فرقه ها چه عیبی دارند؟ (فرازی از کتاب خداوند اشرف از ظهور تا سقوط)ا

فرقه ها چه عیبی دارند؟ (فرازی از کتاب خداوند اشرف از ظهور تا سقوط)ا

سید حجت سید اسماعیلی (تنظیم از عاطفه نادعلیان)، انجمن نجات، مرکز تهران، چهاردهم سپتامبر 2017:…  مجاهدين همان كسانی بودند كه با شعارهای مردم پسند و تحقق قسط و عدل و دادن وعده ی جامعه ی بی طبقه ی توحيدی پای خيلی از جوانان اين مرز و بوم را به درون اين فرقه كشاندند و تا توانستند با روش های پيچيده ی بازسازی فكری؛ اعضای خود را تحت شديدترين استثمار ذهنی قرن حاضر … 

کمپ بدنان اشرف تعطیل شدمروری مختصر بر فرقه های مخرب کنترل ذهن (۱۰) – قسمت پایانی

لینک به منبع

فرازی از کتاب خداوند اشرف از ظهور تا سقوط – قسمت هفتم

انجمن نجات مرکز تهران 23 شهریور 1396

نوشته سید حجت سید اسماعیلی

فرقه ها چه عيبی دارند؟

… انبوهی از خانواده های سرگردان را می بینید كه چشم انتظار ديدار فرزندان خود هستند كه در چنگ فرقه ی مجاهدين گرفتار آمده اند. فرزندانی كه ساليان سال است نه تنها آن ها را نديده اند بلكه هيچ اطلاعی از مرده و يا زنده بودنشان هم ندارند. تشكيلات فرقه ای مجاهدين با شقاوت و بی رحمی تمام مانع از ديدار خانواده ها با جگرگوشه هايشان در اين فرقه می شود و البته اين ممانعت ها كاملاً قابل فهم است. آن ها به خوبی می دانند كه اين ديدارها چه تاثيرات شگرفی می تواند بر روی اعضای فرقه گذاشته و آن ها را از دست اين فرقه ی خطرناك برهاند.

مجاهدين همان كسانی بودند كه با شعارهای مردم پسند و تحقق قسط و عدل و دادن وعده ی جامعه ی بی طبقه ی توحيدی پای خيلی از جوانان اين مرز و بوم را به درون اين فرقه كشاندند و تا توانستند با روش های پيچيده ی بازسازی فكری؛ اعضای خود را تحت شديدترين استثمار ذهنی قرن حاضر قرار دادند تا بتوانند از آن ها در راستای تحقق اهداف شوم فرقه ای خود نهايت استفاده را ببرند.

و حال در انتهای خط ورشكستگی ايدئولوژيك اين فرقه، جدای از كسانی كه تاكنون در راستای مطامع رهبری اين فرقه طی اين مدت جانشان را از دست داده اند و يا كسانی كه در مخالفت با اين فرقه دست به خودكشی زده و يا توسط مزدوران شكنجه گر فرقه و در زندان های مجاهدين جان باخته اند، چيزی كه به جای مانده، مشتی انسان های بی گناه و مغزشويی شده ای هستند كه اگر روزی از چنگ اين فرقه آزاد شوند، نياز به انبوهی رسيدگی های انسانی و اجتماعی دارند كه بايد از سوی سازمان های ذی ربط تحت پوشش درمان های روحی و روانی قرار گيرند.

دوگانگی، هژمونی طلبی، شورشگری و جنگ طلبی، تنش آفرینی دائمی ، دشمن تراشی و استفاده از سلاح در راستای رسيدن به هدف، فرافكنی های افراطی و انگ و مارك زدن به اين و آن، ترور شخصيت مخالفين و فرار از صلح و آرامش و هم زيستی مسالمت آميز، از جمله ويژگی ها و خصلت های مجاهدين است. به نحوی كه تصور اين فرقه بدون اين خصايص تقريباً غير ممكن است.

مجاهدين هميشه و از فاز سياسی در تلاش برای به دست گرفتن قدرت سياسی در ايران به هر قيمت ممكن بوده اند و هميشه اهداف شوم خود را در پس پرده ی شعارهايی مثل دموكراسی و آزادی بيان پنهان كرده اند.

مجاهدين هرگز به مبارزات پارلمانتاريسم در پهنه ی سياسی ايران معتقد نبودند و شايد در ايرانِ آن روز، اين حرف زياد قابل فهم نبود و جايگاهی نداشت، ولی اكنون بعد از گذشت بيش از سه دهه از انقلاب سال 1357 به خوبی می شود فهميد كه آن ها هميشه تلاش می كردند با ايجاد بحران و خون و خونريزی، اهداف خود را پيش ببرند.

فضای باز سياسی طی سال های بعد از انقلاب سال 1357 دقيقاً به دليل همين بحران آفرينی های مجاهدين زياد دوام نياورد و خواسته های آزادی خواهانه و مشروع مردم ايران در مسير ديگری رقم خورد و مجاهدين خشونت را به جامعه ی ايران تحميل كردند. چرا كه در پهنه ی سياست ايران، مبارزه ی پارلمانتاريسم بهترين گزينه برای تحقق شعارهایی بود كه حتی مجاهدين نيز آن را سر می دادند، ولی به دليل تحليل های غلط از شرايط جامعه و به دست گرفتن قدرت سياسی به هر قيمت، باعث شد مجاهدين با ايجاد تنش و به خشنونت كشيدن جامعه زمينه را برای تحقق اهداف خود به عبارت دقیق تر انقلاب دومی را فراهم سازند.

مجاهدين همچنان كه گفتم شيفته ی قدرت به هر قيمت بوده اند و به همين دليل هم بود كه بعد از انقلاب سال 1357 انبوهی سلاح از پادگان های ارتش را به سرقت برده و آن ها را در خانه های تيمی مخفی كردند.

مجاهدين به خوبی می دانستند كه در يك فضای سالم انتخاباتی هرگز نخواهند توانست به حاكميت برسند پس نياز به ايجاد تنش و ايجاد بحران بود تا بشود فضای جامعه را ملتهب کرده و از آن سود جست.

مجاهدين از همان روز بعد از پيروزی انقلاب سال 57 بنای مخالفت را با دولت مركزی گذاشتند. هرچند در آن زمان برای خيلی از جوانان پرشور و انقلابی و طبقه ی روشنفكر و دانشگاهی ايران… بسياری از اين مسائل پوشيده بود و مجاهدين را بیانگر آرمان های خود می دانستند.

تحولات مسالمت آمیز و رسيدن به دمکراسی در جامعه ی ایران، هيچ سنخیتی با خشونت و ترور و شورشگری مسلحانه كه مجاهدين پيشتاز آن بوده اند، نداشته و ندارد. شعارهايی مثل دموكراسی و آزادی، جمهوری دموكراتيك اسلامی ايران و انواع شعارهای پرطمطراق ديگر كه در آن زمان طرفداران زيادی هم داشت و باعث شد جوانان زيادی نيز جذب تشكيلات مجاهدين شوند كه تنها برای سرپوش گذاشتن بر اهداف شوم تشكيلات مجاهدين بود كه در راستای كسب قدرت به هر قيمت هدايت می شد.

مجاهدين از فردای انقلاب برخوردهای دوگانه ای داشتند: از يك سو نبودن فضای باز سياسی را علم می كردند و از سوی ديگر رژه ی ميليشيا در تهران را تدارك می ديدند و تلاش می كردند با تحريك نيروهای دولتی جامعه را به سمت خشونت و آن چيزی كه خواست خودشان بود، سوق دهند و اين كار را نيز كردند. و حال بعد از گذشت چهار دهه از تشكيل فرقه ی مجاهدين بايد از آن ها پرسيد كه كدام دموكراسی و حكومت مردمی را در جهان می شناسيد كه با توپ و تفنگ، ترور، عمليات انتحاری، همكاری با دشمن و همراهی با نيروهای عراقی در جنگ هشت ساله و جاسوسی برای ساير كشورهای ريز و درشت ديگر محقق شود؟

بنابراين، تشكيلات فرقه ای مجاهدين طی سه دهه حضور فعال در كشور عراق و همكاری با حاكميت ديكتاتوری آن، تنها به بهانه ی “مبارزه با جمهوری اسلامی ایران” صدمات زيادی را بر پيكره ی جامعه ی ايران وارد آورده است. آن ها با به دست آوردن انبوهی تجربه و با وارد شدن در برخی مناسبات منطقه ای و بين المللی نامشروع و همسويی با برخی قدرت ها و با استفاده از انبوهی منابع مالی كه در اختيار داشتند، توانستند برخی از مناسبات بين المللی را به نفع خود تغيير داده و پشتيبان سياسی جلب کنند.

مجاهدين با بيش از سه دهه حضور فعال نظامی در خاك عراق و همسويی با قدرت های بزرگ خساراتی را برای ملت ايران به بار آوردند كه به سادگی قابل جبران نيست. ذيلاً به مهم ترين آن ها اشاره می كنیم:

• مجاهدين بعد از انقلاب سال 1357 و با دادن شعارهای آزادی خواهانه و زير چتر «اسلام انقلابی» توانستند انبوهی از جوانان از طبقه ی روشنفكر، دانشگاهی، بازاری و . . . را به تشكيلات مجاهدين جذب كرده و از آن ها در راستای پيشبرد اهداف سياسی و نظامی خود نهایت استفاده را بكنند.
• با شروع فاز نظامی و اعلام جنگ مسلحانه عليه دولت منتخب مردم، انبوهی از نيروهای دولتی و مردم در اين ميان كشته شدند.
• مجاهدين با اعلام مبارزه ی مسلحانه و به خشونت كشيدن جامعه باعث شدند انبوهی از جوانانی كه هوادار تشكيلات مجاهدين بودند و همچنين اعضای آن وارد يك زندگی مخفی و به دور از خانه و كاشانه ی خود شده و تحت اجبار از كشور فراری شوند.
• عضويت در مجاهدين معادل پاشيده شدن خانواده ها و وارد آمدن صدمات جبران ناپذير به آن ها بوده و هست.
• عليرغم گذشت بيش از سه دهه از فعاليت های نظامی فرقه ی مجاهدين در خاك عراق، هنوز جامعه ی بين المللی به درستی از ابعاد فاجعه ی انسانی و روش های بازسازی فكری كه در درون و نهانخانه ی اين فرقه صورت گرفته می گيرد، باخبر نشده است.
• مجاهدين دارای منابع مالی هنگفتی هستند كه هنوز كسی از ابعاد گسترده و مافيايی آن خبر كامل و مشخصی ندارد و متأسفانه قدرت هايی هستند كه هنوز اين فرقه را تحت پشتيبانی های سياسی و مالی خود قرار داده و به همين دليل آن ها به راحتی از كانون توجهات ارگان های حقوق بشری و ضد فرقه ای به دورند و همچنان اهداف خود را پيش می برند.

بنابراين، می توان گفت كه فرقه ها به اشكال مختلف بر زندگی، نحوه ی تفكر و حتی سلامتی جسمی ما ضررهای جبران ناپذيری وارد می سازند…

برگرفته از کتاب “خداوند اشرف”
صفحه های 290 – 287
تنظیم از عاطفه نادعلیان

(پایان)

*** 

داستان کمپ اشرف مجاهدین خلق قربانیان اربابانی بی شمار تقدیم به خانواده های تمامی قربانیان فرقه رجوی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=30801

آنها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند (به مناسبت درگذشت عبدالرضا نیک بین رودسری – عبدی)ا 

 Abdolreza_Nikbin_2عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، نهم اوت ۲۰۱۷:… عبدی اگر با تحول ایدئولوژی که پیدا کرده بود به بن بست سیاسی نمی رسید مسیر حرکت آن جمع به گونه دیگری رقم می خورد. در تک دیدارم با او هنگامی که از گذشته ها سخن می گفتیم و استحاله های افراد را به یاد می آوردیم با صدایی لرزان گفت آن ها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند. برای من همین معیار برای قضاوت … 

عبدالرضا نیک بینعبدالرضا نیک بین؛ از بنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق تا جدایی از آن

لاف پنجاه سالگی؛ در پی هویت نداشته

لینک به منبع

مروری بر فعالیت های سیاسی عبدالرضا نیک بین رودسری

انجمن نجات مرکز تهران ۱۷ مرداد ۱۳۹۶

به مناسبت درگذشت وی

سازمان مجاهدین خلق در حوالی نیمه دهه ۱۳۴۰ ش بر بنیاد محافلی از جوانان و دانشجویان هوادار نهضت آزادی ایران شکل گرفت. محمد حنیف ‌نژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیک ‌بین رودسری (معروف به عبدی) هسته اولیه سازمان مجاهدین خلق را تشکیل دادند. سازمان پس از جدا شدن عبدی نام وی را حذف و نام بدیع‌ زادگان را به جای او گذاشت.

عبدی نیک‌ بین در سال ۱۳۲۰ در خانواده ‌ای کارمند در مشهد به دنیا آمد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد به پایان برد، از سال‌ های آخر دبیرستان در جلسات کانون نشر حقایق اسلامی، که محمد تقی شریعتی آن را اداره می‌ کرد، شرکت ‏نمود و از این طریق به مباحث مذهبی- سیاسی علاقه مند شد. سپس به تهران رفت و در رشته ریاضی دانشکده علوم دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد.

نیک ‌بین، مانند حنیف ‌نژاد و محسن، در دوران تحصیل در دانشگاه تهران به فعالیت‌ های سیاسی دانشجویی، که به تأثیر از فضای سیاسی اوایل دهه ۱۳۴۰ اوج گرفت، جلب شد و به دلیل تعلقات اولیه دینی پس از تشکیل نهضت آزادی ایران مدتی هوادار این سازمان بود. نیک ‌بین عضو رسمی نهضت آزادی نبود و برخلاف حنیف ‌نژاد و محسن با مهندس بازرگان و سایر رهبران نهضت آزادی رابطه نزدیک نداشت.

نیک ‌بین در کوران فعالیت ‌های دانشجویی دانشگاه تهران با حنیف ‌نژاد و محسن آشنا شد و این آشنایی به دوستی و همفکری عمیق انجامید. عبدی پس از دو سال تحصیلات دانشگاهی را ترک کرد و به طور تمام وقت به مطالعات نظری و سیاسی مشغول شد. پس از آزادی حنیف ‌نژاد و محسن از زندان، از سال ۱۳۴۲ سه نفر فوق جلساتی برگزار می‌ کردند و ضمن آن به تحلیل اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه و مسایل مبارزاتی می ‌پرداختند. در این جلسات اندیشه تشکیل سازمانی مخفی و منضبط و کارآمد نضج گرفت و به تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران انجامید.

نیک ‌بین گرچه با مسایل مذهبی، کم و بیش، آشنا بود و از مشهد با طلاب جوان مدارس علمیه نشست و برخاست می ‌کرد ولی هیچ گاه، به ویژه در سال‌ های ۱۳۴۲- ۱۳۴۴، به عنوان فردی کاملاً مذهبی شناخته نمی‌ شد. او در تهران با محافل سیاسی اسلام‌ گرا و شخصیت‌ هایی چون آیت‌ الله طالقانی و مهندس بازرگان آشنایی داشت ولی زاویه نگرش وی هماره بیش از آن که دینی باشد سیاسی بود.
با گذشت زمان و گسترش مطالعات نظری، ابعاد دینی اندیشه‌ های نیک‌ بین کاهش یافت و مبانی و مفاهیم غیردینی بر نگرش سیاسی او به طور کامل غالب شد. عبدی نیک‌ بین در زمان تأسیس سازمان هنوز به طور کامل اعتقادات و تعلقات دینی خود را از دست نداده بود ولی در این عرصه سکوت می‌ کرد و تأکیدش صرفاً بر ابعاد سیاسی مبارزه بود.

«مبارزه چیست؟» مهم‌ ترین متن سیاسی سازمان در دوران تأسیس و تکوین آن به شمار می ‌رود به ویژه از این منظر که چارچوب نگرش و رفتار سیاسی اعضاء را در دوران پسین شکل ‌داد. این جزوه بر بنیاد بحث‌ های گذشته سه بنیانگذار سازمان در سال ۱۳۴۴ تدوین شد. متن جزوه را نیک ‌بین نوشت و سپس حنیف ‌نژاد و محسن احیاناً اصلاحاتی کردند.

در اواسط سال ۱۳۴۷ عبدی نیک‌ بین از سازمان جدا شد. او برای همیشه از فعالیت سیاسی کناره گرفت. اعضای بلند پایه سازمان درباره علت جدایی نیک‌ بین عوامل مختلفی را عنوان کرده‌ اند: ضعف انگیزه مبارزاتی و دلبستگی به زندگی عادی، ازدواج و تشکیل خانواده، تغییر ایدئولوژی از اسلام به مارکسیسم و بیماری صرع و …

شاید نیک ‌بین در پیامد مطالعات مارکسیستی خود به این نتیجه رسید که تروریسم، حتی با عنوان «تروریسم انقلابی»، روشی نادرست و ناکارآمد است.”

آقای عزت مطهری از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق ضمن تأکید بر اعتقادات مارکسیستی بنیانگذاران سازمان در خاطرات خود بیان می دارد: «….[آن ها] می گفتند دلیل ندارد مردم بفهمند ما چه جوری فکر می کنیم. می گفتند اگر مردم بفهمند، با ما همکاری و سمپاتی نمی کنند. باید با مردم به همان شکلی که فکر می کنند رفتار کنیم. ما که هنوز به حکومت نرسیده ایم. هر وقت رسیدیم می گوییم چه می خواهیم. ولی حالا تا زمانی که نرسیده ایم، نمی توانیم بگوییم. در سال ۱۳۴۹ آقای عبدی [نیک بین] به این ها [حنیف نژاد و محسن] گفته بود به تدریج دارد گند قضیه درمی آید، زیر بنا و روبنای شما با هم فرق می کند. تکلیفتان را معلوم کنید. این آقایان تازه فهمیدند ایرادهایی در کارشان هست. این بود که زیر بار نرفتند و عبدی گفت من کنار می روم و از آن ها جدا شد.»

«نیک بین پس از جدایى از سازمان به زندگى عادى روى آورد و به جهت انصراف از تحصیل در شرکت کارتن سازى میهن مشغول به کار شد. ساواک در مورخه ۱۰ دی ۱۳۵۲ اقدام به دستگیرى و بازداشت وى نمود و پس از بازجویى هاى متعدد وى را به ۱۸ ماه حبس محکوم کرد. او پس از طى دوران محکومیت، در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۵۴ به علت عدم همراهى و همکارى با ساواک و مخالفت با مصاحبه تلویزیونى، سال دیگرى را اضافه بر محکومیت در زندان به سر برد و در نهایت در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۵۵ آزاد شد.»

عبدالرضا نیک بین رودسری (عبدی نیک بین) یک شنبه اول مرداد ماه ۱۳۹۶ پس از سال ها ابتلا به سرطان درگذشت.

عبدالرضا نیک بین رودسری در زندان شاه

در اینجا به بخشی از سخنان ابراهیم آوخ (در صفحه فیس بوک وی) راجع به ایشان می پردازیم:

“برای اولین بار در تابستان سال ۱۳۴۴ عبدی را در خانه سعید محسن دیدم در خانه معروف به ۴۴۴ در بلوار الیزابت سابق (بلوار کشاورز)… آن روزها من ۲۰ ساله بودم و عبدی ۲۳ ساله. از آن زمان تا کنون هر گز عبدی را از یاد نبردم، عبدی بخشی ازهویت و حیات سیاسی ما بود.

عبدی انسانی صادق، بی غل و غش و بی ریا و در آن دوران به شدت ساده زیست بود. کسی بود که نمی توانست با تناقض زندگی کند. آن گاه که معتقد بود که باید جنگید و باید ابزار کار که تشکیلات مخفی زیرزمینی است به وجود آورد و ساخت، درس و دانشگاه (دانشجوی رشته ریاضی بود) را رها کرد و تمام وقت به فعالیت تشکیلاتی پرداخت و در واقع اولین فرد حرفه ای سازمان بود. زمانی هم که با قاطعیت به راه دیگری رسید هرگز خود را فریب نداد. تا آن جا که به خاطر دارم در سال های اولیه تشکیل سازمان (سازمانی که بعد ها یعنی پس از ضربات سال ۱۳۵۰ نام سازمان مجاهدین خلق به خود گرفت) عبدی چه به لحاظ توان و چه علاقه شخصی اساساً روی کارهای فکری و نظری متمرکز بود. در آن دوران عملاً تقسیم کاری در بین سه بنیان گذار اصلی به وجود آمده بود. عبدی توان تئوریک بالایی داشت اما توان سازماندهی عملی او ضعیف بود، نه می توانست جلسات را به خوبی اداره کند و نه به خوبی آموزش دهد. اما سعید محسن و محمد حنیف نژاد در این زمینه ید طولایی داشتند. بنابراین تشکیلات را سعید و محمد راه می بردند و عبدی به کارهای فکری می پرداخت. به جرأت می توانم بگویم که در سال های اولیه بیشترین مقالات و جزوه های سیاسی و تئوریک درون تشکیلاتی از نوشته های او بود…
عبدی پس از چند سال کار متمرکز سر انجام به نتایجی رسید که منجر به خروجش از سازمان شد. خروجش از سازمانی که خود از بنیان گذارانش بود برای عبدی ساده نبود، آن روزهایی که درگیر بحران های فکری بود پی در پی قدم می زد و سیگار می کشید و بارها دست و پای خودش را با آتش سیگار سوزانده بود. به قول رفیقی، عبدی آن روزها این جملات ورد زبانش بود و مرتب تکرار می کرد «سرت چو مار ماند و پایت چو مارماهی – منافقی چه کنی یا مار باش یا ماهی» با خودش در جنگ بود و نمی توانست متناقض زندگی کند.

تا آنجایی که من به یاد دارم عبدی از یک طرف با توجه به مطالعات گسترده ای که داشت به این نتیجه رسیده بود که آن ایدئولوژی مذهبی راهبر نیست و به مارکسیزم گرایش پیدا کرده بود و از طرف دیگر به لحاظ سیاسی می گفت: با توجه به تحولات سال های ۴۰ یک دوره رونق اقتصادی در پیش رو داریم. در چشم انداز ما نمی توانیم کاری بکنیم. مثال تیر و کمان را می زد و می گفت تیر از آنجا به سمت هدف می رود که نوک پیکان با دنباله اش (چوب پیکان) به هم متصل است و روشنفکران به مثابه نوک پیکان حرکت، با توده ها وصل نیستند بنابراین هر کدام راه خودشان را خواهند رفت و نتیجه اش نامعلوم. در نظرات عبدی حقایق جدی وجود داشت اما نتیجه ای که می گرفت برای جمع قابل قبول نبود.

عبدی سرانجام سه پیشنهاد به جمع ارائه داد و می گفت: با توجه به اوضاع و احوال یا همه به ویتنام و فلسطین که در آنجا مبارزه ضد امپریالیستی در جریان است برویم و در آنجا باشیم و تجارب کسب کنیم برای روزی که در ایران شرایط مناسبی به وجود آید. یا تمام انرژیمان را متمرکز کنیم و شاه را به مثابه نقطه اتصال تمام لولاهای رژیم ترور کنیم شاید تغییری ایجاد شود و یا به همه اعضا اعلام کنیم که وضع چنین است و هر کس هر کاری که خود داند انجام دهد یعنی انحلال تشکیلات. این پیشنهادات در بین کادرهای رده اول و دوم سازمان (به نظرم حدود ۳۲ نفر) به بحث گذاشته شد و همه نظرات عبدی را رد کردند.

علت اصلی جدایی عبدی از سازمان این مسایل بود نه عاشق شدن که آن هم به جای خود وقتی کفه ترازو و جهت گیری تغییر می کند نقش و تأثیر خود را دارد. اما چیز عجیبی که من دیدم این که برخی گفته اند عبدی به دلیل بیماری صرع از سازمان جدا شده، نمی دانم این را از کجا درآورده اند، تا آنجا که من می دانم عبدی هیچ وقت چنین بیماریی نداشت.

عبدی انسانی کاملاً قابل اعتماد و اتکا بود. حدود یک سال پس از رفتن عبدی از سازمان روزی از خانه تشکیلاتی (خانه تیمی) در حوالی میدان فوزیه سابق (امام حسین) خارج می شدم و درست رو به روی خانه هم دیگر را دیدیم. چون همیشه هم دیگر را گرم در آغوش گرفتیم. عبدی نه تنها آن خانه بلکه خانه و مکان های بسیاری را از ما می دانست ولی اعتماد ما به عبدی آن قدر بالا بود که هرگز به فکر تغییر نبودیم.

عبدی از زمانی که از سازمان رفت فعالیت سیاسی نکرد اما همواره سیاسی و اهل مطالعه و چپ باقی ماند. همه می دانیم که عبدی در زمان شاه زندان کشید و ملی کِشی (زندان اضافه بر محکومیت) هم کرد و به آنان نه گفت.

شناختی که از عبدی داشتم این طبیعی ترین برخورد عبدی بود، عبدی آن زمان مشکل مقاومت نداشت مشکل عبدی گیرهای ذهنی او بود.

به اعتقاد من عبدی با توجه به موقعیتی که در سازمان داشت اگر با تحول ایدئولوژی که پیدا کرده بود به بن بست سیاسی نمی رسید مسیر حرکت آن جمع به گونه دیگری رقم می خورد.

شجاعت اخلاقی عبدی چه در زمانی که به دلایل مشخصاً سیاسی از سازمان مجاهدین خلق کناره گرفت و چه آن زمان که تحت فشار ساواک حاضر به همکاری علیه سازمان نشد و چه زندگی اخلاقی او در این سال ها، همگی ستودنی است.

در تک دیدارم با او هنگامی که از گذشته ها سخن می گفتیم و استحاله های افراد را به یاد می آوردیم با صدایی لرزان گفت آن ها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند. برای من همین معیار برای قضاوت درباره او کافیست.”

تنظیم از عاطفه نادعلیان

(پایان)

*** 

عبدالرضا نیک بینسکوت  قهرمانان پوشالی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=31176

مجاهدین خلق از تأسیس تا احتضار 

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان و دو تن از اعضای مرکزیتعاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، سوم سپتامبر ۲۰۱۷:…  انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از اقدامات تروریستی این سازمان در ۷ تیر ۱۳۶۰ است که در آن آیت ‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مسئولان نظام به شهادت رسیدند. روز هشتم شهریور ۱۳۶۰ نیز محمد علی رجایی که به دنبال عزل بنی‎ صدر به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و محمد جواد باهنر نخست وزیر در اثر انفجار بمب در محل دفتر نخست وزیری … 

عبدالرضا نیک بینآنها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند (به مناسبت درگذشت عبدالرضا نیک بین رودسری – عبدی)ا

لینک به منبع

مجاهدین خلق از تأسیس تا احتضار

انجمن نجات مرکز تهران ۱۲ شهریور ۱۳۹۶

۱۵ شهریور سالروز تأسیس سازمان مجاهدین خلق است. مجاهدین خلق، سازمانی تروریستی است که در سال ۱۳۴۴ برای مبارزه مسلحانه با حکومت محمد رضا پهلوی تشکیل شد. محمد حنیف ‌نژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیک ‌بین رودسری (معروف به عبدی) از دانشجویان دانشگاه تهران در طی سال‌ های ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۹ بودند. دو نفر اول از اعضای برجسته‌ ی انجمن‌ های اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و هم‌ چنین از اعضای نهضت آزادی ایران و از فعالان بخش دانشجویی آن بودند. فرد سوم نیز از هواداران نهضت آزادی بود که در سال ۱۳۴۱ و در رابطه با فعالیت‌ های سیاسی، دانشکده را رها کرد و با دو نفر دیگر همکاری داشت.

حنیف نژاد از همان ابتدای تشکیل نهضت مرتباً رهبران نهضت آزادی را برای سازشکاری و عدم قاطعیت در برخورد با رژیم شاه مورد انتقاد قرار می داد. این انتقادات به خصوص در مقطع ۶ بهمن ۱۳۴۱ بالا گرفت و در مدت زندان و یا پیش آمدن قیام خونین ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ عمق بیشتری یافت و موجب گردید تا پس از آزادی محمد حنیف‌ نژاد و سعید محسن در شهریور ۱۳۴۲ از زندان، این دو تن به همراه نفر سوم جمع‌ بندی از وضعیت سیاسی موجود و دلایل شکست نهضت آزادی را به عمل آورند و به این صورت به تشکیل سازمان مجاهدین خلق مبادرت کردند.

حنیف نژاد معتقد بود پرداختن به مبارزه به شیوه مسالمت آمیز جز عافیت جویی انگیزه دیگری ندارد و هرگونه مبارزه قانونی و سیاسی را نفی می کرد. این گروه کوچک می رفت تا نقش گروه بزرگ ترور وخشونت را تمرین و بیازماید. در اوایل سال ۴۶ عبدی از سازمان کناره ‌گیری کرد و جای خود را به علی اصغر بدیع زادگان داد. روند عضوگیری از همان ابتدا به طور جدی دنبال می‌ شد. در سال ۱۳۴۸، به تدریج بر تعداد اعضای مرکزیت افزوده شد و افراد زیر نیز به عضویت مرکزیت درآمدند: علی باکری، بهمن بازرگانی، حسین روحانی، علی میهن دوست، محمود عسکری ‌زاده، ناصر صادق و نصرالله اسماعیل زاده. در بهار سال ۱۳۵۰، چهار نفر دیگر به نام های زیر به مرکزیت راه پیدا کردند: رضا رضایی، محمد بازرگانی، مسعود رجوی و کریم تسلیمی.

سازمان از ابتدا ظاهرا معتقد به ایدئولوژی اسلامی بود، ولی آنچه را که به عنوان ایدئولوژی اسلامی مورد نظر داشت، دارای ویژگی‌ هایی بود که در جریان رشد و به اصطلاح تکامل خود، بیانگر طرز تفکر و عقیده‌ ی خاصی درباره‌ ی اسلام می‌ گردید و در حقیقت، با اسلام و شریعتی که از سوی فقهای برجسته ‌ی اسلامی معرفی گردیده بود، تفاوت اساسی داشت.

این سازمان در استراتژی خود مدعی سرنگونی رژیم شاه به شیوه قهرآمیز بود و بعد از سرنگونی رژیم شاه “کمک نیرویی و نظامی به فلسطینی ها برای بیرون راندن اسرائیل از خاورمیانه و ایجاد اتحاد با تمامی خلق های در زنجیر برای مبارزه خستگی ناپذیر و بی امان با امپریالیست جهانی به سرکردگی ایالات متحده امریکا”، را به عنوان هدف بیان می نمود.

آن ها در آن شرایط با یک گروه کوچک و تازه تأسیس و با یک زندگی مخفی؛ طرح سرنگونی یک رژیم را ریخته بودند که بعد از طی مراحل تدوین تئوری و ایدئولوژی سازمان در حین دست زدن به عمل در سال ۱۳۵۰ به سرعت به دام نیروهای امنیتی رژیم حاکم گرفتار شدند. در این دستگیری بیش از نود درصد از کادرهای مرکزی آن بازداشت و به دلیل پا فشاری بر اصول خود که همان اقدامات خشونت بار بود، به اعدام محکوم شدند.

گروه اول از کادرهای مرکزی در ۳۰ فروردین و گروه دوم شامل بنیانگذاران سازمان در ۴ خرداد ۱۳۵۱ اعدام گردیدند.

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان و دو تن از اعضای مرکزیت

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان، به ‌همراه دو تن از اعضای مرکزیت در ۴ خرداد ۵۱ اعدام شدند

بعد از ۱۳۵۱ یعنی در سال ۱۳۵۴، پس از آنکه تقی شهرام به دنبال کشته شدن رضا رضایی رهبری سازمان را به عهده گرفت، ایدئولوژی سازمان به خاطر شفاف نبودن آن که نقطه ابهامات زیادی را در بین اعضای خود باقی گذاشته بود دستخوش جراحی ایدئولوژیکی شد که عده ای به رهبری شهرام و بهرام آرام به سمت مارکسیسم گرایش پیدا کردند و عده ای در صف ایدئولوژی “اسلام انقلابی” که اعضای مذهبی پیرو آن بودند باقی ماندند.

در همان زمان عده ای این ایدئولوژی را مارکسیسم ـ اسلامی نامگذاری کردند. علت این نامگذاری گرایش ایدئولوژی سازمان به هر دو سمت بود که سرانجام تشکیلات سازمان دچار انشعاب شد که بلافاصله آرم آن را تغییر دادند و آیه قرآن را از روی آرم آن برداشتند. در آن زمان سازمان این عمل انشعاب کنندگان را یک ضربه اپورتونیستی چپ نما نامید و در واکنش به آن طی اعلامیه ای در ۱۲ ماده بر اصول قبلی خود تأکید کرد و منشعبین را خائن و فرصت طلب اعلام نمود و ایدئولوژی و استراتژی سازمان را بار دیگر به صورت فشرده و خلاصه در اعلامیه یاد شده بیان داشت: “اسلام انقلابی ایدئولوژی مان می باشد که سلاح را تنها ابزار مبارزه می داند و در طیف بندی ایدئولوژیک و سیاسی؛ چپ مارکسیسم قرار دارد و هدف سازمان برقراری جامعه بی طبقه توحیدی برای خلق های جهان است.”

جالب است که در بند ۱۰ این اعلامیه که توسط مسعود رجوی تنظیم شده بود تهدید اصلی “جریان راست ارتجاعی” عنوان شده بود و تأکید گردیده بود که اعلام “تغییر ایدئولوژی” موجب تقویت این جریان گردیده است. در این بند عنوان شده که سازمان با این جریان مبارزه می کند.

تقی شهرام رهبر مجاهدین خلق

تقی شهرام رهبر مجاهدین خلق بعد از رضا رضایی

مجاهدین مارکسیست شده از طرف دیگر به تسویه حساب با برخی از اعضای برجسته سازمان که بر روی اصول اسلامی پافشاری داشتند، پرداختند. از جمله به جان مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف سوء قصد نمودند. شریف واقفی را به شهادت رساندند و لباف را نیز زخمی کرده و نهایتا در دام پلیس انداختند که اعدام گردید.

در هر حال تغییر ایدئولوژی سال ۱۳۵۴، اختلاف های موجود و درگیری های گروه های مختلف سازمان مجاهدین خلق، ضربات مهلکی را بر این سازمان وارد کرد. ساواک در طی مدت زمان کوتاه پس از آن توانست تعداد زیادی از افراد و گروه های پراکنده مارکسیست و مذهبی وابسته به سازمان مجاهدین خلق را به تدریج شناسایی کند و از بین ببرد؛ به طوری که از اواسط سال ۱۳۵۵ دیگر عملا ًسازمانی وجود نداشت.

در بین این افراد فقط مسعود رجوی تنها بازمانده از کادر مرکزی سازمان بود که زنده ماند و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شد که در انقلاب ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ به همراه سایر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد. رجوی تنها عضو مرکزیت بود که از اعدام جان به در برد. چون این نکته در همان زمان نیز بسیار جلب توجه کرد، رجوی و هوادارانش مطرح کردند که کاظم رجوی برادر وی که در سوئیس به سر‌ می‌برد و با محافل حقوق بشری رابطه داشت، توانسته است برای وی از این طریق کاری صورت دهد. اما بر طبق اسناد و مدارک متقن بر جای مانده از ساواک، حقیقت چیز دیگری بود. واقعیت آن بود که رجوی در همان آغاز دستگیری با ساواک همکاری کرده بود و تمام اطلاعات خود را در اختیار آن ها گذاشته بود. چنین فردی با خصلت هایی که یاد شد، توانست رهبری جمع زندانیان سازمان مجاهدین خلق را برعهده بگیرد. او با روش منافقانه خود با مارکسیست ها، مارکسیست بود و با مسلمانان، مسلمان. او به اعضای سازمان سفارش‌ می ‌کرد که نماز بخوانند و حتی آنان را پیشنماز‌ می ‌کرد.

آزادی مسعود رحوی از زندان

۳۰ دی ۱۳۵۷- آزادی مسعود رحوی از زندان قصر

رجوی در اردوگاه های الفتح در اردن آموزش نظامی دیده بود. از همان ابتدای امر برای بعضی از افراد سازمان روحیه و نوع نگاه او به دین مشخص شده بود. دکتر کریم رستگار عضو قدیمی سازمان نقل‌ می‌ کند که یکی از اعضای الفتح از رجوی سؤال کرده بود که اگر میان «مبارزه» و «دین» شما تضادّی پیش آید، شما کدام را ارجح‌ می‌ دانید؟ و رجوی پاسخ داده بود «در هر حال به مبارزه ادامه‌ می‌ دهیم». البته لازم به ذکر است که در سازمان مجاهدین خلق از ابتدای تأسیس همیشه تشکیلات مقدم بر اعتقادات بوده و از اعضا انتظار می رفت تا تابع تام و تمام رهبری سازمان در هر رابطه ای، حتی اعتقادات، باشند.
نام سازمان مجاهدین خلق، پس از متلاشی شدن سازمان، اولین بار پس از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره مطرح شد. رجوی و همفکرانش با زرنگی نفرات آزاد شده و اعضای پراکنده گروه را به سرعت جمع و جور کردند و در حقیقت «سازمان مجاهدین خلق ایران» را بار دیگر پایه‌ گذاری نمودند. جالب است که مسعود رجوی تمامی کسانی که در برابر مارکسیست شدن سازمان ایستادگی کرده و تن به تغییر ایدئولوژی نداده بودند را کنار گذاشت. دلیل آن روشن بود چون آنان از اصل “تقدم تشکیلات بر اعتقادات” تخطی کرده بودند.

اولین اقدام سازمان، در اوضاع پر تلاطم روزهای اولیه پیروزی، اشغال محل «بنیاد پهلوی» واقع در خیابان ولیعصر (ساختمان وزارت بازرگانی فعلی)، ایجاد خانه‌های تیمی نیمه مخفی و مخفی در سراسر کشور و جمع ‎آوری اسلحه و مهمات و اختفای آن ها و از همه مهمتر فرستادن نفوذی در تمامی ارگان های حساس جمهوری اسلامی بود. همچنین در سطح وسیعی به جذب نیرو و عضوگیری به ‎ویژه از بین نوجوانان و جوانان پرداختند.

سازمان با تبلیغات وسیع بر چهره ‌هایی چون مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف به مظلوم ‎نمایی و جلب ترحم و حمایت اقشار مسلمان و مخالف مارکسیسم‌ می ‌پرداخت و در همان حال نیز از محکوم کردن مارکسیست‎ ها به خاطر جنایاتشان در حق این افراد خودداری‌ می نمود.

سازمان بعد از پیروزی انقلاب بارها اعلام کرد که مشکل ما با آقای خمینی بر سر مسأله اسلام است. رجوی مدعی بود که به دنبال اسلام انقلابی است ولی آقای خمینی می گفت انقلاب اسلامی.
این سازمان پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا خرداد ۱۳۶۰، تلاش داشت خود را همراه مردم و مدافع حقوق آنان و پیروی امام جلوه گر سازد. منافقین در جریان همه پرسی نظام جمهوری اسلامی ایران در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ رأی مثبت دادند اما به طور ضمنی با به زیر علامت سؤال بردن جمهوری اسلامی، اظهار مخالفت می‌ کردند.

منافقین که ایجاد غائله و غوغا را تنها راه موجود برای مطرح کردن خود در اوایل انقلاب می ‌دیدند، دست به ایجاد درگیری‌ ها و آشوب هایی پراکنده و نامنظم در اقصی نقاط کشور و همچنین درگیری با اقشار مختلف مردم و نیروهای انقلابی مانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زدند.

مسعود رجوی و موسی خیابانی در دیدار امام خمینی

مسعود رجوی و موسی خیابانی در دیدار امام خمینی

با انتخاب بنی‎ صدر به ریاست جمهوری، سازمان برای تشدید تضاد درونی حاکمیت و مقابله با امام با استفاده از بنی ‎صدر به همکاری نزدیک با او پرداخت. بنی‎ صدر نیز که برای حذف یاران امام به نیروی منسجم و تشکیلاتی احتیاج داشت به آنان روی خوش نشان داد. در فاصله پیروزی انقلاب تا انتخاب اولین رییس جمهور، یعنی در فاصله کمتر از یک ‎سال در دو انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و مجلس شورا، کاندیداهای سازمان حتی نفر اول سازمان، یعنی مسعود رجوی نتوانستند موفق شوند. در انتخابات مجلس کاندیدای سازمان نتوانست به مجلس راه یابد با این‎که همه گروه‌ های چپ و راست از حزب توده و چریک‎ های فدایی خلق تا نهضت آزادی از او حمایت کرده بودند. این برای سازمانی که رسیدن به «قدرت» هدف اول آن بود فاجعه ‎بار بود. اما مسعود رجوی که برای رسیدن به قدرت خیلی عجله داشت، نمی ‎توانست صبر کند تا در چرخه حوادث و تحولات آزاد و دمکراتیک و با رآی مردم نصیبی از قدرت ببرد. سازمان مجاهدین خلق برای به قدرت رسیدن تنها یک راه و یک وسیله می‎ شناخت و آن «خشونت» و «اسلحه» بود.

این سازمان رفته رفته به رودررویی مستقیم با نظام جمهوری اسلامی پرداخت و در تاریخ۲۸ خرداد ۶۰ با صدور اطلاعیه‌ سیاسی نظامی شماره ۲۵، رسماً وارد جنگ مسلحانه با نظام شد و برای براندازی حکومت اسلامی از طریق مسلحانه خیز برداشت و این روند را از ۳۰ خرداد همان سال عملا آغاز کرد.

بعد از این تاریخ بود که موج ترورهای گسترده سازمان در نقاط مختلف کشور، اقشار گوناگون مردم و نیز مسئولان نظام را آماج قرار داد. از همین‎ جا بخش عظیم مردم ایران از سازمان فاصله گرفتند، کار به جایی رسید که سازمان تلویحا اعلام کرد که دیگر تضاد اصلیش با امپریالیسم آمریکا نیست، بلکه با جمهوری اسلامی است.

مسعود رجوی، سرهنگ بهزاد معزی، و ابوالحسن بنی صدر

مسعود رجوی، سرهنگ بهزاد معزی، و ابوالحسن بنی صدر بعد از فرار به فرانسه

در ساعت یازده بعد از ظهر سه‎ شنبه ۶ مرداد ۱۳۶۰، بنی‎ صدر و مسعود رجوی با استفاده از عوامل نفوذی سازمان در نیروی هوایی، با یک جت بوئینگ سوخت‎ رسان نیروی هوایی به خلبانی سرهنگ بهزاد معزی خلبان مخصوص شاه، از ایران گریختند. هواپیما در یک فرودگاه نظامی پاریس به زمین نشست و دولت فرانسه به بنی ‎صدر و رجوی و معزی پناهندگی سیاسی داد. هم رجوی و هم بنی‎ صدر تأکید کردند که دو ماه بیشتر به پایان رژیم جمهوری اسلامی نمانده است.

انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از اقدامات تروریستی این سازمان در ۷ تیر ۱۳۶۰ است که در آن آیت ‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مسئولان نظام به شهادت رسیدند.

روز هشتم شهریور ۱۳۶۰ نیز محمد علی رجایی که به دنبال عزل بنی‎ صدر به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و محمد جواد باهنر نخست وزیر در اثر انفجار بمب در محل دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند. این بمب توسط یک عنصر نفوذی سازمان به نام مسعود کشمیری کار گذاشته شده بود.

طی دو سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ تعداد ۳۶۶ مورد ترور مردم عادی در استان تهران توسط اعضای سازمان مجاهدین خلق انجام شد. ۵۳ درصد از این افراد کارمند نهادهای دولتی بودند که ۳۶ درصد آن‌ ها شاغل در سپاه، ارتش، بسیج و شهربانی بودند. بنابراین بقیه ۶۴ درصد ترورشدگان مردمی دارای مشاغل غیرنظامی و آزاد بودند که تنها جرم آن‌ ها داشتن ظاهری حزب‎ اللهی یا قرار گرفتن در تیررس تیم‌ ها‌ی شکار سازمان مجاهدین خلق بوده است.

تیم ‌ها‌ی ترور سازمان مجاهدین خلق ائمه جمعه را نیز هدف قرار دادند و شخصیت‌ ها‌یی مانند آیت‌الله صدوقی (امام جمعه یزد)، آیت‎الله دستغیب (امام جمعه شیراز)، آیت‌الله مدنی (امام جمعه تبریز) درحالی ترور شدند که سنین آن‌ ها در دهه هفتاد عمرشان بود.

مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی، سرکرده های اصلی این فرقه هستند که دست های آن ها در پشت پرده تمام جنایات چندین ساله منافقین وجود داشت.

مریم در سال ۱۳۵۸ با مهدی ابریشمچی از مسئولان رده بالای سازمان مجاهدین ازدواج نمود. او در اوایل سال ۱۳۶۴ از همسرش جدا شد و بعد از چند ماه به عقد ازدواج مسعود رجوی درآمد که مجاهدین خلق از این ازدواج به عنوان انقلاب ایدئولوژیک نام می‌ برند.

از زمان اشغال خاک عراق توسط نیروهای آمریکایی کسی نمی ‌داند که مسعود رجوی کجاست و مشخص نیست که آیا رهبر منافقین هنوز زنده ‌است یا نه؟

سازمان مجاهدین خلق پس از انجام عملیات تروریستی متعدد در ایران، در جریان جنگ ایران و عراق، با حمایت حکومت صدام در عراق مستقر شد و البته در آمریکا و کشورهای اروپایی نیز به فعالیت‌ های خود علیه جمهوری اسلامی ایران ادامه داد. در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، این سازمان با استخبارات عراق، همکاری تنگاتنگی داشته و مأموریت های اطلاعاتی را برای عراقی ‌ها در خاک ایران به انجام می ‌رسانده است.

رجوی در ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ وارد بغداد شد و بلافاصله تشکیلات سازمان نیز به بغداد منتقل گردید. از این به بعد رجوی و گروهش به طور کامل در اختیار دستگاه اطلاعاتی عراق قرارگرفتند و به مجری بی ‎چون و چرای اوامر صدام تبدیل شدند که البته تحت حمایت مالی، پشتیبانی و تبلیغی صدام نیز قرار داشتند.

یک هفته پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران، سازمان مجاهدین خلق در تاریخ سوم مرداد ۶۷، عملیاتی با نام «فروغ جاویدان» را در تجاوز به مرزهای ایران آغاز نمود. در این عملیات که چهار هزار نفر از نیروهای سازمان در آن شرکت داشتند، نیروهای سازمان با استفاده از تسلیحات اهدایی صدام و دیگر کشورهای عربی، از سر پل ذهاب و اسلام آباد غرب آغاز کردند. نیروهای سازمان به زعم خود قصد داشند در مدت ۳۳ ساعت و در ۵ مرحله، خود را به تهران برسانند، ولی با مقاومت نیروهای ایرانی اعم از بسیج و سپاه و … رو به رو شدند. نیروهای ایرانی، طی عملیات مرصاد، مجاهدین خلق را در مناطق مرزی متوقف ساخته و بسیاری از نفرات سازمان را به هلاکت رساندند.

در سال ۱۳۷۷ موج جدیدی از تخریب و ترور به دستور صدام توسط سازمان مجاهدین خلق در ایران آغاز گشت. در اول شهریور آن سال، سید اسدالله لاجوردی دادستان اسبق دادگاه ‌ها‌ی انقلاب و رییس سابق سازمان زندان‌ ها‌ توسط دو تروریست اعزامی سازمان مجاهدین خلق به شهادت رسید.

در ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ طی یک اقدام تروریستی دیگر، سرلشگر صیاد شیرازی به شهادت رسید.

پس از جنگ خلیج ‌فارس، مجاهدین خلق در سرکوب قیام مردم جنوب عراق و نیز در سرکوب مردم کُرد، شرکت فعال داشتند و به مثابه گارد خصوصی صدام عمل می‌‎ کردند. رفتار وحشیانه و قساوت ‎آمیز آنان در این عملیات چنان بوده که مردم عراق اعم از شیعه و کرد، ارتش و سازمان استخبارات عراق را فراموش کرده ‌اند ولی مجاهدین خلق را فراموش نکرده ‌اند و کینه ‌ای فراموش نشدنی از آنان به دل دارند. این فرقه پس از سال‌ ها حضور در عراق و همکاری با دیکتاتور سابق این کشور، سرانجام‌ با فشار خانواده های اعضای دربند به‌ خواست ملت و دولت عراق تن‌ داده‌ و به کشور آلبانی رانده شدند.

فرقه تروریستی رجوی که تا به حال بیش از ۱۲۰۰۰ نفر از مردم ایران را به شهادت رسانده و جنایات بی‌ شماری را نیز علیه ملت ایران، مردم عراق و اعضای دربند فرقه انجام داده، روزهای آخر خود را در آلبانی سپری می‌ کند. مجاهدین خلق در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ تدریجی خود است و این‌‌ همان عاقبتی است که از ابتدا برای آن ‌ها انتظار می رفت.

تنظیم از عاطفه نادعلیان

*** 

فروغ جاویدانعملیات فروغ جاویدان، آغاز افول فرقه رجوی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=30988

سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر

 مسعود بنی صدر 2014عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و یکم اوت ۲۰۱۷:… سال ۱۳۷۵، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش‏ هایشان را نفی نمایم. نه، فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاه وجود هُل داده … 

با مقالات تجربی- علمی دکتر مسعود بنی صدر آشنا شویم

لینک به منبع

سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر

پس از جدایی از فرقه رجوی

برداشت از مقدمه ی “کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین”
صفحات ۱۲ الی ۲۱

سال ۱۳۷۵، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش‏ هایشان را نفی نمایم. نه، فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاه وجود هُل داده شده بودم. نه تنها ادامه‏ ی حضورم در میان آن ها ممکن بود مرا به دیوانگی بکشاند، بلکه در آن زمان من به مرز خودکشی هم رسیده بودم. تنها چپزی را که در آن زمان می توانستم فهم کنم این بود که اگر من فقط قدری بیشتر خود را به خاطر خواست آن ها تغییر می‏ دادم، مرگ را – اگر نه مرگ فیزیکی – حتماً مرگ عقلانی و وجدانی را پذیرا می ‏شدم.

آری به ‌طور قطع، یک قدم جلوتر، به سمتی که رجوی ‏ها می‏ خواستند، معادل مرگ من بود، من به عنوان یک انسان با شخصیت و با ویژگی‏ های منحصر به فرد و مستقل خود. درست است، در آن زمان مسأله برای من، همان سؤال شکسپیر بود یعنی “بودن یا نبودن”.

مسعود بنی صدر 2014

این ادعا امروز قدری اغراق ‌آمیز و یا حتی مسخره به نظر می ‌آید. در واقع هر گاه که به آن زمان فکر می‏ کنم و می‏ خواهم وضعیت خود را بیان نمایم، از یافتن صفت مشخص، گویا و درست عاجز می‏ مانم. آیا درست است که خود را در آن زمان، عاجز، درمانده، عاصی، در بن ‏بست و یا گم شده بخوانم؟ به هر حال هر صفتی را که برای توصیف حالت خود در آن شرایط برگزینم، احساس می‏ کنم باز چیزی گم است و مشخص نیست. شاید باید بپذیرم که ما برای توصیف حالات فردی که در فرقه‏ ی مخرب اسیر گشته به لغت و یا صفت جدیدی احتیاج داریم. شاید من باید چنین افرادی را همانند جورج اورول در کتاب “۱۹۸۴”، “هیچ‌ کس” خوانده و بقیه را به خواننده واگذارم که با حدس و گمان خود دریابد که وقتی می ‏گویم: “من در باتلاقی و یا زندانی، بین بودن به عنوان یک انسان و نا انسان بودن، اسیر گشته بودم”، معنی آن چیست.

امروز مسخره و مضحک به نظر می‌ آید، چرا که ما فکر می ‏کردیم داریم انسان‌ های بهتر، متکامل‏ تر و والاتری می ‏شویم در حالی که داشتیم به سمت هیچ‌ کس بودن می‏ رفتیم. یا آنگونه که رهبران ‏ما می‏ خواستند، می ‏رفتیم که موریانه ‏ای در لانه‏ ی موریانه‏ های رجوی‏ ها شویم و به یک بخش خارجی کوچک و مصنوعی از بدن رهبر، در یک حرکت مستمر تمام وقت و غریزی تبدیل گردیم. نه غرایز طبیعی موجودات زنده، مثل صیانت نفس و صیانت نسل، بلکه غریزه ‏ای موریانه ‏ای، یعنی وفاداری و اطاعت مطلق بدون چون و چرا از رهبری. به عبارتی نه تنها به لحاظ تکاملی به جلو نمی ‏رفتیم؛ بلکه در واقع داشتیم به پایین‏ ترین نقطه‏ ی تکاملی موجودات چند سلولی و یا حداکثر موریانه‏ ها نزول می ‏کردیم.

فرار از چنگال یک فرقه ‏ی مخرب نه جدید است و نه عجیب. کم و بیش چیزی شبیه فرار هزاران و بلکه میلیو‏ن ‏ها برده در خلال تاریخ انسان از چنگ برده داران است. صیانت نفس، غریزه‏ ی حفظ وجود به عنوان یک انسان، شاید عشق به خانواده، اگر هنوز بتوان آن را به خاطر آورد و مطمئناً آرزو و خواست آزادی و آزاد زیستن، چنین افرادی را وادار به فرار می ‌کند.

بردگان قدیم و جدید، هر دو باید بعد از فرار هوشیار باشند که مجدداً و دوباره به چنگال برده ‌داران نیفتند، هر دو باید به دنبال حفظ خود باشند، باید برای خود سرپناهی، خوراکی و منبع درآمدی پیدا کنند. شاید باید مرهمی برای جسم و روح مجروح خود بیابند؛ باید به دنبال به رسمیت شناخته‌ شدن در جامعه بوده و هویت مستقل خود را بازیابند. آن ها ممکن است مجبور شوند به دنبال خانواده‏ ی خود بگردند و آن ها را بیابند و شاید هم مجبور به درگیری با اربابان گذشته برای رهایی عزیزان دربند خود بشوند. به هر حال این نقطه‏ ی پایان مشابهت ‏ها بین بردگان قدیم و جدید و پایان کوشش آن ها به عنوان یک برده ‏ی رها شده است. از اینجا به بعد حرکت آن ها در جامعه همانند زندگی هر انسان دیگری در محل و زمان زیست آن هاست. اکثر آنان، مادامی که احساس کنند که آزاد هستند و امنیت دارند و از گذشته خود رها گشته‏ اند، دیگر تمایلی به فکر کردن و یا به یاد آوردن دوران بردگی خود مگر در کابوس‏ های شبانه نخواهند داشت.

اما برخلاف بردگان قدیم که می ‏دانستند چگونه و چرا اسیر شده، چگونه از خانواده، دوستان و محیط زیست خود جدا شده و خلاصه چگونه از انسانی آزاد به برده تبدیل شده ‏اند، بردگان جدید، رها شدگان از فرقه‏ های مخرب، در پاسخ به این سؤالات، فکرشان مغشوش است و پاسخ مشخصی ندارند. لحظه‏ ای خود را سرزنش می‌ کنند، احساس می‌ کنند که چقدر ساده و یا احمق بوده‏ اند که به دنبال انسانی دیوانه، یا کودکی بالغ‌ نما راه افتاده و همه چیز خود را به او داده بودند. دقایقی بعد، دیگران را، شاید اولیاء‏ شان را به خاطر کمبودی مادی و یا عاطفی و یا شرایط بدی که در آن بوده ‏اند سرزنش می کنند. شاید هم دوستی که آن ها را با فرقه آشنا کرد، شاید هم جامعه و یا دولت را … مقصر بدانند.

آن ها حتی ممکن است خود را نادان، ساده و احمق ندانسته، دیگران را هم به خاطر برده شدنشان سرزنش نکنند و حتی به خود افتخار کنند که چقدر باهوش، از خود گذشته، صادق و به حق بوده ‏اند که به فرقه پیوستند و به جای سرزنش خود و یا دوستان، فرقه و رهبر آن را مقصر بدانند که از چیزی که بوده به چیزی که هست تغییر کرده است. طبعاً من درباره‌ ی بردگانی صحبت نمی ‏کنم که بنا به دلایل مختلف چه در برده‌ داری قدیم و چه در نوع جدید توسط برده ‌داران آزاد می‏ شوند و ترجیح می‏ دهند و یا قبول می ‌کنند و یا مجبور می‏ شوند که برای ارباب گذشته‏ شان نه به عنوان برده بلکه فردی آزاد شده کار کنند. همچنین درباره‏ ی آنانی صحبت نمی‏ کنم که از فرار خود شرمنده‏ اند و خود را بدهکار اربابان گذشته‏ ی خود می‏ دانند.

فراریان و یا رها شدگان جدید فکرشان مغشوش است و سردرگم‏ اند، چرا که در حالی که بردگان گذشته می‏ توانستند علایم زخم‏ های قدیمی ناشی از ضربات شلاق اربابان خود را بر اندام خود بیابند و یا جای زنجیرهای بسته شده بر دست و پایشان را ببینند؛ بردگان جدید در بسیاری موارد تقریباً هیچ نشانی و یا علامتی بر اندام خود ندارند که یادآور اسارتشان و یا بیانگر آن به دیگران باشد که چگونه اسیر گشتند، زندانی و شکنجه شده و به بردگی نوین کشیده شدند. در بسیاری موارد آن ها حتی قادر به توضیح ضربات نامرئی شلاق‏ های روانی متحمل شده، زنجیرهای پنهان بسته شده بر دست و پایشان، و یا قفس‏ های غیر قابل رؤیت نیستند. در بسیاری موارد آن ها باید اقرار کنند که شکنجه‌ گر، زندانبان و حتی جاسوسی که اخبارِ افکار و احساسات آن ها را به اربابان می ‏داد، کسی نبوده است مگر خودشان. در این نقطه، بسیاری از آن ها گیج و سردرگم می شوند و ترجیح می‏ دهند که سکوت پیشه کرده، چیزی نگویند، به گذشته فکر نکنند و نهایتاً آنچه اتفاق افتاده است را به عنوان یک انتخاب غلط و یک اشتباه، به تدریج به فراموشی بسپارند.

تمام بردگان نوین زمانی که در فرقه اسیر هستند یاد می ‏گیرند که چگونه زخم ‌های روانی خود را درمان کنند، چگونه به سؤالات و تردیدها و تناقضات خود پاسخ گویند. چگونه در مقابل کشش ‏های درونی خود بایستند. تمام این‌ ها با سرزنش برده از سوی خود به جای به زیر سؤال بردن فرقه و رهبر آن انجام می ‏گیرد. آن ها می آموزند که هر گونه تناقضی را با دیدن آن به عنوان گناه و خطای خویش و در نتیجه سرزنش خود جواب گویند. آری سرزنش خود، دارویی است جادویی که توسط اربابان نوین برای درمان تناقضات بردگان جدید کشف و تجویز شده است. شگفتا که حتی پس از رهایی، بردگان نوین این معجون را با خود به دنیای بیرون فرقه می‏ آورند و هرگاه که به گذشته می‌ اندیشند و یا به زیر سؤال کشیده می‏ شوند و یا دچار ابهام درونی می‏ گردند و یا با این سؤال رو به‌ رو می ‏شوند که چگونه تبدیل به برده شدند، معجون فوق الذکر را به کار گرفته و با سرزنش خود پاسخگوی تمامی سؤالات و ابهامات می ‏شوند.

به خود باز می‏ گردم، بعد از فرار، من به مرور با تمام حالت‏ های فوق ‏الذکر درگیر شدم، در آغاز حتی نمی‏ توانستم ایرادی را متوجه مجاهدین و یا رهبری آن ها بدانم. شاید می ‏توانستم ایرادهای سیاسی و یا رفتاری و روزمره‏ ی آن ها را بشمارم، اما نمی‌ توانستم خطایی ایدئولوژیک و یا عقیدتی را متوجه آن ها سازم. اشکالات فردی این یا آن مسئول برایم قابل رؤیت بود، ولی اشکلات جمعی و رهبری فرقه هنوز برایم قابل لمس نبود. حتی به نوعی از خودم شرمنده بودم که شخصیت ضعیفی داشته و نتوانسته ‏ام آنگونه که آن ها می‏ خواستند راهشان را ادامه دهم و خود را بیش از آنچه تغییر داده بودم، عوض کرده و موجودی شوم که آن ها می‏ خواستند. حتی برای اشکالاتی که در سازمان می ‌دیدم خود را سرزنش می ‏کردم که چرا نتوانسته ‏ام در مقابل آن اشکالات ایستاده و آن ها را تصحیح نمایم. خوشبختانه در این نقطه درد کمر، بی‌حسی ‏های موجود در پاها که ناشی از عمل کمرم بود، عدم توانایی در راه رفتن درست، و مهم ‏تر از همه، فکر آینده، این‌ که چگونه می‌ خواهم در دنیای بیرون ادامه حیات دهم، چگونه می ‏خواهم کار و ممر درآمدی پیدا کنم، مرا وادار می ‏کرد که به گذشته فکر نکنم و به این نیاندیشم که چرا و چگونه به دام آن ها افتادم. شاید من هم مانند بعضی حاضر بودم به عنوان “اوپره” برای آن ها کار کنم.

خوشبختانه به طور اتفاقی متوجه شدم که آن ها می‏ خواهند به گونه‏ ای مرا به سازمان برگردانند حتی با زور، شاید به شکل آدم‌ ربایی در یکی از خیابان ‏های شلوغ لندن. من خیلی خوش‌ شانس بودم که توانستم از دام آن ها فرار کنم. این یک زنگ بیداری و یا هوشیاری برای من بود، چند هفته بعد وقتی که تماسی تلفنی از رجوی داشتم حتی بیش از گذشته هوشیار و بیدار شدم. او به من پیشنهاد کرد که برای آن ها نه به عنوان یک عضو سازمان بلکه به عنوان نماینده شورای ملی مقاومت کار کنم. او از من می‏ پرسید که از او چه می ‏خواهم که به من بدهد. او مسئولین سازمان را سرزنش می ‏کرد که مرتکب خطاهایی در حق من شده‏ اند و از من می ‏پرسید که چرا او باید به خاطر خطاهای آنان مجازات گردد؟ رجوی از من پرسید که به دیگران چه بگوید وقتی آن ها می ‏پرسند که من کجا هستم و چرا جدا شده ‏ام؟ و وقتی هیچ‏ کدام از این صحبت ‏ها نتوانست مرا راضی کند که برگردم، تیر آخر خود را رها کرد و گفت که نگرانی او این است که نمی‏ خواهد من “خسرالدنیا و الاخره” بشوم. این دیگر خیلی بیش از تحمل من بود. آنتن تلفن را گرفتم و تظاهر به این کردم که خط دارد از دست می ‏رود و تلفن را قطع کردم.

این پایان نقطه‏ ی شرمندگی، بدهکاری و تردید من نسبت به جدایی از آنان بود، از آن پس حرکتم به سوی آینده آغاز گردید، این که چیز جدیدی یاد بگیرم، شغلی پیدا کنم و با مسائل مادی و جسمی خودم رو به ‌رو شده و آن ها را حل کنم. در آن زمان توضیح من درباره ‏ی پیوستن به مجاهدین این بود که آن پیوستن انتخابی درست و آبرومندانه بوده است. می ‏گفتم: “وقتی من به آن ها پیوستم، انتخاب من از یک طرف بین وجدان خود، به عنوان یک انسان، عشقم برای مردمم و آرزویم برای محقق شدن دمکراسی و برقراری آزادی در ایران بود و از سوی دیگر این که به فکر خود و خانواده ‏ام و نیازها و خواست‏ های مادی خود و آن ها باشم. در این انتخاب من اولی را انتخاب کردم.” در نتیجه در این انتخاب این من نبودم که دچار خطا شده بودم، بلکه رهبری بود که مجاهدین را از شکل یک سازمان سیاسی و انقلابی خارج کرده و به شکل دیگری درآورده بود.
به طور خلاصه سازمان خوب و انتخاب من انتخابی اخلاقی بود و بعد سازمان بد شد. هنوز یک عنصر سرزنش خود در این بیان وجود داشت. هنوز من فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که انتخاب کرده، به آن ها پیوسته، نزد آن ها مانده، خانواده و دوستان خود را ترک کرده، انزوای روانی از جامعه را پذیرا شده، تنش ‏های روانی روزانه و بلکه هر لحظه با سازمان بودن را به جان خریده، “شهادت” و دردهای فیزیکی و روانی را قبول کرده، از همسر محبوبم و فرزندانم جدا شده، خود را در مقابل همگان تحقیر کرده و نهایتاً تغییر کامل خود را از انسانی که بودم، به موجودی دیگر با آغوش باز پذیرا شدم.

آری، هنوز فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که به اختیار خود و با اراده‏ ی آزاد، تمام این‌ ها را انتخاب کرده و این راه را پیموده ‏ام. در آن زمان من خود را “ساده”، “احمق” و یا حتی فردی که انتخاب غلط کرده نمی ‏دانستم. در آن زمان به عقیده‏ ی من هر خطای انجام شده، خطای رهبری سازمان بود که راه سیاسی غلطی را انتخاب کرد و در نتیجه ناگزیر شد سازمان را قدم به قدم تغییر دهد تا بتواند با تنش‏ های بزرگ روزمره رو به‌ رو گردد. هنوز تفکر سیاسی و حتی ایدئولوژیک من همانی بود که با خود از سازمان به همراه آورده بودم. به طور شگفت ‌انگیزی حتی شاید شخصیت و حتی اعتماد به نفس من به ‌طور عمده “شخصیت جمعی” و “اعتماد به نفس جمعی” آن ها بود. در خلوتِ با خود، هنوز من کسی نبودم و در جمع، عمدتاً جمع دوستانِ عضو و هوادار جدا شده از مجاهدین، من همانی بودم که در گذشته بودم: یک “مجاهد”. شگفتا که حتی در آن جمع، هنوز سیستم رده‌ بندی و احترام به رده بالاتر برقرار بود، نه تنها برای من بلکه برای همگان، درست مثل جمع ارتشیان بازنشسته که یکدیگر را تیمسار و جناب سرهنگ خطاب می‌ کنند.

بعد از این مرحله دوران تنهایی و انزوای اختیاری فرارسید، دورانی که عمدتاً تنها بوده و غرق در افکار خودم بودم؛ آیا من آقای “هیچ ‏کس” بودم و یا برای خودم کسی بودم؟ اگر کسی بودم، چه کسی؟ مسعود “مجاهد”؟ و یا مسعود قبل از پیوستن به مجاهدین؟ و شاید هم یک فرد کاملاً” جدید؟ اما به هر صورت من چه کسی بودم؟ در این مرحله من با مسائل جدیدی رو به ‌رو شدم، من کی هستم؟ چه چیزی را می‏ دانم و چه چیزی را نمی دانم؟ اعتقادات من چیست؟ چه چیزی را دوست دارم و از چه چیزی بدم می ‌آید؟ می‏ خواهم به کجا رفته و چه دستاوردی در زندگی داشته باشم؟ از نظر من درست چیست و غلط کدام است؟ حتی این که چه رنگ و شکلی از لباس را دوست دارم و یا مناسب شرایط جدید من است؟ این‌ها همه برایم مسأله بزرگی شده بود.

ناگهان خود را در تارهای تنیده شده از ابهام، شک و سؤال گرفتار دیدم. شک‏ ها و سؤالاتی که همه چیز را در مورد من به زیر سؤال کشانده بود، دانش و فهمم، احساسات و عواطفم، افکار و اعتقاداتم، آرزوها و خواسته‏ هایم، شخصیتم، همه و همه تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ شده بودند. متأسفانه هیچ کس با پاسخی نسبی حتی کنار من نبود که کمکم کند. خیلی ساده هیچ دیوار محکمی برای من وجود نداشت که بتوانم به آن تکیه داده، تعادل نسبی خود را به دست آورده و به سوی آینده حرکت کنم.

من دیگر یک “مجاهد” نبودم و نمی‏ توانستم بپذیرم که سازمان و رهبری ‏اش انتخاب درستی برای من و یا ایران آینده هستند. برای مدتی سعی کردم به هویت و شخصیت قبل از مجاهدین خود باز گردم. سعی کردم تمام موزیک‏ ها، فیلم‏ ها و هر آنچه قبل از مجاهدین دوست داشتم را دوباره یافته و از آن ها لذت ببرم و به نوعی دل خود را شاد کنم. سعی کردم عکس‏ های دوستان و خانواده را دوباره از اینجا و آنجا یافته و آن دوران را به یاد آورم و از دیدن عزیزان گذشته، دلخوش کردم. خوراک‏ ها و شیرینی‏ هایی را که در آن دوران دوست داشتم پخته و از مزه ‏ی آن ها دوباره لذت ببرم. حتی در انتخاب پوشش به سمت انتخاب بر اساس سلیقه آن دوران، زمانی در دهه ‏ی بیست زندگی ‏ام حرکت کردم.

اما روز به ‌روز بر اساس اتفاقات مختلف، بیماری‏ ها، ضغف‏ های مختلف جسمانی که داشتم، ظاهر شدن تارهای سپید مو و علایم فزونی سن، می ‏توانستم ببینم، تشخیص بدهم و بپذیرم که دیگر من در دوران بیست سالگی خود نیستم. گویی در حالی که جسمم مسیر طبیعی خود را پیموده و سن واقعی خود را داشت، شخصیتم مثل بعضی از داستان‌ های تخیلی، در دوران بیست سالگی منجمد شده و ناگهان بر اثر حادثه ‏ای یخ‌ هایش آب شده و دوباره حیات را آغاز کرده بود. می‏ بایست با این واقعیت رو به‌ رو می‏ شدم که من نه آن کسی هستم که بودم و نه یک “مجاهدم”. درست است من می ‏بایست قبول می ‏کردم که “آقای هیچ‏ کس” هستم. علم و آگاهی من مربوط به دوران قبل از مجاهدین بود و به زودی متوجه شدم که کاملاً به درد نخور و بی‌ مصرف شده است. خیلی مسخره بود وقتی فهمیدم که دانش من از کامپیوتر و برنامه‌ نویسی برای کامپیوتر نیز که روزی برای من تخصص محسوب می‏ شد چقدر عقب افتاده و به درد نخور هستند. فهم عمومی من از سیاست و دنیا، درک روابط روزمره با مردم و همچنین چیزهایی که در دورانِ بودن با مجاهدین کسب کرده بودم نیز در سطح علم کامپیوترم و بلکه عقب افتاده ‏تر و به درد نخورتر بودند. نه تنها بی‌ مورد و بی‌ مصرف بودند، بلکه به زودی دریافتم که تا چه حد غلط و حتی مخالف واقعیت و حقیقت هستند. آن ها چیزهایی بودند که سازمان برای مصرف داخلی و نیازهای لحظه ‏ای رجوی به ما آموخته بود و در دنیای بیرون اکثراً بی ‌معنی، بی‌ مصرف و در نقطه ‌ی مقابل واقعیت و حقیقت قرار داشتند.

زمانی که من عضو آن ها بودم، مثل اکثر اعضای فرقه‏ های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم ، نه تنها به خاطر فداکاری‏ ها و کارهای فوق‌العاده ‌یی که انجام می ‏دادیم، بلکه حتی درفهم عمومی و در دانشمان نسبت به دنیا؛ حداقل فکر می ‌کردیم که یک پاسخ مناسب و درست برای هر گونه سؤال فلسفی از نقطه‏ ی آغاز آفرینش تا پایان آن را در اندوخته و آموخته‏ ی خود داریم. حالا ناگهان می‏ توانستم ببینم که این تفکر و نگرش ما چقدر ساده لوحانه و احمقانه بوده است. چقدر ما از دانش و فهمِ حتی یک فرد ساده و عادی پرت و عقب هستیم…

کتابی به نام قوهای وحشی، نوشته یانگ چنگ، که از طرف دخترم به من هدیه شد، و نیز ملاقاتی با دوستی قدیمی، روانشاد پروفسور فرد هالیدی، استاد دانشگاه لندن، یاور من در فهم گذشته شدند. کتاب قوهای وحشی به من کمک کرد که رجوی را به شکلی متفاوت ببینم و فهم کنم، به عنوان یک فرد جدید، یک مائوی کوچک. به این ترتیب، فهم من از تصمیمات، اعمال و رفتار او آغازی نو یافت، به این ترتیب توانستم اشتباهات او را نه به عنوان خطاهای سیاسی و حتی ایدئولوژیک و یا رفتار فردی که در بن بست قرار گرفته است، بلکه به عنوان رفتار و تصمیمات فردی با کیش شخصیت دیده و فهم کنم. رفتار فردی که نمی ‏تواند خواب و خیال‏ های کودکانه خود را در دنیای واقعی همانند مائو، هیتلر و یا استالین محقق سازد و می خواهد آن ها را در دنیای کوچک و اسباب بازی گونه‏ ی خود عینیت ببخشد.

آری، نهایتاً ما شخصیت‏های مطیع و وفادار رؤیاهای رجوی و یا اسباب بازی‌های شهر خیالی او بودیم و او با قدرتی مطلق و خداگونه می‏توانست با ما هر گونه که می‌خواهد رفتار کند و درست مانند بازی کودکان با اسباب بازی‏های‏شان، با ما آن کند که می‏خواهد.

وقتی فردهالیدی را ملاقات کردم و او داستان مرا شنید و وقتی به او گفتم که بزرگ ترین مشغولیت ذهنی من در آن زمان فرزندانم هستند و غم عمیق و پشیمانی بزرگم که چرا برای آن ها و در کنارشان نبوده ‏ام، به خصوص تأسف عمیقم نسبت به پسرم که در زمانی به دنیا آمد که ما سخت مشغول به اصطلاح فعالیت ‏های سیاسی بودیم و رسیدگی لازم را به او نمی‏ کردیم؛ او از من پرسید که چرا کتاب داستان زندگیم را نمی ‌نویسم؟ او گفت: “اگر خاطرات خود را بنویسی، حداقل خودت متوجه خواهی شد که چه اتفاقی برایت افتاده است و به فرزندانت این امکان را خواهی داد که گذشته را فهم کنند. این، درمانی هم برای خودت خواهد بود و هم برای آن ها.” سپس او کتابی قدیمی و مورد علاقه ‏‏ی خود به نام “من معتقد بودم” را به عنوان هدیه به من داد. این کتاب، داستان زندگی داگلاس هاید از اعضای حزب کمونیست انگلیس بود. داستان زندگی هاید خیلی شبیه زندگی من و شاید بسیاری از اعضای فرقه‏ های دیگر بود که بعداً با آن ها آشنا شدم.

من خواندن و فکر کردن را شروع کردم و به این ترتیب سفر دور و دراز من برای خودشناسی و آنچه برایم اتفاق افتاده بود، آغاز شد. با تشکر از دو دوست قدیمی ناگهان من اکثر نشریات قدیمی مجاهدین را به دست آوردم، کتاب ‏ها و مجلات و حتی ویدیوهایی که ما در خلال بیست سال گذشته می‏ بایست می‏ خواندیم و می ‏دیدیم. چیزهایی که اعتقادات قبل از مجاهدین مرا عوض کرده و اصول و شخصیت فرقه ‏ای مرا شکل داده بودند. حالا من می‏ رفتم که تمام آن ها را دوباره بازخوانی کنم، تا ببینم و بفهمم که چه شد.

از آغاز من تصمیم گرفتم که در کتابم قضاوت نکنم و قضاوت را به خواننده واگذارم. به این ترتیب تصمیم گرفتم که وقایع را آنگونه که من آن ها را در زمان خودشان می ‏فهمیدم، ببینم و بیان کنم و نه از موضع کنونی. چگونه در سال ۱۳۵۷ و یا ۱۳۶۵ فکر می ‏کردم و معتقد بودم و نه مانند ۱۳۷۷ زمانی که نگارش کتاب را آغاز کردم. به این ترتیب می ‏خواستم اجازه دهم که خواننده کتاب مرا در هر مرحله، آنگونه که بودم، ببیند و قضاوت کند و پروسه‏ ی تغییرات یک انسان در اثر آموخته‏ ها و تغییر رفتارش در فرقه را مشاهده نماید و فهم کند که چگونه یک فرد نیمه روشنفکر، آزادی‌ خواه و متعلق به یک خانواده‏ ی مدرن متوسط می‌ تواند تبدیل به یک عضو خشک‌ اندیش و متعصب فرقه ‏ای شود که حاضر باشد برای فرقه و رهبرش جان خود را هم بدهد. نمی‏ گویم که جان دیگران را بگیرد، چرا که من هرگز نتوانستم بفهمم که آیا به خاطر آن ها حاضرم موجود زنده دیگری را آزار داده و یا بکشم. در تمام مدتی که من عضو آن ها بودم این مشکل اصلی من و ضعف من به عنوان یک “مجاهد” بود و به همین دلیل شاید قضاوت سازمان و رهبرش در مورد من هم این بود که به اندازه‏ ی کافی از مخالفین آن ها متنفر نیستم که بتوانم کس دیگری را آزار داده و یا بکشم. به همین دلیل همیشه رجوی به شوخی مرا «ماست» خطاب می‏کرد.

تقریباً در نقاط‏ پایانی نگارش خاطرات زندگی‏ام بودم که کتاب دیگری، به نام “پاهای گلین” (Feet of Clay) نوشته‏ ی آنتونی استور توسط دوستی به من هدیه شد. خواندن این کتاب ناگهان به من کمک کرد که معمای مجاهدین را حل کنم، در این نقطه قطعاًت کوچک معمای ذهن من به یکدیگر وصل شده و توانستم مجاهدین را نه به عنوان یک حزب سیاسی، یک سازمان انقلابی و مسلمان/ مارکسیست، یا حتی یک گروه صرفاً تروریستی ببینم، نه، بلکه آن ها را به شکل یک فرقه می ‏دیدم. یک فرقه با تمام ویژگی‏ های فرقه‏ ای مخرب، و رجوی را هم نه به عنوان برادر که با همین عنوان خطابش می کردیم و نه به عنوان پدر و یا یک رهبر انقلابی و یا سیاسی، بلکه او را به عنوان یک رهبر فرقه ‏ای و یا گرو Guru با کیش شخصیت فوق‌ العاده فهم می ‏کردم.

آن روزها من عادت داشتم به طور روزانه خاطراتم را بنویسم، شانزدهم خرداد ۱۳۷۸ در خاطراتم چنین نوشتم: “امروز تمام آپارتمان را برای پیدا کردن یادداشت‏ هایم زیر و رو کردم، خیلی عجیب است که آن ها را گم کرده ‏ام، من معمولاً چیزی را گم نمی‌ کنم، چرا که در زندگی من هر چیزی جایی دارد و خیلی کم اتفاق می ‏افتد که من چیزی را در جای خودش نگذارم. راستش خیلی خسته ‏ام، خیلی عصبانی و غمگین و به طور عجیبی هم زمان خوشحال هم هستم. چطور ممکن است که هم غمگین باشم و هم خوشحال؟ خوشحالم، چرا که دارم آخرین بخش‏های کتاب خاطراتم را می‏ نویسم، آری چند روز و یا چند هفته دیگر نوشتن آن تمام می‌ شود، اما هنوز احساس می ‏کنم که نتوانسته ‏ام داستان زندگی ‏ام را آن طور که بوده است بیان کنم. احساس می‏ کنم که در بیان آن عاجزم و نتوانسته ‏ام فراز و نشیب‏ های آن را و جریحه ‌دار شدن احساسات و عواطفم را و افکارم را آن طور که بوده ‏اند به تصویر بکشم و نشان دهم که چگونه ما عوض شدیم.

قصد نخستین من برای نگارش این کتاب چه بود؟ قصد من این بود که فرزندانم، وقتی که خواستند بدانند چرا و چگونه زندگیشان دگرگون شد، آن را بخوانند و پاسخ سؤالاتشان را بگیرند. بفهمند که چرا و چگونه زندگی عادی، شادی‏ های روزمره، اولیای خود – و بیشتر پدرشان را – از دست دادند و از داشتن یک زندگی پر از مهر و محبت خانوادگی محروم شدند. به همین دلیل، به رغم ضعف در نگارش به انگلیسی، کتاب را به انگلیسی نوشتم. اما به نظر می ‏رسد که این آخرین چیزی است که آن ها به آن فکر می‌ کنند… به نظر می ‏رسد من عزیزترین‏ ها، بچه ‏هایم را از دست داده ‏ام، حداقل عشق آن ها به پدرشان را نخواهم داشت. به نظر می‏ رسد که من و این کتاب آخرین چیزهایی هستند که فکر آن ها را مشغول می‌ کنند. شاید هم هرگز آن را نخوانند. … می‌ فهمم از دست دادن آن ها علاوه بر از دست دادن همسر عزیزم، دیدار پدر و مادرم در لحظه فوتشان، دوستانم، کشور و ملتم، جوانی و سلامتیم ، همه و همه بخشی از بهایی هستند که من مجبورم بپردازم. برای انتخابی که کردم و به دنبال رجوی و سازمان رفتم. برای کارهایی است که مرا مجبور کردند آن ها را انجام دهم. اما چرا و چگونه هنوز حتی برای خودم واضح و روشن نیست.”

این تنها من نبودم که گیج و بدون پاسخ درست برای این انتخاب و راه رفته شده بودم. به نظر می ‏رسید حتی آنهایی که پیش‌ نویس کتاب را خوانده بودند هنوز پاسخ چرا و چگونگی آن را نیافته و هنوز معما در ذهنشان حل ناشده مانده بود. برای نمونه پروفسور آبراهامیان که پیش ‌نویس ابتدایی را خوانده بود در جای جای آن یادداشت‏ هایی به شکل علامت سؤال و ابهام گذاشته و در جاهایی نیز با علامت بزرگ تعجب و سؤال نوشته بود: “نمی فهمم، چرا در این نقطه آن ها را ترک نکردی؟!” و یا “چرا باز هم بعد از همه ‏ی این‌ ها به حرکت خود ادامه دادی؟”.

باری، قطعات ریز گذشته ذره ذره به یکدیگر وصل شده بود و من می ‏توانستم تصویر کامل گذشته را در ذهن و نگارشم ببینم، اما هنوز سؤالاتی بدون پاسخ ‌مانده بود. من می‏ توانستم در این نقطه بگویم که مجاهدین فرقه هستند و رجوی ‏ها – مسعود و مریم – رهبران آن فرقه هستند. اما این که چگونه و چرا آن ها ما را تغییر دادند و به کارهایی وادار کردند که انجام دادیم، هنوز معمایی حل ناشده بودند. من اما مجبور به حرکت به سمت جلو بودم، می‏ بایست دوباره زندگیم را از صفر آغاز کرده و آن را بر خرابه ‏های گذشته از نو بسازم. در مؤخره کتاب خاطراتم چنین نوشتم:

“این داستان زندگی من بود، از صفر وقتی که به دنیا آمدم، تا صفر وقتی که مجاهدین را ترک کردم. درست است من به صفر دیگری رسیدم و شاید باید به خاطر این به آن ها تبریک بگویم، چرا که این همیشه خواسته و آرزوی آن ها بود که ما را به صفر، “هیچ ‏کس” و “هیچ چیز” بودن برسانند. صفر یعنی شما از هر آنچه به آن تعلق داشته ‌اید جدا می‏ شوید، گذشته ‏تان، خاطراتتان، دوستان و خانواده و هر آن کس که به آنان عشق می‏ ورزیدید. صفر یعنی شما هویتتان را، ویژگی‏هایتان را، دوست داشتن ‏ها و نداشتن‏ ها، اصول و اعتقاداتتان را از دست می ‏دهید. صفر یعنی شما احساس می ‏کنید که هیچ چیز نمی‏ دانید، هر آنچه را که در گذشته می ‏دانستید و به درستی آن ها ایمان داشتید به زیر یک علامت سؤال بزرگ کشانده شده است و باز صفر یعنی شما هیچ چیز ندارید، تمام اندوخته‏ ی مادی و مالی خود را از دست داده ‏اید، علاوه بر آن سلامتی و جوانی خود را هم کاملاً گم کرده ‏اید. شما باید دوباره از نو شروع کنید، دوباره متولد شوید، اما این بار نه مثل کودکی که از موهبت داشتن پدر و مادر و کمک آن ها برخوردار است، نه مثل یک کودک نو تولد یافته، بلکه مانند میانسالی با تمام ضعف و فقرهای یک نو رسیده.”

آری، سفر دور و دراز خودشناسی من به نقطه ‏ی پایان خود رسیده بود چرا که می‌ فهمیدم که در نقطه‏ ی صفر هستم، یعنی در نقطه ‏ای که در واقع چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد. من نه آن جوان گذشته بودم و نه “مجاهد”، در نتیجه می‏ بایست سفر خود‏سازی خود را شروع کنم. می‏ بایست شخصیت نوین خود را بر ویرانه‏ ی شخصیت گذشته ‏ام دوباره سازی کنم. دوباره بیاموزم، بخوانم، فکر کنم، حتی ورزش را که از آن متنفر بودم در برنامه‏ ی روزانه ‏ام قرار دهم که بتوانم راه بروم و تا حدی سلامتم را بازیافته و پاسخی برای دردهای دایمی کمرم بیابم.

البته هنوز هر وقت به گذشته فکر می‏ کردم، هر زمان دوستی قدیمی و یا عضوی از خانواده را می‏ دیدم با سؤالات قدیمی “چرا و چگونه؟” رو به ‌رو می‏ شدم. بسیاری که مرا از قبل از پیوستن به مجاهدین می ‏شناختند، اغلب حرف خود را با این سؤال شروع می ‌کردند، “اما تو چرا؟” حتی برادران و خواهران بزرگ ‏تر من می ‏توانستند قدمی جلوتر رفته و سؤال خود را به این صورت بپرسند: “اما تو که فهمیده و تحصیل کرده بودی، چطور تبدیل به آدمی احمق و ساده شدی که خانواده و زندگیت را برای هیچ به تباهی بکشی؟”

من می‏ توانستم در پاسخ بگویم که مجاهدین یک فرقه هستند و حتی اصطلاح عامه ‌فهم “شستشوی مغزی” را به کار ببرم، اما جواب من نه برای آن ها و نه حتی برای خودم قانع ‌کننده نبود. هنوز من نمی ‏توانستم فرقه را به طور کامل آن طور که آن را با تمام وجود حس و لمس می‌ کردم تعریف و بیان کنم و یا توضیح دهم که ساختمان تشکیلاتی فرقه چه تفاوتی با یک سازمان و یا حزب دارد و یا دکترین اعتقادی آنان چه فرقی با یک مذهب، فلسفه، و یا اید‏ئولوژی دارد. من می ‏توانستم بگویم که رجوی یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق ‏العاده است، اما نمی ‏توانستم توضیح دهم که او چگونه آن کرد که کرد. چرا رجوی و مجاهدین مجبور شدند ما را عوض کنند؟ ما را وادار کنند که از همسران خود جدا شویم، خود را به لحاظ روانی و حتی در بسیاری موارد فیزیکی از جامعه منزوی کنیم؟ چرا؟ چرا؟ … چرا رجوی آن کرد که کرد؟ چرا رهبران فرقه ‏ای آن می ‌کنند که می ‌کنند؟ چرا آن ها باید اندیشه، فکر و اعتقادات پیروان خود را عوض کنند؟ چرا آن ها پیروان ماشینی شده و موریانه شده می ‏خواهند به جای انسان‏ های واقعی با اراده‌ ی آزاد؟ من به درستی و از ته قلب می‏ توانستم بگویم که ما شستشوی مغزی شده بودیم، می ‏توانستم آن را حس کنم و حتی گاهی برایم آن‌ قدر مادی بود که می ‏توانستم آن را لمس کنم، لمس یک لغت! لمس یک روش کار! به نظر غیر واقعی می‌آید، اما برای من همان‌ قدر مادی و واقعی بود که الآن دارم این کلیدهای کامپیوتر را لمس می ‏کنم، بلی می توانستم آن را نیز با پوست و گوشت خود لمس کنم. اما این که روش کار شستشوی مغزی چگونه است، چگونه انجام می‏ گیرد برایم معما و غیر قابل توصیف بود. سؤال دیگر این بود که رابطه‏ ی ما با فرقه و رهبر آن چه نوع رابطه ‏ای است؟ آیا رابطه‏ ای است مانند رابطه‏ ی فرزندان با اولیاء خود؟ همان‏ گونه که بعضی اوقات می‏ گفتیم که ما دوباره از مریم رجوی متولد شده ‏ایم؟ آیا ما برادر و خواهر با برادری بزرگ ‏تر بالای سر خود بودیم، آنچنان که رجوی را خطاب می ‏کردیم؟ آیا ما اعضای یک حزب بودیم؟ کارمندان و کارگران یک کارفرما بودیم؟ و یا شاید بردگان نوین یک رهبر فرقه ‏ای؟ و سرانجام سؤال آخر و بزرگ ‏تر از همه، مسأله‌ ی آزادی و اختیار؟ آیا ما در انتخابمان آزاد بوده و در نتیجه مسئول هر آنچه هستیم که کرده ‏ایم؟ و در کنار این سؤالات شخصی، سؤال و نظرگاه دیگران، نظیر خطر فرقه برای جامعه در چیست؟ چرا باید جوامع و دولت‏ ها نگران آن باشند و در مقابل آن، دست به عمل بزنند؟ و این که در واقع چه می ‏توانند بکنند؟

در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین” من سعی کرده ‌ام به این سؤالات و شاید چند سؤال دیگر پاسخ بدهم. به این ترتیب امیدوارم که حداقل پاسخ‏ های من تا حدودی جواب این معما را داده باشد. حداقل بخشی از پاسخ به سؤال کسانی باشد که خودشان و یا عزیزانشان در بند فرقه گرفتار بوده‏ اند و یا هستند؛ و یا کسانی که عزیزی را به دلیل خشونت ‌گرایی و تروریسم فرقه ‏ای از دست داده ‏اند. پاسخی برای کسانی که مرگ میلیون‏ ها نفر را به خاطر کیش شخصیت هیتلر یا استالین و یا مائو به یاد می ‏آورند و می‏ خواهند که این کابوس وحشتناک دیگر تکرار نشود. دیگر چنین افرادی هیچ‏ گاه بر اریکه‏ ی قدرت تکیه نزده و نتوانند خواب و خیال‏ های کودکانه ‏ی خود را در دنیای واقعی، محقق سازند. برای آن هایی که خطر پدیده‏ ی جدید سازمان‏ های تروریستی مانند القاعده و داعش را حس کرده و می‌ خواهند مانع رشد و گسترش آنان گردند. و سرانجام برای آن هایی که سوء استفاده از اعتقادات و ارزش‏ های خود را توسط افرادی مثل بن لادن، البغدادی و رجوی دیده و می‌ خواهند مانع نابودی و یا حداقل به زیر سؤال کشیده شدن آن ارزش ‏ها شوند…

تنظیم از عاطفه نادعلیان

*** 

How Fast Can Someone Be ‘Radicalized’?
http://youtu.be/47V-tFgD55Q?list=UU0l93Nsn8szy9D4G7mhvfEQ

همچنین:

  • حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان و دو تن از اعضای مرکزیتعاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، سوم سپتامبر 2017:…  انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از اقدامات تروریستی این سازمان در 7 تیر 1360 است که در آن آیت ‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مسئولان نظ

     مسعود بنی صدر 2014عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و یکم اوت 2017:… سال 1375، وقتی من از سازمان مجاهدين فرار کردم، به خاطر اين نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسيده بودم که می ‏توانستم ماهيت آن ها را تشخيص داده، تقابل بين ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را ديده و در نتيجه آن ها را و ارزش‏ هایشان ر

     Abdolreza_Nikbin_2عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، نهم اوت 2017:… عبدی اگر با تحول ایدئولوژی که پیدا کرده بود به بن بست سیاسی نمی رسید مسیر حرکت آن جمع به گونه دیگری رقم می خورد. در تک دیدارم با او هنگامی که از گذشته ها سخن می گفتیم و استحاله های افراد را به یاد می آوردیم با صدایی لرزان گفت آن ها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخل

    Mirbaqeri_Zahra_2017_1عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و هفتم ژوئیه 2017:… اکنون 29 سال از آن تاریخ می گذرد، رجوی از پاسخگویی در مورد شکست ها و جنایاتش فرار کرده و همسرش مریم رجوی را به صحنه آورده است. او با امروز و فردا کردن ها، وعده های دروغین و ایجاد فضای هیجانی کاذب مانع خروج اعضا می شود. مس

    فروغ جاویدانانجمن نجات، مرکز تهران، به نقل از “خداوند اشرف از ظهور تا سقوط”، نوشته سید حجت سید اسماعیلی، تنظیم عاطفه نادعلیان، بیست و چهارم ژوئیه 2017:… رجوی توانست صدام را متقاعد کند که قبل از بسته شدن کامل مرزها و اجرای قطعنامه ی 598، به سازمان اجازه ی آخرین حمله به خاک ایران را بدهد. برای صدام حسین این لشکرکشی در آخرین روزها

    Rajavi MEK villepent 20141عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، چهارم ژوئیه 2017:…  فرقه ای که اینک در جهان شعار “مقابله با نقض حقوق بشر در ایران” را سر می دهد، خود سال هاست که ملت را آماج بمب، گلوله و خمپاره قرار داده و از قربانی کردن فرزندان این مرز و بوم سرمست می شود و فریاد شادی سر می دهد. زمانی که 

    Daesh_MKO_MEK_Mojahedin_Khalq_Maryam_Rajaviانجمن نجات، مرکز تهران، سیزدهم ژوئن 2017:…  مسعود رجوی به عنوان سلف حقیقی داعش شناخته می شود و همسرش مریم آشکارا از جنایات داعش در سوریه و عراق حمایت نموده و آنان را عشایر انقلابی نامیده و با وقاحت سرکوب فرقه تروریستی داعش توسط نیروهای سوری و عراقی را محکوم ن

     انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و پنجم می 2017:…  ویلاهای سران حزب بعث در منطقه ای کنار دجله بود، رجوی هم در آن منطقه ویلا داشت و برای تفریح و شنا به آنجا می رفت و برای سران حزب بعث مهمانی با غذاهای متنوع ایرانی برپا می نمود. در اطراف فلوجه دریاچه ای بود که سران حزب بعث در آنجا هم ویلاهایی داشتند بعضی وقت ها رجوی را برای شرکت د

     مسعود بنی صدر 2014مسعود بنی صدر (تنظیم از عاطفه نادعلیان)، انجمن نجات، مرکز تهران، بیستم می 2017:… البته همه‏ ی فرقه‏ ها مثل مجاهدین و یا فرقه «کودکان خدا» در برخورد با افراد جدید تهاجمی نیستند، حداقل در چند برخورد اول تهاجمی برخورد نمی ‌کنند و در نقطه مقابل این هم درست است که بعضی از آن ها از همان او

    Maryam Sanjabi March 2017عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، هشتم مارس 2017:… شما به دلیل عضویت در شورای ملی مقاومت و شورای رهبری سازمان همچنین سال ها حضور در بخش اداری و پرسنلی پادگان اشرف، اطلاعات و آمار دقیق و مستندی از تشکیلات مجاهدین داشته اید که در کتاب “سراب آزادی” به خوبی بیان نموده اید. مطا

     عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، پنجم مارس 2017:… در طی این دو دهه که زنان و مردان جدا شده از این فرقه به دنیای آزاد راه پیدا کرده اند و خود را از مناسبات بسته و کاملاً فرقه ای رجوی نجات داده اند در زمینه ی مسئله زن در فرقه رجوی بسیار سخن گفته و مطلب نوشته اند. در مناسب

    Bio_Terrorismعاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، سیزدهم ژانویه 2017:… مستند «جنگ خاموش» که به موضوع ترور بیولوژیک و پنهان توسط برخی کشورهای غربی می پردازد، در خانه مستند انقلاب اسلامی مراحل میانی تولید خود را سپری می‌کند. مستند 45 دقیقه ای بیوتروریسم به کارگردانی مشترک محسن و محمد سلیمانی و تهیه 

    انجمن نجات، مرکز تهران، ششم اکتبر 2016:…  آمریکایی ها ما را به TIPF بردند. چهار سال داخل آنجا بودم. تا پاییز 86. ما تمایل نداشتیم به ایران بیاییم. می خواستم از طریق سازمان ملل به اروپا برویم ولی میسر نشد. بعد از آنکه TIPF جمع شد آمریکایی ها ما را رها کردند و مدارک ما را دادند و گفتند هر جا که