قربانیان فرقه (27 و 28) – محمد نوروزی ( و مجتبی میر میران)ا

قربانیان فرقه (27 و 28) – محمد نوروزی ( و مجتبی میر میران)ا

 رحوی اعضای مجاهدین خلقندای حقیقت، سوم فوریه 2017:… قاسم گفت :«خبر خود کشی نظام را به هیچکس خارج از بخش خودتان نگویید . مطلقا به هیچ کس ! این دستورتشکیلاتی است . هیچ کس نباید در جریان قرار بگیرد». بعد مهدی ابریشمچی که از طرف مسعود رجوی به ستاد تبلیغات آمده بود ، گفت: «مسعود خبر را که شنید ، خیلی ناراحت شد و گفت اگر چه نظام کم لطفی کرد ولی او شاعر بود و مجاهد بود … 

 

رحوی اعضای مجاهدین خلقرهبری مجاهدین و اعضا- دشمنانش (خیانت همیشه در اوج اعتماد اتفاق می افتد؛)

قربانیان فرقه رجوی -27

محمد نوروزی

سایت ندای حقیقت – 27آذرماه 1395 برابر با17 دسامبر 2016

لینک به منبع

برگرفته از وبلاگ عیاران –  به قلم  آقای محمدکرمی

… خاطرات او را از آقای بهزاد علی شاهی که یکی از دوست های صمیمی محمد بود و از نزدیک در جریان خیلی از موضوعات وی بود پیگیری می کنیم :

« محمد اهل خراسان بود و احتمالا قوچانی با همسرش به سازمان پیوسته بود و همسرش که خیلی هم او را دوست داشت مریم آزاد  نام داشت. هر دو ساده, بی غل و غش و مهربان… بار اول بعد از عملیات فروغ او را دیدم شاید نزدیک یکسال بعد از عملیات که من تنزل رده داشتم و از فرماندهی گردان ادوات شده بودم فرمانده یک تانک کاسکاول و فرمانده گردان ما همین محمد بود ؛ آنموقع ها زنها را داشتند وارد کارهای نظامی میکردند قبلش فقط در کار پشتیبانی بودند , بعدها هم که در کل از قسمتهای مردان جدا شدند و به پشت سیمهای خاردار و خاکریزها کوچ داده شدند . اما آن روزها نه , محمد به من گفت دو فرمانده تانک دیگر هم میآیند و یکان ما هر سه تانکش فرمانده خواهد داشت. پرسیدم که چه کسانی هستند؟ گفت دو تا خواهر ترانه و مریم و این مریم همان همسرش بود . بعدها هم او را دیدم و از آن به بعد محمد چه شور و شوقی داشت و دائم در جنب و جوش بود. من با وجودیکه رده و مرتبه نظامی ام پایین آمده بود و از فرماندهی گردان شده بودم فرمانده تانک و خودم فکر میکردم که خیلی از این بابت به من سخت خواهد گذشت , اما چنان با محمد اخت شدم که برایم تحت فرماندهی او کار کردن راحت بود و دلچسب …

من و محمد را برای نشست های انقلاب بردند سری سوم نشست ها بود بحث طلاق بود و انبوهی سفسطه در این مورد؛ تا نمی پذیرفتی نشست برای تو تمام نمیشد و نشست خسته کننده بود و به شدت اعصاب آدم را به هم میریخت . من برای خلاص شدن پذیرفتم و استدلال قلبیم این بود که من که کسی را ندارم و برایم علی السویه است و بعد از چند ماهی به یگان برگشتم اما محمد هنوز نه ، زنش را دوست داشت ؛ با هم صحبت کردیم میگفت که ما با هم تصمیم گرفتیم که به سازمان بپیوندیم ما به خاطر هم آمدیم ؛… و الان نمیگذارند که حتی با هم این تصمیم را بگیریم ؛ میگویند مریم بحث انقلاب را پذیرفته و نمی خواهد تو را ببیند . میگفت اگر خودش بخواهد من اینقدر او را دوست دارم که روی حرفش حرفی نخواهم زد و دیگر اصلا به زن و زندگی فکر نمیکنم اما دلم میخواهد آخرین بار هم از خودش بشنوم ؛ میخواهم آخرین خاطره را برای بقیه عمر داشته باشم .

…..پرسید چی میشه ؛ حماقت کردم و گفتم اینجور نمیمونه تموم میشه یه مدته میخوان ببینن که خانواده ها چقدر به هم دلبسته هستند بعد که ببینند طوری نیست کوتاه میان و تو و مریم هم میرین سر زندگیتون

گفت ما که اینجا زندگی نداشتیم خونه نداشتیم , بچه نداشتیم دلمون خوش بود که گاهی با هم حرف میزدیم و تعریف کرد که چقدر سخته بودن در سازمان برای یک زن؛ و باز گفت مریم همیشه برا من درد دل میکرد , الان چه کار میخواد بکنه میدونم دلش میگیره و زد زیر گریه .نگاش نکردم تا راحت گریه کنه و بعد ….

بعد من که انقلاب کرده بودم شدم فرمانده توپخانه و او شد محاسب در یگان من چون هنوز انقلاب نکرده بود, اما من رابطه ام با او خوب بود وگرم و اصلا نمیتوانستم سختگیری هایی که از من میخواستند روی او اعمال کنم ؛ برای همین باز هم سازمان کار ما تغییر کرد , احمد وشاق آمد و شد فرمانده توپخانه و من شدم دیدبان و او محاسب . اینطوری من باز هم تنزل رده داشتم و هم اینکه دیگر نمیتوانستم با او راحت صحبت کنم …

گاهی که به مقر می آمدم محمد را میدیدم ما در یک سنگر با هم بودیم به اضافه سه نفر دیگر که از نفرات جدید بودند . هر بار محمد را لاغرتر و ضعیف تر میدیدم؛ سرمای شدیدی خورده بود و در سنگربود ؛ حالش را پرسیدم که گفت خوب نیستم و گرسنه بود کسی به او آب و غذا نداده بود برایش غذا بردم , و کمی با هم حرف زدیم من میخواستم به محل دیدبانی ام برگردم که احمد وشاق مرا صدا زد و از محمد گفت که چرا برایش آب و غذا برده ام و گفت که مگر خبر نداری که بریده و اعلام کرده میخواهد برود ؛ اظهار بی اطلاعی کردم و رفتم. بار بعد که برگشتم شاید یک هفته بعد بودکه هنوز مریض بود و تب داشت ؛ تب سنگین و گوشهایش قرمز شده بود , لبخند زد و گفت منتظرت بودم و شروع کرد به حرف زدن با صدای ضعیف ؛ میگفت چند روز دیگر قرار است او را ببرند و شک داشت به این بردن میگفت حرفهایی که زده اند مشکوک بوده فکر کنم میخواهند مرا بکشند . آنموقع هنوز از این جنایات سازمان خبر نداشتم و این حرف او را به شوخی گرفتم و گفتم تب روی حرفهات اثر گذاشته ها! که گفت نه , باور کن من خودم فهمیدم البته من که نگران نیستم بهتر بگذار بکشند من که نتوانم مریم را ببینم زندگی هم برایم مرگ است ؛ من نگران مردن نیستم نگرانم که مریم از قلب من بی خبر بماند , بعد یک نامه را که برای همسرش نوشته بود به من داد , دستش میلرزید و همینطور صداش گفت : همه حرفهام را یکجا برایش نوشتم…, اینو به دستش برسون باشه ؟ گفتم باشه حتما , نگران بود و چند بار گفت این آخرین کاریه که ازت میخوام تو رو خدا انجامش بده ؛ تاکید کردم که حتما این کار را میکنم و آرام شد نامه را با خودم نبردم حدود سه صفحه نامه بود ؛ فکر کردم ممکن است در محل دیدبانی نامه از بین برود و یا درگیر شویم و نامه …. نمیدانم چرا اما انگار که چیز خیلی با ارزشی بود زیر در کوله پشتی ها یک محلی بود که زیپ داشت و جای مناسبی برای عکس و کاغذ بود نه چروک میشد و نه حتی اگر زیر باران میماند خیس , نامه را آنجا گذاشتم و کوله را بستم و رفتم .

با محمد خداحافظی کردم ….و رفتم سه روز بعد قرار بود از آن محل جابجا شویم برگشتم اما محمد را برده بودند , پرسیدم کجا ؟ احمد وشاق گفت زندان دبس دراین شرایط یکان جای آدم بریده نیست ظهرش که برای جمع کردن سیم تلفن تا مقر بالا رفتم آنجا مریم آزاد را دیدم همسر و همه چیز محمد را ؛ سلام کردم و جواب داد . خواستم بگویم که برایش نامه دارم اما سکوت کردم فکر کردم بهتر است نامه را بیارم بعد ؛ پرسید برادر بهزاد چیزی خواستی بگی ؟ گفتم نه اما محمد را گویا بردن من نبودم … نگذاشت حرفم تمام بشه , گفت خبر دارم و رفت , شاید بخاطر اینکه اشکهایش را نبینم چون اول رو برگرداند و بعد رفت و دستش را به اشاره ای که برایم بدون معنی بود تکان داد . برگشتم به مقر رفتم سراغ نامه ,… بند کوله را باز کردم و زیپ را اما نامه نبود شاید ده بار تمام وسایل کوله را بیرون ریختم و هم جا را گشتم , نامه نبود نه !!! با عجله به سراغ احمد وشاق رفتم و گفتم وسایل کوله من نیست , با لبخند گفت کدوم وسایل چی گم شده ؟ گفتم چند تا کاغذ تو زیپ بالای در کوله داشتم که نیست ؛ پرسید خب این کاغذها چی بود ؟ گفتم فردی بود ؛ برای خودم نوشته بودم .گفت برو کامل گزارشش را بنویس که از کجا اومده بود و میخواستی چه کار کنی ؟

خیلی سوخته بودم که نامه را نمیشد به دست مریم برسانم ؛ هم بخاطر اینکه به محمد قول داده بودم و او خیلی تاکید کرده بود و هم بخاطر اینکه میدانستم نامه همه حرفهای دل یک مرد است که باید به دست مخاطبش برسد.

اما بعد عملیات شروع شد و جنگ ؛ جنگی که حمله به کردها بود و دوشادوش ارتش عراق ؛هفته دوم یا سوم حمله بود که شنیدم محمد نوروزی فوت کرده , گفتند که خودرو هینو که داشته او را انتقال میداده چپ کرده و او کشته شده , کس دیگری هم کشته شده ؟ نه فقط او و یک زخمی ؛ همین را شنیدم و بیشتر هم نمیشد پرسید و من به فکر روز آخر خداحافظی با او بودم که چه مطمئن بود از مرگ خودش و چه داغ بود از محبت و تب . احساس میکردم الان راحت است و….. اما همیشه از آن روز تا امروز بخاطر آن نامه ای که هرگز نرسید بخشی از ذهنم نا آرام و نگران مانده است و به روحی فکر میکنم که قبل از پر کشیدن نتوانسته همه حرفهایش را به عزیزش بزند و من هم مقصر .حتما هنوز در این دنیا کسانی هستند که باور دارند از بین بردن آن نامه هم جنایتی است , حتی اگر باور کنیم که محمد در تصادف کشته شده باشد .»
 

قربانیان فرقه رجوی – 28

سایت ندای حقیقت –  14 بهمن ماه 1365

خود کشی مجتبی میر میران ( م بارون )

لینک به منبع

برگرفته از وبلاگ عیاران –   آقای محمدکرمی

 به قلم: زنده یاد کمال رفعت صفائی  که او هم پس از پی بردن به ماهیت فرقه رجوی در همان سال های اول جداشده و به افشاگری در زمینه مناسبات فرقه رجوی پرداخت

خودکشی شاعر

دو سال بعد از اعلام انقلاب ایدئولوژیک اسفند 1363. در ساعت هشت صبح اولین روزهای آذر ماه 1365 در پایگاه محمد بقائی، مستقر در عراق ،ما را که اعضای ستاد تبلیغات سازمان بودیم ، صدا زدند تا در سالن اجتماعات جمع شویم نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است ! از پیش صندلی ها را چیده بودند و دوربین فیلمبرداری آماده شده بود. رئیس ستاد تبلیغات سازمان، ، قاسم (محمد علی جابرزاده ) آشفته و لرزان پشت تریبون قرار گرفت و گفت «چیز مهمی نیست،مسئولها وشما را صدا زدیم تا در جریان عمل احمقانه نظام ( مجتبی میرمیران) قرار بگیرید. نظام دیروز خودش را در اتاقش حلق آویز کرده است. چیز مهمی نیست . فقط یک کفن و دفن روی دستمان گذاشت. او با این عمل احمقانه ، روح پاسیفیسم خودش را به نمایش گذاشت . او رفته درب اتاقش را قفل کرده و خودش را حلق آویز کرده است ، دیروز نوبت کارگری اش بوده . دیده اند نیامده ،مدتها در ساختمان دنبالش گذشته اند،پیدایش نکرده اند  رفته اند پشت درب اتاقش،درب قفل بوده است .درب را زده اند کسی درب را باز نکرده،از همسرش سراغ او را گرفته اند، او گفته است که از شب پیش درب اتاق را قفل کرده. بعد با همسرش رفتیم و درب را شکستیم، دیدیم خودش را حلق آویز کرده است . این نشانه اوج بریدگی است . او نامه ای هم از خودش به جا گذاشته محض حفظ حیثیت و آبروی او تمام نامه اش را برایتان نمی خوانیم …خودکشی کرده است . مدتی پیش هم همسر برادر ابراهیم ذاکری در ترکیه خود کشی کرد. نظام دچار پاسیفیسم شده بود. می توانست صاف و پوست کنده بگوید که «بریده تا او را به فرانسه بفرستیم».  بعد هم همسرش را صدا زدند همسرش هم پشت تریبون قرار گرفت. در حالی که گریه می کرد گفت «….وقتی که در را شکسته و جسد نظام را از سقف آویزان دیدم.. هیچ وقت تصور نمی کردم که نظام خود کشی کند…. ،درب از داخل قفل بود.شب قبل از آن هم برای برداشتن داروهایم قصد داشتم وارد اتاق بشوم ، دیدم درب قفل است . گفتم حتما نظام خوابیده ، چند بار درب زدم . برگشتم پائین تا اینکه دیروز بعداز ظهر درب اتاق را شکستیم دیدیم خودش را حلق آویز کرده است . نظام مدتی بود که اخلاقش عوض شده بود .او دیگر مجاهد نبود. آخرین بار برخوردش با من آنقدر بد بود که به او گفتم تو دیگر مجاهد نیستی )

بعد دوباره قاسم گفت :«خبر خود کشی نظام را به هیچکس خارج از بخش خودتان نگویید . مطلقا به هیچ کس ! این دستورتشکیلاتی است . هیچ کس نباید در جریان قرار بگیرد». بعد مهدی ابریشمچی که از طرف مسعود رجوی به ستاد تبلیغات آمده بود ، گفت: «مسعود خبر را که شنید ، خیلی ناراحت شد و گفت اگر چه نظام کم لطفی کرد ولی او شاعر بود و مجاهد بود. دیروز وقتی که قاسم به ما اطلاع داد که نظام خود کشی کرده است ، به اینجا آمدیم . شما خوب می دانید که ما در یک کشور خارجی هستیم و ناگزیریم تابع قوانین موجود در آن کشور باشیم . اینجا برای هر مرگی ، پزشک قانونی عراق باید گواهی صادر کند. دیروز ماموران عراقی هم به اینجا آمدندو جسد را مشاهده کردند ما به مامورین عراقی چه توضیحی می توانستیم بدهیم ؟مجبور بودیم بگویئم که نظام با همسرش دعوایش شده وبه دلیل اختلاف خانوادگی خود کشی کرده است» وبا اشاره طنز آلود و تلخ که به نوعی علت خود کشی نظام را عریان می کرد ادامه داد.«امیدارم به زودی  حکومت ایران سرنگون شد تا شما هم از دست این برادر قاسم راحت شوید.»

بعد دوباره قاسم پشت تریبون قرار گرفت و گفت : همان طور که گفتم درباره این ماجرای خودکشی نظام به هیچ کس چیزی نگویید…

جلسه تمام شد مجتبی میر میران ( م بارون ) پس از ده سال  عضویت و اقامت در ایران ، ترکیه،فرانسه و عراق خودکشی کرده بود. او مدت دو سال در آرشیو نشریه کار می کرد… حالا جسدش را آویزان به یک طناب رخت، از سقف اتاقی در ساختمان نشریه مجاهد پائین آورده بودند؟ چرا خودکشی کرده بود؟ ..تا همین پنج شش روز پیش ،هر روز هم دیگر را می دیدیم ….. مجتبی میر میران شاعر بود ، نویسنده بود، مسئولین می گفتند مثل بزکوهی است . عادت نداشت که راه برود بیشتر می دوید. کارهائی را که انجام آن در سازمان به عهده دونفر بود. یک نفره انجام می داد.. چرا خودکشی کرده بود؟مسئولین توضیح نمی دادند! در سازمان وقایع را توضیح نمی دهند… البته هر واقعه سازمان را نیز به هر عضو سازمان اطلاع نمی دهند.  ولی در این رابطه …باید موضوع خودکشی را آورد گذاشت روی میز گفت ( بریده بود مسائلی داشت که به خاطر حفظ آبرویش. با هیچکس در میان گذاشته نمی شود! . در سازمان محفوظ می ماند) دشوار این است که مسعود رجوی نمی توانست  بگوید «از مرگ ترسیده بود » مسئله زندگی طلبی یا دنیا طلبی داشت . چون آنکه با این شکل دردناک به مرگ رو می آورد. می خواهد با این کار فاجعه ای را اخطار کند که به هیچ روی، وبه هیچ ترتیبی امکان اعلام آن بطور آزادانه ، بر بستر زیست روزمره سازمانی وجود نداشته است . هنوز در آغاز فاجعه ایم ….

نشست به آخر رسید منهای توضیح چرایی خود کشی که اصلا در دستور بحث نبود. اما آنچه از طرف مسعود رجوی در دستور قرار گرفته بود. انجام شد: 1- اعلام خبر خوکشی ، زمان خودکشی ، محل خودکشی مجتبی. 2- متهم کردن مجتبی به عنوان یک پاسیو( منفعل).3- ناراحت شدن رهبر از شنیدن خبر خودکشی 4- دشنام گفتن به مجتبی از زبان همسرش. 5- تاکید بر پیوند ایدئولوژیک همسر مجتبی و رهبر 6- تاکید بر ممنوعیت مطلق ، انتقال خبر خودکشی به سایر اعضای سازمان ( در همان روز محمد علی معصومی ، از اعضای هیئت تحریریه کتاب شورا ، که از پایگاه شواری ملی مقاومت در فرانسه به عراق آمده بود .در ساختمان ما بود تاکید کردند که او به هیچ وجه از جریان خودکشی مطلع نشود).

چند ساعت بعد ، تعدادی از اعضای سازمان را از بخشهای مختلف نشریه ،رادیو و تلویزیون انتخاب کردند تا کار کفن ودفن را انجام دهند ….مجتبی را روی سنگ گذاشتند. کسی گریه نکرد. ، به جسد خیره شده بودم . محمد علی جابرزاده فکر کرد شاید در مورد شکاف بخیه شده ای که از پائین گردن تا نزدیک کشاله ران او ادامه داشت، ابهام دارم. گفت : «کالبد شکافی اش کرده اند» . معلوم بود پزشک عراقی برای تعین علت مرگ ، جسد مجتبی را کالبد کشافی کرده بود. روزهای پیش اما، مسعود رجوی برای تعیین بیماری ایدئولوژیک مجتبی ، او را تحت نظر محمد علی جابرزاده ، روان شکافی کرده بود. روان شکافی، اخلاق شکافی، از نخستین لایه تا آخرین لایه نهایی شخصیت! چرا ؟این تحلیل مقدماتی یک تحلیل نهایی در پی داشت . رابطه مجتبی به عنوان عضو سازمان با مسعود رجوی. به مثابه امام ایدئولوژیک سازمان ، مستحکم نیست.

در جلسات انقلاب ایدئولوژیک ، آموزش داده شده بود که « قبول نداشتن مسئول تشکیلاتی ، انجام ندادن مسئولیت های محوله ، ابهام داشتن در مورد استراتژی سازمان، وابستگی به خانواده، درخواست ازدواج ، علم کردن سابقه مبارزاتی در برابر رهبری ، نق زدن ( انتقاد کردن) ، طلبکار بودن از مسئولین سازمان و……..همه و همه و مشکلاتی از این دست ، البته بیماری است . اما این بیماریها ، آثار یک بیماری و سرطان بزرگتر و پنهان تر است .عدم درک رهبر ایدئولوژیک سازمان، به مثابه امام عصر تشکیلات و جامعه» .

مرده شوی جسد را در کفن پیچید، اعضای دفتر سیاسی هم انجام وظیفه کردند  وظیفه ای که نخستین مرحله آن را در مراسم ازدواج محض مسعود رجوی و مریم عضدانلو، محاکمه اعضاء سازمان ، انحراف افکار عمومی ،از سر گذرانده بودند. دست بر گذاشتن کفنی که طاقه طاقه پیچیده می شد . کفنی که تمام نمی شود.!به گورستان عراق رفتیم از پیش چاله ای کنده شده بود. جسد را در گور گذاشتیم …همسرش بر خاک نشست و خطاب به آن که دیگر نهان بود. با گریه گفت » دیگر چطور می توانم نام تو را به زبان بیاورم؟ به دیگران چه بگویم؟

برگشتیم … . اعضای دفتر سیاسی دل نگران آبروی مسعود رجوی !و ما اندوهناک همرزمی که در کنار ما خودکشی کرده. مدام از او یاد می کردیم…

فاز اول خودکشی مجتبی میر میران ( م. باران) تمام شد . به این دلیل می گویم فاز اول که هفت روز بعد مشخص شد که این خودکشی یک (فاز دوم ) هم دارد . دوباره همه را صدا زدند. جمع شدیم محمد علی توحیدی ، عضو دفتر سیاسی و مسئول بخش نشریه پشت تریبون رفت فازدوم را که عبارت بود از کشتن خاطرات مجتبی میر میران در اذهان ما ، شروع کرد.و چهارساعت به مجتبی میرمیران فحش داد از جمله گفت: « اگر نظام به تمام خواهران ما تجاوز کرده بود ، بهتر از این بود که در خانه مسعود خودکشی کند. او حرمت خانه مسعود را رعایت نکرد.ما به دلیل محبوبیت جهانی مسعود است که امروز در عراق هستیم. نظام با این عمل کثیف می خواست چه چیز را ثابت کند؟او می خواهد بگوید که سازمان با بن بست مواجه است.سازمانی که در نوک پیکان تکامل است و پر چمدار رهایی و پیروزی است  بگوید این همه دروغ است ! ما در هیچ زمینه ای با بن بست مواجه نیستیم .نظام اصلاً معنی مجاهد خلق را نفهمیده بود،او اصلاً مجاهد نبود. مسعود لطف کرده و گفته که نظام مجاهد بود …. او در نقطه ای قرار دارد که می تواند با توجه به صلاحیت برتر خودش با توجه به جایگاه ویژه اش ، که برای ما قابل درک نیست ، مسائلی را تشخیص بدهد و اعلام کند.اما از نظر ما و شما، نظام اصلاً نباید مجاهد قلمداد شود. مسعود درماوراً صلاحیت اعضای سازمان و دفتر سیاسی و مرکزیت قرار دارد. مثلاً فرض کنید، میتران ( رئیس جمهور فرانسه)، می تواند در مسائلی وارد شود و در نقطه ای بالاتر از صلاحیت دولت سایر مقامات کشور موضوعی را قضاوت کند. حکم عفو کسی را صادر نماید. این حق فقط خاص میتران است . مسعود هم با توجه به موضع و موقعیت منحصر به فردش در قبال مسائل عام و خاص، از حق قضاوت ویژه برخوردار است. اما ما از چنین حقی مطلقاً برخوردار نیستیم. بنابر این از نظر ما که فقط در حد اعضای معمولی سازمان ، مسائل را قضاوت می کنیم . نظام مجاهد نبود. او صلاحیت نداشت در میان ما زندگی کند. و سرانجام هم دیدیدکه چه سرنوشتی پیدا کرد؟به یک نعش تبدیل شد!شنیده ایم که برخی از شما ها گفته اید که دائم در حین کار به او فکر می کنید. یا حتی گفته اید که درب هر اتاقی را که باز می کنید دلهره دارید که یکی خودش را حلق آویز کرده باشد. این نعش، این مردار را باید فراموش کرد. او خواسته با این عمل نشان دهد  روابط درون سازمانی ما با بن بست مواجه است. اما همه شما شاهد هستید که ما در چه مرحله ای از رشد قرار داریم . سازمانهای دیگر تکه تکه شدند. مثلا سازمان فدایی فکر می کنید که آنها چرا به این نقطه رسیدند؟ فکر نکنید از اول اینطور بودند؟ نه هرکدامشان وزنه ای بودند. واقعاً درزندان و بیرون زندان نفس می بریدند، وزنه هایی بودند . اما امروز ببینید به کجا رسیده اند!آنها نتوانستند انسجام درون خودشان را حفظ کنند، روابطشان، مثل روابط ما ، انقلابی و دموکراتیک نبود. دموکراسی سازمان ما برای هیچ گروه و سازمان و حزبی قابل تصور نیست.!

«فاز» دوم خودکشی مجتبی میر میران (نظام) ، مسئول نهاد سازمان مجاهدین و گوینده …، تمام شد دراین «فاز» موضوعات زیر مورد تاکید قرار گرفت. 1 – مجتبی با خودکشی خود حرمت خانه مسعود رجوی را شکسته است . از نظر ما تمام پایگاه های سازمان خانه مقدس مسعود است. 2- سازمان با هیچ بن بستی مواجه نیست . 3 – مجتبی میر میران ، فقط یک نعش است.

روزهای بعد ، این خاطره زدایی به طور عمیق تری ادامه یافت تمام نوار های صدای مجتبی که در اختیار افراد و بخشها قرار داشت، به طور ضربتی جمع آوری شد.غریب بود . غریب است. انسانی، دوستی ، برادری، ده سال تمام درمیان ما بود. و بعد در ناگزیری بزرگ برای اعلام یک خطر ، یا یک بن بست، یا مناسبات مستبدانه و ارتجاعی سازمانی، خود کشی کرده. (سران فرقه ) لشگر می آورند تا به او که دیگر نیست، دشنام و دشنام و دشنام بگویند، حتی زن را به صحنه می آوردند تا به همسرش دشنام بگوید. به همسری که کبودی ریسمان مرگ را هنوز بر گردن دارد.که در هر حال رفته است  و خودش را کشته است. خودش را ، ونه هیچ کس را ! چهره ای با خاک پوشیده می شود و چهره ای دیگر او را در زیر باران دشنام می گیرد. این دو چهره با هم در یک سازمان می زیسته اند. در یک اتاق، …. ریشه های این مسخ عاطفی در کجاست؟

توتالیتاریسم اهلی نمی شود. با ایدئولوژی و سیستم و روشهای منحصر به خود می آید، تا شعور را براند وحاکم شود. اما این همه حاصل نمی شود . توتالیتاریسم از انزوایی به انزوای دیگر نقل مکان می کند.این مسیر اما،دریغ که در این جابه جایی ، افراد را نیز بر گرداگرد خود مسخ می کند وبه بیماری تمام خواهی مبتلا می کند. وقتی که تمام حرمت را در سازمان خود شکستیم ،چگونه می توانیم در سامانه جامعه، حرمتی را پاس بداریم؟ آنچه سخت ناهنجار می نماید در تکرار به عادت تبدیل می شود.و فاجعه اینجاست که برای این عادت صفت انقلابی نیز وام گرفته شود. توتالیتاریسم مسعود رجوی ، البته هنوز در انزوای سازمانی است، با این همه ، این توتالیتاریسم «خاص الخاص»، تصویر کوچک شده و مینیاتوری حکومت مورد ادعای او را به نمایش می گذارد.

روز های پس از خودکشی مجتبی میر میران (نظام) با افرادی که در اتاق کناری او کار می کردند ، صحبت کردم. می گفتند یکی دو روز پیش از خودکشی ، حالش تغییر کرده بود ، با عجله اتاق کار، میز، پوشه ها و کشوهایش را پاکسازی می کرد. همه کاغذ ها و دستنوشته هایش را بر میداشت . این همه البته به مسئول گزارش شده بود، اما از آنجا که او « تحت برخورد»  بود.  (یعنی تحت فشار برای بالا آوردن علایق و وابستگی های ضد رهبر ) او را به حال خودش گذاشته بودند. همچنین با یکی دیگر از اعضای نهاد فیلمبرداری بخش تلویزیون که او نیز «تحت برخورد» بود صحبت کردم. می گفت مجتبی « زیر تیع»بود. آمد درحیاط و کنارمن شروع کرد به قدم زدن، گفتم تو هم به « من » پیوستی.

«زیر تیغ»و» تحت برخورد» به کسانی اطلاق می شود که خلع مسئولیت، خلع عضویت شده باشند. به شیوه مسعود رجوی، این افراد به میزان ضعف و شدت مسائلشان، با ممنوعیت ها و محرومیت هایی از قبیل زیر مواجه می شوند: قطع رابطه با همسر،قطع رابطه با فرزند، ممنوعیت شرکت درناهار و شام جمعی، ممنوعیت شرکت در مراسم جمعی شامگاه، نماز، تغییر نوع مسئولیت، انتقال به آشپزخانه،تلفنخانه، مدرسه یا به ترابری  (و زیر چشم تحقیر دیگران)

به این ترتیب ، مجتبی میرمیران، پس از ده سال فعالیت بر بستر انقلاب ایدئولوژیک مسعود رجوی که نام مستعار «ازدواج محض و شاه بازی» مسعود رجوی بود، در بخش ما به خاک سپرده شد. جرم او نداشتن رابطه مستحکم با رجوی بود. در بخش های دیگر ، اعضایی از سازمان در عراق ، آلمان،فرانسه نیز خودکشی کرده بودند و در سالهای بعد نیر خودکشی کردند. به عنوان مثال در مدت زمانی که خود در تشکیلات بودم ، دو عضوسازمان، زن و مرد مجردی به اتهام یا جرم رابطه عاشقانه محکوم می شوند. وپس از تکمیل پرونده و در تحلیل نهایی ، تشخیص داده می شود که تقصیر با مرد است . مرد از طرف مسعود رجوی به اعدام محکوم می شود.( از اجرا یا عدم اجرا حکم بی اطلاعم) و زن را به انجمن دانشجویان در فرانسه اعزام می کنند تا به عنوان تلفنچی به کار ادامه دهد. اما او مدام از صدور حکم اعدام برای مردی که از ذهن او خارج نشده بود ، پریشان و متفکر بود و به این دلیل مرتباً از طرف مسئولین مورد تحقیر و بازخواست قرار می گرفت تا سرانجام روزی از پایگاه خارج می شود و در جنوب فرانسه منطقه 95400 وسط دو ریل قطار، می خوابد. کمپرس هوای ناشی از عبور قطار تمام رگ های او را پاره می کند. چند ساعت بعد در بیمارستان جان می سپارد. همان زمان خبر مختصر این خودکشی را یکی از روزنامه های محلی منطقه درج کرد. با درنگ بر نمونه های اسفبار خودکشی های سازمان و واکنش مسئولین سازمان در قبال آنها می توان پی آینده های سازمانی تولد  (دیکتاتوری) نوین را در سازمان مجاهدین مرور کرد…

*** 

مریم رجوی – ملکه تبلیغات مجاهدین خلق – خدمات خود برای دشمنان ایران را آگهی میکند

رودی جولیانی لابی تروریسم مجاهدین خلق و صداممفهوم حمایت شخصیت های غربی از مجاهدین خلق چیست؟

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27727

قربانیان فرقه (۲۵ و ۲۶) – علیرضا طاهرلو ( و مرتضی هودشتیان)ا

taherlou_alirezaندای حقیقت، دوازدهم دسامبر ۲۰۱۶:… افشای  شکنجه و قتل مرتضی هود دشتیان  آنچه را بیش از پیش نمایان می کند مناسبات  فرقه ای / دیکتاتوری/ و انحرافات سازمانی است ؛ که در عرضه ایده ها ، تفکرات و خط  مشی خود در علن یک موضع دارد و در نهان  ماهیتی دیگر… روشنفکران واساتید برجسته به این موضوع پی برده بودند ولی گذشت زمان نیاز  داشت تا … 

مجاهدین خلق فرقه رجوی و سوء استفاده از کودکانبه یاد آلان محمدی و مرجان اکبری دوجوان معترضی که بوسیله جلادان فرقه رجوی به قتل رسیدند

قربانیان فرقه رجوی  ۲۵

خودسوزی علیرضا طاهرلو

سایت ندای حقیقت -۲۱آذرماه ۱۳۹۵برابر با ۱۱دسامبر ۲۰۱۶

لینک به منبع

علیرضا طاهرلو

علیرضا طاهرلو قربانی مجاهدین خلق فرقه رجویعلیرضا طاهر لو یکی از اعضای قدیمی سازمان بود که در اثر فشارهای تشکیلات و مشکلاتی که برای او بوجود آورده بودند به فردی گوشه گیر وساکت تبدیل شده و در اعتراض به تشکیلات در سکوت به سر می برد .ودر حالیکه باعث و بانی مشکلات روحی او سران سازمان بودند….در مناسبات درونی او را مورد تحقیر قرار می دادند و  روانی و دیوانه خطابش می کردند. او هم جز افرادی بود که در سال ۱۳۷۳ در بازداشت ها  وداستان های خودساخته نفوذی گری، بدستور رجوی و توسط سران سازمان چندماهی زندانی شده و مورد آزار و اذیت و شکنجه قرار گرفت.  علیرضا طاهرلو در اثر فشارهای وارده درمحدوده زمانی ۱۳۷۳که زندانی بود   دچار مشکلات روحی و روانی زیادی شد. تا قبل از آن حادثه او فرد متعادل و آرامی بود ولی  تاثیرات آن  دوران  بر وی باقی بود تاآنجا جان خود را از دست داد.  در حالیکه با احتساب سابقه اش در رده معاون ستاد قرار داشت در تشکیلات سازمان  به او رده “” r  به معنی  “روانی ” داده بودند او بعد از پایان ماجرای زندان ها به فردی گوشه گیرو ساکت و دارای مشکلات روحی تبدیل شد و سالها او را  درگوشه ای در بخش پذیرش نگهداری می کردند. سرانجام در اثر القائات و نگرانی هایی که سران تشکیلات به وی وارد کردند در ۱۹ فروردین ۱۳۹۰  همزمان با درگیری  عراقی ها اقدام به خودسوزی نمود. سران تشکیلات از این موضوع  بهره برداری نموده و او را جزکشته های درگیری اعلام نمودند. و این شکلی از دست او هم خلاص شدند.

شرح وضعیت و خودسوزی او در سندی دیگری در سایت انجمن نجات به چاپ رسیده  که در زیر آمده است.

منبع : پایگاه اطلاع رسانی انجمن نجات  مر کز تهران

چندی پیش خانواده ای با من تماس گرفت . گفت : “من خواهر علیرضا طاهرلو هستم. متوجه شدم برادرم در درگیری های ۱۹ فروردین سال گذشته دراشرف کشته شده است 

صحبت های آقای میری را که خود نیز در درگیری ها حضور داشته است و بعد از آن از فرقه رجوی جدا شده است را نیز مطالعه کردم. آقای میری میگفت” : برادرم در سازمان بسیار آدم ساکت و آرامی بود ، و در آن درگیریها ، سازمان وی را به جلوی خودروهای عراقی ها هدایت کرد و گویا وی را مجبور کرده بودند که خود را آتش بزند . از قرار معلوم  علیرضا درصحنه درگیری کشته نشده بود و به بیمارستان بغداد منتقل گردیده بود و در بیمارستان کشته شد”.

خانم طاهرلو ، از این واقعه بسیار دردمند و منزجر بود ، و دررابطه با برادرش می گفت : “علیرغم اینکه وی سالیانی را به دلیل هواداری از سازمان در زندان بسر میبرد ، ولی وقتی آزاد شده بود ، دیگر تمایلی به ادامه همکاری با سازمان نداشت و خروج او از کشور نیز به دلیل این بود که فکر می کرد ماندنش در ایران ، با توجه به سوء سابقه ای که داشت ، مشکلاتی در پیدا کردن شغل مناسب برای ادامه زندگی خواهد داشت . لذا به دلیل پیدا کردن شغل مناسب و موقعیتی برای زندگی ای که خارج از تاثیر سوابق گذشته اش باشد ، به ترکیه رفت. از آن موقع به بعد نیز ما از وی خبر نداشتیم ، و طی این چندسال هیچ تماسی با ما نداشت . تا اینکه اتفاقی ، در اینترنت خواندیم که علیرضا در اشرف کشته شده است” .

“از شنیدن این خبر هم نارحت شدیم و هم بسیار متعجب شدیم . زیرا اصلا باور نمی کنیم که وی دوباره سر از این جریان در آورده باشد” .

خانم طاهرلو در ادامه گفت : “ما به لحاظ خانوادگی اساسا در این طور مسائل دخالتی نداشته و نداریم و از این جریان نیز از همان اول متنفر بودیم . و هم اکنون نیز این موضوع از دید ما که خانواده علیرضا هستیم ، محکوم است و مقصر اصلی این داستان را رجوی می دانیم . و آمادگی خودمان را برای شکایت بر علیه رجوی اعلام می کنیم “.

از قرار معلوم ، علیرضا نیز مثل بسیاری که از کشور ترکیه  به منظور اعزام به کشورهای اروپایی به اشرف برده شدند ، به اشرف منتقل شده بود . دورا دور وی را می شناختم . همانطور که خواهرش می گفت ، بسیار آرام و گوشه گیر بود .تمایلی به درگیری های لفظی با مسئولین فرقه نداشت . خیلی خسته به نظر میرسید . گویا وقتی به اشرف منتقل شده بود ، سازمان برای اینکه از وی زهر چشم بگیرد ، وی را تحت شدید ترین برخوردها قرار داده بود .

در این رابطه نصیر حیدری می نویسد:

” بعد از اینکه علیرضا طاهرلو را به سلول ما آوردند او که بشدت شکنجه شده بود و وضعیت جسمانی و روحی خوبی نداشت به بچه های هم سلول ما می گفت باید اعتراف نامه بنویسید تا تحت شکنجه قرار نگیرید وگرنه ما را در اینجا به شکلی وحشیانه خواهند کشت. او خیلی ترسیده بود حالت روحی خوبی نداشت علیرضا به بچه ها می گفت به دروغ هم که شده اعتراف کنید چون بازجویان سازمان مصمم هستند تا از ما اعتراف بگیرند آنها می خواهند ما اعتراف کنیم که برای ترور رهبر سازمان به اشرف آمده ایم!! همه بچه ها گیج و منگ شدند . از رفتار بازجویان سازمان در گرفتن اعتراف دروغ و شکنجه های وحشیانه ای که بر ما اعمال می کردند بهت زده بودند. انگار خواب می دیدیم در طی یک مدت کوتاه بیش از پانصد نفر را بازداشت و تحت شکنجه های وحشیانه قرار دادند تا اعترافاتی از بچه ها بگیرند که هرگز واقعیت نداشت؟”

آقای خدابخش میریان هم که شخصا درصحنه درگیریهای۱۹ فرورین در اشرف حضور داشت از نزدیک شاهد ماجرای علیرضا طاهرلو بود که چنین می نویسد:

” در این رابطه یک واقعه تکان دهنده هم اتفاق افتاد. علیرضا طاهرلو که در داخل یک خودرو در کنار فرمانده اش کیانوش حلاج پور نشسته بود به صحنه آمد. خودرو ایستاد و علیرضا که در تمام مسیر به حرفهای فرمانده اش گوش میداد از خودرو پیاده شد و خود را در مقابل نیروهای عراقی به آتش کشید و در گذشت. مشخص شد که او را از قبل به لحاظ ذهنی نسبت به این کار کاملا آماده کرده بودند و فرمانده ای که او را به صحنه می آورد همچنان در طول مسیر به انجام کار روانی بر روی وی مشغول بود.”

و به این صورت بود که علیرضا طاهرلو که زمانی ، به دلایل تفکرات رجوی ، در زندان بسر میبرد ، در نهایت به دست خود رجوی قربانی شد .

در نهایت ، فقط هم صدا با خواهر علیرضا طاهرلو ، باید گفت لعنت بر رجوی که اینطور با جان عزیزانمان بازی می کند تا چند صباحی بیش تر زندگی نفرت بار خود را تداوم بخشد.

قربانیان فرقه ر جوی  – ۲۶

سایت ندای حقیقت – ۲۲آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۱۲دسامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

قتل مرتضی هودشتیان در تشکیلات سازمان مجاهدین در سال ۱۳۵۳

به نقل از مصاحبه آقای محمد کرمی با مردم تی وی

 افشای  شکنجه و قتل مرتضی هود دشتیان  آنچه را بیش از پیش نمایان می کند مناسبات  فرقه ای / دیکتاتوری/ و انحرافات سازمانی است ؛ که در عرضه ایده ها ، تفکرات و خط  مشی خود در علن یک موضع دارد و در نهان  ماهیتی دیگر… روشنفکران واساتید برجسته به این موضوع پی برده بودند ولی گذشت زمان نیاز  داشت تا همه چشم ها، خصوصا هواداران ناآگاه و قربانی شده این جریان به ماهیت اصلی آن پی ببرند.

متن مستند زیر شرح حال یکی دیگر از قربانیان تشکیلات سازمان مجاهدین در دهه ۵۰ می باشد.

“به نقل از مصاحبه مردم تی وی با آقای محمد کرمی”

یکی از افرادی که در سازمان مجاهدین قربانی خشونت و عوارض اساسی تفکر مبارزه مسلحانه و اصول مخفی کاری و پلیسی شد، مرتضی هودشتیان با نام تشکیلاتی حمید بود.

وی یکی از اعضای جوان سازمان مجاهدین خلق بود که استعداد و شور و شوق فوق العاده ای به الکترونیک داشت. او نخستین ابتکارات خودش را در دستکاری در رادیوهای ترانزیستوری جهت شنود بی سیم های پلیس امنیتی رژیم شاه صورت داده بود. وی در مرداد ۱۳۵۳، تحت مسئولیت مجید شریف واقفی قرار داشت و با توجه به تجربه و تخصصی که در زمینه الکترونیک و مسائل فنی داشت، بعد از تصویب مرکزیت سازمان، برای آموزش های نظامی و تکنیکی…  و کسب تجربه به خارج از کشور اعزام گردید. مرتضی هودشتیان ابتدا به انگلستان و سپس از لندن به بغداد منتقل می شود، ولی به دلیل آنکه بیشتر یک عنصر فنی و متخصص بود تا یک کادر ایدئولوژیک، در پاسخ به سؤالات مکرر مربوط به ایدئولوژی و استراتژی که شاخص و نشان دهنده ی گذراندن دوره های آموزشی توسط فرد بود- به طور مطلوب پاسخ نمی گوید و در نتیجه مورد سؤظن مسئولان سازمان در عراق قرار گرفت.محسن نجات حسینی از اعضای اولیه سازمان مجاهدین خلق در صفحه ۳۶۰ کتاب » برفراز خلیج فارس» دلایل شک و تردید به مرتضی هودشتیان را اینگونه بیان می کند:

«چیزی نمی گذرد که ضعف های تشکیلاتی او ( مرتضی هودشتیان ) در برخورد های روزانه اش بروز می کند. او با نادیده گرفتن برخی از اصول ومعیارهای زندگی سیاسی و تشکیلاتی، نوعی بیگانگی با تشکیلات و کار گروهی را به نمایش می گذارد….او در ارتباط با یاران تشکیلاتی نیز رعایت احترام متقابل و اصول امنیتی را نمی کرد. برخوردهای حمید به تدریج نوعی سوءظن در برخی از اطرافیانش بر می انگیزد.»

حسین روحانی از مسئولین سازمان مجاهدین در آن مقطع که از نزدیک شاهد وقایع مربوط به مرتضی هودشتیان بوده، در این مورد می نویسد:

محسن فاضل که به هر حال افراد خارج از کشور روی تجربیات او حساب می کردند، گفته بود که: «به نظر من احتمال زیاد دارد که این فردساواکی باشد و ساواک فرد اصلی را دستگیر کرده و به جای وی این فرد را به صورت بدلی فرستاده است تا از این طریق در سازمان نفوذ کرده و اطلاعات لازم را از آن کسب نماید» ( یادداشت های حسین روحانی، صفحه ۱۳۲)

سرانجام مسئولین وقت سازمان در عراق تصمیم می گیرند که این مسئله را با تلفن از ایران سؤال کنند، ولی به بهانه اینکه چون امکان فوری تماس از بغداد نبود و دست کم بیست و چهار ساعت طول می کشید تا جواب دریافت کنند، تصمیم دیگری گرفته می شود. محسن فاضل که عمیقاً با سخت گیری های تشکیلاتی در امور مخفی کاری و امنیتی در داخل ایران خو گرفته بود، معتقد بود که این فرصت زیادی است و در این فاصله چه بسا ضرباتی از ناحیه ی این فرد ( مرتضی هودشتیان ) و اطلاعاتی که به داخل رد کرده به سازمان وارد آید.

محسن نجات حسینی موضوع را در صفحه ۳۶۱ کتاب  برفراز خلیج فارس چنین توضیح می دهد:«فاضل بدون اینکه در انتظار اطلاعات بیشتری از داخل بماند، با توافق حسین روحانی برای بررسی وضع واقعی حمید ( مرتضی هودشتیان ) دست به کار می شود. وی در فرصتی کوتاه چنان در سؤظن خود فرو می افتد که در باور خود  او را فرستاده ساواک و عنصر نفوذی رژیم می شناسد و برای اعتراف گرفتن از حمید، او را تحت فشار می گذارد و حتی به شکنجه نیز مبادرت می کند و در این کار از محمد یقینی۱ هم کمک می گیرد. عصر یک روز پاییزی، خبر غم انگیز مرگ حمید، در لبنان به گوشم رسید. کشته شدن او زیر شکنجه، آن هم توسط اعضای تشکیلات، فاجعه ای دردناک بود»

از نوشته های حسین روحانی و محسن نجات حسینی چنین بر می آید که مرتضی هودشتیان در لحظات پایانی زندگی اش از شدت فشار شکنجه و همچنین فشار روانی مضاعف شکنجه شدن توسط همرزمانش، در شرایط بسیار بحرانی جسمی و روانی قرار داشته است. وی بعد از اینکه به کمک دو تن از افراد سازمان به توالت می رود، در آنجا تعادل خود را از دست می دهد و بی هوش می شود. افراد سازمان سپس وی را به داخل اتاق منتقل می کنند، ولی وی دیگر برای همیشه به هوش نیامد. بعد ها نیز مسئولان وقت سازمان مجاهدین پذیرفتند که مرتضی هودشتیان از اعضای مورد اعتماد تشکیلات بوده است.

آقای تراب حق شناس در آن مقطع به همراه حسین روحانی مسئولیت اکیپ و پایگاه های سازمان در عراق را برعهده داشته است. وی که هم اکنون در اروپا به سر می برد، در نوامبر سال ۲۰۰۱ در مصاحبه ای با آقای پرویز قلیچ خانی درمورد قتل مرتضی هودشتیان نکاتی را مطرح کرده است.

بخشی از این گفتگو که در نشریه آرش شماره ۷۹ و همچنین سایت اندیشه و پیکار منتشر شده است، را در زیر می آوریم.

پرویز قلیچ خانی:«در کتاب نجات حسینی برای اولین بار از قتل دیگری در سازمان صحبت می شود که خیلی از بچه های قدیمی هم در جریان نبودند. ماجرا از این قرار است که جوانی به نام حمید توسط تشکیلات داخل برای دیدن دوره ی آموزش نظامی از طریق لندن به عراق می آید. در خانه ای تیمی ، محسن فاضل ، یکی از مسئولین داخل که به تازگی ازایران به خارج اعزام شده بود به او مشکوک می شود و این شک او به حمید به عنوان مامور ساواک تا جایی پیش می رود که با توافق حسین روحانی مسئول خارج در آن موقع ، و کمک محمد یقینی ، حمید را زیر فشار قرار می دهند. در واقع او را کتک می زنند. گویا شما هم در بیروت قرار بوده که با تشکیلات داخل تماس بگیرید و چند و چون قضیه را روشن کنید. ولی قبل از این که خبر شما برسد حمید در زیر شکنجه کشته می شود. آیا این قضیه صحت دارد؟ و شما امروز پس از گذشت زمان نسبت به این اتفاق چه فکر می کنید؟»

تراب حق شناس:«آری درست است و همینطور بوده!! بگذارید مسئله را اینطور بگویم، در آن زمان بعضی اعضاء و هواداران چه از ایران و چه از خارج برای دیدن آموزش به پایگاههای فلسطینی می آمدند و پس از دیدن دوره آموزشی به ایران بر می گشتند. یکی از کسانی که آمد همین جوان بود که از ایران فرستاده بودند و از طریق انگلستان به آن جا آمد. سال ۱۳۵۳ بود. او متاسفانه رفتار ناشیانه ای داشت که برای بچه های جا افتاده سازمان غریبه بود. همین موضوع شک و تردید ایجاد می کرد ، ولی به نظرم این خطای بزرگی برای سازمان بود و حتی وقتی سپاسی چند ماه بعد به خارج رسید و مسئولیت بخش خارج را به عهده گرفت ، این را به عنوان یک خطای پایگاهی نامید. هیچکس بر این قصد نبود که این فاجعه ناخواسته اتفاق بیفتد ولی او زیر فشارها کشته شده بود. باید بگویم که محسن فاضل از نظر روحی آدمی بود که در اینطور موارد بسیار شکاک بود و همین شک کردن و دستپاچگی بود که نقطه ضعف او بود و به همین دلیل هم او را به خارج فرستاده بودند که در معرض تعقیب و پیگرد نباشد. چون به همه چیز می توانست شک کند و پای بدترین احتمالات برود . این رفیق البته کارایی ها و صلاحیت های خودش را داشت و مثل هر کس دیگر نقطه ضعف هم داشت . او که شدیداً تحت تاثیر و ترس از سرکوب پلیسی قـرار داشـت در این مورد پیشـقدم شد که از این فرد بیگناه و مظلوم ( به قول بهرام آرام ) سوالاتی بکند و از او موارد شبهناک بیرون آورد و بقیه را در تشکیک به او همداستان کرد. بالاخره کار به کتک زدن او می رسد و او از بین می رود. من می گویم که این یک خطای عظیم بوده و من همیشه شرمنده آن هستم. با این که از آنجا به بیروت رفتم برای اینکه تلفنی از ایران بپرسم که آیا به او اطمینان دارند و او کیست؟ متاسفانه آن شب نتوانستم تلفنی تماس بگیرم و تلگراف زدم، فردای آن روز جواب تلگراف رسید که این آدم مطمئن است. ولی دیر شده بود. وقتی از بغداد تلفن زدند و به صورتی رمزی گفتند که طرف از کف رفت ، من واقعا منقلب شدم. این فاجعه شرم آور در سال ۱۳۵۳ رخ داد…..»

* کتاب برفراز خلیج فارس نوشته آقای محسن نجات بخش

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27647

قربانیان فرقه (۲۲، ۲۳ و ۲۴) – احمد رضا پور( و جعفر کهزاد منش و ناصر محمدی)ا 

 ندای حقیقت، هفتم دسامبر ۲۰۱۶:… در همین حین معصومه پوراشراق با لحنی خشن و توهین‌آمیز پاسخ داد مهران برای آن آشغال گریه می‌کند تو هم پیگیر مراسم خاکسپاری این آشغال هستی. برق از چشمانم پرید. اصلا باور نمی‌کردم. او در ادامه گفت: ما آشغال چال نمی‌کنیم. آشغال جایی در اشرف ندارد. دور ریز است و باید دور ریخته شود. وقتی این … 

زنان شکنجه گر وقاتل وشقی در سازمان مجاهدین خلق بخش مجاهدی داعش قسمت اول مژگان پارسائی

معاضدی ستوده درودیرجوی و نیازش به فوت بیماران در لیبرتی و آلبانی

قربانیان فرقه رجوی ۲۲

” خودکشی احمد رضا پور”

سایت ندای حقیقت – ۱۴ اذر ماه ۱۳۹۵ برابر ۴دسامبر ۲۰۱۶

لینک به منبع

 به نقل از خاطرات  آقای محمدر رزاقی  منبع : سایت نیم نگاه

آقای رزاقی در بخشی از خاطرات خودکشی احمدرضاپور را شرح می  دهند.

نیم نگاه : چه جوری با دیسک کمر و درد و عوارض آن  ، این همه سال کنار آمدید؟ سالهایی که در عراق و پایگاههای مجاهدین بودید؟

آقای محمد رزاقی : شاید باور نکنید ، با آن کمر درد من چرخ کمرشکن باز می کردم که شب تو نشست توهین و تحقیر نشنوم. الان در مورد آن روزها یک سلسله مطالبی می نویسم بنام جنایات پنهان رجوی ، از بلاهایی که سر خودم در تشکیلات مجاهدین آمده است و ادامه هم خواهم داد در مورد خودکشی احمد رضاپور هم به مسائلی اشاره خواهم کرد که هم دیسک کمر داشت و هم زخم معده ، ولی سران مجاهدین نمی گذاشتند او استراحت کند و وی را تا جایی رساندند که خودکشی کرد. با تیر به خودش در هنگام نگهبانی زد. احمد رضا از اعضای سازمان بود. اهل مازندران ،  وی در سال ۷۷ در جلولا از نفرات یگان پدافند بود. (رده ی ام قدیم) ایشان دیسک کمر داشت و عمل شده بود زخم معده هم داشت که باز معده اش به خاطر زخم شدیدی که داشت عمل شد. باور کنید از این همه مشکلات جسمی آنقدر بدنش تحلیل رفته بود که یک پوست و استخوان شده بود. موقع راه رفتن به دلیل درد کمرشدیدی که داشت آنقدر خمیده راه می  رفت که گویی یک پیر مرد ۸۰ یا ۹۰ ساله راه میرود. تابستان سال ۷۷ در قرارگاه علوی در شهر جلولای عراق بودیم. عصر بود از تعمیرگاه خارج شدم به طرف سالن برای صرف چایی رفتم که مشاهده کردم احمدرضا گوشه ای نشسته است و ناراحت به نظر می رسد. احمد رضا با من راحت بود و می دانست اهل گزارش نوشتن در مورد کسی نیستم. نزدیکش شدم احوال پرسی کردم خیلی ناراحت بود و به آرامی گریه می کرد به طوری که کسی متوجه او نشود. با دیدن اشک های احمد رضا خیلی ناراحت شدم پرسیدم چی شده؟ گفت : در آسایشگاه استراحت می کردم من مریضم همه بچه ها این را می دانند. طاهر سلجوقی (که فرمانده شان بود) به آسایشگاه آمد و مرا با زور از تخت پایین کشید و گفت خواهر مژگان دستور داده که باید از آسایشگاه بیرون بیایی! چون تو دردت مشکل جسمی نیست، هر برادری که در آسایشگاه می خوابد مشکل جنسی دارد!! من کلی احمد رضا را دلداریش دادم و گفتم طاهر حرف مزخرفی زده است. همه می دانند تو مشکل جسمی داری.

از سالن خارج شدم تا به پیش مژگان پارسایی رفته و به او بگویم این طاهر ، احمد رضا را از آسایشگاه کشیده بیرون و کار نادرستی کرده است که وسط راه با خود طاهر روبرو شدم به اوگفتم این شیوه برخورد با کسی که مریض و بیمار است خوب نیست همه می دانند احمد رضا مشکل جسمی دارد، این بنده خدا درد کمر دارد و هم زخم معده ، من به تو قول میدهم … این بنده خدا نمی تواند یک قدم با قامت راست راه برود تو به او تهمت میزنی؟

طاهر گفت :  نه ، همه ما برادریم! میدانیم که طبق گفته برادر مسعود و خواهر مریم هر کس در آسایشگاه روی تخت درازکش بیافتد یعنی مشکل جنسی دارد!!

وقتی دیم … دیدم پرت و پلا گفت به طاهر گفتم برو بابا خدا شفات بده. همان شب احمد رضا را نگهبان پدافند گذاشته بودند که بعد از ساعت ۱۲ شب سر پست خودزنی کرد درست از زیر چانه اش زده بود و تمام کرد. در واقع از دست فشارهای رجوی و سران فرقه به خاطر اذیتهایی که می کردند خودکشی کرد. بعد هم مسئولین اشرف گفتند شلیک ناخواسته بود!! نمی دانم چرا این شلیک های ناخواسته در اشرف همه اش به سر بود و زیر چانه ، یکی به پا و یا دست نمی خورد که حداقل نفر زخمی شود!؟

اینها جنایات پنهان رجوی است که ناگفته مانده و فاکتهای دیگری هم وجود دارد که وقتی به یادم می آید هزاران بار نسبت به رجوی و ایدئولوژی رجوی نفرت پیدا می کنم و لعنت می فرستم بر رجوی و دارو دسته اش.

— 

قربانیان فرقه  رجوی -۲۳

جعفر کهزادمنش

 سایت ندای حقیقت – ۱۵آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۵/دسامبر/۲۰۱۶

لینک به منبع

بیست و سومین قربانی شناسایی شده آقای جعفرکهزادمنش یک نوجوان کرد است که  در دو خاطره از اعضای سابق سازمان شرح کشته شدن وی بازگو شده است

 به قلم   آقای غفور فتاحیان:

آخرین روزهای شهریور ماه سال ۷۱بود که درحال گذراندن آموزشهای پایه در محلی در داخل قلعه اشرف معروف به اسکان بودیم که به آن مجموعه B می گفتند.دراین قسمت تعدادی هم بودند که تازه از ایران آمده بودند و جعفر هم یکی از این بچه ها بود.او  نوجوانی بود پر شور و قاطع.

در آنجا هر روز توسط مسئولین سازمان برای ما نشست می گذاشتند و اکثر اوقات هرروز درنشست بودیم. در یکی از همین نشست ها که توسط فرشته یگانه برگزار شده بود، موضوع آمدن سازمان به عراق بود که در این هنگام جعفر بلند شد و با همان لهجه شیرین کردی با قاطعیت تمام گفت:« که به نظر من آمدن سازمان به عراق اشتباه بود و بایستی سازمان از مردم ایران عذرخواهی کند به خاطر آمدنش به عراق ».

فرشته یگانه که پوزش به خاک مالیده شده بود و انتظار چنین جوابی را نداشت به جای پاسخ دادن، با وقاحت و هرزگی تمام گفت:«که شما ها تازه از ایران آمدید و به همراه خود زنگارها و ناخالصی های زیادی را دارید و این مانع درک و فهم شما می شود» .

خلاصه بعد از چند ماه به قرارگاه کوت که در نزدیکی شهر کوت است رفتیم که یک روز خبر آوردند که جعفر به همراه  علی شیراز (مهدی قربان زاده) و (جلال منتظمی )معروف به کاک جعفر و حمید ارباب برای انجام ماموریت به مرز رفتند و در آنجا توسط شلیک ناخواسته به قتل رسیده است.(نفرات نامبرده همه گی از مسئولین سازمان و بعضا در قسمت اطلاعات  سازمان کار می کردند)

سپس یک مراسم کوچکی برای او گرفتند و یک سال بعد  از این موضوع را  اعلام کردند که جعفر نفوذی وزارت اطلاعات ایران بود و به همین دلیل می خواستند که محل قبر او که در گورستان اشرف بود را تغییر بدهند.

ولی به هر حال رجوی جنایت کار و دارودسته اش حتی تحمل یک انتقاد و یا حرف ساده را نداشتند و فقط و فقط تنها چیزی که در این جهنم رایج بود تعریف وتمجید همانند دلقک از مسعود رجوی ومریم قجر بود وهرچیزی خارج از این را بلا فاصله با انگ مزدور و طعمه، سرکوب می کردند.

چیزی که فقط وفقط به شخص رجوی می آید از زندان شاه بگیر تا مزدوری برای صدام .دور نیست روزی که رجوی تقاص این همه جنایتهای خود را پس بدهد.

به امید آن روز – غفور فتاحیان

سند دوم

به قلم آقای اسماعیل هوشیار

در پاییز ۱۳۷۳ اعلام شد هر کس که خواهان رفتن به عملیات در داخل خاک ایران است، فرمی را باید پر کند و در آن چند نکته را مشخص نماید: روش عملیات،….. هدف عملیات….. و همراهان عملیات……

 دو هفته پس از پر شدن این فرم، فریده نباتی در نشستی برای اعضای قدیمی توضیحاتی داد: “ما برای حل مشکل امنیتی و نفوذیها به این نتیجه رسیده ایم که همه کسانی که پس از فروغ جاویدان به سازمان پیوسته اند قاعدتاٌ باید نفوذی باشند!”

    از دیگر بحثهای آن نشست، موضوع جعفر کهزاد منش بود. جعفر در عملیاتی کشته میشود و سپس به عنوان شهید در قطعه مروارید قرارگاه اشرف به خاک سپرده شد. ظاهر داستان این بود که جعفر بر اثر اشتباه و آتش خودی کشته شده است و رضا وادیان عضو همان واحد، خودش را در این باره مقصر دانست. اما رضا که دچار عذاب وجدان شد از مسئول خودش عبارت جالبی شنید: “زیاد خودت را ناراحت نکن. ما متوجه شدیم که جعفر هم نفوذی رژیم بوده است. پس چه بهتر که کشته شد و اگر هم سازمان او را شهید اعلام کرد به دلایل خاص بوده است.”

 چنین سخنی، جرقه ای را در ذهن رضا روشن میکند و پس از چند بار مرور صحنه کشته شدن جعفر در ذهنش، تازه یادش میآید که آن شب جعفر اصلاٌ در مسیر شلیک سلاح او نبوده است!!. از بار عذاب وجدان رضا کاسته میشود و به رضا هم تاکید میکنند که در باره این موضوع جایی سخن نگو. مدتی پس از آن نشست، همه کسانی که از نظر مجاهدین حلقه ضعیف به حساب میآمدند از جمع جدا و ناپدید گشتند. پروژه رفع ابهام آغاز شده بود….

— 

قربانیان فرقه رجوی ۲۴

خودکشی ناصر محمدی

سایت ندای حقیقت – ۱۶ آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۶ دسامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

به نقل از امیر صیاحی  یکی از جداشدگان فرقه رجوی

محل واقعه، لشکر سی و هفت محور شش بود. پس از شام صدای شلیک گلوله از پارکینگ زرهی شنیده شد. لحظاتی بعد محل قرق شد و اجازه داده نشد بچه‌ها به محل نزدیک شوند.

صبح فردا روشن شد ناصر محمدی با شلیک گلوله به سر خود خودکشی کرده است. وی به نظر می‌رسید از خویشان نزدیک مهران گرزن از زندانیان دهه ۶۰ بود

عصر فردای آن روز وقتی وارد آسایشگاه شدم مهران را در حال گریه دیدم. به گونه‌ای گریه می‌کرد کسی متوجه نشود. دلیل خودکشی را نمی دانم. فقط یادم هست به هنگام امضای تعهدها وقتی نوبت به ناصر رسید مسعود رجوی خطاب به او گفت جوان است و جویای نام. درست میگم ناصر؟ و او تنها با نگاه به مسعود رجوی لبخند زد

در این رابطه معصومه پوراشراق (وی سال ۱۳۸۱ در بمباران آمریکایی ها کشته شد) مرا صدا زد و گفت درست است که مهران در آسایشگاه گریه می‌کرد؟ در پاسخ گفتم بله خواهر و ادامه داد تو چه کردی؟ پاسخ دادم من هم به نوبه‌ی خودم ناراحت هستم که ناصر در جمع ما نیست و اضافه کردم مراسم خاکسپاری وی کی برگزار می‌شود؟‌

در همین حین معصومه پوراشراق با لحنی خشن و توهین‌آمیز پاسخ داد مهران برای آن آشغال گریه می‌کند تو هم پیگیر مراسم خاکسپاری این آشغال هستی. برق از چشمانم پرید. اصلا باور نمی‌کردم.

او در ادامه گفت: ما آشغال چال نمی‌کنیم. آشغال جایی در اشرف ندارد. دور ریز است و باید دور ریخته شود. وقتی این صحبت‌ها را شنیدم آچمز شدم و ترجیح دادم سکوت اختیار کنم. باور آن در آن مقطع برایم غیر ممکن بود.

به آقای محمد خدابنده‌لویی بایستی گفت تو که پیگیر محل دفن عزیز خود هستی‌ آیا خانواده ناصر محمدی و پدر و مادر او حق نداشتند و ندارند که بدانند فرزند آن‌ها در کجا دفن شده است؟ البته این همان سازمان و رهبری عقیدتی است که دائم از «خاوران» و «خاوران»‌ها می‌گوید.

توضیح:

۱٫   ناصر محمدی نام تشکیلاتی  فرد مورد نظر است و دوستانش با این نام او را می شناختند. اسم دقیق وی مشخص نیست.

۲٫   (در تشکیلات سازمان  هر کس که خود کشی می کرد طبق فرمان رجوی او را در قبرستان  درون کمپ دفن نمی کردند و جسد وی را  به قبرستان های عمومی عراق  می بردند. در آن زمان فرقه آزادی عمل بیشتری داشت تا اینکه بعد از سقوط صدام که دیگر اجازه اینکار را نداشتند  افرادی که به هر ترتیبی سربه نیست می کردند و یا  خودکشی می کردند به اسم  سکته و سایر بیماری  ها بی سر وصدا در همان قبرستان موجود در اشرف دفن می کردند.)

۳٫    

روایتی دیگر از خودکشی مشکوک ناصر محمدی

 “در مورد مرگ ناصر محمدی در قبیله اشرف”

دوسه روز پیش مقاله ای از دوست عزیزم و هم عشیره ای سابقم در قبیله رجوی در سایت پژواک خواندم که در متن مقاله از مرگ ناصر محمدی یادی کرده بود با تشکر از یاد این یادآوری امیر که به یک باره مرا به خاطرات دور برد و باعث شد یاد ناصر را پس از سالها زنده کنم و افسوس بخورم که چه نازنینی را رجوی پرپر کرد .

می خواهم در اینجا و در هرمرجع قانونی در هر مکانی باشد شهادت بدم که مسئولیت مرگ ناصر مشخصا به گردن مریم و مسعود رجوی است .

ناصر نوجوانی با نشاط و بزله گو بود از بودن در کنارش و هم صحبتی با او خسته نمی شدم بخصوص در ایام زندگی سنگری {این اصطلاح در شرایط حمله آمریکا و متحدین در سال ۱۹۹۰بکار برده میشد}

که به دلیل بمباران کشور عراق ما ساکنان قبیله رجوی به مناطق نیمه کوهستانی پناه برده بودیم و شرایط سختی بود بخصوص محل خواب و کمبود غذا و به لحاظ روحی هم خسته که در عراق  و ان قبیله چه میکنیم ؟؟ سرنوشت مان چه می شود؟؟ و انبوهی سوال ونگرانی که هیچ کس هم جواب گو نبود

یادم هست که با ناصر در یک محل بودیم و عموما زیر یک چادر بزرگ برای گرفتن سهمیه اندکی غذا همدیگر را می دیدیم من شیفته روحیه بزله گوی او شدم و این نشاطی که در شرایط سخت دارد .

با او ارتباط برقرار کردم پس از دوسه بار هم صحبتی با او فرمانده ام مرا صدا کرد و گفت با ناصر زیاد گرم نگیر او بریده است . اولین سوالی که برایم پیش آمد و از خودم کردم شاخص بریده گی چیست؟؟ مگر نه این بود که فرد بریده پر خاشگر و بی حوصله و ساکت و گوشه گیر می شود ؟و……

آیا در رفتار ناصر و کردارو گفتارش آثاری از بریدگی هست؟؟ قطعا جوابم خیر بود و هیچ گونه علائمی از بریدگی وجود نداشت لذا به حرف فرمانده ام گوش نکردم و با تماس و گفتگو با ناصر در هر فرصتی استفاده می کردم و با جملات شیرین و خلاصه اش در مورد موضوعات مختلف که از دهانش بیرون می امد سر شار از روحیه زندگی و امید واری در آن شرایط طاقت فرسا می شدم .

بعد از آتش بس بین طرفین درگیری در عراق به محل سابق اردو ثابت عشیره برگشتیم بلافاصله نشست های از پیش طراحی شده رئیس قبلیه شروع شد که شرایط عوض شده و باید همه انقلاب بکنند {طلاق اجباری زن و شوهر } در نشست های مخصوص ” طلاق “متناسب با سابقه ورود به درون قبیله من با ناصر با هم بودیم .

یک روز دیدم ناصر خیلی پکر هست پرسیدم ناصر چی شده؟ گفت : دارم به مزخرف های خواهر هاجر فکر می کنم {مسئول اداره نشست اجباری طلاق } که مگر می شود تا ابد  زندگی زن و شوهری را فراموش کرد این یعنی متوقف شدن زندگی مگر ما برای ایجاد زندگی بهتر برای خودمان و مردمان به اینجا نیامده ایم ؟ مگر یاسر عرفات برای اینکه نیروی مبارزه و سنگ انداز در خیابانها علیه اسرائیل داشته باشد وتضاد کمبود نیروی انسانی( را حل کند) در مسیر مبارزه با اشغاگر با فرمان دادن به همه فلسطینیان دال بر اینکه همه زود ازدواج کنند و نسل جدید تولید کنند تا با افزایش  نیروی انسانی و حتی با دست خالی اشغاگر را از سرزمینشان بیرون کنند {و دیدیم که این دور اندیشی عرفات در سالهای بعد نتیجه داد و بخشی از خاک فلسطین را پس گرفتن} ؟؟؟؟

حالا چی شده ما با دست خودمان داریم به سمت نابودی می رویم و عنصر زندگی را درما می کشن؟؟ !!

با شناختی که از رک گویی ناصر داشتم و صراحت همراه با طنز می دانستم این نقطه نظراتش به مزاج رئیس قبیله خوش نمی آید و ناصر موی دماغش هست و نمی گذارد دیگران را کله پزی کند و به ترتیبی می خواهد از دست این تیپب افراد خلاص شود .

ما بقی داستان را دوست گرامی آقای امیر صیاحی گفتن اتفاق در لشگر سی و هفت و محور هفت بعد از شام صدای شلیک تیر امد که در عرض چند ثانیه خودمان را به محل نگهبانی ناصر و فرد دیگری رسانیدم {محل پارکینگ زرهی } اما با تعجب دیدم محل توسط لایه های بالاتر و باسابقه تر که مورد اعتماد سر کرده عشیره بودن قروق شده و اجازه ندادن ببینیم چگونه این اتفاق افتاده . چگونه در عرض چند ثانیه پس از حادثه در محل حاضر بودن ؟؟ آیا از قبل طراحی نشده بود ؟؟؟ وانبوهی سوال دیگر که در حوضه تخصصی کارشناسان جنایی است در ناباوری و تعجب ماندم و ماندیم آیا واقعا ناصر خوش مشرب و بزله گو و سرشار از روحیه امید به زندگی خودکشی کرده یا کشته شده ؟؟؟؟

غم انگیز ترین لحظه این بود وقتی شنیدم که برای مرگ ناصر هیچ مراسمی نمی گیریم و ناصر را هم بنا به فتوای رهبر عقیدتی {نایب امام زمان اقا رجوی! } نباید در گورستان قبیله دفن کرد چون نجس است کسی که خودکشی کرده جنازه اش نجس است .

وای از آن سنگ دلی و بی عرضه گی ما که در مقابل آن جنایت سکوت کردیم .

امیدوارم که شرایطی بشود و به اذن اربابان قدرت ” رئیس قبیله از سوراخش بیرون بیاید و در دادگاهی با حضور وکیل و هیت منصفه با شرایط و استاندارد های بین المللی محاکمه بشود و راز این مرگ های مشکوک از پرده برون افتد برای چنین روزی لحظه شماری می کنم و حاضر و آماده شهادت دادن هستم

احمد م خ – اروپا

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27586

قربانیان فرقه (۱۹، ۲۰ و ۲۱) – داوود احمدی ( و محمد رضا باباخانلو و پرویز احمدی)ا 

mohammad-reza-babakhanlooندای حقیقت، دوم دسامبر ۲۰۱۶:… داوود احمدی متولد ۱۳۳۸در یک خانواده مذهبی وسیاسی بزرگ شد. برادربزرگترش به نام عباس در سال ۱۳۵۶در انقلاب ضد سلطنتی در درگیری با عوامل حکومت شاه شهید شد. تحت تاثیرات فضای سیاسی خانواده سایرخواهران و برادران این خانواده پس از انقلاب ۱۳۵۷، بدون آگاهی جذب سازمان مجاهدین شدند. داوود … 

داوود احمدی قربانی مسعود و مریم رجویداوود احمدی. پا برهنه بر جاده ای از شمشیر (نوشته بهزاد علیشاهی سال ۲۰۰۶)

خودسوزی محمد رضا باباخانلو در مجاهدین خلق رجویقتل محمد رضا بابا خانلو . تبخیرشدگان (نوشته مهدی خوشحال، سال ۲۰۰۵)

قربانیان فرقه رجوی – ۱۹

داوود احمدی

سایت ندای حقیقت – ۹اذرماه ۱۳۹۵ برابر با۲۹/۱۱/۲۰۱۶

لینک به منبع

داوود احمدی قربانی مجاهدین خلق فرقه رجویمنابع – ایران دیدبان –  درگفتگو با ربابه شاهرخی، مادر قربانی، سوئد،

داوود احمدی متولد ۱۳۳۸در یک خانواده مذهبی وسیاسی بزرگ شد. برادربزرگترش به نام عباس در سال ۱۳۵۶در انقلاب ضد سلطنتی در درگیری با عوامل حکومت شاه شهید شد. تحت تاثیرات فضای سیاسی خانواده سایرخواهران و برادران این خانواده پس از انقلاب ۱۳۵۷، بدون آگاهی جذب سازمان مجاهدین شدند. داوود احمدی در حوالی سال های ۶۰ نیز زندانی شده بود نهایتا حدود سال ۶۲به عراق اعزام شد  و در آنجا بصورت حرفه ای وصل  سازمان شد.  در این سال ها مادر داوود  به نام ربابه شاهرخی نیز به تبعیت از فرزندانش زندگی خود را رها کرده و در خدمت تشکیلات در انتقال نفرات سازمان از ایران به عراق بطور غیرقانونی  کمک وفعالیت می کرد. ربابه شاهرخی ، پس از سالها همکاری با مجاهدین در قسمت سرنخ یابی و بارها رفت و آمد غیرقانونی مابین ایران و عراق در شرایط جنگی، در سال ۱۳۶۴ بنا بر اصرار سازمان، در خاک عراق باقی ماند و در این سال بود که برای اولین بار در عراق فرزندش داوود را در سازمان ملاقات کرد. ربابه همچنین قبل از عزیمت به عراق و در سال ۱۳۶۳ زمانی که در ایران به سر می برد، شاهد توطئه و چک امنیتی از جانب مجاهدین خلق در ارتباط با پسرش داوود بود. توطئه و چک امنیتی بدین صورت بود که عوامل اطلاعاتی مجاهدین خلق از کشور عراق به ربابه در ایران تلفن زدند و خود را از کارمندان اداره آموزش و پرورش اهواز معرفی کردند و از ربابه در مورد فرزندش داوود، سئوال کردند که ما دوست او هستیم و حال نمی دانیم داوود کجاست؟ ربابه چون فکر می کرد شاید آنان  از ایران زنگ زده باشند، جواب داد، مگر شما داوود را دستگیر و به زندان نبرده اید؟ من که ۶ ماه است با وی قهرم و هیچ خبری از او ندارم. ربابه شاهرخی همچنین نقل می کند، زمانی که وی به سلیمانیه عراق …و به پایگاه مصباح واقع در مجموعه پایگاههای ابراری، وارد شد با حیرت به زندان مخوفی برخورد کرد که تمام تنش لرزید و او هیچگاه باور نمی کرد سازمانی که سالها با جان و دل برایش کار کرده بود، زندان هم داشته باشد. سپس چندی بعد وقتی با خودروی پیک به کرکوک می رفت، راننده پیک از وی سئوال کرد، مادر بگو ببینم وقتی از زیر زمین پایگاه مصباح پایین رفتی چه حالی به تو دست داد؟ مادر جواب داد که با دیدن آن زیرزمین، تمام تنم لرزید. او دوباره گفت، پسرتان داوود، همراه با ۵۳ نفر دیگر حدود ۵۰ روز در آنجا زندانی بودند. در اثر مشاهده چنین صحنه های باورنکردنی بود که ربابه شاهرخی، به اطرافش به دیده شک نگریست و به جستجوهای بیشترش در روابط و مناسبات مجاهدین ادامه داد. وی سپس در اواسط سال ۱۳۶۴، زمانی که به طور تصادفی با فرزندش داوود، از شهر سلیمانیه به سمت کرکوک حرکت می کرد، در میانه راه رو به فرزندش کرد و گفت، بگو ببینم پسرم مگر سازمان زندان دارد؟ داوود جواب داد، چطور مگر؟ آره سازمان زندان دارد و آنها زمانی که من در ایران و قطع با سازمان بودم به من شک بردند و با زندانی کردنم و با تحقیقاتی که از ایران در رابطه با من به عمل آوردند، دانستند که من مورد امنیتی نداشته و سالم هستم، اینچنین بود که بعد از چک امنیتی، مرا از زندان آزاد کردند، اما من از زندانی شدنم اصلاَ ناراحت نیستم چون آن مورد چک امنیتی لازم بود، اما ناسزا گفتن و این که من مزدور هستم، بسیار رنجم می داد و هنوز وجدانم ناراحت است. داوود احمدی، پس از طی یک دهه همکاری حرفه ای با سازمان مجاهدین در ایران و عراق، در سال ۱۳۶۶ برای یک ماموریت خطرناک و شبهه برانگیز خود را آماده کرد. ماموریت فوق العاده خطرناک و مشکوک داوود این بود که در اوایل سال ۱۳۶۶ وی پس از ازدواج با دختری مجاهد در تشکیلات مجاهدین، روانه بغداد و پایگاه سعادتی شد. پایگاه سعادتی در بغداد محل اقامت مسعود رجوی رهبر فرقه مجاهدین بود. حدود یک ماه، تعداد ۵۰ تن رزمنده در آن پایگاه، به سرپرستی افسر عراقی به نام سروان خالد و عباس داوری از اعضای بلندپایه و معتمد مجاهدین، به آماده سازی برای ماموریت خارج از عراق، مشغول به کار شدند. ماموریت، کشور عربستان، شهر مکه و مراسم حج آن سال بود. اعضای مجاهد، همراه با گروهی از افسران عراقی، آموزش لازم را دیده بودند تا در مراسم حج آن سال با ظاهرسازی و ریش بلند به مکه رفته و با داشتن عکسهایی از رهبران جمهوری اسلامی، خود را از حجاج طرفدار جمهوری اسلامی جا زده و درگیری مابین حجاج معتقد به برائت از مشرکین که در نتیجه پس از فعالیت شان به درگیری با پلیس عربستان می انجامید، اقدام نمایند و جو درگیری را دامن زنند. در آن درگیری که چاشنی انفجارش اعضای مجاهدین خلق بودند، دولت عراق با ارسال نیروهای مجاهد به این ماموریت، ضمن چک وفاداری آنان در خاک عراق، سعی بر آن داشت تا در ایام جنگ مابین ایران و عراق، دولت عربستان را از ایران دور و به سمت عراق بکشاند که النهایه نیز موفق شد و بعد از آن واقعه بود که آیت الله خمینی پس از درگیری مکه، خطاب به رهبران عربستان گفت که اگر او صدام حسین عراقی را ببخشد، حکام وهابی در عربستان را نخواهد بخشید. در درگیری مکه که بانی و مبتکرش اعضای مجاهدین بودند، ۱۴۵۰ تن کشته شدند که از آن تعداد، ۴۵۰ زوار ایرانی و مابقی اتباع کشورهای اسلامی دیگر بودند. در سال۱۳۶۷، همسر اول داوود در عملیات نافرجام فروغ جاویدان/مرصاد، کشته شد و از آنجا که داوود در سازمان دارای مسئولیتهای حساسی چون فرماندهی گردان، مسئولیت تعمیرگاه و مدتی هم محافظ شخص مسعود رجوی بود، دوباره در سال ۱۳۶۷ در سازمان ازدواج کرد و در حالی که همسر دوم داوود، باردار بود، در سال ۱۳۶۸، یکی از روزها خبر آوردند که داوود احمدی خودکشی کرده است! در این رابطه، مادر داوود را سریعاَ به جلسه توجیهی دعوت کردند. مادر وقتی وارد جلسه شد، از فرماندهان سازمان مثل مهدی ابریشم چی، محبوبه جمشیدی و زهره اخیانی را دید که در آن نشست حضور دارند. آنان فرماندهان سازمان، ابتدا با لحنی گرم و دلجویانه با مادر برخورد کردند  وبه دنبالش چنان فلسفه بافی کردند که اینها همه ظن مادر را برانگیخت و مادر در ابتدا با خودش فکر کرد، شاید دخترش پروانه که در آن ایام بارداربود، مرده است؟ ولی بعد از چند دقیقه، مهدی ابریشم چی شیرازه سخن را به دست گرفت و با طلبکاری و حق به جانب خطاب به مادر گفت، میدونی آقاپسرت بریده و می خواسته برود؟! به خاطر زنش که در عملیات فروغ جاویدان کشته شده خودش رو دار زده و الآن هم جسدش در پزشکی قانونی است…! این خبر برای مادرِ داوود باورکردنی نبود. مادری که خود نیز دوران تنبیهی اش را در آشپزخانه سازمان سپری می کرد، چرا این که قبل تر او در امداد سازمان کار می کرد و از دیدن زخم و جراحت بیماران حالش بد می شد و طاقت دیدن مرگ و میر همرزمانش را نداشت. مادر در ابتدای شنیدن خبر مرگ فرزندش، بهت زده شد چرا این که فرزندش داوود با این کارش مادر، همسر، برادر، خواهر، زنش و ایضاَ رهبری سازمان را تنها گذاشته است! مهدی ابریشم چی پس از توجیهات فراوان در باب مرگ داوود، دوباره رو به مادرش کرد و گفت، با این کارِ پسرت آبروی سازمان در خطر است و ما از تو کمک می خواهیم. مادر با عصبانیت جواب داد، من هر کاری از دستم برآید برای آبروی سازمان انجام می دهم. سپس ابریشم چی از مادر خواست تا فردا در تشییع جنازه فرزندش شرکت کند که مادر قبول نکرد تا این که یکی دیگر از فرماندهان خطاب به مادر می گوید که مسعود رجوی می خواهد تلفنی با تو حرف بزند و او می خواهد که تو فردا نه به عنوان مادر بلکه به عنوان نماینده سازمان در تشییع جنازه پسرت شرکت کنی! مادر با این که ناراضی بود، ولی با اصرار فرماندهان و سفارش رجوی در تشییع جنازه فرزندش داوود، شرکت کرد. تعداد حاضرین ۱۳ تن بودند که جملگی در مقابل مادر داغدار به بگو و بخند مشغول بودند. (و این برخلاف روال همیشگی سازمان بود که صدها تن در تشیع جنازه فردی که کشته می شد شرکت کرده و مراسم های رسمی برگزار می کردند.)آنها بر خلاف دیگر شهدایشان که حتماَ اجساد را قبل از کفن و دفن بر گرد حرم امام حسین در کربلا طواف می دادند، در مورد داوود این مراسم را اجرا نکردند و تنها اجازه دادند تا در آخرین مرتبه مادرش جسد فرزندش را از نزدیک رویت کند. مادر برخلاف تصورش که فرزندش خودکشی کرده، ولی با دیدن جسد فرزند، بهت زده شد و با خود نجوا کرد که اگر داوود خودکشی کرد، پس چرا مثال یک کودک معصوم آرمیده و هیچ گونه آثارِ کبودی و خون مردگی بر گردن و صورتش ندارد؟ مادر در این حین منقلب شد و به پیشداوری خود و گفتار رهبران مجاهدین تردید کرد. تردید دیگر مادر هنگام خاکسپاری داوود در گورستان وادی السلام کربلا بود. مادر به صحنه مشکوکی برخورد کرد و آن این که مزار داوود از جمع شهدای سازمان به دور بود و برخلاف مزارهای دیگر که از جلال و عظمتی برخوردار بودند، مزار داوود کاملاَ بی رنگ و رونق و پرت بود. سپس مادر از دور دید کسی به فیلمبرداری از صحنه نمایش مشغول است و او با دیدن آن صحنه های مشکوک، از حال رفت و در آن شرایط همرزمانش به وی کمک نکردند و تنها چند عرب که آن اطراف مشغول بودند، با مشاهده مادرِ غش کرده، کمک کردند تا وی به هوش آید. مادر با دریافت آن تحقیرها نسبت به خود و فرزندش، این که اولاَ روی سنگش همان اسم کارت شناسایی(عدم تعرض) داوود را حک کرده بودند، نام محمود اکبر قاسم، ثانیاَ هیچ سنگ و یادگاری از فرزند جوانش باقی نیست، به محسن رضایی که آنجا ایستاده بود، اعتراض کرد، شما که این همه امکانات و ثروت دارید، چرا گور فرزندم باید بی هیچ نام و نشان و در این گورستان گم و گور باشد؟ که اعتراضش مورد قبول محسن رضایی و سازمان واقع نشد. ربابه شاهرخی همچنین نقل می کند، پس از ختم مراسم و در هنگام مراجعت از گورستان کربلا به بغداد، افرادی که در مسیر راه همراهم بودند، با کمال راحتی و خوشنودی به شنیدن موسیقی مشغول بوده و اساساَ توجهی به حال نزار من نمی کردند. پس از چند روز از آن ماجرا و خاکسپاری داوود، دوباره جلسه توجیهی دیگری برای مادر برقرار کردند و در آن جلسه، مادر را توجیه کردند این که مادر در دادگاه شهادت دروغ بدهد و بگوید که فرزندش به خاطر زنش خود را کشته است! در جلسه دادگاه، تمامی آن ۱۳ تنی که در مراسم خاکسپاری داوود شرکت داشتند، جملگی گواهی دادند که داوود احمدی خود را به خاطر فراغ زن اولش حلق آویز کرده است! سپس رییس دادگاه از مادر مقتول خواست تا شهادت و توضیح بدهد که فرزندش با چه کسی دعوا داشته و آیا صحنه قتل را به او نشان دادند یا نه؟ مادر در جواب گفت که ما همه اعضای یک خانواده ایم و هیچ گونه دعوایی با هم نداشته و نداریم! رییس دادگاه با حیرت سئوالات دیگری از مادر کرد که در این حین مترجم مجاهدین و افسر عراقی حاضر در جلسه، به تبانی با همدیگر پرداخته و سخنان مادر را به گونه دیگری ترجمه کرده و به عرض رییس دادگاه رساندند و سرانجام با خوشحالی تمام، جملگی حضار و شهود ابراز رضایت از کار دادگاه کردند و راضی شدند به نتیجه دادگاهی که در ارتباط با مرگ مشکوک داوود احمدی، صورت گرفته بود. سرانجام با مرگ داوود احمدی در سال ۱۳۶۸ در سازمان، ربابه شاهرخی مادر، خواهر، برادر، همسر و دیگر اعضای خانواده اش به مرور، که به حقیقت مخوف تشکیلات فرقه پی برده بودند در فعالیت با سازمان تامل دیگری کردند، سپس جملگی کناره گرفته و جدا شدند و هم اکنون همسر و فرزند ش که اکنون بایستی ۲۴-۲۳ ساله باشد ، در شهر یوتوبوری سوئد زندگی می کنند.

قربانیان فرقه  رجوی  – ۲۰

خودسوزی محمدرضا باباخانلو

 سایت ندای حقیقت ۱۰ آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۳۰نوامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

برگرفته از  وبلاگ خاطرات جدا شدگان

بیست پنجم شهریور، روز جنایتی که مریم رجوی مرتکب شد و عذاب وجدانی ابدی برای من بجای گذاشت بخاطر سکوتم در قبال این جنایت و هنوز بعد از سالها نتوانستم به آرامش دست پیدا کنم

عصر روز ۲۵ شهریور ۱۳۷۷ اشرف مقر ۱۸ سکوت عجیبی در محوطه حکم فرما بود اما این سکوت طولی نکشید همه بخط شده و آماده مراسم شامگاهی،  در طول شاید بیش از ۳۰ ثانیه نگذشت که  یک موجود نیست و نابود شد .  یک انسان، مرگ دلخراش با شعله های آتش را به ماندن و زنده ماندن در مناسبات پاک رجوی و اجبار انقلاب ایدئولوژیک مریم را به شعله های آتش ترجیح داد ….

این جوان یکی از خیلی جوانهای دیگری بود که با فریب زندگی بهتر و آینده بهتر در یک کشور اروپائی به اشرف آورده شده بود و در انقلاب مریم می خواستند او را ذوب کنند

مشخصات :

محمد رضا بابا خانلو

اهل/ تهران

شغل / خیاط

محمدرضا هم مثل خیلی های دیگر در تور نفرات سازمان می افتد و با شناخت از ضعف ها و مشکلات مالی به او وعده فرستادن به اروپا و شغل خوب داده می شود فقط بشرط اینکه مدتی به عراق بیاید تا بتواند در کشور های اروپائی کیس پناهندگی داشته باشد ( او قبول می کند)  و به عراق اعزام می شود و مدت چند ماه که گذشت تقاضای رفتن می کند که به او گفته میشود از این خبر ها نیست یا در اینجا می مانی یا باید ۳ سال در زندان سازمان بمانی تا اطلاعاتت سوخته شود و سپس تحویل دولت عراق داده میشوی و باید به جرم ورود غیر قانونی هم هشت سال در ابوغریب زندانی بکشی در صورتی که او دارای پاسپورت قانونی بود  اما سازمان  به همین  منظور و برای سو استفاده  ،همه افراد را با پاسپورت جعلی و بدون مهر ورود ، وارد عراق می کرد. بعد از مدت ها درگیری وقتی سازمان دید که او به هیچ صراطی مستیم نمی شود ریل معمول خود را شروع کرد ریلی که سرانجام آن معمولا خودکشی ها و خود سوزی های زیادی بدنبال داشت

ریل فشار تشکیلاتی بر محمد رضا شروع شد از کتک کاری در نشست ها و وادار کردن افراد که سر او فریاد می کشیدند وبا رکیک ترین دشنام ها روبرو بود  تا تحقیر کردن  و در نشست ها صد نفر تف انداختن به او،  اما کار ساز نبود او تصمیم به رفتن گرفته بود مرحله بعدی را سازمان با او شروع کرد ریل بنگالی کردن  و… زندان که او را در یک بنگال بدور از مقر و بقیه افراد زندانی کرد و مرتب مورد اذیت آزار قرارش می دادند این ریل برای همه بود و در سازمان معمول بود

سازمان کار این اذیت آزار سیاق  ثابت  فردی جانی به اسم امید برومند(ناجی) بود.

نفر دوم افشین علوی که در حال  حاضر ساکن فرانسه می باشد و همراه مریم رجوی و از مترجمین مریم رجوی است

نفر سوم علی رضا موسائی

نفر چهارم علی رضا زنگی آبادی

در طول این مدت گاها از نزدیک آن بنگال که رد می شدیم صدای داد فر یاد ها و اذیت آزار این نگون بخت بگوش می رسید نیاز به شنیدن هم نبود چون می توانستیم تصور کنیم که چه به روز آن بیچاره می آید از کتک کاری گرفته تا بی خوابی دادن تا قطع سیگار افراد سیگاری تا دشنام دادن های ناموسی که در فرهنگ ما ایرانی ها از حساسیت خاصی برخودار است

محمد رضا مدت یک هفته بیشتر نتوانست دوام بیاورد درعصر یک روز از غفلت زندانبانانش استفاده کرد و خودش را به محوطه زمین مراسم رساند و در مقابل چشم همه خود را به آتش کشید

محمد رضا در چند ثانیه شعله ور شد بطوری که کسی نمی توانست به او نزدیک شود فقط فریاد می کشید و یک چیز را می گفت اولین جمله اش این بود خدا حافظ مادر و فقظ تکرار می کرد مادر مادر مادر مادر و تا جایی که توانست فقط مادرش را یاد می کرد آخر او آمده بود که کار پیدا کند و پول پیوند کلیه برای مادرش دست پا کند اما گرفتار دجاله ای به اسم مریم قجر  شده  بود که عشق به مادر حرام بود شاید جرم محمد رضا هم همین بود عشق به مادرش و اصرارش برای رفتن و دلیلش که همان پیدا کردن پول برای مادرش بود چون عشق به خانواده عشق به مادر در پیشگاه معظم له مریم قجر بزرگترین جرم بود

در حین شعله کشیدن محمد رضا ناجی و نفرات هم تیمش به کسی اجازه نمی دادند که به کمکش بروند فقط یک نفر این کار را کرد که او را هم به باد فحش کشیدند که  چرا داری به یک مزدور … کمک می کنی بعد هم وقتی شعله ها خاموش شد ناجی و هم تیمی هایش او را زیر لگد گرفتن اما مگر در دیکتاتوری حاکم بر سازمان کسی جرعت می کرد چیزی بگوید

بهر شکلی او را به بیمارستان اشرف بردن و از آنجا هم به بیمارستان الکندی بغداد منتقل کردن و متاسفانه من هم بعنوان تیم حفاظت همراه او رفتم و مدت یک ماه نیم همراه اکیپ در بیمارستان همراه او بودم در این مدت که همراه او بودم تنفرم از سازمان از عملکردهایش به نقطه اوج رسیده بود و چندین بار تقاضا کردم که من نمی توانم همراهش باشم اما کو  گوش شنوا مسئولینی که همراه او بودن از هیچ توهین و تحقیری کم نمی گذاشتند  و تنها نفر همراه او که رابطه انسانی داشت عسگر بود تیم حفاظات شامل دو تیم بود تیم داخل بیمارستان و تیم بیرون که من تیم بیرون بودم و در طول روز چند بار به اتاقش مراجعه می کردم

علی رغم توصیه های شورای پزشکی بیمارستان که اینجا بدلیل تحریم توان رسیدگی در عراق نیست و مرگ او حتمی است حداقل به اردن یا کویت یا ترکیه ببرید اما با سوگندی که مسعود رجوی خورده بود که اگر نفری در حال مرگ باشد بگویند یک روز از عراق خارج کنید زنده میشود خارج نخواهم کرد البته بجز… مثل جابر زاده و……. چون خبر کامل داشتیم که رقیقه عباسی برای یک عمل ساده به فرانسه فرستاده شد بتول رجائی هند جگر خوارش همین طور و ابن ملجم رجوی جابر زاده هم همین طور اما سازمان این اجازه را نداد

تا حال او وخیم شد و روز های آخرش را داشت سپری می کرد که سر کله منوچهر الفت که پرسنلی به آنها می گفتند پیدا شد و منتظر یک فرصت بودن محمد رضا به کما رفت و ما را از اتاق بیرون کردن و فقط منوچهر الفت و ناجی در اتاق ماندند من هم بیرون رفتم اما بر حسب اتفاق جایی نشستم که روبروی پنجره اتاق محمد رضا و باز بود که صدای آنها را می شنیدم آنجا متوجه شدم که گفتن تمام کرده و مرده که شروع کردن یک سری کاغذ ورقه در آوردن و در حالت مرده اثر انگشت او را پای کاغذ ها می گذاشتند که من و عسگر شاهد این ماجرا بودیم اما هر کدام از همدیگر پنهان می کردیم چون نمی خواستیم به روز محمد رضا بیفتیم خلاصه بعد از گرفتن اثر انگشت ها در حالی که محمد رضا فوت کرده بود عصر همان روز هم به ما گفتند که شما هم دیگر بروید و بعد از آن هم دیگر معلوم نشد که در کجا او را دفن کردند و از آن روز این عذاب وجدان را دارم که چرا سکوت کردم و تمام صحنه ها که یادم می افتد بیشتر دچار این عذاب وجدان هستم

راستی مادرش هنوز منتظر است که محمد رضا برایش پول فراهم کند تا کلیه اش را پیوند بزند؟

راستی مادرش از سرنوشت او خبر دارد ؟

خبر دارد که کجا دفن شده؟

امیدوارم روزی برسد که من هم به آرامش برسم آن روز تنها روزی است که رجوی در مقابل دنیا پاسخ گوی این جنایات باشد

لازم به ذکر است از هموطنانی که خانواده محمدرضا بابا خانلو را می شناسند به این خانواده اطلاع دهند شاید بتوانند از چشم انتظاری در بیایند و هم اینکه با مراجعه به سازمان محل دفن فرزندشان را پی گیری کنند

قربانیان فرقه۲۱

دستگیری و قتل پرویز احمدی در زندان های رجوی در سال ۱۳۷۳

سایت ندای حقیقت – ۱۱آذرماه ۱۳۹۵ برابر۱دسامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

به نقل از یکی از نفراتی که در سال ۱۳۷۳ در زندان های سازمان مجاهدین شاهد قتل پرویز احمدی بوده است.

متاسفانه در این سلول من و نفرات فوق شاهد قتل مظلومانه پرویز احمدی بودیم.

پرویز در آخرین لحظات روی دستهای من جان داد.

پرویز روزی که از قرار پزشکی بغداد برمیگشت و هنوز لباس (عادی) غیرنظامی بر تن داشت جلو درب ورودی قرارگاه توسط اسدالله مثنی به بهانه رفتن به پیش بتول رجایی سوار بر خودرو جیپ می شود و مانند بقیه به مرکز ۱۲ سابق برده میشود و توسط مجید عالمیان تفهیم اتهام نفوذ به ارتش می شود و دستبند زده می شود و به زندان کنار(سوله سوخته) آورده می شود.

پرویز را برعکس بقیه که لباس زندان داشتند با همان لباس شهر به سلول آوردند و نوبت اول همان شب به بازجویی رفت و اواخر شب او را با چشم کبود شده و لباس پاره به سلول برگرداندند و قبل از ورود به سلول توی راهرو توسط نریمان و مختار مورد شکنجه مجدد قرار گرفت و ما از داخل سلول صدای ضربات و فحاشی آنها را کاملا می شنیدیم. همه نفرات کم وبیش بازجویی در دوران انفرادی را تجربه کرده بودیم و بعد از بازجویی وکتک کاری به کنج انفرادی میرفتیم و فشار روحی زیادی نداشت اما اینبار یکی از بازجویی با سر وصورت خونین برمیگشت و خود را در بین افرادی میدید که تا چند روز

قبل مسئول و فرمانده آنها بود؛ این برای همه تجربه جدیدی بود و پرویز با دیدن بقیه نفرات که او را به اینصورت میدیدند کاملا از دست رفت و تا سحر در گوشه ای نشسته بود وگریه میکرد و با هیچکس حرف نزد و هیچ کدام هم تا سحر به پرویز نزدیک هم نشدیم؛ بعد از سحر یکی از هم یگانی های پرویز فضا را شکست و به او نزدیک شد و بقیه هم به طرف او رفتیم. توی سلول همه سیگار نداشتند و تا آن لحظه هم کسی سیگار به بقیه نمیداد اما این اتفاق مناسبات جدیدی را بوجود آورد و تعداد کمی که سیگار داشتند همه سیگارها را جلوی پرویز گذاشتند؛ و این یک فرهنگ شد برای دفعات بعد که هر کس از بازجویی برمیگشت با سیگار از وی استقبال میشد.

معلوم بود پرویز سیگاری نیست چون بلد نبود سیگار بکشد اما ناشیانه میکشید. هنوز کسی حرف نمیزد وکسی جرات سوال کردن نداشت اما با برپا شدن سفره سحری یخ همه آب شد وپچ پچ کنان سوال از پرویز شروع شد و پرویز هم شروع به سوال از بقیه که چرا شما را اینجا آوردند و ما هم به تناسب جواب دادیم به همان دلیل که تورا آوردند. کم کم فضای خنده و شوخی باز شد و بعد از سحر از پرویز پرسیدیم چی میخواهند و با تو چکار کردند با بغض گفت به من میگویند مزدور رژیم وگفتند بنویس که فلاحیان تو را فرستاده برای ترور رهبری…

خیلی ها هنوز فکرمیکردند که سازمان برای چک عملیاتی همه نفرات را اینجا آورده و این بازجویی و کتک کاری برای تربیت نفرات است و بزودی تمام میشود و یا چک ایدئولوژیک است و…….

روز بعد قبل از افطار دوباره پرویز را بردند و یکساعت قبل از سحرروز بعد ما متوجه باز شدن درب سلول شدیم. ما در یک سلول بزرگ دو اتاقه ال مانند بودیم که درب ورودی در وسط دو اطاق قرار داشت هنگامی که درب سلول باز میشد همه به داخل اطاقها میرفتیم وجلو درب خالی میشد. درب باز شد و نریمان و مختار زیر بغل یکنفر را گرفته بودند و او را انداختند داخل و درب را بستند؛ درب که بسته شد همه هجوم بردیم به طرف وسط …

ما از روی لباس او فهمیدیم پرویز است؛ صورت او غیر قابل شناسایی بود صورت بطرز وحشتناکی سیاه وکبود شده بود گوشها کاملا ورم کرده و شکسته بودند؛ بینی شکسته بود و از درون ورم کرده بود مجرای بینی بسته بود؛ از گردن به بالا کاملا سیاه شده بود چشمها باز نمیشدند. همه وحشت کرده بودیم انگشتان دست شکسته شده بودند وتا بالای آرنج سیاه شده بود. شلوار لی تا بالای زانو پاره شده بود و پاها ورم کرده و خون مرده شده بودند و استخوانها سیاه شده بودند. همه کپ کرده بودیم؛ اکثر نفرات با دیدن این صحنه دور پرویز را خالی کردند؛ چهار نفری پرویز را به داخل اتاق آوردیم وقتی او را بلند کردیم یکبار ناله کرد اما توان نداشت؛ بدن ورم کرده او هیچ شباهتی به پرویز نداشت. خوب نفس نمیکشید و خر خر میکرد؛ فکر کردم خون توی گلوش لخته شده سعی کردم دهانش را باز کنم اما دندانهای خونینش قفل کرده بود؛ به یکی از بچه ها گفتم یک لیوان آب گرم از زندانبان بگیر؛ رفت در زد و مختار آمد همه گفتند خون تو گلوش گیر کرده آب گرم میخواهیم مختار خیلی خونسرد جواب داد نیاز نیست این مزدور خودشو به موش مردگی زده و دریچه را بست و رفت. پرویز به تشنج افتاد و من تازه فهمیدم ضربه مغزی شده و خر خر هم ناشی از خونریزی مغزی بوده؛ تعدادی از شوک این صحنه هق هق میکردند پرویز در حال مرگ بود و از دست هیچکس کاری ساخته نبود و فقط گریه میکردیم؛ من سر پرویز را بلند کردم او را نیم خیز کردم تا شاید با بلند کردنش فشار خون احتمالی کمتر بشه؛ کمی بهتر نفس میکشید اما دوباره تشنج کرد و بعد از تشنج دیگه حرکتی نداشت؛ رگ گردنش نبض نداشت چند بار ماساژ قلبی دادم اما هیچ واکنشی نداشت؛ قفل دهان باز شده بود اما هیچ دم و باز دمی علیرغم ماساژ قلبی نداشت وحشت کردم داد زدم در بزنید بگو نفس نمیکشه؛ دوباره بچه ها در زدند و مختار آمد همه داد زدیم نفس نمیکشه مختار داخل آمد و او هم ماساژ قلبی داد ولی نتیجه نداشت. بعد مختار پاهای پرویز را گرفت و کشان کشان به بیرون سلول برد اونو تو راهرو گذاشت درب سلول را بست و ما دیگه پرویز را ندیدیم. موقع سحر مختار دریچه را باز کرد وگفت سهم پرویز را نگه دارید برمیگرده حالش خوب شده. به غیر از چند نفری که هنوز فکر میکردند این یک ریل چک ایدئولوژیک است کسی حرف مختار را جدی نگرفت…………..ای کاش راست میگفت.”

برگرفته از سلسله مقالات آقای هادی افشار(سعید جمالی) از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین(فرقه رجوی)

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27552

قربانیان فرقه (۱۷ و۱۸) – شمس الله گل محمدی ( و علینقلی حدادی)ا 

shams_allah_golmohammadiندای حقیقت، بیست و هشتم نوامبر ۲۰۱۶:… افشین علوی صحبت شمس الله را می شنود و بعد از تحویل دادن سلاح با جمع کردن چند نفراز سرکوبگران ( حمید رضا نصر قجر معروف به داریوش نصراز توابین  سری اول زندان  ـ علیرضا امام جمعه یکی از فالانژهای رجوی داعشی و …  جلو سالن دور شمس الله حلقه تشکیل دادند و با فریاد زدن و فحش دادن به شمس الله که … 

The Life of Camp Ashraf,

قربانیان فرقه رجوی  – ۱۷

شمس الله گل محمدی

سایت ندای حقیقت / ۷آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۲۷ نوامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

شمس الله گل محمدیمتاسفانه در نیمه سال ۱۳۹۱ یکی دیگر  از اعضا ناراضی بنام شمس الله گل محمدی به دلیل  اینکه نتوانست ازطلسم فرقه رجوی  دیکتاتور رها شود بصورت دردناک دیگری   قربانی  شد.

شمس الله گل محمدی از اهالی غرب کشور و از هواداران فاز سیاسی و از اعضا قدیمی بود که  بیش از دو دهه از عمرش را در کمپ اشرف گذرانده بود .  علیرغم آن  همه سابقه  در سال ۱۳۷۳ به علت ترس و نگرانی رجوی از جان بی مقدارش،   که  یک سوم اعضا را متهم به نفوذی کرده بود  شمس الله را  هم  به مدت چند ماه زندانی نمودند و  او  در آن مدت زیر شدید ترین فشار ها بود. شمس الله که  طاقت آن همه دیکتاتوری را نداشت  از همان سال های اول و در  دهه ۷۰ بنای ناسازگاری گذاشته و به خواسته های تشکیلات به راحتی تن نمی داد. بنا به گفته دوستانش در سال های آخر هم نارضایتی هایش علنی شده بود : “این اواخر گزارش نمی نوشت در نشست ها شرکت نمی کرد آنها هم  باهاش بر خورد می کردند و  او را  زیر فشارشدیدی گذاشته بودند … در اثر فشارهای وارده خیلی اعصابش بهم ریخته بود ( و تحت برخورد بود و مدتی هم در یک بنگال به تنهایی نگهداری میشد. ) یک روز که همه از مرکز  بیرون رفته بودند در اف ام ۴ می ره داخل یک اتاق درب رو  به روی خودش می بنده و خودشو به برق وصل می کنه وتموم می کنه…

پس از این واقعه  یک نشست حبیبه طاولی  اف ام۴ ( فرمانده مرکز نظامی  که شمس الله در آنجا بود) می  گذارد  و موضوع را برای  نفرات اف ام علنی می کنه اما می گوید این خبر مطلق نباید جایی درز کنه !بدین ترتیب شمس الله گل محمدی قربانی دیگر فرقه  شوم رجوی می شود…. تا روزی که بساط این  فریبکاری برچیده شود.

  شمس الله گل محمدی از نفرات قدیمی بود که بسیاری از افراد جدا شده او را می شناختند و از وضعیت اش مطلع بودند در گزارش دیگری به قلم آقا محمد رزاقی گزارش کشته شدن وی نقل شده که در ذیل بخش های از مطالب ایشان درج می گردد.

….شمس الله  را از سال ۷۴ بصورت مستقیم از قرارگاه ۲ که فرمانده آن وقت قرارگاه مژگان پارسائی بود می شناختم .

شمس الله گل محمدی از جمله جوانانی بود که در داخل ایران به جرم هواداری از سازمان زندانی می شود و پس از ازاد شدن به عراق می اید .

 شمس الله گل محمدی به خاطر داشتن روحیه عصیانگر و مخالفت با شیوه دیکتاتوری و دروغ ؛ دغل رجوی در داخل روابط مناسبات تشکیلاتی همیشه ازطرف سران جنایتکار رجوی داعشی تحت برخورد بود .

شمس الله  مثل اکثر اعضاء به خاطر بیگاریهای بی حد و حساب و برده وار که رجوی داعشی از افراد می کشید دچار دیسک کمر بود و اکثر اوقات از شدت کمر درد بصورت خمیده راه می رفت .

شمس الله در مقرقرارگاه ۲  به کارهای مختلفی از جمله در یگان توپخانه و بعضی وقتها در تدارکات ؛ تسلیحات به کارهای یدی سنگین مشغول بود .

….به یاد دارم در سال ۷۵ رجوی با اعلان عملیات راهگشائی و فرستادن تیمهای ترور از عراق به داخل ایران برای عملیات تروریستی شمس الله از بی اثر بودن و غلط بودن تحلیلهای رجوی که می خواست با اعزام تیمهای تروریستی وخمپاره زدن در داخل ایران و ترور چند نفربه خیال ابلهانه اش انقلاب نوین راه به اندازد و رژیم سرنگون بکند سخن می گفت و بارها به خاطر مخالفت با خط و خطوط رجوی جنایتکار مورد برخوردهای تهدید و تحقیر امیزمی شد .

دقیقآ به یاد دارم که از قرارگاه موسوم به انزلی در شهر جلولا  یک تیم ۲ نفره  برای خمپاره زدن به کرمانشاه اعزام شد که سر تیم سیروس اسدی و نفر همراه سیروس از نفرات تازه وارد معتادی بنام احمد بود که انهم از اهالی منطقه کرمانشاه بود این تیم صبح به هنگام عبور از نزدیکی قصر شیرین به کمین نیروهای مرزبانی برخورد می کند و درگیری رخ می دهد که در نهایت منجر به کشته شدن هر ۲ نفر می شوند .

عصر همان روز همه اعضاء در قرارگاه انزلی برای مراسم شامگاه جمع کردند برای همه سوال شده بود چه خبر شده که می خواهند مراسم شامگاه اجرا کنند !

چند دقیقه بعد از تحویل گیری سلاح و به خط شدن مژگان پارسائی پشت میکروفون قرار گرفت و خبر درگیری تیم وکشته شدن هر ۲ نفر را اعلان و سپس پیام رجوی جنایتکار قرائت کرد همان موقع  درچهره خیلی از نفرات ناراحتی و نا امیدی ؛ غم موج می زد و مژگان پارسائی وقتی فضاء حاکم را دید بعد پایان مراسم  به سرعت بطرف مقر خود رفت .

از انجا که سیروس اسدی هم اهل ایلام بود و با شمس الله رابطه خوب و نزدیکی داشتند شمس الله از شنیدن خبر درگیری و کشته شدن سیروس در لحظه خیلی ناراحت و عصبی بود . بعد مراسم برای تحویل سلاح به سمت اسلحه خانه می رفتیم که شمس الله با یکی از همشهری های خود که دوش به دوش می رفتند وافشین علوی یکی از فرمانده هان یگان های رجوی جنایتکارکه هم اکنون بعنوان سخنگوی فرقه رجوی داعشی مقیم اوور سوراواز می باشد  چند قدم جلوتر از شمس الله و محمد ـ س به سمت اسلحه خانه می رفت که شمس الله رو به محمد ـ س گفت رجوی تا همه را به کشتن ندهد ول کن نیست !

افشین علوی صحبت شمس الله را می شنود و بعد از تحویل دادن سلاح با جمع کردن چند نفراز سرکوبگران ( حمید رضا نصر قجر معروف به داریوش نصراز توابین  سری اول زندان  ـ علیرضا امام جمعه یکی از فالانژهای رجوی داعشی و …  جلو سالن دور شمس الله حلقه تشکیل دادند و با فریاد زدن و فحش دادن به شمس الله که چرا گفته رجوی تا همه را به کشتن ندهد ول کن نیست !

افشین علوی با فریاد به شمس الله می گفت به خاطر حرفی که زدی زبانت را از پس گردنت بیرون می کشیم ؛ و مدام شمس الله را به مرگ تهدید می کرد .

شمس الله  به دستور مریم قجر با یک سناریو کثیف کشته می شود !

یکی از دوستان که به تازگی از اسارت فرقه رجوی داعشی نجات یافته می گوید :

چند روز قبل از اینکه سری اول از ازدوگاه بد نام اشرف به لیبرتی اعزام شوند مریم قجر طی یک پیام به اعضاء نگون بخت خواهان اماده شدن سری اول برای انتقال به لیبرتی می شود .

پیام مریم قجر توسط سران فرقه در یگانها خوانده می شود و شمس الله به پیام مریم قجر اعتراض می کند و می گوید : اگر قرار بود اشرف تخلیه کنیم چرا اینکار از اول نکردیم ؟!

چرا این همه افراد به کشتن دادید ؟ ایا نمی توانستید همان اول بدون خون و خونریزی جابجائی قبول کنید؟

سپس شمس الله می گوید : رجوی که مدعی بود از سانتی متر به سانتی متر اشرف دفاع می کنیم خودش کجاست؟ بیاد الان دفاع کند !

شمس الله همچنین از سران فرقه باز خواست می کند و می گوید  پس آن همه شعار؛ رجوی چی شد که می گفت اشرف کانون استراتژیک ؛ اشرف کانون نبرد و …..

این حرفها طبق معمول خوش ایند سران فرقه نمی آید وهمه می دانند که اعتراض و انتقاد به رجوی و سران  فرقه گناه کبیره و نا بخشودنی است !

ان روز شمس الله را به خاطر اعتراض به رجوی و مریم قجر داخل یک بنگال می اندازند و فردای ان روز همه اعضاء باید برای توجیه پیام مریم قجربه سالن عمومی می رفتند .

ولی سران فرقه به دستور مریم قجر شمس الله را به نشست توجیهی نمی برند و مهدی برائی معروف به احمد واقف و علی اکبر انباز با نام مستعار یوسف  و سیامک  یکی از سران فالانژ رجوی در حضور مژگان پارسائی در زمانی که همه اعضاء در نشست بودند و مقری که شمس الله در ان زندانی شده بود شمس الله را با شوک الکتریکی ( وصل جریان برق به بدن ) به قتل می رسانند…..

باشد تا روزی که سران خیانتکار فرقه و شخص مریم قجر و شوهر فراری اش پاسخ این جنایات را بدهند

قربانیان فرقه رجوی -۱۸

علینقلی حدادی

سایت ندای حقیقت ۸اذرماه ۱۳۹۵ برابرا با ۲۸نوامبر۲۰۱۶

لینک به منبع

برگرفته از خاطرات جدا شدگان فرقه رجوی

  علینقی حدادی از اهالی  سمنان و از اعضای قدیمی و زندانی سیاسی دوران زمان شاه بود. او در طی فاز سیاسی  و سال های اول فاز نظامی، از مسئولین  باصطلاح شاخه سمنان بود. علینقی حدادی در سال های ۶۰ با یکی از هواداران سازمان به نام زهره اخیانی، ازدواج کرد وسپس هر دوی آنها به عراق اعزام شدند.  او درسالهای ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳، در بخش اجتماعی کار می کرد و طی سالهای ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵، فرمانده تیمهای عملیاتی استان سمنان، از داخل خاک عراق !  شده بود.  علینقی حدادی، در تشکیلات باصطلاح  درسطح فرمانده محور بود .و رده بالا محسوب می شد. نام وی در سال ۱۳۶۴ و ۱۳۷۰ در لیست اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین منتشرشد. علینقلی حدادی به یکی از فرماندهان وفادار به رجوی ، خشک، و جدی معروف بود و به  نام فرمانده کمال شهرت داشت.

تا سال ۱۳۷۳ او همین سمت را داشت  و ۵ سال از انقلاب طلاق و فروپاشی خانواده ها می گذشت. در آن زمان وضعیت تشکیلاتی اعضا رو به افول بود عملیات ها تعطیل شده و تعداد زیادی از اعضا بدلیل جداشدن از خانواده ها و طلاق  کم کم صفوف سازمان را ترک می کردند شرایط سخت تر شده بود. در این اوان در حالیکه علینقی حدادی فرمانده یکی از لشکرهای نظامی بود  ناگهان به  اتهام یک موضوع اخلاقی دستگیر و زندانی شد.   گفته شد وی  بلافاصله پس از زندانی شدن باقرص سیانوری که همراه داشته  خودکشی کرده است. در آن زمان تمامی فرماندهان به همراه خود دو عدد قرص سیانورحمل می کردند.   بهرحال تا کنون کسی از تمامی  حقیقت اطلاع ندارد …که  آیا وی را مجبور به خودکشی نمودند یا وی ازترس عواقب بعدی  تشکیلات مخوف،خودش دست به خودکشی زده است و مرگ مشکوک  او هم  در پرده ابهام باقی ماند.  چندی بعد مسعود رجوی، در یکی از جلسات اعضای رده بالا مرگ علینقی حدادی را ضربه مضاعف بر سازمان قلمداد کرده بود، و گفته بود او با خودکشی  اش خواسته ضربه دوم را بر ما وارد کند! و این که در چه شرایط و چگونه، خودکشی کرده و یا مجبور به این کار شده سخنی به میان نیاورد(ضربه اول  او سرکشی از قوانین  انقلاب … بوده است.)

علینقی حدادی، برادری بنام محمدتقی داشت که در سال ۱۳۶۷  وارد سازمان شده بود. برادر علینقی، پس از شش سال آزگار که بی وقفه با سازمان در عراق کار کرد، در همان سال و پس از باخبرشدن از مرگ برادرش، پس از گذشت چند ماه دق مرگ شد و در اثر فشارهای وارد شده بر او سکته و فوت نمود. در حالیکه علینقی حدادی را بی سروصدا و مخفیانه به گورستان عراقی ها برده و دفن نمودند و کسی از محل دفنش نیز اطلاعی ندارد؛  جسد برادرش را که عضوی ساده بود  طی مراسمی رسمی، در داخل قرارگاه اشرف، به خاک سپردند. در آن مراسم، بر خلاف مرگ علینقی، زهره اخیانی شرکت داشت و با شرکتش این گونه وانمود می کرد که مرگ برادرِ علینقی، در اثر اعتراض و نارضایتی نسبت به سازمان نبوده و مضمون غیر عادی هم نداشته است!

علینقی حدادی یک دختر دارد که هم اکنون در خارج کشور زندگی می کند و بدون محبت پدر و مادر و تنها ، در اروپا بزرگ شده…  و زهره اخیانی هم در داخل سازمان باقی ماند وبه پاس سکوتش به  مدارج بالا در سازمان رسید و  ابتدا به یکی از اعضای ارشد شورای رهبری تبدیل شد و بعد هم  معاون و همردیف مسئول اول و بالاخره چند سال پیش بعنوان مسئول اول منصوب شد!

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27521

قربانیان فرقه (۱۵ و۱۶) – معصومه غیبی پور ( و احمد رازانی)ا 

masoomeh-gheybipoorندای حقیقت، بیست و هفتم نوامبر ۲۰۱۶:… جلو می رفت و ما اصلا جرأت نداشتیم که حرف بزنیم باید فقط یکسره تو مغزمان می کردیم بخصوص که قتلی را هم با چشم دیده بودیم…..خلاصه در اون نشست نتیجه گیری شد که وی به اصطلاح سر موضع بوده و معتقد به انقلاب و رجوی . اما هیچگاه گفته نشد که وی چگونه کشته شد و چه کسی او را کشت و البته در جای … 

گزارش کمپ لیبرتی 1Iran Interlink Fourth Report from Baghdad

قربانیان فرقه رجوی  -۱۵

” معصومه غیبی پور”

معصومه غیبی پور قربانی مجاهدین خلق فرقه رجوی

لینک به منبع

سایت ندای حقیقت  ۴آذرماه ۱۳۹۵ برابر ۲۴ نوامبر ۲۰۱۶

به قلم خانم سلطانی

یادم هست که هر وقت که به ما اجازه داده می شد که بصورت گروهی به قبرستان اشرف معروف به مروارید برویم من در همان دقایقی که اجازه داشتم از قبرها دیدن کنم گریه می کردم و برای دقایقی با معصومه که بی گناه کشته شده بود حرف می زدم و هیچگاه صحنه کشته شدن او را فراموش نکرده و نمی کنم.

در مورد معصومه و جزئیات قتل ایشان من از همینجا اعلام می کنم که در هر دادگاهی که چه از طرف خانواده ایشان یا هر ارگان حقوق بشری که این موضوع را مایل باشد که دنبال کنند من در آن دادگاه حاضر خواهم شد و جزئیات آن را در اختیار قاضی خواهم گذاشت.

برای اطلاع همه دوستان و ایرانیان آزاده باید بگویم که معصومه به خلاف آنچه که شما مشاهده می کنید بر سنگ قبرش نوشته شده مرحوم و یا سازمان گفته که در اثر بیماری مرده است، اما او به قتل رسیده بود معصومه را با روسری اش در آسایشگاهش خفه کرده بودند.

ایشان عقاید لائیک داشتند و به مناسبات اعتراض داشت اما می خواست که برای آزادی مردمش تلاش کند. برای همین کودکانش را فرستاده بود و خودش مانده بود ولی هر روز ولش نمی کردند و بهش می گفتند که چرا روسری ات عقب رفته چرا نماز نمی خوانی و چراهای دیگر و هر روز به او سخت و سخت تر می گرفتند.

ما با هم دوست بودیم و بارها با من میگفت که چرا ا ینقدر به من می گویند که روسری ات را بکش جلو خفه شدم از دستشان. بارها با من درد دل می کرد که دلش برای بچه هایش تنگ شده است و من هم می گفتم که دلم برای بچه هایم تنگ شده است و خدا کنه که دوام بیارویم ولی گفتیم سکوت کنیم و تحمل کنیم و به فکر آزادی مردم باشیم به زودی تمام می شود و می رویم ایران ولی سازمان هر روز بیشتر و بیشتر به ما سخت می گرفت و می گفت که باید بجای همه اینها رجوی را در قلبتان وارد کنید و بحث رهبر عقیدتی بود.

او خیلی با شهامت بود و جلوشان در نشست ایستاد و می گفت قبول ندارم این تحمیل است بحث رهبری عقیدتی. نشستهای انقلاب بود و با ما مرتب دعوا بود و معصومه را به دلیل اینکه در  بند ب گیر کرده تحت فشارگذاشته بودند و میگفتند که ما دیگر نباید و نمی توانیم که بریده بطور خاص زن داشته باشیم.

در همین رابطه مریم رجوی با گروه ما نشست انقلاب گذاشته بود و طبق معمول از رهبر عقیدتی و مسعود تعریف و تمجید می کرد و خیلی در آن نشست به به و چه چه از بعضی نفرها که بند ب یعنی رهبری عقیدتی را فهمیده بودند و در همان نشست به معصومه غیبی پورانتقاد شدید می شد که چرا انقلاب نمی کند و انقلاب نکردن یعنی خیانت و بعد دیدم که برخی از خواهرها شروع کردند به زمزمه خائن خائن و یکی از همان زنانی که حسابی تحت تأثیر جلسه نشست و جمع و مریم رجوی قرار گرفته بود فریاد زد اگر بخواهی به مسعود خیانت کنی خودم خفه ات می کنم و بعد مریم رجوی همه را دعوت به آرامش کرد این همیشه از شگردهای او بود که تخم دعوا را می پاشید و بعد چهره علیه السلام گرفته و جمع عصبانی و از کوره در رفته را می خواست به آرامش دعوت کند که البته تا آن موقع فرد سوژه حتما که زهر چشمی از جمع گرفته بود.

به من آن موقع تازه کار انتظامات قرارگاه را داده بودند مقطعی بود که هژمونی را داشتند از مردان می گرفتند و به زنها می دادند پست اتاق عملیات هراسان به اتاق من آمد و گفت که از لشگر ۴۹ خواهری زنگ زده که معصومه غیبی پور را در آسایشگاهشان به قتل رسانده اند ما به محل رفتیم و در آن مقر که یک محدوده ۳۰۰ متری بود هیچ کس نبود جز دو خانم که در اتاق عملیات با فاصله ۲۰۰ متری محل حادثه شیفت بودند.

آقایون مدت نیم ساعت همه جا را گشتند اما هیچ کس را پیدا نکردند. خلاصه به سرعت و در عرض ۲۰ دقیقه دیدم بیشتر ۱۲ خانمی که به تازگی اعلام شده بود که شورای رهبری هستند آنجا ریخته و همه جا را قبضه کردند و من و خواهری که همراهم بود را به مقر فرستادند من واو تا حدود یک هفته نتوانستیم سر کار برویم و در آسایشگاه بودیم و گریه می کردیم و بعد هم بیمارستان بستری ام کردند. دو سه روز بعد ما را به قرارگاه بدیع صدا زدند و رجوی سر همین موضوع نشست گذاشت.

تمام نفرات نشست اعضای هیئت اجرائی بودند بجز من و دوستم ما بشدت در هم شکسته و داغون بودیم در اون نشست که ۶ ساعت تا صبح روز بعد به طول انجامید. من متوجه بودم که سعی می شه به ما القاء بشه که معصومه تا روز آخر اعتقاد به رجوی داشته در حالیکه من که از درد دلهای معصومه خبر داشتم.

خلاصه عجیب بود که یکی از برادرهای مسئول بلند شد و گفت که از کنار آسایشگاه رد می شده است و صدای یا مسعود یا مسعود می شنود و جای تعجب این بود که او چگونه نرفته این موضوع را بگوید و دنبال کند ولی نشست بنا به سوآلات ما جلو نمی رفت و باید طبق سناریوئی که رجوی می خواست جلو می رفت و ما اصلا جرأت نداشتیم که حرف بزنیم باید فقط یکسره تو مغزمان می کردیم بخصوص که قتلی را هم با چشم دیده بودیم…..خلاصه در اون نشست نتیجه گیری شد که وی به اصطلاح سر موضع بوده و معتقد به انقلاب و رجوی .

اما هیچگاه گفته نشد که وی چگونه کشته شد و چه کسی او را کشت والبته در جای خودش من تمامی اسامی کامل را مطرح خواهم کرد. که البته از نظر من همه اینها صحنه سازی و فیلم رجوی بود و قاتل معصومه از نظر من کسی جزرجوی نبوده و نیست روزهای بعد بین بچه ها گفته می شد که معصومه را کشتند ولی از طرف تشکیلات شدیدا این صحبتها سرکوب و می گفتند اینها محفل و محفل یعنی شعبه سپاه پاسداران اما چند روز بعد و در کمال حیرت در مراسم صبحگاه گفته شد که خاکسپاری معصومه است و او در بیمارستان فوت کرده است!

بتول سلطانی ۱۸٫۱۲٫۲۰۱۲

قربانیان فرقه  رجوی  -۱۶

احمد رازانی

احمد رازانی قربانی مجاهدین خلق فرقه رجوی

لینک به منبع

 سایت ندای حقیقت ۵آذرماه ۱۳۹۵ برابر با ۲۶ نوامبر۲۰۱۶
 
احمد رازانی ، خودکشی یا قتل؟
 
منبع انجمن نجات مرکز آذربایجان غربی
به قلم آقای قادر رحمانی 

در کمال تاسف خبرکشته شدن نابهنگام احمد رازانی را شنیدم . آشنایی من با احمد به سالهای ۶۸ و ۶۹ بر می گردد . آن موقع ما در یگان ۸۹ (لشگر۵۹) که فرماندهی آن را فضلی به عهده داشت سازماندهی شدیم مدتی بعد مهین مشفق نیا فرمانده لشکر ما شد و احمد چکشی مسئولیت فرمانده گردان مستقل را بر عهده گرفت . بدلیل اینکه ما به تازگی وارد سازمان شده بودیم مشغول یکسری آموزش ها بودیم ولی احمد مسئولیت تاسیسات یگان را بر عهده داشت . منظور از تاسیسات چند عدد جاروی دست ساز و دو فرقون و چند بیل بود که چهارشنبه ها آنهم به مدت دو ساعت وقتی برای کار جمعی می رفتیم از احمد تحویل می گرفتیم و بعد از اتمام کار به او تحویل می دادیم یعنی یک مسئولیت به قول سازمان کشکی در راستای جامعه بی طبقه ی توحیدی که سازمان از آن دم می زد نصیب احمد شده بود . بتدریج در اشرف با افراد آشنا می شدم احمد کسی بود که زنش در فروغ جاویدان بدون اینکه تمایلی به شرکت در این جنگ نشان دهد کشته شده بود به این دلیل سر این مسئله با سازمان زاویه داشت . دو فرزندش بهرام و شهناز در اشرف تنها تکیه گاه روحی او بشمار میرفتند و به او امید زندگی مجدد می دادند. 

فرزندان احمد رازانی تقریباً ۵ ساله بودند آنها روزهای پنجشنبه بعد از ظهر به یگان ما می آمدند . بچه ها فقط پنج شنبه ها اجازه داشتند والدین خود را ببینند یادم هست همیشه بهرام پسر احمد اصرار داشت با من فوتبال دستی بازی کند . مدتی نگذشت سازمان به بچه ها نیز رحم نکرد و دو ساعت ملاقات را نیز از والدین و فرزندانشان محروم کرد . بهرام و شهناز نیز جزء سایر بچه هایی بودند که راهی اروپا (آلمان) شدند البته به دستور سازمان و نه والدین . 

بعدها احمد در آشپزخانه به خدمت گرفته شد به جرئت می توان گفت که او دیگر آن احمد سابق نبود ، بلکه واقعاً یک مبارز واقعی شده بود آنهم دقیقا بر علیه سازمان . چون سازمان همه عزیزانش را از او گرفته بود و چیزی برای از دست دادن نداشت . 

در چنین شرایط احمد چگونه مبارزیست؟ که بعد از جدایی از تک تک عزیزانش توانست در مقابل تمامی شکنجه های روحی و روانی سازمان از قبیل انقلاب ایدئولوژیک ، عملیات جاری ، غسل هفتگی و هزاران هزار ترفند دیگر سازمان مقاومت و پایداری کند و حتی بر علیه بزرگترین ترفند سازمان که آوردن مجدد بچه ها به اشرف آنهم با فریبکاری بود ، معترض شود ؟ مسئولین سازمان به بچه ها در اروپا گفته بودند چند مدتی برای دیدار با والدین به اشرف می روید تا والدین چشم انتظار خود را ببینید و مجددا به اروپا برگشته و ادامه تحصیل خواهید داد. البته فریبکاری و ترفند های غیر اخلاقی سازمان را بهرام پسر احمد در نشست عمومی آشکار کرد که چگونه بهنام (محمد محدثین) آنها را فریب داد . بهنام به بچه ها گفته بود قول میدهم بعد از دیدار با والدین تان در اشرف به اروپا برگردید و ادامه تحصیل دهید. بهرام در نشست عمومی که مسعود رجوی نیز شرکت داشت به او گفت: ” برادر مسعود ، برادر بهنام ما را فریب داد “

چگونه می توان در برابر این همه شانتاژ سکوت کرد؟ کسی مثل احمد که سختی ها و نابهنجاری های روحی و روانی بسیاری متحمل شده است و درد و غم را با جسم و جان خود در مناسبات سازمان طی سالهای طولانی لمس کرده ، چگونه ممکن است به خاطر صدای چند بلندگو و فریاد فرزندانی که مثل بهرام و شهناز سهم خود را از زندگی می خواستند و فریاد ملاقات با والدین را سر داده اند ، خودکشی کند؟ آیا از نظر مسئولین سازمان روح و روان احمد این همه سال در پر قو نگهداری شده و به خاطر کمی آزردگی عنان از کف داده و به این سادگی خودکشی کرده است؟ بدون اینکه به دو امید زندگی خود و عزیزانش که هنوز در بند و اسارت سازمان هستند ، فکر کند ؟

از نظر سازمان احمد رازانی فردی پاسیو و در لاک خود فرو رفته بود ولی از نظر انسانیت احمد مردی بود شوریده بر تمامی هرآنچه که سازمان اسمش را گذاشته بود مجاهدت و مبارزه دروغین . به نظر من این اواخر احمد سعی داشت راه کسانی همچون علی عینکیان و باقر کشاورز و اعضای جدا شده ی سازمان را برود . با توجه به شناختی که از احمد و روحیاتش داشتم به او حق می دهم کارش سخت تر از دیگران بود چون به غیر از نجات خود باید به فکر نجات دو عزیزش نیز می بود و اما سازمان پیش دستی کرده و او را به قتل رسانده است . در قرارگاههای سازمان در عراق و نیز اشرف موارد تلخ و دردناک زیادی را می توان اشاره کرد چند وقت پیش یاسر اکبری کشته شد سازمان ادعا کرد خودکشی کرده است ؟ مثل اینکه این امر تلخ یک سنت شده است. دو سال قبل از حمله امریکا یعقوب کُر به طرز مشکوکی کشته شد به گفته مسئولین سازمان به اشتباه تیر از اسلحه اش در رفت و به شکم و سرش اصابت کرد ؟ ادعای سازمان مضحک بود چون هنگام پست دستور اکید بود که اسلحه مسلح نباشد و در حالت ضامن قرار گیرد . یعقوب کر با حسین زندی در قرارگاه علوی سر پست بودند که متوجه شدم دو گلوله به شکم و سرش خالی شده است یا کریم پدرام و لادن هفده ساله که در برج دیده بانی کشته شد ، پرویز احمدی در دوران چک امنیتی زیر شکنجه به قتل رسید و سازمان بیشرمانه ادعا کرد خودکشی بوده است . ولی این بار را رجوی ها اشتباه کردند چون آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت دیگر صدام و رژیم بعث وجود ندارد و همه چیز تحت کنترل است سازمان نمی تواند مسائل و تحولات و واقعیت ها را کتمان کند. اگر افراد سازمان مخصوصاً کادرهای کلیدی ورده بالا مثل فهیمه اروانی ، سارا گرامیان ، رقیه عباسی، مژگان پارسایی و … باور دارند که احمد رازانی خودکشی کرده من هم باور می کنم!! همه نسبت به احمد شناخت کامل داشتند اسامی این خانم ها را به این خاطر نوشتم که آنها مثل همیشه با ترتیب دادن نشست های کاذب سعی خواهند کرد کشته شدن احمد را خودکشی معرفی کنند

وقتی خبر کشته شدن احمد رازانی را شنیدم خیلی ناراحت شدم در چنین شرایطی انتقاد من صرفا به سازمان نیست که به انجمن نجات و تمام اعضای آن است چون کشته شدن احمد را کم کاری انجمن نجات میدانم که بایستی هر چه سریعتر افراد تحت اسارت در اشرف را از چنگ سران مجاهدین نجات دهند و می دانم امثال احمد ها در اشرف کم نیستند

به قلم آقای قادر رحمانی نوشته شده در تاریخ ۱۷ اذر۸۹

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27491

قربانیان فرقه (۱۳ و ۱۴) – مرجان اکبریان (و یاسر اکبری نسب)ا

akbarian-marjanمریم سنجابی، ندای حقیقت، بیست و چهارم نوامبر ۲۰۱۶:…  تحت تاثیر جلسات مغزشویی فرقه جوان دیگری بنام یاسر اکبری نسب  در کمپ  اشرف خودسوزی کرد و قربانی تشکیلات شد  او ظاهرا” علت خودسوزی خود را کمک به تشکیلات اعلام کرد و از طرفی در یادداشت های شخصی اش  قید شده بود شرایط طاقت فرسای اشرف را دیگر نمی تواند تحمل کند. و سرانجام … 

جنون رهبری مجاهدین خلق (رجوی ) و جان های ارزان اعضاء

قربانیان فرقه   رجوی – ۱۳

مرجان اکبریان

مرجان اکبریان قربانی مجاهدین خلق فرقه رجوی

لینک به منبع

“واقعه خودکشی  مرجان  اکبریان در اثر شرایط طاقت فرسای تشکیلات فرقه”

ندای حقیقت – اول آذرماه ۱۳۹۵ برابر با  ۲۱ نوامبر ۲۰۱۶

شرح اول :به قلم  مریم سنجابی

مرجان اکبریان دخترک معصوم ۲۹ ساله ای در کمپ اشرف بود که از کودکی توسط خانواده اش او را به کمپ اشرف برده بودند. او نیز قربانی دیگر فرقه رجوی می باشد. مرجان دختر جوان و شادابی بود و بعلت اینکه از کودکی در کمپ بزرگ شده بود، به آموزش یکسری امور فنی پرداخته و مسلط به کارهای فنی و تاسیساتی بود . اوبعد از جنگ  نیروهای ائتلاف با عراق و در فاصله سالهای ۸۳ الی ۸۴ به ستاد تبلیغات سازمان منتقل شده و در آنجا مشغول به همین امور بود.

مرجان سعی می کرد برای کارش  تلاش کند و محیط را تحمل کند  ولی مستمر مورد انتقاد بود… و سرانجام… آنقدر او را در جلسات مورد اذیت و آزار و تحقیر وتهمت قرار دادند که  وی  درحالیکه تنها حدود ۳۰ سال سن داشت خودکشی نموده و برای رهایی از  آن سرزنش ها و زندگی نکبت بار  در تشکیلات رجوی به زندگی اش پایان داد.  

مراسم دفن  مرجان  که تنها پدر و مادرش اشک ریزان در آن شرکت کرده بودند  بصورت مخفیانه انجام شد   و تا مدت ها مرگش را از دوستانش مخفی نگاه می داشتند و پس از چندین ماه  به دوستانش و سایرزنان در کمپ اعلام کردند که او در اثر سکته قلبی درگذشته است!

درحالیکه  او نیز متاسفانه نتوانست خود را از تشکیلات رجوی رها کند، و در طی سال ها همخوانی با آن تشکیلات فرقه ای پیدا نکرده بود و همواره یکی از منتقدین آنها بود  و متاسفانه ، سرانجام صورت دردناکی به زندگیش پایان داد.

شرح دوم : بخشی هایی از خاطرات آقای محمد کرمی از فعالین حقوق بشر و و از اعضای قدیمی جدا شده  از فرقه رجوی

مرجان  اکبریان  که بهار زندگی اش را سازمان مجاهدین خلق خیلی کوتاه کرد  سر تسلیم در بارگاه رجوی فرود نیاورد مرجان ( فائره) در زمستان ۱۳۶۹ به همراه دیگر کودکان از عراق خارج شد در سال ۱۳۷۶ با فریب و نیرنگ به عراق آورده شد و این برخلاف میل باطنی وی و پدر ومادرش بود در این رابطه پدر و مادرش را سران سازمان تحت فشار گذاشته بودند که با وعده های دروغین او را به کمپ اشرف بیاورند خاطره که از چهره معصومانه او در جلو چشمم رژه می رود مربوط به عید ۱۳۷۹ است

روز دوم عید نوروز بود بشیر اکبریان پدر فائزه به من مراجعه کرد ان زمان من مسئول صنفی ستاد ف – اشرف بودم گفت قرار است امروز فائزه برای دیدن من بیاید من نمی خواهم سراغ اینها برم ( منظور وی مسئولین تشکیلاتی ستاد بود) برای امدن فائزه به اینجا به حد کافی سرم منت گذاشته اند که دوساعتی بیاید این روز عید مرا ببیند ایا میتوانی چیزی بدهی برای پذیرائی از او یک چیز ساذه باشد کافی است نمی خواهم خیلی خشگ و مصنوعی باشد ( منظور: شیرینی ، میوه ، اجیل ) گفتم باشد خودم پذیرائی می کنم قبول نکرد گفت نمی خواهم مسله درست شود که یقه تو را بگیرند اصرار زیادی کرد گفتم باشد بیا برویم انبار صنفی یک سری مواد به وی دادم که همه را قبول نمی کرد ببرد … ….

بعد از فرار از فرقه دیگر خبری از فائزه و بشیرنداشتم یک روز در کمپ خبر درگذاشت فائزه را شنیدم باور نمی کردم به همین سبب از خانم هایی که در کمپ بودند …قضیه را پی گیری کردم و اصل موضوع روشن شد .

موضوع از این قرار بود از انجائی که وی مسله دار بود ودرخواست رفتن کرده بود خیلی زود به زود سازماندهی او را عوض می کردند که همسالان و دوستان او ندانند که فائزه مسله دار شده است و همیشه یک مسئول کوپل وی بود هرگز او را تنها نمی گذاشتند دلیل اصلی اش این بود که وی با دیگران تماس برقرار نکند که وی تصمیم خودش را گرفته بوده که از تشکیلات سازمان مجاهدین خود را رها کند وبه دنبال زندگی اش برود به همین خاطر فائره درخواست باز گشت به اروپا را می دهد علی رغم اینکه می دانست این درخواست عملی نیست بخصوص برای زنان . درپی درخواست او مسئولین مختلفی با او صحبت کردند با این بهانه که زنان ناموس رهبری و سازمان هستند این به مثابه شکست برای مریم رجوی است …… پس از ناکام ماندن در به زانو درآوردن وی به آخرین حربه که تشکیل نشست های بزرگ برای خورد کردن فرد تشکیل می دهند اقدام کرده بودند . که از لایه …. با لا تمام زنان را جمع می کنند و مادرش را هم به عمد به این نشست می اورند نام واقعی این نشست ها دادگاهی کردن فرد است . در این دادگاه ها هر آنچه لایق مریم قجر عضدانلو و دیگر سران است به خصوص به زنان گفته می شود در این نشست مادر وی را مجبور می کنند که بر علیه دختر خود حرف بزند و به او مارک و تهمت هایی که سران خوششان می آید بگوید مسئولین برخورد کننده یا قاتلین مستقیم وی عبارت بودند مژگان پارسائی ( به عنوان جانشین خان ابله ) پروین صفائی (مسئول تشکیلات)  فهیمه اروانی مسئول ستا د تبلیغات جمیله فیضی ( فرمانده بالای فائزه) از آنجائی که فائزه جوانی کم تجربه بود فشار طا قت فرسای آن دادگاه و تهمت و مارک را نتوانست تحمل کند تصمیم نهائی خود را می گیرد که برای همیشه به زندگی خود خاتمه بدهد …( خودکشی می کند )و سران دغلکار سازمان به دروغ می گویند که سکته کرده بود و او را بالای مزار الان محمدی دفن می کنند

 تو ضیح :  نام مستعار مرجان اکبریان در کمپ فائزه بود

قربانیان فرقه رجوی  -۱۴

یاسر اکبری نسب

یاسر اکبری نسب قربانی مجاهدین خلق فرقه رجوی

لینک به منبع

” خودسوزی یاسر اکبری نسب”

سایت ندای حقیقت ۳آذرماه۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۱۱/۲۳

در سال ۱۳۸۵ فاجعه دیگری رخ داد تمام اعضای نگون بخت سازمان مجاهدین  دراشرف متهم به اپورتونیسم شده و ماهها برای افراد جلسات مغزشویی برگزار می کردند و ازآنجا  که در تشکیلات رجوی عمل خودسوزی همواره تقدیس شده و رهبری بیرحم سازمان که در سال ۸۲ بیش از ۲۲ نفر را مجبور به خودسوزی کرد تا مریم رجوی از زندان آزاد شود همواره از این اقدام وحشتناک و نفرت انگیز تجلیل کرده  و  افراد را به اعمال انتحاری سوق می داد.

تحت تاثیر جلسات مغزشویی فرقه جوان دیگری بنام یاسر اکبری نسب  در کمپ  اشرف خودسوزی کرد و قربانی تشکیلات شد  او ظاهرا” علت خودسوزی خود را کمک به تشکیلات اعلام کرد و از طرفی در یادداشت های شخصی اش  قید شده بود شرایط طاقت فرسای اشرف را دیگر نمی تواند تحمل کند.

و سرانجام  مشخص شد بر اثر حجم جلسات انتقادی و فشارهای جلسات جدید  بنام اپورتونسیم زدایی ، یاسر اکبری نسب جوان ۲۷ ساله که  از کودکی و بدون مادر در کمپ اشرف بزرگ شده بود، اقدام به خود سوزی نمود…  در آن روزها تقریبا لایه کاندیدعضو و اعضای سازمان  روزانه ۵الی ۶ ساعت در جلسات مغزشویی فرقه  و فشارمستمر بودند که  بقول رجوی “اپورتونسیم” درون خود را  پیدا کرده و در جمع گزارش بخوانند… و به مانند جلسات  انتقادی در زیر فشار  و تحقیر جمع های بزرگ بایستی هر کس به انتقاد از خود پرداخته و خطاهایش را درجمع بازگو می کرد… در پایان یکی از جلسات، یاسر اکبری نسب  به بیابان اطراف کمپ می رود  و اقدام به خودسوزی می کند. یادداشت هایی که از وی برجای مانده بود همه نشان از فشارهایی بود که بر رویش بود و  اینکه بسیار تحت القائات جلسات قرار گرفته او ظاهرا” گفته بود در اعتراض به وضعیت اشرف اقدام به خود سوزی کرده ولی تمام یادداشت های محرمانه اش که تحویل داده شد نشان از آن داشت که وی دیگر تاب تحمل وضعیت و شرایط  سخت و طاقت فرسای کمپ اشرف وخصوصا” انقلاب تحمیلی و بندهای آن را ندارد. او نیز غریبانه ودر جمعی متشکل  از پدر و برادر و ۱۰الی ۱۵ نفر به خاک سپرده شد درحالیکه تا مدت ها رجوی در جلسات درونی  خشمگینانه او را مورد تحقیر وتوهین قرار می داد، می گفت که اینکار وی به مناسبات دیپلماتیک سازمان با آمریکایی ها که در کمپ بودند ضربه زده. بدون ذره ای شرم و  به فکر فرو رفتن که این  اقدام نتیجه  اعمال ننگین   جناب بوده است.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27327

قربانیان فرقه (۱۰ و ۱۱) – مهری موسوی (و مرضیه علی احمدی)ا 

marzieh-ali-ahmandi-killed-by-mojahedin-khalq-rajavi-cultمریم سنجابی، ندای حقیقت، دهم نوامبر ۲۰۱۶:… با کتک مجبورش کردند جلوی جمع اعلام کند که پشیمان شده و می خواهد همچنان  در سازمان بماند. بعد از مدت کوتاهی   او را از سر شغلش که در بخش پرسنلی سازمان بود برداشته و در اوایل سال ۸۲  با ورود نیروهای امریکایی به اشرف و در زمانیکه هنوز نفرات به اشرف نرسیده بودند  او را با قرص سیانور به قتل رساندند … 

ابراهیم خدابنده مریم سنجابیخانم سنجابی، کنفرانس جهان علیه خشونت و افراط گرایی

قربانیان فرقه -۱۱

مهری موسوی

لینک به منبع

مهری موسوی بدست مجاهدین خلق فرقه رجوی کشته شد

به قلم  مریم سنجابی 

خانم مهری موسوی از اعضای شورای رهبری  فرقه رجوی یکی دیگر از قربانیان است که به قتل رسید. او فارغ التحصیل از دانشگاه های  آمریکا و چند سالی  هم ساکن و عضو تشکیلات انجمن های خارج کشور بود. مهری موسوی  پس از سالیان، شناخت کافی از تشکیلات فرقه ای رجوی پیدا کرده  ودرحالیکه می دانست درخواست واعلام جدایی از فرقه رجوی مساوی با حکم مرگ است در سال ۸۰ با شجاعت درخواست  جدایی از  تشکیلات رجوی را مطرح کرد.

بدلیل آن درخواست شجاعانه ماهها او را مورد اذیت و آزار قرار داده و اعتنایی به  درخواستش نمی کردند. ولی او همچنان بر روی  جدایی اش  اصرارکرده و دربرابر فشارهایی که به او وارد می کردند مقاومت می کرد.

سرانجام برای تنبیه  او و  زهرچشم از سایر زنان در  سال ۱۳۸۱  در جلسه جمعی  محاکمه تعدادی از شورای رهبری معترض ، مهری موسوی  توسط رجوی مورد محاکمه قرار گرفت و شدیدترین تحقیرها و فشارها را به وی وارد آورند و سرانجام پس از چندین ساعت  مواخذه و محاکمه در همان جلسه  آنقدر  او را کتک زدند تا مجبورش کردند از خواسته اش دست بردارد و  جلوی جمع اعلام کند که پشیمان شده و می خواهد همچنان  “مجاهد” و در سازمان بماند.

بعد از مدت کوتاهی   او را از سر شغلش که در بخش پرسنلی سازمان بود برداشته و به آشپزخانه فرستادند.

عاقبت در اوایل سال ۸۲  با ورود نیروهای امریکایی به اشرف و در زمانیکه هنوز نفرات به اشرف نرسیده بودند  او را با قرص سیانور به قتل رساندند

(ناگفته نماند که در زمان  حمله نیروهای ائتلاف در سال ۱۳۸۲  ، کمپ اشرف بخاطر نگرانی از حمله و بمباران تخلیه کامل شده بود و فقط تعداد محدود و انگشت شماری از نفراتی که  زندانی و مورد سوظن سازمان بودند در نزدیکی کمپ اشرف و با کنترل نگهداری می شدند. .. در این زمان بود که خانم مهری موسوی و مینو فتحعلی و تعداد محدودی دیگری در جایی نامعلوم زندانی شده بودند ) پس از مدت کوتاهی از برگشت نفرات و زنان به کمپ اشرف  در یک جلسه درونی اطلاعیه ای مجهول برای اعضای  شورای رهبری خواندند  که در آن گفته شده بود، “مهری موسوی به درخواست خودش !  با قرص سیانور در اعتراض به ورود نیروهای  امریکایی! به اشرف خودکشی کرد و ما قبول کردیم  که این کار را انجام بدهد و  اینکار او را ارج گذاشته و او را شهید می نامیم. “

و همه را از این اقدام و این اطلاعیه مبهوت کردند.

 درحالیکه او عاشق زندگی بود و دو سال تمام برای  خروج از سازمان و تشکیلات جهنمی تلاش می کرد  متاسفانه سرانجام موفق نشد و مظلومانه  او را به قتل رساندند.

قربانیان فرقه – ۱۲

مرضیه علی احمدی قربانی دستورات مرگ رجوی

لینک به منبع

مرضیه علی احمدی بدست مجاهدین خلق فرقه رجوی کشته شد

به قلم  مریم سنجابی

بدنبال قوانین خود ساخته فرقه رجوی ،  بطور خاص  مردان و زنان رده بالای تشکیلات  حق جدایی از سازمان را نداشتند و در هر تردد خارج از کمپ ها دو قرص سیانور با خود حمل می کردند و  مخصوصا” به زنان  عضو شورای رهبری  هم به فرمان  رجوی می گفتند هیچکس حق ندارد زنده دستگیر شده و به دست نیروهای جمهوری اسلامی و یا حتی طرفداران آن  ها بیفتد. سران تشکیلات  می گفتند هر گاه  احساس خطر کردید بلافاصله بایستی با قرص سیانور اقدام به  خودکشی نمایید . اگر قرص اول هم عمل نکرد یک قرص زاپاس همه نفرات داشتند! و بایستی از آن استفاده می کردند. همینطور دستور داده شده بود اگر کسی از اعضای شورای رهبری و مردان رده بالای سازمان دیگر نخواهد در سازمان بماند و قصد جدا شدن داشته باشد!خروج از سازمان خبری نیست و مساوی با مرگ است وبه همین دلیل تنها می تواند قرصش را بشکند و بخورد و اینطوری خلاص شود!

به همین دلیل در دوران  حکومت صدام به تمامی مسئولین سازمان و اعضای شورای رهبری دو عدد قرص سیانور داده بودند که دستور بود همیشه این قرص ها را افراد به همراه داشته باشند مخصوصا” در هنگام خروج از قرارگاه  و در ترددات …. کنترل می کردند که افراد قرص ها را با خود ببرند.    در هنگام جنگ نیروهای ائتلاف با عراق، نگرانی تشکیلات از دستگیری اعضای شورای رهبری و سران مضاعف شده  و پیوسته هشدار می دادند کسی نبایستی زنده دستگیر و اسیر شود  وبه دست نیروهای آمریکایی یا کردها و… بیفتند و هرگاه احساس خطر کردید بایستی با قرص سیانور خودکشی کنید. بااین فرمان خانم مرضیه علی احمدی در  روزهای پایان جنگ و درمسیر بازگشت به اشرف دراضطراب و ترس از دستگیری در یک پست ایست و بازرسی کردهای عراق  با قرص سیانور اقدام به خودکشی کرده و جان می بازد. در حالیکه بقیه افراد داخل ستون به سلامت از آن محل می گذرند. و این در حالی بود که پس از این واقعه دردناک او را شهید بمباران نیروهای ائتلاف نامیده و  در جلسات درونی از کارش تجلیل و قدر دانی می کردند!که آموزشی برای بقیه باشد!

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27306

قربانیان فرقه (۹ و ۱۰) – کمال حیدری ( و مینو فتحعلی)ا 

minoo-fathali-mojahedin-khalq-rajavi-cult-victim2ندای حقیقت، هشتم نوامبر ۲۰۱۶:…  در سالهای  قبل از  ۸۲ که  حکومت صدام در عراق برپا بود  تقریبا هیچکس اجازه خروج از سازمان را نداشت و بطور رسمی کسی نمیتوانست از سازمان خارج شود و هرکس  هم که بعد  از ماه ها طی مراحل وحشتناک جلسات جمعی تحقیر و خرد کردن شخصیت فرد بالاخره اجازه خروج می یافت به زندان ابوغریب منتقل  می گشت. به همین دلیل … 

نجات یافتگان فرقه در دیدار از قبرستان کمپ اشرف، برای شکنجه گر سابق خود از خداوند طلب مغفرت کردند

قربانیان فرقه  رحوی  – ۹

کمال  حیدری

لینک به منبع

کمال حیدری قربانی درونی مجاهدین خلق فرقه رجوی

کمال حیدری به همراه همسرش مرجان ملک صید آبادی از کشورهای اسکاندیناوی عضو گیری شده  و به کمپ اشرف برای یک دوره شش ماهه آموزش های نظامی فرستاده شده بودند.

 البته هر کس را به هرطریق و هر بهانه اعم از دیدار خانواده یا دوره های کوتاه به عراق می فرستادند، دیگر بازگشتی برای  این افراد وجود نداشت و  به اجبار  در کمپ اشرف نگه داشته می شدند.

پس از فرستادن این خانواده هم که دارای دو فرزند دختر بودند. آنها را برای تیم های  عملیاتی عضو گیری نمودند.

مرجان ملک به همراه یک خانم دیگر در هیئت تیم عملیاتی عازم ایران شد و خوشبختانه تیم شکست خورده و مرجان  دستگیر و زندانی شد و پس از مدتی به ماهیت فرقه رجوی پی برد و متوجه شد که چگونه اسیر و بازیچه فرقه رجوی شده بود. او که سال ها در خارج کشور زندگی کرده بود از واقعیت و ماهیت درونی سازمان مجاهدین و تشکیلات فرقه ای آن اطلاعی نداشت و بدین ترتیب با دیدن ایران و واقعیت های موجود پی برد که چگونه اخبار نادرست و غیر واقعی به آنها داده اند. او تا  مرز فدا کردن جانش برای سازمان پیش رفته بود ولی عاقبت آنچه او را تکان داد  دیدن واقعیت ها بود.

کمال  حیدری  را هم  ظاهرا  به عضویت یکی از تیم ها انتخاب کرده بودند و گویا یک عملیات هم  در داخل خاک ایران انجام داده بود.

پس از دستگیری و آزادی مرجان ملک و پی بردنش به حقایق ،او در ایران از طریق رادیو نجات برای همسرش چندین بار پیام می فرستد و حقایقی را در رابطه با تشکیلات  سازمان برملا می کند. همسر وی به طور اتفاقی از رادیوی ماشین هایی که در کمپ اشرف سوار می شده پیام و صدای او را می شنود. و خام خیالانه برای خروج از سازمان به سران تشکیلات  مراجعه می کند  و در خواست خود را  می گوید  و همین موضوع باعث از دست دادن جانش شد.

بعلت اینکه ازمنظر مسئولین سازمان و شخص رجوی کمال حیدری دارای اطلاعات تیم های عملیاتی بود و آنها نمی خواستند او حتی به خانواده اش برسد نقشه شومی برای کشتن وی کشیده بودند.

در اواخر سال ۸۱ هنگام حمله  نیروهای ائتلاف به عراق … تمامی یکان های درون اشرف برای جلوگیری از اینکه بمباران نشوند ازکمپ اشرف بسمت مناطق بیابانی فرستاده می شدند. کمال  حیدری که به او اجازه خروج نمی داد ند و سرخورده از مسئولین اش  شده دیگر نمی خواست  در کمپ بماند  و مدت ها بود که به فکر فرار   بود  او سرانجام در هنگام  خروج نفرات از کمپ   زمانی که در پشت خود رو یی سوار بود در یک فرصت مناسب و در قسمتی از جاده از ماشین بیرون پریده و پابه فرار می گذارد   غافل  از اینکه چندین ماه بودکه وضعیت او را  به فرمانده مستقیم اش گزارش کرده و دستور داده بودند هر زمان که اقدام به فرار نماید  او را به قتل برسانند . کمال حیدری پس از  پریدن از ماشین و در حالیکه فقط چند قدم دور شده بود  از پشت به رگبار بسته می شود و بدین شکل  او را ترور کرده و می کشند. او و خانواده اش یکی دیگراز قربانیان فرقه شدند.

قربانیان فرقه  ر جوی – ۱۰

 به قتل رساندن مینو فتحعلی

لینک به منبع

مینو فتحعلی قربانی داخلی مجاهدین خلق فرقه رجوی

 در سال ۱۳۸۰ خانم دیگری از اعضای شورای رهبری  بنام مینو فتحعلی  بدلیل فشارهای زیادی که در تشکیلات به وی می آوردند در یک اقدام شجاعانه و با طراحی و  با  درخواست کمک از  یکی از همکارانش   اقدام به  فرار نمود.

در سالهای  قبل از  ۸۲ که  حکومت صدام در عراق برپا بود  تقریبا هیچکس اجازه خروج از سازمان را نداشت و بطور رسمی کسی نمیتوانست از سازمان خارج شود و هرکس  هم که بعد  از ماه ها طی مراحل وحشتناک جلسات جمعی تحقیر و خرد کردن شخصیت فرد بالاخره اجازه خروج می یافت به زندان ابوغریب منتقل  می گشت.

به همین دلیل یکسری افراد  ازترس رفتن به زندان ابوغریب، برای خروج ازتشکیلات اقدام به فرار می کردند. مینو فتحعلی هم بخاطر رها شدن از فشارهای جلسات تحقیر وکتک و ناسزاها چون راهی برای خروج نداشت فرار کرد. بلافاصله پس از فرار او ، حدود ۳۰الی۴۰ گشت با دستور رجوی  و انبوهی نیروهای عراقی برای پیدا کردنش بسیج شدند و سرانجام پس از دو سه روز توسط گشت های سازمان و عراقی ها او و همراهش را در بغداد دستگیر کرده و  به کمپ باز گرداندند. سپس او  را چند ماهی زندانی کرده  و در زیر شدیدترین فشارها بود. در آن زمان  یکی از سران سازمان بنام مهوش سپهری (نسرین )  رسما” درجلسه ای اعلام کرد حکم فرار مینو از تشکیلات  مرگ است  و بایستی کشته می شد.  هم چنین در جلسه ای در حضور رجوی حکم مرگش اعلام شد و فردی که او را دستگیر کرده بود(زهره شفایی) مورد بازخواست رجوی قرار گرفت و رجوی خشمگینانه فریاد می زد  : “تو که  دستور تیر داشتی چرا همانجا وی را نکشتی و او را آوردی؟”… چند ماه بعد در جلسات جمعی و محاکمه اعضای متمرد شورای رهبری ، مینو فتحعلی از زندان به جلسه آورده می شود و توسط شخص رجوی  و در حضور ۶۰۰الی ۷۰۰ تن از  اعضای شورای رهبری  محاکمه می شود. در آن جلسه در طی ساعت های متمادی سیلی از فحش و ناسزا و تحقیر  و حکم اعدام به سمت وی روانه شده  و به او اعلام می شود  که سزای فرار از تشکیلات رجوی مرگ است.

مینو فتحعلی قربانی درونی مجاهدین خلق فرقه رجوی

سرانجام چندماه  بعد همزمان با ورود  نیروهای امریکایی به کمپ اشرف  از ترس اینکه  او مجددا” فرارنکند و به نزد نیروهای آمریکایی نرود او را به به قتل رسانده و  اعلام کردند که در بمباران نیروهای ائتلاف در اشرف کشته شده است. و این درحالی بود حتی یک نفر هم در جریان بمباران های اشرف کشته نشد و هنگام بمباران، کمپ اشرف تخلیه شده و هیچکس در بمباران  مقرها و ساختمان های کمپ اشرف کشته نشد. جسد مینو فتحعلی  هم توسط کسی دیده نشد. و البته همه  می دانستند که حکم قتل وی اجرا  شده است.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27290

قربانیان فرقه (۷ و ۸) – آلان محمدی (و زهرا فیض بخش) 

 zahra-feizbakhsh-killed-by-mojahedin-khalq-rajaviندای حقیقت، هفتم نوامبر ۲۰۱۶:… روابط  زنان  شورای رهبری در  شکل فرمانده و تحت مسئول پس ازگسترش  اعضای  شورای رهبری یعنی حدودا” از سال ۷۶به بعد و مخصوصا” از هنگامی که مسئولیت    آنان به عهده مهوش سپهری معروف به نسرین (مسئول اول وقت سازمان) قرار داده شد با رواج آموزش های  فرقه ای بطرز اسفباری بسیار خشک و هراسناک شده بود. سران اصلی … 

آیا خودسوزی ندا حسنی بایستی به فراموشی سپرده شود؟

قربانیان فرقه (۷ و ۸) – آلان محمدی (و زهرا فیض بخش)

قربانیان فرقه – ۷

آلان محمدی

لینک به منبع

آلان محمدی توسط مجاهدین خلق فرقه رجوی کشته شددر سال ۱۳۸۰ اتفاق دلخراش دیگری در فرقه رجوی رخ داد آلان محمدی دخترک ۱۵  الی ۱۶ساله ای بود که پدر و مادرش در کمپ اشرف بودند وی از کودکی در  آوارگی و دربدری بود زمانی که  کودکی خردسال بود نزد مادرش در کمپ اشرف بود و سپس در سال ۱۳۷۰ به هنگام جداکردن فرزندان از پدر و مادرهایشان و فرستادن آنها به کشورهای خارجی او را  هم  در حالیکه کودکی ۴-۵ ساله بود به کشورهای خارجی فرستادند حوالی سال های ۷۶الی ۷۷ که سران سازمان به دنبال جذب نیرو و زیاد کردن نفرات  بودند. به فکر بازگرداندن کودکان  افتادند. آنها اکنون کمی بزرگتر شده بودند و  بعنوان یکی از کانال های جذب نیرو  برای سازمان تبدیل شده بودند. سپس با حقه و فریب  برخی از همین کودکان را ازخارج کشور به کمپ اشرف بردند تعدادی از آنان از همان بدو ورود  متوجه  محدودیت های خفقان آور تشکیلات شده و تحمل فضای موجود را نداشتند و در رنج و عذاب بسیار بودند. آلان محمدی با اینکه  در آن زمان دخترکی ۱۴ ساله بود از همان روزهای اول بنای مخالفت را گذاشته و نمی توانست با فضای سخت و سنگین تشکیلات  فرقه ای کنار بیایدو  و بطور مستمر مشکلات زیادی با سران فرقه داشت.  او قبول کرده بود فقط برای مدتی کوتاهی (۶ماه) به عراق برود و پس از دیدار با خانواده و گذراندن یک دوره کوتاه مجددا” به خارج کشور برود ولی  افسوس که نمی دانست قدم در راه بی برگشت  گذاشته  و دیگر اجازه بازگشت به وی داده نمی شود. باری وی یکی از افراد  ناراضی بود و  بشدت زیر کنترل تشکیلات بود و  برخوردهای زیادی با او می شد.  آلان بسختی فضای تشکیلات را تحمل می کرد وعلیرغم سن کم اش که زیر ۱۸سال بود  او را در یگان های نظامی سازماندهی کرده بودند  و سلاح   های پر از فشنگ  هم در اکثر زمان ها در اختیار نفرات بود. سرانجام در سال ۸۰ و  درحالیکه ۱۶ سال بیشتر نداشت . بطرز دردناک ومرموزی با شلیک گلوله به مغزش کشته شد.

(تشکیلا ت اعلام نمود وی در هنگام پست و نگهبانی در حال بازی با سلاح  مسلح ، بعلت شلیک ناخواسته کشته شده . دخترک ۱۵-۱۶ ساله  ای که با تطمیع  دیدار خانواده به اشرف برده  و به اجبار نگه داشته بودند و هنوز به سن قانونی نرسیده در یگان های نظامی سازماندهی نمودند. به سرنوشتی دردناک دچارشد.

 چه کسی پاسخگوی این خون ریخته شده خواهد بود ؟

قربانیان فرقه – ۸

زهرا فیض بخش

لینک به منبع

سایت ندای حقیقت ندای حقیقت – ۱۶آبان ۱۳۹۵ برابر ۰۶/۱۱/۲۰۱۶

 به قلم خانم سنحابی

“خودکشی مشکوک زهرا فیض بخش”

زهرا فیض بخش توسط مجاهدین خلق فرقه رجوی کشته شد

روابط  زنان  شورای رهبری در  شکل فرمانده و تحت مسئول پس ازگسترش  اعضای  شورای رهبری یعنی حدودا” از سال ۷۶به بعد و مخصوصا” از هنگامی که مسئولیت    آنان به عهده مهوش سپهری معروف به نسرین (مسئول اول وقت سازمان) قرار داده شد با رواج آموزش های  فرقه ای بطرز اسفباری بسیار خشک و هراسناک شده بود. سران اصلی تشکیلات درهر قسمت، حیطه تحت فرماندهی  خود را ملک طلق خود دانسته و بسیار بی رحمانه با زیردستانشان تنظیم می کردند. بطوریکه بدلیل یک اشکال و یا خطای  کوچک  افراد را زیر ضرب برده و از  هیچ گونه هتاکی و بی حرمتی و فشار آوردن کوتاهی نمی کردند و  بی حرمتی ها و هتاکی ها زن و مرد نمی شناخت و همه در جلسات  چه انتقادی ویا اجرایی زیر سنگین ترین فشارها و حسابرسی کارها قرار می گرفتند بخاطر اینکه اکثرا” کارهاو وظایف تعریف شده برای هر قسمت چندین برابر حد نرمال بود همواره بهانه های کافی برای مواخذه و حسابرسی  هم وجود داشت. البته این فشارها دقیقا” ازسران بالاتر و ازطرف خود مریم و مسعود رجوی بود که لایه اول را بشدت زیر حسابرسی می بردند و آنها نیز به  همین روال فشار را بر روی زیر دستان خود تخلیه می کردند با این مقدمه می توانید درک کنید  که وضعیت و روابط نفرات با  تحت مسئولین شان  چگونه بود و همواره  فشارها و مشکلات و سرزنش های فراوانی  وجود داشت…. در آن  روزها و در بحبوبه این فشارها یکی از  زنان  بنام سیمین (زهرا) فیض بخش که در بخش اداری و سررشته داری تشکیلات رجوی  کار می کرد.  ماهها بود که در زیر فشار کار و  دعواهای مسئول مستقیم اش بود . او از فشار کار و دعواهای مستمری که داشت تحت فشار عصبی زیادی بود و بیمار شده و حدود دو هفته بستری بود در تمام آن مدت با تحقیر و  سرزنش و ادامه برخوردهای مسئولش ( محبوبه عالی) مواجه بود بطوریکه در آن وضعیت  بیماری و بستری چند بار او را بر سر کار احضار  کرده بودند.  و حتی اجازه استراحت و بستری  به وی نمی دادند نهایتا در آخرین خبری که از  او  شنیده شد دو سه روزی بود که با دعوای شدید مسئولش دربستر بیماری بود که به یکباره خبر فوت او بصورت مخفیانه و ناگهانی  به بعضی از نفرات رسید و  بدون اطلاع عمومی شبانه  او  را  از کمپ پارسیان به کمپ  اشرف منتقل کرده و  بی سر وصدا و پنهانی دفن نمودند. وی در اثر فشارهایی که به وی آورده بودند اقدام به خودکشی نموده و تنها راه نجاتش را چنین دیده بود

زهرا فیض بخش توسط مجاهدین خلق فرقه رجوی کشته شد

او هم سند دیگری از خیانت  تشکیلات رجوی شد که ادعا می کرد برای زنان  آزادی و رهایی آورده است… تا مدت ها فوتش را ازهمه پنهان می کردند. کسی که بیش از ۲۰ سال زندگی خود را درتشکیلات رجوی  فدا کرده بود . دیگر هیچ نام و یادی از وی نشد و حتی  زنان  در بین صحبت های خصوصی خود جرات نام بردنش را  هم نداشتند. این سرنوشتی بود که بدون شک برای هر کسی که کوچکترین اعتراضی به رجوی می کرد رقم زده شده بود….

 او هم چنین مادر یک دختر بود که سال ها از فرزندش اطلاعی نداشت و فرزند او  از سال ۱۳۷۰ به کشورهای خارجی فرستاده شده بود.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27248

قربانیان فرقه (۵ و ۶) – کریم پدرام (و فرمان شفابین) 

 نفیسه بادامچی شکنج گرندای حقیقت، سوم نوامبر ۲۰۱۶:… فرمان نوجوان کردی بود که در کمپ رمادیه عراق بدنیا آمده بود بدلیل بزرگ شدن در عراق فارسی نمیدانست سر این موضوع همیشه زیر انتقاد بود که چرا در مناسبات فارسی صحبت نمیکند و کردی حرف میزند در آخرین دیگ (نشست انتقادی بزرگ) که خانم مهری علی قلی بخاطر این موضوع برای او ترتیب داده بود به فرمان گفت فرمان الان آمدی برای ما شاخ شدی … 

نفیسه بادامچی شکنج گرنفیسه بادامچی پزشک یا شکنجه گر؟

قربانیان فرقه – ۵

کریم پدرام

لینک به منبع

ندای حقیقت – ۱۲آبان ۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۱۱/۰۲

درسال ۱۳۷۹ یکی دیگر از اعضای ناراضی  بنام کریم پدرام یکی دیگر از ناراضیان  به دلیل  اینکه راهی برای خروج از فرقه دیکتاتوری رجوی نداشت با سلاح اقدام به خودکشی نمود. تا خود  را از  آن وضعیت رقت بار جدید که اجازه خروج به کسی داده نمی شد رها کند. در رابطه با مرگ او به افراد قرارگاه وی گفته شده بود که فوت بر اثرشلیک  ناخواسته بوده است. ولی از آنجا که خبر را از سایرین مخفی نگاه داشته و مراسم بزرگداشتی برای وی برپا نکردند همین موضوع گویای مرگ مرموز او می باشد.

متن زیر خاطرات آقای  حامد صرافپور در رابطه با  کریم پدرام می باشد:

در یکی از مأموریتهای قرارگاه حبیب، کریم پدرام از اعضای سازمان دست به خودکشی زد و با شلیک گلوله به زندگی خود خاتمه داد. برای مخفی کردن این مسئله گفته شد شلیک ناخودآگاه صورت گرفته است. البته این موضوع برای افرادی که نظامی بودند کاملاً غیرمنطقی و سوآل برانگیز بود، اول اینکه کریم پدرام از نیروهای نظامی اسیر شده بود که تا آن زمان مدتی بسیار طولانی در ارتش رجوی خدمت می کرد و به خوبی به سلاحهای مختلف تسلط داشت و در دهها مأموریت نظامی نیز شرکت کرده بود، دوم اینکه حین تردد، سلاحهای مجاهدین مسلح نبود و فقط از ضامن خارج می شد که در این صورت هیچ شلیک خودبخودی انجام نمی گیرد. سوم اینکه گفته شد به خاطر افتادن خودرو توی دست انداز سلاح مسلح شده است! که این مسئله نیز دروغی واضح بود چون در هیچ دست اندازی شدت به حدی نیست که سلاح مسلح شود، حتا اگر سلاح در آن لحظه عمودی باشد (که عملاً هیچکس سلاح خود را توی خودرو به صورت عمودی در دست نمی گرفت). به هرحال این موضوع لاپوشانی شد.

قربانیان فرقه – ۶

فرمان شفابین

لینک به منبع

ندای حقیقت – ۱۳آبان ۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۱۱/۰۳

فرمان شفابین  در سال ۱۳۷۶ از  شهر  رمادی  عراق به سازمان مجاهدین پیوسته بود. بسیاری از خانواده های ایرانی که در شهر رمادی بسر می بردند وضعیت اقتصادی مناسبی نداشتند و سازمان برای جلب حمایت آنها  از این وضعیت استفاده کرده و در ازای پرداخت مستمری ناچیزی از   آنها برای کار های تبلیغی و سایر اهداف  خود استفاده می کرد. تعدادی از این خانواده ها  نیز بدلیل اینکه توانایی  پرداخت هزینه گذران زندگی فرزندان خود را   نداشتند اجازه می دادند که  تعدادی از آنها به سازمان مجاهدین بپیوندند.  فرمان شفابین نیز که جوانی بدون اطلاع از پیشینه و ماهیت تشکیلات فرقه  رجوی بود فکر می کرد هر گاه که پشیمان شود می تواند از سازمان جدا شود، او   پس از یک سال و اندی که به ماهیت دیکتاتوری و بسته تشکیلات پی برده بود درخواست خروج داد ولی متاسفانه  او هم به مانند سایر اعضای نگون بختی که هنگام درخواست خروج با بلای  عظیمی مواجه می شدند با سیلی از ناسزا و تهمت که تو خائن و بریده هستی و… اجازه خروج نداری … روبرو شد. او تنها می خواست به نزد خانواده اش برگردد. او برای آزادیش یک سال تلاش کرد و در این مدت مستمرا”  او را تحت فشار قرار داده  و جلسات جمعی برایش تشکیل می دادند که او را وادار به  عقب نشینی از خواسته اش  وماندن در کمپ کنند او هم طاقت نیاورده و در سال ۱۳۷۸در زیر این فشارها اقدام به خودسوزی نمود و به طرز دردناکی به زندگی اش پایان داد.

 در ادامه خاطرات یکی از جداشدگان که مستقیما در جریان  خودسوزی وی بوده است درج شده :

«فرمان نوجوان کردی بود که در کمپ رمادیه عراق بدنیا آمده بود بدلیل بزرگ شدن در عراق فارسی نمیدانست سر این موضوع همیشه زیر انتقاد بود که چرا در مناسبات فارسی صحبت نمیکند و کردی حرف میزند در آخرین دیگ (نشست انتقادی بزرگ) که خانم مهری علی قلی بخاطر این موضوع برای او ترتیب داده بود به فرمان گفت فرمان الان آمدی برای ما شاخ شدی مگر کی هستی , یادت هست پدرت برای سیر کردن شکم شما در رمادی خواهرانتان را میفروخت الان آمدی برای ما شاخ شدی و زیر بار نمی ری

بعد از نشست فرمان به بیرون رفت و نفت عشتار را روی سرش ریخت و به سالن برگشت فندک را بخود کشید و آتش گرفت و بعد از تلاش بچه ها و خاموش شدن به بغداد فرستاده شد و دو روز بعد فوت کرد .صحنه این خودسوزی به قدری دردناک و تکان دهنده بود که هر وجدانی را به عذاب در میاورد از همان لحظه زمزمه های خروج از سازمان را به زبان آوردم چند شب از ناراحتی خوابم نمیگرفت . اما در مقابل ، فردای فوت فرمان  شفابین , مهوش سپهری (نسرین مسئول اول آن زمان) برای مقر ۳۵ نشست گذاشت که شما خوب روی فرمان تیغ نکشیدید ( یعنی انتقاد تند و تیز نکردید ) اگر خوب تیغ میکشیدید فرمان خودش را لوس نمیکرد . انسان بایستی چقدر شنیع باشد که در مقابل این خودسوزی با خونسردی بگوید شما خوب تیغ نکشیدید»

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27230

قربانیان فرقه (۳ و ۴)- کامران بیاتی ( و خدام گل محمدی) 

 ندای حقیقت، دوم نوامبر ۲۰۱۶:… یکی دیگر  از اعضا ناراضی  و قربانی  شده کامران بیاتی متولد ۱۳۴۲  می باشد.  او در سال ۱۳۷۷ در سن ۳۵  سالگی و بدستور تشکیلات مافیایی رجوی بطرز مشکوکی کشته شد. گفته می شد که وی را مجبور نمودند  با قرص سیانور خودکشی  نماید. از سال ۱۳۷۴بعد به فرمان رجوی درب های خروجی سازمان بسته شده و کسی اجازه ترک سازمان را نداشت … 

مریم سنجابی: مسئول کیست؟

قربانیان فرقه – ۳

کامران بیاتی

لینک به منبع

سایت ندای حقیقت  – ۱۰آبان ۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۳۱/۱۰

یکی دیگر  از اعضا ناراضی  و قربانی  شده کامران بیاتی متولد ۱۳۴۲  می باشد.  او در سال ۱۳۷۷ در سن ۳۵  سالگی و بدستور تشکیلات مافیایی رجوی بطرز مشکوکی کشته شد. گفته می شد که وی را مجبور نمودند  با قرص سیانور خودکشی  نماید

از سال ۱۳۷۴بعد به فرمان رجوی درب های خروجی سازمان بسته شده و کسی اجازه ترک سازمان را نداشت . طبق قانون و دستورتشکیلاتی فرقه که تنظیم کننده آن  نیز شخص رجوی بود تقریبا” خروج از سازمان مجاهدین ممنوع شد.

رجوی در جلسات عمومی در سال ۱۳۷۴ رسما به همه  اعلام نمود  بعلت اینکه تا کنون هر کس از سازمان جدا می شد با هزینه ما و تهیه پاسپورت او را به خارج کشور می فرستادیم و پس از تحمل این همه هزینه!  این نفرات  تبدیل به طعمه ای برای استفاده وزارت اطلاعات شده و شروع به فعالیت علیه سازمان  می کردند. و استدلال نمود که هر کسی از سازمان خارج شود، بدنبال زندگی اش نمی رود و علیه سازمان فعالیت می کند . لذا ما دیگر کسی را نمی فرستیم و از این پس بریده نداریم ! و همه بایستی به هر قیمتی در درون تشکیلات  باقی بمانند. لذا هر کس هم  با اصرار  بخواهد  از سازمان خارج شود ما به هیچ عنوان او را به خارج کشور نمی فرستیم. و فرد مورد نظر بایستی مراحل زیر را طی کند:

الف . ابتدا باید به مدت دوسال در خروجی کمپ اشرف باقی بماند تا اطلاعات او بسوزد . (منظور از خروجی زندانی بود که افراد جدا شده را برای مدت ها در آن قسمت نگاه می داشتند.)

 ب . وی می گفت بدلیل اینکه ورود همه افراد به داخل خاک عراق غیر قانونی بوده و هیچکس در پاسپورتش مهر ورود به عراق نخورده است، فردی که می خواهد از سازمان جدا شود طبق قوانین  ورود غیر قانونی   به عراق ۸ سال نیز بایستی در زندان ابوغریب در عراق بماند… و پس از آن اگر تبادلی بین ایران و عراق انجام شود این افراد به عنوان اسیر جنگی با ایران تبادل می شوند!

 و در ادامه درباره وضعیت مخوف زندان ابوغریب توضیحاتی  می داد که فضای رعب و ترس بیشتری در افراد ایجاد شود و  نفرات با در نظر گرفتن سختی های این مسیر فکر هرگونه خروج از سازمان را از سربدر کنند.

بدینگونه بود که کامران بیاتی و تعدادی دیگر از اعضای ناراضی که قصد خروج از سازمان را  داشتند با عواقب سنگینی روبرو می شدند. کامران بیاتی  یکی از ناراضیان فرقه که  امید و امکانی برای  خروج و نجات یافتن از فرقه  برایش متصور نبود در حالیکه بنای اعتراض به این وضعیت  را داشت … او را تحمل نکرده و بطرز مشکوکی  او را سر به نیست کردند. 

قربانیان فرقه – ۴

خدام گل محمدی

لینک به منبع

 ندای حقیقت – ۱۱آبانماه ۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۱۱/۰۱

قربانی دیگر یکی از اعضا پیوسته به سازمان  به نام آقای خدام گل محمدی بود. او در سال ۱۳۷۸ در یک درگیری مرزی بشدت مجروح شده  و حدود یکسال  نیز  در بیمارستان بستری بود و در حالیکه هنوز بهبود کامل نیافته بود و هنوزمجروح بود او را از بیمارستان مرخص کردند. وی سپس بدلیل شرایط سختی که داشت بارها  از سران سازمان  درخواست کرده بود  از سازمان خارج شود ولی هر بار با حمله های جمعی  وتهدید از وی می خواستند که دست از خواسته اش بردارد  او  را ساعت ها در جلسات جمعی به باد  فحش و ناسزا  می گرفتند تا سرانجام مجبورش  کردند حرفش را پس گرفته  و طبق ضابطه “بریده نداریم” رجوی که شعار تشکیلات بود با زور و اجبار در سازمان بماند. متاسفانه وی پس از اینکه راهی برای  خروج پیدا نکرد،  برای اینکه حداقل روحش را از دست تشکیلات مافیایی رجوی خلاص کند چند روز بعد در هنگام تنظیف سلاح یکان های نظامی  با بنزین موجود در محوطه  اقدام به خودسوزی نمود و به طرز دلخراشی  جان سپرد.

به ضمیمه خاطرات یکی از اعضای جدا شده  آقای حامدصرافپور ضمیمه است که مشاهدات مستقیم خود را او وضعیت آقای خدام گل محمدی بیان کرده

تابستان ۱۳۷۸ گشتی های مقر حبیب درگیری شدیدی در مرز داشتند که منجر به کشته شدن یک نفر و مجروح شدن شدید یکی دیگر از نفرات شد. خدام گل محمدی یکی از نفرات مجروح بود که استخوان لگن وی شکسته و مدتها در بیمارستان قرارگاه بدیع زادگان بستری بود و حداقل یکسال در شرایطی سخت بسر می برد که بعد از بهبودی دوباره به مقر بازگردانیده شد. وی با عصا راه می رفت و همان دوران رجوی از همه خواست که تعهدنامه ای امضا کنند که تا سال ۱۳۸۲ در ارتش او خواهند ماند. گویا خدام چنین چیزی را امضا نکرده بود که با نیرنگ و فریب و فشار از او امضا گرفته بودند. یکی از شبها در زمان نشستهای عملیات جاری، توی سالن غذاخوری قرارگاه هفتم (در اشرف) بناگاه صدای فریادهایی به آسمان بلند شد. همه با حیرت به گوشه ای از سالن رفتند که محل برگزاری نشست عملیات جاری یگان خدام گل محمدی بود. من هم رفتم ببینم اوضاع از چه قرار است که متوجه شدم خدام در گزارش نوشته است که می خواهد از سازمان جدا شود. صدای فریادها متعلق به آقای علی.م از فرماندهان نیروهای عملیاتی بود که نعره می زد: تو گ… می خوری که چنین نوشته ای، من همینجا تو را خواهم کشت…. پشت سر او تعداد دیگری نیز به سوی خدام هجمه برده بودند تا وی را از خواسته اش منصرف کنند. خدام آرام نشسته بود و می گفت «من آن تعهدنامه را قبول نداشتم و به من گفتند فعلاً امضا کن بعد سر آن صحبت می کنیم و من هم به همین خاطر امضا کردم و ناچار شدم. اما من دیگر نمی خواستم بمانم….». این نشست حدود سه ساعت طول کشید و نیروهای جدید پذیرشی که تا کنون چنین نشستهایی را ندیده بودند با وحشت به این موضوع نگاه می کردند. صدای فریادهای کر کننده و تهدید آمیز برخی نفرات از جمله علی.م فضای سالن را پر کرده بود و از خدام می خواستند تا هرچه زودتر توبه و از حرف خود ابراز پشیمانی کند!!!…

خدام گل محمدی تا مدتها مقاومت می کرد و خواهان جدا شدن از سازمان بود ولی نشست تمام شدنی نبود و از بالا هم خط گرفته بودند که نشست ادامه پیدا کند. نهایتاً خدام که تحت فشارهای روحی شدید بود قبول کرد بگوید نمی خواهم از سازمان جدا شوم و به این ترتیب دست از سر او برداشتند…

متأسفانه چند روز بعد از یک فرمانده دسته (آقای احمد گلپا) شنیدم که خدام گل محمدی در زمان برنامۀ تنظیف سلاح با بنزین خودسوزی کرده است. بعد از این اقدام او را بسرعت از اشرف به بیمارستان بغداد برده بودند که متأسفانه در بغداد جان می بازد. خبر جان باختن او توسط آقای رسول امینی که نفر حفاظت و مترجم قرارگاه هفتم بود مطرح شد البته با لحنی بد و توهین آمیز. وی گفته بود خدام سقط شده است!!! و این لقب نهایی کسی بود که بعد از سالها خدمت به رجوی بخاطر شرایط روحی ناشی از عدم اجازه به وی برای جداشدن دست به خودسوزی زده بود!!. هر فردی تصمیم می گرفت از رجوی جدا شود، بریده و طعمه و مزدور و خائن و اگر از شدت فشار خودکشی می کرد نیز به لقب سقط شدن نائل می آمد. جسد خدام احتمالاً در گورستانی در بغداد دفن شده باشد چون هرگز از او نامی برده نشد تا به فراموشی سپرده شود. پیش از او کسان دیگری نیز دست به خودکشی و یا خودسوزی زده بودند کما اینکه بعد از اشغال عراق نیز چند نفر دست به خودکشی و خودسوزی زدند و اسامی آنها موجود است.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27211

قربانیان فرقه (۱ و۲) – نسرین احمدی (+ قتل هفت نفر از اعضا) 

 ندای حقیقت، سی ام اکتبر ۲۰۱۶:…  حوالی سال های ۷۰، ۷۱ دخترک جوانی بنام نسرین احمدی  بدون تجربه و بانآگاهی به سازمان فرقه ای مجاهدین پیوست دختری پرشور و با آرزوهایی برای آزادی و مردم و  ناآگاهانه و بدون تحقیق و تفحص به فرقه رجوی پیوسته بود او فکر میکرد که سازمان مجاهدین منجی ومنادی ازادی است!! وی زمان زیادی را در تشکیلات بسر نبرد .  وبه زودی گرفتار قهر سران … 

سمیه محمدی کودکان سرباز در مجاهدین خلق

حرف خانواده محمدی فراتر از تهدید است (نداها و آلان ها را می شناختم، می شناسم و میشناسانم)

قربانیان فرقه – ۱

نسرین احمدی

لینک به منبع

سایت ندای حقیقت ۸آبانماه۱۳۹۵ – ۱۰/۲۹/۲۰۱۶

حوالی سال های ۷۰، ۷۱ دخترک جوانی بنام نسرین احمدی  بدون تجربه و بانآگاهی به سازمان فرقه ای مجاهدین پیوست دختری پرشور و با آرزوهایی برای آزادی و مردم و  ناآگاهانه و بدون تحقیق و تفحص به فرقه رجوی پیوسته بود او فکر میکرد که سازمان مجاهدین منجی ومنادی ازادی است!!

وی زمان زیادی را در تشکیلات بسر نبرد .  وبه زودی گرفتار قهر سران فرقه شد. از آنجاییکه در  فرقه رجوی همه اعمال نفرات تحت کنترل بوده و هیچکس  اجازه سخن یا  کاری برخلاف نظریات فرقه ندارد او  نمی توانست زیر بار قوانین قرون وسطایی فرقه باشد و در مدت زمانی که در تشکیلات بود بعلت اینکه چند بار با  یکی از مردان  صحبت کرده بود وی را  به حکم قرون وسطایی فرقه به صلابه  کشیدند و از آنجائیکه زنان نمی بایست با مردان صحبت کرده و رفتاری دوستانه داشته باشند در جلسات جمعی آنقدر وی را تحقیر و تهدید کرده و شخصیت وی را خرد کردند که دیگر ماندن در آن تشکیلات برایش  غیر قابل تحمل بود.  درادامه این سختگیری ها و اعمال فشار او توسط یکی از سران  وحشی سازمان بنام مهوش سپهری (که معروف به نسرین بود) کتک خورده و  و آنقدر تحت فشار و اذیت و آزار  قرار گرفت که دیگر امید به زندگی و رهایی از آن حصار فرقه و تشکیلات را از دست داد و  در روایتی    اقدام به خودکشی کرد و  درحالیکه سال های جوانی زندگی اش را سپری می کرد این گونه قربانی ایدئولوژی فرقه ای شد.

بنا به اطلاع دوستانش و افرادی که سال های بعد از این فرقه نجات پیدا کردند وی را بعد ازکشتن  به یکی از گورستان های شهرهای عراق برده و  ومخفیانه دفن نمودند. تا درون تشکیلات کسی از کشتن و محل دفن وی مطلع نشود.و این موضوع از سایرین مخفی بماند.

 یکسری از نفرات معتقدند که نسرین احمدی بدست مهوش سپهری به قتل رسیده است

و اما خاطره دردناک  سربه نیست کردن  خانم نسرین احمدی …

یکی دیگر از موارد تاسف بار و غم انگیزی که آقای خلیل رمضانی نصب …برایم تعریف کرد مربوط به خانم نسرین احمدی است خلیل خود شاهد بود که چگونه نسرین تحت شکنجه مهوش سپهری( با نام مستعارنسرین) جان خود را از دست داد. خلیل رمضانی نصب خود از افرادی بود که نزدیک به بیست سال در تشکیلات رجوی فعالیت کرده بود. ایشان قبل از آنکه از قرارگاه اشرف خارج شده و به کمپ امریکا بیاید فرمانده گردان بود و رده تشکیلاتی بالایی داشت.خلیل در این رابطه برایم نقل کرد خانم نسرین احمدی از افرادی بود که در سال ۷۴ تازه (سه سال) به گروه رجوی پیوسته و به قرارگاه اشرف منتقل شده بود.او (حدودا”۲۵ساله) و راننده نفربر BMPبود.ایشان بعد از مدتی اقامت در قرارگاه از مناسبات فاشیستی و ضد دموکراتیک قرارگاه اشرف به تنگ آمد و با مشاهده رفتارهای بیمارگونه فرماندهان قرارگاه نسبت به افراد حاضر در آنجا به لحاظ روحی دچار یاس و ناامیدی شد و در نتیجه بنای ناسازگاری را با فرماندهان خود گذاشت و تصمیم گرفت از سازمان رجوی جدا شود. اما سران سازمان به بهانه های واهی و مختلف مانع خروج او از قرارگاه اشرف می شدند تا اینکه مهوش سپهری عده ای از فرماندهان از جمله خلیل رمضانی نصب را که هشت نفر بودند به دفتر خود احضار و افراد مذکور را برای منصرف کردن نسرین از تصمیمش برای خروج از قرارگاه و جدایی از سازمان به مدت یکساعت توجیه کرد و به آنها گفت که نسرین قصد دارد از اینجا برود و ما باید هر طور شده او را راضی کنیم تا نسبت به سازمان و اهداف آن وفادار باشد و در تصمیم خود برای خروج از قرارگاه تجدیدنظر کند زیرا اگر پای او به اروپا برسد بیم آن می رود که بر علیه سازمان موضعگیری کرده و دست به افشاگری بزند.خلیل در ادامه تعریف ماجرای مذکور گفت: سپس مهوش سپهری دستور داد نسرین احمدی را به محل نشست ما آوردند و با دیدن او مهوش و دیگر فرماندهان حاضر در جلسه سعی کردند به نوعی نسرین را از تصمیم خود منصرف سازند اما نسرین بسیار مصمم بود و از ابتدای شروع جلسه تا آخر که از ساعت یک بعد از ظهر شروع و تا ساعت هشت شب ادامه داشت همچنان در تصمیم خود پایدار ماند و بعد از بحث و جدل های فراوان نسرین اظهار داشت که به هیچوجه تمایل قلبی و ذهنی برای ماندن در تشکیلات ندارد و می خواهد سازمان هر چه زودتر زمینه خروج او را از قرارگاه اشرف فراهم کند. در حوالی ساعت هشت شب بود که ناگهان مهوش سپهری بسیار عصبانی شد و با میله آهنی که از قبل آماده کرده بود به نسرین حمله ور شد و آنقدر میله آهنی را بر سر او زد که نسرین روی زمین افتاد و به حالت اغماء فرو رفت. یکی از فرماندهان با دیدن این صحنه به مهوش سپهری گفت تا او را به بیمارستان منتقل کنند اما مهوش در کمال خونسردی گفت نسرین خود را به موش مردگی زده است و لحظاتی بعد مشاهده کردیم که نسرین قلبش از کار افتاد. من که خود ناظر این جریان وحشتناک بودم بسیار وحشت زده شدم و مات ومبهوت به جسد بی جان نسرین که دقایقی قبل زنده و سر حال بود خیره شده بودم که بلافاصله مهوش به چند تن از فرماندهان حاضر در اتاق دستور داد تا جسد نسرین را از آنجا ببرند. دو ساعت بعد دوباره مهوش سپهری حاضران در جلسه را به دفتر خود احضار کرد و گفت نسرین احمدی به علت سابقه بیماری سکته مغزی کرده و به ما هشدار داد تا در این مورد با کسی سخن نگوئیم و هنگام بدرقه ما از دفترش گفت: شتر دیدید ، نه دیدید.!!!

قربانیان فرقه – ۲

به قتل رساندن ۷ نفر از اعضا به جرم نفوذی

لینک به منبع

سایت ندای حقیقت  – ۹آبان ۱۳۹۵ برابر ۲۰۱۶/۳۰/۱۰

درسال ۱۳۷۳ فرقه رجوی به دستور شخص رجوی در یک عمل غیر منتظره  اقدام  به بازداشت و زندانی کردن حدود ۵۰۰ تن از اعضا  و کادرهای نزدیک خود می کند.  دلیل این امر را   نگرانی و ترس از نفوذ به داخل تشکیلات قلمداد کرده و با این  بهانه از  اعضا ناراضی و ضعیف خود زهر چشم گرفته و بنوعی قدرت نمایی می کند

آنچه که بعدا”  از هدف این کار برای اعضا زندانی شده  و مسئولین سازمان مشخص شد . انجام یک مانور و قدرت نمایی ننگین توسط رجوی بود که به چند دلیل انجام شد. اولا  احساس خطر برای جان خودش  که نگران نفوذ نیروهایی از طرف ایران بدرون تشکیلات  بود که به این ترتیب  خودش را مجاز دانست که صرف همین احساس خطر، صدها نفررا به داخل بازداشتگاه های مخوف خود بکشاند. دوما” یک مانورقدرت نمایی برای اعضای ناراضی  بود که  براحتی زیربار بحث  باصطلاح انقلاب  و تشکیلات  فرقه ای نمی رفتند و اشکالات و انتقادات را مطرح می کردند … و سوم  با این روش می خواست قدرت تشکیلاتی و باصطلاح رهبری مطلقه  خود را به رخ  اعضا بکشد تا دیگر کسی جرئت مخالفت کردن نداشته باشد.

 این عمل باعث شد چهره دیگری از رجوی  وماهیت اصلی اش  برای تعداد بسیاری نمایان شود و دیگربه او به عنوان رهبر و فرد با صلاحیت نمی نگریستند ،کسی که درقدم اول بخاطر حفظ جان خودش حاضرشده بود چند صد تن از اعضایش را به زندان و شکنجه گاه بفرستد و تعدادی را هم قربانی نماید و عده ای از سرسپردگان را  را هم به زندانی و شکنجه کردن  دوستانشان وادارنماید. در آخر هم ازهمه این افراد بخواهد این کارشنیعی را که به دستور وی انجام شده بود را تایید نمایند و ازخودشان هم انتقاد نمایند که همکاری لازم را نکرده اند..! این عمل  باعث جداشدن تعداد زیادی از اعضا در سال های  بعد شد که به افشای این حرکت خیانتکارانه پرداختند.

طبق اطلاعات موثقی که تا کنون اعضا جدا شده  افشا نمودند و اکثرا خود در سال۱۳۷۳ در درون فرقه  زندانی شده و زیر فشار و شکنجه و تحقیر  قرار گرفته بودند  حدود ۷نفر در این  واقعه بطرز دلخراشی کشته می شوند که  اسامی آنها بشرح زیر است:

۱٫قربانعلی ترابی اهل شمال در اثر شکنجه و فشار های طاقت فرسا در میان دستان بقیه دوستانش جان می سپارد (یکی از خواهران وی  به نام مریم ترابی دراثر شکنجه های طاقت فرسا  و  کشته شدن برادرش روانی می شود و هم چنین خواهر دیگرش نیز چن دماهی به همین اتهام نفوذی در درون سازمان زندانی شده بود. )
۲٫پرویز احمدی سال ۷۳ و در همین زندان های تشکیلات کشته شد
۳٫فرهاد طهماسبی اهل تهران.در زندان سال ۱۳۷۳ و در زیر شکنجه بقتل رسید
۴٫جلیل بزرگمهر اهل کرمانشاه بعد از آن واقعه ناپدید می شود (برادرش خلیل و خواهرش طوبی بزرگمهر در همان سال ۷۳به اتهام نفوذی دستگیر و  چندین ماه تحت شکنجه و آزار و اذیت  زیادی بودند)
۵٫الیاس کرمی اهل ایلام در زندان های  تشکیلات کشته شد.
۶٫حمزه حیدری که خلبان نیروی هوایی ایران بوده و در سال ۱۳۶۸ به عراق آمده بود بعد از آن ناپدید می شود.

۷٫ علی خوشحال

آنچه موجب حیرت همگان شد و از شقاوت های رجوی می باشد. قرار دادن اعضا در مقابل همدیگر بوده بطوریکه تعداد  زیادی از مسئولین همین تشکیلات کار زندانبانی و شکنجه و فشار بر روی اعضا زندانی شده را بعهده داشتند.

اسامی برخی از زندانبانان  که در شکنجه افراد زندانی دست داشتند عبارت بودند از:

میرحسین موسوی نیا (فاضل) ،حسن  حسن زاده محصل،مجید عالمیان، مختار جنت صادقی، نریمان عزتی، سید محمد سادات دربندی(عادل)، محسن امینی ، حمید یوسفی، حجت بنی عامری(حکمت)، حسن رودباری،  اصغر قدیری معروف به (حسین اصفهانی)، نادر رفیعی نژاد، محمد رضا محدث، محمد شعبانی(باقر)، فریدون سلیمی، بهمن کامیاب شریفی ،حسین فرزانه سا… شهین حائری، فاطمه خردمند، سعیده شاهرخی ،فریبا خداپرستی ،  سپیده ابراهیمی، محبوبه جمشیدی،  پری بخشایی،  لیلا سعادت نژاد، ناهید صادقی ، کبری حسن وند، حشمت تیفکتچی، فخری امیرعلیپور، و انسیه نوید ، شهره عین الیقین و …

*** 

اطلاعیه های متوالی اخیر فرقه رجوی و چند نکته

مریم سنجابی، ندای حقیقت، بیست و سوم ژانویه ۲۰۱۵:…  چند روز اخیر اطلاعیه هایی در سایتهای فرقه درج شده مبنی بر اینکه تعدادی برای شناسایی لیبرتی اقدام نموده اند. و در اطلاعیه ای دیگرنیز به ناسزاگویی به یک سری جدا شدگان پرداخته اند همانطور که من و اکثر دوستان جدا شده همنظر هستیم که اینگونه اطلاعیه ها

دیدار سفیر ایران در عراق از کمپ اشرف / سرفصلی جدید در وضعیت سازمان مجاهدین

مریم سنجابی، ندای حقیقت، بیست و ششم نوامبر ۲۰۱۴:…  در صدر خبرها بازدید جالب آقای دانایی فر سفیر ایران از کمپ اشرف می باشد  همان کمپ و غار محل اسیران فرقه که سال ها در زمان صدام حسین در آن محبوس بودند و نمی توانستند از آن خارج شوند. همان محلی که مردان و زنانی نگون بخت بیست سی سال از عمر خوی

چند دروغ و نیرنگ و ادعای دفاع از زنان در فرقه آدم کش رجوی

مریم سنجابی، ندای حقیقت، ششم نوامبر ۲۰۱۴:…  در سایت های وابسته و وامانده فرقه رجوی هر از گاهی می بایست سری به صحرای زنان زد و با خصومت و دجالیت خبرهایی مبنی بر دفاع از زنان تهیه نمود. اخیرا مقاله ای ظاهرا به نقل از تریبون دو ژنو با تیتر « در ایران شرایط زنان بدتر می‌شود» و هم چنین مطلبی تهیه شده در تش

حادثه دردناک اسید پاشی و فرصت طلبی سران سازمان تروریستی مجاهدین

مریم سنجابی، ندای حقیقت، دوم نوامبر ۲۰۱۴: …  آیا نداحسنی دخترجوان و خانم صدیقه مجاوری بخاطر مریم قجربطرز فجیع و دلخراشی در آتش نسوختند وجان نباختند. آیا مرضیه باباخانی و حمیدعرفا و نادر ثانی با دستور فرقه گرایانه و بنیادگرایی رجوی درآتش نسوختد و چهره خود را در حریق ازدست ندادند که تا سالها از نمای