مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خونحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، یازدهم آوریل 2020:… سالها از آن دوران می گذرد و ما امروز در فروردین 1399 قرار داریم، 17 سال پیش، سازمان مجاهدین یکی از مهمترین کادرهای نظامی و امنیتی خود را در همین روزها از دست داد. او را در مناسبات به عنوان “کاک صالح” می شناختند. مردی که پس از کشته شدن موسی خیابانی، مهمترین مهره کلیدی مجاهدین خلق به شمار می رفت اگر چه مهدی ابریشمچی (و برای مدت کوتاهی علی زرکش) نامی برجسته و حضوری پررنگ تر داشتند اما در واقع ابریشمچی نه به دلیل توانمندی “نظامی – تشکیلاتی یا سیاسی”، بلکه بخاطر “شارلاتانیزم زبانی” و اینکه “شوهر مریم قجرعضدانلو” بود این موقعیت برایش فراهم شد. در سال 1364 که وی اجازه داد همسرش به ازدواج مسعود درآید، نقش برجسته ای در مناسبات و در انقلاب ایدئولوژیک پیدا کرد و مسعود از او به عنوان “پهلوان” یاد کرد و عضو خانواده و محرم وی گردید. جدای از این ظواهر، آنکس که مسئولیت های خطیرتر و کلیدی در دست داشت، “ابراهیم ذاکری” با نام مستعار “کاک صالح” بود، نام وی بخصوص پس از کنار گذاشته شدن “علی زرکش” جلوه جدیدی یافت که با رژه قوای رزمی مجاهدین در کردستان درهم آمیخت. رژه ای که تا چند سال برای مسعود رجوی خوراک تبلیغی بود و تصاویر آنرا در مصاحبه ها و ملاقات های سیاسی بالای سر خود قرار می داد تا قدرتنمایی کند. مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون 

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خونسقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (قسمتهای اول و دوم)

1- فروردین در خون. قسمت اول: کاک صالح (مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون)

انجمن نجات مرکز فارس16 فروردین 1399

پرواز در آتش!

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

با دلهره وارد فرودگاه بغداد شدم، تابستانی داغ بود اما احساس سردی می کردم. نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظارم است. از برخی ایرانیان شنیده بودم هر ایرانی وارد عراق شود به عنوان اسیر جنگی شناخته شده و زندانی می گردد. 20 ساله بودم و تقریباً هیچ تجربه ای جز خروج ماجراجویانه از ایران با همه رخدادهایی که در طی سفر بود نداشتم. با کمک برادر بزرگم که در پاکستان مستقر بود توسط یک قاچاقچی (با هدف رفتن به آمریکا و زندگی در کنار اعضای خانواده) از ایران خارج شده بودم و در مخیله ام نمی گنجید پایم به عراق باز شود. پس از دو ماه زندگی در آنجا، به صورت اتفاقی یک دختر مجاهد را دیدم که جلوی UNHCR مشغول تبلیغ برای سازمان مجاهدین بود. این رخداد تمام مسیر زندگی مرا که چند سال از سازمان قطع بودم تغییر داد. اتصال دوباره من به مجاهدین در عرض چند روز منجر به جدایی از برادر و پرواز به سوی عراق شد. یعنی به محض قطع شدن از خانواده، سر از مناسبات مجاهدین درآوردم و به محض ورود به مناسبات مجاهدین، برای ربع قرن از خانواده قطع شدم. این ویژگی همه فرقه هاست، به این معنا که حیات شان مستلزم ایجاد حصار پیرامون اعضای شان است تا نتوانند با محیط پیرامون خود در تماس باشند و تنها متکی به رهبران فرقه باقی بماند و براحتی مغزشویی شوند. برادرم که گرایش چپ داشت چندبار از من خواست که با مجاهدین ارتباط نداشته باشم و گفت آنها از نظر ما ضدانقلاب (غیرانقلابی-ارتجاعی) هستند. وی حتی یکبار در بازار شهر کراچی مرا با یکی از مسئولین پایگاه مجاهدین مشاهده کرد و نزدیک بود با وی گلاویز شود.
من که سالها از مجاهدین دور مانده و همچنان در تصوراتم آنان را همان بچه های ساده و صادق می دیدم که در زادگاهم می شناختم، اهمیتی به سخنان برادرم ندادم و یکروز صبح بدون اطلاع از خانه اش گریختم و در هتلی که مجاهدین برایم رزرو کرده بودند مستقر شدم. دو روز بعد گفته شد آماده اعزام به پایگاه های مجاهدین در عراق باشم. بدین ترتیب همراه با یک گروه 9 نفره آماده پرواز به آنجا شدم. سازمان از قبل تعدادی از کارمندان فرودگاه کراچی را با رشوه خریده بود لذا خیلی راحت پاسپورت ما را مهر کردند و کار تمام شد. پاسپورتم جعلی و متعلق به یک شخص 35 ساله بود اما کسی به آن توجهی هم نکرد. تصورم این بود که در فرودگاه عراق هم همین کار انجام شده باشد. به هیچوجه فکر نمی کردم که سازمان با دولت صدام رابطه تنگاتنگ داشته باشد، چون ابتدای جنگ ایران و عراق، سازمان خود را همسو با آیت الله خمینی، علیه صدام حسین نشان می داد و حتی برخی اعضای خودش را هم به جبهه اعزام می کرد. یک دوران هم توسط ما که میلیشیای مجاهد محسوب می شدیم، به اسم کمک به جنگ زدگان، از مردم کمک مالی جمع آوری کرد (واقعاً نمی دانم این کمک ها به جنگ زدگان تحویل داده شد یا اینکه مسئولین برای خودشان برمی داشتند). با توجه به این پیشینه، تصورم بر این بود که مجاهدین به شکل مخفی در کوههای کردستان زندگی می کنند و هیچ ارتباطی با صدام ندارند.
با چنین نگاهی، منتظر بودم در فرودگاه بغداد هم برخی از کارمندان رشوه گرفته باشند تا ما را بدون سین جیم از پست بازرسی عبور دهند، اما با شگفتی مشاهده کردم مسئولین امنیتی فرودگاه ما را خارج از نوبت به بیرون هدایت کردند. لحظاتی بعد سوار بر یک دستگاه لندکروز مدل بالا به سمت بغداد در حرکت بودیم. جاده غرق نور بود و من در آن تابستان داغ هنوز از سرما می لرزیدم. کماکان باورم نمی شد که خطر رفع شده باشد و احساس می کردم چیزی در این میانه عجیب است. لندکروز متعلق به سازمان بود و ما را به یک هتل درجه بالا برد که 3 اتاق آن رزرو شده بود. 5 نفر ما در این هتل مستقر شدیم و مابقی به پایگاه رفتند. در میان ما یک دختر مجاهد هم وجود داشت که در اتاقی مجزا مستقر گردید، دو جوان دیگر از اهالی مشهد که با هم به پاکستان اعزام شده بودند نیز در اتاق دوم جای گرفتند (دوسال بعد هر سه نفر در عملیات کشته شدند). به همراه من، جوان دیگری بود که هیچ چیزی از مبارزه و یا مجاهدین خلق نمی دانست و مشخص بود از یک خانواده طبقه پایین جامعه است که در پاکستان به تور مجاهدین خورده و او را با فریب دنیایی بهتر (یا کار و پناهندگی) به عراق اعزام کرده اند. وی هیچ وسیله ای با خود نداشت و حتی پاسپورت خود را داخل جورابش گذاشته بود که زمینه ای بود برای خنده و شوخی بقیه نفرات. طبعاً وی نتوانست مدت زیادی در مناسبات مجاهدین دوام بیاورد و پس از چند هفته دیگر هیچ اطلاعی از او پیدا نکردم. بقیه نفرات که به پایگاه منتقل شدند، کادرهای سازمان بودند که یکی از آنان به نام “علی شیراز” فرمانده اکیپ بود که بعدها نیز مدتی مسئول پایگاه “عراقچیان” در کرکوک شد. یکی از آنان هم بعدها عضو کادر حفاظت مسعود رجوی گردید. صبح روز بعد اکیپ دیگری با لندکروز برای انتقال ما به هتل آمد و به سمت کرکوک حرکت کردیم. دیگر آن حس ترس در من وجود نداشت.
هتل صنوبر کرکوک پذیرای ما بود اما اینبار دو روز در آنجا بودیم و هیچکس از ما سراغی نگرفت به طوری که کم کم احساس نگرانی داشتیم. بخصوص که هیچ پولی هم در بساط نداشتیم و ابتدا نمی دانستیم غذا را چطور تهیه کنیم اما دل به دریا زدیم و به غذاخوری هتل رفتیم. مسئول رستوران پرسید که آیا از “جماعت حسین” هستید؟ با اینکه خودمان هم نمی دانستیم، جواب مثبت دادیم و از آن پس به حساب همین شخص هر نوع غذایی را سفارش می دادیم. بالاخره روز سوم خودرویی برای انتقال ما وارد شد و به سمت سلیمانیه حرکت نمودیم. گفته شد که باید مراقب باشیم چون چندی قبل در همین مسیر به مجاهدین حمله شده و چهار نفر از جمله یک زن مجاهد کشته شده اند. راننده خودرو یک مرد بود که ظاهراً مسئول اکیپ بود و در کنارش زنی کمتر از 30 سال نشسته بود که از وی فرمان می برد.

مجاهدین خلق از کمین سر کوچه علیه امریکایی ها تا امروز 

آن زن پس از مدتی با لبخند پرسید که آیا با دیدن مانور پیشمرگه های مجاهد تشویق شدی به منطقه بیایی؟ یادم نیست چه پاسخی دادم اما چند ماه پیش از آن رادیو مجاهد خبر رژه پیشمرگه های مجاهد را به شکل وسیعی پخش کرده بود که همان زمان در شیراز آنرا گوش می کردم. از آن به عنوان مانور قوای نظامی مجاهد خلق به فرماندهی “کاک صالح” یاد می شد. در این رزمایش (که در واقع یک رژه معمولی بود)، چندصد نفر بیشتر شرکت نداشتند ولی آمار آنرا به عمد 2000 نفر اعلام کردند تا جوانان ایرانی و بویژه میلیشیاهایی که ارتباط شان با سازمان قطع شده بود تحت تأثیر قرار بگیرند و انگیزه آنان برای آمدن به کردستان بیشتر شود. در طول مسیر کسی حرف نمی زد اما من که جوانترین نفر اکیپ بودم بی ریا سوآلی پرسیدم که همه را شوکه کرد و متوجه شدم حرف بی ربطی زده ام. پرسیدم آیا محمد حیاتی کشته شده؟ این شایعه را در پاکستان توی یک محفل از یک ایرانی شنیده بودم و برای اطمینان خاطر از آنها پرسیدم در حالی که اساساً محمد حیاتی را نمی شناختم. آن زن نگاهی بهت زده به راننده کرد و راننده هم به من گفت نه! ایشان زنده است. متوجه شدم که نباید چنین سوآلی را می پرسیده ام چون اولاً بکاربردن واژه “کشته” برای مجاهدین خارج از عرف بود و باید از کلمه “شهید” استفاده می شد، در ثانی همگان از نام مستعار استفاده می کردند و “محمد حیاتی” که از فرماندهان رده بالای مجاهدین بود، تحت عنوان “برادر سیاوش” شناخته می شد، لذا سوآل بی محل من یک شبهه امنیتی در آنها ایجاد می کرد. به هرحال واکنش آنها نشان داد که دیگر نباید هر سوآلی را بپرسم.
(جالب اینکه تنها چندماه بعد این جریان تحت فرماندهی محمد حیاتی در قرارگاه حنیف قرار گرفتم، مردی که ابتدا عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین بود و بعد از پروژه “انقلاب ایدئولوژیک” که در آن مسعود رجوی “رهبر عقیدتی” مجاهدین شد، عضو هیئت اجرایی سازمان و یکی از فرماندهان برجسته ارتش آزادیبخش ملی گردید. با اینحال کمتر از دوسال بعد به دلایلی که شرح آن مفصل است از این موضع مسئولیت و همه کارهای نظامی کنار گذاشته شد و چند مدار پایین تر، در رأس آموزشکده تخصصی به مدیریت کارهای آموزشی مشغول گردید. دودهه بعد هم که می خواستم از قرارگاه اشرف فرار کنم باز هم در جایی قرار گرفته بودم که محمد حیاتی یکی از مدیران آنجا بود و او را همچنان درهم شکسته و ساکت می دیدم. فرمانده وی زنی بود که پیش از آن ده مدار پایین تر از وی قرار داشت و زمانی که محمد عضو دفتر سیاسی مجاهدین بود، آن زن عضو تیم مجاهدین هم نبود. با اینحال در نشست های عملیات جاری خیلی راحت به وی اهانت می کرد و او را تحقیر می نمود به نحوی که همه افراد آنجا بهت زده می شدند. یکروز قبل از فرارم با محمد حیاتی گفتگوی کوتاهی داشتم. دیگر آن ابهت و اقتدار حتی در سخنانش هم دیده نمی شد. احساس ترحم می کردم و از اینکه مسعود رجوی نزدیکترین فرماندهان خودش را هم اینگونه مچاله کرده احساس بدی به من دست داده بود.

پیشمرگه های مجاهد!

سالها از آن دوران می گذرد و ما امروز در فروردین 1399 قرار داریم، 17 سال پیش، سازمان مجاهدین یکی از مهمترین کادرهای نظامی و امنیتی خود را در همین روزها از دست داد. او را در مناسبات به عنوان “کاک صالح” می شناختند. مردی که پس از کشته شدن موسی خیابانی، مهمترین مهره کلیدی مجاهدین خلق به شمار می رفت اگر چه مهدی ابریشمچی (و برای مدت کوتاهی علی زرکش) نامی برجسته و حضوری پررنگ تر داشتند اما در واقع ابریشمچی نه به دلیل توانمندی “نظامی – تشکیلاتی یا سیاسی”، بلکه بخاطر “شارلاتانیزم زبانی” و اینکه “شوهر مریم قجرعضدانلو” بود این موقعیت برایش فراهم شد. در سال 1364 که وی اجازه داد همسرش به ازدواج مسعود درآید، نقش برجسته ای در مناسبات و در انقلاب ایدئولوژیک پیدا کرد و مسعود از او به عنوان “پهلوان” یاد کرد و عضو خانواده و محرم وی گردید. جدای از این ظواهر، آنکس که مسئولیت های خطیرتر و کلیدی در دست داشت، “ابراهیم ذاکری” با نام مستعار “کاک صالح” بود، نام وی بخصوص پس از کنار گذاشته شدن “علی زرکش” جلوه جدیدی یافت که با رژه قوای رزمی مجاهدین در کردستان درهم آمیخت. رژه ای که تا چند سال برای مسعود رجوی خوراک تبلیغی بود و تصاویر آنرا در مصاحبه ها و ملاقات های سیاسی بالای سر خود قرار می داد تا قدرتنمایی کند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

ابراهیم ذاکری از زندانیان سیاسی زمان شاه و کاندیدای مجلس شورای اسلامی از خوزستان بود. در سال 1361 به کردستان اعزام شد و فرماندهی قوای نظامی مجاهدین در کردستان و بعدها نمایندگی شورای ملی مقاومت در کردستان را برعهده گرفت. با تشکیل ارتش رجوی، وی عضو ستاد فرماندهی گردید و در حالی که “محمد حیاتی” جبهه جنوب و “ثریا شهری و محمود عطایی” جبهه مرکزی را فرماندهی می کردند، کاک صالح فرماندهی بخش شمال (کردستان) را برعهده داشت که مقر آن در “قرارگاه سردار” واقع در سلیمانیه بود. وی در عملیات های آفتاب و چلچراغ نقش برجسته ای ایفا کرد و در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) نیز بسختی از ناحیه شکم مجروح گردید و برای معالجه به فرانسه منتقل شد. با ریاست جمهوری خودخوانده مریم رجوی، وی مسئول کمیسیون امنیت و ضدتروریسم شورای ملی مقاومت رجوی گردید که تا پایان عمر در این موضع بود هرچند مسئولیت های نظامی خود در قرارگاه های مجاهدین را نیز بردوش داشت. می توان گفت سیاهترین دوران زندگی تشکیلاتی ابراهیم ذاکری، پس از قرار گرفتن در کرسی ریاست کمیسیون امنیت شورای ملی مقاومت بود. در این دوران برخوردهای سخت و خشنی با افراد معترض داشت که در ادامه به آن خواهم پرداخت.
برخلاف مهدی ابریشمچی که بسیار هزل بود (و از برخی واژه های نامتعارف استفاده می کرد) و گاه جلوی زنان مجاهد شوخی های جلف می کرد تا جلب توجه کند، ابراهیم ذاکری فردی جدی، آرام و نافذ بود. دوماه بعد از ورودم به کردستان، به قرارگاه سردار که تازه تأسیس شده بود منتقل شدم. فرمانده این قرارگاه “ابراهیم ذاکری” بود که برای اولین بار او را از نزدیک می دیدم، وی کمتر می خندید و بسیار جدی می نمود. همسر وی “عذری علوی طالقانی” نیز از مسئولین بخش نظامی محسوب می شد که پس از انتقال مریم رجوی به پاریس، تا چند سال عنوان “جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش” را یدک می کشید. عذری همانند شوهرش جدی و آرام بود، با اینحال هیچکدام از این دو، با همه توانمندی های نظامی و امنیتی و سابقه تشکیلاتی، از یک مدار خاص جلوتر نرفتند. عذری علوی فقط بخاطر اینکه کس دیگری مورد قبول اعضای شورای رهبری نبود به عنوان جانشین مسعود در غیاب مریم معرفی شد، اما هیچگاه اجازه نیافت مسئول اول سازمان مجاهدین باشد در حالی که زنانی بسیار پایین تر از وی در این رده قرار گرفتند. رجوی نیازمند زنان و مردانی با هیاهوی زیاد و توان پایین بود. تجربه مهدی افتخاری به رجوی نشان داد که افراد توانمند و پرسابقه باید در مدارهایی قرار داشته باشند که نتوانند از وی حسابرسی کنند و یا جلوی او سینه سپر کنند. به همین خاطر می بینیم که مدار پیرامون آنها را زنانی چون مهوش سپهری، بهشته شادرو، مژگان پارسایی، فهیمه اروانی، زهرا مریخی، صدیقه حسینی پر کردند که هیچگونه سابقه مهم تشکیلاتی نداشتند. از مردان بسیار نزدیک مسعود رجوی نیز مهدی ابریشمچی بوده و هست که دلایل آنرا قبلا شرح دادم و مسعود او را کنار خود نگه داشته بود تا دچار انفعال و وارفتگی نشود. زنان پیرامون مریم و مسعود یا بسیار بددهان و سرکوبگر بودند و یا بسیار ساده و دست آموز، که در هر دو حالت خواسته های رجوی را برآورده می کردند.

سازمان مجاهدین خلق، منفورترین در طول تاریخ ایران

ابراهیم ذاکری در سال 1370 دچار تومور مغزی شد و به مرور این تومور بزرگتر شد به نحوی که پشت سر وی بشدت دچار برجستگی گردید و نهایتاً در تاریخ 2 فروردین 1382 به دلیل سرطان در بیمارستان کوری پاریس فوت کرد. تمام مسئولین رده اول و دوم سازمان و اعضای شورای رهبری مجاهدین هرگاه بیمار می شدند، محل رسیدگی به آنان بیمارستان های پاریس بود، اما دیگر افراد در همان عراق یا قرارگاه اشرف مورد معالجه قرار می گرفتند و جالب اینکه مسعود رجوی چندین بار تلاش کرد به بدنه سازمان القاء کند که عراق دارای بهترین پزشک های جهان می باشد.

بازجویی و شکنجه معترضان!

همانطور که اشاره کردم، دوران سیاه تشکیلاتی ابراهیم ذاکری از زمانی آغاز شد که در موضع ریاست کمیسیون امنیت شورا قرار گرفت. در این دوران یک حرکت وسیع برای مقابله با اعضای معترض و یا کسانی که در معرض جداشدن از تشکیلات بودند “به بهانه مقابله با پروژه نفوذی های رژیم” به انجام رسید. زندانی و شکنجه کردن صدها تن از مجاهدین و اعتراف گیری و در نهایت جاسوس و نفوذی خواندن تعدادی از افراد، یکی از اقداماتی بود که این کمیسیون با هماهنگی بخش پرسنلی به انجام رسانید. انتشار لیست چندصد نفره در نشریه مجاهد تحت عنوان نفوذی های وزارت اطلاعات، بخشی از این نمایش بود تا سرکوب های خونین در مناسبات را توجیه کنند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

آقای محمدحسین سبحانی در بخشی از خاطرات خود راجع به ابراهیم ذاکری چنین می گوید:

(((آن شب او (ابراهیم ذاکری) با سلاح کمری اش جلوی من ایستاده بود و فرمان می داد و فریاد می کشید که چرا به رادیو بی بی سی تلفن کرده ای؟ به رادیو بی بی سی چه گفته ای؟ بگو به مسولین UN بغداد چه گفته ای؟
او نگران افشا شدن وضعیت من و تحمل سالها زندان انفرادی، در رسانه ها، رادیوها و مراجع بین المللی بود. او فرمان شکنجه صادر می کرد و حسن محصل و نادر رفیعی نژاد حمله می کردند، سیلی ها پی در پی به گوش هایم نواخته می شد، لگدها با پوتین های سخت و سنگین نظامی ساق های پاهایم را نوازش می داد و…
من در شهریور1371 بدنبال طرح سوالات و ابهامات سیاسی-استراتژیکی و پافشاری بر روی دیدگاه هایم طی چند جلسه گفتگو و بحث با آقای مسعود رجوی، سرانجام به زندان انفرادی منتقل شدم و بعد از هفت سال زندان انفرادی توانستم در موقعیتی مناسب از دست زندانبانان آقای رجوی بگریزم ولی با مشارکت سازمان مجاهدین و سازمان اطلاعات و امنیت (مخابرات) عراق متاسفانه مقابل دربUN بغداد دستگیر و دوباره به زندان منتقل شدم. آن شب طولانی فرا رسیده بود، ابراهیم ذاکری متنی را آماده کرده بود تا با زور و شکنجه آنرا امضاء کنم. حسن محصل و نادر رفیعی نژاد در حالیکه دهان خود را به گوش های من چسبانده بودند فریادهای سرسام آور سرمی دادند. ابراهیم ذاکری خودکار را به زور لابلای انگشتانم قرار می داد تا از من متن تهیه شده برای UN را امضا بگیرد. من مقاومت می کردم و آنها مرحله جدیدی از شکنجه را آغاز می کردند. حسن عزتی (نریمان) نیز به آنان اضافه شد و در حالیکه به زمین افتاده بودم چند نفری با پوتین هایی که قرار بود با آنها مسیر آزادی طی شود، مرا کتک می زدند. دستها، پاها، کمر و صورت من سیاه شد آنچنانکه تا چند روز کشان کشان از سلول به طرف توالت داخل سلول می رفتم. سرانجام آن شب طولانی به صبح رسید و من مقاومت کردم و…
محمدحسین سبحانی 25.03.03- آلمان)))

اعدامهای دهه 60 – لیست جعلی و بازی رجوی با آمار و ارقام

به این ترتیب، مسعود رجوی با کمک کاک صالح و مسئولین مرتبط به بخش پرسنلی، موفق شد برای مدتی همه اعتراضات را خاموش کند. پروژه سرکوب معترضان از زمستان 1373 کلید خورد و در نشست های حوض زمستان 1374 به اوج نهایی خود رسید. شرح جنایت ها و شکنجه هایی که بر دهها تن از معترضین اعمال شد، در این مختصر نمی گنجد و می بایست به مجموعه مقاله هایی که اعضای جداشده از سازمان طی چندین سال گذشته نوشته اند مراجعه نمود. بجز آنچه آقای سبحانی بسیار مختصر بدان اشاره می کند، خاطرات آقایان محمد رزاقی، جمشید چالنگ، محمد کرمی و همچنین خانم ها مریم سنجابی، فرشته هدایتی و زهرا میرباقری مبین سلسله خشونت های دهشتناکی است که رجوی تنها در طی چندماه مرتکب شده است تا هرگونه صدای مخالفی را خاموش و از ریزش نیروها جلوگیری کند.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

لینک به منبع

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

2- فروردین در خون – قسمت دوم ابراهیم در آتش! (مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون)

انجمن نجات مرکز فارس23 فروردین 1399

سه نسل در آتش!

فرقه مجاهدین، مرگ رئیس کمیسیون امنیت خود را تحت عنوان “ابراهیم در آتش” اطلاع رسانی کرد که اشاره ای به کتاب شعر “احمد شاملو” بود. پیش از آن هم مسعود رجوی از نام شاملو برای جذب ایرانیان استفاده می کرد. اما در اینجا جنبه مذهبی هم به آن داده بود، همانطور که برای تمام رخدادهای مرتبط به خودش، جلوه های ایدئولوژیک ترسیم می کرد. با اینحال، یک واقعیت قابل انکار نیست، و آن حضور ابراهیم در “آتش” بود. آتشی که سه نسل این خانواده را در برگرفت و نابود کرد:
سخن از “فروردین خونین و ابراهیم در آتش شد”، چرا که در این ماه، رخدادهایی بوقوع پیوست که از یک زاویه می توان آنرا با هم درآمیخت و عبرت آمیز کرد. کاک صالح اگرچه خود بخشی از یک پروژه وحشت و جنایت به حساب می آمد، اما در واقع او نیز قربانی یک دستگاه ویرانگر خانمانسوز بود. توهم و جاه طلبی مسعود رجوی پیش از آن، مادرش “سکینه محمدی اردهالی” را قربانی کرده بود. مادر مسن ابراهیم، مثل بسیاری دیگر از مادران، قربانی سیاستی ضدایرانی شد که در کوتاه مدت، کشور را به آتش و خون کشید. همکاری این زن سالخورده با مجاهدین (زمانی که اقدامات تروریستی را با بمبگذاری در ساختمان های جمهوری اسلامی و دفتر ریاست جمهوری استارت زدند و همزمان در گوشه گوشه ایران، مردم و مقامات مذهبی، سیاسی و نظامی را در محراب و مسجد و خیابان ترور کردند) سرنوشتی جز مرگ به همراه نداشت، آنهم در حالی که مسبب اصلی این جنایت ها از ایران گریخته، و در امن فرانسه، ترورها را فرماندهی می کرد.
ابراهیم ذاکری نیز (مثل هزاران عضو دیگر فرقه مجاهدین) اگر در مسیر درستی قرار گرفته بود، می توانست مسئولیت های خطیر و ارزشمندی برای کشورش بردوش بگیرد، اما راه اشتباه، از وی موجودی خطرناک علیه کشور خودش ساخت. زمانی که ابراهیم مرد (فروردین 82)، سرنوشت مجاهدین در عراق بکلی نامتعین بود. هیچکس نمی دانست چه آینده ای در انتظار این فرقه سرگردان است. یگان های مختلف ارتش درهم ریخته رجوی هرکدام در گوشه ای از کوه و بیابان های عراق پراکنده شده و روزهای سختی را پشت سر می گذاشتند. اخباری که به آنان می رسید، سقوط لحظه به لحظه تنها حامی آنها در جهان (صدام حسین) را تداعی می کرد، یعنی فاجعه ای که هرگز انتظار آنرا نداشتند. اگرچه مسعود رجوی با انتشار شایعات کذب در تشکیلات، تلاش داشت مجاهدین را از وحشت بیرون بیاورد (برای نمونه در همان روزها این خبر منتشر شده بود که ارتش صدام نیروهای آمریکایی در فرودگاه بغداد را محاصره کرده و 5000 تن از آنان را قتل عام کرده اند)، اما این شایعات هم قادر نبود اعضای مجاهدین را آرامش بدهد و همه در این فکر بودند که با سقوط صدام چه برسرشان خواهد آمد!.

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت شانزدهم

مرگ ابراهیم، پایان تشکل نظامی مجاهدین را نوید می داد. چند هفته پس از مرگ وی، مسعود رجوی در مخفیگاه ضداتمی خود، با آمریکایی ها زد و بند می کرد تا ارتش آزادیبخش را به بهای حفظ جان خویش منحل و تمام جنگ افزارها را تقدیم آنها کند، همان تسلیحاتی که می گفت “شرف مجاهد خلق” است. 4 ماه پس از مرگ ابراهیم، مریم رجوی همانند یک تروریست خطرناک در پاریس بازداشت، و چندین نفر را برای آزادی خود به آتش کشید. در چنین موقعیت خطیری، حتی برای ریاست کمیسیون امنیت و ضدتروریست هم جایگزینی وجود نداشت هرچند سالها بعد به طور نامحسوس مهدی براعی را ادامه دهنده کار وی کرده بودند ولی دیگر خبری از زندان های مخوف قرارگاه اشرف و مشت آهنین مسعود رجوی و استخبارات صدام حسین نبود که بتواند سرکوب ها را مثل سابق به پیش ببرد. بله ابراهیم در چنین موقعیتی مرد و دستگاه نظامی و امنیتی مجاهدین را هم با خود به گور برد.
اما رجوی به ویرانی و نابودی این دو نسل بسنده نکرد، 19 فروردین 1390، آتش دیگری دامان فرزند ابراهیم را گرفت. در این روز مسعود رجوی برای گریز از محاکمه احتمالی توسط دولت قانونی عراق (به جرم همکاری با صدام و شرکت در کشتار بسیاری از مردم این کشور)، قرارگاه اشرف را به میدان جنگ تبدیل کرد، جنگی نابرابر و نابخردانه که هدفی جز حفظ جان خودش نداشت. هیزم این آتش، برخی از اعضای معترض و نیروهای جوانی بودند که خطر ریزش آنها بیش از همه، تشکیلات مجاهدین را تهدید می کرد.
(یادآوری: برخی از کودکان که در سال 1370 به بهانه خطرات جنگ اول خلیج فارس توسط مریم رجوی به کشورهای خارجی منتقل شده بودند، پس از بازگشت مریم از پاریس، به خاک عراق بازگردانیده شدند تا جبران برخی از کمبودهای ارتش وی باشند. این افراد که هنوز در سنین نوجوانی قرار داشتند، تحت عنوان میلیشیا، در بخش پذیرش سازمان به کارهای هنری و تدریس مسائل تشکیلاتی و ایدئولوژیکی مشغول شدند که دوران بسیار سخت و دشواری برای آنها بود و متأسفانه برخی از آنان به دلیل فشارهای روحی و تشکیلاتی دست به خودکشی زدند که می توان از “مرجان اکبری و آلان محمدی” نام برد. با سقوط صدام، مسعود رجوی تلاش بسیار زیادی برای جلوگیری از فرار و جدایی آنان به عمل آورد که چندان موفق نبود و برخی مثل “امیر یغمایی، یاسر عزتی و سعید” دست به فرار از فرقه زدند تا از فشارهای ایدئولوژیکی-تشکیلاتی خلاص شوند، برخی هم مثل “یاسر اکبری نسب” ناچار به خودسوزی یا خودکشی روی آوردند که رسوایی زیادی برای رجوی به دنبال داشت. در این وضعیت، تنها ترفندی که برای مسعود رجوی باقی ماند، به کشتن دادن این تازه جوانان بود که به جای انتقال شان به اروپا، در همان قرارگاه اشرف قربانی، و تبدیل به خوراک تبلیغی و حقوق بشری مناسبی برای وی شوند. به این ترتیب اوضاع نه تنها به زیان مسعود رجوی تمام نمی شد که منافع زیادی هم برای نجات جان خودش از خاک عراق فراهم می کرد.)
آتش رجوی اینبار به جان نسل سوم خانواده یعنی “زهیر” تنها فرزند ابراهیم ذاکری و عذری علوی طالقانی افتاده بود. زهیر را از همان ماههای اول ورودم به عراق (قرارگاه حنیف-غرب بغداد) می شناختم، وی پسری بسیار آرام، باوقار و لبخند برلب بود و با احترام کودکانه با دیگران برخورد می کرد. مادرش در این قرارگاه تازه تأسیس، فرمانده گردان زنان مجاهد بود. هر گردان شامل دو گروهان و هر گروهان 3 دسته پیاده داشت. گردان زنان کارهای پشتیبانی مقر را به انجام می رساند و هنوز وارد کارهای نظامی نشده بود. زهیر آخر هفته مثل همه بچه ها از مدرسه به نزد مادرش می آمد. معمولاً خانواده ها روزهای آخر هفته همدیگر را می دیدند اما پدر و مادر زهیر به دلیل مسئولیتی که داشتند کمتر موفق به دیدار یکدیگر می شدند. پس از عملیات فروغ جاویدان، زهیر نیز با وجود کم سن و سال بودن، بخاطر کشته شدن بسیاری از اعضای مجاهدین و کمبود نیرو، به صفوف ارتش منتقل شد و از آن پس لباس نظامی برتن داشت هرچند که در بخش های تأسیساتی کار می کرد.
پس از جنگ اول خلیج فارس، با اینکه بسیاری از کودکان به اروپا اعزام شدند، اما او در قرارگاه اشرف باقی ماند و حاضر نشد به خارج کشور برود. با سقوط صدام نیز برخی از اعضای شورای رهبری و مسئولین مجاهدین به همراه مریم قجرعضدانلو به اروپا منتقل شدند که در میان آنها تنی چند از فرزندان کادر رهبری مجاهدین نیز بودند. اما باز هم زهیر در اشرف نگهداشته شد، چون مادرش در عراق بود و پدرش هم دیگر در قید حیات نبود. در این دوران فشارهای طاقت فرسای تشکیلاتی، موجی از خودکشی در بین میلیشیاها بوجود آورده بود. با توجه به اینکه مریم در فرانسه برای مدتی بازداشت شد، مسعود رجوی هم در خطر بزرگی قرار داشت و آن دستگیر شدن توسط نیروهای آمریکایی بود.

با توجه به اینکه آمریکا در باتلاق عراق دست و پا میزد، هر دم این انتظار وجود داشت که مسعود رجوی را بازداشت و به ایران مسترد و وجه المصالحه قرار دهند. اما خودسوزی دهها مجاهد در اروپا، ترس عجیبی را به آمریکایی ها تحمیل می کرد که مبادا با دستگیری وی، موج خودسوزی و عملیات انتحاری در قرارگاه اشرف هم کلید بخورد.

به همین علت، احتمال دستگیری مسعود توسط آمریکایی ها تقریباً به صفر رسیده بود بخصوص که رسوایی ابوغریب چهره آمریکا را در جهان تخریب کرده بود و نمی توانستند ریسک دیگری را متحمل شوند (پس از فرارم از اشرف وقتی یکی از افسران اطلاعاتی ارتش آمریکا با من مصاحبه داشت، نظر مرا در مورد بازداشت مسعود رجوی پرسید و گفت آیا در صورت انجام اینکار مجاهدین دست به عملیات انتحاری خواهند زد یا نه؟ این سوآل نشان می داد که برای دستگیری مسعود طرح هایی داشتند اما از عواقب آن می ترسیدند).
اما حین خروج آمریکا از عراق، و تحویل حفاظت از قرارگاه مجاهدین به نیروهای دولتی، تهدید بازداشت وی بسیار بالا رفت چون دولت عراق نگران هیاهوی سیاسی نبود، به این دلیل که رجوی با قاتل مردم عراق یعنی صدام همکاری کرده بود و بسیاری از مردم این کشور خواهان محاکمه سران مجاهدین بودند. لذا مسعود برای گریز از این وضعیت نیاز به خونریزی های شدید جهت جلب توجه سازمان ملل و دیگر ارگان های حقوق بشری داشت. از این رو، دستور مقاومت در برابر دولت عراق و حمله به پلیس محافظ اشرف را صادر کرد تا با خونریزی شدید، تبلیغات گسترده حقوق بشری براه اندازد و راه خروج امن خود از عراق را هموار سازد.
دور اول این حملات 8 مرداد 1388 و دور بعدی 19 فروردین 1390 بود که طی آن دهها تن از مجاهدین کشته و صدها نفر مجروح شدند. نگاهی به آسیب دیدگان این حوادث نشان می دهد که عمده آنان میلیشیاهای جوان، و یا افراد تحت برخورد و نیروهای ضعیف تشکیلات بودند، و هیچیک از فرماندهان و سران رده بالا و کلیدی مجاهدین در بین آسیب دیدگان و کشته شدگان به چشم نمی خورد. مسعود رجوی به صورت هدفمند و حساب شده آنان را به میدان فرستاده بود تا کشته شوند.

به همین خاطر هم بعد از 19 فروردین همان سال، وی در یک کنفرانس تصویری که برگزار کرده بود با خوشحالی برای مجاهدین رجزخوانی می کرد و می گفت: “اگر به جای 40 نفر 400 نفر هم کشته شده بودند من باز هم اعلام پیروزی می کردم و جشن می گرفتم”.

این سخنان سخیف خشم خیلی از مجاهدین را برانگیخت اما مسعود رجوی ابراز شادمانی می کرد چون هم تعدادی از معترضین تشکیلات کشته شدند و هم زمینه زد و بند برای رهایی خودش از عراق فراهم شد.
برای استناد دو تن از زخمی ها را نام می برم که هرچند از فرماندهان قدیمی و کلیدی سازمان به حساب می آمدند اما هردو مسئله دار یا تحت برخورد بودند. این دو “محمد الهی و محمدرضا طامهی” بودند:

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

محمد الهی در سال 1365، فرمانده پایگاه بزرگ منصوری واقع در روستای کرداوه از سلیمانیه بود. وی چند ماه بعد به دلیل اینکه تعداد زیادی از افراد زیر دست او جزء مسئله دارها بودند، از فرماندهی بزرگترین پایگاه مجاهدین در کردستان، به پایین ترین موضع تنزل رده پیدا کرد و مدتی بعد مسئول پشتیبانی یک پاسگاه کوچک مرزی که به عنوان سرپل از آن استفاده می شد گردید. از تابستان تا اواخر پاییز 1366 چندین ماه در این پاسگاه تخریب شده عراقی با وی مواجه بودم که تنها چند نفر زیر دست داشت که آشپزی و یا فعالیت های تأسیساتی می کردند. در زمستان 1369، پس از جنگ کویت، وی مسئولیت یک توپخانه 10 نفره را برعهده داشت. همان زمان من نیز در آنجا مسئولیت دیگری داشتم که کارهایم با هماهنگی وی به انجام می رسید. محمد الهی بلحاظ تشکیلاتی بکلی زمینگیر شده بود و من گاه او را به چشم یک پدر پیر از کار افتاده می دیدم که دیگر هیچ شأن و توان فرماندهی برایش نمانده است.

محمدرضا طامهی نیز در سال 1369 معاون لشکر بود که پس از سلسله عملیات موسوم به “مروارید”، به فرماندهی لشکر 61 منصوب گردید. در آن ایام بسیار فعال و سرزنده بود، اما دوسال بعد به جرم برقراری رابطه نزدیک با همسر سابق خودش دراتاق کار، مورد بغض شدید مسعود رجوی قرار گرفت و خلع رده شد. محمدرضا با اینکار عملاً پا در حریم جنسی مسعود گذاشته بود که گناهی نابخشودنی به حساب می آمد. پشت کردن به انقلاب ایدئولوژیک، اعلام جنگ با مسعود رجوی بود و از آن نمی گذشت.

تقریباً همه فرماندهانی که پا در این حریم گذاشته بودند نفله شدند که بحث جداگانه ای را می طلبد. محمدرضا در نشست های “حوض” محاکمه گردید و از آن پس مجبورش کردند مسئولیت یک انبار تأسیسات را برعهده بگیرد. تقریباً همه آسیب دیدگان در سلسله جنگ های داخلی اشرف از همین قبیل فرماندهان و یا نیروهای پایین تر اما معترض بودند. همانطور که ابتدا شرح دادم، برخی دیگر هم شامل دختران و پسران جوان میلیشیا می شدند که رجوی نمی خواست پای آنها به خارج از عراق برسد. بقیه زخمی شدگان و یا گسیل شدگان به چند شورش اشرف را بنگرید!، آنها هم از همین دست هستند.

مجاهدین خلق در عراق - فروردین در خون

در این میانه، زهیر هم یکی از جوانانی بود که در تاریخ 19 فروردین 1390 قربانی سیاست ضحاک منشی مسعود رجوی گردید و جان باخت. پدر و مادربزرگ وی پیشتر قربانی این سیاست شده بودند و خودش هم از دنیای کودکی اش هیچ لذتی نچشیده بود و از آغاز در میان ترور و زندگی مخفی و دور از یک خانواده واقعی رشد یافته و به محض چشم گشودن به دنیای نوجوانی، به فضای نظامی پرتاب شد. و هنوز طعم جوانی نچشیده، به جنگ ویرانگر با پلیس عراق اعزام گردید که از آن نیز جان به در نبرد. از آنسو، مادرش که روزگاری جلوه گر رژه های بزرگ بود و چند سال لقب جانشین فرمانده کل ارتش آزادیبخش را یدک می کشید، دیگر هیچ نام و نشانی نداشت و زنانی بی تجربه و پرهیاهو که نام برخی از آنان را ذکر کردم، بر صدر امور گمارده شده بودند و بخوبی مشخص بود که این زن هم زیر دست آنان روز به روز افسرده تر می شود. در چنین چشم اندازی، زهیر نیز قربانی گردید تا به دلیل موقعیت خاصی که داشت، در آینده دردسر ساز نباشد.
آنچه ذکر شد تنها گوشه ای کوچک از شعله های آتشی است که رهبری مجاهدین، در توهم رسیدن به قدرت مطلقه در ایران، بر خرمن اعضا و فرماندهان سازمان مجاهدین فرود آورد. آتشی که هزاران خانواده را بکلی نابود و یا از هم پاشید. از آنچه رجوی بخاطر خیانت بر سر ایران آورد که بگذریم، حتی به نیروهای پیرامون خودش هم رحم نکرد و به این شکل نزدیکترین و مورد اعتمادترین فرماندهان را هم قربانی کرد. بجز مادر و فرزند ابراهیم ذاکری، همسرش عذری نیز در این آتش سوخت. زنی که از یک خانواده سرشناس مذهبی به درون این مناسبات کشانیده شده بود، نه تنها شوهر و فرزندش را از دست داد، که امروز خودش هم جز یک ربات دلشکسته و فروپاشیده نیست. علاوه بر او، خواهرش “بتول علوی طالقانی” نیز که سالیان طولانی در مناسبات مجاهدین خدمت می کرد قربانی شد. خواهرانش در مناسبات مجاهدین شهرت و مسئولیت کلیدی نداشتند. بتول زنی ساکت، آرام و سنتی بود و همیشه در بخش پشتیبانی کار می کرد. وی هنگام شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک، در لشکر 91 قرارگاه اشرف، به کار پیک و ارسال مراسلات مشغول بود و با مینی بوس مسافر جابجا می کرد اما هنگامی که “قرارگاه زنان” در اشرف تشکیل شد، به عنوان مسئول تعمیرگاه خودروهای سبک به آنجا منتقل گردید و در شرایطی بسیار دشوار به کارهای عمدتاً مردانه گمارده شد.

علی شیرزاد: خاطرات من (قسمت سوم و چهارم)

زمانی که من (نگارنده) برای انجام مسئولیتی به این محل رفته بودم، برخلاف گذشته، با زنی دلهره آور و با چهره ای مردانه مواجه شدم که در میان گروه دیگری از زنان جوان که برخی از آنها هم شکل و شمایل عجیب داشتند، بکار مشغول بود. در آن محل عمده زنان و دختران کمتر از 30 سال داشتند که بتول در میان آنها مسن به نظر می آمد. با اینحال حتی به وی اجازه کمترین آرایش و پیرایش نداده بودند، به همین دلیل چهره ای کاملاً مردانه پیدا کرده بود به حدی که نگاه کردن به وی مرا دچار نوعی واهمه می کرد، احساس می کردم در سرزمین جادوگرانی که در داستان ها و یا در فیلم های ترسناک دیده بودم هستم. مسعود رجوی بجز زنان پیرامون خودش، بقیه را مجبور می کرد دست از هرگونه آرایشی بردارند و آنرا خروج از انقلاب مریم قلمداد کنند. هدف این بود که از یکسو زنان مجاهد با آن چهره نامتعارف از نزدیک شدن به مردان شرم کنند و از آنسو هیچ مردی با دیدن آنان دچار احساسات عاطفی، عاشقانه و یا حتی جنسی نشود و از نزدیک شدن به آنان کراهت داشته باشد. بتول در چنین وضعیت ترسناک و زجرآوری دچار آسیب های روحی شد و بالاخره پس از سالها تحمل درد در آلبانی فوت کرد.
بدین ترتیب، نه تنها ابراهیم در “آتش” سوخته بود، که خانواده اش نیز جملگی در این “جهنم” رجوی نابود شدند تا عبرتی برای آیندگان باشند.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

لینک به منبع

مریم رجوی و کودکان جنگ

مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون (اول و دوم)

***

مواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکامواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکا

The Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud KhodabandehThe Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud Khodabandeh

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

مسعود خدابنده آن سینگلتون پارلمان اروپا 2018Secret MEK troll factory in Albania uses modern slaves (aka Mojahedin Khalq, MKO, NCRI ,Rajavi cult)

همچنین: