی آن اعتقاد دارم این دلنوشته را بخوانی و به دور از حصارهای ذهنی وعینی القاء شده تشکیلات به آن فکر کنی.امیدوارم هنوز همان اشرفی باشی که در سنین کودکی فضای سنگین ومسموم این تشکیلات جهنمی را بر نمی تابید .برایت آرزو دارم و دعایت می کنم که به ضمیر پاک خویشتن خویش برگردی

باارزوی سلامتی وتندرستی شما ……
علی اکرامی ویا بقول شما عمو علی

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

***

همچنین:
لینک

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بودعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، پنجم فوریه 2021:… اشرف ابریشمچی برخلاف سن کمش از رفتارش میشد حدس زد که این تناقضات را بخوبی می فهمد ولی قدرت تجزیه و تحلیل و هضم آن را ندارد. یک روز که در کیوسک ورودی درب پایگاه کشیک بودم دیدم به آرامی به عکس مراسم ازدواج مادرش (مریم) با مسعود که در سال 64 در اوور گرفته شده بود نگاه می کند. کنجکاو شدم از او سوال کردم عمو به چه نگاه می کنی؟ گفت به عکس عروسی مامانم با عمو مسعود!! بعد با اشاره عکس مهدی ابریشم چی را نشان داد و گفت اون هم بابامه درسته؟ گفتم اره درسته عمو و بعد به فکر فرو رفت. اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود 

مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

انجمن نجات مرکز خوزستانچهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

علی اکرامی خوزستان

آقای علی اکرامی

فرقه رجوی در طی پروسه خیانت بارش قربانی های زیادی از اعضا و وابستگان آنها گرفت و زندگی را به کام آنها تلخ کرد. در این میان فرزندان مسئولین و فرماندهان هم جزء این طیف از قربانیان بودند.

من در اینجا با توجه به اینکه تا حدودی در جریان وضعیت زندگی و رنج و دردهای اشرف دختر مریم قجر و مهدی ابریشم چی بودم به او می پردازم.

من اشرف را موقعی که 7 سال داشت در پایگاه جلال زاده (دفتر اصلی فرقه) در بغداد واقع در منطقه اندولس دیدم که هر پنجشنبه برای دیدن مادر بزرگش به پایگاه می آمد. سرپرستی او را سیما جراحی یکی از زنان فرقه برعهده داشت .محل زندگی او در اوایل پادگان بدیع و بعد اشرف بود. تحت تاثیر ازدواج مادرش مریم با مسعود رجوی وضعیت عجیب و بهم ریخته ای پیدا کرده بود! بطوریکه دیگر مدرسه نمی رفت. کنترلش برای سیما جراحی مشکل شده بود وموضوع وضعیت اشرف همیشه یکی از مواردی بود که او با شهرزاد صدر رئیس دفتر و زن برادر مریم مطرح می کرد.

“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”

شهرزاد صدر خیلی تلاش کرد که با مشترک کردن زندگی اشرف با دخترش نرگس که اختلاف سنی چندانی با هم نداشتند مشکلات روحی و روانی او را حل کند ولی موفق نمیشد. در طبقه چهارم جلال زاده مستقر بود و گاها صدای جیغ و فریاد و گریه های او نظم پایگاه را بهم می ریخت. یک عدم تعادل روحی و روانی و بهم ریختگی رفتاری پیدا کرده بود. درحین گریه می خندید و کلافه بود. بهرحال تحت تاثیر طلاق مادرش و بعد از ازدواج او با مسعود و بعد از ازدواج پدرش مهدی ابریشم چی با مینا خیابانی نمی توانست وضعیت بوجود آمده را هضم کند.

البته حق هم داشت! چون شاهکار ضداخلاقی که رجوی بخرج داده بود فهمش برای ما که اعضای باسابقه تشکیلات بودیم، سخت بود وتا اخر فلسفه وعلت آن را نفهمیدیم. خودم را درآن موقع که جای اشرف می گذاشتم به او کاملا حق میدادم.

مصطفی رجوی و یا مصطفی خیابانی؟ علت محبوس بودن مصطفی درزندان انفرادیچیست؟ مصطفی رجوی و یا مصطفی خیابانی؟ علت محبوس بودن مصطفی درزندان انفرادی چیست؟ 

او طول هفته با یک سرپرست بود. بعد به نزد مادرش مریم می رفت. در آنجا باید زندگی مشترک مادرش با ناپدری اش مسعود را تحمل می کرد. روز بعد باید به دیدار پدر و نامادری اش می رفت و آخر هفته هم مادر بزرگ و عمو های سازمانی – تشکیلاتی! هضم این میزان عدم سنخیت در آن سن وسال برایش براستی مشکل بود.

برخلاف سن کمش از رفتارش میشد حدس زد که این تناقضات را بخوبی می فهمد ولی قدرت تجزیه و تحلیل و هضم آن را ندارد. یک روز که در کیوسک ورودی درب پایگاه کشیک بودم دیدم به آرامی به عکس مراسم ازدواج مادرش (مریم) با مسعود که در سال 64 در اوور گرفته شده بود نگاه می کند.

کنجکاو شدم از او سوال کردم عمو به چه نگاه می کنی؟ گفت به عکس عروسی مامانم با عمو مسعود!! بعد با اشاره عکس مهدی ابریشم چی را نشان داد و گفت اون هم بابامه درسته؟ گفتم اره درسته عمو و بعد به فکر فرو رفت.

احتمالا در ذهن کوچکش تلاش می کرد علت آن طلاق و این ازدواج و ربط آن را به سرنوشت خودش بفهمد! و اینکه گناه او در این داستان چیست که باید هرهفته معادله نا پدری و نامادری و سرپرست و آوارگی بین مقربدیع و اشرف و بغداد را حل کند.

احساس کردم از دیدن عکس ها و اینکه به جوابی نرسیده خسته شده بود. به آرامی و بدون اینکه با من صحبتی بکند بسمت آسانسور رفت.

این داستان در تمامی ان سالها وتا قبل از شروع جنگ کویت و خروج اجباری از عراق ادامه داشت. این داستان در مورد فرزندان دیگر مسئولین فرقه هم ادامه داشت و من اتفاقا معتقدم به این دسته از فرزندان بصورت مضاعف تر ظلم میشد. چون پدر ومادرشان بخاطر حفظ رده و منصب تشکیلاتی بالا مجبور بودند برای اینکه به مسعود اثبات کنند وابستگی به فرزندانشان ندارند آنها را مورد بی مهری بیشتری قرار دهند.

داستان محمد پسر مسعود که الان خوشبختانه جداشده بگونه ای عجیب همانند اشرف بود! او هم در درون و ذهن خود با همین تناقض عجیب و غیر مرسوم مسعود با مریم رنج می برد و همچنین دهها فرزند مسئولین و فرماندهان فرقه مجاهدین که شاهد طلاق پدر و مادرهایشان بودند و به یکباره کانون گرم خانواده را متلاشی شده یافتند و با همین تضاد و تناقض مواجه بودند.

آنها درسنین کودکی که بیش از هر وقت به محبت پدر و مادر و کانون گرم خانواده نیاز داشتند در قرارگاهها و پایگاههای مختلف در عراق مجبور بودند هر هفته یکی از آنها را به تنهایی ببینند! بعد هم که توسط رجوی به کشورهای اروپایی رانده شدند بصورت مضاعف تر درد بی پدر ومادری را کشیدند. انها درحقیقت قربانی دیوانگی محض و جنون قدرت طلبی رجوی شدند بدون اینکه خودشان نقشی در آن داشته باشند. جنون قدرت طلبی و شهوت رجوی در گام اول خانواده خودش و دیگر سرکردگان سرسپرده اش را هدف قرار داد و متلاشی کرد.

محمد، مریم، یاسر، تورج، سعید، اشرف و نرگس قربانیان صف اول تراژدی انسانی مریم و مسعود رجوی بودند .

علی اکرامی

لینک به منبع

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

علی اکرامی و مجاهدین خلق 

***

مهدی ابریشمچی مسعود رجوی سرلشگر حبوش ارتش صداممسعود رجوی، مهدی ابریشمچی، ژنرال حبوش و کشتار اکراد عراقی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/موسی-خیابانی-و-مریم-رجوی-،-دوستان-یا-دشم/

موسی خیابانی و مریم رجوی ، دوستان یا دشمنان ؟

موسی خیابانی و مریم رجوی ، دوستان یا دشمنان ؟علی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، نوزدهم فوریه 2020:… اکنون 28 سال بع داز آن داستان، مریم رجوی در جریان سخنرانی گرامیداشت کشته شدن موسی خیابانی در موزه اشرف سه به ستایش از موسی خیابانی پرداخته ومدعی شده دشمن برای درهم کوبیدن روحیه زندانیان آنها را زیر فشار گذاشته بود که به جسد موسی بی احترامی کند. نکته ای که باید به مریم رجوی شیاد خاطرنشان کرد اینکه آن دشمن بود تو که دوست بودی با موسی چه کردی؟ شما حتی اسم اوراهم درتشکیلات تحمل نکردید وتلاش کردید نام موسی را درتشکیلات محوکنید . وروح او را وادار کنید درمقابل شما زانو زده وسجده کند عملی که انزجار وتنفر اعضا را برانگیخت.  موسی خیابانی و مریم رجوی ، دوستان یا دشمنان ؟

link to one of the Mojahedin Khalq songs advocating killing Americans celebrating killing of Captain Hawkinslink to one of the Mojahedin Khalq songs advocating killing Americans celebrating killing of Captain Hawkins

موسی خیابانی و مریم رجوی ، دوستان یا دشمنان ؟

مینا، خواهر موسی خیابانی چرا و چگونه مسئله دار شد؟

انجمن نجات مرکز خوزستان30 بهمن 1398

سال 68 مریم عضدانلو از طرف مسعود رجوی بعنوان مسئول اول مجاهدین خلق انتخاب شد.

انتخاب مریم یک شوک جدی به تشکیلات وارد کرد و اعضاء با تناقضات زیادی درگیر شدند. زیرا از نظر آنها مریم فاقد سابقه و صلاحیت و توانمندی لازم برای احراز این منصب بود. آن هم در شرایطی که بسیاری از مسئولین باسابقه اعم از زنان و مردان در مناسبات حضور داشتند. رجوی برای مقابله با این موج اعتراضات خاموش تلاش نمود با بزرگ نمایی کاذب شخصیت و توانمندی مریم با این اعتراضات مقابله نماید.

موسی خیابانی و مریم رجوی

رجوی ملاک و معیار انتخاب مریم و ذیصلاح بودن وی را ذوب درنقطه رهبری عقیدتی(خودش) و خالی بودنش از منیت فردی درقیاس با دیگران مطرح نمود و برای جا انداختن مریم دراذهان اعضا دست به اغراق های عجیب وغریبی زد .

مدتی بعد از انتصاب مریم در مناسبات و در نشست های ستادها و قرارگاهها زمزمه هایی پیچید که

اگر موسی خیابانی زنده بود آیا بازهم مریم صلاحیت مسئول اولی پیدا میکرد؟ وبدین ترتیب اصل صلاحیت مریم را زیرسوال می بردند.

مسعود رجوی برای مقابله با این شبهات جدید ابتدا دریکی از نشست های خصوصی درقرارگاه بدیع که عمدتا نیروهای ستادی بودند گفت اگر موسی (خیابانی) زنده بود بزرگ ترین شان وافتخار او این بود که درمقابل مریم زانو زده وسجده شکر بجا آورد. خیلی از نفرات شرکت کننده در آن نشست از این صحبت رجوی بهم ریختند و آن را نوعی توهین و کسر شان موسی می دانستند. ولی شدیدترین عکس العمل را مینا خیابانی خواهر موسی و همسرمهدی ابریشم چی از خود نشان داد . وی که بدجوری بهم ریخته بود مدتها دررابطه با این موضوع مسئله دار بود و درنشست ها شرکت نمی کرد .

موسی خیابانی و مریم رجوی

رجوی بخاطر اینکه با تاثیرات مخرب تشکیلاتی مسئله داری مینا خیابانی درتشکیلات و اعضای ستاد تبلیغات مقابله کند مدتی او را به پایگاه جلال زاده دربغداد که دفتر اصلی مجاهدین ونفرات سطح بالای تشکیلات در ان مستقر بودند منتقل نمود تا تحت مسئولیت تشکیلاتی مستقیم مهدی ابریشم چی وعباس داوری قرار بگیرد . تناقض و حرف مینا این بود که:

من تحت هیچ شرایطی نمی توانم بپذیرم که صلاحیت مریم از موسی بالاتر است.

درپروسه ای که موسی با رجوی دردفتر سیاسی دریک شهر بودند و رجوی صرفا از موضع سخنگو مواضع مجاهدین را بیان می کرد موسی هم از رهبران بود. بعداز مدتها ونشست های مستمر مینا خیابانی را به نشست عمومی بردند و درآن نشست بود که رجوی وی را صدا زد واز او خواست که تناقضش درمورد انتخاب مریم وقیاس او با موسی را بگوید که مینا یکبار دیگر درجمع اعضا گفت هنوز نتوانسته این حرف شما را برای خودش هضم کند که مریم درسلسه مراتب تشکیلاتی بالاتر از موسی قرار دارد.

موسی خیابانی و مریم رجوی «موسی نصیراوغلی» معروف به «خیابانی»، متولد 1322 در تبریز بود. او در اوایل دهه 40 خورشیدی در دانشکده علوم دانشگاه تهران پذیرفته شد. در همان جا بود که توسط «محمد حنیف نژاد»(معروف به حنیف)، بنیان گذار اصلی سازمان مجاهدین خلق، به عضویت سازمان در آمد.

علی اکرامی انجمن نجات مرکز خوزستان

علی اکرامی انجمن نجات مرکز خوزستان

در آن نشست یکبار دیگر مسئولین زن ومرد مجاهدین که از قبل توسط رجوی توجیه شده بودند برخوردهای تندی با مینا داشتند وتلاش کردند که او را وادار کنند که درحضور جمع اعضا به این واقعیت که شان ایدئولوژیکی مریم از موسی خیابانی بالاتر است اعتراف کند. که وی گفت باید بیشتر فکر کند تا این موضوع را بفهمد، اگرچه رهبری مریم را پذیرفته است.

اکنون 28 سال بع داز آن داستان، مریم رجوی در جریان سخنرانی گرامیداشت کشته شدن موسی خیابانی در موزه اشرف سه به ستایش از موسی خیابانی پرداخته ومدعی شده دشمن برای درهم کوبیدن روحیه زندانیان آنها را زیر فشار گذاشته بود که به جسد موسی بی احترامی کند. نکته ای که باید به مریم رجوی شیاد خاطرنشان کرد اینکه آن دشمن بود تو که دوست بودی با موسی چه کردی؟ شما حتی اسم اوراهم درتشکیلات تحمل نکردید وتلاش کردید نام موسی را درتشکیلات محوکنید . وروح او را وادار کنید درمقابل شما زانو زده وسجده کند عملی که انزجار وتنفر اعضا را برانگیخت.

اکرامی

موسی خیابانی و مریم رجوی ، دوستان یا دشمنان ؟

علی اکرامی و مجاهدین خلق

***

مزدور مسعود رجوی و تقی شهران قتل و جنایت سالروز آزادی بریده مزدور ساواک مسعود رجوی- بیانیه ای که ساواک برای مسعود رجوی نوشت

*** 

همچنین: