علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم)

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم)

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم)علی شیرزاد، وبلاگ وطنم ایران، پانزدهم آوریل 2020:… یک باره شروع کردند به اسم ماموریت نفرات راازمقرات بردن وکسی نمیدونست کجا میروند بعد ها معلوم شد که بنام شک امنیتی دقیق نمیدونم صحبتها بین چهارصد تا هفت صد نفررا تخمین میزنند را دستگیروبه زندان بردند که نفرات رادرزندانها شکنجه کردند وطبق خبرها شش نفرهم زیرشکنجه کشته شدند وگفته بودند شمارا رژیم بعنوان نفوذی فرستاده تا رهبررا ترورکنید که هشتاد درصد انها نفرات قدیمی وزندان رفته وسالها دراشرف زندگی میکردند چطوری یکباره نفرچندین ساله انهم دراشرف ایزوله وسط بیابونهای عراق که هیچ رابطه ای با کسی ندارند نفوذی ومزدوروزارت اطلاعات شدند خودش بحث دیگریست واقعیت این بود که اعتراضات شدت گرفته وروزبروز بیشترشده وتعدادی خواهان جدایی بودند وخیلی ها زیربارموضوعات نمیرفتند ازبحثهای صد من یک غاز انقلاب با بندهای مسخره وبی محتوایش خسته وکلافه بودند به بهانه شک امنیتی مخالفین را دستگیروزیرفشارگذاشته بود که بعد هفت هشت ماه همه راپیش رجوی برده بودند واو هم درمقام رهبروجنت مکانی که خبرنداشته وانتقاد به مسولین دارد همه را شامل عفو ملوکانه خود کرده بود وهمه برگشتند . علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم) 

مجاهدین خلق کمپ اشرف علی شیرزاد: خاطرات من)داستان کمپ اشرف. مجاهدین خلق، قربانیان اربابانی بی شمار

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم)

لینک به قسمتهای اول و دوم

لینک به قسمتهای سوم و چهارم

لینک به قسمتهای پنجم و ششم 

1- خاطرات من : قسمت هفتم

در 12 آوریل 2020 به دست وطنم ایران

حمله عراق به کویت

سال68دواتفاق افتاد یکی رجوی نشست گذاشته که بنده دران نشست نبودم وفیلمهایش رانگاه کردم وانهم بحث امام زمان بود که رجوی میگفت شما نان این امام را میخورید بهره اش را میبرید نام ونشانش رادارید ولی اسمش را نمی اورید بطورخلاصه خودرا غیرمستقیم امام زمان نشان داد که درتشکیلات خیلی ها زیاد میگفتند برادرمنظوررجوی امام زمان است ویکی هم بعد اوردن اسرا کلا رفت وامدها با دوستان واشنایان وبه مقرات دیگررفتن که قبلا داشتیم را کنسل ومارا درمقرمحدود کردند ؛سازماندهی من تغیرکرد وبه لشگردیگری رفتم وواردسال 69 شدیم یک روزکارداشتم ودیربرای ناهاررفتم ناهارم راخورده وبه سمت اسایشگاه برای نمازازسالن خارج شدم چندمتری نرفته بودم دیدم ازدفترلشگریکی بد وبدو امده وگفت برید سالن کاردارند من برگشتم وبقیه راهم ازخواب بیدارکرده ودرسالن تلویزیون عراق رابرخلاف معمول روشن کردند وفهمیدیم صبح عراق به کویت حمله کرده است منهم به اسایشگاه رفته وبرای رجوی گزارش تحلیلی نوشتم ویاداوری کردم که اینکارتماما به ضرر ماست وپیشنهاداتی داشتم که نوشتم وفرستادم سوالی که مطرح است چرا عراق به کویت حمله کرد ؟

عراق یک اشتباه استراتژیک داشت وانهم حمله به ایران بود ازانجایی که درایران انقلاب شده وارتش ایران زمین گیرشده بود واختلافات داخلی هم مزیدبرعلت با همراهی غربیها واعراب به ایران حمله کرد وخسارات زیادی خورد وبدون نتیجه پایان یافت عراق چند مشگل داشت

یک : درجنگ خسارات زیادی خورده اسرای وکشته ومجروح ومعلولهای زیادی داده وهیچ نتیجه ای نگرفته بود ملت سوالات داشتند که چرا وچی شد

دو:چندصد میلیاربه غربیها واعراب بدهکاربود وانها پول خودرا میخواستند

سه : هیچ چیزی که بدست نیاورده بود ازیک طرف نیمی ازاروند رود که راه ابی او به خلیج فارس بودراهم ازدست داده وراه ابی عراق بسته شده بود

چهار:میخواست با اشغال کویت اولا خود را ازشربدهکاری خلاص کند به دریا وصل بشود وبا ثروت کویت هم بدهکاری رابدهد وهم خرابی ها راجبران واقتصا د را سروسامان داده صدای مردم را بخوابوند

پنج:فکرمیکرد پیروزجنگ ایران است وغربیها مثل جنگ با ایران ازاو حمایت میکنند نمیدانست که کویت حیاط خلوت امریکاست  ؛ حمله به کویت ادامه اشتباه استراتژیک صدام درجنگ با ایران بود نباید کویت راازایران جدا کرد این دوجنگ مکمل اشتباهات صدام هستند

ازفردای انروز تعدادی ازاسرا که نمیخواستند بمانند رابه دولت عراق تحویل دادند تا انها رابا اسرای عراقی مبادله کنند که خیلی ها رفتند واموزشها برای امادگی شروع شد وهمه وارد اموزشها شدیم ودرمیدان مانور که درنزدیکی شهرکفری داشتیم مستقرشدیم ؛چندماه طول کشید بعد هم یک شب دم صبح امریکا حملاتش راشروع وعراق وکویت شده بود اتش ودود وباران چاههای نفت عراق وکویت اتش گرفته بود انهم به تعداد خیلی زیاد وتمام عراق شده بود دود یعنی ما شب وروز دود استنشاق میکردیم وباران سیاه میبارید کلا اب وهوا بهم ریخته بود هوا که خوب میشد سنگرمیکندیم وشب وعصرباران همه راخراب میکرد ودرگل وشل زندگی میکردیم اب سنگرهایمون راخراب میکرد زیرباران میموندیم وازطرف دیگرمیگفتند شرایط جنگی ست با بودن انواع خوراکی ها انهم بمیزان حداقل برای دوسال خودراتحریم کرده وگرسنگی میکشیدیم اب برای نظافت وشستشو نبود لباسها کثیف وسرتا پایمون را گل وکثیفی برداشته بود هوای سرد نمیشد دررودخانه ای که درزمین مانوربود خودرا شست خلاصه شرایط خیلی سختی را میگذراندیم وهرروزتعدادی خواهان جدایی میشدند وانها رابه پادگانی دربین کرکوک وتکریت منتقل میکردیم زیرا امان بقیه را میبریدند وامکان نگه داری دران زمین مانوروشرایط نبود وانها هم بخاطرهمین شرایط خواهان جدایی بودند یکشب زیرچادرنشست گذاشتند وپنج نفرازنفرات قدیمی وفرماندهان دسته ومعاون گروهان اعلام رفتن کرده بودند هرکس حرفی میزد بنده گفتم من مخالف حرف شما ها هستم ومخالف رفتن این نفرات ولی چون خودشون میخواهندبروند ازادهستند بروند دنبال زندگی مطلوب خود نمیخواهند مبارزه کنند بخودشون ربط دارد وهرکس ازاد است برای زندگی وعمرخود تصمیم بگیرد این حرفها وبد وبیراهها که گفته میشود هیچ مشگلی را حل نمیکند بگذارید بروند که این صحبتها بعنوان بی مرزی بنده با خمینی قلمداد شد البته نه دران نشست درپشت سروبعدها که مرز ندارم بین دوست ودشمن فرق قائل نیستم ودهها حرف وحدیث دیگرالبته برای بنده شنیدن اینگونه حرفها عادی وبه انها عادت کرده بودم ؛

یک شب مرا صدا کردند وگفتند که میگویند تو میتونی چاه بکنی میخواهیم چاه برای اب بکنیم ووضعیت را کمی سروسامان بدهیم گفتم اولا من چاه کن نیستم دوما هیچ اشکالی ندارد میروم ومیکنم سوم زمینهای اینجا را شناخت ندارم نمیدونم اصلا اب دارد ؛ ندارد چند متری به اب میرسد همه اینها مسله است  چهارم ایا به رگه سنگ میخوریم یا نه نمیدونم زمین چطوریست ؛ بمن گفتند چند هزارلیتراب میدهی گفتم هیچی وقتی هیچ اشرافی به هیچ چیزی دراینجا ندارم قول اب نمیدهم  چرخ چاه درست وزمینی را انتخاب کردم ومشغول شدیم  بعد از هفده متربه اب زیادی رسیدیم وروزانه تقریبا سی هزارلیتراب میداد چون پایین یک تپه ونزدیک رودخونه کنده بودم بعد هم لوله کشی ومنابع بالای تپه ولشگرهای دیگرمیامدند وازمنابع که سیستم درست کرده بودم اب به تانکرهای خود می ریختند ومیبردند مشگل بهداشتی چندین لشگرحل شد تعدادی خروقاطرخریده بودیم وبارها رابا انها تا حدودی جابجا میکردیم تعدادی خرها را با کامیون اشتباه گرفته وچندتا ازانها رازیربارسنگین کشتند ویکی راهم با گیربکس تانک با جرثقیل رویش گذاشته بودند له کردند وداستانهای دیگر تا اینکه عراق تسلیم وازکویت خارج شد البته امریکا خروج به شرط بمباران ارتش عراق درحین عقب نشینی را گذاشته بود دراشغال کویت ارتشی که انجا بود تارومارشدوازبین رفت انهم با تمام ادوات جنگی وتعداد کمی توانستند خودرابه عراق برسانند

درعراق ارتشی وجود نداشت وشیرازه عراق ازهم پاشیده بود ارتشی هایی هم که درعراق حضورداشتند لباسها را کنده وفرارکرده بودند بخصوص درشمال که کردها ودرجنوب شیعیان حمله کردند که تمامی حملات با هماهنگی ایران انجام میشد ازجنوب تا نزدیکی بغداد شهرها را گرفته بودند ازشمال کردها مناطق کردی را تسخیرواطراف ما رادرزمین مانورکنترل میکردند ومیخواستند ازمنطقه سلیمان بک پشت مارادرزمین مانورببندند ودرهمان زمین مانورکه ما اصلا امادگی نداشتیم کاررایکسره کنند وهمزمان ازسمت شهربان ومقدادیه وبعقوبه درحال محاصره اشرف بودند تانیروهای پشتیبانی را دراشرف نابود کنند (البته اگرمن جای ایران بودم درتمامیت وارد وصدام راسرنگون وعراق رامثل الان به مخالفین میدادم ولی ایران با چند تیپ واردشد که اشتباه بسیاربزرگی کرد وبه نتیجه نرسید ) برای عراق فقط بغداد وقسمتهای سنی نشین دراستان الانبارمونده بود که اگروارد بغداد میشدند بلافاصله سقوط میکرد زیرا قسمت اعظم بغداد شیعه نشین ومخالف صدام بودند که بدلیل بی تجربگی ونداشتن علم وعلوم نظامی وسلاحهای مناسب شکست خوردند ماهم قسمت شمال راداشتیم که ما شبانه زمین مانورومحل استقراردرحین جنگ امریکا با عراق درکویت را تخلیه وخود راازافتادن درمحاصره نجات دادیم البته کردها درشهرطوزبما حمله وچندنفرازما کشته وزخمی شدند که همان شب جواب دادیم وکردها عقب کشیده وما خارج وبه اشرف برگشتیم چند نفرقرارشد برویم استراحت ودوساعت بعد برویم ماموریت بقیه هم تانکها ونفربرها رابرداشته به سمت شهرطوزبرای نجات بقیه که درمحاصره افتاده بودند حرکت کردند دربرگشت ازماموریت که سه روز طول کشید درخروجی شهردبس که بین تکریت وکرکوک قرارداشت کردها بما حمله کردند درحین حمله سیم گازخودرو من برید وبقیه رفتند وما سه نفرموندیم با کردها وزیراتش امدیم پایین دونفردرگیرشدند ومنهم سیم را با هزاربدبختی وبا سیم وطناب وصل کرده وخودراازمنطقه بیرون کشیدیم واززیراتش کردها نجات پیدا کردیم اما سایرین درسلیمان بک با کردها درگیرشده بودند وتعدادزیادی ازکردها کشته شده وتعدادی اسیرشده بودند وتعدادی هم ازما کشته وزخمی شدند سلیمان بک وکوههای اطرف تا اشرف وشهربان ومقدادیه وجلولا وخانقین وامام ویس و خالص وبعقوبه تا هارونیه نزدیک بغداد را گرفتیم وهمه راپاکسازی کردیم تا ضربه نخوریم دستورامد برویم به کوههای خانقین وجلولا نزدیک مرز زیرا شهرطوزرا عراق گرفت ومسیرکردها رابست وماهم سلیمان بک راتحویل عراق دادیم وبسمت مرز حرکت کردیم البته بمن گفتند تانکها نیازبه تعمیرات دارد توبرگرد اشرف وتانکها راتعمیروبه جبهه بفرست  لشگرما به کوههای مروارید که مرز خانقین با ایران بود رفتند درانجا ازچهارده محورایران به ما حمله کرده بود که من نبودم که ایران کشته های زیادی داده بود وبعد ازمدتی که به جبهه برگشتم کشته ها درحال پوسیدن وخورده شدن توسط حیوانات بودند که سراسرارتفاعات ود ره ها پرازجنازه بود هدف ما ازرفتن به کوههای مروارید ومرزاین بود که به سمت ایران حرکت کنیم ازانجایی که صدام خیلی ضعیف شده بود اجازه نداد ولی بمحض اینکه خودش راجمع وجورکرد بلافاصله نیروهای پیاده خود رافرستاد ومنطقه راازما تحویل گرفت وما به اشرف برگشتیم وتمام نیروهای خورا درمکانهای استقرارما مستقرکرد

با برگشت به اشرف همه دربهت وناباوری بودند زیرا بهترین شرایط وبهترین بهانه برای عراق وجود داشت تا بما بگوید ازادید اگرمیخواهید به ایران بروید حرکت کنید ولی ازانجائیکه می ترسید ومیگفت نمیخواهم دوباره خودرادرگیرجنگ هشت ساله با ایران کنم جرات نکرد چنین امکانی رادراختیارما بگذارد

جمع بندی :

ـ عراق نشان داد که هرگز اهل جنگ با ایران نیست ومنافع خودش راتشخیص نمیدهد

ـ مشخص شد که ما برخلاف حرفهای رجوی اصلا ازاد نیستیم ودرمسایل کلان بخصوص انجایی که منافع عراق درپیش است هرگزبما میدان نمیدهد

ـ مشخص شد که ما نمیتوانیم هرتصمیمی بگیریم وباید با هماهنگی وخواسته ومدنظرقراردادن منافع دولت عراق باشد وهرگزالویت اول با منافع وخواسته ما نیست

ـ برای چندمین بارمشخص شد که ما کارتی دردست صدام برای بازی با ایران هستیم

ـ هرگونه روزنه ای بسمت ایران بسته شد وتمامی امیدهای سالیان برای رفتن به ایران برای همیشه به ناامیدی ویاس تبدیل وتاثیرات مخربی برپیکره سازمان وارد اورد

ـ برهمگان مشخص شد که خط ارتش ازادیبخش بگل نشست وازاین ببعدهیچ امیدی به این راه نیست

ـ امدن به عراق وسرمایه گذاری روی ان واستراتژی نشات گرفته از ظرف عراق درتمامی زمینه ها شکست خوردوارتش برای همیشه زمین گیرودلایل وجودی خود راازدست داد

ـ معلوم شد که سازمان درشرایط جدید هرکاری کند وهرراهی رابرود روزبروز ضعیفترخواهد شد وبسمت فروپاشی میرود زیرا که فلسفه وجودی درعراق دربن بست است

لینک به منبع

2- خاطرات من : قسمت هشتم

در 15 آوریل 2020 به دست وطنم ایران

حمله هوایی به اشرف

بعد ازبرگشت ازجنگ به اشرف وارد اموزشها شدیم چون ضعف اموزشی بخصوص دررابطه با زرهی کاملا درجنگ مشهود بود عراق به خاطرقدردانی درجنگ که ازسرنگونی نجاتش دادیم ستاد اموزش فرماندهان ستادی وژنرالهای خودش رابرای اموزش به اشرف فرستاد که اکثرا سرتیپ وسرهنگ تمام بودند اموزشها درتمامی رسته های زرهی پیاده مهندسی و…شروع وبعد مدتی با مانورها بپایان رسید که چندماه طول کشید درحین کلاسهای فشرده گفتند میخواهیم رژه برگذارکنیم وهمزمان میبایست کارهای رژه راهم انجام میدادیم وازصبح ساعت چهارصبح بیداروتا ساعت یک ودو شب کارمیکردیم وشب وروزمون بهم وصل بود ونمیدونستیم کی روز وکی شب است تمام ساعات درحال کاربودیم تا اینکه رژه معروف برگذارشد وخبرنگارهای زیادی ازکشورهای مختلف برای پوشش خبری اومده بودند ریل اینطوری بود که نفرات لباس پیاده میپوشیدند وقتی به پایان رژه میرسیدند لباسها اماده وتعویض میکردند وبعنوان مثلا نفرات پدافند وخلبان رژه میرفتند بازتعویض لباس ودررژه زرهی شرکت میکردند با این کلک وحقه بازی جمعیت چهارهزارنفری را خبرنگارها سی هزارمخابره کردند چون نمیدونستند چه کلکی به انها میزنیم  تانکها توپها وکاتیوشیا وادوات جنگی ازعراق گرفتیم ولی بعدها فهمیدیم انها راباید برگردانیم تعدادی را بعد رژه برگردوندیم وتعدادی راهم عراق درجنگ با امریکا گرفت ولی تعدادی راهم خریدیم وپولش رابه عراق دادیم ؛ میرفتم کلاس تاکتیک زرهی وبعدازظهرکلاس برجک تانک وشبها کلاس مخابرات هنوزنفرات برای صبحانه خوردن نیامده بودند ومن صبحانه خورده ازسالن بیرون امدم که بروم کلاس درهمان لحظه صدای هواپیماها راشنیدم ونگاه کردم دیدم فانتوم هستندبه اطرافیانم با صدای بلند گفتم بخوابید زمین هواپیماها شروع به بمباران وموشک باران کردند ما چند نفردرسمت راست سالن زمین گیرشدیم وهواپیماها جلو وپشت سرما را با موشک زدند وسمت چپ سالن را با بمبهای خوشه ای بمباران کردند که کسی دران قسمت نبود اگرسمت راست رابمباران میکردند زیرترکشهای بمبهای خوشه ای تعداد زیادی کشته وزخمی میدادیم قسمتهای دیگرراهم بمباران ودراشرف یک نفرکشته وچندنفرزخمی شدند ویک هواپیماهم توسط نگهبانان ضلع سرنگون شد که دربیرون اشرف سقوط کردوعراق خلبان را اسیرکرد وباخودش برد

درهمان سال سازماندهی من درهمان مرکزتعغیرکرد وبه اداری رفتم ومسولیتم تعمیرات تانکها بود نفرات برای مانوربه بیرون رفته بودند خبراومد که رژیم نیرو به مرز اورده وممکنه حمله کنه تانکهارابفرست به زمین مانورالبته دروغ بود ومیخواستند امادگی مارابسنجند ازاین بازیها درمیاوردند منهم تنها بودم رفتم و52باطری سنگین زرهی را تنهایی ازانباربرداشته وهمه را داخل تانکها برده و بستم وتانکها رابارکمرشکن کردم وفرستادم رفتند وشب برگشتند وگفتند منتفی شده دوباره تانکها را پیاده ودرپارکینگ زرهی پارک وساعت یک شب شد ازپارکینگ درامدم کمی که راه رفتم دیدم پاهایم ازحس افتاد وکمرم  تکون نمیخورد خودم رابا هربدبختی بود رسوندم اسایشگاه ومثل ادم فلج افتادم صبح برای مسولم پیام فرستادم امده ودید ورفت منهم دو روز گرسنه وتشنه دراسایشگاه موندم ویک روزبه یکی ازدوستانم داستان را گفتم ودرخواست کردم اگربرایت مشگلی درست نمیکنند بروبرایم اب وغذا بیاوراوهم گفت هرچی میخواهد بشود رفت وبرایم غذا اورد وخوردم وازگرسنگی وتشنگی بیرون امدم بعد چند روزمسولم امده وگفت بلند شوبرو زمین مانورگفتم برادرمن کمرم درد میکند بجای اینکه برایم غذا بیاوری ومرابه دکترببری چندروزه رفتی وپشت سرت نگاه نکردی الان امده ومیگویی بروم زمین مانور که گفت خودت رابه مریضی زدی واین علاعم بریدگی وکم اوردن درمبارزه است گفتم باشه بلند شده با بدبختی سوارماشین شده رفتم درانجا که رسیدم مرا خواسته وداستان را پرسیدند گفتم که مسول بالای مرکز انزمان قبول نکرد منهم عصبانی شده وگفتم دروجود شما وسایرفرماندهان شرافت انسانی نمی بینم واززیرچادرنشست بیرون امدم وبرگشتیم اشرف درمقردیدم رابطه ها کلا طوردیگریست که به درگیری درنشستها کشیده شد داستان چه بود

داستان ازاین قراربود که زنها که فرمانده شده بودند هرکس که میخواست برود بیرون ازسازمان را درکانکس زندانی وانها را شبها کتک میزدند وبه تعدادی هم که کم سن وسال بودند تجاوزکردند ویک رابطه ای هم بود بین فرمانده مرکز که زن بود با معاونش که مرد بود من پی به این مسایل بردم واینها فهمیدند که من خبردارم برای ساکت کردن من اقدام به این مارکها وتهمتها وفشارها کردند تا اولا بترسم وحرفی نزنم دوم اینطورجا بی اندازند که من بریده ام واخراج کردند مشگلی پیش نیاید لجن مال کردن را هم ازقبل شروع کرده بودند درگیری بالا گرفت ومرا تهدید به کتک زدن وکشتن کردند منهم ایستادم وگفتم اگرمیخواهید اسایشگاهها را اتش وتعداد زیادی جنازه روی دستتون بگذارم وابروی سیاسی تون راببرم نزدیک من بشوید که درنهایت برگه جلو من گذاشتند وگفتند بنویس بریده ام ومیخواهم بروم منهم ننوشتم وبه خروجی رفتم درانجا نامه ای به مریم رجوی نوشته وسربسته به مسایل اشاره ودرخواست کردم حضوری همه را توضیح بدهم که دیدند ازخیلی چیزها خبردارم وبه ضررشون است مرا برگرداندند وهمه کاسه کوزه ها را سر اون معاون مرد شکسته اورا سربه نیست ودراشرف کشتند ومنهم به اماد وترابری جای قبلی که سه سال پیش بودم رفتم

بند شین وشروع راهگشایی وراه اندازی داغ ودرفش

بزن باران که دین رادام کردند ….شکارخلق وصید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد…..که با آن کسب ننگ ونام کردند

وحشی بافقی

به آمادوترابری منتقل ودرقسمت نانوایی مشغول به کارشدم با صدها مشگل اجرایی وتشکیلاتی ونگاه های انچنانی وتنظیم رابطه های مشمئز کننده ودرگیری های ساعت به ساعت که چون کارواجراییست ازنوشتن انها صرفه نظرمیکنم

بندی امد بنام بند انقلاب شماره پنج که مریم عضدانلو تعدادی را انتخاب کرده وانها را هم ردیف خود وشورای رهبری انتخاب کرد وطبق معمول نشستها وگزارش نویسی وخوندن خود وبحثهای ایدئولوژیک وتشکیلاتی که ماهها طول کشید بلافاصله بندی اومد بنام بند ر یعنی ریاست جمهوری مریم عضدانلو شد رییس جمهورورجوی اورابه فرانسه فرستاد واسمش راگذاشت پرتاب موشک استراتژیک رفت که هواداران وایرانی ها را جمع وجوروکارسیاسی انجام بده ونیرو برای اشرف بسیج کنه بازما درگیربحثهای صد من یک غازشدیم مریم عضدانلو هم رفت ومراسمهای مختلف با پولهای کلان خرج میکرد ویک روز روز زن یک روز پارلمانترها و….برگزارمیکرد وگاه گداری هم برای ماها ساعتی کفشی پیراهنی میفرستاد البته چینی که یک ماه دوام نمیاورد ومیبایست پرتابش میکردی داخل سطل زباله بما میگفتند عراق تحریم است ومواد کم درصورتی که دروغ میگفتند وما هم مثل عراقیها البته بعضی مواقع پنیرک میخوردیم که نفرات صدایشون دراومد ودرنشستها گفتند مرگ برپنیرک زنده باد تخم مرغ رجوی دید بدجوری شد مریم عضدانلو راوارد صحنه کرد واو هم گفت غذای بدهید پولش را من ازفرانسه با مالی اجتماعی منظورگرفتن کمک از مردم فرانسه را میگفت میفرستم درصورتی که هرگز مشگل مالی وتحریم نبود میخواستند اشرف رادرحالت جنگی وفشارنگه دارند تابقول خودشون نفرات به مسایل جنسی وخانواده فکرنکنند که برنامه غذایی تعغیرکردراه گشایی هم شروع شد وبمدت یک سال ونیم ادامه داشت تیمها میرفتند ایران تا نفرات جدید بیاورند بنده مخالف بودم ودرنشست گفتم مگه ما ازچریک شهری بخاطرکشته های زیاد دست برنداشتیم ؛ ماارتش هستیم نه پیشمرگه درکردستان واین خط وخطوط فقط نفرات رابه کشتن داده وفایده ای هم ندارد که بعد یکسال ونیم با کلی کشته واوردن چند نفر انهم نفرات عادی جامعه نه مثل ماها که ازقدیم با سازمان بودیم که خودش دردسرهایی رادردرون تشکیلات بدنبال داشت ودولت عراق هم گفت برایم با رژیم ایران دردسردرست شده وفشارمیاورد وتعطیل شد ؛

 یک باره شروع کردند به اسم ماموریت نفرات راازمقرات بردن وکسی نمیدونست کجا میروند بعد ها معلوم شد که بنام شک امنیتی دقیق نمیدونم صحبتها بین چهارصد تا هفت صد نفررا تخمین میزنند را دستگیروبه زندان بردند که نفرات رادرزندانها شکنجه کردند وطبق خبرها شش نفرهم زیرشکنجه کشته شدند وگفته بودند شمارا رژیم بعنوان نفوذی فرستاده تا رهبررا ترورکنید که هشتاد درصد انها نفرات قدیمی وزندان رفته وسالها دراشرف زندگی میکردند چطوری یکباره نفرچندین ساله انهم دراشرف ایزوله وسط بیابونهای عراق که هیچ رابطه ای با کسی ندارند نفوذی ومزدوروزارت اطلاعات شدند خودش بحث دیگریست واقعیت این بود که اعتراضات شدت گرفته وروزبروز بیشترشده وتعدادی خواهان جدایی بودند وخیلی ها زیربارموضوعات نمیرفتند ازبحثهای صد من یک غاز انقلاب با بندهای مسخره وبی محتوایش خسته وکلافه بودند به بهانه شک امنیتی مخالفین را دستگیروزیرفشارگذاشته بود که بعد هفت هشت ماه همه راپیش رجوی برده بودند واو هم درمقام رهبروجنت مکانی که خبرنداشته وانتقاد به مسولین دارد همه را شامل عفو ملوکانه خود کرده بود وهمه برگشتند ولی فقط باعث ابروریزی شد چون همه فهمیدند که زندان دارد وشکنجه وتعدادی زیرشکنجه کشته شده اند وتماما بدستوروزیرنظراوبوده زیرا هیچ حرکتی بدون اجازه وبدون دستوراو انجام نمیشد وبعد ها سیاست مشت اهنین رابکاربرد ولی کارازکارگذشته بود ورجوی دراذهان ملت فروریخت دیگرآن رجوی سابق با همه ان احترامات واقعی که به او میگذاشتیم درذهنها نبود بهتربگویم رجوی با اینکارش خودش رادراذهان کشت ودورانداخت زیرا دیدند که هنوزدرعراق است ودرحال مبارزه ؛ راه انداختن زندان وشکنجه انهم فردی انقلابی که خودش زندان کشیده وشکنجه شده این برخوردها ورفتاررابا نیروهای ازجان گذشته وسالیان دررکابش بودن اینطوری تنظیم وسیاست مشت اهنین رادرپیش گرفته وسرکوب میکند اگربه قدرت برسد چه بلایی سرملت خواهد اورد واینکه تمامی حرفهای ازادیخواهی دروغی بیش نیست واورا درکنارلاجوردی وخمینی قراردادند واعتمادها کلا پرپرشده وازبین رفت وهمه فهمیدند که رهبرعقیدتی انروی سکه ولایت فقیه خمینی ست وانقلاب وحق رهبری زنان برای این بوده که سرکوب کند وبه انقیاد دربیاورد کاری که با مردان نمیتوانست انجام دهد با فرمانده کردن وبدست گرفتن سلسله مراتب فرماندهی با زنان انجام داد وپوشالی بودن انقلاب را به اثبات رساند این یک مورد دیگرازعواقب انقلاب ایدئولوژیک بود

لینک به منبع

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت هفتم و هشتم)

***

همچنین:

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت اول و دوم)

علی شیرزاد: خاطرات من کمپ اشرف مجاهدین خلقعلی شیرزاد، وبلاگ وطنم ایران، دوم آوریل 2020:… فردای آنروز نوشتم اینطوری نمیتونیم در کنارهم زندگی کنیم لطفا مرا با فلانی که قراره به شهر ما بره به ایران بفرستید. منهم تا رسیدم دو برابر مخارجتون را میدهم فلانی براتون میاره. دو روز بعد بجای ایران مرا به یکی از پادگانها فرستادند و ما هم آن را دلیل بر حسن نیت تلقی کرده و موندگار شدم. ولی چیزی که ازآنموقع در ذهنم شکل گرفته اینه که عشق وعواطف درمجاهدین نابود شده است ودلیل آنهم چیزی جزانقلاب ایدئولوژیک نیست. قبلا اگه یکی سرش درد میکردبقیه میمردند. آن ارزشها دیگه نیست. این دومین اثار منفی بود که در درونم شکل گرفت. علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت اول و دوم)

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت اول و دوم)

1- خاطرات من : قسمت اول

مقدمه

زن مادر است و مادرهمه چیز

بگومادرهنوزم یادی ازما میکنی یا نه…درون خاک تیره واعزیزا میکنی یا نه

اگررنجیده ای ازدست فرزندگنه کارت….مادرگناهان مرادرحشرحاشامیکنی یا نه

نمیدانم دران وحشت سرابالعل خاموشت…دعادرحق این اولاد رسوات میکنی یانه

به هردردی که گشتم مبتلاکردی مداوایم…آی بگومادرغم بی مادری راهم مداوا میکنی یانه

نهان گشتی اگرزدیده درقلبم گرفتی جای…تویادی ازفرزند برنات میکنی یا نه

بریزد خون بجای اشک ازچشمان فرزندت…بگومادرتوعصیان مرادرحشرحاشامیکنی یانه

ازنظربنده زن بالاترین خلقت خداست همانی ست که خدا گفت تبارک الله احسن الخالقین وبخودش تبریک گفت میگوید ای انسان من جهان رابرای تو افریدم ولی نمیگوید انسان روی زمین شاید که انسانهای دیگری باشند با شکلها وشمایلها ومتکاملترازما وشاید هم منظورش ما باشیم که ازاین جهان به جهان دیگرمیرویم ولی متکاملتروزندگی جدید را ازنوشروع میکنیم زیرا که میگوید انسان باید مثل خودم بشود ؛ ودرروی زمین نیست فعلا دراین جهانی که ما هستیم خداوند تا به امروزازشیطان شکست خورده است واین شیاطین هستند که ازابتدای خلقت انسان درروی زمین حکم میرانند نه یاران خدا وشاید درجهان دیگرکمی عدل وداد حاکم باشد ایا میتوانیم بدون علائم واثاربگوییم خدایی هست ؟ ایا اثاروعلائم خدا راباید دردرخت وستاره وحیوانات وعلفهای هرز وسنگ وخاک جستجو کنیم ؟ ایا فکرنمیکنید خدا دراین حرفها نمیگنجد وباید ازآثاروعلائم ازجنس خودش به وجود او پی برد ؟  ولی ایا اثارخدا رامیشود درروی زمین دید ویا باید دراوهامات وتخیلات دنبال او گشت؟ خدای تخیلی ودراوهامات ووهم وخیال وبدون وجود مادی خودش درروی زمین رابنده قبول ندارم وانرا خدا نمیدانم وباید ذهن خودراخلاص وازشرش راحت شد ؛ خدا میگوید من بخشنده ومهربانم وبی چشم داشت می بخشم وعاشق بندگانم هستم ؛ این عشق را درکجا میتوانیم پیدا کنیم ؟ این قلب رئوف ومهربان وعاشق وبخشنده بی چشم داشت درکجاست ؟ درروی زمین ودربین انسانها هرگزدرمیان مردان چنین کسی پیدا نمیشود ومردان بناحق وازروی ظلم وستم واجحاف وحق خوری برکرسی ایی که صلاحیتش راندارند تکیه زده اند وخودرانماینده خدا درروی زمین می شمارند کسی نماینده خدا درروی زمین است که خصوصیات اوراداشته باشد واین خصوصیات فقط وفقط درزنان است مهربان وبخشنده وصبورومقاوم واستواردربرابرتمام ناملایمات ویارویاورفرزند وشوهروخانواده ونسل انسان ؛ ایا مردان چنین توان روحی وروانی دارند اصلا درذات مردان چنین توانی نیست زن ازنظرجسمی ضعیف ولی روحی وروانی وقلبی وذهنی صاحب تمام جهان هستی ست زیرا برترین خلقت خداست وروح خدایی که همان بخشندگی ومهربانی وبی چشمداشت فقط وفقط درزن یافت میشود ومردها ازتوان بسیارکمتری دراین زمینه ها برخوردارند ومقایسه مرد وزن اشتباه مهلک ونابود کننده است ولی جسمی قوی هستند واینهم ازخصوصیات خداوند نیست زن دریک کلمه یعنی مادرومادرگل سرسبد افرینش است صاحب جهان هستی ست زیرا با قلبش بالاترازجهان هستی ایستاده است اونماینده خدادرروی زمین است زیرا تمام خصوصیات یاد شده خدا درقران دربالاترین مدارتکاملی درمادر وجود دارد شاید که درجهان دیگرکه متکاملتر میشویم زنان درجایگاه خود قراربگیرند واین ظلم تاریخی ازانها دورشود اینکه ما مادررا نمیشناسیم وقدرش رابراثرنااگاهی وجهل نمیدانیم ودرحقش جفا وبه او ظلم وستم میکنیم دلیل برجایگاه ما درسطح پایین ترازمادردرقاموس خلقت وتکامل است وگذشت وچشم پوشی او ازخطاهای ما ومهربانی وبخشش یکجانبه وبی چشم داشت انهم روزی دهها بارنشان دیگری ازعلائم خدا دروجود اوست

«زن» مادر است و مادر «زن»

اما متاسفانه من براثرناگاهی وجهل وعدم شناخت درست وگرفتاردردام تمایلات  باتوجیح درراه خدا باید ازهمه چیزگذشت اورا رها کرده وبزرگترین ضربه روحی وروانی که همان جدایی فرزند ازمادراست رابراو تحمیل کردم وبالاترین غم رابه غمهای سالیانش افزودم گرچه برای خودم هم شب اخرولحظه جدایی سخترین دوران زندگیم بود وهست اما درد مادر در فراق فرزند درد ناگفته دیگریست که ما فرزندان بدلیل نداشتن روح وروان وقلب مادرهرگزقادربه درک اونیستیم گرچه اطمینان دارم که مادرم با ویژگیهای منحصربه فرد مادری مرا بخشیده است اما امیدوارم خداهم مرابخاطرجایگاه زن درنزد خود وبخاطرروح خدایی که دراو هست ازگناه بزرگ وظلم وستمی که براوروا داشتم بگذرد

دل من یه روزبه دریا زد ورفت……پشت پا به رسم دنیا زد ورفت

پاشنه کفش فراروورکشید……….استین همت وبالازد ورفت

یه دفعه بچه شدوتنگ غروب……سنگ توی شیشه ی فردا زد ورفت

حیوونی تازگی ادم شده بود……….به سرش هوای حوا زد ورفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن…..خودشو تومرده ها جا زد ورفت

هوای تازه دلش میخواست ولی…..آخرش توی غبارا زد ورفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت …..خودشم قفلی رو قفلا زد ورفت

فهم دو ضدارزش دردرون مناسبات درابتدای ورود

درروز16ابان سال66ازهمدان خارج وبه سمت سازمان مجاهدین خلق ایران به رهبری مسعود رجوی حرکت کردم بعد هشت روزپیاده روی درکوهها وارد ترکیه شده وبه سازمان پیوستم شوروشوق ووصل مجدد تمام وجودم راگرفته بود ودردنیای خودم دراسمانها پروازوفکرمیکردم به همه چیز خود رسیدم ؛ شب اول دراستانبول مرا صدا کرده وگفتند یک اکیپ 18نفره میرویدبه عراق که مسولیت این اکیپ با تو است گفتم قبول گفتند ولی شرط وشروط داره وانهم اینه که باید سبیلهایت رابزنی گفتم اولا سبیلهایم همیشه انکادر شده ومرتب است دوما مسولیت درسازمان براساس صلاحیت است نه شکل وشمایل باشکلم چکاردارید ؛ طرف که دراروپا زندگی کرده وفکرمیکردباادم پشت کوهی طرفه گفت لنین گفته منم حرفش راقطع کرده جواب دادم اولا ما بلشویک نیستیم دوما شرایط ما با شوروی فرق داره سوما بنده تروتسکی نیستم که بخواهم دامن پوشیده به عراق بروم طرف که ازجوابم جا خورده بود گفت باشه پس بعدا صحبت میکنیم فراصبح مراصدازده وگفت تومسئول اکیپ نیستی وبعنوان یک نفر میروی گفتم هدفم خدمت به مردم است ودنبال فرماندهی وامثالهم نیستم اینجا اولین چیزی که به ذهنم زد این بود که خیلی ارزشها درسازمان جای خودرابه چیزهای دیگه داده که بنده ازانها خبرندارم این فقط یک نمونه است خدا اخرش رابخیرکنه رفتم عراق انجا یک برگه جلوام گذاشتند که چند سوال داشت که به دوسه تا ازسوالات اشاره میکنم

1)نظرت درباره بنی صدرچیست :جواب ؛ بنده اوراقبول نداشته وندارم وخط حمایت ازاودربرابرخمینی بخاطر شقه رژیم را هم درفازسیاسی برای سازمان نوشتم که درست نمیدانم وعلی رغم دستور تشکیلاتی به بنی صدرهم رای ندادم والان هم همان نظر سابقم رادارم

2)نظرت درباره صدام حسین:جواب ؛ صدام حسین رامتجاوز وشروع کننده جنگ ودست اوبه خون ملت ایران الوده است وخمینی درپناه همین جنگ ودرپرچم عراق ما مجاهدین را پیچونده وتیرباران میکرد وعامل اصلی کشتار ما عمل کرد دولت عراق است واگراین جنگ نبود وضعیت ما الان طوردیگری بود واگه منهم به عراق اومدم فقط بخاطرمبارزه واستفاده اززمین است نه چیز دیگر

3)نظرت درباره انقلاب ایدئولوژیک:چون میدونستم اگه بنویسم داستانها خواهم داشت ازجواب طفره رفته وبرای بعد گذاشتم ونوشتم چون درایران بودم وخبرندارم بماند وقتی اگاه به ان شدم انوقت نظرم را میدهم

مرا صداکرده ویک دعوای اساسی وکلا تنظیم رابطه ها فرق کرد طوری که احساس کردم اینها جای مرا بادشمن عوض کرده واشتباه گرفته اندوبعنوان مجاهدی که امده تا جانش رافدا کند نگاه نمیکنند ومیدونستم بخاطرجوابهای ترکیه وسوالات است ؛ شب اکیپی که باهم رفته بودیم راصدازدند مسئول نشست طوری صحبت میکرد که دیدم هیچ روح وروانی وقلبی دراین ادم نیست گفتم ببخشید اینطور که شما صحبت میکنید احساس میکنم ما نباید روح وروان داشته باشیم ادمی درلحظه اول که ازمادرمتولد میشه دنبال مادرشه ودرسینه اوست که ارامش میگیره وازشیر اون میخوره وخدا انسان راطوری خلق کرده که ازمادروخانواده جدایی ناپذیره ماچطوری عشق به خانواده راازوجودمون پاک کنیم من میتونم کما اینکه امدنم به عراق هم همینه بخاطرمردم ازهمه چیزدل بکنم ولی نمیتونم عشق به خانواده را ازبین ببرم اگه بتونم دیگه عشق بمردم بی معنی وبراچی باید جانم رافدای مردمی بکنم که احساس نسبت به انها درمن ازبین رفته ووووومسئول مربوطه درجواب گفت روح وعشق بخانواده ازبین میرود بدرک به جهنم ما رهبری راداریم وهرچیزی غیر ازاین حرام است ومنهم سکوت کرده وفردای انروز نوشتم اینطوری نمیتونیم درکنارهم زندگی کنیم لطفا مرا با فلانی که قراره به شهرما بره به ایران بفرستید منهم تا رسیدم دوبرابرمخارجتون رامیدهم فلانی براتون میاره دو روز بعدبجای ایران مرا به یکی ازپادگانها فرستادند وما هم ان رادلیل برحسن نیت تلقی کرده وموندگار شدم ولی چیزی که ازانموقع درذهنم شکل گرفته اینه که عشق وعواطف درمجاهدین نابود شده است ودلیل انهم چیزی جزانقلاب ایدئولوژیک نیست قبلا اگه یکی سرش دردمیکردبقیه میمردند ان ارزشها دیگه نیست این دومین اثارمنفی بود که دردرونم شکل گرفت

اینکه میشنوید بخانواده میگویند الدنگ ومزدورنه بخاطر الان ودرخواست دیدن فرزندان است این ریشه درانقلاب دارد که دربالا اشاره کردم اینها ازابتدا دنبال خشکوندن روح وعاطفه وعشق بخانواده بودند حرف مسئول مربوطه خیلی واضح وروشنه بدرک وجهنم دراینده به بی روحی وبی عاطفگی این جماعت یعنی مسئولین بالای سازمان بیشترخواهیم پرداخت

لینک به منبع

2- خاطرات من : قسمت دوم

درحقیقت ما ازفرط استیصال ودرماندگی درحال غرق شدن مثل مورچه به خاشاک درون سیل چنگ زدیم وخمینی با اتش بس تمام دست اوردهای سیاسی ونظامی مارا دریک دقیقه ازبین برد که اینهم ازهوشیاری سیاسی خمینی بود وبخاطرمنافع خود حرکتی درست ؛ حسابشده ؛ منطقی وهوشیارانه انجام وخود را حفظ وعواقب شکستهای نظامی از ما وعراق را برسرما خراب کرد وحاکمیتش راازهلاکت ونابودی وسرنگونی نجات داد وبقول خودش جام زهررا سرکشید وبعد مدتی ازاین دنیا رفت درزمان فوت خمینی ما اماده شدیم که دوباره به ایران حمله کنیم چون یک فرصت باداورده بود ولی دولت عراق قبول نکرد وما بعد چندروزاماده باش نشستن دوباره به سرکارهای خود برگشتیم واخرین نورامید رفتن به ایران دردرون ما ازبین رفت

شنیدم چون قوی زیبا بمیرد…فریبنده زاد وفریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی…رود گوشه ای دوروتنها بمیرد

دران گوشه چندان غزل خواند ان شب …که خود درمیان غزلها بمیرد

مرابه جای برگرداندن به ایران به پادگان نظامی فرستادند

دربغداد فهمیدم سازمان مجاهدین ان سازمان قبلی که میشناختم نیست وارزشهای قبلی ازبین رفته وبا برخوردها ومشکلاتی که دراستانبول وبغداد پیش امد فهمیدم کاراشتباهی کردم که مجددا به سازمان پیوستم بهمین دلیل روز دوم ورودبه بغداد درخواست برگشت به ایران را کردم منتهی بجای اوردن به مرز مرا به پادگان نظامی بین شهرهای علی غربی وعلی شرقی بنام سعید محسن فرستادند این عمل را حسن نیت قلمداد وبفال نیک گرفتم واموزشها که شامل رزمهای انفرادی وسلاح های مختلف بود راشروع کردم بعد دوماه به شهرکوت به پادگان حنیف منتقل شدم وبقیه اموزشها رادرانجا گذراندم تا نزدیک عید سال 67 شد یک روز بمن گفتند برو حفاظت قرارگاه خودت رامعرفی وانجا میگویند کارت چیست وخودشون رفتند به ماموریت یعنی فقط شش نفرموندیم وبقیه رفتند بعد سه روزبرگشتند که فهمیدم برای نشست مسعود رجوی به اشرف رفته اند ازانجاییکه بنده با انها به مشگل خورده بودم مرا به نشست نبردند بعد برگشت گفتند همه میرویم اشرف وسایل راجمع وجوروبارگیری وبه سمت اشرف حرکت کردیم دراشرف فهمیدم قراراست عملیات انجام شود وخط درگیری نظامی تعغیرکرده واز درگیری خط مقدم وزدن گردان به نفوذ به عمق ودرگیری با تیپ شروع میشود مانورها برگذارواموزشها تکمیل و به عملیات آفتاب رفتیم و برگشتیم به اشرف ؛ دراشرف ماندگار شدیم چون بحث تمرکزنیرو وعمل براساس کل ارتش بود ؛ دیگرمثل سابق پراکنده درپادگانهای مختلف نبودیم بعد عملیات افتاب سردردم که سابقه قبلی داشت شروع وتحت نظرپزشک متخصص قرارگرفتم ومسموم هم شدم که بخاطرمسمومیت 16 روز بستری وایزوله بودم دراین مدت هیچ کس به سراغم برای احوالپرسی نیامد وازبیمارستان مرخص وبه مقربرگشتم مراصدازده گفتند سازماندهی تو تعغیرمیکند وبخاطردرگیریها ومشکلات درحقیقت مرابه پشت جبهه فرستادندوازصحنه نظامی بخاطر بی اعتمادی دورکردند ؛ مشغول کارتاسیساتی شدم بعد هم عملیات چلچراغ شروع شد که درپشت جبهه بکارگرفته شدم  درهمان گیرودارعملیات چلچراغ خمینی اتش بس راپذیرفت ورجوی با دولت عراق صحبت وما عملیات فروغ جاویدان ( مرصاد ازنظرایران ) راشروع کردیم البته اماده نبودیم چون هیچگونه فرصت برای کارهای نظامی نبود قراربراین بود تا تصرف کرمانشاه دولت عراق مارا ازنظرنظامی وتدارکاتی بوسیله اتش پشتیبان توپخانه ای وهوایی پشتیبانی کند که زیرقولش زد وپشتیبانی درصحنه نکرد ما شب اول پشت تنگه چهارزبردرنزدیکی کرمانشاه بدلیل تاکتیک اشتباه گیرکردیم تاکتیک پیکانی وشهاب واربود یعنی مثل پیکان که ازچله کمان رها میشود باسرعت حرکت وقبل ازاینکه ایران بخودش بیاید شهرها را تصرف میکنیم ولی وقتی گیرکردیم میبایست تاکتیک ازپیکانی به گسترش جبهه وارایش خطی تعغیرمیکرد هرچه بنده وتعدادی دیگرگفتیم کسی گوش نکرد وهواپیماها وهلی کوپترها وتوپخانه ایران صبح روزبعد اتش باری راروی ما شروع وکشتارکردند ستونها بمباران ومحاصره شدیم ؛ بعد چهارروز بدون اب وغذا وبی خوابی ضربات سنگینی خوردیم وروز چهارم نزدیک ظهردستورعقب نشینی داده شد منتهی عقب نشینی فردی بود .گفتند هرکس میتونه خودشو به عراق برسونه ودراین عملیات 1364 کشته دادیم کلی اسیروزخمی روی دست موند وتعداد چندصد نفرسالم به عراق رسیدیم ( لازم به یاد اوریست کشته ها خیلی بیشتراست زیرا اعدامهای زندانیان سیاسی که بنده نمیدونم چند هزارنفربودند را هم باید به کشته های عملیات فروغ اضافه کرد ) درعراق روحیه ها دیگرمثل قبل نبود چون اولین شکست رابا بدترین شکل تجربه کردیم ممکن است سوال شود چرا با این وضعیت به عملیات رفتیم هیچ چاره ای نبود یا میبایست سکوت میکردیم که دراینصورت ازنظرسیاسی اچمزبودیم ودیگه دولت عراق ان حساب قبلی راروی ما باز نمیکرد وممکن بود مورد مصالحه با ایران قراربگیریم ودوم ازدرون متلاشی میشدیم چون اتش بس شده وراه هرگونه حرکت سیاسی ونظامی بسته میشد که تاثیرات مخرب درونی داشت تنها واخرین شانس ما بود تا شاید پیروزی بدست بیاوریم درحقیقت ما ازفرط استیصال ودرماندگی درحال غرق شدن مثل مورچه به خاشاک درون سیل چنگ زدیم وخمینی با اتش بس تمام دست اوردهای سیاسی ونظامی مارا دریک دقیقه ازبین برد که اینهم ازهوشیاری سیاسی خمینی بود وبخاطرمنافع خود حرکتی درست ؛ حسابشده ؛ منطقی وهوشیارانه انجام وخود را حفظ وعواقب شکستهای نظامی از ما وعراق را برسرما خراب کرد وحاکمیتش راازهلاکت ونابودی وسرنگونی نجات داد وبقول خودش جام زهررا سرکشید وبعد مدتی ازاین دنیا رفت درزمان فوت خمینی ما اماده شدیم که دوباره به ایران حمله کنیم چون یک فرصت باداورده بود ولی دولت عراق قبول نکرد وما بعد چندروزاماده باش نشستن دوباره به سرکارهای خود برگشتیم واخرین نورامید رفتن به ایران دردرون ما ازبین رفت

تقدم تخصص بر تشکیلات یا تقدم تشکیلات برتخصص

 نوشتم که مرابه پشتیبانی فرستادند ویک سال ونیم درپشتیبانی بودم دراینجا به یکی ازمشکلات اشاره میکنم

درکارهای تخصصی وعلمی نمیشودسرراپایین انداخت وکاری راانجام داد مثلا وقتی میخواهیم ساختمانی رابسازیم نیازبه مهندس دارد تا نقشه انرا کشیده ومحاسبات فنی وعلمی انرا انجام بدهد که ستونها ازچه اهنی استفاده شود یا سقف چطورباشد والی اخرصاحب کاربیاید وبگوید چون پول ندارم ستونها راازچوب استفاده کن وسقف راهم ازوسیله دیگرمهندس حق داردبگوید نمیشود اگرپول نداری میتوانی بجای ساختمان سه طبقه فعلا دوطبقه بسازی وطبقه سوم رابرای زمان دیگربگذاری ولی نمیتوانم براساس تمایلات شما ستونها راازچوب استفاده کنم ویا قسمت دیگررا ازمصالحه ای که باعث خرابی ونابودی ساختمان میشود این یک حرف درست ومنطقی ست ولی بنده چون کارهای فنی انجام میدادم با مشگلی روبروبودم بنام تشکیلات یعنی هرکاری که میخواستم انجام بدهم این تشکیلات بود که تعیین تکلیف میکرد کارچگونه وبا چه مصالحه وچطوری انجام شود درتشکیلات هم صلاحیت بردوپایه استواربود چه کسی ایدئولوژیک است یعنی اعتقادی به رهبری نزدیک ومثل او فکرمیکند ودوم چه کسی تشکیلاتی تراست یعنی گوش بفرمان وهرچه میگویند بدون چون وچرا واما واگرمیگوید چشم ومیرود کارراانجام میدهد ومهم هم نیست که کارخراب میشود یا نه درست پیش میرود یا نه مهم اینه که طرف مقابل گوش بفرمان وانچیزی که ازاو خواسته میشود را دنبال میکند افرادی مثل بنده چون حرف واما واگرداشتیم ایدئولوژیک وتشکیلاتی نبودیم ومی بایست جزامی باقی مونده ودرکارهای پشتیبانی بکارگرفته میشدیم انهم با هزارمشکلات بنده هم این دیدگاه راقبول نداشتم ومعتقدبودم درکارعلمی وتخصصی صاحب صلاحیت فنی وعلمی ست که مشخص میکند کارچگونه وبا چه مصالحه ودرچه زمان بندی وبا چه بودجه ای انجام شود ولی تشکیلات قبول نداشت وهمین باعث جنگ ودعوا وکش وقوسهای روزمره وجنگ اعصاب وشکنجه روحی وروانی میشد برای نمونه یک کاری میخواستند انجام بدهند تعدادی که هیچ علمی ازکارهای فنی نداشتند ونمیدونستند فنی را چطورمینویسند طرحی را پیاده کرده ومحاسبات خودشون راانجام داده وبودجه بندی کرده بودند یکی ازاین فرماندهان بالایی سازمان گفته بود این طرح را ببرید فلانی یعنی بنده چک کنم اوردند وازموضع بالا یک پوشه راباز ویک برگه جلوام گذاشتند وگفتند اینجا را امضا کن سوال کردم چیست گفتند هیچی فقط دستورتشکیلاتیست امضا کن گفتم حکم اعدام خودرا امضا کنم شما نمیدانید تا ازچیزی خبرنداشته باشم گردنم هم برود امضا نمیکنم خلاصه میخواستند با دستورتشکیلاتی  اجرا کنند بحث بالا گرفت وگفتند فلانی گفته منهم تلفن رابرداشته وزنگ زدم وانتقاد که چرا باید ازچیزی که خبرندارم امضا کنم ؛ طرح راچک کردم دیدم اگراجرا بشود کلی کشته خواهند شد وزمان بندیها ومیزان بودجه یک دهم هم براورد نشده زنگ زدم وگفتم هرگزامضا نمیکنم میخواهید خودتون اجرا کنید نمیتوانم خونها راگردن بگیرم وهیچ دستورتشکیلاتی راهم اجرا نمیکنم هرکاری میخواهید بکنید بخودتون ربط داره این فقط یک نمونه بود شب وروز با این مقولات روبروبودیم ومقاومتهای افرادی مثل بنده هم خیلی بزیان خودمون تمام میشد وانواع مارکها واتهامها را چه روبرووچه پشت سروچه درنشستها نثارما میکردند انگاربا دشمن تنظیم میکنند وما رالجن مال وجزامی وایزوله میکردند کاربجایی رسید که نوشتم سازماندهی مرا عوض کنید دیگه کارفنی نمیکنم وبافشارسازماندهی مراتعغیردادند ؛ بعد هم گزارشی برای رجوی با دلایل ومدرک وحرف های منطقی نوشتم ولی گوش شنوایی وجود نداشت ومرغشون یک پا داشت وحرف همان حرف ایدئولوژیک وتشکیلات بود ساده ترین حرفها راقبول نمیکردند حرف انها این بود که کسی مجاهد است که هرچه میگویند انجام میدهد تمامی اشکالات خواسته فرمانده را هم بگردن میگیرد وفحش وناسزای انرا هم با جان ودل میپذیرد وقبول میکند که فرمانده درست گفته او بود که نتوانسته حرف فرمانده رادرست اجرا کنداگرهمان ستونهای چوبی رادرست استفاده کرده بود ساختمون خراب نمیشد اشکال درستون وحرف فرمانده نبود اشکال ازمن بود ؛ چنین تفکراتی را هرگزقبول نداشتم وعمل نمیکردم اگرهم کاری را میخواستم انجام بدهم بدون دخالت نظرخودم وتماما نظرفرمانده را انجام میدادم وهراتفاقی هم میافتاد یا خرابی وضرروزیان بوجود میامد بعهده خودشون بود یکی ازنحوه تفکرات رهبری سازمان مجاهدین اینگونه بود ؛ دراینده درموضوعات مختلف به نحوه نگرشها وضرباتی که میخوردیم اشاره خواهم کرد

لینک به منبع

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت اول و دوم)

***

همچنین:

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت سوم و چهارم)

علی شیرزاد: خاطرات منعلی شیرزاد، وبلاگ وطنم ایران، هشتم آوریل 2020:… سازمان درابتدای تاسیس براین بنا شده که بجنگد واسمش راهم گذاشته مجاهد وآرم را نگاه کنی اسلحه وگندم وایه جنگی قران است درطی سالیان یعنی از44تا 67فقط درحال جنگ بود واس واساس وشیرازه وفلسفه وجودی براساس جنگ پایه ریزی شده اگرجنگ راازاوبگیری فرو میریزد اتش بس بین جنگ ایران وعراق ومهمترشکست درفروغ ؛ فلسفه وجودی واس واساس وخیمه عمود که همه چیزروی ان سواربود فرو ریخت دراین مرحله ما ازنظراستراتژی وخط وخطوط باچند سوال جدی روبروبودیم ازاین ببعد چکارباید کرد وچه مسیری را رفت ؛ آیا باید درعراق موند وپوسید ؟ آیا عراق درمذاکره با ایران مارا فروخته ومعاوضه خواهد کرد؟ آیا نیروها میمانند و یا جداشده وسازمان فرو میپاشد؟ آیا میشود درعراق کارسیاسی واجتماعی کرد ؟ آیا میتوانیم به ملا اجتماعی خود درایران دست رسی داشته باشیم ؟ جنگ جواب همه این سوالها را میداد علی شیرزاد: خاطرات من 

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت سوم و چهارم)

لینک به قسمتهای اول و دوم:

خاطرات من : قسمت سوم

انقلاب ایدئولوژیک

درخواست دادم که ازکارهای پشتیبانی وفنی بروم ودرقسمت دیگرکارکنم وقتی دیدند محکم ایستاده ام سازماندهی مراتعغیرداده ودوباره به قسمت نظامی رفتم ودرانجا بحث انقلاب ایدئولوژیک پیش امد برای فهم درست موضوع باید به گذشته برگردیم وازپایه بحث راشروع کنیم که این بحث راخارج اززمان توضیح میدهم چند سوال پیش میاید

یک : انقلاب درچه شرایطی پیش کشیده شد

دو: سازمان ازنظرتشکیلاتی وسیاسی درچه نقطه ای بود

سه :سازمان با چه مشکلاتی روبرو بود

چهار: برای حل مشکلات چه راه حل هایی درجلو سازمان بود

پنج: ایا انقلاب ایدئولوژیک واقعی بود ومشکلات نیروهای تشکیلاتی وسازمان را حل میکرد

شش: آیا این انقلاب واقعا اعتقادی بود یعنی درجریان مبارزه کمبود ان حس میشد ومشگل نیروها وسازمان مشگل اعتقادی بود مثلا  شاه وقتی کودتا وانقلاب سفید راه انداخت احزاب سیاسی وملی مذهبی ها به بن بست وازگردونه مبارزه خارج شدند مثل نهضت ازادی بازرگان تنها راه این بود که با تفکرات ملی مذهبی بازرگانها نمیشود با شاه جنگید نیازمند اعتقادات جدیدی هستیم که حنیف نژاد بحث اسلام انقلابی را با برداشت خودش بمیان کشید و نتیجه گرفت که نیازمند تشکیلات و کادرهای همه جانبه وحرفه ای هستیم که به مرحله ای برسند که توان بدست گرفتن سلاح را داشته باشند ویا وقتی درسال 54تعدادی مثل تقی شهرام وبهرام اآرام ودوستانش به این نتیجه رسیدند که با اسلام نمیشود مبارزه کرد و باید با تفکرات مارکسیستی عمل کرد و سازمان را شقه کردند نیازبه بازسازی سازمان با اعتقادات جدید بود که رجوی بحث اسلام چپ مارکسیسم را مطرح و سازمان را ازفروپاشی نجات داد ؛ این بحثها دراین نوشتارها نمیگنجد و نیازبه پرداختن جداگانه دارد که فعلا بحث ما نیست فقط جهت اشاره یاد اوری کردم تا معنی این سوال مشخص شود که بمرورجوابهای سوالات رادرجریان بحث خواهید گرفت

گفتیم باید به عقب برگردیم وقتی فاز نظامی بعد ازاشتباهات فازسیاسی وبراثرتحلیل غلط شروع شدهیچ فکری برای مخفی شدن وشیوه مبارزه مخفیانه درکلیت نشده ونیروها هیچ شناختی وتصوری ازفازنظامی نداشتندوبلافاصله بدون جا ومکان درخیابونها ضربات را یکی بعد ازدیگری خوردند وعده داده شده تشکیلاتی به نیروها سرنگونی شش ماهه بود(همین جا یاداوری کنم که رجوی درنشستی دراشرف که بنده هم حضورداشتم اگاهانه بود یا نا اگاهانه ازدهانش پرید وگفت من فکرمیکردم شاه ازما دویست نفررا کشته اگروارد جنگ بشویم فوقش خمینی دوهزارنفرازما را میکشد وسرنگونش میکنیم فکرنمیکردم اینقدرادمکش باشد ) یعنی برای خودش بریده بود که دوهزارنفراز نیروهایش کشته شوند وبا خون ملت به قدرت برسد  بخاطرهمین فاز اول بی اینده کردن رژیم مطرح شد که با انفجارات حزب جمهوری ودفترریاست جمهوری شروع شد که خیلی زود بپایان رسید مرحله بعدی زدن مهره های حاکمیت بود ودرمرحله سوم زدن سرانگشتان اختناق شروع شد یعنی زدن هرکس درخیابون که پاسدارتشخیص داده میشد همان اوایل مسعود رجوی با بنی صدرفرارکردند وبعد هم فرماندهان بالا را بیرون کشیدند واشرف وموسی کشته شدند وسلسله ضربات اردیبهشت سال 61راخوردیم رژیم برخلاف تصورسرنگون نشدوتشکیلات ضربات کشنده خورد زیرا رهبری سازمان فکرمیکرد خمینی حکومت کلاسیک مثل شاه است این برداشت کاملا اشتباه وحکومت کلاسیک نبود که با دوانفجارسرنگون شود بلکه حاکمیت دینی برگرفته ازتاریخ 1400ساله با ریشه های عمیق تعصبات اجتماعی ونااگاهی مردم بود ومردم ازخمینی تمام عیارحمایت وحاکمیت مشروعیت مردمی داشت ونا مشروع نبودبهمین دلیل هم ضربات را خوردیم درپاریس سال63نشستهای جمع بندی شروع شده بود که بنده انجا نبودم فقط چکیده بحثها رااززبان شاهد ان نشست ومسایل بعدی که بعد ازجدایی ازسازمان مطرح کرد رابیان میکنم دران نشست علی زرکش معاون وقت رجوی ویکی ازمسولین سازمان مطرح میکنند که ما اشتباه کردیم وباید اشتباه خود رابپذیریم وبحث پاسخگویی ازطرف مسعود رجوی را مطرح وخواهان برکناری رجوی وتعدادی ازفرماندهان میشوند رجوی قبول نمیکند وحکم اعدام علی زرکش را ازبقیه میگیرد . دردادگاه فرمایشی که برای علی زرکش تشکیل داده بوده اورا می بخشد ولی ازمعاونت برداشته بعنوان یک نفرساده اورا ایزوله میکند که علی زرکش تا موقع کشته شدن درعملیات فروغ که درقسمت ما سازماندهی شده بود بدون مسولیت وایزوله زندگی میکرد که خودش دران دادگاه درونی گفته بود بخاطرجنگ با خمینی که اتفاقی برای سازمان نیفتد ومثل سال54 شقه ونابود نشویم به حکم داده شده گردن میگذارم

پس می بینیم درچه شرایطی وباچه مسایلی رجوی روبروبوده ؛ رجوی نظریه میدهد که زنها خون داده وشکنجه شده اند ولی درسازمان به حق خود که همان برابری باشد نرسیده اند بهمین دلیل انقلاب اید ئولوژیک  وبحث رهبرعقیدتی را مطرح کرده ومیگوید چون مریم رهبرعقیدتی را شناخته درنتیجه بحث طلاق مطرح وقرارمیشود مریم عضدانلو ازمهدی ابریشمچی جدا وبا رجوی ازدواج وهمردیف رهبرعقیدتی میشود یعنی میگوید ما اشتباه نکردیم بلکه ازنظر اعتقادی ضعیف بودیم ورهبرعقیدتی را نشناختیم پس می بینیم انقلاب ایدئولوژیک نه ضرورت مبارزه بلکه ضرورت فراررجوی از پاسخگویی به اشتباهات وخونهای ریخته شده وجنگ داخلی درکشورورفتن سازمان بخارج وحل مشگل شخصی رجوی وجلو گیری ازبرکناری ازرهبری وجلو گیری ازافشای رابطه با مریم عضدانلو بوده است بازیاد اوری میکنم بنده دران مقطع درایران وزندان بودم وهیچ خبری ندارم ومسایلی راهم که مطرح کردم ازقول شاهد صحنه انهم بعد ازجدایی ازسازمان شنیدم حقیقت وپشت صحنه را خدا میداند

لینک به منبع

خاطرات من : قسمت چهارم

شرایط سیاسی ؛نظامی؛ سازمان درسال شصت وهشت

شرایط سیاسی درسال 63را توضیح دادم میپردازیم به سال 68بعد ازعملیات فروغ یک جمع بندی صورت گرفت بنام تنگه وتوحید که دراین جمع بندی رجوی بجای پذیرش اشتباهات تمامی تقصیررابگردن نیروها انداخت ومدعی شد به این دلیل نتوانستیم به تهران برویم که شما یعنی نیروها ذهنتون درگیرزن وشوهروخانواده بود ونتوانستید ازتمامی انرژی وتوان استفاده کنید وبا خمینی خوب بجنگید (رجوی ان را شکست نمیدانست بلکه مدعی بود فروغ بیمه نامه ارتش ازادیبخش است )

یک:دراین عملیات شکست سنگین نظامی وسیاسی خوردیم وعقب کشیدیم تاثیرات ان دردرون نابود کننده بود

دو : کشته ومفقود زیادی دادیم وتقریبا دوسوم نیروها ازبین رفتند

سه:ازنظرروحی وروانی وشکست نیروها را منفعل وناامید کرد زیرا راه بسته شد ازطرف دیگرما درعرض چهارماه صد رشته عملیات موفق داشتیم این شکست برای نیروهای پیروز انهم به این گستردگی بغایت خرد کننده بود

چهار :اکثرفرماندهان قدیمی وزبده ازنظراعتقادی وتشکیلاتی وسیاسی ونظامی کشته شدند ونیروها ی ساده باقیمانده توان اداره تشکیلات را نداشتند

پنج:راه هرگونه عملیات بسته شد

شش:ازنظرسیاسی درافکارعمومی جهانی وهواداران وایران ونیروها خیلی افت بوجود امد

اینجا سوالی پیش میاید که چرا بسته شدن راه اینقدرتاثیرگذاشت دلیل این است

سازمان درابتدای تاسیس براین بنا شده که بجنگد واسمش راهم گذاشته مجاهد وآرم را نگاه کنی اسلحه وگندم وایه جنگی قران است درطی سالیان یعنی از44تا 67فقط درحال جنگ بود واس واساس وشیرازه وفلسفه وجودی براساس جنگ پایه ریزی شده اگرجنگ راازاوبگیری فرو میریزد اتش بس بین جنگ ایران وعراق ومهمترشکست درفروغ ؛ فلسفه وجودی واس واساس وخیمه عمود که همه چیزروی ان سواربود فرو ریخت

دراین مرحله ما ازنظراستراتژی وخط وخطوط باچند سوال جدی روبروبودیم ازاین ببعد چکارباید کرد وچه مسیری را رفت ؛ آیا باید درعراق موند وپوسید ؟ آیا عراق درمذاکره با ایران مارا فروخته ومعاوضه خواهد کرد؟ آیا نیروها میمانند و یا جداشده وسازمان فرو میپاشد؟ آیا میشود درعراق کارسیاسی واجتماعی کرد ؟ آیا میتوانیم به ملا اجتماعی خود درایران دست رسی داشته باشیم ؟ جنگ جواب همه این سوالها را میداد (این راهم درنظربگیرید که بعد ازفروغ عراق گفت همه پادگانها که دوازده پادگان درعراق داشتیم را تحویل داده وبه اشرف بروید ورادیو را که وسیله وصل به داخل بود را هم تعطیل کرد )

دو راه داشتیم یکی موندن درعراق بدون اینده واینکه چه چیزی درانتظاراست ودوم کندن ازاشرف ورفتن به اروپا ودرانجا کارسیاسی کردن بود

بنده خواهان رفتن به اروپا وکندن ازاشرف بودم که بعد ازفروغ گزارشی برای رجوی نوشته ونظرات ودلایل خود را نوشتم وخواهان رفتن کل سازمان به اروپا جهت کارسیاسی شدم وگروه دوم که خود رجوی خواهان ان بود موندن درعراق بود چون معتقد بود اگربه خارجه برویم نابودی حتمی ست که بنده قبول نداشتم همین درخواست وگزارش برای بنده خیلی گران تمام شد ومرا بیشترجزامی وایزوله دردرون مناسبات کرد وازطرف دیگرمارک واتهام بسیارسنگین وغیرقابل بخشش را برایم به ارمغان اورد انهم این بود که گفتند توادعای رهبری داری وبرای سازمان خط وخطوط استراتژیک میریزی ومشخص میکنی البته برایم خیلی واضح وروشن بود که چه گرفتاری هایی برایم خواهد داشت ولی مهم برایم گفتن حرفها وصداقت ومنافع کشوروپاسداری ازخونهای ریخته شده وتن ندادن به استبداد ونگهبانی ازازادی دردرون بود که بدلایل فوق هرگز حاضرنشدم تن به استبدادبدهم وازازادی خود ودیگران با خوردن مارکها واتهامات دفاع کردم وازاین بابت وجدانم اسوده وراحت است زیرا رفته بودم که این مسایل نباشد نه اینکه بنام انقلاب واسلام وازادی وحرفهای زیبای دهان پرکن دردرون تشکیلات با استبداد دیگری روبروباشم دراین زمان مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک شروع شد رسیدیم به عملیات مروارید با سوالاتی که درسطوربالا مطرح کردم روبروبودیم با یک تفاوت که اینباربه دلیل امدن اسرای جنگی مناسبات دیگرمناسبات خلص مجاهدی نبود که مشگل بسیاربزرگی برمشگلها افزوده بود ومرحله سوم انقلاب شروع شد پس می بینیم درهرسه شرایط که بحث انقلاب بود نه اعتقادات بلکه هدف حل مسایل تشکیلاتی ست وشرایط تحمیل کرده ویک ضرورت تاریخی نیست اشتباهات خطی واستراتژیک باعث شده تمامی دینها ومراحل طبقاتی را که نگاه کنیم همه ضرورت تاریخی ست یعنی جامعه بجایی رسیده که با قبلی امکان حرکت نیست وهیچ راه حل دیگری متصورنیست مثل پیدایش دین یهود یا مسیحی یا اسلام وازنظرطبقاتی مثل دوران برده داری وفئودالی ولی ما گرفتارچنین ضرورتی نبودیم میتوانستیم برویم درکشوردیگروبا اعتقادات کارسیاسی انجام بدهیم ولی می بایست یک کاررا رهبرانجام میداد ومیگفت اشتباه کردیم شکست خوردیم دیگردراینجا امکان مبارزه نداریم ؛ میرویم درکشوردیگر فعالیت خود را با شرایط مکانی وفرهنگی وسیاسی همان کشورها ادامه می دهیم  ازانجایی که رهبری حاضربه پذیرش اشتباه نشد قیمت اشتباه را نیروها با عمروزندگی وفنا شدن پرداخت کردند ودرنهایت بعد سی سال همان خارج رفتن را با فشارپذیرفتند این همان خیانت اصلی ست

لینک به منبع

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت سوم و چهارم)

***

همچنین:

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت پنجم و ششم)

علی شیرزاد: خاطرات من در مجاهدین در عراقعلی شیرزاد، وبلاگ وطنم ایران، دوازدهم آوریل 2020:… رجوی درسال 64 انقلاب را راه انداخت و بحث رهبرعقیدتی را مطرح و به اسم حقوق زن مریم رجوی را بعنوان معاون خود انتخاب و بحث طلاق را با آوردن آیه قران درباره زید پسرخوانده پیامبرو داستان طلاق زنش از زید و ازدواج با پیامبر را چاشنی عمل خود برای مشروع کردن عمل خود وسط کشید و مریم عضدانلو ازمهدی ابریشمچی طلاق  وبا مسعود رجوی ازدواج کرد منتهی این عمل فقط برای مسعود و مریم بود و بقیه اجازه نداشتند وارد طلاق و ازدواج شوند  وحرف هم این بود که شما به من بعنوان رهبری سیاسی نگاه میکنید در صورتی که من رهبرعقیدتی هستم علی شیرزاد: خاطرات من .

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت پنجم و ششم)

لینک به قسمتهای اول و دوم

لینک به قسمتاهای سوم و چهارم

– خاطرات من : قسمت پنجم

در 9 آوریل 2020 به دست وطنم ایران

چمنی که تا قیامت گل او بباربادا ……صنمی که برجمالش دوجهان نثاربادا

بدو چشم من زچشمش چه پیامها کردم….که دوچشمم ازپیامش خوش وپرخماربادا

درزاهدی شکستم به دعا نمود نفرین…که برو که روزگارت همه بی قراربادا

نه قرارماند ونه دل به دعای اوبه یاری….که به خون ما تشنه که خود اشنا بادا

تن ما به ماه ماند که زعشق میگدازد…دل ما چوچنگ زهره که گسسته تاربادا

به گدازه ماه منگربه گسستگی زهره….توحلاوت غمش بین که یکش هزاربادا

چه عروسی است درجان که جهان ….زعکس رویش چونوعروسان تروپرنگاربادا

مولوی

شرایط سیاسی ومنگنه ای که سازمان مجاهدین دران قرارداشت را شرح دادم وبحث انقلاب ایدئولوژیک را ادامه میدهم نوشتیم که رجوی اشتباه رانپذیرفت وبحث انقلاب رادرسال 67راه انداخت منتهی فقط برای افراد هیئت اجرایی یعنی بالاترین هرم تشکیلاتی ودرسال68دوراه داشت یا خروج ازعراق یا موندن با مشکلات وسال 69 با بسته شدن راه برای همیشه

رجوی درسال 64 انقلاب را راه انداخت وبحث رهبرعقیدتی را مطرح وبه اسم حقوق زن مریم رجوی را بعنوان معاون خود انتخاب وبحث طلاق را با اوردن ایه قران درباره زید پسرخوانده پیامبروداستان طلاق زنش اززید وازدواج با پیامبررا چاشنی عمل خود برای مشروع کردن عمل خودوسط کشید ومریم عضدانلوازمهدی ابریشمچی طلاق وبا مسعود رجوی ازدواج کرد منتهی این عمل فقط برای مسعود ومریم بود وبقیه اجازه نداشتند وارد طلاق وازدواج شوند وحرف هم این بود که شما به من بعنوان رهبری سیاسی نگاه میکنید درصورتی که من رهبرعقیدتی هستم (معنی این جمله این است که رهبرسیاسی قابل برکناری وحسابرسی ست ولی رهبرعقیدتی قابل برکناری وحسابرسی نیست وبا حقه بازی رهبری مادام العمری خود را تثبیت وازپذیرش اشتباه طفره رفت ) رسیدیم به سال68علاوه برمشکلاتی که مطرح کردم یک مشگل اصلی واساسی هم وجود داشت که رجوی هرگزقادربه حل ان نبود وحقه بازی دوم رابکارگرفت انهم نبود زن بود زیرا نیروها همه جوان ونیازبه زن وشوهرداشتند که

 یک: زن به اندازه مردها نبود ونمیشد همه رابزورتشکیلات ومبارزه واداربه ازدواج با هم کرد که هیچ علاقه ای بهم نداشتند قبلا همین کارراکرده بود با توجه به اینکه هفته ای یک شب با هم به خونه میرفتند ان یکشب هم به دعوا کشیده وتعدادی زن ویا شوهررا ول کرده به مقرات خود برمیگشتند وعملا ازدواجهای تشکیلاتی به بن بست رسیده بود

دو : نمیتوانست که برای همیشه ازداشتن بچه همه را منع وممنوع کند

سه: زاد وولد بچه کودکستان ومدرسه وپارک وگردش ومحبت وزندگی با پدرومادروتربیت نیازداشت با هفته ای یک شب انهم اخرشب که بچه رادرخواب ازمدرسه بخونه میاوردند ودرخواب برمیگردوندند اصلا جوابگو نبود

چهار: انهایی که زن نداشتند را چکارمیخواست بکنه فشارمیاوردند که زن وشوهرمیخواهیم یا اجازه بده ومسایل ماراحل کن برویم خارج وخودمون ازدواج کنیم یا بهمون زن وشوهربده

پنج:اگراجازه میداد میرفتند که کسی نمیموند تا او بقول خودش به مبارزه ادامه بدهد ومیبایست یک اطلاعیه داده وخروج ازعراق را اعلام میکرد

شش: اگرازعراق خارج میشد میبایست جواب میداد چرا به عراق رفتی ودرجنگ با ارتش ایران درکنارصدام قرارگرفتی خیلی ازاعضای مطلع شورا ازجمله بنی صدر بهش گفته بودند به عراق نرودرکنارصدام قرارمیگیری وبعنوان ستون پنجم وهمدست صدام شناخته میشوی ایا میتوانست چنین کاری رابکند اگرمیخواست بکند که درجمع بندی سال63اشتباهات را می پذیرفت وازرهبری سیاسی کنارمیرفت وعلی زرکش راهم که معاون خودش بود رامحکوم به اعدام نمیکرد

تنها راهی که انتخاب کرد که مشکلات اورابظاهرحل میکرد انقلاب بود ولی با یک تفاوت اساسی نسبت به انقلاب مرحله اول درپاریس وان هم این بود که برخلاف حرف پنج سال پیش خود درپاریس گفت

همه باید طلاق بدهند وفرماندهان زیرهیئت اجرایی وفرماندهان گردانها را هم دربرگرفت وانهایی که زن وشوهرداشتند ازهم جداشدند وانهایی هم که ازدواج نکرده بودند میبایست درذهن خود طلاق زن وشوهرمیدادند وتعهد مادام العمری که دنبال زن وشوهرنروند

دراین مرحله یک روز گفتند بروید سالن ما رفتیم سالن ودیدیم یک اطلاعیه روی تابلو اعلانات چسبونده اند که دران نوشته بود مریم عضدانلو همردیف رهبرعقیدتی شده ومن از مسول اولی سازمان استعفا داده ومریم میشود مسول اول وجانشین خودم وازنظراعتقادی هم همطراز من است وهمه باید اعتقادی اوراهم به عنوان رهبراعتقادی بپذیرند وبعد چند روز یک فیلم ازمعرفی مریم درنشست که برای هیئت اجرایی گذاشته بود نشان داده وبحثهای انقلاب شروع شد وماهها همه راباخودش برد

تازمانی که من بودم انقلاب ده بند داشت رجوی تصمیم گرفت مریم عضدانلو رابعد انتخاب بعنوان ریاست جمهوری به پاریس بفرستد واسمش را گذاشت  «بند  ر» (درزمان خودش توضیح خواهم داد )در ادامه رسید به  «بند  ف » یعنی فردیت فروبرنده یعنی هرچیزی که با اعتقادات وعمل رجوی وعضدانلو همخوانی نداشت اسمش را گذاشتند فردیت فروبرنده یعنی عملهایی که نیروها راازسازمان وکارروزانه بازمیدارد ونهایت ان شد عملیات جاری یا جنگ لحظه ای وروزانه که می بایست هرفردی درطول روز میامد واشکالات برخوردها کارها وتنظیم رابطه های خودش که با ملاک ومعیارمجاهدین نمیخوند را نوشته وازخودش انتقاد میکرد که انهم بصورت یک مجموعه فاکت جه عاملی باعث ان شد وواقعیتهای دیدگاه رجوی چیست وچکارمی بایست میکرد که نکرده وتعهداتی برای خودش میگذاشت تا دیگرخطاها را انجام ندهد که روزانه میبایست همه درنشست این فاکتهارا میخوندند ودوم غسل هفتگی که مربوط به مسایل جنسی افراد وخانواده بود که افراد مینوشتند وهفته ای یکروز پیش همه این فاکتها را میخوندند ویک جمع بندی دراخرمینوشتند وبرگه رابعد ازخوندن تحویل میدادند

دلایل اینکه چرارجوی وارد انقلاب شد را نوشتم ببینیم هدف چی بود موضوعی که بدون پرداختن به ان معنی ومفهوم انقلاب قابل فهم نیست

یک : با انقلاب مردان سابقه داروفرماندهان را کنارزد زیرا ممکن بود برعلیه اشتباهات اوبشورند ویا انشعاب بدهند ومردان عملا هیچ کاره بودند واگرهم مسولیتی داشتند دلیل براینکه بتوانند درسیستم فرماندهی خللی ایجاد کنند نبود

دو : با انتخاب مریم عضدانلو بعنوان مسول اول سازمان وریاست جمهوری ومسول انقلاب نیروها عملا هم معاونت خود وهم سازمان مجاهدین وهم ریاست جمهوری ومسولان کمیسیونها ودرنهایت شورای ملی را که بال سیاسی ارتش مستقردرعراق بود را قبضه کرد

سه : با انتخاب زنان بعنوان شورای رهبری که بازیچه ای دردستان رجوی وعضدانلو بودند کلیه سیستم فرماندهی وبازوهای اجرایی رابدست گرفت

چهار: باراه اندازی عملیات جاری نیروها را تحقیروسرکوب کرد

پنج:باراه اندازی غسل هفتگی  نیروها را له ولگد کوب کرد وازانها تعهد اخلاقی گرفت تا هرموقع کوچکترین حرکتی کردن با علنی کردن ان نیرو را تحقیروسرکوب ولجن مال کند بهمین دلیل خیلی ها جرات حرف زدن نداشتند

نتیجه : با انقلاب ایدئولوژیک رهبری عقیدتی خود را تثبیت کرد یعنی شد ولی فقیه ومرجع تقلید نیروها که صاحب صلاحیت خدایی ونماینده امام زمان وامام حاضروامام عصراست که هیچ کس نباید درذهن خودش به ان شک کند ومعصوم هرکاری هم میکند ازقران وپیامبروامام است ومخالف هم کافروزندیق وملحد ومرتد و…. میباشد ؛ ذهن نیروها که ممکنه رهبری اشتباه کردباشه وبخواد جواب بده را بست وکلا حسابرسی راازبین برد واینطورجا انداخت که رهبرعقیدتی هرگزاشتباه نمی کند

ذهن نیروها رادرگیرهمین مسئله کرد ونیروها به چیزدیگری فکرنمیکردند وشرایط بسته شدن راه وعدم جنگ خارجی را توجیح ونیروها رادرگیرخود وانها رادردرون کشت تا فکرکنند درحال جنگ با خمینی هستند جنگ خارجی راتبدیل به جنگ داخلی ودرونی نیروها کرد

 به اصطلاح درونی مجاهدین کل مقاومت راقبضه ودرحقیقت ازسازمان رزمنده به دولت درتبعید تبدیل وقوانین خودش را مثل یک دولت اعمال کرد دیگرسازمان رزمنده پیشتاز واگاه نبود بلکه ادم اهنی هایی شده بودند که فقط هرکاری را میگفتند انجام میدادند

لینک به منبع

– خاطرات من : قسمت ششم

در 11 آوریل 2020 به دست وطنم ایران

عواقب انقلاب ایدئولوژیک درمناسبات

دانی چرا دارمکافات شدیم ….ناکرده گنه چنین مجازات شدیم

کشتیم خرد دارزدیم دانش را…..دربند واسیرصد خرافات شدیم

ـ کلا فرهنگ مناسبات عوض شد وازفرهنگ انقلابی به فرهنگ چاله میدانی تبدیل شد فحاشی وفحشهای ناموسی حتی توسط خانمها به مردان رایج شد

ـ خانمها قدرت را که گرفتند زندان سازی شکنجه وکشتن وکتک زدن درپنهان ونشستها وتف وتوهین وتحقیروتجاوزبه نفرات کم سن وسال وزنها شروع وفساد گسترده راه افتاد

ـ مبارزه با خانواده وعشق وعاطفه وعلائق شروع شد واین موارد جزکارهای حرام وازجنس خمینی ووزارت اطلاعات ودشمنی با مناسبات قلمداد وجا انداختندوخانواده شد مزدوروزارت اطلاعات ایران

ـ روح وروان ادمها را کشتند وجای ان را نفرت وکینه نسبت به هم گرفت وتبدیل به چوب خشک شدند

ـ جاسوسی وگزارش دادن بعنوان خصلت انقلابی قلمداد وجا افتاد که خیلی ازگزارشها رابدروغ برعلیه هم مینوشتند وهمدیگررابرای کرسی یا مثلا فرمانده شدن زیرپا له میکردند اسم این رابنده گذاشته بودم نردبان تشکیلاتی یعنی نفرات پاهایشون رابرای بالا کشیدن خود روی شونه های دیگران میگذارند وبالا میروند

ـ صداقت ازبین رفت وجایش رابه دروغ ودغل ودورویی ونیرنگ داد

ـ تنبلی وتن پروری وتن لشی بروزپیدا کرد

 ـ اگاهی ومطالعه وصلاحیت ارزش خودراازدست داد ومجیزگویی وتعریف وتمجید ازرهبری وگزارشهای دروغ صلاحیت افراد رامشخص میکرد هرچه مجیزبیشترازرهبری وخانمهای شورای رهبری میکردی به مدارج بالاتری میرسیدی وعکس این جزامی وایزوله ترمیشدی

ـ زاد ولد متوقف ونفرات پیروفرسوده وازنظرتولید مثل ابترشده ونتوانست نیروی جدید جایگزین کند وبی اینده شد

ـ خانمها تماما شدند محرم وزن رجوی وخطبه عقد همگانی خونده شد وحرمسرا راه افتاد که زنها بنوبت با انتخاب مریم عضدانلو ورجوی بنام محرمیت ویکی شدن با رهبری به حرمسرای رجوی برده شدند تا انجایی که خود خانمها گفته اند نزدیک به صد زن رحمهاشون بیرون اورده شد

ـ البته فوایدی هم برای رجوی داشت به این وسیله نفرات را درتشکیلات نگه داشت گرچه پوسیده بود ولی نیروی چندهزارنفره انهم زن ومرد درکنارسلاح وزرهی امکان تبلیغات وموضع گیری وادعای الترناتیو واپوزیسیون رابه رجوی میداد

ـ میتوانست هوادارا درخارج ازکشورجذب کند وخودرا ارتش ازادی بخش بنامد وبا هیبت ان پول وامکانات ازعراق وعربستان وسایرکشورهای عربی مخالف حکومت ایران بگیرد وبا پولها هم درپارلمانها وهم بین سیاستمداران لابی کند

به بهانه اپوزیسیون قدرت مند که ازداخل اطلاعات جمع اوری میکند فروش اطلاعات کرده وبه بهانه کمک به فرزندان زندانی وشهدا انجمنهای خیریه راه اندازی ودرپناه ان پولشویی کند وازمردم کشورهای غربی پول جمع اوری کند

ورود نیروهای جدید

اینکاردردومرحله انجام شد یکی سال 68که اسرا جنگی را ازاردوگاه های عراق اوردند ویکبارهم درسال76که فرزندان خودراازخارجه به عراق برگردوندند که بنده با هردومورد مخالف بودم سال68 مارابه نشست صدا کردند وانجا اوردن اسرارامطرح کردند که چندنفردرمخالفت صحبت وبقیه مثل همیشه شروع به شوروفتوروتعریف وتمجید ازکارهای انقلابی ودرست رجوی کردند که فقط اوست که میفهمد ومیداند چکارمیکند وقتی دیدند مخالفت ما جدی ومنطقی وبا استدلالات درست است که هیچ جوابی ندارند مسول نشست گفت ما نظرشما را نمیخواهیم تصمیم گرفته شده وهماهنگی ها انجام شده ونیروها فردا وارد اشرف میشوند که منهم جوش اورده گفتم وقتی همه کارها راکرده اید ونظرمارا نمیخواهید پس چرا ماراصدا کرده ووقت مارا میگیرید با دستورتشکیلاتی همه مسایل حل بود ماهم گردن میگذاشتیم ولی این برخوردها وتنظیمات نه مجاهدی ست نه انقلابی وتوهین به شعورما وقوانین تشکیلاتیست

دوم فرزندان خود را که درزمان حمله اول امریکا به عراق درکویت به خارجه فرستاده بودند را اوردندکه دراینرابطه هم بنده درنشست مخالفت کردم وداستانهایی درهردومورد داشتیم که ازنوشتن انها صرف نظرمیکنم دریک کلام درهردومورد سازمان ضربات کلان ازهرنظرخورد وبروی خودش نیاورد وهردو تفکروتصمیم رجوی وعضدانلو تشکیلات ومجاهدی رابرباد داد وما دیگرازانسال روی ارامش ندیدیم وسازمان به حالت اول برنگشت

بخاطرمخالفت با هردومورد بنده زیر فشا رزیادی رفتم و انواع حرفها و اتهامات نصیب ما کردند ودرطی سالیان ازفرط سوزش درهرفرصتی موضوع رادرنشستها ویا صحبت فردی که مسولین با من داشتند یاداوری میکردند که توبا تصمیم رهبری دراین دومورد مخالفت کردی ورودرروی رهبری ایستادی یکباردرسال 81مسول نشست همین موضوع رامجددا بمیان کشید وناراحتی اش رااعلام کرد وگفت توهنوزتناقض اوردن نیروهای جدید را درخود حل نکردی اینکه روبروی رهبری وتصمیمات ان می ایستی نشانه چیزدیگریست وافراد حاضردرنشست را برعلیه بنده تحریک وبسیج کرد منهم ایستادم وازحرفهای خود دفاع وانواع فاکتها درجلوی انها گذاشتم وخواهان پاسخ گویی شدم که هیچ پاسخی نداشتند زیرا خودشون اگرما یک فاکت میدونستیم  ازهزارفاکت خبرداشتند ولی هدف انها بهانه گیری برای هرچیزی برای منکوب وتسلیم کردن ما بود ولاغیربنده هم اجازه نمیدادم که ازادی که درکادرتشکیلاتی بود را ازمن بگیرند وحرفهایم رابهرقیمتی میزدم وشوخی دراین زمینه ها با هیچ احدی نداشتم

لینک به منبع

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت پنجم و ششم)

***

همچنین: