مجاهدین خلق از تأسیس تا احتضار

مجاهدین خلق از تأسیس تا احتضار

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان و دو تن از اعضای مرکزیتعاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، سوم سپتامبر 2017:…  انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از اقدامات تروریستی این سازمان در 7 تیر 1360 است که در آن آیت ‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مسئولان نظام به شهادت رسیدند. روز هشتم شهریور ۱۳۶۰ نیز محمد علی رجایی که به دنبال عزل بنی‎ صدر به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و محمد جواد باهنر نخست وزیر در اثر انفجار بمب در محل دفتر نخست وزیری … 

عبدالرضا نیک بینآنها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند (به مناسبت درگذشت عبدالرضا نیک بین رودسری – عبدی)ا

لینک به منبع

مجاهدین خلق از تأسیس تا احتضار

انجمن نجات مرکز تهران 12 شهریور 1396

15 شهریور سالروز تأسیس سازمان مجاهدین خلق است. مجاهدین خلق، سازمانی تروریستی است که در سال 1344 برای مبارزه مسلحانه با حکومت محمد رضا پهلوی تشکیل شد. محمد حنیف ‌نژاد، سعید محسن و عبدالرضا نیک ‌بین رودسری (معروف به عبدی) از دانشجویان دانشگاه تهران در طی سال‌ های 1334 تا 1339 بودند. دو نفر اول از اعضای برجسته‌ ی انجمن‌ های اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و هم‌ چنین از اعضای نهضت آزادی ایران و از فعالان بخش دانشجویی آن بودند. فرد سوم نیز از هواداران نهضت آزادی بود که در سال 1341 و در رابطه با فعالیت‌ های سیاسی، دانشکده را رها کرد و با دو نفر دیگر همکاری داشت.

حنیف نژاد از همان ابتدای تشکیل نهضت مرتباً رهبران نهضت آزادی را برای سازشکاری و عدم قاطعیت در برخورد با رژیم شاه مورد انتقاد قرار می داد. این انتقادات به خصوص در مقطع 6 بهمن 1341 بالا گرفت و در مدت زندان و یا پیش آمدن قیام خونین 15 خرداد 1342 عمق بیشتری یافت و موجب گردید تا پس از آزادی محمد حنیف‌ نژاد و سعید محسن در شهریور 1342 از زندان، این دو تن به همراه نفر سوم جمع‌ بندی از وضعیت سیاسی موجود و دلایل شکست نهضت آزادی را به عمل آورند و به این صورت به تشکیل سازمان مجاهدین خلق مبادرت کردند.

حنیف نژاد معتقد بود پرداختن به مبارزه به شیوه مسالمت آمیز جز عافیت جویی انگیزه دیگری ندارد و هرگونه مبارزه قانونی و سیاسی را نفی می کرد. این گروه کوچک می رفت تا نقش گروه بزرگ ترور وخشونت را تمرین و بیازماید. در اوایل سال 46 عبدی از سازمان کناره ‌گیری کرد و جای خود را به علی اصغر بدیع زادگان داد. روند عضوگیری از همان ابتدا به طور جدی دنبال می‌ شد. در سال 1348، به تدریج بر تعداد اعضای مرکزیت افزوده شد و افراد زیر نیز به عضویت مرکزیت درآمدند: علی باکری، بهمن بازرگانی، حسین روحانی، علی میهن دوست، محمود عسکری ‌زاده، ناصر صادق و نصرالله اسماعیل زاده. در بهار سال 1350، چهار نفر دیگر به نام های زیر به مرکزیت راه پیدا کردند: رضا رضایی، محمد بازرگانی، مسعود رجوی و کریم تسلیمی.

سازمان از ابتدا ظاهرا معتقد به ایدئولوژی اسلامی بود، ولی آنچه را که به عنوان ایدئولوژی اسلامی مورد نظر داشت، دارای ویژگی‌ هایی بود که در جریان رشد و به اصطلاح تکامل خود، بیانگر طرز تفکر و عقیده‌ ی خاصی درباره‌ ی اسلام می‌ گردید و در حقیقت، با اسلام و شریعتی که از سوی فقهای برجسته ‌ی اسلامی معرفی گردیده بود، تفاوت اساسی داشت.

این سازمان در استراتژی خود مدعی سرنگونی رژیم شاه به شیوه قهرآمیز بود و بعد از سرنگونی رژیم شاه “کمک نیرویی و نظامی به فلسطینی ها برای بیرون راندن اسرائیل از خاورمیانه و ایجاد اتحاد با تمامی خلق های در زنجیر برای مبارزه خستگی ناپذیر و بی امان با امپریالیست جهانی به سرکردگی ایالات متحده امریکا”، را به عنوان هدف بیان می نمود.

آن ها در آن شرایط با یک گروه کوچک و تازه تأسیس و با یک زندگی مخفی؛ طرح سرنگونی یک رژیم را ریخته بودند که بعد از طی مراحل تدوین تئوری و ایدئولوژی سازمان در حین دست زدن به عمل در سال 1350 به سرعت به دام نیروهای امنیتی رژیم حاکم گرفتار شدند. در این دستگیری بیش از نود درصد از کادرهای مرکزی آن بازداشت و به دلیل پا فشاری بر اصول خود که همان اقدامات خشونت بار بود، به اعدام محکوم شدند.

گروه اول از کادرهای مرکزی در 30 فروردین و گروه دوم شامل بنیانگذاران سازمان در 4 خرداد 1351 اعدام گردیدند.

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان و دو تن از اعضای مرکزیت

حنیف نژاد، محسن و بدیع‌زادگان، به ‌همراه دو تن از اعضای مرکزیت در 4 خرداد 51 اعدام شدند

بعد از 1351 یعنی در سال 1354، پس از آنکه تقی شهرام به دنبال کشته شدن رضا رضایی رهبری سازمان را به عهده گرفت، ایدئولوژی سازمان به خاطر شفاف نبودن آن که نقطه ابهامات زیادی را در بین اعضای خود باقی گذاشته بود دستخوش جراحی ایدئولوژیکی شد که عده ای به رهبری شهرام و بهرام آرام به سمت مارکسیسم گرایش پیدا کردند و عده ای در صف ایدئولوژی “اسلام انقلابی” که اعضای مذهبی پیرو آن بودند باقی ماندند.

در همان زمان عده ای این ایدئولوژی را مارکسیسم ـ اسلامی نامگذاری کردند. علت این نامگذاری گرایش ایدئولوژی سازمان به هر دو سمت بود که سرانجام تشکیلات سازمان دچار انشعاب شد که بلافاصله آرم آن را تغییر دادند و آیه قرآن را از روی آرم آن برداشتند. در آن زمان سازمان این عمل انشعاب کنندگان را یک ضربه اپورتونیستی چپ نما نامید و در واکنش به آن طی اعلامیه ای در 12 ماده بر اصول قبلی خود تأکید کرد و منشعبین را خائن و فرصت طلب اعلام نمود و ایدئولوژی و استراتژی سازمان را بار دیگر به صورت فشرده و خلاصه در اعلامیه یاد شده بیان داشت: “اسلام انقلابی ایدئولوژی مان می باشد که سلاح را تنها ابزار مبارزه می داند و در طیف بندی ایدئولوژیک و سیاسی؛ چپ مارکسیسم قرار دارد و هدف سازمان برقراری جامعه بی طبقه توحیدی برای خلق های جهان است.”

جالب است که در بند 10 این اعلامیه که توسط مسعود رجوی تنظیم شده بود تهدید اصلی “جریان راست ارتجاعی” عنوان شده بود و تأکید گردیده بود که اعلام “تغییر ایدئولوژی” موجب تقویت این جریان گردیده است. در این بند عنوان شده که سازمان با این جریان مبارزه می کند.

تقی شهرام رهبر مجاهدین خلق

تقی شهرام رهبر مجاهدین خلق بعد از رضا رضایی

مجاهدین مارکسیست شده از طرف دیگر به تسویه حساب با برخی از اعضای برجسته سازمان که بر روی اصول اسلامی پافشاری داشتند، پرداختند. از جمله به جان مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف سوء قصد نمودند. شریف واقفی را به شهادت رساندند و لباف را نیز زخمی کرده و نهایتا در دام پلیس انداختند که اعدام گردید.

در هر حال تغییر ایدئولوژی سال ۱۳۵۴، اختلاف های موجود و درگیری های گروه های مختلف سازمان مجاهدین خلق، ضربات مهلکی را بر این سازمان وارد کرد. ساواک در طی مدت زمان کوتاه پس از آن توانست تعداد زیادی از افراد و گروه های پراکنده مارکسیست و مذهبی وابسته به سازمان مجاهدین خلق را به تدریج شناسایی کند و از بین ببرد؛ به طوری که از اواسط سال ۱۳۵۵ دیگر عملا ًسازمانی وجود نداشت.

در بین این افراد فقط مسعود رجوی تنها بازمانده از کادر مرکزی سازمان بود که زنده ماند و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شد که در انقلاب 22 بهمن سال 1357 به همراه سایر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد. رجوی تنها عضو مرکزیت بود که از اعدام جان به در برد. چون این نکته در همان زمان نیز بسیار جلب توجه کرد، رجوی و هوادارانش مطرح کردند که کاظم رجوی برادر وی که در سوئیس به سر‌ می‌برد و با محافل حقوق بشری رابطه داشت، توانسته است برای وی از این طریق کاری صورت دهد. اما بر طبق اسناد و مدارک متقن بر جای مانده از ساواک، حقیقت چیز دیگری بود. واقعیت آن بود که رجوی در همان آغاز دستگیری با ساواک همکاری کرده بود و تمام اطلاعات خود را در اختیار آن ها گذاشته بود. چنین فردی با خصلت هایی که یاد شد، توانست رهبری جمع زندانیان سازمان مجاهدین خلق را برعهده بگیرد. او با روش منافقانه خود با مارکسیست ها، مارکسیست بود و با مسلمانان، مسلمان. او به اعضای سازمان سفارش‌ می ‌کرد که نماز بخوانند و حتی آنان را پیشنماز‌ می ‌کرد.

آزادی مسعود رحوی از زندان

30 دی 1357- آزادی مسعود رحوی از زندان قصر

رجوی در اردوگاه های الفتح در اردن آموزش نظامی دیده بود. از همان ابتدای امر برای بعضی از افراد سازمان روحیه و نوع نگاه او به دین مشخص شده بود. دکتر کریم رستگار عضو قدیمی سازمان نقل‌ می‌ کند که یکی از اعضای الفتح از رجوی سؤال کرده بود که اگر میان «مبارزه» و «دین» شما تضادّی پیش آید، شما کدام را ارجح‌ می‌ دانید؟ و رجوی پاسخ داده بود «در هر حال به مبارزه ادامه‌ می‌ دهیم». البته لازم به ذکر است که در سازمان مجاهدین خلق از ابتدای تأسیس همیشه تشکیلات مقدم بر اعتقادات بوده و از اعضا انتظار می رفت تا تابع تام و تمام رهبری سازمان در هر رابطه ای، حتی اعتقادات، باشند.
نام سازمان مجاهدین خلق، پس از متلاشی شدن سازمان، اولین بار پس از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره مطرح شد. رجوی و همفکرانش با زرنگی نفرات آزاد شده و اعضای پراکنده گروه را به سرعت جمع و جور کردند و در حقیقت «سازمان مجاهدین خلق ایران» را بار دیگر پایه‌ گذاری نمودند. جالب است که مسعود رجوی تمامی کسانی که در برابر مارکسیست شدن سازمان ایستادگی کرده و تن به تغییر ایدئولوژی نداده بودند را کنار گذاشت. دلیل آن روشن بود چون آنان از اصل “تقدم تشکیلات بر اعتقادات” تخطی کرده بودند.

اولین اقدام سازمان، در اوضاع پر تلاطم روزهای اولیه پیروزی، اشغال محل «بنیاد پهلوی» واقع در خیابان ولیعصر (ساختمان وزارت بازرگانی فعلی)، ایجاد خانه‌های تیمی نیمه مخفی و مخفی در سراسر کشور و جمع ‎آوری اسلحه و مهمات و اختفای آن ها و از همه مهمتر فرستادن نفوذی در تمامی ارگان های حساس جمهوری اسلامی بود. همچنین در سطح وسیعی به جذب نیرو و عضوگیری به ‎ویژه از بین نوجوانان و جوانان پرداختند.

سازمان با تبلیغات وسیع بر چهره ‌هایی چون مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف به مظلوم ‎نمایی و جلب ترحم و حمایت اقشار مسلمان و مخالف مارکسیسم‌ می ‌پرداخت و در همان حال نیز از محکوم کردن مارکسیست‎ ها به خاطر جنایاتشان در حق این افراد خودداری‌ می نمود.

سازمان بعد از پیروزی انقلاب بارها اعلام کرد که مشکل ما با آقای خمینی بر سر مسأله اسلام است. رجوی مدعی بود که به دنبال اسلام انقلابی است ولی آقای خمینی می گفت انقلاب اسلامی.
این سازمان پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا خرداد ۱۳۶۰، تلاش داشت خود را همراه مردم و مدافع حقوق آنان و پیروی امام جلوه گر سازد. منافقین در جریان همه پرسی نظام جمهوری اسلامی ایران در 12 فروردین ۱۳۵۸ رأی مثبت دادند اما به طور ضمنی با به زیر علامت سؤال بردن جمهوری اسلامی، اظهار مخالفت می‌ کردند.

منافقین که ایجاد غائله و غوغا را تنها راه موجود برای مطرح کردن خود در اوایل انقلاب می ‌دیدند، دست به ایجاد درگیری‌ ها و آشوب هایی پراکنده و نامنظم در اقصی نقاط کشور و همچنین درگیری با اقشار مختلف مردم و نیروهای انقلابی مانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زدند.

مسعود رجوی و موسی خیابانی در دیدار امام خمینی

مسعود رجوی و موسی خیابانی در دیدار امام خمینی

با انتخاب بنی‎ صدر به ریاست جمهوری، سازمان برای تشدید تضاد درونی حاکمیت و مقابله با امام با استفاده از بنی ‎صدر به همکاری نزدیک با او پرداخت. بنی‎ صدر نیز که برای حذف یاران امام به نیروی منسجم و تشکیلاتی احتیاج داشت به آنان روی خوش نشان داد. در فاصله پیروزی انقلاب تا انتخاب اولین رییس جمهور، یعنی در فاصله کمتر از یک ‎سال در دو انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و مجلس شورا، کاندیداهای سازمان حتی نفر اول سازمان، یعنی مسعود رجوی نتوانستند موفق شوند. در انتخابات مجلس کاندیدای سازمان نتوانست به مجلس راه یابد با این‎که همه گروه‌ های چپ و راست از حزب توده و چریک‎ های فدایی خلق تا نهضت آزادی از او حمایت کرده بودند. این برای سازمانی که رسیدن به «قدرت» هدف اول آن بود فاجعه ‎بار بود. اما مسعود رجوی که برای رسیدن به قدرت خیلی عجله داشت، نمی ‎توانست صبر کند تا در چرخه حوادث و تحولات آزاد و دمکراتیک و با رآی مردم نصیبی از قدرت ببرد. سازمان مجاهدین خلق برای به قدرت رسیدن تنها یک راه و یک وسیله می‎ شناخت و آن «خشونت» و «اسلحه» بود.

این سازمان رفته رفته به رودررویی مستقیم با نظام جمهوری اسلامی پرداخت و در تاریخ28 خرداد ۶۰ با صدور اطلاعیه‌ سیاسی نظامی شماره 25، رسماً وارد جنگ مسلحانه با نظام شد و برای براندازی حکومت اسلامی از طریق مسلحانه خیز برداشت و این روند را از 30 خرداد همان سال عملا آغاز کرد.

بعد از این تاریخ بود که موج ترورهای گسترده سازمان در نقاط مختلف کشور، اقشار گوناگون مردم و نیز مسئولان نظام را آماج قرار داد. از همین‎ جا بخش عظیم مردم ایران از سازمان فاصله گرفتند، کار به جایی رسید که سازمان تلویحا اعلام کرد که دیگر تضاد اصلیش با امپریالیسم آمریکا نیست، بلکه با جمهوری اسلامی است.

مسعود رجوی، سرهنگ بهزاد معزی، و ابوالحسن بنی صدر

مسعود رجوی، سرهنگ بهزاد معزی، و ابوالحسن بنی صدر بعد از فرار به فرانسه

در ساعت یازده بعد از ظهر سه‎ شنبه ۶ مرداد ۱۳۶۰، بنی‎ صدر و مسعود رجوی با استفاده از عوامل نفوذی سازمان در نیروی هوایی، با یک جت بوئینگ سوخت‎ رسان نیروی هوایی به خلبانی سرهنگ بهزاد معزی خلبان مخصوص شاه، از ایران گریختند. هواپیما در یک فرودگاه نظامی پاریس به زمین نشست و دولت فرانسه به بنی ‎صدر و رجوی و معزی پناهندگی سیاسی داد. هم رجوی و هم بنی‎ صدر تأکید کردند که دو ماه بیشتر به پایان رژیم جمهوری اسلامی نمانده است.

انفجار در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی از اقدامات تروریستی این سازمان در 7 تیر 1360 است که در آن آیت ‌الله بهشتی و بیش از ۷۰ تن از مسئولان نظام به شهادت رسیدند.

روز هشتم شهریور ۱۳۶۰ نیز محمد علی رجایی که به دنبال عزل بنی‎ صدر به ریاست جمهوری انتخاب شده بود و محمد جواد باهنر نخست وزیر در اثر انفجار بمب در محل دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند. این بمب توسط یک عنصر نفوذی سازمان به نام مسعود کشمیری کار گذاشته شده بود.

طی دو سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ تعداد ۳۶۶ مورد ترور مردم عادی در استان تهران توسط اعضای سازمان مجاهدین خلق انجام شد. ۵۳ درصد از این افراد کارمند نهادهای دولتی بودند که ۳۶ درصد آن‌ ها شاغل در سپاه، ارتش، بسیج و شهربانی بودند. بنابراین بقیه ۶۴ درصد ترورشدگان مردمی دارای مشاغل غیرنظامی و آزاد بودند که تنها جرم آن‌ ها داشتن ظاهری حزب‎ اللهی یا قرار گرفتن در تیررس تیم‌ ها‌ی شکار سازمان مجاهدین خلق بوده است.

تیم ‌ها‌ی ترور سازمان مجاهدین خلق ائمه جمعه را نیز هدف قرار دادند و شخصیت‌ ها‌یی مانند آیت‌الله صدوقی (امام جمعه یزد)، آیت‎الله دستغیب (امام جمعه شیراز)، آیت‌الله مدنی (امام جمعه تبریز) درحالی ترور شدند که سنین آن‌ ها در دهه هفتاد عمرشان بود.

مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی، سرکرده های اصلی این فرقه هستند که دست های آن ها در پشت پرده تمام جنایات چندین ساله منافقین وجود داشت.

مریم در سال ۱۳۵۸ با مهدی ابریشمچی از مسئولان رده بالای سازمان مجاهدین ازدواج نمود. او در اوایل سال ۱۳۶۴ از همسرش جدا شد و بعد از چند ماه به عقد ازدواج مسعود رجوی درآمد که مجاهدین خلق از این ازدواج به عنوان انقلاب ایدئولوژیک نام می‌ برند.

از زمان اشغال خاک عراق توسط نیروهای آمریکایی کسی نمی ‌داند که مسعود رجوی کجاست و مشخص نیست که آیا رهبر منافقین هنوز زنده ‌است یا نه؟

سازمان مجاهدین خلق پس از انجام عملیات تروریستی متعدد در ایران، در جریان جنگ ایران و عراق، با حمایت حکومت صدام در عراق مستقر شد و البته در آمریکا و کشورهای اروپایی نیز به فعالیت‌ های خود علیه جمهوری اسلامی ایران ادامه داد. در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، این سازمان با استخبارات عراق، همکاری تنگاتنگی داشته و مأموریت های اطلاعاتی را برای عراقی ‌ها در خاک ایران به انجام می ‌رسانده است.

رجوی در ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ وارد بغداد شد و بلافاصله تشکیلات سازمان نیز به بغداد منتقل گردید. از این به بعد رجوی و گروهش به طور کامل در اختیار دستگاه اطلاعاتی عراق قرارگرفتند و به مجری بی ‎چون و چرای اوامر صدام تبدیل شدند که البته تحت حمایت مالی، پشتیبانی و تبلیغی صدام نیز قرار داشتند.

یک هفته پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران، سازمان مجاهدین خلق در تاریخ سوم مرداد ۶۷، عملیاتی با نام «فروغ جاویدان» را در تجاوز به مرزهای ایران آغاز نمود. در این عملیات که چهار هزار نفر از نیروهای سازمان در آن شرکت داشتند، نیروهای سازمان با استفاده از تسلیحات اهدایی صدام و دیگر کشورهای عربی، از سر پل ذهاب و اسلام آباد غرب آغاز کردند. نیروهای سازمان به زعم خود قصد داشند در مدت ۳۳ ساعت و در ۵ مرحله، خود را به تهران برسانند، ولی با مقاومت نیروهای ایرانی اعم از بسیج و سپاه و … رو به رو شدند. نیروهای ایرانی، طی عملیات مرصاد، مجاهدین خلق را در مناطق مرزی متوقف ساخته و بسیاری از نفرات سازمان را به هلاکت رساندند.

در سال ۱۳۷۷ موج جدیدی از تخریب و ترور به دستور صدام توسط سازمان مجاهدین خلق در ایران آغاز گشت. در اول شهریور آن سال، سید اسدالله لاجوردی دادستان اسبق دادگاه ‌ها‌ی انقلاب و رییس سابق سازمان زندان‌ ها‌ توسط دو تروریست اعزامی سازمان مجاهدین خلق به شهادت رسید.

در ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ طی یک اقدام تروریستی دیگر، سرلشگر صیاد شیرازی به شهادت رسید.

پس از جنگ خلیج ‌فارس، مجاهدین خلق در سرکوب قیام مردم جنوب عراق و نیز در سرکوب مردم کُرد، شرکت فعال داشتند و به مثابه گارد خصوصی صدام عمل می‌‎ کردند. رفتار وحشیانه و قساوت ‎آمیز آنان در این عملیات چنان بوده که مردم عراق اعم از شیعه و کرد، ارتش و سازمان استخبارات عراق را فراموش کرده ‌اند ولی مجاهدین خلق را فراموش نکرده ‌اند و کینه ‌ای فراموش نشدنی از آنان به دل دارند. این فرقه پس از سال‌ ها حضور در عراق و همکاری با دیکتاتور سابق این کشور، سرانجام‌ با فشار خانواده های اعضای دربند به‌ خواست ملت و دولت عراق تن‌ داده‌ و به کشور آلبانی رانده شدند.

فرقه تروریستی رجوی که تا به حال بیش از ۱۲۰۰۰ نفر از مردم ایران را به شهادت رسانده و جنایات بی‌ شماری را نیز علیه ملت ایران، مردم عراق و اعضای دربند فرقه انجام داده، روزهای آخر خود را در آلبانی سپری می‌ کند. مجاهدین خلق در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ تدریجی خود است و این‌‌ همان عاقبتی است که از ابتدا برای آن ‌ها انتظار می رفت.

تنظیم از عاطفه نادعلیان

*** 

فروغ جاویدانعملیات فروغ جاویدان، آغاز افول فرقه رجوی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=30988

سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر

 مسعود بنی صدر 2014عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و یکم اوت ۲۰۱۷:… سال ۱۳۷۵، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش‏ هایشان را نفی نمایم. نه، فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاه وجود هُل داده … 

با مقالات تجربی- علمی دکتر مسعود بنی صدر آشنا شویم

لینک به منبع

سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر

پس از جدایی از فرقه رجوی

برداشت از مقدمه ی “کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین”
صفحات ۱۲ الی ۲۱

سال ۱۳۷۵، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش‏ هایشان را نفی نمایم. نه، فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاه وجود هُل داده شده بودم. نه تنها ادامه‏ ی حضورم در میان آن ها ممکن بود مرا به دیوانگی بکشاند، بلکه در آن زمان من به مرز خودکشی هم رسیده بودم. تنها چپزی را که در آن زمان می توانستم فهم کنم این بود که اگر من فقط قدری بیشتر خود را به خاطر خواست آن ها تغییر می‏ دادم، مرگ را – اگر نه مرگ فیزیکی – حتماً مرگ عقلانی و وجدانی را پذیرا می ‏شدم.

آری به ‌طور قطع، یک قدم جلوتر، به سمتی که رجوی ‏ها می‏ خواستند، معادل مرگ من بود، من به عنوان یک انسان با شخصیت و با ویژگی‏ های منحصر به فرد و مستقل خود. درست است، در آن زمان مسأله برای من، همان سؤال شکسپیر بود یعنی “بودن یا نبودن”.

مسعود بنی صدر 2014

این ادعا امروز قدری اغراق ‌آمیز و یا حتی مسخره به نظر می ‌آید. در واقع هر گاه که به آن زمان فکر می‏ کنم و می‏ خواهم وضعیت خود را بیان نمایم، از یافتن صفت مشخص، گویا و درست عاجز می‏ مانم. آیا درست است که خود را در آن زمان، عاجز، درمانده، عاصی، در بن ‏بست و یا گم شده بخوانم؟ به هر حال هر صفتی را که برای توصیف حالت خود در آن شرایط برگزینم، احساس می‏ کنم باز چیزی گم است و مشخص نیست. شاید باید بپذیرم که ما برای توصیف حالات فردی که در فرقه‏ ی مخرب اسیر گشته به لغت و یا صفت جدیدی احتیاج داریم. شاید من باید چنین افرادی را همانند جورج اورول در کتاب “۱۹۸۴”، “هیچ‌ کس” خوانده و بقیه را به خواننده واگذارم که با حدس و گمان خود دریابد که وقتی می ‏گویم: “من در باتلاقی و یا زندانی، بین بودن به عنوان یک انسان و نا انسان بودن، اسیر گشته بودم”، معنی آن چیست.

امروز مسخره و مضحک به نظر می‌ آید، چرا که ما فکر می ‏کردیم داریم انسان‌ های بهتر، متکامل‏ تر و والاتری می ‏شویم در حالی که داشتیم به سمت هیچ‌ کس بودن می‏ رفتیم. یا آنگونه که رهبران ‏ما می‏ خواستند، می ‏رفتیم که موریانه ‏ای در لانه‏ ی موریانه‏ های رجوی‏ ها شویم و به یک بخش خارجی کوچک و مصنوعی از بدن رهبر، در یک حرکت مستمر تمام وقت و غریزی تبدیل گردیم. نه غرایز طبیعی موجودات زنده، مثل صیانت نفس و صیانت نسل، بلکه غریزه ‏ای موریانه ‏ای، یعنی وفاداری و اطاعت مطلق بدون چون و چرا از رهبری. به عبارتی نه تنها به لحاظ تکاملی به جلو نمی ‏رفتیم؛ بلکه در واقع داشتیم به پایین‏ ترین نقطه‏ ی تکاملی موجودات چند سلولی و یا حداکثر موریانه‏ ها نزول می ‏کردیم.

فرار از چنگال یک فرقه ‏ی مخرب نه جدید است و نه عجیب. کم و بیش چیزی شبیه فرار هزاران و بلکه میلیو‏ن ‏ها برده در خلال تاریخ انسان از چنگ برده داران است. صیانت نفس، غریزه‏ ی حفظ وجود به عنوان یک انسان، شاید عشق به خانواده، اگر هنوز بتوان آن را به خاطر آورد و مطمئناً آرزو و خواست آزادی و آزاد زیستن، چنین افرادی را وادار به فرار می ‌کند.

بردگان قدیم و جدید، هر دو باید بعد از فرار هوشیار باشند که مجدداً و دوباره به چنگال برده ‌داران نیفتند، هر دو باید به دنبال حفظ خود باشند، باید برای خود سرپناهی، خوراکی و منبع درآمدی پیدا کنند. شاید باید مرهمی برای جسم و روح مجروح خود بیابند؛ باید به دنبال به رسمیت شناخته‌ شدن در جامعه بوده و هویت مستقل خود را بازیابند. آن ها ممکن است مجبور شوند به دنبال خانواده‏ ی خود بگردند و آن ها را بیابند و شاید هم مجبور به درگیری با اربابان گذشته برای رهایی عزیزان دربند خود بشوند. به هر حال این نقطه‏ ی پایان مشابهت ‏ها بین بردگان قدیم و جدید و پایان کوشش آن ها به عنوان یک برده ‏ی رها شده است. از اینجا به بعد حرکت آن ها در جامعه همانند زندگی هر انسان دیگری در محل و زمان زیست آن هاست. اکثر آنان، مادامی که احساس کنند که آزاد هستند و امنیت دارند و از گذشته خود رها گشته‏ اند، دیگر تمایلی به فکر کردن و یا به یاد آوردن دوران بردگی خود مگر در کابوس‏ های شبانه نخواهند داشت.

اما برخلاف بردگان قدیم که می ‏دانستند چگونه و چرا اسیر شده، چگونه از خانواده، دوستان و محیط زیست خود جدا شده و خلاصه چگونه از انسانی آزاد به برده تبدیل شده ‏اند، بردگان جدید، رها شدگان از فرقه‏ های مخرب، در پاسخ به این سؤالات، فکرشان مغشوش است و پاسخ مشخصی ندارند. لحظه‏ ای خود را سرزنش می‌ کنند، احساس می‌ کنند که چقدر ساده و یا احمق بوده‏ اند که به دنبال انسانی دیوانه، یا کودکی بالغ‌ نما راه افتاده و همه چیز خود را به او داده بودند. دقایقی بعد، دیگران را، شاید اولیاء‏ شان را به خاطر کمبودی مادی و یا عاطفی و یا شرایط بدی که در آن بوده ‏اند سرزنش می کنند. شاید هم دوستی که آن ها را با فرقه آشنا کرد، شاید هم جامعه و یا دولت را … مقصر بدانند.

آن ها حتی ممکن است خود را نادان، ساده و احمق ندانسته، دیگران را هم به خاطر برده شدنشان سرزنش نکنند و حتی به خود افتخار کنند که چقدر باهوش، از خود گذشته، صادق و به حق بوده ‏اند که به فرقه پیوستند و به جای سرزنش خود و یا دوستان، فرقه و رهبر آن را مقصر بدانند که از چیزی که بوده به چیزی که هست تغییر کرده است. طبعاً من درباره‌ ی بردگانی صحبت نمی ‏کنم که بنا به دلایل مختلف چه در برده‌ داری قدیم و چه در نوع جدید توسط برده ‌داران آزاد می‏ شوند و ترجیح می‏ دهند و یا قبول می ‌کنند و یا مجبور می‏ شوند که برای ارباب گذشته‏ شان نه به عنوان برده بلکه فردی آزاد شده کار کنند. همچنین درباره‏ ی آنانی صحبت نمی‏ کنم که از فرار خود شرمنده‏ اند و خود را بدهکار اربابان گذشته‏ ی خود می‏ دانند.

فراریان و یا رها شدگان جدید فکرشان مغشوش است و سردرگم‏ اند، چرا که در حالی که بردگان گذشته می‏ توانستند علایم زخم‏ های قدیمی ناشی از ضربات شلاق اربابان خود را بر اندام خود بیابند و یا جای زنجیرهای بسته شده بر دست و پایشان را ببینند؛ بردگان جدید در بسیاری موارد تقریباً هیچ نشانی و یا علامتی بر اندام خود ندارند که یادآور اسارتشان و یا بیانگر آن به دیگران باشد که چگونه اسیر گشتند، زندانی و شکنجه شده و به بردگی نوین کشیده شدند. در بسیاری موارد آن ها حتی قادر به توضیح ضربات نامرئی شلاق‏ های روانی متحمل شده، زنجیرهای پنهان بسته شده بر دست و پایشان، و یا قفس‏ های غیر قابل رؤیت نیستند. در بسیاری موارد آن ها باید اقرار کنند که شکنجه‌ گر، زندانبان و حتی جاسوسی که اخبارِ افکار و احساسات آن ها را به اربابان می ‏داد، کسی نبوده است مگر خودشان. در این نقطه، بسیاری از آن ها گیج و سردرگم می شوند و ترجیح می‏ دهند که سکوت پیشه کرده، چیزی نگویند، به گذشته فکر نکنند و نهایتاً آنچه اتفاق افتاده است را به عنوان یک انتخاب غلط و یک اشتباه، به تدریج به فراموشی بسپارند.

تمام بردگان نوین زمانی که در فرقه اسیر هستند یاد می ‏گیرند که چگونه زخم ‌های روانی خود را درمان کنند، چگونه به سؤالات و تردیدها و تناقضات خود پاسخ گویند. چگونه در مقابل کشش ‏های درونی خود بایستند. تمام این‌ ها با سرزنش برده از سوی خود به جای به زیر سؤال بردن فرقه و رهبر آن انجام می ‏گیرد. آن ها می آموزند که هر گونه تناقضی را با دیدن آن به عنوان گناه و خطای خویش و در نتیجه سرزنش خود جواب گویند. آری سرزنش خود، دارویی است جادویی که توسط اربابان نوین برای درمان تناقضات بردگان جدید کشف و تجویز شده است. شگفتا که حتی پس از رهایی، بردگان نوین این معجون را با خود به دنیای بیرون فرقه می‏ آورند و هرگاه که به گذشته می‌ اندیشند و یا به زیر سؤال کشیده می‏ شوند و یا دچار ابهام درونی می‏ گردند و یا با این سؤال رو به‌ رو می ‏شوند که چگونه تبدیل به برده شدند، معجون فوق الذکر را به کار گرفته و با سرزنش خود پاسخگوی تمامی سؤالات و ابهامات می ‏شوند.

به خود باز می‏ گردم، بعد از فرار، من به مرور با تمام حالت‏ های فوق ‏الذکر درگیر شدم، در آغاز حتی نمی‏ توانستم ایرادی را متوجه مجاهدین و یا رهبری آن ها بدانم. شاید می ‏توانستم ایرادهای سیاسی و یا رفتاری و روزمره‏ ی آن ها را بشمارم، اما نمی‌ توانستم خطایی ایدئولوژیک و یا عقیدتی را متوجه آن ها سازم. اشکالات فردی این یا آن مسئول برایم قابل رؤیت بود، ولی اشکلات جمعی و رهبری فرقه هنوز برایم قابل لمس نبود. حتی به نوعی از خودم شرمنده بودم که شخصیت ضعیفی داشته و نتوانسته ‏ام آنگونه که آن ها می‏ خواستند راهشان را ادامه دهم و خود را بیش از آنچه تغییر داده بودم، عوض کرده و موجودی شوم که آن ها می‏ خواستند. حتی برای اشکالاتی که در سازمان می ‌دیدم خود را سرزنش می ‏کردم که چرا نتوانسته ‏ام در مقابل آن اشکالات ایستاده و آن ها را تصحیح نمایم. خوشبختانه در این نقطه درد کمر، بی‌حسی ‏های موجود در پاها که ناشی از عمل کمرم بود، عدم توانایی در راه رفتن درست، و مهم ‏تر از همه، فکر آینده، این‌ که چگونه می‌ خواهم در دنیای بیرون ادامه حیات دهم، چگونه می ‏خواهم کار و ممر درآمدی پیدا کنم، مرا وادار می ‏کرد که به گذشته فکر نکنم و به این نیاندیشم که چرا و چگونه به دام آن ها افتادم. شاید من هم مانند بعضی حاضر بودم به عنوان “اوپره” برای آن ها کار کنم.

خوشبختانه به طور اتفاقی متوجه شدم که آن ها می‏ خواهند به گونه‏ ای مرا به سازمان برگردانند حتی با زور، شاید به شکل آدم‌ ربایی در یکی از خیابان ‏های شلوغ لندن. من خیلی خوش‌ شانس بودم که توانستم از دام آن ها فرار کنم. این یک زنگ بیداری و یا هوشیاری برای من بود، چند هفته بعد وقتی که تماسی تلفنی از رجوی داشتم حتی بیش از گذشته هوشیار و بیدار شدم. او به من پیشنهاد کرد که برای آن ها نه به عنوان یک عضو سازمان بلکه به عنوان نماینده شورای ملی مقاومت کار کنم. او از من می‏ پرسید که از او چه می ‏خواهم که به من بدهد. او مسئولین سازمان را سرزنش می ‏کرد که مرتکب خطاهایی در حق من شده‏ اند و از من می ‏پرسید که چرا او باید به خاطر خطاهای آنان مجازات گردد؟ رجوی از من پرسید که به دیگران چه بگوید وقتی آن ها می ‏پرسند که من کجا هستم و چرا جدا شده ‏ام؟ و وقتی هیچ‏ کدام از این صحبت ‏ها نتوانست مرا راضی کند که برگردم، تیر آخر خود را رها کرد و گفت که نگرانی او این است که نمی‏ خواهد من “خسرالدنیا و الاخره” بشوم. این دیگر خیلی بیش از تحمل من بود. آنتن تلفن را گرفتم و تظاهر به این کردم که خط دارد از دست می ‏رود و تلفن را قطع کردم.

این پایان نقطه‏ ی شرمندگی، بدهکاری و تردید من نسبت به جدایی از آنان بود، از آن پس حرکتم به سوی آینده آغاز گردید، این که چیز جدیدی یاد بگیرم، شغلی پیدا کنم و با مسائل مادی و جسمی خودم رو به ‌رو شده و آن ها را حل کنم. در آن زمان توضیح من درباره ‏ی پیوستن به مجاهدین این بود که آن پیوستن انتخابی درست و آبرومندانه بوده است. می ‏گفتم: “وقتی من به آن ها پیوستم، انتخاب من از یک طرف بین وجدان خود، به عنوان یک انسان، عشقم برای مردمم و آرزویم برای محقق شدن دمکراسی و برقراری آزادی در ایران بود و از سوی دیگر این که به فکر خود و خانواده ‏ام و نیازها و خواست‏ های مادی خود و آن ها باشم. در این انتخاب من اولی را انتخاب کردم.” در نتیجه در این انتخاب این من نبودم که دچار خطا شده بودم، بلکه رهبری بود که مجاهدین را از شکل یک سازمان سیاسی و انقلابی خارج کرده و به شکل دیگری درآورده بود.
به طور خلاصه سازمان خوب و انتخاب من انتخابی اخلاقی بود و بعد سازمان بد شد. هنوز یک عنصر سرزنش خود در این بیان وجود داشت. هنوز من فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که انتخاب کرده، به آن ها پیوسته، نزد آن ها مانده، خانواده و دوستان خود را ترک کرده، انزوای روانی از جامعه را پذیرا شده، تنش ‏های روانی روزانه و بلکه هر لحظه با سازمان بودن را به جان خریده، “شهادت” و دردهای فیزیکی و روانی را قبول کرده، از همسر محبوبم و فرزندانم جدا شده، خود را در مقابل همگان تحقیر کرده و نهایتاً تغییر کامل خود را از انسانی که بودم، به موجودی دیگر با آغوش باز پذیرا شدم.

آری، هنوز فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که به اختیار خود و با اراده‏ ی آزاد، تمام این‌ ها را انتخاب کرده و این راه را پیموده ‏ام. در آن زمان من خود را “ساده”، “احمق” و یا حتی فردی که انتخاب غلط کرده نمی ‏دانستم. در آن زمان به عقیده‏ ی من هر خطای انجام شده، خطای رهبری سازمان بود که راه سیاسی غلطی را انتخاب کرد و در نتیجه ناگزیر شد سازمان را قدم به قدم تغییر دهد تا بتواند با تنش‏ های بزرگ روزمره رو به‌ رو گردد. هنوز تفکر سیاسی و حتی ایدئولوژیک من همانی بود که با خود از سازمان به همراه آورده بودم. به طور شگفت ‌انگیزی حتی شاید شخصیت و حتی اعتماد به نفس من به ‌طور عمده “شخصیت جمعی” و “اعتماد به نفس جمعی” آن ها بود. در خلوتِ با خود، هنوز من کسی نبودم و در جمع، عمدتاً جمع دوستانِ عضو و هوادار جدا شده از مجاهدین، من همانی بودم که در گذشته بودم: یک “مجاهد”. شگفتا که حتی در آن جمع، هنوز سیستم رده‌ بندی و احترام به رده بالاتر برقرار بود، نه تنها برای من بلکه برای همگان، درست مثل جمع ارتشیان بازنشسته که یکدیگر را تیمسار و جناب سرهنگ خطاب می‌ کنند.

بعد از این مرحله دوران تنهایی و انزوای اختیاری فرارسید، دورانی که عمدتاً تنها بوده و غرق در افکار خودم بودم؛ آیا من آقای “هیچ ‏کس” بودم و یا برای خودم کسی بودم؟ اگر کسی بودم، چه کسی؟ مسعود “مجاهد”؟ و یا مسعود قبل از پیوستن به مجاهدین؟ و شاید هم یک فرد کاملاً” جدید؟ اما به هر صورت من چه کسی بودم؟ در این مرحله من با مسائل جدیدی رو به ‌رو شدم، من کی هستم؟ چه چیزی را می‏ دانم و چه چیزی را نمی دانم؟ اعتقادات من چیست؟ چه چیزی را دوست دارم و از چه چیزی بدم می ‌آید؟ می‏ خواهم به کجا رفته و چه دستاوردی در زندگی داشته باشم؟ از نظر من درست چیست و غلط کدام است؟ حتی این که چه رنگ و شکلی از لباس را دوست دارم و یا مناسب شرایط جدید من است؟ این‌ها همه برایم مسأله بزرگی شده بود.

ناگهان خود را در تارهای تنیده شده از ابهام، شک و سؤال گرفتار دیدم. شک‏ ها و سؤالاتی که همه چیز را در مورد من به زیر سؤال کشانده بود، دانش و فهمم، احساسات و عواطفم، افکار و اعتقاداتم، آرزوها و خواسته‏ هایم، شخصیتم، همه و همه تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ شده بودند. متأسفانه هیچ کس با پاسخی نسبی حتی کنار من نبود که کمکم کند. خیلی ساده هیچ دیوار محکمی برای من وجود نداشت که بتوانم به آن تکیه داده، تعادل نسبی خود را به دست آورده و به سوی آینده حرکت کنم.

من دیگر یک “مجاهد” نبودم و نمی‏ توانستم بپذیرم که سازمان و رهبری ‏اش انتخاب درستی برای من و یا ایران آینده هستند. برای مدتی سعی کردم به هویت و شخصیت قبل از مجاهدین خود باز گردم. سعی کردم تمام موزیک‏ ها، فیلم‏ ها و هر آنچه قبل از مجاهدین دوست داشتم را دوباره یافته و از آن ها لذت ببرم و به نوعی دل خود را شاد کنم. سعی کردم عکس‏ های دوستان و خانواده را دوباره از اینجا و آنجا یافته و آن دوران را به یاد آورم و از دیدن عزیزان گذشته، دلخوش کردم. خوراک‏ ها و شیرینی‏ هایی را که در آن دوران دوست داشتم پخته و از مزه ‏ی آن ها دوباره لذت ببرم. حتی در انتخاب پوشش به سمت انتخاب بر اساس سلیقه آن دوران، زمانی در دهه ‏ی بیست زندگی ‏ام حرکت کردم.

اما روز به ‌روز بر اساس اتفاقات مختلف، بیماری‏ ها، ضغف‏ های مختلف جسمانی که داشتم، ظاهر شدن تارهای سپید مو و علایم فزونی سن، می ‏توانستم ببینم، تشخیص بدهم و بپذیرم که دیگر من در دوران بیست سالگی خود نیستم. گویی در حالی که جسمم مسیر طبیعی خود را پیموده و سن واقعی خود را داشت، شخصیتم مثل بعضی از داستان‌ های تخیلی، در دوران بیست سالگی منجمد شده و ناگهان بر اثر حادثه ‏ای یخ‌ هایش آب شده و دوباره حیات را آغاز کرده بود. می‏ بایست با این واقعیت رو به‌ رو می‏ شدم که من نه آن کسی هستم که بودم و نه یک “مجاهدم”. درست است من می ‏بایست قبول می ‏کردم که “آقای هیچ‏ کس” هستم. علم و آگاهی من مربوط به دوران قبل از مجاهدین بود و به زودی متوجه شدم که کاملاً به درد نخور و بی‌ مصرف شده است. خیلی مسخره بود وقتی فهمیدم که دانش من از کامپیوتر و برنامه‌ نویسی برای کامپیوتر نیز که روزی برای من تخصص محسوب می‏ شد چقدر عقب افتاده و به درد نخور هستند. فهم عمومی من از سیاست و دنیا، درک روابط روزمره با مردم و همچنین چیزهایی که در دورانِ بودن با مجاهدین کسب کرده بودم نیز در سطح علم کامپیوترم و بلکه عقب افتاده ‏تر و به درد نخورتر بودند. نه تنها بی‌ مورد و بی‌ مصرف بودند، بلکه به زودی دریافتم که تا چه حد غلط و حتی مخالف واقعیت و حقیقت هستند. آن ها چیزهایی بودند که سازمان برای مصرف داخلی و نیازهای لحظه ‏ای رجوی به ما آموخته بود و در دنیای بیرون اکثراً بی ‌معنی، بی‌ مصرف و در نقطه ‌ی مقابل واقعیت و حقیقت قرار داشتند.

زمانی که من عضو آن ها بودم، مثل اکثر اعضای فرقه‏ های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم ، نه تنها به خاطر فداکاری‏ ها و کارهای فوق‌العاده ‌یی که انجام می ‏دادیم، بلکه حتی درفهم عمومی و در دانشمان نسبت به دنیا؛ حداقل فکر می ‌کردیم که یک پاسخ مناسب و درست برای هر گونه سؤال فلسفی از نقطه‏ ی آغاز آفرینش تا پایان آن را در اندوخته و آموخته‏ ی خود داریم. حالا ناگهان می‏ توانستم ببینم که این تفکر و نگرش ما چقدر ساده لوحانه و احمقانه بوده است. چقدر ما از دانش و فهمِ حتی یک فرد ساده و عادی پرت و عقب هستیم…

کتابی به نام قوهای وحشی، نوشته یانگ چنگ، که از طرف دخترم به من هدیه شد، و نیز ملاقاتی با دوستی قدیمی، روانشاد پروفسور فرد هالیدی، استاد دانشگاه لندن، یاور من در فهم گذشته شدند. کتاب قوهای وحشی به من کمک کرد که رجوی را به شکلی متفاوت ببینم و فهم کنم، به عنوان یک فرد جدید، یک مائوی کوچک. به این ترتیب، فهم من از تصمیمات، اعمال و رفتار او آغازی نو یافت، به این ترتیب توانستم اشتباهات او را نه به عنوان خطاهای سیاسی و حتی ایدئولوژیک و یا رفتار فردی که در بن بست قرار گرفته است، بلکه به عنوان رفتار و تصمیمات فردی با کیش شخصیت دیده و فهم کنم. رفتار فردی که نمی ‏تواند خواب و خیال‏ های کودکانه خود را در دنیای واقعی همانند مائو، هیتلر و یا استالین محقق سازد و می خواهد آن ها را در دنیای کوچک و اسباب بازی گونه‏ ی خود عینیت ببخشد.

آری، نهایتاً ما شخصیت‏های مطیع و وفادار رؤیاهای رجوی و یا اسباب بازی‌های شهر خیالی او بودیم و او با قدرتی مطلق و خداگونه می‏توانست با ما هر گونه که می‌خواهد رفتار کند و درست مانند بازی کودکان با اسباب بازی‏های‏شان، با ما آن کند که می‏خواهد.

وقتی فردهالیدی را ملاقات کردم و او داستان مرا شنید و وقتی به او گفتم که بزرگ ترین مشغولیت ذهنی من در آن زمان فرزندانم هستند و غم عمیق و پشیمانی بزرگم که چرا برای آن ها و در کنارشان نبوده ‏ام، به خصوص تأسف عمیقم نسبت به پسرم که در زمانی به دنیا آمد که ما سخت مشغول به اصطلاح فعالیت ‏های سیاسی بودیم و رسیدگی لازم را به او نمی‏ کردیم؛ او از من پرسید که چرا کتاب داستان زندگیم را نمی ‌نویسم؟ او گفت: “اگر خاطرات خود را بنویسی، حداقل خودت متوجه خواهی شد که چه اتفاقی برایت افتاده است و به فرزندانت این امکان را خواهی داد که گذشته را فهم کنند. این، درمانی هم برای خودت خواهد بود و هم برای آن ها.” سپس او کتابی قدیمی و مورد علاقه ‏‏ی خود به نام “من معتقد بودم” را به عنوان هدیه به من داد. این کتاب، داستان زندگی داگلاس هاید از اعضای حزب کمونیست انگلیس بود. داستان زندگی هاید خیلی شبیه زندگی من و شاید بسیاری از اعضای فرقه‏ های دیگر بود که بعداً با آن ها آشنا شدم.

من خواندن و فکر کردن را شروع کردم و به این ترتیب سفر دور و دراز من برای خودشناسی و آنچه برایم اتفاق افتاده بود، آغاز شد. با تشکر از دو دوست قدیمی ناگهان من اکثر نشریات قدیمی مجاهدین را به دست آوردم، کتاب ‏ها و مجلات و حتی ویدیوهایی که ما در خلال بیست سال گذشته می‏ بایست می‏ خواندیم و می ‏دیدیم. چیزهایی که اعتقادات قبل از مجاهدین مرا عوض کرده و اصول و شخصیت فرقه ‏ای مرا شکل داده بودند. حالا من می‏ رفتم که تمام آن ها را دوباره بازخوانی کنم، تا ببینم و بفهمم که چه شد.

از آغاز من تصمیم گرفتم که در کتابم قضاوت نکنم و قضاوت را به خواننده واگذارم. به این ترتیب تصمیم گرفتم که وقایع را آنگونه که من آن ها را در زمان خودشان می ‏فهمیدم، ببینم و بیان کنم و نه از موضع کنونی. چگونه در سال ۱۳۵۷ و یا ۱۳۶۵ فکر می ‏کردم و معتقد بودم و نه مانند ۱۳۷۷ زمانی که نگارش کتاب را آغاز کردم. به این ترتیب می ‏خواستم اجازه دهم که خواننده کتاب مرا در هر مرحله، آنگونه که بودم، ببیند و قضاوت کند و پروسه‏ ی تغییرات یک انسان در اثر آموخته‏ ها و تغییر رفتارش در فرقه را مشاهده نماید و فهم کند که چگونه یک فرد نیمه روشنفکر، آزادی‌ خواه و متعلق به یک خانواده‏ ی مدرن متوسط می‌ تواند تبدیل به یک عضو خشک‌ اندیش و متعصب فرقه ‏ای شود که حاضر باشد برای فرقه و رهبرش جان خود را هم بدهد. نمی‏ گویم که جان دیگران را بگیرد، چرا که من هرگز نتوانستم بفهمم که آیا به خاطر آن ها حاضرم موجود زنده دیگری را آزار داده و یا بکشم. در تمام مدتی که من عضو آن ها بودم این مشکل اصلی من و ضعف من به عنوان یک “مجاهد” بود و به همین دلیل شاید قضاوت سازمان و رهبرش در مورد من هم این بود که به اندازه‏ ی کافی از مخالفین آن ها متنفر نیستم که بتوانم کس دیگری را آزار داده و یا بکشم. به همین دلیل همیشه رجوی به شوخی مرا «ماست» خطاب می‏کرد.

تقریباً در نقاط‏ پایانی نگارش خاطرات زندگی‏ام بودم که کتاب دیگری، به نام “پاهای گلین” (Feet of Clay) نوشته‏ ی آنتونی استور توسط دوستی به من هدیه شد. خواندن این کتاب ناگهان به من کمک کرد که معمای مجاهدین را حل کنم، در این نقطه قطعاًت کوچک معمای ذهن من به یکدیگر وصل شده و توانستم مجاهدین را نه به عنوان یک حزب سیاسی، یک سازمان انقلابی و مسلمان/ مارکسیست، یا حتی یک گروه صرفاً تروریستی ببینم، نه، بلکه آن ها را به شکل یک فرقه می ‏دیدم. یک فرقه با تمام ویژگی‏ های فرقه‏ ای مخرب، و رجوی را هم نه به عنوان برادر که با همین عنوان خطابش می کردیم و نه به عنوان پدر و یا یک رهبر انقلابی و یا سیاسی، بلکه او را به عنوان یک رهبر فرقه ‏ای و یا گرو Guru با کیش شخصیت فوق‌ العاده فهم می ‏کردم.

آن روزها من عادت داشتم به طور روزانه خاطراتم را بنویسم، شانزدهم خرداد ۱۳۷۸ در خاطراتم چنین نوشتم: “امروز تمام آپارتمان را برای پیدا کردن یادداشت‏ هایم زیر و رو کردم، خیلی عجیب است که آن ها را گم کرده ‏ام، من معمولاً چیزی را گم نمی‌ کنم، چرا که در زندگی من هر چیزی جایی دارد و خیلی کم اتفاق می ‏افتد که من چیزی را در جای خودش نگذارم. راستش خیلی خسته ‏ام، خیلی عصبانی و غمگین و به طور عجیبی هم زمان خوشحال هم هستم. چطور ممکن است که هم غمگین باشم و هم خوشحال؟ خوشحالم، چرا که دارم آخرین بخش‏های کتاب خاطراتم را می‏ نویسم، آری چند روز و یا چند هفته دیگر نوشتن آن تمام می‌ شود، اما هنوز احساس می ‏کنم که نتوانسته ‏ام داستان زندگی ‏ام را آن طور که بوده است بیان کنم. احساس می‏ کنم که در بیان آن عاجزم و نتوانسته ‏ام فراز و نشیب‏ های آن را و جریحه ‌دار شدن احساسات و عواطفم را و افکارم را آن طور که بوده ‏اند به تصویر بکشم و نشان دهم که چگونه ما عوض شدیم.

قصد نخستین من برای نگارش این کتاب چه بود؟ قصد من این بود که فرزندانم، وقتی که خواستند بدانند چرا و چگونه زندگیشان دگرگون شد، آن را بخوانند و پاسخ سؤالاتشان را بگیرند. بفهمند که چرا و چگونه زندگی عادی، شادی‏ های روزمره، اولیای خود – و بیشتر پدرشان را – از دست دادند و از داشتن یک زندگی پر از مهر و محبت خانوادگی محروم شدند. به همین دلیل، به رغم ضعف در نگارش به انگلیسی، کتاب را به انگلیسی نوشتم. اما به نظر می ‏رسد که این آخرین چیزی است که آن ها به آن فکر می‌ کنند… به نظر می ‏رسد من عزیزترین‏ ها، بچه ‏هایم را از دست داده ‏ام، حداقل عشق آن ها به پدرشان را نخواهم داشت. به نظر می‏ رسد که من و این کتاب آخرین چیزهایی هستند که فکر آن ها را مشغول می‌ کنند. شاید هم هرگز آن را نخوانند. … می‌ فهمم از دست دادن آن ها علاوه بر از دست دادن همسر عزیزم، دیدار پدر و مادرم در لحظه فوتشان، دوستانم، کشور و ملتم، جوانی و سلامتیم ، همه و همه بخشی از بهایی هستند که من مجبورم بپردازم. برای انتخابی که کردم و به دنبال رجوی و سازمان رفتم. برای کارهایی است که مرا مجبور کردند آن ها را انجام دهم. اما چرا و چگونه هنوز حتی برای خودم واضح و روشن نیست.”

این تنها من نبودم که گیج و بدون پاسخ درست برای این انتخاب و راه رفته شده بودم. به نظر می ‏رسید حتی آنهایی که پیش‌ نویس کتاب را خوانده بودند هنوز پاسخ چرا و چگونگی آن را نیافته و هنوز معما در ذهنشان حل ناشده مانده بود. برای نمونه پروفسور آبراهامیان که پیش ‌نویس ابتدایی را خوانده بود در جای جای آن یادداشت‏ هایی به شکل علامت سؤال و ابهام گذاشته و در جاهایی نیز با علامت بزرگ تعجب و سؤال نوشته بود: “نمی فهمم، چرا در این نقطه آن ها را ترک نکردی؟!” و یا “چرا باز هم بعد از همه ‏ی این‌ ها به حرکت خود ادامه دادی؟”.

باری، قطعات ریز گذشته ذره ذره به یکدیگر وصل شده بود و من می ‏توانستم تصویر کامل گذشته را در ذهن و نگارشم ببینم، اما هنوز سؤالاتی بدون پاسخ ‌مانده بود. من می‏ توانستم در این نقطه بگویم که مجاهدین فرقه هستند و رجوی ‏ها – مسعود و مریم – رهبران آن فرقه هستند. اما این که چگونه و چرا آن ها ما را تغییر دادند و به کارهایی وادار کردند که انجام دادیم، هنوز معمایی حل ناشده بودند. من اما مجبور به حرکت به سمت جلو بودم، می‏ بایست دوباره زندگیم را از صفر آغاز کرده و آن را بر خرابه ‏های گذشته از نو بسازم. در مؤخره کتاب خاطراتم چنین نوشتم:

“این داستان زندگی من بود، از صفر وقتی که به دنیا آمدم، تا صفر وقتی که مجاهدین را ترک کردم. درست است من به صفر دیگری رسیدم و شاید باید به خاطر این به آن ها تبریک بگویم، چرا که این همیشه خواسته و آرزوی آن ها بود که ما را به صفر، “هیچ ‏کس” و “هیچ چیز” بودن برسانند. صفر یعنی شما از هر آنچه به آن تعلق داشته ‌اید جدا می‏ شوید، گذشته ‏تان، خاطراتتان، دوستان و خانواده و هر آن کس که به آنان عشق می‏ ورزیدید. صفر یعنی شما هویتتان را، ویژگی‏هایتان را، دوست داشتن ‏ها و نداشتن‏ ها، اصول و اعتقاداتتان را از دست می ‏دهید. صفر یعنی شما احساس می ‏کنید که هیچ چیز نمی‏ دانید، هر آنچه را که در گذشته می ‏دانستید و به درستی آن ها ایمان داشتید به زیر یک علامت سؤال بزرگ کشانده شده است و باز صفر یعنی شما هیچ چیز ندارید، تمام اندوخته‏ ی مادی و مالی خود را از دست داده ‏اید، علاوه بر آن سلامتی و جوانی خود را هم کاملاً گم کرده ‏اید. شما باید دوباره از نو شروع کنید، دوباره متولد شوید، اما این بار نه مثل کودکی که از موهبت داشتن پدر و مادر و کمک آن ها برخوردار است، نه مثل یک کودک نو تولد یافته، بلکه مانند میانسالی با تمام ضعف و فقرهای یک نو رسیده.”

آری، سفر دور و دراز خودشناسی من به نقطه ‏ی پایان خود رسیده بود چرا که می‌ فهمیدم که در نقطه‏ ی صفر هستم، یعنی در نقطه ‏ای که در واقع چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد. من نه آن جوان گذشته بودم و نه “مجاهد”، در نتیجه می‏ بایست سفر خود‏سازی خود را شروع کنم. می‏ بایست شخصیت نوین خود را بر ویرانه‏ ی شخصیت گذشته ‏ام دوباره سازی کنم. دوباره بیاموزم، بخوانم، فکر کنم، حتی ورزش را که از آن متنفر بودم در برنامه‏ ی روزانه ‏ام قرار دهم که بتوانم راه بروم و تا حدی سلامتم را بازیافته و پاسخی برای دردهای دایمی کمرم بیابم.

البته هنوز هر وقت به گذشته فکر می‏ کردم، هر زمان دوستی قدیمی و یا عضوی از خانواده را می‏ دیدم با سؤالات قدیمی “چرا و چگونه؟” رو به ‌رو می‏ شدم. بسیاری که مرا از قبل از پیوستن به مجاهدین می ‏شناختند، اغلب حرف خود را با این سؤال شروع می ‌کردند، “اما تو چرا؟” حتی برادران و خواهران بزرگ ‏تر من می ‏توانستند قدمی جلوتر رفته و سؤال خود را به این صورت بپرسند: “اما تو که فهمیده و تحصیل کرده بودی، چطور تبدیل به آدمی احمق و ساده شدی که خانواده و زندگیت را برای هیچ به تباهی بکشی؟”

من می‏ توانستم در پاسخ بگویم که مجاهدین یک فرقه هستند و حتی اصطلاح عامه ‌فهم “شستشوی مغزی” را به کار ببرم، اما جواب من نه برای آن ها و نه حتی برای خودم قانع ‌کننده نبود. هنوز من نمی ‏توانستم فرقه را به طور کامل آن طور که آن را با تمام وجود حس و لمس می‌ کردم تعریف و بیان کنم و یا توضیح دهم که ساختمان تشکیلاتی فرقه چه تفاوتی با یک سازمان و یا حزب دارد و یا دکترین اعتقادی آنان چه فرقی با یک مذهب، فلسفه، و یا اید‏ئولوژی دارد. من می ‏توانستم بگویم که رجوی یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق ‏العاده است، اما نمی ‏توانستم توضیح دهم که او چگونه آن کرد که کرد. چرا رجوی و مجاهدین مجبور شدند ما را عوض کنند؟ ما را وادار کنند که از همسران خود جدا شویم، خود را به لحاظ روانی و حتی در بسیاری موارد فیزیکی از جامعه منزوی کنیم؟ چرا؟ چرا؟ … چرا رجوی آن کرد که کرد؟ چرا رهبران فرقه ‏ای آن می ‌کنند که می ‌کنند؟ چرا آن ها باید اندیشه، فکر و اعتقادات پیروان خود را عوض کنند؟ چرا آن ها پیروان ماشینی شده و موریانه شده می ‏خواهند به جای انسان‏ های واقعی با اراده‌ ی آزاد؟ من به درستی و از ته قلب می‏ توانستم بگویم که ما شستشوی مغزی شده بودیم، می ‏توانستم آن را حس کنم و حتی گاهی برایم آن‌ قدر مادی بود که می ‏توانستم آن را لمس کنم، لمس یک لغت! لمس یک روش کار! به نظر غیر واقعی می‌آید، اما برای من همان‌ قدر مادی و واقعی بود که الآن دارم این کلیدهای کامپیوتر را لمس می ‏کنم، بلی می توانستم آن را نیز با پوست و گوشت خود لمس کنم. اما این که روش کار شستشوی مغزی چگونه است، چگونه انجام می‏ گیرد برایم معما و غیر قابل توصیف بود. سؤال دیگر این بود که رابطه‏ ی ما با فرقه و رهبر آن چه نوع رابطه ‏ای است؟ آیا رابطه‏ ای است مانند رابطه‏ ی فرزندان با اولیاء خود؟ همان‏ گونه که بعضی اوقات می‏ گفتیم که ما دوباره از مریم رجوی متولد شده ‏ایم؟ آیا ما برادر و خواهر با برادری بزرگ ‏تر بالای سر خود بودیم، آنچنان که رجوی را خطاب می ‏کردیم؟ آیا ما اعضای یک حزب بودیم؟ کارمندان و کارگران یک کارفرما بودیم؟ و یا شاید بردگان نوین یک رهبر فرقه ‏ای؟ و سرانجام سؤال آخر و بزرگ ‏تر از همه، مسأله‌ ی آزادی و اختیار؟ آیا ما در انتخابمان آزاد بوده و در نتیجه مسئول هر آنچه هستیم که کرده ‏ایم؟ و در کنار این سؤالات شخصی، سؤال و نظرگاه دیگران، نظیر خطر فرقه برای جامعه در چیست؟ چرا باید جوامع و دولت‏ ها نگران آن باشند و در مقابل آن، دست به عمل بزنند؟ و این که در واقع چه می ‏توانند بکنند؟

در کتاب “فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین” من سعی کرده ‌ام به این سؤالات و شاید چند سؤال دیگر پاسخ بدهم. به این ترتیب امیدوارم که حداقل پاسخ‏ های من تا حدودی جواب این معما را داده باشد. حداقل بخشی از پاسخ به سؤال کسانی باشد که خودشان و یا عزیزانشان در بند فرقه گرفتار بوده‏ اند و یا هستند؛ و یا کسانی که عزیزی را به دلیل خشونت ‌گرایی و تروریسم فرقه ‏ای از دست داده ‏اند. پاسخی برای کسانی که مرگ میلیون‏ ها نفر را به خاطر کیش شخصیت هیتلر یا استالین و یا مائو به یاد می ‏آورند و می‏ خواهند که این کابوس وحشتناک دیگر تکرار نشود. دیگر چنین افرادی هیچ‏ گاه بر اریکه‏ ی قدرت تکیه نزده و نتوانند خواب و خیال‏ های کودکانه ‏ی خود را در دنیای واقعی، محقق سازند. برای آن هایی که خطر پدیده‏ ی جدید سازمان‏ های تروریستی مانند القاعده و داعش را حس کرده و می‌ خواهند مانع رشد و گسترش آنان گردند. و سرانجام برای آن هایی که سوء استفاده از اعتقادات و ارزش‏ های خود را توسط افرادی مثل بن لادن، البغدادی و رجوی دیده و می‌ خواهند مانع نابودی و یا حداقل به زیر سؤال کشیده شدن آن ارزش ‏ها شوند…

تنظیم از عاطفه نادعلیان

*** 

How Fast Can Someone Be ‘Radicalized’?
http://youtu.be/47V-tFgD55Q?list=UU0l93Nsn8szy9D4G7mhvfEQ

همچنین:

https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22458

گروه های تروریستی و فرقه ها چگونه نیرو جذب می نمایند؟

مسعود بنی صدر، فیرآبزرور، هفتم دسامبر ۲۰۱۵:…  در جنگ علیه گروه های تروریستی یا فرقه ها، باید دقت کنیم که به هیچ عنوان موجب تقویت آنها نشویم یا کاری نکنیم که جذب نیرو را برایشان ساده تر نمائیم. اولین خط دفاعی ما باید درک نقاط قدرت و ضعف آنها باشد تا بتوانیم خود را با نقاط قوت آنها تطبیق داده و به نقاط آسیب پذیرشان حمله کنیم. سه H وجود دارد که در زندگی هر فرد بالاترین اهمیت را دارا می باشد که …

مسعود رجوی مریم رجوی ارتش خصوصی صدامWhat does it mean when we say ISIS operates as a mind control cult?

لینک به متن انگلیسی

گروه های تروریستی و فرقه ها چگونه نیرو جذب می نمایند؟

How Do Terrorist Groups and Cults Attract Followers?

مسعود بنی صدر، فیر آبزرور Fair Observer، ۳۰ نوامبر ۲۰۱۵

http://www.fairobserver.com/region/middle_east_north_africa/the-illusions-of-cults-81308

https://www.facebook.com/DestructiveCults/?fref=ts

ترجمه ابراهیم خدابنده

ممکن است ما دانسته یا ندانسته از گروه هائی نظیر داعش حمایت کرده و موجب ترویج آنها شویم در حالیکه باید آنها را فلج نموده و از بین ببریم.


در جنگ علیه گروه های تروریستی یا فرقه ها، باید دقت کنیم که به هیچ عنوان موجب تقویت آنها نشویم یا کاری نکنیم که جذب نیرو را برایشان ساده تر نمائیم. اولین خط دفاعی ما باید درک نقاط قدرت و ضعف آنها باشد تا بتوانیم خود را با نقاط قوت آنها تطبیق داده و به نقاط آسیب پذیرشان حمله کنیم.

سه H وجود دارد که در زندگی هر فرد بالاترین اهمیت را دارا می باشد که اولی Honor (عزت)، دومی Health (سلامت) شامل هم سلامت جسم و هم سلامت روان، و سومی Happiness (سعادت) است. فرقه های مخرب و تروریست با دنیای سیاه و سفید شان اساتید نیرنگ و فریب هستند. آنان ظاهرا یک تعریف ساده، سرراست و براحتی قابل فهم از این سه عنصر به پیروانشان ارائه میدهند.

تعریف یک فرقه از این سه H به صورتی عمیق در ذهن و روح پیروانش رسوخ کرده و در ضمیر ناخودآگاه آنان، حتی سالها بعد از ترک گروه، باقی می ماند. وعده هائی که در این سه مقوله داده میشود میتواند، خصوصا برای جوانان، جذاب باشد و این توان و قدرت اصلی فرقه برای متقاعد کردن و فریب است که بیش از هر چیز دیگری باید موجب نگرانی ما باشد.

عزت Honor

فرمول ارائه شده برای تعریف عزت، افتخار و شرف در اغلب فرقه ها، خصوصا آنهائی که گروه های مخرب یا تروریستی خوانده میشوند، بسیار ساده است که عبارت از عشق/پرستش/ستایش (x) در مقابل نفرت/مقاومت/نبرد (y) میباشد. تنها چیزی که برای کامل کردن این فرمول لازم است اینست که به جای x و y ایده های مردم پسندی که میتواند بعدا توسط رهبر فرقه تعریف و تشریح گردد قرار داده شود.

برای مثال، تمامی فرقه های “مذهبی”، شامل شاهدان یاهوا، مونی ها، القاعده، داعش (دولت اسلامی) و مجاهدین خلق، به جای x خدا/مسیح/اسلام و برای y شیطان/اهریمن/ضد مسیح/دشمن اسلام بکار می گیرند. فرقه های سیاسی و غیر مذهبی ممکن است به جای خدا از مردم/آزادی/دموکراسی و برای شیطان از امپریالیسم/دیکتاتوری استفاده کنند.

گروه هائی مانند القاعده، داعش و مجاهدین خلق به منظور جذب یک جوان مسلمان ادعا میکنند که ایدئولوژی آنان اسلام است و اینکه آنان در برابر دشمنان دین می جنگند. آنها دو وجه مهم اسلامی را مورد سوء استفاده قرار میدهند که عبارت از جهاد و شهادت میباشد؛ و ایدئولوژی خود را حول این ایده ها با تحریف و تعریف نادرست از آنها بوجود می آورند.

جهاد، طبق نظر اکثریت بالای مسلمانان (به غیر از وهابی ها و سلفی ها)، به عنوان مبارزه علیه بدی ها در ذهن و عمل یک مسلمان یا جامعه اسلامی (جهاد اکبر)، یا دفاع از جامعه اسلامی علیه تجاوز دشمنان (مفهوم عام جهاد یا جهاد اصغر) تعریف شده است. هر دو نوع جهاد قوانین و قواعد بسیاری دارد که در قران و احادیث آمده اند.

شهادت نیز در تمامی مذاهب مختلف اسلامی دارای تعریف روشنی است، ولی فرقه های تروریستی یک معنی تحریف شده تازه به این دو مقوله (جهاد و شهادت) داده و معنی آنها را با “کشتن” و “کشته شدن” عوض کرده اند، که حتی شامل خودکشی هم میشود. مجاهدین خلق، القاعده، و داعش تمامی قوانین و قواعد جهاد و شهادت را در اعمال تروریستی خود، مانند کشتن شهروندان غیر مسلح، زنان، کودکان و سالمندان، و بمب گذاری در مساجد و اماکن مقدس، نقض کرده اند.

هرچند تعاریف آنان از نظر اغلب مسلمانان تحریف شده و ضد اسلامی است، اما بهرحال آنان معنی جدیدی به واژه عزت داده و آنرا مترادف با جنگیدن و کشته شدن برای اهداف گروه و تمایلات رهبر قرار داده اند. البته، بسادگی میتوان نشان داد که آنچه که آنان انجام می دهند ربطی به اسلام، جهاد یا شهادت ندارد، اما وقتی فرقه ذهن یک شخص را مانیپوله میکند، از آن به بعد شخص مربوطه مطلقا برای درک ایدئولوژی فرقه و معنی عزت به رهبر متکی می گردد.

آنچه که آنها جایگزین (X,Y) میکنند به اندازه اینکه چگونه آنها را تعریف میکنند مهم نیست. برای مثال، مجاهدین خلق، بدنبال هوی و هوس و منافع رهبر – مسعود رجوی – ؛ اینکه چگونه خدا را باید دوست داشت و او را پرستش کرد و اینکه دشمن کیست و چگونه باید با وی مبارزه کرد، هراز چندگاه تعاریف جدید و مختلفی از این دو مقوله داده اند. “خدا” با مفاهیمی مانند “خلق”، استقلال”، “آزادی” یا “حقوق بشر” و همچنین شیطان با مفاهیمی نظیر “استثمار”، “امپریالیسم”، “صهیونیسم” یا “دیکتاتوری” جایگزین شده است.

در عین حال، رجوی قادر بوده است این ایده ها را هرطور که خودش میخواهد تعریف کند. برای مثال، او مردم و عشق به مردم را به نحوی تعریف کرده است که نهایتا از تحریم بین المللی علیه مردم ایران حمایت می کند. او عزت را به عنوان جنگ برای استقلال ایران و مخالفت با امپریالیسم تعریف کرده است، و در عین حال به پیروان خود دستور میدهد تا در جنگ ایران و عراق علیه ایران بجنگند. و حالا او جنگ طلبان راستگرای آمریکائی را تشویق میکند تا به ایران حمله کرده، و همانند عراق، کشور را ویران نمایند.

تعریف مجاهدین خلق از آزادی بر این منطق استوار است که یک شخص مستمرا شخصیت فردی خود را سرکوب نماید، هیچ تمایل شخصی نداشته باشد، ترک خانواده کرده و تجرد را بپذیرد. بر اساس این تعریف از آزادی، پیروان تصور میکنند که آزادترین انسان های روی زمین هستند، و به این واقعیت توجه ندارند که با این تعریف شخص مربوطه دیگر هیچ تمایل، آرزو یا خواسته شخصی ندارد که بخاطر انجام یا عدم انجام آن “آزاد” باشد. امروزه، مجاهدین خلق عزت را برای هواداران خود بسادگی عشق، وفاداری، و اطاعت از رجوی ها (شوهر و زن به عنوان رهبری گروه) و نفرت نسبت به رژیم ایران تعریف میکنند، که رجوی ها مایلند آنرا به منظور کسب رهبری بعدی مردم سرنگون نمایند.

این تعریف از عزت در ذهن و ضمیر پیروان باقی می ماند و تمامی تفکرات، احساسات، و رفتار آنان را، حتی سالها بعد از ترک فرقه، هدایت کرده و توجیه می نماید. اخیرا، شنیدم که برخی اعضای سابق مجاهدین خلق، برخی اعضای سابق دیگر را مورد اهانت قرار داده و آنان را صرفا به این دلیل که “اهداف عزتمند” کاشته شده در اذهانشان زمانی که جزو فرقه بودند را ترک کرده اند خائن و مزدور و در خدمت دشمن نامیده اند. سالها بعد از ترک گروه، متهم کنندگان هنوز احساس میکنند که دارای عزت هستند چرا که هنوز به “مبارزه” تعریف شده در داخل گروه پایبندند.

من متوجه شده ام که بحث مشابهی توسط برخی اعضای سابق سایر فرقه ها در جریان بوده است که ادعا میکنند که ایدئولوژی و اهداف این گروه ها منطقی و درست بوده و تنها رهبری اشتباه کرده است، و اینکه آنان همچنان به آن ایدئولوژی وفادار هستند. آنچه که آنان از درک آن عاجزند این است که “اهداف”، “عزت”، و “ایدئولوژی” در این رابطه چیزی به غیر از الفاظ بدون محتوا نیست. کلمات هرچه که باشند – آزادی، امپریالیسم، عدالت – اعضای سابق یک فرقه باید بدانند که این ها به سادگی بازتاب تمایلات رهبر بوده و توسط وی تعریف شده اند.

برای اعضای سابق، که فداکاری های بزرگی نموده و بهای گزافی برای باقی ماندن در فرقه پرداخته اند، بسیار سخت است که حاصل دوره ای از زندگی خود را پوچ دانسته، معانی ایدئولوژی یا عزتی که در داخل فرقه آموخته اند را رد کرده، و به جای آنها اصول و اعتقادات جدیدی برای زندگی خود برگزینند. در صورت فراموش نکردن آن اصول و جایگزین نکردنشان با اعتقادات جدید، آنها محکوم به یک زندگی غم آلود و ناراضی میشوند و در صورت متعهد باقی ماندن به اصول فرقه ای، آنها بدون اینکه بدانند چرا و چگونه در بسیاری جهات همچنان پیرو فرقه در قلب و ذهن خود باقی خواهند ماند. خوشبختی آنها تنها در گرو پیدا کردن معانی جدیدی از عزت و شرف است.

سلامت Health

سلامت (جسمی، روحی، و عاطفی) یک پیش فرض دیگر برای یک زندگی سعادتمند است. مجددا، در فرقه های مخرب یک تعریف خیلی روشن، قاطع و ساده برای سلامت وجود دارد. سلامت جسمی تا جائی مهم است که فرد در جهت اهداف فرقه مبارزه میکند، ولی می توان و باید به عنوان یک نشانه از عزت، وقتی که لازم است، فدا گردد.

در فرقه های مخرب، پیروان لازم نیست در خصوص سلامت جسمی خود (شامل نیازهای ضروری مانند غذا و سرپناه و غیره) نگران باشند، چرا که گروه به عنوان یک بیمه عمل کرده و برآورده کردن تمامی نیازهای جسمی و مراقبت های بهداشتی را ضمانت میکند. فرقه ابتدا با به حداقل رساندن سطح توقع هر فرد در خصوص نیازهای جسمی اش و سپس با کانالیزه کردن امکانات فرقه در جهت پاسخگوئی به نیازهای خاص در هر زمان و مکان، قادراست جوابگوی چنین تعهدی شود.

علاوه بر این، فرقه ها با نفی شخصیت فردی، که آنرا با عنوان خودخواهی منفور نشان میدهند، به میزان زیادی نیازهای روانی فرد را کاهش داده و بعوض آن زندگی جمعی، رفاقت و برادری در اجرای اهداف جمعی و شخصیت مشترک فرقه ای را ارائه میدهند.

فرقه ها در جهت پاسخگوئی به سلامت عاطفی اعضأ، از طرفی با برچسب زدن به افراد بیرون از فرقه با عناوینی همچون دشمن و یا تحقیر کردن آنان، موجب انزوای روانی پیروان از دنیای خارج و خانواده و دوستان گذشته شده و با خنثی نمودن احساست و عواطف گدشته آنان، نیازهای عاطفی اعضأ را به حداقل میرسانند. در عین حال، فرقه خود را به عنوان خانواده، رهبران فرقه را به عنوان والدین و سایر اعضای فرقه را به عنوان رفیق، یا خواهر و برادر معرفی نموده، و به این ترتیب یک مجموعه احساسات و عواطف جدید در میان پیروان خلق می نماید، که میتواند به راحتی توسط فرقه هدایت و کنترل شده و پاسخگوی نیازهای عاطفی افراد گردد.

فرقه ها همچنین جهت پاسخگوئی به نیازهای جنسی افراد، یک مجموعه از اعتقادات جدید در ذهن پیروان خود بوجود میآورند. این اعتقادات میتواند شامل رابطه جنسی بدون قید و شرط، ازدواج دستوری و از پیش برنامه ریزی شده، یا رابطه بدون عواطف و تعهدات خانوادگی، یا حذف کامل رابطه جنسی از زندگی باشد.

سعادت Happiness

فرقه ها، با رد مسئولیت های اجتماعی و خانوادگی پیروان و نادیده گرفتن نیازها و امیال فردی آنها، ادعا میکنند که وجه “سلامت” سعادت را تأمین نموده اند. مهمتر اینکه، با خلق یک دستگاه اعتقادی قوی و یک تعریف روشن، ساده، و در دسترس از عزت و عزتمند بودن، به پیروانشان یک سراب از سعادت را وعده میدهند، که به نظر ارضاء کننده می آید. اگرچه برای افراد خارج از فرقه، این تعریف از “سعادت”، عجیب، غلط و غیرقابل قبول به نظر می رسد، اما اغوا و قدرت فریب دادن یکی از بزرگترین توانائی های فرقه های مخرب و تروریستی برای جذب نیرو و حفظ پیروانشان می باشد.

اغلب ما البته اینطور بحث میکنیم که این نوع از سعادت ساختگی، یک سراب، و تنها از طریق یک نوع مانیپولاسیون ذهنی یا مغزشوئی قابل حصول است. ولی واقعیت این است که این محصول در داخل فرقه ها کسب شده و میشود، و ما هنوز یک پاسخ یا پادزهر برای آن نیافته ایم.

برای ما در غرب به طور خاص، سخت است که در ذهن و ضمیر جوانان در جهت پاسخگوئی به این سه H، خصوصا عزت، رسوخ کنیم زیرا هر سه H در حال حاضر تجاری شده و دارای معانی مبهم و بعضی اوقات دست نیافتنی گردیده اند. رسانه های جمعی و تبلیغات به جوانان این تصویر را میدهند که، برای احساس خوب داشتن، سرافراز و عزتمند بودن، باید ثروتمند، مشهور، خوش قیافه، با اندامی متناسب و ترکیبی زیبا و شاید دارای موهبت بزرگ استعداد هنری یا علمی باشند. تقریبا غیرممکن است که بتوان عزت را برای یک فرد معمولی با ایده هائی مانند ناسیونالیسم یا اعتقاد به یک مذهب یا فلسفه، بدون اینکه آنان را به سمت راسیسم (نژاد پرستی)، دگماتیسم، یا خرافات کشاند، تعریف نمود. برای سایر ارزش های معنی دار، قابل دسترس، و قابل ستایش، مانند نگرانی برای طبیعت و انسانیت یا ایستادن علیه استثمار، فقدان تعالیم و انگیزه در خانواده ها، مدارس و رسانه های ما وجود دارد.

مجددا در ارتباط با سلامت، انحصاری کردن معنی آن توسط رسانه های جمعی و استثمار آن توسط دلار، حداقل میتوان گفت که مایه تأسف است. به همین منوال، سعادت برای نسل جوان به نظر میرسد که امروزه معادل شادی، لذت، و شهوت شده است.

ترویج فرقه ها به جای از بین بردن آنها

بنابراین جهت تعریف سه H در غرب در ضعیف ترین نقطه خود هستیم، در حالیکه فرقه های مخرب و تروریستی در قوی ترین نقطه می باشند. در چنین وضعیتی، بدترین کاری که ممکن است بکنیم اینست که از همین زاویه به آنها حمله نمائیم.

به همین خاطر است که من اعتقاد دارم کسانی که حملات خود را به ایدئولوژی فرقه های مخرب معطوف می دارند – اغلب با انتقاد به اسلام و تصویر نمودن اسلام و مسلمانان به عنوان ریشه و علت تروریسم – ترویج دهنده و حمایت کننده این فرقه ها بوده و دانسته یا ندانسته اسباب جذب نیرو توسط آنان را فراهم می نمایند.

من به گروه هائی که خودشان به شکلی فرقه بوده و مروج نفرت هستند کاری ندارم. برای آنان، وجود سایر گروه های مخرب و تروریستی در حکم مهماتی است که میتواند فلسفه و برنامه کار خودشان را برای جذب نیرو ترویج دهند. روی سخن من با دولت، پلیس، رسانه های قدیمی و رسمی و حتی کسانی است که ادعا می کنند علیه فرقه ها و تروریسم می جنگند. آنان نیز، در برخی موارد، با مسلمان یا جهادی نامیدن این گروه ها و با حمله با ایدئولوژی آنان، دانسته یا ندانسته از آنان حمایت کرده و موجب ترویجشان میشوند در حالیکه باید آنان را زمین گیر و فلج نموده و نهایتا آنان را از بین ببرند.

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=12708

مسعود بنی صدر در کنفرانس لندن: تروریسم هم مثل ویروس های دیگر از نقاط ضعف ما وارد می شود

مسعود بنی صدر 2014ایران اینترلینک به نقل از آوا دات کو، بیست و سوم اوت ۲۰۱۴: … مسعود بنی صدر از اعضای سابق مجاهدین خلق (یک سازمان تروریستی ایرانی) گفت: “تروریسم  هم مثل بقیه ویروسها است. این ویروس از طریق نقاط ضعف ما حمله می کند”. وی سپس به این نکته اشاره کرد که تا زمانی که “درب هایی باز”  مانده باشند این به ویروس اجازه گسترش میدهد و فرقه ها و گروههای افراطی با دست باز به کارشان ادامه میدهند …

مسعود بنی صدر 2014How Fast Can Someone Be ‘Radicalized’?

لینک به متن کامل گزارش (انگلیسی)

مسعود بنی صدر در کنفرانس لندن: تروریسم هم مثل ویروس های دیگر از نقاط ضعف  ما وارد می شود

… مسعود بنی صدر از اعضای سابق مجاهدین خلق (یک سازمان تروریستی ایرانی) گفت: “تروریسم مثل بقیه ویروسها است. این ویروس هم از طریق نقاط ضعف ما حمله می کند”. وی سپس به این نکته اشاره کرد که تا زمانی که “درب هایی باز” باشند این مسئله به ویروس اجازه گسترش میدهد. فرقه ها و گروههای افراطی با دست باز به کارشان ادامه میدهند. وی گفت: آنچه باید انجام پذیرد پرداختن به “تاثیرات مضر گروههای افراطی” (شستشوی مغزی) است . این تاثیرات مضر هستند که به این گروهها اجازه رشد و نمو میدهند.

***

همچنین:

Mojahedin Khalq MKO MEK Rajavi cult Saddam husseinWhat does it mean when we say ISIS operates as a mind control cult?

زنان_مجاهدین خلق_فرقه رجویخانم بتول سلطانی ( نفر دوم از سمت چپ) افشاگر سوء استفاده جنسی مسعود رجوی از زنان در تشکیلات مجاهدین ـ جلسه نقد و بررسی استثمار زنان توسط اعضای سابق تشکیلات رجوی و افشای چهره مریم رجوی در روز جهانی زن ـ دوسلدورف ـ آلمان

مسعود رجوی مریم رجوی تجاوز به زنان در کمپ اشرفلینک به ویدئوی مستند (پنجاه دقیقه)

 
*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=30579

زهرا سادات میرباقری: به مناسبت سالگرد عملیات فروغ جاویدان رجوی 

Mirbaqeri_Zahra_2017_1عاطفه نادعلیان، انجمن نجات، مرکز تهران، بیست و هفتم ژوئیه ۲۰۱۷:… اکنون ۲۹ سال از آن تاریخ می گذرد، رجوی از پاسخگویی در مورد شکست ها و جنایاتش فرار کرده و همسرش مریم رجوی را به صحنه آورده است. او با امروز و فردا کردن ها، وعده های دروغین و ایجاد فضای هیجانی کاذب مانع خروج اعضا می شود. مسعود رجوی همچنان فرار رو به جلو می کند و به وطن فروشی و جنگ طلبی خائنانه و جنایت کارانه اش ادامه می دهد … 

فروغ جاویدانعملیات فروغ جاویدان، آغاز افول فرقه رجوی

لینک به منبع

به مناسبت سالگرد عملیات فروغ جاویدان رجوی

در سالگرد عملیات جاه طلبانه و نا بخردانه فروغ جاویدان رجوی که با مقابله عملیات مرصاد به شکست انجامید و منجر به کشته و مجروح شدن ۱۴۰۰ نفر از اعضای فرقه رجوی شد، بر آن شدیم تا با یکی از اعضای ارشد این سازمان که شجاعانه حصارهای ذهنی را در نوردید و از دیوارهای مستحکم قرارگاه اشرف گریخت، مصاحبه کنیم.

زهرا سادات میرباقری

خانم زهرا سادات میرباقری در سال ۱۳۶۶ به سازمان مجاهدین خلق پیوست و به مدت ۲۳ سال دائم و تمام وقت در این سازمان عضویت داشت و آخرین رده تشکیلاتی او عضویت در شورای رهبری سازمان بود. او در سال های آخر به ماهیت پلید و غیر انسانی این فرقه پی برد و تصمیم به فرار گرفت.

بعد از ۴ بار طراحی برای فرار، سرانجام موفق شد که در داخل بیمارستان عراق جدید واقع در درب غربی قرارگاه اشرف که قرارگاه مرکزی سازمان بود در یک لحظه از محاصره زنجیره های انسانی اعضای شورای رهبری بگریزد. از آن زمان کمر همت بربست تا واقعیت های درونی تشکیلات رجوی را بر دیگران آشکار نماید و تجربیات خود را برای روشنگری قشر جوان به کار گیرد.

خانم میرباقری از این که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید سپاسگزام. لطفاً با مرور خاطرات خود بفرمایید که عملیات فروغ جاویدان با چه انگیزه ای آغاز شد؟

من هم از شما ممنونم. مسعود رجوی برای این که سازمانش با قرارداد صلح بین ایران و عراق و اجرای قطعنامه ۵۹۸ نابود نشود، صدام حسین رییس جمهور عراق را قانع کرد تا اجازه دهد به ایران حمله نظامی کند و طبق خواب های پنبه دانه ای که می دید تهران را از طریق عبور از کرمانشاه فتح کند!

ارتش آزادی بخشی که رجوی بنا نهاده بود زائده جنگ عراق و ایران بود، در نتیجه این آتش بس طناب دار رجوی و سازمانش محسوب می شد.

پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل از جانب ایران در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۳۶۷ بزرگترین شوک و ضربه بر تحلیل ها، استراتژی و کلیه تاکتیک های رجوی و نابودی ارتش آزادی بخش و سازمان مجاهدین خلق برآورد می شد.

انسان در تبیین جهانِ مسعودرجوی یک ابزار می باشد، در نتیجه به هر شکلی که خواست و هدفش ایجاب کند با وی تنظیم می کند، به این دلیل بود که مریم رجوی همواره به زنان شورای رهبری و بقیه ی اعضا می گفت: “باید تلاش کنید که مثل یک موم نرم در دستان ما باشید و از خود اراده و خواستی نداشته باشید، حتی اگر ما دستوری را مخالف تمایل و فکر شما بدهیم.”

در تمرینات و مانورهای سه عملیات مهم سازمان (آفتاب، چلچراغ و فروغ جاودان) انسان های زیادی به ویژه زنان کشته، مجروح و معلول شدند.

مسعود رجوی؛ در تمهید و آمادگی برای عملیات فروغ جاویدان سازماندهی جدید اعلام کرده بود در این رابطه از انرژی تمام زنان و مردان به خصوص مجروحان و معلولان استفاده ی ظالمانه و جنایت کارانه می شد.

شما در زمان عملیات فروغ جاویدان در چه قسمتی از تشکیلات مشغول بودید؟

در تمرینات بدن سازی و آمادگی گردان های عملیات آفتاب که دو عملیات قبل ازعملیات فروغ بود من دچار آسیب جدی از ناحیه کمر شده بودم، لذا سازمان به دلیل آسیب کمرم به ناچار مرا در عملیات شرکت نداد. آن ها از زمان مانورهای آفتاب تا شروع عملیات فروغ جاویدان نسبت به عمل جراحی کمرم اقدام نکردند. هنگام حرکت برای عملیات فروغ مرا به بیمارستان طباطبایی در بغداد بردند. آنجا به همراه چند خانم از جمله فائزه محبت کار که در عملیات و مانورهای چلچراغ مجروح شده بودند، بستری شدم.

به دلیل بیگاری کشیدن تشکیلات رجوی از من، پاها و کمرم آسیب دیده و به شدت ملتهب و عفونی شده بود و دیگر آمپول آسپژیک که مسکنی قوی و متداول در سازمان بود دردهایم را تسکین نمی بخشید. دکتر سنان متخصص ارتوپد عراقی از وضعیت جسمی من ابراز تأسف کرد و گفت: “در اولین فرصت باید مهره ی کمرت که عفونی شده است جراحی و خارج شود” من از شدت درد به خود می پیچیدم در حالی که مسئولیت پشتیبانی زنان اعزام شده از اروپا برای شرکت در عملیات فروغ جاویدان به عهده من گذاشته شده بود. مسعود رجوی دستور داده بود: “به دلیل کمبود نیرو باید شبانه روز ماکزیمم از تمام انرژی هر جنبنده ای در سازمان حتی مجروح و معلول، نهایت مکش و کار استخراج شود.” در اجرای این دستور تمام مجروحین، بیماران و معلولین را به صحنه نبرد کشاندند و عده انگشت شماری هم که در بیمارستان بستری بودیم اگر در عملیات شرکت می دادند باید نفراتی را هزینه نگهداری ما می کردند و این به ضرر رجوی بود لذا ما را همانطور رها کردند و به عملیات نبردند.

با شروع عملیات فروغ جاویدان؛ من با وضعیت حاد بیماری به همراه چند مجروح زن در بیمارستان طباطبایی بغداد بستری بودیم و از طریق رادیو صدای مجاهد روند این عملیات را پیگیری می کردیم. سرانجام شنیدیم که سازمان شکست خورده است. در آن زمان همه به دنبال خبر سلامتی عزیزان، خواهران، برادران، فرزندان و همسران خود بودیم. افراد

اعزامی با روحیه ای در هم شکسته، تنی مجروح و انبوهی سؤالات بدون پاسخ به قرارگاه اشرف بازگشتند.

بعدها خبردار شدیم که ۱۴۰۰ نفر از اعضای سازمان مجروح، معلول و مفقود شده اند. شکست در این عملیات، ضربه سنگینی بر پیکر سازمان وارد کرد.

آیا تاکنون مسعود رجوی به اشتباه خود در اقدام به عملیات فروغ جاویدان اعتراف کرده است؟

مسعود رجوی هیچ گاه مسئولیت شکست این عملیات جنایت کارانه را برعهده نگرفت بلکه فرماندهان و اعضای شرکت کننده در عملیات را مقصر می دانست و می گفت: “علت شکست این بود که شما بیش از حد در صحنه های عملیات به فکر همسران و خانواده خود بودید و تمام عیار و جانانه برای من نجنگیدید.” شکست رجوی در عملیات فروغ جاویدان زمینه ساز مسأله داری و جدایی بسیاری از اعضا و افشاگری های آنان شد.

رجوی در آن زمان وعده فتح سه روزه تهران را داده بود، در مورد وعده های دروغین رجوی و عدم تحقق آن ها مطالبی را بیان نمایید؟

اکنون ۲۹ سال از آن تاریخ می گذرد، رجوی از پاسخگویی در مورد شکست ها و جنایاتش فرار کرده و همسرش مریم رجوی را به صحنه آورده است. او با امروز و فردا کردن ها، وعده های دروغین و ایجاد فضای هیجانی کاذب مانع خروج اعضا می شود. مسعود رجوی همچنان فرار رو به جلو می کند و به وطن فروشی و جنگ طلبی خائنانه و جنایت کارانه اش ادامه می دهد و با دشمنان ایران هم پیمان می شود، با این تفاوت که برحسب اقتضای روز ارباب خود را تغییر می دهد. اکنون رجوی با همدستی داعش و حامیان تروریسم به دنبال جنگ طلبی و وطن فروشی دیگری است.

تهیه و تنظیم از عاطفه نادعلیان

(پایان)

*** 

فروغ جاویدان مجاهددین خلق مسعود رجوی مریم رجویفروغ خاموش جاویدان

سید حجت سید اسماعیلی: تنگنای فروغ جاویدان. مجاهدین خلق (فرقه رجوی) از سازمان تا فرقه

فروغ جاویدان مرصاد رجوی مجاهدین خلقسالگرد عملیات “فروغ جاویدان”

همچنین:

  •  مسعود بنی صدر 2014مسعود بنی صدر (تنظیم از عاطفه نادعلیان)، انجمن نجات، مرکز تهران، بیستم می ۲۰۱۷:… البته همه‏ ی فرقه‏ ها مثل مجاهدین و یا فرقه «کودکان خدا» در برخورد با افراد جدید تهاجمی نیستند، حداقل در چند برخورد اول تهاجمی برخورد نمی ‌کنند و در نقطه مقابل این هم درست است که بعضی از آن ها از همان او

    ابراهیم خدابنده، ایران اینترلینک، دوم فوریه ۲۰۱۶:…  دکتر مسعود بنی صدر در کتاب شرح زندگی خود با عنوان “خاطرات یک شورشی ایرانی” که بعد از جدا شدنش از سازمان مجاهدین خلق به رشته تحریر در آورده نوشته است: «در تاریخ بیست

    مسعود بنی صدر 2014مسعود بنی صدر، فیر آبزرور، هفدهم ژانویه ۲۰۱۶:… مجاهدین خلق در سال ۱۹۶۵ در ایران در ضدیت با امپریالیسم آمریکا تأسیس شد. این گروه، در حالیکه مارکسیسم و اسلام را ترکیب کرده بود، در انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ شرکت نمود. بهرحال، بعد از گسستن از دولت انقلابی، مجاهدین خلق به تروریسم رو آورده

    مسعود بنی صدر، فیرآبزرور، هفتم دسامبر ۲۰۱۵:…  در جنگ علیه گروه های تروریستی یا فرقه ها، باید دقت کنیم که به هیچ عنوان موجب تقویت آنها نشویم یا کاری نکنیم که جذب نیرو را برایشان ساده تر نمائیم. اولین خط دفاعی ما باید درک نقاط قدرت و ضعف آنها باشد تا بتوانیم خود را با نقاط قوت آنها تطبیق داده و به نقاط آس

    الف مینو سپهر، وبلاگ زنان در اسارت فرقه رجوی، بیستم سپتامبر ۲۰۱۵:…  گروه سوم را نیمه جداشدگان تشکیل می دهند این گروه گرچه از جهت فیزیکی ازاین فرقه فاصله گرفته اند ولیکن ازجهت فکری هنوز دلبستگی هایی به این فرقه دارند و درحالتی بین جداشدن قطعی و نوعی کشش عاطفی ازفرقه به س

    مسعود بنی صدر 2014آدام فارست، وایس دات کام، هشتم سپتامبر ۲۰۱۴: … در سال ۱۹۷۹، مسعود بنی صدر یک جوان دانشجوی دکترای ریاضی در دانشگاه نیوکاسل بود که ناآرامی های سیاسی در وطنش ایران را در اخبار شبانه دنبال می نمود. بعد از سقوط شاه که از جانب غرب میشد، او میخواست که نقش خودش را در جامعه جدید ایران ایفا ن

    مسعود بنی صدر 2014ایران اینترلینک به نقل از آوا دات کو، بیست و سوم اوت ۲۰۱۴: … مسعود بنی صدر از اعضای سابق مجاهدین خلق (یک سازمان تروریستی ایرانی) گفت: “تروریسم  هم مثل بقیه ویروسها است. این ویروس از طریق نقاط ضعف ما حمله می کند”. وی سپس به این نکته اشاره کرد که تا زمانی که “درب هایی باز”  مانده باشند

    مسعود بنی صدر استیو حسنایران اینترلینک به نقل از آوا دا کو، شانزدهم اوت ۲۰۱۴: …  دکتر مسعود بنی صدر در کنار متخصصین بین الملللی در امور فرقه ها در کارگاهی در لندن در روزهای ۲۳ و ۲۴ اوت ۲۰۱۴ شرکت می کند. این کارگاه به مسئله “تاثیرات مضر گروه های افراطی در افراد” و مسائل ذیربط خواهند پرداخت. ا

    مسعود بنی صدرکانون آوا، بیست و چهارم مارس ۲۰۱۴: … برای نمونه من کسانی را در فرقه رجوی دیدم که مفتخرانه خود را فالانژ مجاهدین معرفی میکردند و با سربلندی مدعی بودند که طرفداران حکومت را شکنجه داده اند. در نقطه مقابل یادم است در یکی از نشستهای انقلاب وقتی بحث اعدام جداشدگان مطرح شد خواهری بنام زری از ج.

    مسعود بنی صدرمسعود بنی صدر، انستیتوی تحقیقات در مورد فرقه های مخرب، بیست و هشتم دسامبر ۲۰۱۳: … من نمیتوانم مدعی شوم که شستشوی مغزی میتواند شما را تبدیل به یک زامبی، آدم ماشینی، و یا شی کند؛ اما در مقابل کسانی که بکل منکر وجود چنین شیوه هائی هستند، برای وادار کردن آنها به دیدن واقعیتهای انکار ناپذیر

    مسعود جابانی، سیزدهم دسامبر ۲۰۱۳: …  در روزهای یکشنبه ۲۴ نوامبر و شنبه اول دسامبر جلساتی با حضور تعدادی از جداشدگان از فرقه رجوی در شهرهای هلند و آلمان با عنوان ” چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید ” برگزار گردید.جلسات فوق هر یکماه و نیم یکبار، با هدف آشنائی با فرقه و آسیب های ر

    مسعود بنی صدرمسعود بنی صدر، انستیتوی تحقیقات در مورد فرقه های مخرب،  دوازدهم نوامبر ۲۰۱۳: …  قبل از شروع بخشهای بعدی و توضیح آخرین ویژگی فرقه های مخرب، یعنی روشهای مخدوش سازی ذهن )یا شستشوی مؽزی( توسط آنان، لازم است توضیح مختصری بدهیم که اولا” مؽز چگونه کار میکند و ثانیا” نقاط ضع

    مسعود بنی صدر، انستیتوی تحقیقات در مورد فرقه های مخرب،  دوازدهم نوامبر ۲۰۱۳: …  قبل از شروع بخشهای بعدی و توضیح آخرین ویژگی فرقه های مخرب، یعنی روشهای مخدوش سازی ذهن )یا شستشوی مؽزی( توسط آنان، لازم است توضیح مختصری بدهیم که اولا” مؽز چگونه کار میکند و ثانیا” نقاط ضعؾ و قوت آن چیست؟ لطفا” 

    بنیاد خانواده سحر، هفتم اکتبر ۲۰۱۳: …  دکتر مسعود بنی صدر میگوید: “دوستان عزیز، بسیاری از جداشدگان از فرقه های مخرب علی رغم اینکه در صحبتهای خود بسیار از فرقه و شستشوی مغزی توسط فرقه سخن میگویند، اما حتی بعد از گذشت چندین سال جدائی از فرقه هنوز ته دلشان مطمئن نیستند که آیا حضور

    مسعود بنی صدر، کانون وبلاگ نویسان مستقل ایرانی، پنجم اکتبر ۲۰۱۳: …  قبل از شروع بخشهای بعدی و توضیح آخرین ویژگی فرقه های مخرب، یعنی روشهای مخدوش سازی ذهن )یا شستشوی مؽزی( توسط آنان، لازم است توضیح مختصری بدهیم که اولا” مؽز چگونه کار میکند و ثانیا” نقاط ضعؾ و قوت آن چیست؟ لطفا” در نظر داشته باشید که این بخ