مترسکی که مترسک نبود

مترسکی که مترسک نبود

مترسکی که مترسک نبودمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم نوامبر 2020:… زمستان سال 1370 به آنکارا رسیدم روزی که دیگر هیچ چیز از من باقی نمانده بود. جان و روان و همه سرمایه ام به یغما رفته و تنها یک شلوار و کفش پاره به تن داشتم و ده پاکت سیگار که از عراق با خود به آنکارا آورده بودم و چون به شلوار و کفش هایم جهت ادامه راه نیاز داشتم و به سیگارها بی نیاز بودم همه آن ها را به یکی از دوستان هدیه دادم و باعث حیرتش شدم. آن جا بود که راه آمده و این نوع تلاش و زندگی را تردید و تامل کردم به ویژه زمانی که تعدادی از افراد و نیروهای شکست خورده وقتی از احوالم با خبر می شدند با کنایه و زخم زبان، می گفتند، اگر ما جای تو بودیم خودکشی می کردیم. مترسکی که مترسک نبود

زنان حرمسرازنان حرمسرا 

مترسکی که مترسک نبود

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 26.11.2020

روز یکشنبه گذشته بیست و دوم نوامبر، روز سرد و سوت و کوری بود. هوا سرد و مه آلود و ملال آور بود. به طوری که هر گاه از پنجره خانه به بیرون نگاه می کردم غر می زدم، شب که شب است و روز هم کر مهتاب. به هر حال نخواستم تسلیم فضای کرونا زده و بی رمق بشوم با خود عهد کردم که بعداز ظهر جهت شارژ روحیه به جنگل می روم. بعد از نهار، شال و کلاه کردم و لباس گرم به تن کردم تا ساعاتی در دل طبیعت پیاده روی کنم که ناگاه متوجه شدم در خانه نان ندارم لذا باید جهت تهیه نان کاری انجام دهم. با آن که یکشنبه و تعطیل مطلق بود و تنها کلیساها باز بودند، یادم آمد که چند کیلومتری خانه ام یک نانوایی ترک تا ساعت چهار عصر باز است. بدین خاطر، مسیر راهم را عوض کردم و تصمیم گرفتم تا پیاده به نانوایی سمت شهر بروم. مسیر را یک راه خلوت و جنگلی انتخاب کردم. جاده اگرچه کوچک اما سراشیب و خلوت بود. چند کیلومتر که جاده را طی هوای سرد و مه گرفته به سمت شهر سرازیر شدم مابین راه سمت چپ و درون جنگل یک پارک بازی کودکان را مشاهده کردم و با حیرت دیدم هیچ کودکی در آنجا بازی نمی کند. دوباره سرم را پایین انداختم تا به راهم ادامه دهم مجدداً نیم نگاهی به پارک کودکان انداختم و متوجه شدم که مترسکی در انبوه مه و روی تیرک تاب، آویزان است، مترسکی بلند با دستانی که از همدیگر باز شده اند. با خود زمزمه کردم که مترسک به این بزرگی و ترسناک در این روز سرد و غم آلود؛ لابد به همین دلیل است کودکی جهت بازی اینجا نیست. به نظرم عجیب بود مترسکی بزرگ آن هم در وسط پارک بازی کودکان. وقتی کمی جلوتر رفتم، متوجه شدم که مترسک شباهتی هم به آدم دارد. کمی شوکه شدم و اطرافم را چک کردم و کمی دورتر، خانم جوانی که حدوداً بیست سال سن و سگ سپید رنگ و کوچکی به همراه داشت، صدا زدم، می بینید، آنچه روی تاب آویزان است انگار که آدم است. او پاسخ داد، به نظر من هم انگار آدم است. وقتی با هم متفق النظر شدیم به دختر جوان که در آن فضای مه آلود و ترسناک ترسیده و در حال گریستن بود پیشنهاد کردم که من نزدیک مترسک می روم تا مطمئن شوم آیا آدم زنده است یا نه، ولی تو در همین فرصت به پلیس و امداد زنگ بزن و اگر کسی از راه رسید برای کمک نزد من بفرست.

هر چه نزدیک تر رفتم، شبح تغییر کرد و واقعی تر به نظر رسید تا این که نزدیک مترسک رسیدم و با تعجب متوجه شدم او یک آدم است و خود را حلق آویز کرده است. یک مرد میان سال با ریش و موهایی جو گندمی و ژولیده، کاپشن و شلواری تیره، کفشهایش سبز رنگ ولی گردن و دستهایش کبود شده بودند. در همین حال که از نزدیک به قربانی زل زده بودم متوجه دختر جوان در روی جاده بودم که با ناراحتی و ضجه دارد از طریق تلفن برای پلیس صحنه را شرح می دهد و در همین حین بود که تعدادی نوجوان از جاده خلوت عبور کردند. ابتدا فکر کردم آنها می خواهند نزدیک بیایند و به من و یا به دختر جوانی که بسیار ترسیده بود کمک کنند ولی آنان بی توجه به انسانی که بالای دار آویزان بود، راه شان را ادامه دادند تنها یکی از آنان که جوان تر بود و مانند سایرین غیر آلمانی و مشکوک می زد قدری مکث کرد و رو به قربانی نگاه کرد و گفت، بد؛ این لحظات سخت و دلهره آور نزدیک به ده دقیقه به طول انجامید تا نیروهای پلیس و امداد به محل حادثه رسیدند.

یکی از افراد پلیس که کارشناس بود از دختر جوان و من که زودتر صحنه را دیده و همان جا مانده بودیم چندین پرسش انجام داد و مدارک و آدرس و شماره تلفن و غیره خواست و گفت، می توانید بروید و به کارتان برسید.

وقتی راه افتادم و به راهم سمت نانوایی ادامه دادم شوکه بودم و انتظار نداشتم که در این یکشنبه سوت و کور و هوای سرد و مه گرفته، کسی بخواهد با مرگش همچون ناقوسی بی صدا توجه دیگران بی توجه به همه چیز را به جسد بی جان خود جلب کند. البته تا آن روز خودکشی هایی که در اطراف این محل و آشکارا و هشداردهنده اتفاق افتاده بود دیده بودم که روزی یک خانم جوان خود را از طبقه پنجم آپارتمانی به پایین پرت کرد و بعد از مدت کوتاهی دوباره دو خواهر میان سال از طبقه دهم ساختمانی همزمان خود را به پایین پرت کرده و هر سه در دم جان داده بودند اما این یکی که مردی ژولیده و فرتوت در روز روشن و روز یکشنبه و در پارک بازی کودکان، خود را حلق آویز کند به نظرم قدری شبهه انگیز و قابل تامل بود به ویژه آن جا که تعدادی از نوجوانان که از جاده عبور می کردند با دیدن قربانی حاضر نشدند حتی لحظه ای خوشی های الکی و مصنوعی خود را با دیدن قربانی هدر دهند. این از عجایب روزگار و زمانه و مکانی بود که در آن گرفتار شده بودم.

همان طور که سر در گریبان به راهم ادامه می دادم، به گذشته مراجعه کردم. یادم آمد در عصر ما و نسل ما داستان کاملاً عکس بود. از پنج سالگی، ناچار بودم بابت هر کاری به خانواده کمک کنم و از نوجوانی در اثر هر اتفاق و حادثه ای به همسایه و دیگران کمک می کردم به ویژه اگر در مواقع ضروری مثلاً کسی در دریا در حال غرق شدن بود در هر شرایطی که بودم صد در صد اقدام می کردم و همین روحیه باعث شد تا در حین جوانی که انقلاب و جنگ شد در صف مقدم قرار بگیرم و برای کمک به دیگران از هیچ چیز مضایقه نکنم حتی به قیمت به خطر انداختن جان و زندگی ام. با این وصف که بخشی یا همه زندگی ام برای دیگران سپری شد و بیش از سی سال از عمر و جوانی را سپری کردم و دیگر جان و توانی در من نمانده بود، زمستان سال 1370 به آنکارا رسیدم روزی که دیگر هیچ چیز از من باقی نمانده بود. جان و روان و همه سرمایه ام به یغما رفته و تنها یک شلوار و کفش پاره به تن داشتم و ده پاکت سیگار که از عراق با خود به آنکارا آورده بودم و چون به شلوار و کفش هایم جهت ادامه راه نیاز داشتم و به سیگارها بی نیاز بودم همه آن ها را به یکی از دوستان هدیه دادم و باعث حیرتش شدم.

آن جا بود که راه آمده و این نوع تلاش و زندگی را تردید و تامل کردم به ویژه زمانی که تعدادی از افراد و نیروهای شکست خورده وقتی از احوالم با خبر می شدند با کنایه و زخم زبان، می گفتند، اگر ما جای تو بودیم خودکشی می کردیم. آن روز که سواد درست و حسابی نداشتم و تنها یک جمله بلد بودم در پاسخ می گفتم، شب دراز است و قلندر بیدار. به هر حال پس از چند روز و یا چند هفته ای تامل و خویشتن داری و پنهانکاری، دوباره راهی را که آمده بودم به جلو ادامه دادم اما این بار سعی کردم تا در میان دست اندازها و راه های پر پیچ و خم و خطرناک، به زندگی خودم نیز برسم تا مبادا روزی مجدداً یک سرخورده و مستاصل، از من بخواهد تا به خودکشی فکر کنم.

 به هر رو مسیری را که از دوران کودکی آغاز کرده بودم، آمدم و آمدم و آمدم تا این که رسیدم به زمانه و موقعیتی چون ساعت سه و نیم عصر روز یکشنبه بیست و دوم نوامبر سال 2020، میان پارک جنگلی و هوای سرد و مه گرفته؛ ولی این بار انگار مانند انتهای فیلم سوته دلان، قدری دیر رسیدم و قربانی لحظاتی پیشتر جان داده و تسلیم مرگ شده بود.

„پایان“

لینک به منبع

مترسکی که مترسک نبود

***

مهدی خوشحال بغدادبی تبر مردگان این جنگل

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/چگونه-دونالد-ترامپ-بازی-را-باخت/

چگونه دونالد ترامپ بازی را باخت

چگونه دونالد ترامپ بازی را باختمهدی خوشحال، ایران فانوس، هشتم نوامبر 2020:… دونالد ترامپ طی دوره چهار ساله اول کارت های بازی اش را تند تند به نفع اسراییل بازی کرد تا آن ها نیز راغب و مشتاق شوند و دوباره او را سر کار بیاورند… در تجربه نهایی، وقتی کشتی اسیر کولاک و طوفان شد، ناخدا یا کاپیتان پیر و پاتال به درد نجات و تصمیمگیری کارآمد نمی خورد. بهینه است در شرایط حساس و بحرانی، کاپیتانی جوان و ماهر از حیث فیزیکی و روانی و با سابقه ورزشی و نظامی سکان کشتی را به دست گیرد. متاسفانه، کشور آمریکا با مسایل و مشکلات عدیده ای که پیش روی خود دارد چه با دونالد ترامپ و چه با جو بایدن، قادر به هدایت کشتی در دریای متلاطم امروز جهان نخواهد بود. چگونه دونالد ترامپ بازی را باخت

چگونه دونالد ترامپ بازی را باختحامیان احمق مجاهدین خلق

چگونه دونالد ترامپ بازی را باخت

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 07.11.2020

مهدی خوشحال

آقای مهدی خوشحال

سرانجام کودتای نرم و رسانه ای و مافیای اقتصادی به بهانه انتخابات پر سرو صدای ریاست جمهوری سال 2020 آمریکا، استمرار ریاست جمهوری دونالد ترامپ از حزب جمهوریخواه، را به یک دوره چهار ساله کاهش دادند. این امر اگرچه در تاریخ آمریکا نادر است اما غیر ممکن نیست.

دونالد ترامپ، همان طور که در ابتدای کاندیداتوری خود در سال 2016 و برای چهل و پنجمین دوره ریاست جمهوری آمریکا، وعده هایی مبنی بر عدم جنگ و عقب نشینی به داخل خاک آمریکا، داده بود تقریباً به وعده های کلانش جامه عمل پوشاند اگرچه همزمان بسیاری از تابوها و هنجارهای مردم آمریکا و جهان را نیز شکست و به ترامپیسم شهرت یافت.

سیستم سرمایه داری نیز ممکن است دونالد ترامپ از حزب جمهوریخواه، را عامداً جهت ترمیم بعضی از نواقض و خسارات هنگفت جنگ و ماموریت های ویژه و کثیف به نفع صهیونیسم جهانی، روی کار آورده و یا این که به طور تصادفی از دست شان در رفته باشد به هر حال با خط و خطوط و پتانسیل افراطی و ناسیونالیستی دونالد ترامپ در استمرار ریاست جمهوری اش، مشکل جدی دارند.

یک رییس جمهور سیاسی و ورزیده وقتی می بیند کارت بازی ندارد و تنها گزینه روی میز، جنگ است با استفاده از کارت جنگ زمانی که جنگ علیه یک کشور و یا علیه تروریسم، نیمه کاره مانده است مردم و سیستم را مجاب می کند تا برای خاتمه دادن به غائله، مجدداً دوره دوم نیز روی کار بماند تا ماموریتش را به پایان برساند.

اما دونالد ترامپ به خیال خودش کارت های بازی بدون جنگ، زیادی در دست داشت که توسط آن کارت ها گمان می کرد جریان گلوبالیستی حداقل و ناچاراً دو دوره او را تحمل می کنند.

دونالد ترامپ از حزب جمهوریخواه، پس از هزاران میلیارد دلار هزینه جنگ های افغانستان و عراق و صدها سال جنگ آمریکا علیه ممالک دیگر، در چهار سال اول دوره ریاست جمهوری اش به نفع زرادخانه ها و فروشندگان سلاح و میلیتاریسم جهانی و موقعیت اسراییل در خاورمیانه، جنگ نکرد اما در ارتباط با منافع اسراییل همه کارت هایی که می توانست طی هشت سال بازی کند اما طی چهار سال بازی کرد و به انتها رساند. این ساده لوحی و پخمگی در سیاست است. اگر دونالد ترامپ قرار است جنگ نکند، تکلیف زرادخانه های آمریکا و اروپا و سایر قدرت های فروشنده سلاح و میلیتاریسم و کلنگی کردن ممالک فقیر در راستای منافع سرمایه داری جهانی و استعمار، چه می شود و اگر قرار است کارت های هشت ساله را طی چهار سال بازی کند او در مدت ریاست جمهوری بعدی اش که کارتی برای امتیازدهی به نفع صهیونیسم و اسراییل در خاورمیانه، در اختیار ندارد، طبعاً شروع به باجخواهی و یا به عبارتی ضد کارت در راستای منافع اسراییل و به زیان آنان بازی خواهد کرد که این کارش خطرناک است و باید در دور اول و تا کار به آن جا نکشید جلویش را گرفت حتی اگر در دور اول بهترین خدمت را در راستای منافع اسراییل و صهیونیسم جهانی، کرده باشد.

دونالد ترامپ طی دوره چهار ساله اول کارت های بازی اش را تند تند به نفع اسراییل بازی کرد تا آن ها نیز راغب و مشتاق شوند و دوباره او را سر کار بیاورند. اما دونالد ترامپ در این میان فریب توانمندی های خود و هواداران میدانی اش و فریب دوستانی که در خدمت آنان چهار نعل می تاخت را خورد.

او  بیشتر از این که شبیه یک ناسیونالیست افراطی عمل کند شبیه یک انقلابی عمل می کرد. او حتی سرنوشت گرهارد شرودر از حزب سوسیال دموکراسی در آلمان را مد نظر قرار نداد زمانی که گرهارد شرودر و حزبش باضافه حزب سبزها، قرار شد از سیستم گلوبال فاصله بگیرند و سیاست را به برلین واگذارند و از جنگ و جدال بپرهیزند النهایه بازی قدرت را به رقیب خود حزب دموکرات مسیحی و خانم آنگلا مرکل که اهل بازی گلوبال بود، باخت. دونالد ترامپ آن قدر که به توانمندی خود و هوادارانش در داخل توجه داشت و بهاء می داد به بیرون از دنیای خود و به تاریخ بهاء نمی داد.

دونالد ترامپ پس از پیاده شدن از مرکب قدرت و مبادا این که از پتانسیل شخصی و هوادارانش علیه دولت آینده یعنی جو بایدن از حزب دموکرات و نظام گلوبالیستی، استفاده نماید از هم اکنون اقدام به بایکوت او در رسانه های مجازی کرده اند همان رسانه هایی که قادرند در چشم مردم در سر فصل موعود خاک بپاشند و سیاه را سفید جلوه دهند.

در تجربه نهایی، وقتی کشتی اسیر کولاک و طوفان شد، ناخدا یا کاپیتان پیر و پاتال به درد نجات و تصمیمگیری کارآمد نمی خورد. بهینه است در شرایط حساس و بحرانی، کاپیتانی جوان و ماهر از حیث فیزیکی و روانی و با سابقه ورزشی و نظامی سکان کشتی را به دست گیرد. متاسفانه، کشور آمریکا با مسایل و مشکلات عدیده ای که پیش روی خود دارد چه با دونالد ترامپ و چه با جو بایدن، قادر به هدایت کشتی در دریای متلاطم امروز جهان نخواهد بود.

„پایان“

لینک به منبع

چگونه دونالد ترامپ بازی را باخت

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/فرار-بی-پایان/

فرار بی پایان

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، هجدهم می 2015:… صحبت از فرار و زندان و شهادت شد. اینها همه زمین کسی و کسانی بود که مبارزه و ارزشهای سیاسی و انسانی را به دلار قیمت گذاشته و در شرف معامله با دشمنان دموکراسی و آزادی بودند. بیهوده نیست که هنوز هم نان 120 هزار شهید و زندان و زندانی را می خورند. نفر را از عراق برای ماموریت ترور به تهران می فرستند، وقتی نفر دستگیر می شود و به زندان …

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

لینک به منبع

فرار بی پایان

سال 1360 به دلیل جنگ خارجی و اعلام جنگ مجاهدین علیه جمهوری اسلامی، متفاوت با سالهای دیگر بود. سالی که سیل بر آمده از انقلاب و جنگ داخلی، خیلی ها را با خود می برد. به کجا، آن سال با وجود تبلیغات دروغین، چشم انداز روشنی وجود نداشت. خیلی از ماها درس و کار و مشغله و مسئولیتهای دیگر را کنار گذاشته و حرفه ای مشغول مبارزه برای سرنگونی حکومت بودیم.

چون شبها به مخالفت با حکومت و اعمال ایذایی مشغول بودیم، بدین مناسبت سعی می کردیم روزها را از خود مراقبت کنیم به ویژه هنگاهی که نیروهای سپاه و گشت، در صدد تعقیب ما بوده و یا بدلیل فعالیت سیاسی، از برخورد با نیروهای حکومتی حذر کرده و تقریباً زندگی نیمه مخفی داشتیم. معمولاً سعی می کردیم روزها جایی که منطقه جنگلی و دررو بود، اطراق کنیم و با گماردن نگهبانی خود را از حملات احتمالی مصون داریم.

بدین سبب جایی که اطراق کردیم و با نگهبانی که سر گذر گمارده بودیم، می توانستیم به خوبی از حضور و تعقیب نیروهای حکومتی با خبر بشویم و سریعاً به سمت مزارع و جنگل متواری شویم.

بچه هایی که با هم طی روز به مطالعه و گفتار سیاسی مشغول بودیم و حدوداً سن متوسط 20 سال داشتیم، عبارت بودند از مرتضی و عباس و حسین و تقی و یکی و دو نفر دیگر. یکی از روزهای پاییز که هوا کم کم به سردی می رفت با ندای یکی از نگهبانان، در حال فرار به سمت جنگل بودیم که تقی یکی از نفرات چابک و بذله گوی جمع، گفت بچه ها بایستید، وقتی جملگی ایستادیم، با کنایه ادامه داد، ببین مرغ هم خودش را قاطی خروسها کرده! متوجه نشدم و دوباره سئوال کردم و او با دست اشاره کرد و دوباره گفت، این ابراهیم برای چه دارد فرار می کند؟ گفتیم شاید مشکلی دارد. تقی جواب داد، طرف توده ای است نه مجاهد، توده ایها که مشکلی ندارند، باور کنید فقط به خاطر قمپز در کردن دارد فرار می کند که خودش را مثل ما مبارز جا بزند.

آن روز فرار کردن به مثابه ارزش و ارزش مبارزاتی تلقی می شد و بدین سبب، فرار ابراهیم که توده ای بود، حسادت تقی را بر انگیخته بود. روحشان شاد، هر دو آنها بعد از چند سال، رفتند و ما ماندیم و فراری که سمت و سو نداشت بلکه تنها فرار بود. همچنین حسین که مسئول پیاده کردن اخبار صدای مجاهد از گفتار به نوشتار بود، اخبار فرار مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر را آنچنان با خط خوب نوشته و گاهاً با آب و تاب تعریف می کرد که آدم به خاطر آن همه مبارزه غبطه می خورد و می پنداشت که مبارزه دارد همه سقفها را می شکند و جایی برای ما باقی نمی ماند. آن روز، فرار مبارزه بود و قداست داشت. بعدها معلوم شد که طرف به خاطر مبارزه فرار نمی کرد، بلکه اساساً معتاد به فرار بود و تحمل سایه خودش را هم نداشت.

سالهای فرار ادامه داشت و زندان و شهادت هم به آن اضافه شد، تا کسی که اهل فرار و فرار بزرگ بود نان بخورد و دیگران که منظور دیگری از فرار و مبارزه داشتند، نان از کف بدهند.

مبارزه، دموکراسی و آزادی هزینه دارد، اما اگر در پس این همه هزینه نه سودی مردم ببرند و نه نیروهای مبارز، معلوم می شود خانه از پای بست ویران بود و متاسفانه کوشش می شد ویرانی را آبادانی جلوه دهند.

صحبت از فرار و زندان و شهادت شد. اینها همه زمین کسی و کسانی بود که مبارزه و ارزشهای سیاسی و انسانی را به دلار قیمت گذاشته و در شرف معامله با دشمنان دموکراسی و آزادی بودند. بیهوده نیست که هنوز هم نان 120 هزار شهید و زندان و زندانی را می خورند. نفر را از عراق برای ماموریت ترور به تهران می فرستند، وقتی نفر دستگیر می شود و به زندان می رود، به جای پرداختن و جمع بندی اشتباه و قصور، چون زندان و شهادت نانش بیشتر از مبارزه و مقاومت است، برای زندانی خاطرات پر طمطراق زندان و مقاومت چاپ می کنند، تازه به خاطر این که شهادت را هم به زندان اضافه کنند، به نفر مدرک دکترا و رده چه گوارا را هم سنجاق می کنند، مبادا که زندانی زنده بماند و آگاه بشود و این همه هزینه منجر به زیان شود.

یا در مورد منتقدی که اخیراً دوران زندانش را به رخ شان کشیده و ادعا کرده که در زندان به همه درس انگلیسی یاد می داده، در جوابش آورده اند، مگر زندان خشک و خالی چقدر ارزش دارد که درس انفعال هم به آن اضافه شود؟ زندان ادامه مبارزه و مقاومت و نیل به سمت شهادت است و هر آن کس که زندان را دور بزند و به سمت رهایی و آزادی نقب بزند، انفعال و بریدگی است!

حال معلوم شد که زندان صرفاً به خاطر مبارزه و مقاومت و زندان نبوده، بلکه زندان اگر مسیرش مرگ و شهادت نباشد، ارزش معکوس خواهد داشت.

این همه که گفته شد زندان و شهادت و غیره، در ارتباط با نیروهای پایین بود که نان آور بود وگرنه در مورد بالا، قضیه کمافی السابق معکوس عمل می کند. در سال 2003 که مریم عضدانلو دو هفته به زندان فرانسه یا به قول مسعود رجوی به هتل چهار ستاره رفت، با بالاترین هزینه های سیاسی و مالی و انسانی از زندان آزاد شد، مبادا این که کلاس فرانسه اش دیر شود و او در امتحان زبان رفوزه شود. در حالی که زندان برای نیروهای پایین، حلاوت و زبان انگلیسی عین انفعال و ایضاً چراغ سبز به دشمن بود!

معهذا فرار و زندان و شهادت، زمین جهل و زمین مسعود رجوی است که می تواند توسط اینها تاب بیاورد و به زعم خود مشروعیت و مقبولیت مبارزاتی کسب کند. ضمناً، فرار و زندان و شهادت، زمانی مطلوب و مثبت بود، اولاً ظرف مردمی می بود و نتیجه به سمت دموکراسی و آزادی می بود. اگر ظرف، ظرف دشمن و نتیجه به بنیادگرایی و فرقه گرایی ختم شود، بایسته است هر چه سریعتر از ظرف و گردونه ویران شونده و ویران کننده، خارج شد. خروجی البته، به مثابه زایمان و ورود به دنیایی کاملاً نو و با ساختار و ارزشهای متفاوت.

با این وصف، هنوز هم فرار ادامه دارد. هر از چند گاهی اخباری از لیبرتی و آلبانی به گوش می رسد، کسانی با مشقات و سختیهای فراوان اقدام به فرار کرده اند. منتها این فرار با آن فرار فرق می کند. آن روز جوانانی بودند که به دنبال آرمان و رویاهای انسانی و سیاسی، دست از خانه و خانواده شسته و فرار می کردند، ولی هم اکنون افرادی با سن و سال بالاتر که سالها به دنبال آرمان و رویاهای انسانی و سیاسی بودند، دوباره به سمت خانه و آشیانه فرار می کنند.

“پایان”

***

ابراهیم خدابنده: آیا کسی هنوز به رجوی چشم امید بسته است؟ابراهیم خدابنده: آیا کسی هنوز به رجوی چشم امید بسته است؟

اگر رجوی این انرژی را بجای مزدوری و دریوزگی، برای مردم گذاشته بوداگر رجوی این انرژی را بجای مزدوری و دریوزگی، برای مردم گذاشته بود

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=18041

کودکان فرقه

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و ششم آوریل ۲۰۱۵:… داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان …

یاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرمیاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

کودکان فرقه

کودکی را دیدم، البته حال که جوان شده باز هم می بینم و هر گاه به چشمانش خیره می شوم، موجی از نارضایتی و اعتراض خاموش در چشمانش موج می زند. این جوان ۲۵ سال است که مادرش را ندیده است و هیچ حرفی از مادرش نمی زند، اما گویا با بسیاری از زنان و دخترانی که مواجه می شود، اولین پرسشش از آنان این است، آیا می شود یک زن فرزندی داشته باشد و هیچ از او خبر نداشته باشد، نداند فرزندش کجاست و چه می کند و آیا زنده یا مرده است؟! آن زنان و دختران مثل این که جملگی پاسخ دادند، نه چنین چیزی نمی شود، یک زن نمی تواند بنا بر هر دلایلی از فرزندش تا این حد بیگانه باشد؟!

واقعیت این است که در دنیای آزاد و دنیای انسانی، نمی شود، اما در داخل یک فرقه، بدتر از این هم می شود. زنان و مردان را به آنجا می رسانند که هیچ احساس انسانی و تعلق خاطر به خانواده و حتی به خودشان نیز نداشته باشند.

داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان ابزار نظامی و بمبهای متحرک، استفاده می شوند. اما در فرقه مجاهدین، همه چیز با فرقه های دیگر و گروههای تروریستی فرق دارد. کیفاً فرق دارد. کودکان از ابتدای تولد مورد ظلم و ستم، استثمار بی رحمانه و استفاده ابزاری در ارتباط با مبارزه و اختفاء و فرار والدین شان، استفاده می شوند. سپس با از دست دادن پدر یا مادر و یا هر دو، فرزند پدران و مادران دیگر می شوند و النهایه بدل به بمب متحرک و ابزار نظامی و سرانجام مرگی بی حاصل و بی ثمر. به طور نمونه، امیر شمس حائری، یکی از هزار کودک فرقه است که چنین سرنوشتی داشته است.

مابقی نیز که نرفتند، بلکه زنده ماندند، به ابزار مالی و نظامی خودکامگان بدل شدند، به مدرسه نرفتند، در خیابانها به گدایی پرداختند، پدر و مادر از دست دادند، به غربت و نزد دیگران بزرگ شدند، به گروگان بدل شدند، به پادگانهای نظامی گسیل شدند، در مقابل پدران و مادران شان ایستادند و النهایه بر خاک افتادند و یا زنده ماندند و نصیبی از عمر و جوانی و زندگی، نبردند.

۱۰ سال قبل، تصمیم گرفتم بخشی از دین ام را نسبت به بزرگترین قربانیان فرقه مجاهدین، ادا کنم. آن روز سعی کردم تا جریان ماوقع را با تعدادی از پدران و مادران کودکانی که تا بن استخوان استثمار شده اند را با گفت و گوهایی در کتابی تحت عنوان “شقایقهای زخمی” انتشار دهم. کتاب تقدیم شده بود به کودکان ایرانی، کودکانی که با داشتن پدر و مادر و یا بدون داشتن پدر و مادر، یتیم و آواره شده بودند. با مجموعه پدران و مادران فرقه مجاهدین که گفت و گو کردم عبارت بودند از، خانمها بتول احمدی، نادره افشاری، بتول ملکی، میترا یوسفی، معصومه یگانه و آقایان، هادی شمس حائری و محمد حسین سبحانی. همچنین با دو تن از کودکان رنجدیده به نامهای سعید خوشحال و هما خدابنده نیز حرف زدم. جالب اینجاست که از بین پدران و مادران دلسوخته که گفت و شنود داشتم، طی ده سال اخیر، حداقل سه تن به نامهای هادی شمس حائری، معصومه یگانه و نادره افشاری، دق مرگ شده و تاب تحمل این همه جور و ستم و تباهی را نداشتند. متن کتاب شقایقهای زخمی، مجدداً در لینک زیر می آید.

http://iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

همچنین، مقاله “آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند” که به سرنوشت کودکان فرقه مجاهدین اختصاص داشت و در سال ۱۳۷۹ در هفته نامه نیمروز و ماهنامه پیوند شماره ۳۴، انتشار یافته و مکمل داستان فوق است، مجدداً در زیر می آید.

آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند

همه چیز از یک روز سیاه آغاز شد، یک روز خزان، ۲۶ مهرماه سال ۱۳۶۸

“مرگ آیت الله خمینی” که اتفاق افتاد، مرگ استراتژی بزرگ مجاهدین را با خود به دنبال داشت که آن استراتژی، بر محور “مرگ آیت الله خمینی” استوار بود. بنا به وعده رهبری مجاهدین، حذف آیت الله خمینی از قدرت سیاسی، به سقوط تمام عیار نظام جمهوری اسلامی منجر می شد. بالاخره آیت الله خمینی در روز ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ از دنیا رفت. چند ماهی هم از این ماجرا گذشت ولی نظام اسلامی بدون کم و کاست و مانند گذشته به راه خود ادامه داد. رهبری مجاهدین در این میان فکر و تأملی دیگر کرد و به جای جاره جویی عاقلانه و جواب گویی صریح به نیروهایش و خلق استراتژی دیگر، او این بار نیز مانند همیشه نیروهایش را مورد سئـوال و مذمت قرار داد. و آن این که یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر راه انداخت و توسط آن، نیروهایش را در خودشان و به مخفی ترین خلوت کده های اعماق دهنشان فرو برد، چیزی شبیه به زندان های تو در تو. که هیچ گاه نیروها قادر نباشند به دنیای بیرون فکر کنند و راه خروج از بن بست را بیابند. رهبری مجاهد، به ازای آن چه که به نیروهایش ارزانی کرده بود و آن را رهایی می نامید، به خاطر واقعی شمردن آن ماجرا، متقابلاً دستاوردی را طلب می کرد و از نیروهایش درخواست بهاء و مقابله به مثل کرد. او از نفراتش خواست که به ازای آن چه که من در این انقلاب به شما ارزانی داشته ام ـ که آن موهبت نجات و ثابت قدم ماندن در میدان مبارزه بود! ـ از این پس می بایست شما زوجین خود را رها کرده و هر فرد می بایست “تنها” به رهبرش وصل باشد. یک سال و نیم از این تلاش رهبری مجاهد گذشت. او موفقیت چندانی در لایه پایین تشکیلات به دست نیاورد. چون افرادی که در لایه ثایین تشکیلات و بدون رده و مسئـولیت مهمی بودند با این فتوای رهبری به مخالفت برخواستند. آنان کودکان خود را بهانه قرار می دادند. کودکانی که می توانستند فواصل عاطفی زوجین را کاهش دهند و انقلاب ایدئولوژیک رجوی را با تمرد و تردید و شکست مواجه کنند. بنابراین در انقلاب ایدئـولوژیک رهبری، کودکان تضاد اصلی و دشمن انقلاب شمرده می شدند که می بایست به هر بهانه ای از سر راه انقلاب برداشته می شدند. حذف و دوباره سازی کودکان در غیاب والدین دل سوزشان، طی چند مرحله صورت پذیرفت که به اختصار به آن می پردازم:

۱ـ کودکان مجاهدین در داخل پادگان های نظامی زندگی می کردند که در آن ایام روزِ آخر هفته با مادران اصلی یا تشکیلاتی شان به داخل لشکرهای نظامی می رفتند، حضورشان بهترین تنوع و سرگرمی برای رزمندگان بود و افراد نظامی، به ویژه مردان مجرد در روز آخر هفته با بازی و شوخی با کودکان، کمبودهای روحی و عاطفی خود را جبران می کردند. کودکان در طی هفته یا ماه وقتی که والدین آنان در مأموریت به سر می بردند از دیدار و ملاقات خانواده خود ـ اگر داشتند ـ محروم بودند و اکثراً توسط مادران و پدران تشکیلاتی و ایدئـولوژیک به سر می بردند. با دنیای خارج از قرارگاه و مجاهدین آشنایی نداشتند. با سلاح های جنگی و مناسبات تشکیلاتی مجاهدین رفته رفته خو می کردند. از دوران کودکی تحت آموزش های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک قرار می گرفتند. اجازه انتخاب سرنوشت خود را نداشتند. اجازه ادامه تحصیل نداشتند. اجازه انتخاب همسر و زندگی خانوادگی نداشتند. آنان سربازان آتی انقلاب در پشت جبهه شمرده می شدند. از سن ۱۵ سالگی تحت جاذبه های مختلف تشکیلات به ویژه رده خواهی، می بایست به صورت میلیشیا برای سازمان کار می کردند. دختران قبل از رسیدن به سن قانونی می بایست جهت ارضاء و کنترل فرماندهان، به ازدواج یکی از افراد وفادار در می آمدند. کودکان، در داخل ایران و درون خانه های تیمی نیز برای توجیه تردد و حضور نفرات در درون پایگاه استفاده می شدند که در این رابطه تلفات جانی نیز متحمل شدند. و، صدها موارد دیگر که سرنوشت کودکان را بدون داشتن قدرت انتخاب، به سرنوشت والدین انقلابی شان مرتبط کرده بود.

۲ـ زمستان سال ۱۳۶۹ مصادف با جنگ پر سرو صدای خلیج فارس بود. جنگ نیروهای ناتو علیه عراق. رهبری مجاهد اگر چه در این جنگ متضرر فراوان شد و النهایه بازنده اصلی دعوا بود چون که ارباب اصلی اش به غایت تضعیف گشته بود، ولی او با مهارت سعی کرد طوری ورق را برگردانده و از آن آب گل آلود صیدی کرده باشد و آن، حذف کودکان، همان دشمنان انقلاب ایدئـولوژیک از خاک عراق و بالا بردن تضمین انقلاب بود.

در آن ایام پر مخاطره ایی که مجاهدین علل الظاهر، خود را آماده نبرد سرنگونی یا دفاع در مقابل تهاجمات نیروهای ناتو یا رژیم ایران می کردند و از هیبت جنگ و سر در گمی در منطقه، سلاح ها و نیروهای خود را به زیر زمین های صحرای کفری اختفاء و استتار می کردند در آن شرایط خطیر، تمامی ستادهای مجاهدین، جنگ و مراقبت از خود را رها کرده و با حداکثر انرژی و امکانات و صرف میلیون ها دلار هزینه مهاجرت، به انتقال کودکان از خاک عراق مشغول شدند.

۳ـ کودکان مجاهدین که بیش از ۸۰۰ تن بودند، ابتدا مدارس و تفریحگاه و آشیان های دیگر آنان به دلیل شرایط جنگی تعطیل اعلام شد. سپس آنان را با حداقل امکانات برای زنده ماندن و شرایط آسیب پذیر روانی، با خوف و سراسیمگی به درون سنگرهای ضد موشک داخل قرارگاه انتقال دادند.

چند هفته از حضور کودکان در داخل سنگرهای نمور و تاریک گذشت. آنان، با وجودی که سال ها در مناطق نظامی و محیط های رعب انگیز زندگی کرده بودند، با محیط جدید نیز عادت کرده و فضای ساختگی را با بازی های کودکانه خود به لوث کشیده بودند. به ویژه این که حتی یکی از هواپیمای متحدین محض نمایش در آسمان قرارگاه ظاهر نشد. بنابراین حیله سازمان برای کوچ اجباری کودکان تا این جا ناکام مانده بود، والدین کودکان راضی نمی شدند و بهانه کافی در دست سازمان نبود. در مرحله بعد، سازمان ناچار شد تا این بار کودکان را به مرکز ثقل بمباران هوایی متحدین (بغداد) انتقال دهد.

۴ـ در آن ایام متحدین، روزانه ۲۵۰۰ پرواز بر آسمان عراق داشتند که ۱۲۰۰ پرواز عملیاتی بود و ضمناً هر هواپیمایی که در هر کجای خاک عراق قادر نبود هدف خود را بمباران کند، راکت های خود را به شهر بغداد می زدند به بهانه این که کاخ صدام حسین را بمباران کرده اند، سپس به سمت آشیان خود باز می گشتند. یعنی با این وجود شهر بغداد بیشترین حجم بمباران ها را تحمل کرد. با اسکان بیش از ۸۰۰ تن از کودکان در پایگاه ها و هتل های شهر بغداد، طی چند هفته اقامت آنان چندین راکت به اطراف ثایگاه های کودکان اصابت کرد که در مواردی شیشه ساختمان ها شکسته شد ولی آسیب جدی به کسی نرسید. با این اقدام انقلابی و ایدئـولوژیک سازمان، سرعت مهاجرت کودکان و رضایت والدین شان که تا چند روز قبل راضی به جدا شدن از کودکان خود نبودند، به اوج خود رسید. در این مرحله ۹۰% از والدین راضی شدند به این که هر کجای دنیا که سازمان مصلحت دانست، کودکان آنان انتقال یابند. پایگاه هایی که کودکان در آن بسر می بردند، هیچ کدام سنگر ضد راکت نبودند، آب، بر‏ق، پوشاک و سایر لوازم زندگی وجود نداشت، جیره غذایی به حداقل رسیده بود. بهانه هم طبق المعمول تحریم کشور عراق بود و این در حالی بود که خود رهبری سازمان، مایحتاج زندگی و مواد غذایی خود را به طور ویژه از کشور فرانسه وارد خاک عراق می کرد. روزانه کودکان دهها بار می بایست با شنیدن آژیر قرمز همراه با ترس و ضجه های حزن انگیز به زیر زمین های تاریک پناه می بردند، سپس با شنیدن آژیر سفید، به اتاق های تنگ و سرد و مملو از نفرات، باز می گشتند. کودکانی که پدر یا مادر داشتند، این فرصت برایشان پیش آمد تا برای آخرین مرتبه، با والدین خود تودیع تلخی داشته باشند. کودکانی را دیدم علیرغم این که به مدرسه نرفته بودند و قادر به نوشتن نبودند، در آن فضای قهرآمیز و خطرناک، تمرین نامه نوشتن می کردند تا بدین وسیله حداقل های ارتباطات عاطفی قطع نگردد.کودکی را دیدم که با مظلومیت و لحن کودکانه از والدین خود التماس می کرد، اگر زندگی این قدر سخت است چه خوب می شد یکی از هواپیماها بمب خود را بالای ساختمان ما می ریخت و من زودتر به بهشت می رسیدم!

رهبری مجاهد، با قوت قلب مترصد آن بود که یا سرنوشت کودکان مجاهدین را مانند یکی از سنگرهای دستجمعی در بغداد، که در همان روزهای پر مخاطره با اصابت یک راکت هواپیمای متحدین ۷۰۰ زن و کودک بی گناه در آن سوخته و جزغاله شدند، رقم زند و با به راه انداختن یک عاشورا بازی دیگر خود را رهبر عاشورا نامیده و توجه افکار عمومی را به وضعیت نابسامان خود در داخل خاک عراق معطوف دارد، یا این که کودکان را به سلامت به کشورهای غربی رسانده و ضمن داشتن گروگان های سیاسی و سربازان آتی انقلاب، همزمان مظلومیت و آوارگی آنان را به “پول” های بادآورده تبدیل کند. به هر حال وقتی والدین کودکان زیر بمب هواپیماها در قرارگاه ها و زمین های مانور زیست می کردند و در سر هوای رهایی ایران از چنگ استبداد را داشتند و همه مردم دنیا با نگرانی سرانجام جنگ ناتو علیه عراق را دنبال می کردند، کودکان ایرانی از خاک عراق خارج شدند تا گوشه ای از آرزوهای بلند رهبری مجاهد را جامه عمل بپوشانند.

۵ـ اولین مأمن کودکان پس از خروج از خاک عراق، عمان پایتخت اردن بود. در آن جا کودکانی که سال ها با یک دیگر انس گرفته و خاطرات تلخ و شیرینی را در محیط های تشکیلات و انقلابیون به همراه داشتند، از هم دیگر جدا شده و گروه گروه به کشورهای مختلف اروپایی، اسکاندیناوی، استرالیا، کانادا و امریکا فرستاده شدند. از آن تعداد، بیش از ۲۰۰ کودک به بهانه خروج از صحنه جنگ خلیج فارس، به صورت غیر قانونی و مدارک جعلی، وارد خاک آلمان شدند. هم چنین خاک آلمان سرپل دوم کودکان بعد از کشور اردن بود.

۶ـ کودکان در کشور آلمان، ابتدا در شهر کلن که مرکز فعالیت های سیاسی و جاسوسی مجاهدین بود و در پایگاه هایی چون حاتمی و موسوی و… اسکان داده شدند. تعدادی از کودکان را به خانواده های هوادار سپردند تا از این طریق حلقه های وصل هواداران را توسط کودکان جنگ زده با سازمان محکم کنند. کودکانی که سن تقریبی ۲ ماه تا ۱۵ سال داشتند و در ثایگاه های شهر کلن زندگی می کردند در هر اتاق ۱۰ کودک به سر می بردند. آنان می بایست ضمن تحمل فشارهای عاطفی و روحی تحت تعلیمات تشکیلاتی و ایدئـولوژیک باقی می ماندند. در این رابطه انبوه اسناد و مدارک دال بر این که کودکان در خاک آلمان به صورت گروگان سیاسی و سربازان انقلاب تربیت می شدند، وجود دارد. انواع اذیت و آزار و فشارهای روانی و عاطفی و تربیتی که بر کودکان روا داشته شد، شهود و نوشته های زیادی وجود دارد، که از آن جمله کتاب “عشق ممنوع” از نادره افشاری، می باشد. کودکان به بیگاری در درون پایگاه و به کارهای جمع آوری پول از مردم در خیابان ها گمارده می شدند. که در رابطه با سوء استفاده مالی از کودکان در کشور آلمان می توان از انجمنی به نام انجمن حمایت از کودکان آواره در شهر کلن نام برد که مجاهدین آن انجمن را در سال ۱۹۹۳ با همکاری تنی چند از سیاستمداران آلمانی به بهانه این که کودکان ایرانی یتیم و بی سرپرست و جنگ زده و آواره بوده و نیازمند کمک های مالی از جانب مردم هستند، به راه انداختند که آن انجمن خیریه و اخاذی کمک های مالی از دولت و مردم، در شهر های دیگری چون هامبورگ هم وجود داشت، تا چندی پیش و بدون سروصدا به کار خود ادامه داد.

۷ـ در سال گذشته به دلیل تحولات سیاسی و انتخابات در کشور آلمان، که حزب SPD جای حزب CDU را گرفت و دولت جدید آلمان با دولت جدید ایران به توافقات سیاسی و اقتصادی دست یافت، از این پس دیگر کارت مجاهدین در خاک آلمان که تنها جهت فشار علیه جمهوری اسلامی در دست دولتمردان آلمانی قرار داشت، اعتبار گذشته خود را از دست داد. دولت جدید آلمان، جهت محدودیت مجاهدین در خاک آلمان که پیش تر از امکانات و سوء استفاده های فراوان علیه قانون به همراه بود، مسئـله کودکان مجاهدین را که از همه محرز تر و آشکارتر بود، به پیش کشید تا از این طریق ضمن محدود کردن یک گروه تروریست در خاک آلمان، تن به مفاد حقوق بشر و پیشنهادات آمریکا و جامعه جهانی داده باشد، هم چنین به مجاهدین خاطرنشان کرده باشد که در دنیای جدید و رخدادهای جدید در خاک آلمان و ایران، مجاهدین ارزش و اعتبار خود را به مثابه یک وزنه سیاسی از دست داده اند و قابل سرمایه گذاری های بیشتر از این نیستند.

۸ ـ در طی همین مدت ۱۰ سال که کودکان ایرانی در خاک آلمان به سر می بردند و بهانه مجاهد جهت حضور کودکان در خاک آلمان وقوع جنگ خلیج فارس بود! تنها از انجمن حمایت از کودکان، سالیانه میلیون ها مارک کمک های مالی دریافت کردند. کودکان را پس از تربیت های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک از سن ۱۶ سالگی دوباره به خاک عراق رجعت می دادند. که هم اکنون تعداد ۳۷ نوجوان و جوان در خاک آ‏لمان باقی مانده و مابقی به جز تعدادی اندک که روانی و فراری شدند یا توسط والدین خود باز پس گرفته شدند، جملگی به صورت غیر قانونی مجبور به ترک خاک آلمان شدند تا در نظام خدمت اجباری به سربازان انقلاب در خاک عراق بپیوندند. اگرچه نوجوانان و جوانان باقیمانده نیز به دلیل پاره ای از مشکلات نتوانستند به منطقه اعزام شوند، در نوبت اعزام باقی مانده اند. لابد دولتمردان آلمانی با این همه امتیاز دادن از کیسه کودکان بی سرپرست و بی وطن به مجاهدین و چشم فروبستن به اعمال غیر قانونی و غیر انسانی آنان و شرکت در ساختن بمب های ساعتی در خاک آلمان، به این باور خشنود بودند که در آینده، میکونوس هایی که به دست همین کودکان در خاک ایران اتفاق خواهد افتاد، ماجرای میکونوس شهر برلین را که توسط جمهوری اسلامی رخ داده بود، تلافی کرده باشند!

۹ـ با افشاگری های گسترده ای که سال های متمادی افراد جداشده از مجاهدین در ارتباط با نقض همه جانبه حقوق بشر توسط مجاهدین به ویژه از وضعیت خطرناک کودکان انتشار داده بودند، فشارهای بین المللی، فشارهای احزاب داخلی آلمان، فشارهای مردمی، فشارهای اپوزسیون ایرانی و شرایط جدیدی که دولتمردان آلمانی در ارتباط با وضعیت جدید ایران قرار گرفته بودند، مجموعاً بر آن شد تا در روزهای ۱۷، ۲۴ و ۳۱ ژوئـیه و ۷ اوت، مجله آلمانی فوکوس، برای اولین بار در داخل کشور آلمان اطلاعاتی را مبنی بر سوء استفاده از وضعیت کودکان ایرانی توسط مجاهدین، به سبک قطره چکانی به اطلاع افکار عمومی برساند. پس از درز کردن این اخبار توسط مجله فوکوس، رسانه های دیگر آلمانی هم چون تلویزیون ARD و ZDF و نشریات دیگر به درج اخبار نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین، پرداختند. در همین حین نشریات فارسی زبان نیز هم چون، کیهان لندن، نیمروز، انقلاب اسلامی و… گوشه هایی از این رسوایی بزرگی را که مجله فوکوس پخش کرده بود را منعکس کردند. متقابلاً، مجاهدین نیز با یک بسیج تبلیغاتی و با حداکثر توان، خود را به احزاب مخالف دولت آلمان نزدیک کرده و عاجزانه خواستار آن شده اند تا از تخلیه بیشتر انبارهای اطلاعاتی آلمان، پیشگیری کنند.

۱۰ـ در نتیجه، ۲% از اطلاعاتی که توسط قطره چکان مطبوعات دال بر نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین به اطلاع افکار عمومی رسیده، به این ظن خطرناک دامن زده شد، حال که سرِ کلاف باز شد، روند خانه تکانی اطلاعاتی اگر ادامه یابد و ۹۸% موارد دیگر نقض قوانین و حقوق بشری که مجاهدین در خاک آلمان یا در سایر کشورهای غربی مرتکب آن شده اند، به سمع افکار عمومی رسانده شود. تا همین جا نیز، تنها در باب ۸۰۰ تن از کودکانی که مجاهدین در کشورهای غربی تربیت کرده اند، اگر از آن تعداد توانسته باشند حداقل ۷۰۰ بمب ساعتی به عراق اعزام نمایند، این حجم انرژی در دست سرمایه داری و فاشیسم، می تواند برای ویران کردن یک کشور پهناور و یک نسل، کافی باشد. خلاصه کلام این که، وقتی کودکانی گروگان، یتیم، آواره، جنگ زده، بی وطن و اسیر، به دور از چشم و گوش و حوصله انسان های آزاده، در کشور دموکراسی و حقوق بشر، به بمب های ساعتی در ید منافع سیاسی و اقتصادی بدل می شوند، تا آن زمان که بمب ها در راستای منافع سرمایه داری و ارتجاع و فاشیسم، منفجر شود و نسلی را منهدم کند، سازندگان و تولیدکنندگان بمب ها مست پیروزی خواهند شد، اما اگر احیاناً از بدِ حادثه، فقط یکی از بمب ها، تنظیمش به هم خورد یا سیم هایش قاطی کرد و در دست سازندگانش منفجر شد، جار و جنجال به پا خواند کرد و جار خواهند زد که، این یکی بمب ساخت کارخانه دشمن بود!

“پایان”

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسینکودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

***

همچنین: