فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت هفدهم)

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت هفدهم)

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریمحامد صرافپور، شانزدهم نوامبر 2020:… مسعود هیچگاه و در هیچ مقطعی شرح نداد که آیا در دیگر احزاب و سازمان ها نیز کسی را به زور وادار به پذیرش انقلاب ایدئولوژیک می کنند؟ و آیا جلوی تماس تلفنی و حضوری اعضای خود با خانواده و بستگان شان را می گیرند؟ و آیا رابطه های شخص با مسئولین آن سازمان ها و احزاب ایدئولوژیک است یا تشکیلاتی؟ و آیا هر دو طرف مجاز هستند به همدیگر انتقاد کنند یا خیر؟ در واقع مسعود با این بخشنامه می خواست جلوی ریزش نیروها را بگیرد چون یقین داشت که افراد در برابر جمع موجود در بخش های مختلف، احساس شرم دارند و دوست ندارند اطرافیان آنها بدانند که وی تصمیم به جدایی دارد، چون این مسئله یک حس خیانت را در فرد ایجاد می کرد. فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

مریم رجوی نوید افکاری فاز جدید سرکوب مریم رجوی، نوید افکاری و سوگواری بقایای صدام برای حقوق بشر ! 

فاز سرکوب همگانی، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت هفدهم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت هفدهم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم
لینک به قسمت هفتم
لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم
لینک به قسمت دهم
لینک به قسمت یازدهم
لینک به قسمت دوازدهم
لینک به قسمت سیزدهم
لینک به قسمت چهاردهم
لینک به قسمت پانزدهم 

لینک به قسمت شانزدهم

آغاز سرکوب همگانی

نشستهای «حوض»

مؤسسین دوم ارتش آزادیبخش رجوی، مشت آهنین و ده سال تضمین

فضای عمومی محور یکم بسیار محفلی و متناقض شده بود و می رفت که باز هم بدتر شود. بنظر می رسید درخواست های متعددی برای جدایی از سازمان و یا رفتن به خارج جهت فعالیت در کنار مریم به مسعود رسیده باشد، به همین علت، بخشنامه ای از سوی وی به همه مجاهدین ابلاغ شد مبنی بر اینکه از این پس همه افراد موظف هستند طبق ضوابط جدید ارتش آزادیبخش، گزارشات تشکیلاتی خود را به فرمانده مستقیم خود ارائه دهند و کسی مجاز نیست آنرا برای رهبری بفرستد، همانطور که در تمامی ادارات و احزاب جهان همین ضوابط حاکم است و هیچکس مستقیم برای فرماندهان بالاتر گزارش و نامه نمی فرستد و سلسله مراتب رعایت می شود.

(مسعود هیچگاه و در هیچ مقطعی شرح نداد که آیا در دیگر احزاب و سازمان ها نیز کسی را به زور وادار به پذیرش انقلاب ایدئولوژیک می کنند؟ و آیا جلوی تماس تلفنی و حضوری اعضای خود با خانواده و بستگان شان را می گیرند؟ و آیا رابطه های شخص با مسئولین آن سازمان ها و احزاب ایدئولوژیک است یا تشکیلاتی؟ و آیا هر دو طرف مجاز هستند به همدیگر انتقاد کنند یا خیر؟ در واقع مسعود با این بخشنامه می خواست جلوی ریزش نیروها را بگیرد چون یقین داشت که افراد در برابر جمع موجود در بخش های مختلف، احساس شرم دارند و دوست ندارند اطرافیان آنها بدانند که وی تصمیم به جدایی دارد، چون این مسئله یک حس خیانت را در فرد ایجاد می کرد. ضمناً گزارش به مسئول مستقیم برای جداشدن، یک احساس ترس برای نویسنده بوجود می آورد که مبادا با وی برخورد شدید کنند. به همین خاطر افراد ترجیح می دادند نامه های درخواست جدایی از سازمان را مستقیم برای مسعود بنویسند و مسئله را در خفا به پایان ببرند. با این آگاهی، صدور چنین ابلاغیه ای می توانست تا حد زیادی اثرگذار باشد و فرد را حداقل برای مدتی دیگر از تصمیم خود برحذر دارد. اما با گذر زمان، این ترفند هم نمی توانست تناقضات اندوخته نیروها را از درون شان پاک کند و بالاخره در وضعیت نابسامان تشکیلاتی خود را در نقطه ای بیرون می زد. تغییراتی هم که در سازماندهی برخی نفرات رخ می داد، برای مدتی سرگرم کننده بود.)

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

در این دوران، مجدداً سازمانکار من تغییر کرد و دوباره به مهندسی مرکز 12 منتقل شدم. فرمانده رسته مهندسی تغییر کرده بود و با شگفتی متوجه شدم که «فتانه عوض پور» دیگر فرمانده رسته مهندسی نیست و به جای وی زنی قرار دارد که چندی قبل در محور یکم دیده بودم و در آنجا فرمانده یگان بود و رابطه خوبی هم با من داشت. البته هرگز به ذهنم نزد که «فتانه» یک از زندانیان «پروژه 73» باشد و تا مدتها پس از جداشدن از مجاهدین تصور می کردم که سازمانکار وی تغییر کرده و مسئولیت دیگری گرفته است. اما وی نیز مثل صدها مجاهد دیگر به جرم همراه نشدن تمام عیار با انقلاب ایدئولوژیک (اما با بهانه امنیتی) زندانی شده بود و هنوز وضعیت نامشخصی داشت. زنی که به جای وی گمارده بودند «سپیده عفتی» نام داشت که مدتی پیش از آن در اروپا فعالیت می کرد و به عراق بازگشت داده شده بود. از آنجا که در مقر پیشین رابطه بدی با من نداشت و چند بار که با من مواجه شده بود برخوردهای دوستانه و نزدیکی ایجاد کرده بود، ابتدا از دیدن اش در صدر رسته واکنش منفی نداشتم اما خیلی زود متوجه شدم نسبت به من دچار یک دافعه است. خودم علت آنرا نمی دانستم اما به مرور فهمیدم هرچه هست مرتبط به مباحث انقلاب ایدئولوژیک می شود. وقتی کسی در خودش احساس نزدیکی عاطفی به فرد دیگری پیدا می کرد، طبق ارزشهای انقلاب مریم، به همان نسبت از رهبری عقیدتی اش فاصله گرفته بود، چون تمام عشق و علایق مجاهدین باید نثار رهبر می شد. راه رهایی از این مسئله، ایجاد نفرت و دافعه نسبت به طرف مقابل بود. همان کاری که در بند الف انقلاب، به شکل دیگری نسبت به زن و شوهرها اجرا می شد و آنان وادار می شدند صراحتاً از یکدیگر ابراز برائت کنند. در این دوره نیز زنان باید هرگونه عواطف و احساسات انسانی خود با مردان تحت مسئول شان را قطع کنند و به آنها در حد امکان فشار وارد نمایند و رابطه غیرنزدیک و خشن برقرار کنند تا بین آنها رابطه عاطفی شکل نگیرد. و سپیده با ایجاد نفرت کاذب از من در خودش داشت برخوردهای دوستانه قبلی را از درون خود پاک و جبران می کرد.

اعدامهای خیابانی مجاهدین خلق از 5 مهر 1360 آغاز شد

فرماندهی مرکز را در این زمان «رقیه عباسی» برعهده گرفته بود و هر از مدتی با نفرات مختلف نشست برگزار می کرد. مشخص نبود با چه هدفی این نشست ها را پی در پی برگزار می کند اما تمرکز او ظاهراً بر اعضای قدیمی و فرماندهان دسته بود. در یکی از این نشستها (که برای افراد همین سطح در دو رسته «مهندسی و پشتیبانی جبهه» برگزار کرده بود) فردی به نام «منصور.ک» که قبلاً نیز در مورد وی نکاتی مطرح کرده بودم، سوژه شد. رقیه بعد از کمی بحث و جدل گفت که منصور در یک گزارش پیشنهاد ازدواج با  «خانم مرضیه» را مطرح کرده است!. با شنیدن چنین سخنی، تمام افراد موجود در آنجا شگفت زده شدند، چون تفاوت سنی منصور و خانم مرضیه در حد یک مادر فرزند بود و باور آن بسیار دشوار بود که وی چنین درخواستی مطرح کرده باشد. وی که هرگز تصور نمی کرد چنین چیزی در نشست مطرح شود، با وحشت و چشمانی بهت زده رقیه را نگاه می کرد. یکی از زنان حاضر در این نشست، خشمگینانه ناخن ها و انگشتانش را به سمت منصور گرفت و از دور به سمت وی پنجول می کشید و فریاد می زد که «چشمهایت را بیرون می کشم». همزمان چند نفر دیگر هم به او تشر زدند و به وی جملات هشداری و تهدید آمیز نثار کردند. منصور به گریه افتاده بود و با استیصال می گفت «منظور من چیز دیگری بود، نگران بودم که مرضیه از سازمان جدا شود و به ذهنم زد که با ازدواج کردن، او را در سازمان نگه دارم»!. این رخدادهای عجیب، خنده دار و در عین حال طنزآلود نشان می داد که انقلاب ایدئولوژیک، برخلاف آنچه وعده داده شده بود، نه تنها رهایی با خود همراه نداشته، که بدتر از همیشه افراد را در بازی های جنسی و جنسیتی گرفتار کرده است. نیروهایی که از همه چیز خود گذشته بودند و چندین سال به بهانه سرنگونی وارد نمایش اجباری طلاق شده بودند و هر روز با اجبار جدیدی مواجه می شدند تا در سازمان باقی بمانند، و هیچ چشم انداز روشنی از آینده برایشان ترسیم نمی شد، اینک ذهن و روح شان در بندهای بی پایان انقلاب ایدئولوژیک دچار سردرگمی و از خود بیگانگی شده بود.

در کشاکش این نشست های تکراری و روزمرّگی های خستگی آور که در آن اجبارات تشکیلاتی-ایدئولوژیکی هم مدام تشدید می شد، من (نگارنده) نیز احساس می کردم که شرایط دیگر برایم قابل تحمل نیست و هر روز بیشتر ما را به این دلیل که «عضو سازمان مجاهدین» هستیم تحت اجبار می گذارند که  هرچیزی را بدون هیچ دلیلی بپذیریم و اجازه آرامش ذهنی به ما نمی دهند و دیگر از انتخاب آگاهانه هیچ خبری نیست. لذا در نامه ای به «رقیه عباسی» گفتم که از این پس نمی خواهم «عضو» سازمان مجاهدین باشم و می خواهم در سطح یک هوادار ساده فعالیت کنم. در این نامه دلایل خود را هم عنوان کرده بودم. رقیه چند روز بعد مرا صدا زد و گفت در مورد پیشنهادت بعداً با تو صحبت خواهم کرد. نمی دانستم پاسخ آن را چگونه خواهد داد اما مسعود رجوی برنامه های گسترده ای برای سرکوب همگانی تدارک دیده بود، و اینک شورای رهبری در حال زمینه سازی شروع آن بودند و ما هیچکدام از آن مطلع نبودیم.

زمستان 1384 رقیه عباسی همه نفرات مرکز را برای یک نشست محرمانه فراخواند و گفت فورأ برای رفتن به محل دیگر آماده شوید. (تعدادی از افراد که در کلاس آموزش تاکتیک مخابرات با مربیگری افسران عراقی شرکت داشتند در این  نشست شرکت داده  نشدند چون مربیان عراقی توقف آموزش را نمی پذیرفتند، لذا برای آنها در تاریخ دیگری نشست برگزار گردید). محل برگزاری نشست محرمانه بود اما بعد از رسیدن به بغداد مشخص شد که سالن بهارستان برای اینکار انتخاب شده است.

(یادآوری: مجاهدین دارای یک پایگاه بزرگ شهری در بغداد بودند که شامل چندین آپارتمان و چندین خانه در مرکز شهر نزدیک میدان چهل دزد بغداد و جنب خیابان کراده بود. این مجموعۀ بزرگ شامل هتل های چندین طبقه ای می شد که سازمان اجاره کرده بود و بعدها به تعداد آن افزوده شد. در واقع سراسر یکی از خیابان های کوچک بغداد را در بر می گرفت. هر کدام از این آپارتمان ها نام بخصوصی داشت از جمله:

«جلالزاده» از قدیم پایگاه اصلی سازمان در بغداد به حساب می آمد و در سال 1364 درست در کنار آن یک موشک اسکاد اصابت کرد و چند خانه به طور کامل تخریب شد.

«طباطبایی» ابتدا محل زندگی خانواده ها در روزهای آخر هفته بود که طبقۀ همکف آن نیز بعنوان قصابخانه برای آماده سازی گوشت و مرغ بکار گرفته می شد، ولی بعداً کل این ساختمان تبدیل به ساختمان مرکزی امداد پزشکی ارتش گردید.

«ازهدی» خانه ای چسبیده به بیمارستان طباطبایی بود که به عنوان آشپزخانه مورد استفاده قرار می گرفت.

«سالن بهارستان» ابتدا یک خانه بود و چندی بعد از جنگ کویت تغییراتی در آن صورت گرفت و به شکل سمبلیکی از مجلس شورای ملی، جهت تشکیل نشست های شورا ساخته شد.

«ساختمان روابط» مخصوص مسئولین روابط خارجی مقامات عراقی.

یک خانه نیز بعدها به عنوان سرپل برای نیروهایی که از قرارگاهها به بغداد تردد می کردند و نیاز به استراحت یا اسکان موقت داشتند در نظر گرفته شد… و همچنین پایگاه های «تدین، میرزایی، بقایی، سعادتی، سیفی و….».)

در میان این ساختمان ها، خانه های مسکونی مردم عادی بغداد نیز وجود داشت که تحت نظارت استخبارات در آن زندگی می کردند ولی چند سال بعد به مرور آن خانه ها به دلایل امنیتی  خریداری  شدند و از اهالی کسی در آن خیابان وجود نداشت. در تمامی راههای ختم شده به این مجموعۀ بزرگ، نیروهای عراقی پست های چک و کنترل داشتند که از اواسط دهه 70 که چند تهاجم به آنجا صورت گرفت، تعدادشان به یک گردان می رسید. محل اقامت آنها درست در هتلی روبروی طباطبایی بود. این مجموعه بعدها به صورت یک دژ درآمد و ورود و خروج به آن از دروازه های آهنی انجام می گرفت (سنگین ترین تهاجم به این محل با سه خمپاره انداز یکبار مصرف غول پیکر 320 میلی متری و از پشت یک کمپرسی بزرگ انجام گرفت ولی موفق نبود).

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

شب هنگام به پایگاه رسیدیم و به شکل فشرده درون اتاق های یک طبقه از هتل جانبی سالن بهارستان جای گرفتیم. گفته شد همه استراحت کنند تا در وقت تعیین شده به نشست برویم اما نیمه های شب افراد را از خواب بیدار کردند و گفتند همگی در یک صفّ به طبقۀ پایین برویم. علت این امر حضور مسعود در ساختمان بود. (مسعود رجوی با وجود اینکه در یک پایگاه متعلق به سازمان حضور داشت و در میان تدابیر امنیتی شدید نیروهای عراقی از بیرون پایگاه قرار داشت، و افراد میهمان نیز همگی از نیروهای حداقل 7 ساله تشکیلات محسوب می شدند که بدون اسلحه به این مکان آمده بودند، باز هم از ترس جان حاضر نشده بود اول وقت و یا حداقل صبح روز بعد برای دیدار به آنجا بیاید و نیمه شب، آنهم تحت تدابیر شدید امنیتی و حفاظتی به طبقه همکف آمده بود تا در میان کادر محافظ خودش، چند دقیقه با مجاهدین خوشامدگویی کند). وی با تک تک نفرات روبوسی کرد و سپس همه را به صورت فشرده روی زمین نشاند و طی سخنان کوتاهی گفت:

«راحت باشید و اصلا به مسائل ایدئولوژیکی فکر نکنید. حتی اگر مسئولینتان از شما خواستند که گزارش تشکیلاتی و ایدئولوژیکی بنویسید، به آنان بگویید الان اینکار را نمی کنیم. من می خواهم فقط در مورد مسائل استراتژیک با شما صحبت کنم!».

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

بعد از این صحبت کوتاه، همگی به اتاق های خود بازگشتیم تا به ادامه استراحت بپردازیم در حالی که دیگر خواب از سر پریده بود. صبح روز بعد، همگی به سالن اصلی (بهارستان) منتقل شدیم و به صورت بسیار فشرده روی محل های از پیش تعیین شده جای گرفتیم و اعلام شد کسی مجاز به تغییر محل خویش نیست.

سخنان رجوی حول مسائل سیاسی-استراتژیک و موقعیت سازمان در عرصۀ جهانی بود. بحث های مفصل در این رابطه که مجاهدین بدون پول و حمایت ابرقدرت ها مبارزه می کنند و لاجرم باید بر توان خود و مردمشان تکیه کنند. در همینجا وی ضرب المثل «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من» را مطرح کرد و در ادامه بحث را به این نقطه کانالیزه کرد که مجاهدین یا بایستی ارتش خود را منحل نمایند و یا تمام عیار، بدون تزلزل و بدون تنش داخلی به وظایف خود بپردازند. وی اشاره مفصلی کرد به خرابی مناسبات داخلی و اینکه زنان مسئول نمی توانند با برادران خود کارها را به پیش ببرند.

طبق سناریوی از قبل چیده شده، چند عضو قدیمی را در همان نشست سوژه کرد. این افراد کسانی بودند که از نظر شورای رهبری معضل تشکیلات به حساب می آمدند. مسعود یکی از این سوژه ها که نمی خواست در مورد وی سخنی گفته شود و مدام می گفت: «برادر من راضی نیستم در مورد من صحبتی شود»، را با فریادی بلند چنان مرعوب نمود که همه برای مدتی مدید بهت زده و حیرت زده سکوت پیشه کردند و جرأت سخن گفتن نداشتند.

(اشاره: مسعود رجوی همیشه چهره ای خندان از خود به نمایش می گذاشت، اما اولین بار در جریان بحث های انقلاب ایدئولوژیک -سال 1368 در سالن اجتماعات اشرف- در برابر سخن یکی از نفرات که گفت: «برادر من به خاطر شما به سازمان آمده ام نه خواهر مریم»…، چنان فریاد کشید که تمامی نفرات خشکشان زد. وی با صدایی بلند و کر کننده بر سر وی که از اسیران جنگی ایران و عراق بود فریاد زد «ساکت!» و بعد که متوجه قاف خود شده بود با یک عذرخواهی از جمع، قضیه را جمع و جور کرد. با این فریاد ناگهانی، شرایط به حدی خراب شده بود که پس از نشست، در بخش های مختلف ارتش نظرپرسی گذاشتند تا از واکنش افراد در مورد این حرکت زننده مطلع شوند. طبیعتاً کسی موضع مخالف نمی توانست بگیرد و نظر عمومی این بود که: «برادر حق داشت این طور داد بزند!». حال این دومین بار بود که مسعود در این حالت مشاهده می شد. اینبار نیز وی با صدایی گوش خراش فریاد زد: «ساکت! مگر می خواهند تو را عقد کنند که می گویی راضی نیستم؟»).

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

از این نقطه صحنۀ نشست چرخید و مسعود توپ و تشرهای خود را شروع کرد و ضمن سرکوب آن فرد، دیگران را نیز زیر ضرب گرفت که:

«به چه علت از میان شما چنین افرادی رشد می کنند؟ جز اینکه همه شما نسبت به آنچه می گذرد بی تفاوت شده اید و چنین مسائلی در میان شما بوجود می آید و کار به جاهای باریک کشیده می شود؟».

آنگاه وی ضمن شرح خاطراتی از زندان های دوران شاه، بحث را بگونه ای پیش برد که همگان باور کنند که:

«مشکلات تماماً از زمانی آغاز می گردد که ذهن افراد درگیر مسائل جنسی می گردد اما تناقضات آن، با اینکه هنگام امضای کسر رهایی قرار بود برای مریم نوشته شود، برای وی نوشته نمی شود… و لذا جمع شدن اینگونه تناقاضات باعث می شود که فرد از مریم قطع شود و بمرور به طرح تناقضات تشکیلاتی، سیاسی و استراتژیک بپردازد. در نتیجه، فرد به جای مطرح کردن مشکل جنسی خودش، سازمان و استراتژی آن را زیر علامت سوآل می برد!!.»

در حین ادای همین سخنان، مسعود از تمامی زنان مجاهد خواست سالن را ترک نمایند و خطاب به مردان حاضر در جلسه گفت: «اکنون دیگر مجلس خودمانی است و من می توانم حرفهای خودم را به شما بزنم».

از این نقطه سخنان وی بر مسائل جنسی و عوارض ناشی از آن در مناسبات، و به روابط تشکیلاتی افرادی که تناقض خود را برای وی نمی نویسند متمرکز شد و گفت: «چنین نفراتی ابتدا از خواهران مجاهدشان برخی تناقضات جنسی به ذهنشان می زند ولی چون آنرا بیان نمی کنند، باعث تأثیرگذاری در کارهای جاری آنان می شود و لذا رابطه شان با خواهران مسئول از شکل ایدئولوژیکی و تشکیلاتی خارج می شود. لذا آن فرد مجاهد نمی تواند با خواهر مسئول خود رابطۀ فرمانبرداری و اطاعت تشکیلاتی برقرار کند و این مسئله بمرور مبدل به سرکشی و پرخاشگری نسبت به فرامین یک خواهر مسئول خواهد شد».

در همینجا وی خطاب به حاضرین گفت: «تیز بگویم، شما دوست ندارید خواهرانتان در موضع مسئول کار کنند بلکه آنها را فقط برای این می خواهید که بیفتید روی آنها!».

(توضیح: مسعود بخوبی می دانست که مجاهدین درگیر مسائل دیگری هستند و هرگز با چنین دیدی به زنان مجاهد نگاه نمی کنند و برعکس بسیار آنان را دوست دارند و برایشان احترام قائل هستند، و داشتن تناقض جنسی نیز یک احساس غریزی در بین هم انسانها است. اما اتفاقاً او می خواست از همین ویژگی مردان استفاده کند و با این حرف که به «غیرت» خیلی از نفرات برمی خورد، احساسات را برانگیزاند تا تسلیم سخنان وی شوند. طبیعتاً مجاهدین هم به او اعتماد داشتند و می پذیرفتند که عمدۀ مشکل به خودشان برمی گردد و مسعود احتمالاً به خاطر عاری بودن از خصلت های استثماری و جنسی، این چیزها را بهتر درک می کند.)

در ادامه مسعود با یادآوری خاطره ای از محمد حنیف نژاد گفت: «شما فکر می کنید ما ت…م نداریم؟ من خوب می فهمم که شما مشکلتان چیست…» البته اصطلاحات دیگری هم بکار برد از جمله اینکه «شما ش…ش تان کف کرده است». آنگاه تمامی مشکلات تشکیلاتی افراد را به تناقضات جنسی ربط داد و گفت: «قرار بود تناقضات خود را برای مریم بنویسید اما این کار را نکردید و همین تناقضات به مرور شما را در تشکیلات دچار انفعال و بریدگی کرده است».

سخنان وی در مجموع طولانی بود (روز چهارم یا پنجم) و تقریبا 15 ساعت بدون وقفه صحبت کرد به نحوی که یکی از نفرات با ناراحتی به حاضران در نشست گفت: «بی انصافها، برادر 15 ساعت است اینجا حرف می زند و یک دستشویی هم نرفته است…». با اینحال مسعود اوضاع را کنترل کرد و گفت بگذارید بحث را ببندم و یکساعت دیگر هم ادامه داد و نهایتاً از همگان خواست که تناقضات جنسی خود را به طور مستمر بنویسند و برای او بفرستند.

روزهای دیگر، مسعود با دستی پر وارد سالن می شد و در مجموع چند کار را بگونه ای موازی در طی نشست 10 روزه به انجام رسانید. یکی از همین روزها وی از تمامی نفرات زیر عضو خواست به وسط سالن بیایند و جلوی او بنشینند و با هم سوگند عضویت ادا نمایند. مسعود محل نشستن افراد در سالن بهارستان را «حوض کوثر» نامید و به همین دلیل از آن نشست ها تحت عنوان «نشست حوض» یاد می شود. پس از این مرحله که یکروز کامل را در برگرفت، از نفراتی که سال گذشته سوگند معاون مرکزیت یاد کرده بودند درخواست نمود که تک به تک برخیزند و سه بار با صدای بلند «حاضر حاضر حاضر» بگویند و از این طریق به او ابراز وفاداری مجدد نمایند. (توضیح: مسعود گاه چندین بار از یک نفر می خواست با صدای بلندتری فریاد بزند تا صدایش در نهایت قدرت باشد و در غیر اینصورت حاضر گفتن او را نمی پذیرفت. در واقع هر فرد بایستی با صدایی گوشخراش فریاد میزد اما برای برخی نفرات این عمل، کاری بس دشوار بود).

شکست مریم رجوی در عرصه سیاسی – اجتماعی در سالروز فروغ جاویدان

وی گفت که از این پس هیچ حلقۀ ضعیفی را تحمل نخواهد کرد و از جمع مجاهدین خواست که خودشان به صورت دسته جمعی حلقه های ضعیف را در مراکز و ستادها سرجای خود بنشانند و آنها را به انقلاب کردن وادار کنند. وی از زنان مسئول نیز گلایه نمود که چرا «رخت چرک»هایشان (نیروهای معترض و یا در حال انفعال) را برای او می آورند در حالی که خودشان موظف هستند در ستادها اینگونه افراد را سوژه و وادار به اصلاح خود نمایند. و اعلام کرد که دوران گفتگوی خصوصی با افراد پایان یافته و از این پس هرکس دچار مشکلی شود باید در حضور جمع مورد تهاجم قرار گیرد و همانجا تعیین تکلیف گردد.

مسعود بحثی دیگری هم با این شرح مطرح کرد که: «تعدادی از جداشدگان در خارج، مبدل به معضلی جدی برای مریم و فعالیت های او شده اند و همانند یک طعمه برای رژیم کار می کنند، لذا کار ما در انتقال بریده ها به اروپا اشتباه بوده و از این پس افراد بریده را به خارج نخواهیم فرستاد و هرکس خواهان جدا شدن باشد، ابتدا به مدت 2 سال باید در خروجی ارتش باقی بماند (زندانی شود) تا اطلاعات او بسوزد. بعد از طی این پروسه، او را به استخبارات عراق تحویل می دهیم تا بعد از طی مراحل قانونی به ایران فرستاده شود چون کسی که از سازمان مجاهدین ببرد، یعنی دیگر مبارزه را کنار گذاشته است، و کسی که مبارزه را کنار بگذارد برای رژیم هیچ خطری ندارد و با او کاری نخواهد داشت. لذا چنین فردی می تواند به ایران برود و زندگی کند و اینطور برای خودش هم بهتر است چون اگر رژیم از او استفاده کند، یک مهره سوخته است و حرف های او علیه مجاهدین دیگر اثر ندارد و همگان می گویند  تحت اجبار و فشار بوده و دروغ محسوب می شود».

مسعود برای هراس افکنی بیشتر بین نفرات گفت:

کسی که تحویل استخبارات عراق شود دیگر تحت حمایت مجاهدین نیست و از آنجا که  هیچکس در اینجا گذرنامه ندارد و اگر هم داشته باشد مهر ورود به عراق نخورده، شامل ورود غیرقانونی خواهد شد و طبق قوانین عراق، به مدت 8 سال در ابوغریب زندانی، و پس از این پروسه بعنوان اسیر جنگی با ایران تبادل می شود. (توضیح: مسعود به صورت هدفمند همه هواداران خارج کشور که درخواست ورود به قرارگاه مجاهدین در عراق می دادند را به شکل فراقانونی، از فرودگاه بغداد به پایگاه منتقل می کرد، بطوری که گذرنامه آنها مهر ورود نمی خورد. البته بسیاری هم با مدارک جعلی سازمان وارد می شدند که ورودشان به خاک عراق ثبت نمی شد. لذا حضور آنها غیرقانونی به حساب می آمد مگر اینکه در هیبت یک مجاهد خلق باشند. به همین دلیل مسعود رجوی رسماً این نکته را مطرح کرد که افراد ترس بیشتری پیدا کنند.)

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

پس از ابلاغ این مصوبه، و از آنجا که خیال وی از بابت هرگونه خروج ساده راحت شده بود، با تحکم خاصی اعلام کرد هماهنگی لازم با استخبارات صورت گرفته و از این پس وی می داند چه برخوردی با مخالفان داشته باشد. آنگاه در حالی که دستهای خود را مشت و سینه را جلو داده بود و ادای استالین را در می آورد گفت:

«از این پس می خواهیم با مشت آهنین پاسخ دهیم»… وی یک هشدار هم به حاضران داد و گفت: «خودتان می دانید در ابوغریب چه بر سر آدمها می آورند!». مسعود در مورد منتقدان جداشده از سازمان نیز یک دستورالعمل عمومی صادر کرد و گفت: «اگر پیروز شدیم که همه را خواهم بخشید، اما اگر شکست خوردیم، وظیفه همه شماست که آنها را هرکجا که باشند پیدا کنید و به جرم خیانت اعدام کنید. برای اینکار، سلاح و پول از من، و اعدام آنها با شما. پول لازم و اسلحه را من تهیه می کنم و کشتن آنها هم مسئولیت شماست!. نگران زندانی شدن هم نباشید چون زندانهای اروپا در مقایسه با زندان های ایران مثل هتل است. در اروپا قانون اعدام هم وجود ندارد و مجازات قتل 20 سال زندان است که معمولاً عفو هم می دهند و زودتر آزاد می شوید. این وظیفه و وصیت من به شماست». (نقل به مضمون).

به این ترتیب وی دستور ترور همه منتقدان را هم صادر کرد که چیزی را کم نگذاشته باشد و بالاخره در بخش پایانی نشست هم یادآوری نمود که: «با این وضعیت خراب تشکیلاتی، من ارتش آزادیبخش را منحل کرده بودم، اما شما با حاضر حاضر گفتن خود، یکبار دیگر این ارتش را تأسیس کردید و خودتان موسس دوم آن شدید و از این پس هم باید خود حافظ آن باشید»…

مسعود توضیحاتی هم در مورد ضربه موسوم به «ضربه اپورتونیستی» دهۀ 50 در سال 1354 داد و گفت: «سازمان در آن زمان دچار یک ضربۀ مهلک گردید اما به خاطر هوشیاری مجاهدین (و در واقع خودش) و صدور بیانیه 12 ماده ای، مجاهدین توانستند برای دهسال نسبت به هر ضربه ای تضمین شوند، و ده سال پس از آن (سال 1364)، مجاهدین با عبور از انقلاب مریم برای ده سال دیگر مصونیت پیدا کردند، و اینک ده سال از آن روز گذشته است و مجاهدین در سال 1374، با شیرجه زدن توی حوض و چنگ زدن مجدد به انقلاب مریم برای دهسال دیگر تضمین شده خواهند بود». با تمام شدن مباحث اصلی، وی از همگان خواست تا در مورد نشست با کسی حرف نزنند چون می خواهد این قضیه مخفی بماند تا آنگونه که خودش می خواهد نشست های بعدی را شروع کند (یادآوری: این نشست تنها افراد مرکز فرماندهی 12 را در بر می گرفت و دو مرکز فرماندهی 10 و 11 به همراه ستادها باقی مانده بودند که خود سه نشست دیگر را طلب می کرد).

مریم رجوی، کانونهای شورشی، سخنرانی 17 ژوئن و 17 ژوئیه

مسعود از «شهرزاد صدر حاج سید جوادی و عذری علوی طالقانی» درخواست کرد برای زنان مجاهد نیز جداگانه نشست مشابهی برگزار نمایند تا آنها نیز پاسخگوی ضعف های خود باشند. وی نمی خواست زنان مجاهد به صورت مختلط نشست داشته باشند تا بتواند آنها را نیز بخاطر اعتراضات و انتقاداتشان به داشتن مشکلات جنسی متهم کند.

نرینه وحشی و متجاوز، مادینه مطرود و مدفون

همانطور که گام به گام شرح دادم، با اینکه مسعود پیش از شروع نشست ها گفت که می خواهد راجع به مسائل سیاسی و استراتژیک صحبت کند، اما نهایتاً مباحث او تماماً جنبه ایدئولوژیکی-تشکیلاتی به خود گرفت. در همین نشست وی برای اولین بار القابی که در مورد زن و مرد ابداع کرده بود را بکار گرفت. وی معتقد بود که:

[در دستگاه دوگانه جنسیت، تمامی مردان «عنصر نرینۀ وحشی و متجاوز» و تمامی زنان «عنصر مادینۀ مطرود و مدفون» هستند، چرا که در چنین دستگاه فکری که تمامی بشریت را در بند خود گرفته، مردان چیزی جز نرینه هایی که به صورت وحشیانه در پی تجاوز به حقوق دیگران و به طور خاص زنان هستند، نمی باشند. و از آن سو، تمامی زنان هم در این دستگاه فکری، چیزی جز مادینه های طرد شده از اجتماع و دفن شده در گور نخواهند بود. اما در چنین دنیایی که مملو از تجاوز و بربریت است، کسی مثل مریم (و در واقع خودش) آمده -تا با انقلاب خود- انسان ها را از این دستگاه استثماری نجات دهد. پس، بر مجاهدین است که در این شرایط، بیش از پیش، به انقلاب مریم چنگ بزنند و آنرا برای خود به عنوان تنها راه نجات بپذیرند. برای احقاق این هدف لازم است تمامی مردان مجاهد، خودشان را تمام عیار بدست مریم بسپارند و تناقضات جنسی خود را به طور مستمر و روزانه، پیش از آنکه از آنها عنصری وحشی و متجاوز بسازد که مناسبات مجاهدین را به نابودی بکشانند، برای وی بنویسند].

وی از زنان نیز درخواست کرد تا: «برای رهایی از دستگاه مادینۀ مدفون و مطرود، در برابر وحشیگری برادران مجاهد خود نرمش نداشته باشند و با شدت تمام با آنها برخورد کنند. و در عین حال تناقض شان در نقاطی که نمی توانند در برابر برادران خود شدت داشته باشند را برای مریم بنویسند». در واقع، باز هم مسعود تلاش خود را می کرد تا به هرشکل ممکن به اختلاف بین زن و مرد دامن بزند تا بیش از گذشته رابطه های عاطفی و دوستانه را ریشه کن کند و از ایجاد عشق و علاقه و دوستی بین نیروها جلوگیری نماید. وی در این سلسله نشست ها، مجموعاً چند کار مشخص را از همگان خواست تا دنبال نمایند:

یکم) نوشتن تناقضات جنسی و ارسال آن برای خودش. (گزارشات مربوط به مسائل جنسی و عاطفی به طور معمول در یک پاکت که روی آن عبارت «برادر مسئول» نوشته می شد، قرار می گرفت تا فرمانده رسته یا یگان آنرا برای مسعود رجوی بفرستد و خودش از خواندن آن خودداری نماید)

دوم) در کلیه مراکز و ستادها نشست های جمعی برگزار شود، و در آن کلیه موضوعاتی که در نشستهای حوض مطرح شده بود پیگیری گردد، و حلقه های ضعیف سوژه شوند تا مشکلات آنها روی دست نماند و نیازمند به نشست رهبری نباشد.

سوم) حل و فصل پدیده محفل و محفل گرایی. (مسعود به طور تیز و آشکار اعلام کرد که: «محفل یک شعبه از سپاه پاسداران در درون مناسبات مجاهدین می باشد و برای شناخت دوست از دشمن -تنها راه- تن دادن به انقلاب مریم است… و اگر کسی حتی یک گرم عنصر مجاهد خلق در درونش موجود باشد نهایتاً انقلاب خواهد کرد مگر اینکه نفوذی رژیم باشد. در نتیجه این به نفع فرد است که به هرشکل ممکن انقلاب کند ولو مورد فحش و ناسزا هم قرار بگیرد، چون در غیر اینصورت به دامان رژیم خواهد افتاد. همان بهتر که فرد کتک بخورد ولی توی دهان خمینی نیفتد که جهنمی شود)

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

مسعود رجوی صراحتاً انقلاب کردن و ماندن در سازمان را اجباری و هر شخص که وارد انقلاب مریم نشود را در شمار نفوذی های جمهوری اسلامی به حساب آورد تا کسی جرأت مخالفت با انقلاب مریم پیدا نکند. در پایان این نشست ده روزه، کلیه نفرات به اشرف باز گشتند و گروههای دوم تا چهارم برای نشست برده شدند. در نشستهای بعدی برخی از مسئولین نیز مورد بازخواست شدید قرار گرفتند که از جمله محمدرضا طاهی و در رأس آنها مهدی افتخاری «فرمانده فتح الله» بودند. (مهدی افتخاری که پیشتر در مورد او شرح داده بودم، مدتها به خاطر عدم ورودش به بحثهای انقلاب زیر ضرب قرار داشت و از فرماندهی چند تیپ کنار گذاشته شده و در گوشه ای از اشرف -بخش امداد- خود را به کاشتن سبزی مشغول نموده بود.)

در چهارمین نشست که آخرین سری نشستهای مسعود رجوی تحت عنوان «حوض» بود، مهدی افتخاری خطاب به مسعود رجوی چنین می گوید که: «آیا می توانم به عنوان یک میهمان در سازمان مجاهدین بمانم؟» اما بلافاصله از سوی مسئولین سازمان همچون عباس داوری، مهدی براعی و… مورد تهاجم و فحاشی قرار می گیرد و نهایتاً وی را وادار می کنند تا مسعود رجوی را در آغوش بگیرد و پاهای او را ببوسد و دوباره به عنوان معاون ستاد مشغول بکار گردد.

از دیگر نفرات مسئول که بسختی مورد هجوم رجوی قرار گرفت محمدرضا طامهی بود که به جرم ایجاد رابطه عاشقانه با یک زن مجاهد محاکمه گردید. داشتن رابطه عاشقانه گناهی نابخشودنی بود که مسعود رجوی انجام آنرا تنها در حیطۀ صلاحیت خود می دانست. محمدرضا مدتی معاون و بعد فرمانده لشکر 61 و در نهایت فرمانده رسته پشتیبانی جبهه مرکز 12 بود که بعد از این اقدام دستگیر و از موضع مسئولیت کنار گذاشته شد اما بعد از برگزاری این نشست (از آنجا که رجوی اعلام کرد به هیچوجه نیروی غیرفعال را تحمل نمی کند) به مانند مهدی افتخاری، در موضع مسئولیت معاون ستاد -در بخش انبار تأسیسات- مشغول بکار کردید. وی از آن پس شخصی شکسته و خورد شده به نظر می رسید.

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

مسعود در نشستهای حوض آنگونه که خودش می گفت کاری انجام داد که تا دهسال آینده مجاهدین تضمین شده باشند (به زبان دیگر با مشت آهنین خود که توسط استخبارات عراق تقویت شده بود، تلاش کرد آنچنان رعب و وحشتی ایجاد نماید که هیچکس جرأت اعلام بریدگی نداشته باشد). وی در رویاهای خود تصور می کرد با ترساندن نیروها از حبس شدن در زندان ابوغریب بخاطر ورود غیرقانونی به خاک عراق، و اینکه هرگز پای کسی به اروپا نخواهد رسید و به جمهوری اسلامی مسترد خواهند شد، و ترساندن از سرکوب جمعی در نشستهای عرض و طویل، و ترسانیدن از مارک و اتهام نفوذی و پاسدار بودن، می تواند مدت طولانی تری جلوی ریزش نیروها را بگیرد و پایه های قدرت خود را استحکام بخشد، اما هرگز تصور نمی کرد آنچه در عرصۀ جهانی می گذرد همیشه مطابق میل وی بر پاشنه نخواهد چرخید. با اینحال، این حرکت سرکوبگرانه برای مدتی کوتاه پاسخ مثبت داد و تا مدتها کسی جرأت اعتراض (یا به قول سازمان قلوس بازی) نداشت، اما در دراز مدت آنچنان که شرح خواهم داد به نفع او نشد و ناچار باز هم سرکوب را شدت بخشید.

ادامه دارد….

حامد صرافپور

27 آبان 1399

فاز سرکوب همگانی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت هفدهم)

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مجاهدین-خلق-در-عراق-فروردین-در-خون/

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خونحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، یازدهم آوریل 2020:… سالها از آن دوران می گذرد و ما امروز در فروردین 1399 قرار داریم، 17 سال پیش، سازمان مجاهدین یکی از مهمترین کادرهای نظامی و امنیتی خود را در همین روزها از دست داد. او را در مناسبات به عنوان “کاک صالح” می شناختند. مردی که پس از کشته شدن موسی خیابانی، مهمترین مهره کلیدی مجاهدین خلق به شمار می رفت اگر چه مهدی ابریشمچی (و برای مدت کوتاهی علی زرکش) نامی برجسته و حضوری پررنگ تر داشتند اما در واقع ابریشمچی نه به دلیل توانمندی “نظامی – تشکیلاتی یا سیاسی”، بلکه بخاطر “شارلاتانیزم زبانی” و اینکه “شوهر مریم قجرعضدانلو” بود این موقعیت برایش فراهم شد. در سال 1364 که وی اجازه داد همسرش به ازدواج مسعود درآید، نقش برجسته ای در مناسبات و در انقلاب ایدئولوژیک پیدا کرد و مسعود از او به عنوان “پهلوان” یاد کرد و عضو خانواده و محرم وی گردید. جدای از این ظواهر، آنکس که مسئولیت های خطیرتر و کلیدی در دست داشت، “ابراهیم ذاکری” با نام مستعار “کاک صالح” بود، نام وی بخصوص پس از کنار گذاشته شدن “علی زرکش” جلوه جدیدی یافت که با رژه قوای رزمی مجاهدین در کردستان درهم آمیخت. رژه ای که تا چند سال برای مسعود رجوی خوراک تبلیغی بود و تصاویر آنرا در مصاحبه ها و ملاقات های سیاسی بالای سر خود قرار می داد تا قدرتنمایی کند. مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون 

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خونسقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (قسمتهای اول و دوم)

1- فروردین در خون. قسمت اول: کاک صالح (مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون)

انجمن نجات مرکز فارس16 فروردین 1399

پرواز در آتش!

با دلهره وارد فرودگاه بغداد شدم، تابستانی داغ بود اما احساس سردی می کردم. نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظارم است. از برخی ایرانیان شنیده بودم هر ایرانی وارد عراق شود به عنوان اسیر جنگی شناخته شده و زندانی می گردد. 20 ساله بودم و تقریباً هیچ تجربه ای جز خروج ماجراجویانه از ایران با همه رخدادهایی که در طی سفر بود نداشتم. با کمک برادر بزرگم که در پاکستان مستقر بود توسط یک قاچاقچی (با هدف رفتن به آمریکا و زندگی در کنار اعضای خانواده) از ایران خارج شده بودم و در مخیله ام نمی گنجید پایم به عراق باز شود. پس از دو ماه زندگی در آنجا، به صورت اتفاقی یک دختر مجاهد را دیدم که جلوی UNHCR مشغول تبلیغ برای سازمان مجاهدین بود. این رخداد تمام مسیر زندگی مرا که چند سال از سازمان قطع بودم تغییر داد. اتصال دوباره من به مجاهدین در عرض چند روز منجر به جدایی از برادر و پرواز به سوی عراق شد. یعنی به محض قطع شدن از خانواده، سر از مناسبات مجاهدین درآوردم و به محض ورود به مناسبات مجاهدین، برای ربع قرن از خانواده قطع شدم. این ویژگی همه فرقه هاست، به این معنا که حیات شان مستلزم ایجاد حصار پیرامون اعضای شان است تا نتوانند با محیط پیرامون خود در تماس باشند و تنها متکی به رهبران فرقه باقی بماند و براحتی مغزشویی شوند. برادرم که گرایش چپ داشت چندبار از من خواست که با مجاهدین ارتباط نداشته باشم و گفت آنها از نظر ما ضدانقلاب (غیرانقلابی-ارتجاعی) هستند. وی حتی یکبار در بازار شهر کراچی مرا با یکی از مسئولین پایگاه مجاهدین مشاهده کرد و نزدیک بود با وی گلاویز شود.
من که سالها از مجاهدین دور مانده و همچنان در تصوراتم آنان را همان بچه های ساده و صادق می دیدم که در زادگاهم می شناختم، اهمیتی به سخنان برادرم ندادم و یکروز صبح بدون اطلاع از خانه اش گریختم و در هتلی که مجاهدین برایم رزرو کرده بودند مستقر شدم. دو روز بعد گفته شد آماده اعزام به پایگاه های مجاهدین در عراق باشم. بدین ترتیب همراه با یک گروه 9 نفره آماده پرواز به آنجا شدم. سازمان از قبل تعدادی از کارمندان فرودگاه کراچی را با رشوه خریده بود لذا خیلی راحت پاسپورت ما را مهر کردند و کار تمام شد. پاسپورتم جعلی و متعلق به یک شخص 35 ساله بود اما کسی به آن توجهی هم نکرد. تصورم این بود که در فرودگاه عراق هم همین کار انجام شده باشد. به هیچوجه فکر نمی کردم که سازمان با دولت صدام رابطه تنگاتنگ داشته باشد، چون ابتدای جنگ ایران و عراق، سازمان خود را همسو با آیت الله خمینی، علیه صدام حسین نشان می داد و حتی برخی اعضای خودش را هم به جبهه اعزام می کرد. یک دوران هم توسط ما که میلیشیای مجاهد محسوب می شدیم، به اسم کمک به جنگ زدگان، از مردم کمک مالی جمع آوری کرد (واقعاً نمی دانم این کمک ها به جنگ زدگان تحویل داده شد یا اینکه مسئولین برای خودشان برمی داشتند). با توجه به این پیشینه، تصورم بر این بود که مجاهدین به شکل مخفی در کوههای کردستان زندگی می کنند و هیچ ارتباطی با صدام ندارند.
با چنین نگاهی، منتظر بودم در فرودگاه بغداد هم برخی از کارمندان رشوه گرفته باشند تا ما را بدون سین جیم از پست بازرسی عبور دهند، اما با شگفتی مشاهده کردم مسئولین امنیتی فرودگاه ما را خارج از نوبت به بیرون هدایت کردند. لحظاتی بعد سوار بر یک دستگاه لندکروز مدل بالا به سمت بغداد در حرکت بودیم. جاده غرق نور بود و من در آن تابستان داغ هنوز از سرما می لرزیدم. کماکان باورم نمی شد که خطر رفع شده باشد و احساس می کردم چیزی در این میانه عجیب است. لندکروز متعلق به سازمان بود و ما را به یک هتل درجه بالا برد که 3 اتاق آن رزرو شده بود. 5 نفر ما در این هتل مستقر شدیم و مابقی به پایگاه رفتند. در میان ما یک دختر مجاهد هم وجود داشت که در اتاقی مجزا مستقر گردید، دو جوان دیگر از اهالی مشهد که با هم به پاکستان اعزام شده بودند نیز در اتاق دوم جای گرفتند (دوسال بعد هر سه نفر در عملیات کشته شدند). به همراه من، جوان دیگری بود که هیچ چیزی از مبارزه و یا مجاهدین خلق نمی دانست و مشخص بود از یک خانواده طبقه پایین جامعه است که در پاکستان به تور مجاهدین خورده و او را با فریب دنیایی بهتر (یا کار و پناهندگی) به عراق اعزام کرده اند. وی هیچ وسیله ای با خود نداشت و حتی پاسپورت خود را داخل جورابش گذاشته بود که زمینه ای بود برای خنده و شوخی بقیه نفرات. طبعاً وی نتوانست مدت زیادی در مناسبات مجاهدین دوام بیاورد و پس از چند هفته دیگر هیچ اطلاعی از او پیدا نکردم. بقیه نفرات که به پایگاه منتقل شدند، کادرهای سازمان بودند که یکی از آنان به نام “علی شیراز” فرمانده اکیپ بود که بعدها نیز مدتی مسئول پایگاه “عراقچیان” در کرکوک شد. یکی از آنان هم بعدها عضو کادر حفاظت مسعود رجوی گردید. صبح روز بعد اکیپ دیگری با لندکروز برای انتقال ما به هتل آمد و به سمت کرکوک حرکت کردیم. دیگر آن حس ترس در من وجود نداشت.
هتل صنوبر کرکوک پذیرای ما بود اما اینبار دو روز در آنجا بودیم و هیچکس از ما سراغی نگرفت به طوری که کم کم احساس نگرانی داشتیم. بخصوص که هیچ پولی هم در بساط نداشتیم و ابتدا نمی دانستیم غذا را چطور تهیه کنیم اما دل به دریا زدیم و به غذاخوری هتل رفتیم. مسئول رستوران پرسید که آیا از “جماعت حسین” هستید؟ با اینکه خودمان هم نمی دانستیم، جواب مثبت دادیم و از آن پس به حساب همین شخص هر نوع غذایی را سفارش می دادیم. بالاخره روز سوم خودرویی برای انتقال ما وارد شد و به سمت سلیمانیه حرکت نمودیم. گفته شد که باید مراقب باشیم چون چندی قبل در همین مسیر به مجاهدین حمله شده و چهار نفر از جمله یک زن مجاهد کشته شده اند. راننده خودرو یک مرد بود که ظاهراً مسئول اکیپ بود و در کنارش زنی کمتر از 30 سال نشسته بود که از وی فرمان می برد.

آن زن پس از مدتی با لبخند پرسید که آیا با دیدن مانور پیشمرگه های مجاهد تشویق شدی به منطقه بیایی؟ یادم نیست چه پاسخی دادم اما چند ماه پیش از آن رادیو مجاهد خبر رژه پیشمرگه های مجاهد را به شکل وسیعی پخش کرده بود که همان زمان در شیراز آنرا گوش می کردم. از آن به عنوان مانور قوای نظامی مجاهد خلق به فرماندهی “کاک صالح” یاد می شد. در این رزمایش (که در واقع یک رژه معمولی بود)، چندصد نفر بیشتر شرکت نداشتند ولی آمار آنرا به عمد 2000 نفر اعلام کردند تا جوانان ایرانی و بویژه میلیشیاهایی که ارتباط شان با سازمان قطع شده بود تحت تأثیر قرار بگیرند و انگیزه آنان برای آمدن به کردستان بیشتر شود. در طول مسیر کسی حرف نمی زد اما من که جوانترین نفر اکیپ بودم بی ریا سوآلی پرسیدم که همه را شوکه کرد و متوجه شدم حرف بی ربطی زده ام. پرسیدم آیا محمد حیاتی کشته شده؟ این شایعه را در پاکستان توی یک محفل از یک ایرانی شنیده بودم و برای اطمینان خاطر از آنها پرسیدم در حالی که اساساً محمد حیاتی را نمی شناختم. آن زن نگاهی بهت زده به راننده کرد و راننده هم به من گفت نه! ایشان زنده است. متوجه شدم که نباید چنین سوآلی را می پرسیده ام چون اولاً بکاربردن واژه “کشته” برای مجاهدین خارج از عرف بود و باید از کلمه “شهید” استفاده می شد، در ثانی همگان از نام مستعار استفاده می کردند و “محمد حیاتی” که از فرماندهان رده بالای مجاهدین بود، تحت عنوان “برادر سیاوش” شناخته می شد، لذا سوآل بی محل من یک شبهه امنیتی در آنها ایجاد می کرد. به هرحال واکنش آنها نشان داد که دیگر نباید هر سوآلی را بپرسم.
(جالب اینکه تنها چندماه بعد این جریان تحت فرماندهی محمد حیاتی در قرارگاه حنیف قرار گرفتم، مردی که ابتدا عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین بود و بعد از پروژه “انقلاب ایدئولوژیک” که در آن مسعود رجوی “رهبر عقیدتی” مجاهدین شد، عضو هیئت اجرایی سازمان و یکی از فرماندهان برجسته ارتش آزادیبخش ملی گردید. با اینحال کمتر از دوسال بعد به دلایلی که شرح آن مفصل است از این موضع مسئولیت و همه کارهای نظامی کنار گذاشته شد و چند مدار پایین تر، در رأس آموزشکده تخصصی به مدیریت کارهای آموزشی مشغول گردید. دودهه بعد هم که می خواستم از قرارگاه اشرف فرار کنم باز هم در جایی قرار گرفته بودم که محمد حیاتی یکی از مدیران آنجا بود و او را همچنان درهم شکسته و ساکت می دیدم. فرمانده وی زنی بود که پیش از آن ده مدار پایین تر از وی قرار داشت و زمانی که محمد عضو دفتر سیاسی مجاهدین بود، آن زن عضو تیم مجاهدین هم نبود. با اینحال در نشست های عملیات جاری خیلی راحت به وی اهانت می کرد و او را تحقیر می نمود به نحوی که همه افراد آنجا بهت زده می شدند. یکروز قبل از فرارم با محمد حیاتی گفتگوی کوتاهی داشتم. دیگر آن ابهت و اقتدار حتی در سخنانش هم دیده نمی شد. احساس ترحم می کردم و از اینکه مسعود رجوی نزدیکترین فرماندهان خودش را هم اینگونه مچاله کرده احساس بدی به من دست داده بود.

پیشمرگه های مجاهد!

سالها از آن دوران می گذرد و ما امروز در فروردین 1399 قرار داریم، 17 سال پیش، سازمان مجاهدین یکی از مهمترین کادرهای نظامی و امنیتی خود را در همین روزها از دست داد. او را در مناسبات به عنوان “کاک صالح” می شناختند. مردی که پس از کشته شدن موسی خیابانی، مهمترین مهره کلیدی مجاهدین خلق به شمار می رفت اگر چه مهدی ابریشمچی (و برای مدت کوتاهی علی زرکش) نامی برجسته و حضوری پررنگ تر داشتند اما در واقع ابریشمچی نه به دلیل توانمندی “نظامی – تشکیلاتی یا سیاسی”، بلکه بخاطر “شارلاتانیزم زبانی” و اینکه “شوهر مریم قجرعضدانلو” بود این موقعیت برایش فراهم شد. در سال 1364 که وی اجازه داد همسرش به ازدواج مسعود درآید، نقش برجسته ای در مناسبات و در انقلاب ایدئولوژیک پیدا کرد و مسعود از او به عنوان “پهلوان” یاد کرد و عضو خانواده و محرم وی گردید. جدای از این ظواهر، آنکس که مسئولیت های خطیرتر و کلیدی در دست داشت، “ابراهیم ذاکری” با نام مستعار “کاک صالح” بود، نام وی بخصوص پس از کنار گذاشته شدن “علی زرکش” جلوه جدیدی یافت که با رژه قوای رزمی مجاهدین در کردستان درهم آمیخت. رژه ای که تا چند سال برای مسعود رجوی خوراک تبلیغی بود و تصاویر آنرا در مصاحبه ها و ملاقات های سیاسی بالای سر خود قرار می داد تا قدرتنمایی کند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

ابراهیم ذاکری از زندانیان سیاسی زمان شاه و کاندیدای مجلس شورای اسلامی از خوزستان بود. در سال 1361 به کردستان اعزام شد و فرماندهی قوای نظامی مجاهدین در کردستان و بعدها نمایندگی شورای ملی مقاومت در کردستان را برعهده گرفت. با تشکیل ارتش رجوی، وی عضو ستاد فرماندهی گردید و در حالی که “محمد حیاتی” جبهه جنوب و “ثریا شهری و محمود عطایی” جبهه مرکزی را فرماندهی می کردند، کاک صالح فرماندهی بخش شمال (کردستان) را برعهده داشت که مقر آن در “قرارگاه سردار” واقع در سلیمانیه بود. وی در عملیات های آفتاب و چلچراغ نقش برجسته ای ایفا کرد و در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) نیز بسختی از ناحیه شکم مجروح گردید و برای معالجه به فرانسه منتقل شد. با ریاست جمهوری خودخوانده مریم رجوی، وی مسئول کمیسیون امنیت و ضدتروریسم شورای ملی مقاومت رجوی گردید که تا پایان عمر در این موضع بود هرچند مسئولیت های نظامی خود در قرارگاه های مجاهدین را نیز بردوش داشت. می توان گفت سیاهترین دوران زندگی تشکیلاتی ابراهیم ذاکری، پس از قرار گرفتن در کرسی ریاست کمیسیون امنیت شورای ملی مقاومت بود. در این دوران برخوردهای سخت و خشنی با افراد معترض داشت که در ادامه به آن خواهم پرداخت.
برخلاف مهدی ابریشمچی که بسیار هزل بود (و از برخی واژه های نامتعارف استفاده می کرد) و گاه جلوی زنان مجاهد شوخی های جلف می کرد تا جلب توجه کند، ابراهیم ذاکری فردی جدی، آرام و نافذ بود. دوماه بعد از ورودم به کردستان، به قرارگاه سردار که تازه تأسیس شده بود منتقل شدم. فرمانده این قرارگاه “ابراهیم ذاکری” بود که برای اولین بار او را از نزدیک می دیدم، وی کمتر می خندید و بسیار جدی می نمود. همسر وی “عذری علوی طالقانی” نیز از مسئولین بخش نظامی محسوب می شد که پس از انتقال مریم رجوی به پاریس، تا چند سال عنوان “جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش” را یدک می کشید. عذری همانند شوهرش جدی و آرام بود، با اینحال هیچکدام از این دو، با همه توانمندی های نظامی و امنیتی و سابقه تشکیلاتی، از یک مدار خاص جلوتر نرفتند. عذری علوی فقط بخاطر اینکه کس دیگری مورد قبول اعضای شورای رهبری نبود به عنوان جانشین مسعود در غیاب مریم معرفی شد، اما هیچگاه اجازه نیافت مسئول اول سازمان مجاهدین باشد در حالی که زنانی بسیار پایین تر از وی در این رده قرار گرفتند. رجوی نیازمند زنان و مردانی با هیاهوی زیاد و توان پایین بود. تجربه مهدی افتخاری به رجوی نشان داد که افراد توانمند و پرسابقه باید در مدارهایی قرار داشته باشند که نتوانند از وی حسابرسی کنند و یا جلوی او سینه سپر کنند. به همین خاطر می بینیم که مدار پیرامون آنها را زنانی چون مهوش سپهری، بهشته شادرو، مژگان پارسایی، فهیمه اروانی، زهرا مریخی، صدیقه حسینی پر کردند که هیچگونه سابقه مهم تشکیلاتی نداشتند. از مردان بسیار نزدیک مسعود رجوی نیز مهدی ابریشمچی بوده و هست که دلایل آنرا قبلا شرح دادم و مسعود او را کنار خود نگه داشته بود تا دچار انفعال و وارفتگی نشود. زنان پیرامون مریم و مسعود یا بسیار بددهان و سرکوبگر بودند و یا بسیار ساده و دست آموز، که در هر دو حالت خواسته های رجوی را برآورده می کردند.

ابراهیم ذاکری در سال 1370 دچار تومور مغزی شد و به مرور این تومور بزرگتر شد به نحوی که پشت سر وی بشدت دچار برجستگی گردید و نهایتاً در تاریخ 2 فروردین 1382 به دلیل سرطان در بیمارستان کوری پاریس فوت کرد. تمام مسئولین رده اول و دوم سازمان و اعضای شورای رهبری مجاهدین هرگاه بیمار می شدند، محل رسیدگی به آنان بیمارستان های پاریس بود، اما دیگر افراد در همان عراق یا قرارگاه اشرف مورد معالجه قرار می گرفتند و جالب اینکه مسعود رجوی چندین بار تلاش کرد به بدنه سازمان القاء کند که عراق دارای بهترین پزشک های جهان می باشد.

بازجویی و شکنجه معترضان!

همانطور که اشاره کردم، دوران سیاه تشکیلاتی ابراهیم ذاکری از زمانی آغاز شد که در موضع ریاست کمیسیون امنیت شورا قرار گرفت. در این دوران یک حرکت وسیع برای مقابله با اعضای معترض و یا کسانی که در معرض جداشدن از تشکیلات بودند “به بهانه مقابله با پروژه نفوذی های رژیم” به انجام رسید. زندانی و شکنجه کردن صدها تن از مجاهدین و اعتراف گیری و در نهایت جاسوس و نفوذی خواندن تعدادی از افراد، یکی از اقداماتی بود که این کمیسیون با هماهنگی بخش پرسنلی به انجام رسانید. انتشار لیست چندصد نفره در نشریه مجاهد تحت عنوان نفوذی های وزارت اطلاعات، بخشی از این نمایش بود تا سرکوب های خونین در مناسبات را توجیه کنند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

آقای محمدحسین سبحانی در بخشی از خاطرات خود راجع به ابراهیم ذاکری چنین می گوید:

(((آن شب او (ابراهیم ذاکری) با سلاح کمری اش جلوی من ایستاده بود و فرمان می داد و فریاد می کشید که چرا به رادیو بی بی سی تلفن کرده ای؟ به رادیو بی بی سی چه گفته ای؟ بگو به مسولین UN بغداد چه گفته ای؟
او نگران افشا شدن وضعیت من و تحمل سالها زندان انفرادی، در رسانه ها، رادیوها و مراجع بین المللی بود. او فرمان شکنجه صادر می کرد و حسن محصل و نادر رفیعی نژاد حمله می کردند، سیلی ها پی در پی به گوش هایم نواخته می شد، لگدها با پوتین های سخت و سنگین نظامی ساق های پاهایم را نوازش می داد و…
من در شهریور1371 بدنبال طرح سوالات و ابهامات سیاسی-استراتژیکی و پافشاری بر روی دیدگاه هایم طی چند جلسه گفتگو و بحث با آقای مسعود رجوی، سرانجام به زندان انفرادی منتقل شدم و بعد از هفت سال زندان انفرادی توانستم در موقعیتی مناسب از دست زندانبانان آقای رجوی بگریزم ولی با مشارکت سازمان مجاهدین و سازمان اطلاعات و امنیت (مخابرات) عراق متاسفانه مقابل دربUN بغداد دستگیر و دوباره به زندان منتقل شدم. آن شب طولانی فرا رسیده بود، ابراهیم ذاکری متنی را آماده کرده بود تا با زور و شکنجه آنرا امضاء کنم. حسن محصل و نادر رفیعی نژاد در حالیکه دهان خود را به گوش های من چسبانده بودند فریادهای سرسام آور سرمی دادند. ابراهیم ذاکری خودکار را به زور لابلای انگشتانم قرار می داد تا از من متن تهیه شده برای UN را امضا بگیرد. من مقاومت می کردم و آنها مرحله جدیدی از شکنجه را آغاز می کردند. حسن عزتی (نریمان) نیز به آنان اضافه شد و در حالیکه به زمین افتاده بودم چند نفری با پوتین هایی که قرار بود با آنها مسیر آزادی طی شود، مرا کتک می زدند. دستها، پاها، کمر و صورت من سیاه شد آنچنانکه تا چند روز کشان کشان از سلول به طرف توالت داخل سلول می رفتم. سرانجام آن شب طولانی به صبح رسید و من مقاومت کردم و…
محمدحسین سبحانی 25.03.03- آلمان)))

به این ترتیب، مسعود رجوی با کمک کاک صالح و مسئولین مرتبط به بخش پرسنلی، موفق شد برای مدتی همه اعتراضات را خاموش کند. پروژه سرکوب معترضان از زمستان 1373 کلید خورد و در نشست های حوض زمستان 1374 به اوج نهایی خود رسید. شرح جنایت ها و شکنجه هایی که بر دهها تن از معترضین اعمال شد، در این مختصر نمی گنجد و می بایست به مجموعه مقاله هایی که اعضای جداشده از سازمان طی چندین سال گذشته نوشته اند مراجعه نمود. بجز آنچه آقای سبحانی بسیار مختصر بدان اشاره می کند، خاطرات آقایان محمد رزاقی، جمشید چالنگ، محمد کرمی و همچنین خانم ها مریم سنجابی، فرشته هدایتی و زهرا میرباقری مبین سلسله خشونت های دهشتناکی است که رجوی تنها در طی چندماه مرتکب شده است تا هرگونه صدای مخالفی را خاموش و از ریزش نیروها جلوگیری کند.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

فاز سرکوب همگانی، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

2- فروردین در خون – قسمت دوم ابراهیم در آتش! (مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون)

انجمن نجات مرکز فارس23 فروردین 1399

سه نسل در آتش!

فرقه مجاهدین، مرگ رئیس کمیسیون امنیت خود را تحت عنوان “ابراهیم در آتش” اطلاع رسانی کرد که اشاره ای به کتاب شعر “احمد شاملو” بود. پیش از آن هم مسعود رجوی از نام شاملو برای جذب ایرانیان استفاده می کرد. اما در اینجا جنبه مذهبی هم به آن داده بود، همانطور که برای تمام رخدادهای مرتبط به خودش، جلوه های ایدئولوژیک ترسیم می کرد. با اینحال، یک واقعیت قابل انکار نیست، و آن حضور ابراهیم در “آتش” بود. آتشی که سه نسل این خانواده را در برگرفت و نابود کرد:
سخن از “فروردین خونین و ابراهیم در آتش شد”، چرا که در این ماه، رخدادهایی بوقوع پیوست که از یک زاویه می توان آنرا با هم درآمیخت و عبرت آمیز کرد. کاک صالح اگرچه خود بخشی از یک پروژه وحشت و جنایت به حساب می آمد، اما در واقع او نیز قربانی یک دستگاه ویرانگر خانمانسوز بود. توهم و جاه طلبی مسعود رجوی پیش از آن، مادرش “سکینه محمدی اردهالی” را قربانی کرده بود. مادر مسن ابراهیم، مثل بسیاری دیگر از مادران، قربانی سیاستی ضدایرانی شد که در کوتاه مدت، کشور را به آتش و خون کشید. همکاری این زن سالخورده با مجاهدین (زمانی که اقدامات تروریستی را با بمبگذاری در ساختمان های جمهوری اسلامی و دفتر ریاست جمهوری استارت زدند و همزمان در گوشه گوشه ایران، مردم و مقامات مذهبی، سیاسی و نظامی را در محراب و مسجد و خیابان ترور کردند) سرنوشتی جز مرگ به همراه نداشت، آنهم در حالی که مسبب اصلی این جنایت ها از ایران گریخته، و در امن فرانسه، ترورها را فرماندهی می کرد.
ابراهیم ذاکری نیز (مثل هزاران عضو دیگر فرقه مجاهدین) اگر در مسیر درستی قرار گرفته بود، می توانست مسئولیت های خطیر و ارزشمندی برای کشورش بردوش بگیرد، اما راه اشتباه، از وی موجودی خطرناک علیه کشور خودش ساخت. زمانی که ابراهیم مرد (فروردین 82)، سرنوشت مجاهدین در عراق بکلی نامتعین بود. هیچکس نمی دانست چه آینده ای در انتظار این فرقه سرگردان است. یگان های مختلف ارتش درهم ریخته رجوی هرکدام در گوشه ای از کوه و بیابان های عراق پراکنده شده و روزهای سختی را پشت سر می گذاشتند. اخباری که به آنان می رسید، سقوط لحظه به لحظه تنها حامی آنها در جهان (صدام حسین) را تداعی می کرد، یعنی فاجعه ای که هرگز انتظار آنرا نداشتند. اگرچه مسعود رجوی با انتشار شایعات کذب در تشکیلات، تلاش داشت مجاهدین را از وحشت بیرون بیاورد (برای نمونه در همان روزها این خبر منتشر شده بود که ارتش صدام نیروهای آمریکایی در فرودگاه بغداد را محاصره کرده و 5000 تن از آنان را قتل عام کرده اند)، اما این شایعات هم قادر نبود اعضای مجاهدین را آرامش بدهد و همه در این فکر بودند که با سقوط صدام چه برسرشان خواهد آمد!.

مرگ ابراهیم، پایان تشکل نظامی مجاهدین را نوید می داد. چند هفته پس از مرگ وی، مسعود رجوی در مخفیگاه ضداتمی خود، با آمریکایی ها زد و بند می کرد تا ارتش آزادیبخش را به بهای حفظ جان خویش منحل و تمام جنگ افزارها را تقدیم آنها کند، همان تسلیحاتی که می گفت “شرف مجاهد خلق” است. 4 ماه پس از مرگ ابراهیم، مریم رجوی همانند یک تروریست خطرناک در پاریس بازداشت، و چندین نفر را برای آزادی خود به آتش کشید. در چنین موقعیت خطیری، حتی برای ریاست کمیسیون امنیت و ضدتروریست هم جایگزینی وجود نداشت هرچند سالها بعد به طور نامحسوس مهدی براعی را ادامه دهنده کار وی کرده بودند ولی دیگر خبری از زندان های مخوف قرارگاه اشرف و مشت آهنین مسعود رجوی و استخبارات صدام حسین نبود که بتواند سرکوب ها را مثل سابق به پیش ببرد. بله ابراهیم در چنین موقعیتی مرد و دستگاه نظامی و امنیتی مجاهدین را هم با خود به گور برد.
اما رجوی به ویرانی و نابودی این دو نسل بسنده نکرد، 19 فروردین 1390، آتش دیگری دامان فرزند ابراهیم را گرفت. در این روز مسعود رجوی برای گریز از محاکمه احتمالی توسط دولت قانونی عراق (به جرم همکاری با صدام و شرکت در کشتار بسیاری از مردم این کشور)، قرارگاه اشرف را به میدان جنگ تبدیل کرد، جنگی نابرابر و نابخردانه که هدفی جز حفظ جان خودش نداشت. هیزم این آتش، برخی از اعضای معترض و نیروهای جوانی بودند که خطر ریزش آنها بیش از همه، تشکیلات مجاهدین را تهدید می کرد.
(یادآوری: برخی از کودکان که در سال 1370 به بهانه خطرات جنگ اول خلیج فارس توسط مریم رجوی به کشورهای خارجی منتقل شده بودند، پس از بازگشت مریم از پاریس، به خاک عراق بازگردانیده شدند تا جبران برخی از کمبودهای ارتش وی باشند. این افراد که هنوز در سنین نوجوانی قرار داشتند، تحت عنوان میلیشیا، در بخش پذیرش سازمان به کارهای هنری و تدریس مسائل تشکیلاتی و ایدئولوژیکی مشغول شدند که دوران بسیار سخت و دشواری برای آنها بود و متأسفانه برخی از آنان به دلیل فشارهای روحی و تشکیلاتی دست به خودکشی زدند که می توان از “مرجان اکبری و آلان محمدی” نام برد. با سقوط صدام، مسعود رجوی تلاش بسیار زیادی برای جلوگیری از فرار و جدایی آنان به عمل آورد که چندان موفق نبود و برخی مثل “امیر یغمایی، یاسر عزتی و سعید” دست به فرار از فرقه زدند تا از فشارهای ایدئولوژیکی-تشکیلاتی خلاص شوند، برخی هم مثل “یاسر اکبری نسب” ناچار به خودسوزی یا خودکشی روی آوردند که رسوایی زیادی برای رجوی به دنبال داشت. در این وضعیت، تنها ترفندی که برای مسعود رجوی باقی ماند، به کشتن دادن این تازه جوانان بود که به جای انتقال شان به اروپا، در همان قرارگاه اشرف قربانی، و تبدیل به خوراک تبلیغی و حقوق بشری مناسبی برای وی شوند. به این ترتیب اوضاع نه تنها به زیان مسعود رجوی تمام نمی شد که منافع زیادی هم برای نجات جان خودش از خاک عراق فراهم می کرد.)
آتش رجوی اینبار به جان نسل سوم خانواده یعنی “زهیر” تنها فرزند ابراهیم ذاکری و عذری علوی طالقانی افتاده بود. زهیر را از همان ماههای اول ورودم به عراق (قرارگاه حنیف-غرب بغداد) می شناختم، وی پسری بسیار آرام، باوقار و لبخند برلب بود و با احترام کودکانه با دیگران برخورد می کرد. مادرش در این قرارگاه تازه تأسیس، فرمانده گردان زنان مجاهد بود. هر گردان شامل دو گروهان و هر گروهان 3 دسته پیاده داشت. گردان زنان کارهای پشتیبانی مقر را به انجام می رساند و هنوز وارد کارهای نظامی نشده بود. زهیر آخر هفته مثل همه بچه ها از مدرسه به نزد مادرش می آمد. معمولاً خانواده ها روزهای آخر هفته همدیگر را می دیدند اما پدر و مادر زهیر به دلیل مسئولیتی که داشتند کمتر موفق به دیدار یکدیگر می شدند. پس از عملیات فروغ جاویدان، زهیر نیز با وجود کم سن و سال بودن، بخاطر کشته شدن بسیاری از اعضای مجاهدین و کمبود نیرو، به صفوف ارتش منتقل شد و از آن پس لباس نظامی برتن داشت هرچند که در بخش های تأسیساتی کار می کرد.
پس از جنگ اول خلیج فارس، با اینکه بسیاری از کودکان به اروپا اعزام شدند، اما او در قرارگاه اشرف باقی ماند و حاضر نشد به خارج کشور برود. با سقوط صدام نیز برخی از اعضای شورای رهبری و مسئولین مجاهدین به همراه مریم قجرعضدانلو به اروپا منتقل شدند که در میان آنها تنی چند از فرزندان کادر رهبری مجاهدین نیز بودند. اما باز هم زهیر در اشرف نگهداشته شد، چون مادرش در عراق بود و پدرش هم دیگر در قید حیات نبود. در این دوران فشارهای طاقت فرسای تشکیلاتی، موجی از خودکشی در بین میلیشیاها بوجود آورده بود. با توجه به اینکه مریم در فرانسه برای مدتی بازداشت شد، مسعود رجوی هم در خطر بزرگی قرار داشت و آن دستگیر شدن توسط نیروهای آمریکایی بود.

با توجه به اینکه آمریکا در باتلاق عراق دست و پا میزد، هر دم این انتظار وجود داشت که مسعود رجوی را بازداشت و به ایران مسترد و وجه المصالحه قرار دهند. اما خودسوزی دهها مجاهد در اروپا، ترس عجیبی را به آمریکایی ها تحمیل می کرد که مبادا با دستگیری وی، موج خودسوزی و عملیات انتحاری در قرارگاه اشرف هم کلید بخورد.

به همین علت، احتمال دستگیری مسعود توسط آمریکایی ها تقریباً به صفر رسیده بود بخصوص که رسوایی ابوغریب چهره آمریکا را در جهان تخریب کرده بود و نمی توانستند ریسک دیگری را متحمل شوند (پس از فرارم از اشرف وقتی یکی از افسران اطلاعاتی ارتش آمریکا با من مصاحبه داشت، نظر مرا در مورد بازداشت مسعود رجوی پرسید و گفت آیا در صورت انجام اینکار مجاهدین دست به عملیات انتحاری خواهند زد یا نه؟ این سوآل نشان می داد که برای دستگیری مسعود طرح هایی داشتند اما از عواقب آن می ترسیدند).
اما حین خروج آمریکا از عراق، و تحویل حفاظت از قرارگاه مجاهدین به نیروهای دولتی، تهدید بازداشت وی بسیار بالا رفت چون دولت عراق نگران هیاهوی سیاسی نبود، به این دلیل که رجوی با قاتل مردم عراق یعنی صدام همکاری کرده بود و بسیاری از مردم این کشور خواهان محاکمه سران مجاهدین بودند. لذا مسعود برای گریز از این وضعیت نیاز به خونریزی های شدید جهت جلب توجه سازمان ملل و دیگر ارگان های حقوق بشری داشت. از این رو، دستور مقاومت در برابر دولت عراق و حمله به پلیس محافظ اشرف را صادر کرد تا با خونریزی شدید، تبلیغات گسترده حقوق بشری براه اندازد و راه خروج امن خود از عراق را هموار سازد.
دور اول این حملات 8 مرداد 1388 و دور بعدی 19 فروردین 1390 بود که طی آن دهها تن از مجاهدین کشته و صدها نفر مجروح شدند. نگاهی به آسیب دیدگان این حوادث نشان می دهد که عمده آنان میلیشیاهای جوان، و یا افراد تحت برخورد و نیروهای ضعیف تشکیلات بودند، و هیچیک از فرماندهان و سران رده بالا و کلیدی مجاهدین در بین آسیب دیدگان و کشته شدگان به چشم نمی خورد. مسعود رجوی به صورت هدفمند و حساب شده آنان را به میدان فرستاده بود تا کشته شوند.

به همین خاطر هم بعد از 19 فروردین همان سال، وی در یک کنفرانس تصویری که برگزار کرده بود با خوشحالی برای مجاهدین رجزخوانی می کرد و می گفت: “اگر به جای 40 نفر 400 نفر هم کشته شده بودند من باز هم اعلام پیروزی می کردم و جشن می گرفتم”.

این سخنان سخیف خشم خیلی از مجاهدین را برانگیخت اما مسعود رجوی ابراز شادمانی می کرد چون هم تعدادی از معترضین تشکیلات کشته شدند و هم زمینه زد و بند برای رهایی خودش از عراق فراهم شد.
برای استناد دو تن از زخمی ها را نام می برم که هرچند از فرماندهان قدیمی و کلیدی سازمان به حساب می آمدند اما هردو مسئله دار یا تحت برخورد بودند. این دو “محمد الهی و محمدرضا طامهی” بودند:

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

محمد الهی در سال 1365، فرمانده پایگاه بزرگ منصوری واقع در روستای کرداوه از سلیمانیه بود. وی چند ماه بعد به دلیل اینکه تعداد زیادی از افراد زیر دست او جزء مسئله دارها بودند، از فرماندهی بزرگترین پایگاه مجاهدین در کردستان، به پایین ترین موضع تنزل رده پیدا کرد و مدتی بعد مسئول پشتیبانی یک پاسگاه کوچک مرزی که به عنوان سرپل از آن استفاده می شد گردید. از تابستان تا اواخر پاییز 1366 چندین ماه در این پاسگاه تخریب شده عراقی با وی مواجه بودم که تنها چند نفر زیر دست داشت که آشپزی و یا فعالیت های تأسیساتی می کردند. در زمستان 1369، پس از جنگ کویت، وی مسئولیت یک توپخانه 10 نفره را برعهده داشت. همان زمان من نیز در آنجا مسئولیت دیگری داشتم که کارهایم با هماهنگی وی به انجام می رسید. محمد الهی بلحاظ تشکیلاتی بکلی زمینگیر شده بود و من گاه او را به چشم یک پدر پیر از کار افتاده می دیدم که دیگر هیچ شأن و توان فرماندهی برایش نمانده است.

محمدرضا طامهی نیز در سال 1369 معاون لشکر بود که پس از سلسله عملیات موسوم به “مروارید”، به فرماندهی لشکر 61 منصوب گردید. در آن ایام بسیار فعال و سرزنده بود، اما دوسال بعد به جرم برقراری رابطه نزدیک با همسر سابق خودش دراتاق کار، مورد بغض شدید مسعود رجوی قرار گرفت و خلع رده شد. محمدرضا با اینکار عملاً پا در حریم جنسی مسعود گذاشته بود که گناهی نابخشودنی به حساب می آمد. پشت کردن به انقلاب ایدئولوژیک، اعلام جنگ با مسعود رجوی بود و از آن نمی گذشت.

تقریباً همه فرماندهانی که پا در این حریم گذاشته بودند نفله شدند که بحث جداگانه ای را می طلبد. محمدرضا در نشست های “حوض” محاکمه گردید و از آن پس مجبورش کردند مسئولیت یک انبار تأسیسات را برعهده بگیرد. تقریباً همه آسیب دیدگان در سلسله جنگ های داخلی اشرف از همین قبیل فرماندهان و یا نیروهای پایین تر اما معترض بودند. همانطور که ابتدا شرح دادم، برخی دیگر هم شامل دختران و پسران جوان میلیشیا می شدند که رجوی نمی خواست پای آنها به خارج از عراق برسد. بقیه زخمی شدگان و یا گسیل شدگان به چند شورش اشرف را بنگرید!، آنها هم از همین دست هستند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

در این میانه، زهیر هم یکی از جوانانی بود که در تاریخ 19 فروردین 1390 قربانی سیاست ضحاک منشی مسعود رجوی گردید و جان باخت. پدر و مادربزرگ وی پیشتر قربانی این سیاست شده بودند و خودش هم از دنیای کودکی اش هیچ لذتی نچشیده بود و از آغاز در میان ترور و زندگی مخفی و دور از یک خانواده واقعی رشد یافته و به محض چشم گشودن به دنیای نوجوانی، به فضای نظامی پرتاب شد. و هنوز طعم جوانی نچشیده، به جنگ ویرانگر با پلیس عراق اعزام گردید که از آن نیز جان به در نبرد. از آنسو، مادرش که روزگاری جلوه گر رژه های بزرگ بود و چند سال لقب جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش را یدک می کشید، دیگر هیچ نام و نشانی نداشت و زنانی بی تجربه و پرهیاهو که نام برخی از آنان را ذکر کردم، بر صدر امور گمارده شده بودند و بخوبی مشخص بود که این زن هم زیر دست آنان روز به روز افسرده تر می شود. در چنین چشم اندازی، زهیر نیز قربانی گردید تا به دلیل موقعیت خاصی که داشت، در آینده دردسر ساز نباشد.
آنچه ذکر شد تنها گوشه ای کوچک از شعله های آتشی است که رهبری مجاهدین، در توهم رسیدن به قدرت مطلقه در ایران، بر خرمن اعضا و فرماندهان سازمان مجاهدین فرود آورد. آتشی که هزاران خانواده را بکلی نابود و یا از هم پاشید. از آنچه رجوی بخاطر خیانت بر سر ایران آورد که بگذریم، حتی به نیروهای پیرامون خودش هم رحم نکرد و به این شکل نزدیکترین و مورد اعتمادترین فرماندهان را هم قربانی کرد. بجز مادر و فرزند ابراهیم ذاکری، همسرش عذری نیز در این آتش سوخت. زنی که از یک خانواده سرشناس مذهبی به درون این مناسبات کشانیده شده بود، نه تنها شوهر و فرزندش را از دست داد، که امروز خودش هم جز یک ربات دلشکسته و فروپاشیده نیست. علاوه بر او، خواهرش “بتول علوی طالقانی” نیز که سالیان طولانی در مناسبات مجاهدین خدمت می کرد قربانی شد. خواهرانش در مناسبات مجاهدین شهرت و مسئولیت کلیدی نداشتند. بتول زنی ساکت، آرام و سنتی بود و همیشه در بخش پشتیبانی کار می کرد. وی هنگام شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک، در لشکر 91 قرارگاه اشرف، به کار پیک و ارسال مراسلات مشغول بود و با مینی بوس مسافر جابجا می کرد اما هنگامی که “قرارگاه زنان” در اشرف تشکیل شد، به عنوان مسئول تعمیرگاه خودروهای سبک به آنجا منتقل گردید و در شرایطی بسیار دشوار به کارهای عمدتاً مردانه گمارده شد.

زمانی که من (نگارنده) برای انجام مسئولیتی به این محل رفته بودم، برخلاف گذشته، با زنی دلهره آور و با چهره ای مردانه مواجه شدم که در میان گروه دیگری از زنان جوان که برخی از آنها هم شکل و شمایل عجیب داشتند، بکار مشغول بود. در آن محل عمده زنان و دختران کمتر از 30 سال داشتند که بتول در میان آنها مسن به نظر می آمد. با اینحال حتی به وی اجازه کمترین آرایش و پیرایش نداده بودند، به همین دلیل چهره ای کاملاً مردانه پیدا کرده بود به حدی که نگاه کردن به وی مرا دچار نوعی واهمه می کرد، احساس می کردم در سرزمین جادوگرانی که در داستان ها و یا در فیلم های ترسناک دیده بودم هستم. مسعود رجوی بجز زنان پیرامون خودش، بقیه را مجبور می کرد دست از هرگونه آرایشی بردارند و آنرا خروج از انقلاب مریم قلمداد کنند. هدف این بود که از یکسو زنان مجاهد با آن چهره نامتعارف از نزدیک شدن به مردان شرم کنند و از آنسو هیچ مردی با دیدن آنان دچار احساسات عاطفی، عاشقانه و یا حتی جنسی نشود و از نزدیک شدن به آنان کراهت داشته باشد. بتول در چنین وضعیت ترسناک و زجرآوری دچار آسیب های روحی شد و بالاخره پس از سالها تحمل درد در آلبانی فوت کرد.
بدین ترتیب، نه تنها ابراهیم در “آتش” سوخته بود، که خانواده اش نیز جملگی در این “جهنم” رجوی نابود شدند تا عبرتی برای آیندگان باشند.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

فاز سرکوب همگانی، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

*** 


گردهمایی سالانه سازمان مجاهدین در پاریس با ایرج مصداقی و مسعود خدابنده و علیرضا نامور حقیقی
تاریخ و کارکرد سازمان مجاهدین خلق با ایرج مصداقی و مسعود خدابنده

Albania: MEK rebrands by assassinating unwanted membersAlbania: MEK rebrands by assassinating unwanted members

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

US Forces Albania To Take IS Fighters After Hosting MEKUS Forces Albania To Take IS Fighters After Hosting MEK

MEPs discuss Mojahedine-E Khalq (MEK) Threat in #AlbaniaMEPs discuss Mojahedine-E Khalq (MEK) Threat in #Albania

همچنین: