خاطرات سعید ناصری – قسمت سوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت سوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت سوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجویسعید ناصری، یاران ایران، پاریس، یازدهم مارس 2021:… طوری سیستم تشکیلاتی این مقر را تنظیم کرده بودند که در بیست چهار ساعت شبانه روز تحت نظر میبودی و مخلص ترین مسولین تشکیلاتی فرقه را به کار گرفته بودند برای کنترل و اموزش اعضای جدید و ناراضی حدود دو سال در این مقر بودم بماند در این مدت چه گذشت از کتک کاری تا بیگاری کشیدن تاکم خوابی و زیر سخت ترین فشارها بودم در این مدت خاطره ای که الا ن میخواهم برایتان بازگو بکنم از دو جوان ایرانی بود به اسم جاسم که بوکسر بود اهل خوزستان و دیگری شهرام فوتبالست اهل کردستان ایران از همان اول این دو جوان سرکش خوب ناراضی بودند. خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

اردوگاه اشرف مجاهدین خلق – گزارش مسعود خدابنده ، سپتامبر 2009 اردوگاه اشرف مجاهدین خلق – گزارش مسعود خدابنده ، سپتامبر 2009 

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

قسمت سوّم،شکنجه،فیزیکی، و روحی من،تا فرار از قلعه الموت رجوی

سعید ناصری،انجمن یاران ایران ،یازدهم مارس،۲۰۲۱

سعید ناصری

آقای سعید ناصری ، پاریس

در این مقاله خواستم خاطره ای تلخ که سالیان سال بعد از چندین سال این خاطرات تلخ را فراموش نکردم و هر زمانی که یاد این خاطرات میفتم مو بر بدنم سیخ میشود و بارها با خودم فکر میکردم خیلی امکان داشت من هم خودم میتوانستم جزیی از این خاطرات برای بقیه بشوم که خوشبختانه توانستم جان سالمی به در ببرم

و امروز این خاطرات را برای تاریخ و تجربه نسل جواب بیان بکنم که دچار همچین سرنوشتی نشوند و اشتباهاتی که ما و نسل ما کرد و سختی هایی که بر ما روا شد به انها روا نشود ,خوب به یاد دارم سال هزارو سیصد هفتادهشت بود در قرارگاه مخوف اشرف قرارگاه رجوی اردوگاه اشرف به دستور تشکیلاتی و سران فرقه قرار بر این شد که تمام افراد جدید ورود و افرادی که ناراضی هستند به مکانی بفرستند برای اموزش تشکیلاتی مکانی به اسم مر سیزدهم فکر میکنم.

تعداد افراد در این مقر با مسولین مربوطه حدود دویست پنجاه نفر میشدند طوری سیستم تشکیلاتی این مقر را تنظیم کرده بودند که در بیست چهار ساعت شبانه روز تحت نظر میبودی و مخلص ترین مسولین تشکیلاتی فرقه را به کار گرفته بودند برای کنترل و اموزش اعضای جدید و ناراضی حدود دو سال در این مقر بودم بماند در این مدت چه گذشت از کتک کاری تا بیگاری کشیدن تاکم خوابی و زیر سخت ترین فشارها بودم در این مدت خاطره ای که الا ن میخواهم برایتان بازگو بکنم از دو جوان ایرانی بود به اسم جاسم که بوکسر بود اهل خوزستان و دیگری شهرام فوتبالست اهل کردستان ایران از همان اول این دو جوان سرکش خوب ناراضی بودند مثل بقیه افرادی که انجا بودند اما این دو ارام و قرار نداشتند.

خیلی وقتها در گوشه ای به آرامی من با این دو صحبت میکردم طوری که مسولین فرقه ما را نبینند و گرنه تنبیه تشکیلاتی میشدیم صحبتهای که بین ما رد و بدل میشد بر علیه سران و مسولین فرقه رجوی بود و نارضایتی خودمان را نشان میدادیم در این میان تقریبا هر شب نشستهای جمعی و تشکیلاتی برای ما برگزار میکردند و کلی فهش و تهمت به ما میزدند تا جایی یادم میاد یک شب تمام افراد مقر را جمع کردند و برای شهرام نشست گذاشتند این نشست که تحت نظر زنی به اسم زیلا بود تقریبا هشت ساعت طول کشید من میدیم که شهرام چقدر زیر فشار است و دارد خود خوری میکند.

اما متاسفانه کاری نمیشد کرد بالاخره پاسی از شب تجمع تشکیلاتی تمام شد و هر کسی برای استراحت رفت در یک لحظه شهرام را دیدم که لبخندی زد و رفت خوب به یاد دارم ساعت دو صبح بود که من نگهبانی مقر بودم همراه یک مسول دیگر که صدای را شنیدم من به قسمت بهداشتی رفتم صدای نفس کشیدن کسی میامد درب را باز کردم با جسم نیمه بیجان شهرام روبرو شدم که خود زنی کرده بودسریع مسول مربوطه را صدا زدم و با یک ماشین شهرام را به امداد قرارگاه رساندند و مداوا و بقیه داستان خلاصه چند روزی گذشت از شهرام خبری نبود بالاخره بعد از یک هفته شهرام را دیدم اوضاعش را جویا شدم برام تعریف کرد چقدر او را اذیت کردند و تحت فشارهای جسمی و روانی گذاشته اند حتی در این هفته با وجود اینکه شهرام زخمی بود بر اثر خودگشی سران فرقه مراعات نکرده بودند و او را کتک زده بودند بالاخره شهرام دوستم برگشت به مقر و بهم گفت مرا تهدید کرده اند اگر دست از مخالفت بر ندارم مرا خواهم کشت و مرا سر به نیست میکنند من در مرحله اول فکر میکردم شوخی میکند اما این جدیت صحبتها را از چشم شهرام میتوانستم بخوانم مدتی گذشت خوب به یاد دارم دم عصر بود زمان ورزش هوا داشت به تاریکی میرفت.

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی (RAND) مجاهدین خلق عراقگزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی (RAND)

تعدادی زیادی نمانده بودیم در زمین فوتبال که من و همراه افراد دیگر متوجه صدای دعوا و کتک کاری شدیم ان هم از پشت خاکریز مقری که قرار داشتیم ناخوداگاه به ان سمت رفتیم با صحنه ای عجیب روبرو شدیم شهرام غرق در خون توسط دو مسول جنایتکار فرقه به اسم سعید نقاش و عبدالرضا انها شهرام را با میله اهنی و پوتین نظامی میزدند در حالی که دست شهرام بسته بود به محض اینکه این دو قاتل ما را دیدند خندیدند و گفت مشغول ورزش هستند.

با شهرام و مشکل خاصی نیست زود مکان را ترک کنید ما مکان را ترک کردیم بماند که چند جلسه ما را صدا زدند و از ما تعهد گرفتند که به کسی نگوییم که چی دیدیم و اساسی سر این مسله ما را زیر فشار گذاشتند بماند چی گذشت اما این اخرین دیداری بود که شهرام را در وضعیت خونی میدیم طوری بیدفاع بود دل هر ادمی با دیدن این صحنه به در میامد و اینجوری بود که شهرام ناپدید شد بهتر بگم سران و مسولین فرقه شهرام را سر به نیست کردن و او را کشتند بدون اینکه صدای از کسی در بیاد یا یادی از او باقی بماند و تا امروزه هیچ اثری از شهرام نیست شهرام و شهرام نامهایی که توسط سران فرقه ناپدید شدند بماند که روزی سران فاسد و فرصت طلب فرقه بایستی جوابگو خون همه این از دست رفته ها باشند ننگ بر رجوی و تشکیلات خود ساخته اشت.

لینک به منبع

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

*** 

همچنین:
لینک 

خاطرات سعید ناصری – قسمت اول: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

خاطرات سعید ناصری کمپ اشرف صدام و رجویسعید ناصری، انجمن یاران ایران، بیست و چهارم فوریه 2021:… من که یک جوان پانزده ساله بودم و کاملا خام و بدون تجربه وارد خاک عراق شدم تا خود را از طریق سازمان ملل و کمپهای پناهندگی به یک کشور اروپایی برسانم برای ادامه تحصیل و یک زندگی جدید که در عالم کودکانه در سر خود میپروراندم بماند که در این مسیر و چه مشقتهایی کشیدم که خودش نیاز به یک کتاب نوشتن دارد به محض ورود به خاک عراق از خط مرزی خانقین نیروهای امنیتی عراق در آن زمان مرا دستگیر کرد و این یک امر کاملا طبیعی بود. در ادامه من را به چند تا بازداشتگاه بردند و در نهایت سر از زندان ابوغریب بغداد در آوردم. فکر کنم اسم این زندان مخفوف را خیلی ها شنیده باشند. به مدت یک ماه دراطاق انفرادی بودم تا اینکه یک روز قبل از ظهر بود خوب بخاطر دارم نگهبان شماره مرا صدا زد  خاطرات سعید ناصری – قسمت اول: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

تشکیلات مافیایی مریم رجوی ، از سرکوب در عراق تا اعتراف گیری در آلبانیتشکیلات مافیایی مریم رجوی ، از سرکوب در عراق تا اعتراف گیری در آلبانی

خاطرات سعید ناصری – قسمت اول: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

قسمت اوّل، از شکنجه،فیزیکی و روحی من، تا فرار از قعله الموت رجوی

سعید ناصری، انجمن یاران ایران، بیست و چهارم فوریه ۲۰۲۱

بعد از سالیان جدایی از تشکیلات مخوف رجوی و استارت یک زندگی جدید در اروپا ی آزاد هنوز هنوزه خاطرات تلخ و شکنجه های روحی که فرقه رجوی بر من جوان ایرانی تحمیل کردند از یاد نمیبرم و در خلوت خود به انها فکر میکنم اخه چرا این همه شکنجه روحی و روانی و جسمی نه تنها من بلکه افراد زیادی هم بودند که از ببین رفتند و هنوز کسانی هستند که مخالف تشکیلات خود ساخته رجوی هستند و صداشان به جایی نمیرسد و به امید خدا و تلاش ازادی خواهان به زودی ازاد خواهند شد و به دنیای اری از تشکیلات رجوی پا میگذارند و طعم رندگی اراد را خواهند چشید و من به شخصه هر چی در توان دارم کمک خواهم کرد که این عزیزانی که ناخواسته مثل من در دام تشکیلات خود ساخته افتاده اند به ازادی برسند  وچشمشان را به واقعیتها باز کنیم هر چند  که امروزه شاهد ان هستیم کسی تره برای این تشکیلات خود ساخته خورد نمیکند,

در اینجا تصمیم گرفتم برای رهایی از این کابوسی که فرقه و تشکیلات رجوی بر من تحمیل کرد و برای عزیزان و جوانهای دیگری که آگاهی کافی ندارند و با وعده پول و خارج کشور و غیره گول این حرفهای به ظاهر قشنگ تشکیلات رجوی را نخورند تجربه شخصی خودم و خاطرات تلخم را در مقالات مختلفی بیان خواهم کرد که بلکه مرحمی بشود به زخمهای روحی فرقه و تشکیلات رجوی به من وارد کردند.

من که یک جوان پانزده ساله بودم و کاملا خام و بدون تجربه وارد خاک عراق شدم تا خود را از طریق سازمان ملل و کمپهای پناهندگی به یک کشور اروپایی برسانم برای ادامه تحصیل و یک زندگی جدید که در عالم کودکانه در سر خود میپروراندم بماند که در این مسیر و چه مشقتهایی کشیدم که خودش نیاز به یک کتاب نوشتن دارد به محض ورود به خاک عراق از خط مرزی خانقین نیروهای امنیتی عراق در آن زمان مرا دستگیر کرد و این یک امر کاملا طبیعی بود. در ادامه من را به چند تا بازداشتگاه بردند و در نهایت سر از زندان ابوغریب بغداد در آوردم. فکر کنم اسم این زندان مخفوف را خیلی ها شنیده باشند. به مدت یک ماه دراطاق انفرادی بودم تا اینکه یک روز قبل از ظهر بود خوب بخاطر دارم نگهبان شماره مرا صدا زد و درب سلول را باز کرد و به من فهماند که بایستی با اون بروم در ان زمان من زبان عربی بلد نبودم بلاخره نگهبان من را با خود به سالن بزرگی برد که  در انجا خیلی افراد نشسته بودند همه لباس نظامی بر تن داشتند  و یک مترجم برای من اورده بودند مترجم گفت این دادگاه است که برای بررسی وضعیت تو برگزار شده است من که خیلی ترسیده بودم که خدایا چی میشود چکار باید کرد در این فکر بودم که دو شخص به زبان فارسی صحبت میکردند به سمت من امدند و خیلی خوش برخورد بودند و گفتند اصلا نگار نباش تو تا زمانی که با ما باشی در امان هستی من دچار شوک شده بودم خدایا چه اتفاقی دارد میافتد چند دقیقه بعد قاضی دادگاه که یک نظامی بود و الان که میدانم یک بحثی عراقی بود متنی را خواند و مترجم برای من ترجمه کرد دال بر اینکه من بطور غیر قانونی وارد خاک عراق شدم دو راه کار دارم یا بایستی متحمل هفت سال در زندان ابوغریب بشوم و بعد از هفت سال تبدیل اسرا شوم با ایران یا اینکه به مجاهدین بپیوندم و عضو انها شوم در این لحظات انگاری دنیا روی سر من خراب شد در این فکر بودم خدایا اخه چرا چکار باید کرد در همین فکر بودم که ان دو ایرانی نما که بعدا فهمیدم از فرماندهان فرقه رجوی بودند که برای عضو گیری امد بودند ان دو به من پشنهاد دادند بیا پیش ما تمام امکانات را بهت میدهیم درس بخوانی به خارج کشور بروی و غیره و از مجاهدین برای من مقداری صحبت کردند من که شناختی از این گروه مخوف نداشتم وقبول کردم که با سازمان انها بپیوندم جلسه تموم شد و مرا به سلول خودم بردند و فردای ان روز حکم ازادی مرا دادند و ان دو مسول مجاهدین مرا با خود به بغداد پایگاهی که داشتند منتقل کردند.

خاطرات سعید ناصری کمپ اشرف صدام و رجوی

نکتته اینکه این دو شخص به اسمهای سعید نقاش و شخص دیگری بود به اسم اسدالله که بعدها در قرارگاه مجاهدین شنیدم فوت شده در نگاه اول شاید جالب باشه واسه خواننده رابطه این دو شخص به اسم مجاهدین با دولت وقت ان موقع عراق و قدرت نفوذ در میان عراقی ها در اینجا اگر با ذهن ساده اندیشی به این موضوع نگاه کنیم خوب نتیجه میگیریم مجاهدین و سران انها چقدر قدرت داشتند که به راحتی در میان افسران و دولت عراق پرسه میزدند و تصمیم میگرفتند و به راحتی در امور انان دخالت میکردند که این قدرت مجاهدین است اما این یک دیدگاه یک انسان کاملا ساده لوح میباشد که هیچ تجربه ای از دور ور خود و جامعه و سیاست ندارد اما نکته مهم و قابل تامل و سوال اصلی اینجاست دلیل مستحکم بودن رابطه فرقه رجوی و حزب بحث ان زمان از کجا منشا میگرفت و سرچشمه ان چی بوده است بطور کلی تلاش میکنم اشاره بکنم که بحث خاطرات رو عوض نکنم دلیل اصلی بنظر من خاین بودن و فاسد بودن سران مجاهدین و شخص مسعود رجوی بود چرا این را میگم اگر به هویت اصلی خودمان برگردیم ما همه ایرانی هستیم و وطن پرست به دلیل شرایط یکی در ایران زندگی میکند و یکی هم در خارج کشور ولی ایران مملکت ما بوده هست و خواهد بود و ما بایستی در حفظ اسرار ان بکوشیم و به قواعدهایی که منفعت کشورمان هست پایبند باشیم در این میان سران خاین و فاسد فرقه بی دلیل نبود انقدر دست بوس صدام وبودند و دولت ان زمان انها را در خانه خود جای داده بود و اسکان داده بود دلیلش این بود این خاینان به وطنمان اطلاعات کلیدی مملکتمون را به اسانی به دست سران عراقی داده بودند و مستمر در حال معامله بودندو گرنه عراق ارزشی برای انها قایل نمیشد سران فرقه برای حفظ خود و تشکیلات پوسیدشان دست به هر کثافت کاری از اول زدن و همچنان میزنند که امروزه خوشبختانه به یومن روشنگری ها دستشون رو شده و در نقطه ای دور افتاده در وطن که حقشان هست در حال پوسیدن هستند,

بر گردیم به خاطرات در روزهای اول که ناخواسته وارد تشکیلات مجاهدین شدم برخوردهای کاملا خوب با من شد شروع کردند به درس دادن تشکیلات و مغز شویی کردن من و افراد تازه وارد  مدتی که گذشت شرایط هر روز سخت و سخت سختر میشد بطوری که حتی یک لحظه نمتوانستی به خودت و ارزوهایی که داری فکر بکنی همیشه بجز زمان استراحت شب بایستی تحت نظر تشکیلات میبودی کار به جایی رسیده که نفراتی از جوانها به تشکیلات پیوسته بودند دست به خود کشی زدند که نمونه های زیادی است اگر نیاز شد اسم خواهم برد در اینجا بود که کاسه صبرم پر شده بود روزی به مسولم گفتم من جوان هستم میخواهم بروم دنبال زندگی شخصی خودم و تحمل تشکیلات شما را ندارم این جمله را گفتم انگاری کفر کردم و ضربه سنگینی به تشکیلات زدم اینجا بود که داستان نشستهای درونی تشکیلات برای من شروع شد از تهمت زدنهای نادرست تا فهش های رکیک و شکنجه های روحی فراوان تلاش میکنم یک نمونه از ان تجمعات که بیش از صدو پنجاه نفر روی سر من ریختن و هر چه که لیاقت سران و تشکیلات فرقه بود به من تهمت مزدور و خاین زدند براتون به اختصار توضیح بدهم.

فرمانده ای داشتم به  اسم سعید چاوشی که بعدا فهمیدم نیروهای تشکیلات رجوی ان را به زور جلوی نیروهای عراقی فرستادن و در دفاع از اشرف ننگین قرارگاه مجاهدین کشته شده چاوشی مرا صدا زد دم عصر بود نیم ساعت قبل از صرف شام گفت مسول قرارگاه برادر ابریشمچی با شما کار دارد و بایستی به سمت ستاد بری گفتم الان که نمیشود بگذارید یک فرصت دیگر اما فرمانده ام اصرار داشت و من رفتم اتاق کاظم ابریشمچی که فرمانده قرارگاه بود که شنیدنم به درک واصل شده و حقش بود این خوک کثیف درب اتاق را زدم و وارد شدم انجا جمعی از مسولین مجاهدین بودند چند تا زن و مردان دیگر از فرماندهان و خود فروختگان تشکیلات بودند و سینه چاک مسعود بودند قبل از سلام گفتن هر چی بد و بیراه و فهش بود نثار من کردند به مدت نیم ساعت بعد از نیم ساعت شروع کردند مرا دلداری دادن که بایستی در درون تشکیلات بمانی و هیچ کسی حق خروج از تشکیلات را ندارد و حرفهای تکراری و تکراری من که زیر بار نمیرفتم و اصرار داشتم که بایستی از تشکیلات بیرون بروم و دنبال زندگی معمولی بروم انجا بود که تهمت مزدوری را به من زدند و با شکل شنییی مرا به باد فهش گرفتن در این میان انها میدانستند من زیر بار حرفهای انها نمیروم از پیش حدث زده بودند برای همین اماده سازی کرده بودند که نشست جمعی برای من بگذارند  همه شام خورده بودند فرمانده ها تمام افراد قرارگاه را جمه کرده بود در سالن غذا خوری که من را با زور در حالی که شام نخورده بودم به سالن بردند در مقابل افراد یک قرارگاه و مسولین فرقه جنایتکار جلسه شروع شد مسول جلسه موضوع را مطرح کرد دال بر اینکه سعید میخواهد از تشکیلات بیرون برود انجا بود که افراد حاضر شروع به داد و بیداد و فهش دادن کردن و مرا دو بار زیر باد کتک گرفتن خلاصه جلسه ادامه داشت تا ساعت دو صبح همه از من توضیح میخواستند و من پافشاری میکردم روی حرفهای خودم و هر بار یک مشت تهمت و ناسزا که سزاوار سران خود فروخته بود و هست به من میزدند جلسه به سرانجام نرسید همه افراد حاضر را برای استراحت فرستادن در حالی که به شدت ضعف کرده بودم و تحت فشار بودم چند مسول فرقه مرا سوار بر ماشین کردند و به ستاد بردند انجا مجدد جلسه شروع شد با این تفاوت من بودم و انها بیش از ده تن از مسولین تشکیلات ننگین فرقه بودند  جلسه تا صبح ادامه داشت اما بینتیجه ماند دم صبح مرا در درون یک بنگال یا کانتینر زندانی کردند

ادامه دارد…

خاطرات سعید ناصری – قسمت اول: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

***

همچنین:
لینک

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجویسعید ناصری، یاران ایران، پاریس، اول مارس 2021:… از جمله قوانینی که برای من گذاشته بودند حق صحبت  کردن با هیچ کسی را نداشتم مستمر بایستی با مسول تشکیلاتی که برای من مشخص کرده بودند بایستی با اون میبودم در حدی زیر فشار بودم چندین بار قصد خودکشی به سرم زد تا از این مشکلات رها شوم اما در خلوت خودم نقطه امیدی مجدد پیدا کردم ان هم جرقه فرار بود فرار از جهنم رجوی فرار از تشکیلات ننگین فرقه و رسیدن به ازادی برای همین مستمر در حال نقشه کشیدن بودم که به چه شکلی از این قلعه مخوف بایستی فرار بکنم.؟ خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

حامد صرافپور -مرحله آمادگی برای سرنگونی انقلاب ایدئولوژیک مریم فاکت نویسیمرحله آمادگی برای سرنگونی ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

قسمت دوّم: از شکنجه فیزیکی و روحی تا فرار از قلعه الموت رجوی 

سعید ناصری

آقای سعید ناصری ، پاریس

همانطور که در مقاله قبلی اشاره کردم به اینکه تشکیلات رجوی مرا به بازداشتگاه بردند در این مدت یک نفر از سران شکنجه گر دم درب بازداشتگاه نگهبانی مرا میداد که فرار نکنم در این مدت یک غذای بخور و نمیری همراه با فهش به من میدادند و ماکزیمم مرا زیر فشار روحی گذاشته بودند.

بعد از چند روزی در این وضعیت بودم که مجدد مرا فرا خواندند به ستاد فرماندهی که در انجا شیطان بزرگ کاظم ابریشمچی گور به گور شده و چند تن از مسولین شیطانی زنهای فرقه انجا بودند همراه با مسول تشکیلاتی من به اسم سعید چاوشی جلسه با شکنجگر خوب شروع شد انها در ابتدا تلاش میکردند با شگرد چرب زبانی خودشان و اموخته از رجوی مرا دلداری داده و به تشکیلات خودشان برگردانند.

تمام صحبتهای که میکردند کاملا تکراری بود و گوش من از این حرفها پر شده بود دیگر حرفهایی میزدند خریداری نداشت خلاصه هر کاری که میکردند من زیر بار نمیرفتم انها به خوبی فهمیده بودند که من زیر فشار تشکیلات نمیروم شروع کردند لجن پراکنی و فهش های ریکیک دادن و ااهرم فشار و زور را به من تحمیل کردند و کار به جایی رسید زنهای فرقه که از مسولین بودند به گفتند که هیچ کسی از این داستان خبری ندارد و هیچ خبری به بیرون درج نخواهد کرد.

ما تو را خواهیم کشت یا اینکه بایستی به درون تشکیلات برگردی و مستمر تاکید میکردند دو راه کار بیشتر نداری یا تشکیلات یا مردن در این لحظات که دستم به هیچ جایی بند نبود انگاری دنیا روی سرم خراب شد و تمام امیدهای که داشتم از دست رفت و در این لحظات یاد دوستانم افتادم که انها هم مخالف تشکیلات ننگین فرقه بودند سر به نیست شده بودند و اثری ازشان نبود دوستانی مثل شهرام من حسین و خیلی نفرات دیگر  من این بار مجبور بودم که مجدد تمام قوانین تشکیلات و قوانین جدیدی که برایم گذاشته بودند قبول بکنم.

و به تشکیلات برگردم از جمله قوانینی که برای من گذاشته بودند حق صحبت  کردن با هیچ کسی را نداشتم مستمر بایستی با مسول تشکیلاتی که برای من مشخص کرده بودند بایستی با اون میبودم در حدی زیر فشار بودم چندین بار قصد خودکشی به سرم زد تا از این مشکلات رها شوم اما در خلوت خودم نقطه امیدی مجدد پیدا کردم ان هم جرقه فرار بود فرار از جهنم رجوی فرار از تشکیلات ننگین فرقه و رسیدن به ازادی برای همین مستمر در حال نقشه کشیدن بودم که به چه شکلی از این قلعه مخوف بایستی فرار بکنم.؟

یکی از دوستام را دیدم به اسم منوچهر که به ارامی موضوع را با اون در میان گذاشتم و گفتم قصد فرار دارم ایا با من میایی یا خیر دوستم با اغوش باز گفت اره حتما میام منم خسته شدم بایستی فرار کنیم من عزم خودم را جزم کرده بودم چند روزی گذشت مجدد دوستم را دیدم و گفتم اخر هفته فرار خواهیم کرد مسیری به حدوددپنج کیلومتر دویدن تا اینکه نگهبانهای فراقه ما را پیدا نکنند و بعد عبور از سیم خار داد قرارگاه رجوی خوب به یاد دارم تمام قرارها را گذاشته بودم با دوستم روز پنجشنبه عصر بود که تمام نفرات اماده میشدند که بروند شام بخورند من هم به تنهاییی ورزش خودم را ادامه میدادم که بعدا بروم شام بخورم ما نیم ساعت وقت داشتیم هوا رو به تاریکی میرفت لحظاتی نگهبانی دادم و سرک کشیدم هیچ کسی در محوطه نبود فرصت را غنیمت شمردم و دوستم که پشت خاکریز منتظرم بودم با هم با سرعت قرارگاه را ترک کردیم و به دویدن ادامه دادیم که تا به سیم های خاردار دور قرارگاه اصلی رسیدیم.

انجا با دست خالی از دیوارهای سیم خاردار بالا رفتیم که دستها و پایمان زخمی شد و لباسهایمان پاره شد لحظه ای  که هیچ وقتت فراموش نخواهم کرد لحظه ای بود که خودم را بیرون از دیوار رجوی دیدم انگاری تازه متولد شدم هر چند که زخمی شده بودم ولی تمام دردهای که داشتم برام شیرین بود احساس میکردم ازاد هستم و دارم طمع ازادی را میچشم بعد از طی مسافتی خودمان را به نیروهای امریکایی معرفی کردیم و بعد از ثبت مشخصات و کارهای اداری به بغداد منتقل شدیم و انجا من شروع به کار ترجمه کردم.

تا مقداری درامد داشته باشم و خودم را به یک کشور اروپایی برسانم که بعد از گذشت مدتی خودم را با مشقت به اروپا رسوندم و زندگی خودم را شروع کردم و از خدا شکر گذار هستم بخاطر زندگی شرفتمندانه ای که درام امیدوارم توانسته باشم مقداری از تجربه خودم را با قلم کشیده باشم تا تجربه ای باشد برای جوانهای دیگر که به دام رجوی و تشکیلاتت ننگین نیفتند من وظیفه خود میدانم که این تجربه را در اختیار همه قرار بدهم تا اینکه کسی به اشتباه راهی دیگری را انتخاب نکند و من امادگی دارم هر کسی با هر مرام و مسلکی دارد تجربه ام را در اختیارش قرار بدهم

لینک به منبع

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی

*** 

همچنین: