مرگ بر مصداقی اما زنده باد مصداقی

مرگ بر مصداقی اما زنده باد مصداقی

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، پنجم ژانویه 2015:… مصداقی وقتی خائن خائنان باشد و مغازه کارد تیز کنی اش زنجیره ای بشود، میشود هر روز علیه اش نوشت و شاخ زد و به او تهمتهای جدید وارد آورد و بحران و بحرانک ایجاد کرد، اینها نعمت الهی است، اینها بازار جلسات درونی و بحثهای پیروان و… راگرم میکند، کاسه کوزه ها را سر او و همسانان او میشکند و یکروز هم شاید برسد که اعلام شود این بار …

 رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 1دست‌خط‌های ارائه شده از سوی مجاهدین خلق به ایرج مصداقی

لینک به منبع

مرگ بر مصداقی اما زنده باد مصداقی

قبل از ورود:

در كوچه هاى سياست

همواره جائى خونين هست

جايى با دهان هاى فراخ خيس لزج،

آنجا كه برقهرمانان دشنام مى بارند

ويلن هاى خائن مستانه مى غرند

در هر واژه قاتلى مى خندد

و بلاهت با بيضه هاى بنفش پرافتخارش مي رقصد،

دراين جاست كه مي ايستم در تمامت فريادم

با معرفتى چون ستاره اى دنباله دار

روياروى اقيانوس سرد باد

(از مجموعه بر اقیانوس سرد باد)

این نوشته را چند ماه قبل در تیر ماه نود وسه نوشته بودم، اما از گذاشتنش روی سایت خود داری کردم. علت اصلی اش نوعی رقت بود ، پنهان نمیکنم در فرهنگ اجتماعی ای که به ما در جوانی حتی با همین فرهنگ شیعی فیلتر شده توسط مثبتات فرهنگ ایرانی(،واکنون بر باد رفته) یاد داده بودند:

حتی کوبیدن بر سر دشمنی که بر خاک افتاده جوانمردی نیست. و در سر بینه «گرمابه محمدی» در خم فلکه مارکار شهر یزد تابلوئی آویزان بود که بر آن نوشته بود:

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری مردی

نقد و چالش نیرو، یا کسانی که سالها با آنها زیسته ام و قرار بود در کنار هم برای آزادی و دموکراسی و رهائی میهن از چنگال خونین ارتجاع ( ونه برای رهبری و عیال) سر بر شانه هم نهاده در خانه های تیمی یا میدان مبارزه بمیریم برای من دشوار بوده و هست بویژه وقتی که طرف مقابل علیرغم گردنفرازیهای پوک و پوچ به نظر من گرفتاربیماریهای ایدئولوژیک- سیاسی مهلک و مشکلات بسیار باشد… بیشتر توضیح نمیدهم.اگر لازم بود بعد… همین قدر امیدوارم باور کنید که این گونه نوشتن دردناک است.

امابالا گرفتن آتشباری مجدد توپخانه تهمت و توهین علیه ایرج مصداقی و سیبل شدن خاص الخاص او!توسط پیروان صدیق«خاص الخاص»، بویژه مقالات اخیر و منجمله نوشته آقای توتونچیان «لینک هر بار که بیرون می‌‌رفتم مرا در وسط می‌‌نشاندند»(گویا باید روی سقف یا بار بند مینشاندند!و یا اقای توتونچیان را در موقع بیرون بردن جای دیگری مینشانده اند که ما بی خبریم)، بخصوص تماشای تصویر ایشان با آن لبخند ملیح و آن گیسوان احترام برانگیز سپید، مرا بر آن داشت این مقاله را در رابطه با هر دو نویسنده یعنی آقای امینی و آقای توتونچیان منتشر کنم ،چون نام نویسندگان مهم نیست ،محتوا و حرف و پیام مهم است که بقول مولانا:

این همه آوازه ها از شه بود

گر چه از حلقوم عبدالله بود

همه یک حرف دارند یعنی یک حرف را باید تکرار کنند، حال که نمیشود بطور واقعی با مجازات معروف «نمرگ» او را به قناره قصابی کشید وبند از بند مصداقی جدا کرد،حال که نمیشود یا نباید کتابهای مصداقی ، گزارشات نود و دو و نود و سه بازبان و قلمی آدم وار نقد و رد و باطل شود، کوبیدن و از میدان به در کردن مصداقی با هر وسیله، وتمام وسائل نامشروع! مشروع است . بگذرم وبپردازم به اصل مطلب.

***

انسان حتما محترمی بنام مهرداد امینی مقاله طویلی قلمی کرده که نفر مورد تهاجمش آقای ایرج مصداقی است( در این لینک بخوانید(تکیه گاه ) ) ،اما در مسیر حمله شاخهائی به او و شاخهائی به این و آن منجمله من عنایت کرده که علیرغم اینکه میخواهم جواب عاقلان را به خاموشی برگزار کنم ولی با خود گفتم در جواب این بزرگوار چیزی بنویسم تا انشالله دست مایه شاخ تیز کردنهای بعدی اش باشد و بیکار نماند و بتواند باز هم شاخهای انقلابی و توحیدی را بنا بر بیان خاص رفیقمان محمد رضا روحانی که احتمالا مشغول زمینه سازی های دیگری است!! «مرحمت» بفرماید.

که با اجازه سعدی و عبید:

شاخ ایشان نه از ره کین است

رهنمائی رهبران این است

شاخ می زن که شاخ خوش باشد

ناله ی آخ آخ خوش باشد

شاخ توحید و انقلاب بود

زدن و خوردنش ثواب بود

تیز گشته به مکتب رهبر

هر دو تا سیخ ومیخ چون خنجر

آنکه زد، شد خدا از او راضی

آنکه خورد او،بگو برو قاضی

قاضی اما چو رهبری باشد

عرض دعوا، همه، خری باشد

عرض دعوا مکن که میبازی

میشوی موش لوس یک قازی….

اما نخست در باره ایرج مصداقی:

تمام این نوشته، فقط و فقط قلمی شده است تا چند صد بار مصداقی مورد دشنام قرار گیرد.

شاید صد بار بیشتر تکرار کرده اند که مصداقی خودشً! به قلم خودش !و در کتاب خودش! و احتمالا در افشای خودش نوشته است که باز جوها مرا به گشت شناسائی برده اند.

من بعنوان خواننده و زندانی سیاسی سابق که اندکی ساواک را میشناسد و نیز ساواک خمینی و خامنه ای را ،می خواهم بگویم:

اولا درود بر مصداقی که در کتابش همه چیز را نوشته و منجمله محملی به حضرات داده تا دست خالی نباشند و او را بکوبند.

ثانیا نشستن در گشت بمعنای لو دادن نیست همانطور که پدر بزرگ مرحوم من معتقد بود ابزار زنا را همه در شلوار مبارک خود دارند ولی انجام زنا چیز دیگریست و نمیشود افراد را به جرم داشتن و حمل دائمی ابزار زنا محاکمه کرد. در گشت نشستن چیزی شبیه این است. در زمان شاه مرحوم ،مگر رضا رضائی در گشت نمی نشست و با این محمل فرار نکرد. کسانی که با خبرند میتوانند دهها نمونه از مجاهدین و چریکهای فدائی بیاورند که در گشت نشستن حکایتی است و لو دادن حکایت دیگر.

ثالثا چگونه صداقت دم و دستگاهی را که نویسنده از آن دفاع میکند باور کنیم وقتی همین دم و دستگاه دو عضو مستعفی خود را ، آقایان قصیم و روحانی را با چهل سال رنج مبارزه و تبعید با فتوائی حاد تر ار فتاوی آخوندها ی مرتجع ومستبد و متحجر،زمینه ساز کشتار اشرف و مزد بگیر وزارت اطلاعات معرفی میکند و خود مرا که پایم به زندانهای خمینی نرسیده، نادم! واداده! تواب! اعلام میکند و نیز مزدور، ونیز از زبان همسر سابقی که پانزده سال با من زیست و پنهان نمیکنم در طول آن سالیان محبوب من بود ومورد احترام فراوان، از هضم رابع اطلاعات گذشته اعلام میکند. شاید معنای هضم رابع را ندانید برای مزید اطلاعات شما هضم رابع بزبان ساده یعنی:

1-در هضم اول آخوندها مرا ریش جنبانان و شادان با دندانها و فک نیرومند خودجویده و به معده مبارک فرستاده اند و در آنجا با کیلوس معدی آنها آمیخته و آماده شده ام .

2- در هضم ثانی روده بندها بنده را بصورت شیره معدی معده وزارت اطلاعات! به خود کشیده و به کبد مبارک وزارت اطلاعات تحویل داده اند.

3-کبد مبارک وزارت اطلاعات بنده را بنا بر طب سنتی به سودا و صفرا و بلغم و خون تبدیل نموده اند.

4- حال نوبت هضم رابع و هضم بافتی بنده است.هضم رابع یعنی زمانیکه تبادل غذا و فضولات بین بافتها و خون انجام می‌شود و هنگام دفع فضولات هضم اول:

که مدفوع یا براز است،

و فضولات هضم دوم یا هضم کبدی که ادرار است

و فضولات هضم سوم یا هضم عروقی که عرق کردن وباز هم ادراراست

و فضولات هضم چهارم یا هضم بافتی که بخارات تنفسی یعنی همان مواد زائدی که از ریه‌ها بیرون می‌آید و همینطور چرک بدن که از روی پوست، دفع می‌شود.

آه چه سفر درازی! این منم روان و ریزان و چرخان و دمان در دل و روده وکلیه و معده و کبد و بخارات تنفسی وزارت اطلاعات و چه لبخند زیبائی بر لبان فرهنگ وقیح و بیمار شما…..و آیا میفهمید که چه میگوئید؟

در آینه یک فرهنگ!

می یبینید که در فرهنگ شما،این فرهنگ توحیدی و انقلابی تراویده ازنقطه مرکزی انقلاب درونی من با چهل سال سرودن و زندان و تبعید و این غروبهای فصل آخر عمر در کوچه های تلخ غربت(که شما تلخی و سنگینی آن را هرگز هرگز نمی فهمید)، از زبان زنی که مادر فرزند من بود و هست به ادرار و مدفوع و عرق و چرک و بخارات تنفسی وزارت اطلاعات اخوندها تبدیل میشوم و این است آن فرهنگ چرکینی که ادعای انقلابی بودن دارد و در وقاحت و دریدگی و سالوس و سفلگی هیچ مرزی را به رسمیت نمی شناسد وجلوتر از آخوندها در تک و تاز است، در چنین آینه گندناکی است که من با نگریستن در آن نمی توانم هیچ ادعائی از شما را در مورد هیچکس و منجمله ایرج مصداقی باور کنم که من خود با تن و روحم بر میز این قصابخانه تجربه اندوخته ام.

آخوندها بنده را خورده، هضم کرده و سپس با کمال محبت در مبال فرهنگ مورد علاقه شما ریده اند! این است ادبیات شما!

حضرات!

آیا توهینی زشت تر وشنیع تر و وقیحانه تر از بستن افراد به سلاخ خانه جنایت و کشتار آخوندها و همنفسی با قاتلان بفرمان ولی فقیه، آنهم برای کسانی که تمام عمرشان در رنج و تبعید و فشار و دوری از همه علائقشان گذشته، وجود دارد؟ آیا اگر من به زنندگان این توهین ها در مقابل این توهین بعنوان مثال بگویم:

اگر نمی فهمید که هیچ بروید بفهمید ولی اگر معنای حرفتان را میفهمید واقعا پفیوزید، کلمه پفیوز در مقابل وزن و سیاهی اطلاعاتی بودن آیا وزنی دارد؟که پفیوز بودن بسیار سبک تر از اطلاعاتی خواندن اشخاص و تهمت همکاری زدن با وحشی ترین جلادان متجاوز و فاسد و بیرحم حکومت ملایان است که بقول رومن گاری(نقل به مضمون) این باعث حرکت تختخوابی در کنج اتاقی میشود و آن باعث نابودی مملکتی میگردد، و شما به راحتی آب خوردن و بدون هیچ تضادی، این را برای هرکه منتقد و مخالف شماست بکار میبرید و ککتان هم نمی گزد!.

ما،جوانی و خانواده، زن و شوهر و فرزند، هست و نیستمان بر اثر اشتباهات سکاندارو اطرافیانش بر باد رفت و شما نمی فهمید و ما را مزدور میخوانید.

ما چهل سال است که آرزویمان این است در فضای آزادی و دموکراسی آسمان ایران را بالای سر و خاک ایران را زیر پای خود احساس کنیم واز شیر حوض خانه پدری لیوانی آب بنوشیم و پس از سی چهل سال کسان خود را در آغوش کشیم ولی به دلیل احترام به همان آسمان و آب وخاک و کسان، تصمیم گرفته ایم در غربت بمیریم و شما مطلقا نمی فهمید.

ما و من بعنوان کسی که در زبان و فرهنگ ایران تنفس میکند آرزویم این بود که صبح که از خانه بیرون میایم بجای بونژو، و گود مورنینگ، و گوتن مورگن، بزبان فارسی یا ترکی یا کردی یا لری یا عربی یا بلوچی و یا گیلکی ومازندری از نانوای محله صبح بخیری بشنوم و با ایستادن و تماشای جنگ و جدال دو کودکی که در کوچه با فحشهای ابتکاری جد و آبای هم را مینوازند و با خواندن تابلوهای مغازه ها، (بقول شاملو) بر وسعت زبان حقیقی خود، (زبان مردم و زبان کوچه)، بیفزایم و در میان مردمم و برای مردمم در درون آنها بسرایم و غزلهای عاشقانه خود را با زیبائی ستایش انگیز زنان ایرانی زینت دهم ولی بخاطر احترام به همان زبان و فرهنگ به احتمال زیاد سنگ گوری هم اگر داشته باشم به زبان مادریم نخواهد بود و شما نمی فهمید و امثال مرا با دریدگی و وقاحتی پر عظمت مزدور و اطلاعاتی میخوانید.

ما آرزو داشتیم در خط و مسیر مبارزه ای درست و با درک سیاسی و اجتماعی درست از شرایط جامعه ایران، در درون مردم ایران و در میهن خود مبارزان، مجاهدان، زندانیان سیاسی، شهیدان واقعی یک مبارزه درست بودیم وهر ذره رنج ما بر باد نمیرفت و در نهانخانه تاریخ و فرهنگ ملت ایران ذخیره میشد و حتی در صورت شکست کامل نظامی،پیروزی اخلاقی ما بر دشمن غدار، همانند پیروزی بابک و مصدق و ستارخان وامثالهم خدشه ناپذیر می ماند و توشه راه ملت ما میشد ولی با اشتباهات پی در پی و آن فرار بزرگ و پی آمدهای آن ، از آن همه چه بر جای مانده است؟ . در منظومه بر اقیانوس سرد باد(   لینک منظومه بر اقیانوس سرد باد) که نسخه نخست وخطی آن در سال هزار وسیصد وشصت و هشت به رهبر سپرده شد سالها قبل سرودم

كجاست زخم هاى من؟

كجا هستند ياران من؟

كجايند تندرها، بادها ، سنبله ها؟

آوازهاى دروگران ، ستاره ها ، شمع ها؟

كجاست ديوارهايى كه بر آنها تيرباران شدم؟

و تابوت هايى كه در آن ها از دشت ها گذشتم؟

كجاست آن درخت كه در ريشه هايش تخمير شدم؟

آن چهارراه كه برآن بردار كشيده شدم؟

آنجا كه بر آن سنگباران و سر بريده شدم؟

و آن جاده ،

كه برآن تانك ها بر استخوان هايم گذشتند؟

كجاست ستاره دوردستم؟

كه تو در جوبار پرتوهايش تن مي شستي

ومن نشان سرخ تازيانه ها را برشانه هاى كوچكت مى نگريستم،

كجاست ابهام حيرت آور اشياء و ستارگان

به هنگام پرواز با كلمات؟

كجاست زخم هاى من؟.

براستی کجایند؟ چه شد آن نسل جوان و پاکباز ،و او هرگز نفهمید که درد چیست، با این همه اما در این دور دست :

ماچهل سال است با نگاهی پر امید به ذات و جوهره میهن و ملت خود از دور دستها و آرزوی آزادی او، در غربت و رنج به سر میبریم، .هیچ نداریم جزتنهائی و رنجهای سالخوردگی وشرافت اخلاقی سیاسی خود، و مطمئن باشید از این تنها دارائی خود که تنها دلیل تنفس ما در این حال و هوای پر رنج است دفاع خواهیم کرد ونخواهیم گذاشت که نمی توانید این را با توهین و تهمت و افترا بر باد دهید که با هر توهین و تهمت و افترا این خود شمائید که بر باد میروید،و از هضم رابع خباثت و ناجوانمردی و دروغ میگذرید.برای شما واقعا متاسفم و امیدوارم بتوانید بدانید که در چه منجلابی ایستاده اید.

با این توضیح بر گردم به مقاله آقای امیتی.

جنگ صلیبی بی پایان

حمله و تهاجم با هر محمل برای کوبیدن مصداقی،این نخ نبات و روح چند صد مقاله و منجمله مقاله آقای امینی است و احتمالا لازم بوده و هست که مصداقی دائم مورد حمله قرار گیرد و ایشان به این دلیل دست به قلم برده بقیه اش به نظر من حلول روح گاو مش حسن در نویسنده بوده که اساسا باید خواند واز عظمت و طول و عرض شعور نویسنده کیف کرد که بدون مطالعه ، قابل تعبیر و تفسیر نیست اما:

ایرج مصداقی کتابهای زیادی نوشته و منجمله دو کتاب گزارش «نود دو» و «گزارش نود و سه» انتشار این دو کتاب جنگی گران راه انداخته است ، که بنظر من هم بی پایان است و هم جنگ صلیبی.

صلیبیون فارغ از گذر زمان و اینکه روزگار همه در حال بفرجام رسیدن است، مدتهای مدید است که بجای پاسخگوئی، ارتشی غم انگیز که عمدتا و بجز چند تن، همه ناشناس و دارای نامهای مستعار هستند راه انداخته اند و بجای پاسخگوئی به سئوالات مصداقی تمام کوشش و تلاششان این است که او را کارد تیزکن، سلاخ، اطلاعاتی، بریده و … هر چه که میتوانید تصور کنید جا بیاندازند.عکسهای فراوان او را با ریش و بی ریش و با عمامه و بی عمامه کنار دیگران و کنار سلاخان حکومتی نشر داده اند،اما میپرسم:

– به کجا رسیده اید؟

-هیچ جا!

به انها میگویم:

خودتان هم باور ندارید عزیزان! آخر دنیا اینطور نیست که شما فتوا صادر کنید و خیال رنگ واقعیت بپوشد. قبلا در مقالات مختلف منجمله «ادبیات و فرهنگ داعشی! » « آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است»  و«بیماران عقیدتی» و«مراد علی و مرید علی»    و شماردیگری از نوشته هایم توضیح داده ام و بیش از این لازم نیست. پس بنویسید تا میتوانید و تا قلمتان خشک شود و کاغذ کم بیاورید. مشکل شما این است که خوب میدانید کارد تیز کن، بریده، تواب، مزدور، واداده، غرقه در دنیای جنسیت و… کیست ومیخواهید به عبث کاسه کوزه ها را سر مصداقی خراب کنیدو مطمئن باشید و بروید بگردید و ببینید،بجز جماعت شما هیچ ایرانی و هیچ گروه و سازمان و شخصیتی مصداقی را چنان که شما بر آورد میکنید بر آورد نمیکند و نمی بیند زیرا مصداقی همه چیز میتواند باشد!اما اینی که شما اعلام میکنید مطمئنا نیست.

هزار عیب و یک حسن

مصداقی هزار عیب دارد!! هزار تا هم به نیابت از من به عیوبش اضافه کنید اما یک حسن بزرگ برای شما جماعت دارد! در شرایط کنونی موجودیتی دارد درست مثل ویلپنت و کمپ لیبرتی! .

تمام دوربینها را روی او زوم کرده اید. مصداقی باید هر روز بزرگ و بزرگتر و وحشتناک و وحشتناکتر بشود و کاردهای گنده تری را تیز کند، کاردهائی حتی بلند تر از قد خودش، فکر کنم اینقدر باید کارد تیز کند که تمام دویست واحد باقیمانده چاقو سازهای شهر زنجان هم از او عقب بمانند تا محملی برای این دوران جور شود.

مصداقی وقتی خائن خائنان باشد و مغازه کارد تیز کنی اش زنجیره ای بشود، میشود هر روز علیه اش نوشت و شاخ زد و به او تهمتهای جدید وارد آورد و بحران و بحرانک ایجاد کرد، اینها نعمت الهی است، اینها بازار جلسات درونی و بحثهای پیروان و… راگرم میکند، کاسه کوزه ها را سر او و همسانان او میشکند و یکروز هم شاید برسد که اعلام شود این بار علت شکست و طول کشیدن مبارزه و قوام رژیم و همه چیز و همه چیز،بجز مقولات فردیت و جنسیت، مصداقی بوده است و «آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست» باید دوازده سال دیگر هم به دلیل وجود مصداقی اختفایش را تمدید کند،بنابر این دعا کنید مصداقی زنده باشد تا بشود دائم یک عده را ترسانید ولرزانید، تا قلمزنان بهانه نوشتن داشته باشند، تا هفته ای گاه ده تا مقاله علیه او نوشته شود، تا نقاشان بکشند و انشالله موسیقیدانان بنوازند پس همه با هم:

مرگ بر مصداقی پس زنده باد مصداقی

و میتوان حتی آن سرود بند تنبانی معروف سال 57 را با اندکی تغییر و حذف کلمه آمریکا و گذاشتن کلمه مصداقی باز سازی کرد که دو فایده بر آن مترتب است اول اینکه با اجازه سعدی:

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت

بدر آی تا ببینی طیران رهبریت

زچپ چپ او بر آمد به هوا ورفت تا راست

بنگر تو رازهای دوران رهبریت

نشوی اگر تو ذوبش تو نفهمی این حکایت

زجهان ما جدا هست جهان رهبریت

و اگر شوی در او ذوب، به میان حوض خانه

تو بجای آب بینی فوران رهبریت

یعنی این اعلام و تغییر سرود باعث رضایت دوستان بخصوص برادران نئوکانهای بشر دوست واومانیست و شریف میشود وبا واقع بینی تام و تمام توحیدی و انقلابی اعلام میشود دشمن به هیچوجه آمریکا نیست اگر هم سالهای پنجاه و هفت چیزی گفتیم توطئه این وزارت اطلاعات بود و همین امثال مصداقی و قصیم و روحانی و یغمائی وشکری و امثالهم ، و دوم اینکه مشخص میشود دشمن اصلی مصداقی است. پس با هم بخوانیم آن سرود تغییر یافته را که:

دشمن نوع بشرمصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن علم و هنر مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن اصلی ما مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن صلح و صفا آمصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن روی زمين مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن مستضعفين مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن آئين و دين مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن راه امام مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

دشمن ما، يك كلام مصداقی مصداقی

مرگ بر مصداقی. مرگ بر مصداقی

و اما پس از سرود!من از این سئوال روشن که همیشه بی جواب میماند میگذرم که چرا این کارد تیز کن در سالهای نخست ورودش در مقر باصطلاح انقلاب و مقاومت، اور سور اواز، شبانه روزی بکار گرفته شد (ومن خود شاهد بودم)، و تا سال 2008 در جلسات و گردهمائی ها میز کتابش را داشت و کسی نفهمید که او کارد تیز میکند،و در گشتهای شناسائی حتی به دنبال ننه بزرگ خود میگردد تا او را لو بدهد! از این میگذرم و آنرا به شرافت بی حد و مرز و کم نظیر این دم و دستگاه وا میگذارم، و اما می خواهم همانطور که من ازخود سئوال میکنم از خودتان سئوال بفرمائید آخر این چه جنبشی است که قرار بود (فقیر در جلسه حضور داشتم) پس از افول کمونیسم و ویرانی دیوار برلن خلاء ایدئولوژیک جهانی را پر کند وشلوار ستم و جباریت از پای بزرگ – جهانخواران بکند و ایدئولوژی توحیدش جهانی را غرقه در نور کند حالا فکر و ذکرش شده است یک انسان پنجاه و سه چهار کیلوئی دارای مشکلات جسمی فراوان اما اراده ای مستحکم، و یک مبارز شناخته شده حقوق بشر که با نوشتن چند کتاب تمام دشنامهای عالم را بر سرش آوار نموده اند!

آخر چه خبرست عزیزان ! جوابش را بدهید! بقول آن لطیفه معروف آرپی جی که در نکرده است خطر کرده و یا اشتباه کرده!! علیه رهبر بزرگوار کتاب نوشته است، با کتابی و کتابهائی ثابت کنید تمام حرفهایش کذب محض و محض کذب است! تا همه و منجمله خود من از ظلمات جهل بیرون بیائیم. با آدمهای شناخته شده ونه مستعار به میدان بیائید و نه کسانی که اکثرشان معلوم نیست کیستند و از کجایند. آخر این هم شد مبارزه قلمی! به مقدسات واقعی و نه پوشالی سوگند که آدم رغبت نمی کند دست به قلم ببرد و جواب این ترهات را بدهد ولی گاه چاره نیست.

روضه جنسیت و فردیت

من نمیدانم آقای مهران امینی کیست و در کدام درجه و مقام است؟ هوادار است یا مجاهد سابق یا لاحق اما میخواهم بپرسم که این بزرگوار چقدر اساسا انقلاب ایدئولوژیک را میفهمد ومیشناسد که روضه جنسیت و فردیت میخواند.

جناب مهران!

سازمان مجاهدین بنظر من( اگر نظر دادن و اظهار شناخت آزاد است)سالهاست از ضعف و فقدان ایدئولوژیک رنج میبرد. آن انقلاب درونی بعنوان یک اهرم تشکیلاتی هم خود را به جای ایدئولوژی نشاند و هم ششدانگ یک سازمان سیاسی را ملک طلق دونفر کرد وبقیه تبدیل به رعایای مادام العمر خود خواسته شدند که منجمله ،این همه بریدنها و سقوطها، و به طرف رژیم رفتنها حاصل این ضعف و بیماریست.

من با عوالم شخصی و جنسی افراد و منجمله رهبران سیاسی کاری ندارم . مسئله من و ما یک مسئله سیاسی و سرنوشت یک ملت است که دارد در زیر دندانهای تیز ملاها تکه تکه و خورده میشود ، سقوط سیاسی زنان سابقا مجاهدی که به همکاری با ملایان پرداخته اند هم دردناک و هم شرم آور است و مطلقا نه قابل توجیه است و نه قابل دفاع! و حرفهای آنان در باره مسائل اخلاقی و خلوتخانه بخودشان مربوط است اما سئوال این است چرا باید سقوط کنند؟ چرا باید از این چنین چیزهائی بتوانند صحبت کنند؟ چرا مسائلی که فقط میتواند در دستور کار حرم شاه سلطان حسین صفوی و فتحعلیشاه قاجار وحرم و خلوتخانه برخی سلاطین عثمانی باشد امکان بروز و ظهور حتی توسط کسانی که دچار سقوط و انحطاط سیاسی و انسانی شده وبه دامن ـخوندها پناه برده اند پیدا کند؟ در جای دیگر نمونه ای سراغ دارید؟از کدام ایدئولوژی صحبت میکنید؟این ایدئولوژی تنها یک معیار دارد. یک حرف و یک پیام:

در من ذوب شوید تا راز اعلی را بدانید

طبعا وقتی ذوب شدی دیگر موجودیتی نداری که دچار تناقض شوی. استاد ازل اتفاقا به دلیل شناخت دقیق خودش از تحفه ای که درست سی سال قبل در همین ایام به اسم ایدئولوژی علم کرد خوب میدانست چاره فهم آن نه شناخت نورمال ونه دانش بلکه ذوب است و بس،یعنی مطلقا مرید شدن و مرید ماندن و مرید مردن تا خداوند در آن جهان پاداش این همه را بدهد.علم کردن «فردیت» و «جنسیت» هم به دلیل اینکه دو عاملی است که به هویت انسان زمینی پایداری میدهد می بایست نخست تا ته لجنمال شود وبه سخره گرفته شود تا سطح سکس خام و نرینگی و مادینگی و علاقه به کرسی مقام پائین بیاید و بعد زیرآبش زده شود تا امکان ذوب در مقام معظم پیدا شود!.جنسیت عشق را می آفریند و عاطفه را و این عشق مزاحم ذوب است، فردیت به اندیشیدن مستقل میکشاندت و این هم مزاحم ذوب است.به آقای امینی عرض میکنم جواب تئوریک سرکار سهل است اما مفصل و من فرصتش را ندارم اما شما را به گذر زمان و حیطه عمل ارائه میدهم زمان پاسخ شما را خواهد داد و احتیاجی به آن گاو بیچاره مشتی حسن هم نیست ! سرکار شاختان را بزنید گاو را ول کنید

منبر سرکار مرا به یاد منبر آخوند قرائتی میاندازد آنجا که میفرمائید:

…حضور فعال زنان قهرمان مجاهد خلق در رهبری این جنبش – در مقابل درنده ترین دیکتاتوری تاریخ معاصر- در تمامی صحنه های بغرنج بین المللی ، نظامی ، سیاسی و تشکیلاتی این مقاومت خونبار، امری است بدیهی ، ریشه دار ، مقاوم و تنومند .

آنچه که در گزارش ۹۳ تواب وزارت اطلاعات ، تحت نام ” توتالیتاریسم ” مسعود رجوی روی ان تمرکز شده در واقع مسعود رجوی نیست . بلکه ان “رابطه”ی فراگیر دنیای ” جنسیت” است که مریم رجوی ان را شکست. رابطه ایی مالکانه و بهره کشانه بر ” زن ” ، که قدمتی به درازای تاریخ انسان بر این خاک دارد . داستان وجودی به نام ” رهایی” انسان از زنجیر مالکیت و استثمار در هیبت ” مریم”ی تنها، در برابر دنیایی ازتفکر ” مش حسن “ی . که باور کنند که “ماه” با “تشنه” شدن ” گاو” در نمی آید ، بلکه انسان اصالت خود را باید …

عزیز جان

چرا روضه میخوانی. آرزو میکنم زنان مجاهد سرافراز و پرتوان گردند ،بخصوص آنها که در لیبرتی هستند از خطر نجات یابند ولی حرفهای شما جز یک روضه خوانی بی مایه بیش نیست.

– پنجاه سال از تاسیس سازمان مجاهدین و پیدایش زن مجاهد گذشت.پس از نیم قرن کجایند نمادهای فکری و تئوریک و آثارفکری زن مجاهد؟

-کجاست آن شناخت و شعور نوی که میخواهد نیمی از جامعه هشتاد میلیونی ایران را هدایت کند؟

– بجز در جلسات طلاق و دیگ و حوض و کوره و حل مسئله فردیت و جنسیت کجایند خواهران و زنان و دختران رشید و شریف ما با نظریه های نوین و رهائی بخشی که قابل قبول باشد و در حیطه شناخت وشعور انقلابی و فرهنگی و جامعه شناختی مورد نقد و بررسی و ستایش قرار بگیرد؟.

– در شرایط حاضر بجز در عوالم خیالات انقلابی سرکار و هم نظرانتان،درکجای جدول مبارزات واقعی و زنده مردم ایران در کنار زنانی چون نسرین ستوده و سیمین بهبهانی ،و امثال آنهازن مظلوم مجاهد قرار دارد؟ روزگاری داشت ولی وقتی یک اشتباه هولناک استراتژیک تمام جنبش را به نفع ملایان پلید به خارج کشور پرتاب کرد وآسیای خون، و قتل عام نسلی پر شور را به چرخش در آورد و راههای موجود بسته شد ودرادامه سلسله خطاهای درخشان و تحسین برانگیز بعدی، کار زن مجاهد پس از کشته شدنها و شکنجه شدنها شد شرکت در جلسات انتقاد از خود و دیگ و کوره و حوض و طلاق و سرانجام بر شوریدن و نقد و نفی دائمی تمامیت هستی جسمی و روحی خود به نفع حل مشکلات عدیده تکامل و پرچمدارش،نفی خود، بدون اینکه ایجابی در کار باشد که ایجاب را فقط میشد در شخص راهبر و برگزیده او یافت نفی شوید تا در من به ایجاب برسید! جل الخالق، ونیز تکه پاره شدن زیر بیل لودر و اعتصاب غذاهای بی انعکاس و مردن و مردن ومرکز جلسات عزا و پرسه شدن، و دیگر جائی برای او در جدول مبارزات حقیقی زنان ایران باقی نماند اگر چه سرکار گوش فلک را از فریادهای بیحاصل خود پر کنید. زمان و جامعه ایران پیش روست.

… تصویر سرکار تصویری بسیار مکانیکی و بی ریشه است سالهاست زن ارجمند مجاهد وضعیتش جدا از جنبش زنان در داخل کشور وضعیتی این چنین دارد، زن مجاهد در شرایط کنونی بمثابه روغن و سوخت چراغی بکار گرفته میشود که نه در ظلمات ایران بلکه در سالنهای سخنرانی خارج کشوری و درون تشکیلاتی بمثابه ابزار و فقط ابزار موثر تسکیلاتی کار برد دارد و باشد تا خود زنان مجاهد روزگاری زبان بگشایند وقصه سر کنند آنوقت معلوم میشود ماجرا چیست .

سالهاست که این شعار داده میشود که زنان مجاهد با شکستن دنیای جنسیت رهاشدگان اصلی اند و به نظر من نخستین قربانیان انقلابی که با ذوب میشود به آن واصل شد نه مردان بل در گام نخست زنان بودند و یک دلیل بسیار کوچک آن هم همین مقاله و روضه خوانی سرکار است که با اهرم قرار دادن رهائی زن مجاهد داری الاغ خود را در راه مراد میرانی.

میخواهم بگویم ایکاش بجای این کلمات مطنطن و توی سر این و آن زدن معقول و خردمند می آمدی انقلاب در جنسیت را درست توضیح میدادی تا بقیه بهره ای ببرند و به راه راست هدایت شوند و یا اینکه از رهبران میخواستی تمام اسناد و ویدئوهای جلسات درونی انقلاب درونی را در معرض شناخت بیرون قرار دهند تا بقیه هم مستفیض شوندنه اینکه مصداقی را به ریش سپاه قدس آویزان کنی و سپس زنان را به جنگ سپاه قدس آوری و خود شیپور نواز مضحک واز خود راضی جنگی بشوی که فقط در عالم ذهنیات تو طبل و شیپورش صدا میکند و نه در بیرون و بنویسی:

روی سخن به پشت نویس اباطیل فوق در گزارش تواب وزارت اطلاعات : آخر روان ” گاو ” ، اگر مجاهدین به کار این دنیا وارد نبودند پس چرا ان ” ولی فقیه” ات فریادش در امده که این مجاهدین همه جا هستند ، در مجالس ، کنگره ها ،و همه کشورهای دنیا … آخر ” مش حسن ” ، اگر مجاهدین ” مظاهر تمدن و پیشرفت ” را ندیدند پس این قدرت و هنر عظیم ” سازماندهی و تشکیلات ” ، در قرن بیست یکم ، با این همه وسعت ، در مقابله با اینهمه توطئه از جانب دولت های غول پیکر دنیا ، از ” جشنواره ” های تو آمده ؟! آخر ” مش حسن ” ، یک قلم بیرون آوردن نام مجاهدین از لیست تروریستی ، با ان جنگ عظیم سیاسی در مقابل ” ابر قدرت ” های دنیا ولشکر مماشات گران حامی رژیم در سراسر گیتی ، با هزینه و تاراج دادن قرار دادهای چندین میلیارد دلاری از طرف رژیم برای نگه داشتن مجاهدین در لیست ، و خاک شدن همه آنها در مقابل اراده مجاهدین ،.. ” آشنا نبودن ” مجاهدین با ” دنیا ” است ؟! آخر ” مش حسن”، مگر نه اینکه در همه جای این “تمدن پیشرفته” ، نقش اجتماعی زنان معیار پیشرفت و دمکراسی و ترقی خواهی است ؟ در کجای این دنیا و تاریخ ، زنان از اینچنین صلاحیت و قدرتی برخوردار بوده اند که در مجاهدین هستند ؟ آخر مش حسن ، مگر نه اینکه همین زنان جان بر کف ، رهبری مردان مجاهد را در رویارویی با جنایتکاران تو و سپاه قدس ات ، به عهده دارند ؟ و. .

بقیه اش را بروید و در مقاله خود ایشان بخوانید .

بگذرم غرض نقد مقاله آقای مهران امینی نبود . آن مقاله مال چند ماه قبل بود و داد و فریادهای اخیر مرا بر آن داشت که این نوشته منتشر نشده را با چند خطی که بر آن اضافه شد منتشر کنم. با عرض معذرت از جناب امینی که دیر شد! و با تاکید بر این حقیقت که :

همزمان با «مرگ بر مصداقی» «زنده باد مصداقی» یادتان نرود چون اگر او نباشد سرنوشتتان میشود مثل آن کارگر روستائی که زبان فارسی را درست نمیدانست وبرای کار در زمستان و برف پارو کردن آمده بود تهران و قبل ازآمدن کارگران با تجربه به او گفته بودند به تهران که رسیدی پارویت را میگذاری روی دوشت و در کوچه ها با فریاد بلند میگوئی:

برف پارو میکنیم

لوله بخاری تمیز میکنیم

بخاری دیواری راه میاندازیم

کارگر این جملات را تمرین کرد و آمد وکارش را شروع کرد و شروع کرد به اعلام موجودیت و فریاد کشیدن اما وسط راه یادش رفت که چه بگوید گیج و منگ مدتی راه رفت و یکمرتبه فریاد کشید

_ چکار میکنیم آهای چکار میکنیم؟

با نابودی فرضی مصداقی برای حل بحران باید فریاد بزنید

مصداقی مرد چکار میکنیم آهای چکار میکنیم!

به امید ادراک و شناخت درست و جستن راهی درست برای مبارزه ای درست با ملایان حاکم بر ایران و نه فقط لشکر آرائی در برابر مصداقی.

اسماعیل وفا یغمائی

تیرماه نود وسه

انتشار دیماه نود وسه

***

آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است

مجاهدین خلق رجوی امام امریکااز «جان نثاری و دعای سلامت برای آیت الله خمینی» علیه امپریالیزم تا «خوشرقصی برای امپریالیزم

مجاهدین خلق فرقه رجوی العربیه تروریسمگاف جدی تلویزیون العربیه در مصاحبه با مریم رجوی (+ مصاحبه کامل مزدور مریم رجوی با شبکه العربیه)

کلمه: توصیف منافقین (فرقه رجوی) و رسانه‌های عربستان از اقدامات تروریستی داعش: حرکت انقلابی مردم مظلوم عراق!

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14952

دست‌خط‌های ارائه شده از سوی مجاهدین خلق به ایرج مصداقی

ایرج مصداقی، پژواک ایران، بیست و پنجم دسامبر ۲۰۱۴:…  سید‌المحدثین گفت‌ من نمی‌دانم راجع به چه کسانی حرف می‌زنید و شناختی راجع به این افراد ندارم، کاری هم به آن‌ها ندارم اما تو با بقیه برای ما فرق می‌کنی. تو به اندازه‌ی همه‌ی سوئد برای سازمان ارزش داری و ما روی توانمندی تو نظر داریم. تردیدی نداشتم که دروغ می‌گوید و چنانچه منافع‌شان حکم کند و «مصلحت» اقتضا کند مثل آب خوردن می‌تواند …

رجوی و گروگانهاواکنش رهبری عقیدتی مجاهدین به مقاله‌ی «مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین»

لینک به منبع

دست‌خط‌های ارائه شده از سوی مجاهدین خلق به ایرج مصداقی

در ماه‌های اخیر محمود ائمی یکی از مسئولان مجاهدین در گفتگو‌های دو نفره و چند نفره با هواداران مجاهدین در پاسخ به سؤال آن‌ها راجع به من می‌گوید: «ایرج مصداقی یکی از عناصر وابسته به وزارت اطلاعات است.» وقتی در مقابل سؤال منطقی هواداران این سازمان قرار می‌گیرد که چرا اسناد و مدارک‌تان در رابطه با او را افشا نمی‌کنید؟ می‌گوید: «سازمان مدارک لازم را در اختیار دارد اما فعلاً به خاطر بعضی مسائل دست‌ نگاه داشته است، وقتش که برسد این کار را خواهیم کرد» و به این ترتیب همچون سرنگونی قریب‌الوقوع رژیم در ۳۳ سال گذشته به آن‌ها وعده‌ی سرخرمن می‌دهد و به تحمیق آن‌ها می‌پردازد.

این سیاستی است که مجاهدین بارها در برابر پرسش هواداران‌شان در رابطه با مواضع سیاسی این سازمان نیز از آن استفاده کرده‌اند. شما نمی‌دانید، شما در جریان نیستید، شما توان درکش را ندارید، «برادر» حساب همه‌ی کارها دستش هست، «برادر» گذشت و خویشتنداری می‌کند، سازمان به خاطر بعضی مصالح دست ‌نگه داشته است، ما نمی‌توانیم همه‌ی حرف‌ها را بزنیم، منافع جنبش اقتضا می کند، دلایل امنیتی مانع روشنگری است، جان عده‌ای در داخل کشور به خطر می‌افتد، می‌خواهیم دست‌شان هرچه بیشتر رو شود و …

پیشتر حتی فریبکارانه مطرح می‌کردند شما در جریان نیستید «برادر» چنانچه می‌خواست پای روی اصول بگذارد ما الان در تهران بودیم! اما در عالم واقع کدام اصول هست که او زیرپا نگذاشته باشد.

همین سیاست سخیف و غیرانسانی توسط مهد‌ی ‌ابریشم‌چی، محمدعلی‌ توحیدی، محمدعلی جابرزاده، محسن رضایی، محمد سید‌المحدثین، محمود احمدی، و دیگر مسئولان ریز و درشت مجاهدین در ارتباط با هواداران این سازمان و اعضای شورای ملی مقاومت پیگیری می‌شود. آن‌ها با چشم‌بستن بر وجدان و پا گذاشتن بر روی شرافت و صداقت، به فراخور حال سوژه‌ای که با او گفتگو می‌کنند رطب و یابس به هم می‌بافند و هرآنچه دل تنگشان می‌خواهد می‌گویند.

در ابتدای امر ابریشم‌چی، سید‌المحدثین، توحیدی و جابرزاده با نام و چهره‌‌ی خودشان در «سیمای آزادی» ظاهر شدند و پستی از حد گذراندند.

به گفته‌های مهدی ابریشم‌چی در این نوار از دقیقه ۱۲ به بعد گوش کنید. وی در یک تماس هماهنگ شده با محمد صادقپور یکی از هواداران این سازمان در سیدنی، سناریویی را که خود تهیه کرده از زبان او بازگو می‌کند و سپس به تأیید و تشویق او می‌پردازد.

https://www.youtube.com/watch?v=BrfC0FD7faM

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-54682.html

اما بعداً ابریشمچی و دیگران متوجه‌ی عواقب گوناگون موضوع شده و با یک عقب‌نشینی در سایت «آفتابکاران» با اسامی مستعار عارف شیرازی، صفا فرهادی، سیاوش جعفری، اسماعیل هاشم‌زاده ثابت، مهرداد امینی، هادی محسنی و … به اتهام زنی علیه من و دیگر منتقدان و مخالفان مجاهدین پرداختند و خط برخورد با مخالفان و منتقدان را به هواداران و مزدبگیران مجاهدین دادند. اگر در سایت «آفتابکاران» این اسامی را دنبال کنید به جز تهمت‌پراکنی و اتهام زنی سخیف به منتقدان و مخالفان مجاهدین چیزی از آن‌ها نمی‌یابید.

مسعود رجوی رهبر عقیدتی مجاهدین، برای پیشبرد زشت‌ترین و غیرانسانی‌ترین سیاست‌هایش و برای توجیه اعمالش به فقه شیعی و نظریه «مصلحت» که با دستاویز آن روحانیت در طول صدها سال، سیاست ارتجاعی و ضدانسانی خود را به مورد اجرا گذاشته تمسک می‌جوید. روحانیون شیعه در طول‌ قرن‌ها بارها گفته و می‌گویند بر اساس «مصلحت»، چنان دیدیم و چنان گفتیم و چنان کردیم و چنان خواهیم کرد. رهبری عقیدتی مجاهدین بهتر از هرکس به سلامت امنیتی من و امثال من باور داشته و کوچکترین تردیدی در مرزبندی‌ام با رژیم ندارد و مشکل او از همین جا آغاز می‌شود. مسئولان مجاهدین در واقع دست‌پروردگان عقیدتی چنین رهبری هستند. توقع انصاف و مروت و حقیقت‌جویی و حقیقت‌گویی از آن‌ها اشتباه است.

این اولین باری نیست که محمود ائمی بر پایه‌ی رهنمود‌های رهبری عقیدتی مجاهدین این‌چنین ناجوانمردانه اتهاماتی را علیه من مطرح می‌کند. او از فرهنگی منحط برخوردار است که چنان‌چه قدرت می‌داشت معلوم نبود سر از کجا در می‌آورد. او در جریان «انقلاب ایدئولوژیک» مجاهدین در سال ۶۴ مجبور به اعتراف شد که در ذهنش تصور می‌کرده مسعود رجوی در اورسورواز شراب می‌‌نوشد. (تصورش را بکنید چنین فردی با چنین سطح فکری عضو دفتر سیاسی مجاهدین بود.) مسئولان مجاهدین برای آن که به او حالی کنند چه کار زشتی انجام داده است از او خواستند که به گوش مصطفی رجوی فرزند ۴ ساله مسعود رجوی سیلی بزند! تا زشتی‌ تفکراتش را دریابد! برخورد «انقلابی» و «توحیدی» و «مترقی» و «انسانی» مجاهدین گذر کرده از «کوره انقلاب ایدئولوژیک» را ملاحظه می‌کنید؟

https://www.youtube.com/watch?v=e2JAAFW3l8E  (دقیقه ۳۹ به بعد)

برای این که نشان دهم او و دیگر مسئولان مجاهدین تا کجا دروغپرداز و بی‌پرنسیب هستند مجبورم به گذشته رجوع کرده و اسنادی را منتشر کنم تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد. مسئولان مجاهدین محصولات «انقلاب ایدئولوژیک» مسعود رجوی هستند که بزرگترین سازمان سیاسی کشور را به قهقرا برد.

***

در تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۸۷ به دعوت و اصرار محسن رضایی (حبیب) یکی از مسئولان مجاهدین و معاون دبیرخانه شورای ملی مقاومت برای گفتگو با مسئولان مجاهدین به پاریس رفتم. او در گفتگوی تلفنی اصرار داشت که وظیفه‌ی ماست که به سوئد آمده با تو گفتگو کنیم الان هم تو فکر نکن که تو را احضار کرده‌ایم بلکه به خاطر مشغولیت زیاد، امکان سفر چند نفر به سوئد را نداریم.

در دیدار و گفتگوی چند ‌روزه‌ام با محمد سید‌‌المحدثین و محسن رضایی که صبح و عصر جریان داشت و گزارش آن مرتب به سمع و نظر بالاترین مسئولان مجاهدین می‌رسید از هر دری سخن به میان آمد. آن‌ها بعد از ۳ روز خواستار ادامه‌ی گفتگو بودند و من به خاطر پر بودن برنامه‌ام و کارهایی که بایستی انجام می‌دادم و بی‌نتیجه بودن گفتگو با کسانی که می‌دانستم صداقتی ندارند و تنها نقش بازی می‌کنند پیشنهادشان را نپذیرفتم.

سید‌المحدثین(بهنام) که پوشه‌ای از مقالات من را نزد خود داشت و به سبک‌ بازجویان مبتدی و تازه‌کار، آن را جلوی من ورق می‌زد؛ به زعم خودش پیچیدگی به خرج می‌داد و من در دلم به سادگی‌اش می‌خندیدم. پس از رد و بدل شدن تعارفات معمول و جدال لفظی بین من و محسن رضایی (حبیب) که می‌رفت در همان ابتدا همه چیز را خراب کند، سید‌المحدثین ضمن مداخله و طرح این موضوع که این حرفا چیست که به هم می‌زنید، با خوش‌رویی گفت ایرج! من و تو خیلی جاها با هم کار کرده‌ایم و زبان هم را خوب می‌فهمیم. ما تو را این‌جا دعوت کردیم که بگوییم حاضریم در هر سطحی که تو بخواهی با هم همکاری کنیم. در پاریس، استکهلم و یا در هرجا که تو انتخاب کنی. الان هم می‌بینی مشغول دادگاه و لیست تروریستی هستیم و من واقعاً سرم شلوغ است اما این موضوع را با اهمیت دیدیم و قرار شد خودم در گفتگو حضور داشته باشم.

در پاسخ بدون اشاره به پیشنهاد مطرح شده موردی را که فکر می‌کردم به موضوع ربط دارد پیش کشیده و گفتم:‌ «فلانی» در استکهلم در مورد من گفته از آن‌جایی که تقاضای عضویت در شورای ملی مقاومت داشته‌ام و مورد پذیرش قرار نگرفته به مخالفت با مجاهدین روی آورده‌ام و ادامه دادم خوب است شما هر دو از مسئولان شورای ملی مقاومت هستید و «حبیب» دبیر شوراست و به دروغ‌هایی از این دست بهتر از هر کس واقفید. اما یکی نیست به این بیچاره بگوید چرا قیاس به نفس می‌کنی و آرزوهای خودت را به دیگران نسبت می‌دهی، من امکان عضویت در سازمان مجاهدین خلق را داشتم و به هر دلیل از آن چشم‌پوشی کردم حالا می‌آیم تقاضای عضویت در شورای ملی مقاومت دهم که دنبالچه‌ی مجاهدین محسوب می‌شود؟ مگر دیوانه‌ام اصل را ول کنم به فرع بچسبم؟

هرچند به لحاظ سیاسی از «دنبالچه» خواندن شورای ملی مقاومت خوششان نیامد اما هر دو از شعف ایدئولوژیک لبخند رضایت روی لب‌هایشان نشست و سید‌المحدثین خطاب به من گفت: «ما که می‌دانیم تو «بچه»‌ی خودمان هستی و از جنس مایی و در خیلی از پروژه‌ها با هم بوده‌ایم، اگر از تو مطمئن نبودیم و کوچکترین شائبه‌ای داشتیم که از تو در این موقعیت نمی‌خواستیم به این‌جا بیایی و این همه وقت بگذاریم.»

گفتم شما و اعتماد به من؟ البته من هم اعتمادی به شما ندارم. قبلاً در سال ۲۰۰۳ در حضور جواد قندی و رحمان علی‌کرمی و نصرالله مرندی به محمود ائمی هم گفتم که به نظر من تنها چیزی که در سازمان امروز معنا ندارد «اعتماد برادرانه» است. من هنگامی که پیش شما هستم مواظبم که مبادا جیبم را بزنید، کدام اعتماد؟» رو به سید‌المحدثین و با اشاره به محسن رضایی گفتم همین «حبیب»، در حالی که خودم در تظاهرات پاریس حضور داشتم، من و محمد جعفری (همنشین بهار) را نشان داده و می‌گوید مطالبی که آن‌ها می‌نویسند از روی میز وزارت اطلاعات می‌‌آید.

اگر مطالبی که من می‌نویسم از روی میز وزارت اطلاعات می‌آید به چه حقی مرا دعوت به دفتر مجاهدین کرده‌اید، مرا در آغوش می‌گیرید و در بالاترین سطح با من برخورد می‌کنید؟ نکند می‌خواهید به وزارت اطلاعات وصل‌تان کنم؟

محسن رضایی (حبیب) دست‌‌وپایش را گم کرد و گفت من چنین حرفی نزدم. به او گفتم، بگویم در تظاهرات بروکسل به هوادارانی که در مورد عدم حضور من در آن جا پرسیده بودند چه جوابی دادی؟ در تنگنای بیشتری قرار گرفت و گفت من خودم این‌جا هستم می‌توانم توضیح دهم اما این که به گوش تو رسیده درست نیست و کسانی که حرف مرا نقل کرده‌اند صادق نبوده‌اند. گفتم در همان تظاهرات پاریس نگفتی، «فرخ حیدری و مینا انتظاری کاسه کاسه خون مجاهدین را سر می‌کشند»؟ چرا که از زندانیان سیاسی سابق در حمایت از شما امضا می‌گرفتند! آیا بیرون از مجاهدین چنانچه کسی این موارد را بشنود باور می‌کند؟ شما قدرشناس کسانی که سینه‌‌چاکتان هستند هم نیستید.

گفتم حبیب مگر یادت رفته در سال ۲۰۰۲ در دفتر استکهلم می‌خواستی از مهرداد کاووسی علیه من نامه بگیری؟ یادت هست چطوری تحت‌فشارش گذاشته بودید و نوشته‌ای علیه حمیدرضا برهون را به او دیکته کرده بودید؟ یادت هست مهرداد به من متوسل شد تا آن را از شما پس بگیرم. مهرداد می‌گفت برخورد شما با او و فشاری که روی او وارد کردید بدتر از بازجویان وزارت اطلاعات و همکاران سعید امامی در هتل لاله و خانه‌ی امن تهران بوده. این را چند بار جلوی رحمان علی کرمی و نصرالله مرندی گفت. می‌توانید از آن‌ها صحت و سقم‌اش را پرس‌وجو کنید. همان موقع هم به خودت گفتم. یادت هست با تعجب گفتی واقعاً مهرداد اینجوری فکر می‌کند؟ گفتم ببین چه کار کردید که این گونه فکر می‌کند. او در مورد برخورد دو سیستم با خودش قضاوت می‌کند یکی در اروپا و هراز محدودیت و دیگری در تهران و بدون محدودیت. یکی در پی کسب قدرت و دیگری در قدرت.

محسن رضایی در پاسخ گفت حرف اون «خائن بریده» برای تو شده حجت؟ مگر یادت رفته مقاله‌ای که نوشتی و در آن بوی تأیید او می‌آمد را در نشریه مجاهد چاپ نکردیم. مگر یادت رفته خودم با تو در این زمینه صحبت کردم؟ در پاسخ او گفتم من که چنین اعتقادی در مورد مهرداد کاووسی ندارم اما اگر منافع‌تان حکم کند دست نیاز به سوی او دراز می‌کنید و هیچ حرمتی را پاس نمی‌دارید چنانکه قبلاً هم این کار را کردید.

سید‌المحدثین گفت‌ من نمی‌دانم راجع به چه کسانی حرف می‌زنید و شناختی راجع به این افراد ندارم، کاری هم به آن‌ها ندارم اما تو با بقیه برای ما فرق می‌کنی. تو به اندازه‌ی همه‌ی سوئد برای سازمان ارزش داری و ما روی توانمندی تو نظر داریم.

تردیدی نداشتم که دروغ می‌گوید و چنانچه منافع‌شان حکم کند و «مصلحت» اقتضا کند مثل آب خوردن می‌تواند زشت‌ترین اتهامات را به من بزند.

خندیدم و گفتم : «سانکو پانزا»، پیشکار »دون کیشوت» یک کره خر داشت که به شش نفر قولش را داده بود. خدا می‌داند تو این حرف را به چند نفر دیگر گفته‌ای و من نفر چندم هستم! سپس با پوزخند گفتم من که می‌دانم از این اتاق بیرون برویم در نشست‌هایتان چه حرف‌هایی پشت سرم خواهید زد و ادای او را درآوردم که خنده‌اش گرفت.

محسن رضایی برای تلطیف رابطه و به منظور آن که دلم را به دست بیاورد دست در جیبش کرد یکی از سروده‌های زندان به نام «جان نامیرا» را که سال‌ها قبل در پی درخواست او برایش نوشته بودم و می‌خواست از آن در یک سخنرانی استفاده کند نشانم داد و گفت: ببین ایرج من هنوز پس از گذشت یک دهه دستخط تو را در جیبم دارم. آیا این هیچ معنی‌ای برای تو ندارد؟

گفتم لجن پراکنی و اتهام زنی و توهم‌آفرینی در پشت سر، خطی است که شما دنبال می‌کنید و سپس به گفتگوی محمود ائمی با یکی از هواداران مجاهدین اشاره کردم و در خاتمه برخورد سال قبل محمود احمدی را پیش کشیدم. مهدی ابریشم‌چی برای رفع و رجوع آن مجبور شده بود نزد هواداران مجاهدین به دروغ مدعی شود که «ایرج همین دیروز اینجا اورسورواز بود! او بچه‌ی خودمان است و ما مشکلی با هم نداریم».

سید‌المحدثین گفت اگر چنین موردی بوده باشد قطعاً‌ اشتباه کرده‌اند و ما موضوع را دنبال کرده و از آن‌ها حسابرسی خواهیم کرد. گفتم خجالت‌آور است، خواهر «مرضیه» از مسئولان داخل کشور مجاهدین هنوز «کد»‌های تماس با داخل کشور را که من دارم تغییر نداده، من می‌توانم به جای او روی خط بروم، سطح اعتمادش به من تا این حد است آن وقت پشت سر من صفحه می‌گذارید؟

قبل از عملیات در داخل کشور، کروکی محل‌های بسیار حساس را از من می‌خواستید آنوقت مرا رژیمی و یا در خدمت وزارت اطلاعات معرفی می‌کنید؟ خجالت نمی‌کشید؟ شب چگونه می‌خوابید؟ شما واقعاً به آن دنیا و … باور دارید؟ من که به روز حسابرسی و آن دنیا باور ندارم، به خاطر وجدانم جرأت برزبان راندن چنین دروغ‌هایی را ندارم شما چگونه از آتش جهنم می‌گویید و به این سادگی دروغ به هم می‌بافید؟

روز بعد برای جلب اعتماد من، دو دستخط از محمود ائمی و محمود احمدی دو عضو قبلی دفتر سیاسی مجاهدین اخذ و در اختیار من گذاشتند.

در دستخط اولی که به امضای محمود ائمی است آمده:‌

رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 1

«برادر حبیب [محسن رضایی] سلام

در مورد سؤالی که از من کردی که آیا من به ایرج مصداقی اتهام، رژیمی بودن، وزارت اطلاعاتی بودن و مشکوک بودن زده‌ای یا نه؟

می‌خواستم تأکید کنم من چنین اعتقادی نداشته و ندارم و احیاناً اگر از جانب برخی از هواداران مورد سؤال قرار گرفتم، آن را نفی کردم.

البته من انتقاداتی در مورد مرزبندی به او داشتم که چه به خودش و چه اگر کسی سؤال کرده است گفته‌ام.

محمود ائمی اول می ۲۰۰۸ »

البته او در رابطه با «انتقاد در مورد مرزبندی» دروغ می‌گوید. همیشه اگر انتقادی در مورد مرزبندی بود از جانب من و امثال من بود و نه برعکس. در ثانی او یک بار به خاطر خبط‌ اش مجبور شده بود که از من عذرخواهی کند. اما هنگامی که نامه‌اش را خواندم صلاح ندیدم با مسئولانش در این مورد و دروغی که گفته بود صحبتی کنم. می‌دانستم می‌خواهد برای خودش وجاهتی کسب کند و من مشکلی با این قسمت نداشتم. او بزدلی است که حتی جرأت ندارد مطالبی را که در سایت‌های وابسته به مجاهدین علیه من و دیگر منتقدان و مخالفان مجاهدین می‌نویسد به نام خودش انتشار دهد و مسئولیت آن را به عهده بگیرد. او با سرقت نام «اسماعیل هاشم زاده ثابت» که در درگیری با نیروهای رژیم در پاییز ۱۳۶۰ کشته شد و سیاوش جعفری … با زدن نقاب به چهره‌اش علیه من مقاله می‌نویسد و کاغذ سیاه می‌کند.

دومین دستخط متعلق به محمود احمدی بود:

 رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 2

«در پاسخ به سؤال برادر بهنام [سید‌المحدثین] در مورد ایرج مصداقی باید بگویم که من هرگز و در هیچ‌جا نگفته‌ام که او نفر رژیم یا وزارت اطلاعات و یا مشکوک است.

محمود احمدی

۱۱ اردیبهشت ۸۷»

چنانچه ملاحظه می‌کنید هر دو نفر با دستخط خودشان خطاب به مسئولانشان محسن رضایی و محمد سید‌المحدثین شدیداً‌ موضوع را تکذیب می‌کنند. بالاترین مسئولان مجاهدین به دستور رهبری این سازمان، دستخط‌ این دو نفر را بدون آن که من طلب کرده باشم و یا انتظار آن را داشته باشم برخلاف رویه‌ی معمول‌شان در اختیار من گذاشتند که موجب حیرتم شد. بعید می‌دانم حداقل در دو دهه‌ی گذشته، چنین کاری از مجاهدین سرزده باشد و دستخط به کسی داده باشند. من در این رابطه یک استثنا هستم و نشان از سطح اعتماد آن‌ها به من و مرزبندی‌ قاطعم با رژیم دارد. این را مقایسه کنید با دروغ‌های عجیب و غریبی که در طول بیست ماه گذشته در مورد گذشته‌ی من مطرح می‌کنند تا به کنه انحطاط اخلاقی این افراد و سقوطی که کرده‌اند پی‌ ببرید. (۲)

برای تلطیف رابطه و استفاده از عواطف و احساسات همان روز ظهر محسن رضایی گفت «عزیز» (مادر رضایی‌ها) ناهار درست کرده و تو را دعوت کرده که برای ناهار به منزلش برویم. او حساسیت و رابطه‌ی من با مادران شهدا را می‌دانست و از میزان علاقه‌ام به آن‌ها مطلع بود و می‌دانست برای «عزیز» و رنج‌هایش تا کجا ارزش قائلم. بعد از ناهار محسن رضایی عکس‌های کودکی خودش با برادران شهیدش احمد و مهدی و رضا را نشانم داد و راجع به هریک توضیح کوتاهی داد.

تحویل نامه‌ی خصوصی منصور قدرخواه به دبیر شورای ملی مقاومت به من

همان روز محسن رضایی از موضع دبیر شورا و فرد رابط با منصور قدرخواه یکی از اعضای شورای ملی مقاومت، نظری را که راجع به من داده بود تلفنی جویا می‌شود و از او می‌خواهد آن را کتبی نوشته و تحویل دبیرخانه دهد.

قدرخواه که از قصد محسن رضایی بی خبر است و موضوع را خصوصی و نشانه‌ی اعتماد مجاهدین به خودش و مرزبندی محکمی که با عناصر درخدمت وزارت اطلاعات دارد، تلقی می‌کند در پاسخ به منظور تقرب هرچه بیشتر به دستگاه و اربابی که در خدمت اوست، موضوع را چرب و نرم‌تر کرده و با پیازداغ اضافه می‌نویسد:

 رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 3

«دبیرخانه شورای ملی مقاومت

موضوع:‌ ایرج مصداقی

حبیب عزیز،

با سلام پیرو صحبت‌هایمان خواستم بصورت کتبی به اطلاع دبیرخانه برسانم که من فقط در یک بحث نسبتاً طولانی و تنها با یکی از هواداران آن‌هم بصورت خصوصی گفته‌ام که کارهایی که ایرج مصداقی می‌کند، چه بخواهد و چه نخواهد خط مطلوب وزارت اطلاعات می‌باشد و در شرایطی که همه عوامل رژیم و عوامل ممکنه خارجی کمر به نابودی این مقاومت و مجاهدین بسته‌‌اند تا آنرا نابود کنند و بطور خاص با مارک زدن‌ها و اتهامات مختلف سرمایه‌ اصلی مقاومت که اعتبارش می‌باشد را مورد هدف قرار داده‌اند او با زیر سؤال کشیدن آمار رسمی مقاومت در مورد قربانیان رژیم در کشتار سال ۶۷ روی همین خط (‌بی‌اعتبار کردن مقاومت) تلاش می‌کند . او در این شرایط به تنهایی نه امکان به دست آوردن اطلاعات جامع و مکفی دارد ونه با این بحث به پیشبرد مبارزه در این شرایط کمکی می‌کند بلکه با به زیر سؤال کشیدن مقاومت انگیزه مبارزه از مردم را می‌گیرد و این خطی و استراتژی رژیم است که وزارت اطلاعات بر اساس آن کار می‌کند.

من تأکید کرده‌‌ام بعضی اعمال با هر انگیزه‌‌ای که صورت گیرد وقتی مورد استقبال وزارت اطلاعات قرار گیرد بر علیه منافع مردم ایران می‌باشد. چرا که هیچ گزینه‌ای غیر از این مقاومت و مجاهدین وجود ندارد.

موفق باشید

منصور قدرخواه.»

هرچند این نامه تایپ شده است و دست نویس نیست و محسن رضایی شخصاً در اختیار من قرارداد اما خود منصور قدرخواه که از محتوای آن و مکالمه‌ای که با »دبیر شورا» داشته و نامه‌ای که برای او نوشته که باخبر است و محسن رضایی لااقل نمی‌تواند در این زمینه به خود قدرخواه دروغ بگوید. هرچند از او و دستگاهی که نمایندگی می‌کند هر کاری بر می‌آید.

محسن رضایی دبیر شورای ملی مقاومت با بی‌پرنسیبی و «خیانت در امانت» که ویژگی رهبری‌ عقیدتی مجاهدین است و به دیگر اعضا و کادرهای این سازمان نیز تزریق شده، نوشته‌ی خصوصی منصور قدرخواه یکی از اعضای این «شورا» علیه من را که در زمره‌ی اسناد شورای ملی مقاومت است، در اختیار من قرار داد و با تحقیر گفت: البته این حرفی است که این بابا زده و نظر ما نیست و طبعاً‌ خودش هم بایستی جوابگو شود. ما او را به این‌جا می‌آوریم و در حضور خودت از او می‌خواهیم که توضیح دهد و پاسخگوی نظرش باشد.

رضایی و سید‌المحدثین به لحاظ اخلاقی آنقدر سقوط کرده‌اند که نمی‌توانستند بفهمند در اختیار من قراردادن نامه‌ی خصوصی منصور قدرخواه تا کجا زشت و ناپسند است. این دو فکر می‌کردند مطلع کردن من از نظر قدرخواه که عضو شورای ملی مقاومت بود باعث نزدیکی من به آن‌ها می‌شود.

سید‌المحدثین در تأیید من و در مذمت آن‌چه قدرخواه مدعی شده بود گفت ببین ایرج من تلاش تو در زمینه‌ی تصحیح آمار قتل‌عام ۶۷ را درک می‌کنم اما هرچیزی را که نباید بیان کرد. من خودم یکی از مسئولان بخش اجتماعی مجاهدین بودم، پس از انقلاب واقعاً‌ مسئله‌مان بود برای تبلیغات روی ۱۳ آبان، اسامی و تعداد کشته‌شدگان دانش‌آموز و دانشجو در آن روز را در بیاوریم؛ اما هرچه کوشیدیم بیشتر از ۱۳ نفر نبود. (روی عدد با ضرس قاطع نمی‌توانم پافشاری کنم اما رقمی در این حدود گفت و این عدد در ذهنم برجسته است). او اضافه کرد ما می‌دانستیم قاسملو راجع به تعداد نیروهای نظامی‌اش بلوف می‌‌زند اما نمی‌آمدیم اطلاعیه بدهیم و دست او را رو کنیم. سید‌المحدثین تلویحاً‌ می‌گفت در مورد آمار حق با توست اما بهتر است سکوت کنی و آمار غیرواقعی ما را زیر سؤال نبری.

در پاسخ گفتم کاری ندارد رسماً به من بگویید در مورد آمار حق با توست ما به دلایل کاملاً مشخص (با ذکر دلایل) مبالغه می‌کنیم، از تو می‌‌خواهیم علیرغم اشرافی که به موضوع داری سکوت کنی. من هم دلایل شما را می‌شنوم و روی آن فکر می‌کنم اگر قابل قبول بود می‌پذیرم. اما این که بخواهید با هیاهو و جنجال و دروغ‌پراکنی مرا از گفتن باز دارید ممکن نیست در این کار موفق شوید. خودتان را خراب می‌کنید و اراده‌ی من را قوی‌تر.

سپس دو روایت دروغ و متضاد را که دو عضو شورای رهبری مجاهدین از یک واقعه کرده بودند و هر دو توسط مجاهدین انتشار یافته بود را به او گفتم و تأکید کردم می‌خواهید راجع به همین بنویسم؟ محدثین که پاسخی برای آن نداشت و نمی‌توانست بگوید هر دو نفر راست می ‌گویند بلافاصله یادداشت کرد و گفت خوب شد گفتی می‌گویم رسیدگی کنند.

گفتم مشکل اینجاست کسانی که متصدی این امور هستند به کارشان ایمان ندارند، با عشق و علاقه این کار را انجام نمی دهند. حتی وقتی می‌خواهند جعل کنند هم نبوغ لازم را ندارند.

و سپس موضوع سند جعلی‌‌ای را که مجاهدین در ارتباط با فرمان خمینی برای خون کشیدن از زندانیان پیش از اعدام در دهه‌ی ۶۰ تولید کرده بودند پیش کشیدم و دلایلم را برای جعلی بودن سند توضیح دادم. سید‌المحدثین خنده‌اش گرفت و یادداشت کرد. ظاهراً عقلش به موضوع نرسیده بود یا به محتوای سند جعلی و ادعاهای مسخره‌ی‌ای که در آن آمده بود توجه نکرده بود.

بعد از ملاقات اول‌مان پنجاه روز صبر کردم اما خبری از آوردن منصور قدرخواه و توضیح راجع به شکرخوری‌اش نشد. به همین دلیل در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۰۸ مطابق با ۱۱ خرداد ۱۳۸۷ خطاب به محسن رضایی( حبیب) که قول داده بود او را برای پاسخگویی احضار خواهند کرد از جمله نوشتم:

«… در ضمن شما گفتید منصور قدرخواه را خواهید آورد تا برای مطالبی که در نامه به شما راجع به من عنوان کرده بود، توضیح دهد. مسعود می‌گفت بعضی آدم‌ها صورتشان، سیرتشان را نشان می‌دهد و می‌‌گفت: تو زندان شاه هر وقت لاجوردی را می‌دیدم یاد ابن ملجم می‌افتادم، (نقل به مضمون) به نظرم کاملاً حق با اوست. از نظر من این مسئله در مورد منصور قدرخواه نیز به خوبی صادق است. صورت او نشانگر بلاهت و حماقت ذاتی اوست. چه خوب که احمق‌ها و پاچه ورمالیده‌هایی مثل او، من را در خط وزارت اطلاعات بدانند. من به توصیه‌‌ی شما و به خاطر این که نوشته‌ی او را به من داده بودید و رعایت پرنسیب‌های شخصی‌ام، چیزی خطاب به او ننوشتم تا خود اقدام کنید وگرنه من اجازه نمی‌دهم ولگردهای بی سرو پایی مثل او که به مدد سیاست غلط مجاهدین وارد شورای ملی مقاومت شده و کباده‌ی مبارزه و مقاومت می‌کشند، چاک دهانشان را باز کنند و غلط‌های زیادی بکنند.»

منصور قدرخواه که در خم رنگرزی مجاهدین تبدیل به «مبارزی» بزرگ شده است و برای سرنگونی آدمکشان حاکم بر میهنمان از آلمان به لاس وگاس آمریکا مهاجرت کرده، حقوق بگیر مجاهدین است و برای عقب‌افتادن دستمزد‌ش آه و ناله سر می‌دهد و می‌کوشد برای خوشامد ارباب هرکاری بکند. مقاله‌ی خانم مهناز قزلو تحت عنوان «آقای رجوی، منصور قدرخواه «مزدور» است، نه من » را در آدرس زیر می‌توانید ملاحظه کنید و میزان حقوق دریافتی او و عجز و لابه‌اش نزد مهناز سلیمیان دبیر ارشد شورای ملی مقاومت را ببینید، تا متوجه شوید چرا عده‌ای علم مجاهدین به دوش می‌کشند و به وقت نیاز به اشاره‌ی ارباب به میدان می‌آیند و اظهار وجود می‌کنند.

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-54140.html

چندی پیش تعدادی از مواجب‌بگیران شورای ملی مقاومت در پاریس حاضر شدند تا پس از توجیه توسط نمایندگان ارباب، در گفتگو با تلویزیون مجاهدین مرا «تواب» و اطلاعاتی و وابسته به رژیم بخوانند، بیچاره‌ها نمی‌دانند منافع ارباب که اقتضا کند همه‌شان را مثل منصور قدرخواه پیش امثال من سکه‌ی یک پول می‌کنند.

از‌ همه فرومایه‌ترشان مهدی‌ سامع است که برای دم‌تکان دادن نزد من در فیس‌بوک، سالگرد تولدم را تبریک می‌گفت و امروز برای خوشامد ارباب و دریافت جیره و مواجب ماهانه و …، به اشاره رهبر عقیدتی‌اش مرا وابسته به «سرویس‌های امنیتی» خارجی معرفی می‌کند.

تعریف و تمجید‌های سید‌المحدثین از من در دیدار حضوری با خودم و اسناد ارائه شده در بالا را بگذارید در کنار ادعاهای او علیه من در «سیمای آزادی» که در اشاعه‌ی دروغ و فریب به رقابت با «سیمای جمهوری اسلامی» پرداخته است. ببینید چگونه و به سادگی من را «مزدور وزارت اطلاعات» و … می‌خواند، روضه می‌خواند، عمامه بر زمین می‌زند و … به چهره‌‌ی او دقت کنید. او دروس مربوط به حیله و فریب و نیرنگ را در حوزه علمیه، نزد پدرش که آخوند حوزوی است و مسعود رجوی رهبری عقیدتی مجاهدین بخوبی آموخته است.

دروغ‌پردازی سید‌المحدثین در سیمای مجاهدین

https://www.youtube.com/watch?v=MUwOkLplweo

خیلی‌ها شاید برایشان این سؤال ایجاد شود که این همه تزویر و ریا و دروغ و فریب چگونه ممکن است؟ باید گفت وقتی چشم‌تان را بر وجدان‌تان ببندید و رهبری داشته باشید که در دروغ‌گویی دست گوبلز را از پشت بسته باشد، در فریبکاری و نیرنگ، راسپوتین را خجلت زده کرده باشد و در بی‌پرنسیبی گوی سبقت از ماکیاول برده باشد و هنرپیشه‌ای قهار باشد که نقش‌های گوناگون بازی می‌کند انجام چنین کارهایی از آب خوردن هم ساده‌تر است. بی شک به لحاظ درونی متناقض هم نخواهید شد.

در طول بیست ماه گذشته علیرغم تمامی زشت‌کاری‌ها و رذالت‌هایی که مجاهدین به خرج دادند من نیازی به انتشار این اسناد ندیدم و رسوایشان نکردم. چرا که طاقتم زیاد است و می‌دانم حرفم را کی و کجا بزنم.

امروز هم نه برای دفاع از شخص خودم که اصولاً خود را بی‌نیاز از دفاع می‌بینم چرا که زندگی‌ام و تولیداتم در ۳۶ سال گذشته گویای همه‌ چیز است، بلکه برای کمک به کسانی که همچنان نسبت به صداقت مجاهدین و کادرهایشان ذهنیت غیرواقعی دارند این اسناد را انتشار می‌دهم تا چنانچه در خواب غفلت به سر می‌برند بدانند مسعود رجوی مجاهدین را به چه انحطاط و سقوطی کشانده است و متأسفانه در چه لجنزاری دست‌وپا می‌زنند و برای حفظ منافع‌شان به چه حضیضی دچار شده‌اند.

لابد مجاهدین برای هواداران‌شان پاسخ دارند که چرا این دستخط ها را در اختیار من گذاشته‌اند؟ لابد توضیح منطقی دارند که چگونه امروز مرا به اطلاعاتی بودن، رژیمی بودن و «تواب تشنه به خون» بودن متهم می‌کنند. همان مجاهدینی که با دستخط و امضای خودشان چنین موضوعاتی را به شدت انکار کرده بودند و حتی پای «اعتقاد» را هم به میان کشیده بودند، امروز به رذیلانه‌ترین شکل همان اتهامات را تکرار می‌کنند. چه اصراری داشتند در بالاترین سطح با یک «تواب تشنه به خون» و «تیرخلاص زن» و … (۱) به گفتگو بنشینند؟ در آستین آن‌ها چند تا از این «تواب‌های تشنه به خون» و «تیرخلاص زن» و … وجود دارند؟‌

این همه ماجرا نبود، ماه بعد (خرداد ۱۳۸۷) این دو (محمد سید‌المحدثین و محسن رضایی) در تماس با همسرم در استکهلم خواستار گفتگو با من شده بودند که برای شرکت در یک سمینار در ارتباط با حقوق بشر و کشتار دهه‌ی ۶۰ در کالیفرنیا بودم. عاقبت شماره‌ی تلفن منزلی که در آن‌جا بودم را برای تماس در اختیارشان گذاشتم. بلافاصله با من تماس گرفته و ضمن آن که از من برای شرکت در گردهمایی «ویلپنت» در پاریس دعوت به عمل آوردند، تأکید کردند که کتاب‌ خاطرات زندانم را نیز برای فروش در آن‌جا عرضه کنم. ضمن تشکر تأکید کردم که به خاطر حضورم در آمریکا امکان شرکت در مراسم مزبور را ندارم. آن‌ها اضافه کردند البته می‌توانی از دوستانت بخواهی در «ویلپنت» به عرضه‌ی کتاب خاطرات‌ات بپردازند که پاسخ دادم با کسی چنین رابطه‌ای ندارم.

در بهمن‌ماه ۱۳۸۷ نیز دوباره محسن رضایی (حبیب) با شرمندگی از من خواست که برای گفتگو با مجاهدین به پاریس بروم. من هم که در طول زندگی‌ام چه در زندان و چه بیرون زندان، در رابطه با هیچ‌یک از جریان‌های سیاسی از گفتگو و تبادل نظر پرهیز نکرده‌ام، دوباره به دعوت او به پاریس رفتم. هر دو بار هم هزینه‌ی سفر را علیرغم اصرار بیش از حد آن‌ها خودم دادم. بار اول حبیب تا دم در بنیاد رضایی‌ها و تا لحظه‌ای که می‌خواستم سوار ماشین شوم و به فرودگاه بروم دنبالم دوید تا بلکه به زور هم شده پول بلیط هواپیمایم را در جیبم بگذارد. او اصرار داشت که تو به دعوت ما به این‌جا آمدی و ما موظفیم هزینه‌ی سفر را بپردازیم. اما من که او را می‌شناختم گفتم هرچند به سنت سنت این پول نیاز دارم اما من از شما پول بگیرم؟ من از پدرم تا به حال چنین پول‌هایی نگرفته‌ام. هنگامی که در تشکیلات مجاهدین فعالیت می‌کردم نیز به من پیشنهاد تأمین نیازهای مالی‌ام را داده بودند که قبول نکرده بودم.

بار دوم محمود ائمی را هم آورده بود که هم تلطیف رابطه کرده باشد و هم نقش منشی‌اش را بازی کند. در گفتگوی قبلی با رودستی که به محسن رضایی زدم و واکنش او متوجه‌ شدم «سیاوش جعفری» که علیه من و کتاب «نه زیستن نه مرگ» مقاله نوشته و برای رد‌گم‌کنی، در آن خود را زندانی سیاسی دوران خمینی معرفی کرده و برخلاف سیاست رسمی مجاهدین در تأیید مقاومت زندانیان چپ قلم زده خود مجاهدین هستند و خط اصلی تشکیلات را پیش می‌برد. با کمی تعمق در موضوع تردید نکردم که محمود ائمی که نزد خودم کتاب «نه زیستن نه مرگ» را استثنایی، تکان‌دهنده و تأثیرگذار می‌خواند و به دروغ می‌گفت در تمامی دفاتر مجاهدین بایستی یک نسخه از آن باشد و خواهان هدیه‌ی حداقل ۶ نسخه‌ی آن به دفاتر مجاهدین بود در خفا و با اسم مستعار علیه آن رذالت به خرج داده است و برای رد‌گم کنی مقاله را در سایت‌های وابسته به چپ و از جمله «کانون زندانیان سیاسی در تبعید» انتشار داده است.

حقارت او را می‌دیدم که دوباره در حضور من چگونه صحنه‌پردازی می‌کند و قربان صدقه می‌رود و مرا در آغوش می‌گیرد و از میزان پستی‌ و دودوزه‌بازی‌اش حیرت می‌کردم.

از آن‌جایی که آدم تو داری هستم واکنشی نشان ندادم و اجازه دادم به نمایش‌اش ادامه دهد. اما به حالش و سقوطی که دچارش بود افسوس می‌خوردم. خواسته‌شان این بود که مقالات ایرج شکری یکی از اعضای مستعفی شورای ملی مقاومت را در سایت «پژواک ایران» انتشار ندهم. به محسن رضایی گفتم تنها مرز من رژیم جمهوری اسلامی است بنابر این از پذیرش خواسته‌ی آن‌ها خودداری کرده و روی آزادی بیان به عنوان رکن اساسی دموکراسی تأکید کردم.

محسن رضایی در این ملاقات استعفای پروفسور هادی مهابادی یکی از اعضای برجسته‌ی شورای ملی مقاومت را ناشی از بیماری روانی و «فوبیا»ی ناشی از آن معرفی کرد که حتی برای دیدار با او در فرودگاه کانادا خود را به شکل کارگران فرودگاه در آورده بود تا شناسایی نشود!

دلیل استفعای ایرج شکری روزنامه‌نگار چپ و با پرنسیب از شورای ملی مقاومت را هراس از بازجویی مقامات فرانسوی هنگام اعطای تابعیت فرانسه به وی خواند و دلیل جدایی فرید سلیمانی سوادکواهی یکی از اعضای برجسته‌ی روابط خارجی مجاهدین و از مشاوران مریم رجوی را ترس و بریدگی از مبارزه خواند و به خاطر حساسیت من روی پروژه‌ی اتمی رژیم مدعی شد او هم‌اکنون در حال همکاری با البرادعی علیه مجاهدین و به نفع سیاست اتمی رژیم است.

در پایان صحبت‌مان حبیب در حالی که به سختی سرما‌خورده بود از من خواست که همراه او به تظاهرات مجاهدین در بلژیک بروم. گفتم مشکلی ندارم، من در تظاهرات و گردهمایی‌های بسیاری از گروه‌ها شرکت می‌کنم به ویژه اگر دعوت داشته باشم. و همراه او و محمد شمس در حالی که در نزدیکی‌های بروکسل هدایت ماشین را به من سپردند که شهر را بهتر می‌شناختم به بلژیک رفتیم.

پیش از سوار شدن در ماشین، در مقابل «بنیاد رضایی‌ها»، محمود احمدی که سال قبل با او در واکنش به اقدام زشت‌اش و تهدیدی که همنشین بهار را کرده بود به مجادله پرداخته بودم مرا در آغوش گرفت. می‌دانستم که از روی تزویر و ریاست و ذره‌ای محبت و یکرنگی در آن نهفته نیست.

آشنایی با شیوه‌ی کار مجاهدین

برای این که با سبک کار مجاهدین و سیاهکاری‌شان آشنا شوید به این لینک توجه کنید.

گفتگوی یزدان با سیمای مجاهدین

https://www.youtube.com/watch?v=1nTNfT0CiUE

«یزدان» از «سوئیس» در سناریویی از قبل آماده و هماهنگ شده در حضور سید‌المحدثین با «سیمای آزادی» تماس گرفته و ضمن نام بردن از زنده یاد محسن دگمه‌چی که در اثر سرطان در زندان گوهردشت جان باخت با دغل و فریبکاری ضمن حمله‌ی بیشرمانه به من و طرح اتهامات سراپا کذب و دروغ، در مورد اقدامات «انجمن نجات» یکی از ارگان‌های وابسته به وزارت اطلاعات و ارسال کتب و … برای خانواده‌های شهدا و … در ایران، توضیح می‌دهد و اشاره می‌‌کند به مادری که به متصدیان امر می‌گوید به جای خواندن کتب و جزوات ارسالی، آن‌ها را در آتش چهارشنبه سوری انداخته و از رویش پریده است.

او با حقه‌بازی بلافاصله به «گزارش ۹۲» اشاره می‌کند و با همکاری سید‌المحدثین و حمید رفیعی گرداننده‌ی برنامه می‌کوشد به گونه‌ای جلوه دهد که گویا موضوع ‌آتش چهارشنبه سوری و … مربوط به «گزارش ۹۲» و روشنگری من در مورد مجاهدین است.

این فرد در سال ۱۳۸۸ از ایران خارج شده، «گزارش ۹۲» در اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۲ انتشار یافته و گفتگوی سید‌المحدثین با او در تیرماه ۹۲ صورت گرفته است! کدام چهارشنبه‌سوری و کدام آتش؟ و …

این فقط یک نمونه از صحنه‌پردازی‌ها و عوامفریبی‌های مجاهدین است و از این شعبده‌‌ها بسیار در آستین دارند. اما توجهی نمی‌کنند:‌

«صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان

دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زان چه آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست

غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد »

ارسال کارت تبریک عید از سوی مریم رجوی

رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 4

رجوی شورای ملی مقاومت ایرج مصداقی 5

در حالی که من ارتباط تشکیلاتی با مجاهدین نداشتم و پیش‌تر در نامه‌ای رسمی به آن‌ها اعلام کرده بودم که حتی خود را هوادار مجاهدین نمی‌دانم باز هم مریم رجوی از ارسال کارت تبریک عید سالانه برایم خودداری نمی‌کرد و در آن «موفقیت و شادکامی» مرا «در سال نو آرزو» می‌کرد. نمونه‌اش را در زیر ملاحظه می‌‌کنید .

آیا او پاسخی برای هواداران خود دارد که چرا برای یک «تواب تشنه به خون» و «تیرخلاص‌زن» و … کارت تبریک عید می‌فرستاده؟ پس از گذشت سه دهه از زندانی بودن من، به چه سندی در ارتباط با من دست یافته است؟ آیا می‌توان به چنین افرادی و ادعاهایشان اعتماد کرد؟ آیا مریم رجوی و دستگاهی که او نمایندگی می‌‌کند به «تعهدات ده گانه» ای که برای «ایران آزاد فردا»‌ می‌دهند پای بند هستند؟

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-52509.html

آیا ادعاهای مجاهدین با عمل‌شان می‌خواند؟

ایرج مصداقی دیماه ۱۳۹۳

پانویس:

۱- من در داخل کشور در ارتباط با مجاهدین دارای کد رادیویی «مرتضی ۵ مهر » و به همراه شهید احمدرضا محمدی مطهری «رها ۱۱» بودم و مجاهدین در نامه‌ای با جوهر مخفی برایم نقشه مسیرهای مورد استفاده‌ی ارتش آزادی بخش در منطقه‌ی چکه قمر و چکه موسی در ناحیه ایلام را فرستادند.

۲- مجاهدین از این و آن به زور و تهدید و تطمیع هم که شده دستخط و امضا می‌گیرند. اما در رابطه با موضوع برعکس شده است. این بار آن‌ها نه تنها نمی‌توانند علیه من سند و مدرکی رو کنند بلکه برعکس این من هستم که دستخط‌های آن‌ها را در اختیار دارم و انتشار می‌دهم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

منبع:پژواک ایران

***

مریم رجوی داعش اسرائیل غزهمجاهدین خلق، داعش، «انقلابیون عراقی»، «عشایر انقلابی»، بدون شرح

گزارش سال ۱۳۹۲ فرقه مزدور رجوی _ از سقوط قلعه مخوف اشرف تا انتخاب مریم قجر توسط مرتاض وجن گیر هندی

همچنین:

چندسفارش به نویسندگان فرامایه (+ فایل صوتی “فراز و فرود علی زرکش”، شامل صحبتهای آقای یغمایی)

اسمائیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، شانزدهم اوت ۲۰۱۴: …  توسط شما باعث تطهیر کسانی میشود که واقعا دارند با آخوندها کار میکنند. آخر وقتی مستقیم و روشن امثال دکتر قصیم و محمد رضا روحانی و همنشین و اقبال و من حیدر نژاد و جمالی و گوران و…. را اطلاعاتی میخوانید حتی خود ما در باره کسانی که سالهاست آنها را اطلاعاتی

اندر گسسته شدن بند دهان و بند تنبان

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۴: … لغت دروغگو برای شما کافی نیست و باید لغت عربی و نیرومند کذاب یعنی آنکه ذات خراب و پلیدش با دروغ آمیخته است را برای شمایان بکار برد.برو سرگذشت مرا در سالهای دور از دبیران شورا،اطرافیان من و نیز خود رهبر عقیدتی در این زمینه ها  ومنجمله

در ارتباط «زنده یادگودرزی»با«شادروان شقایقی» (آیا نشستن با ماموران جاسوسی جهانخواران هم خیانت است یا نه؟)

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، پانزدهم ژوئیه ۲۰۱۴: … خوبست در کنار این مسئله، نششتن بر سر میز با ماموران و روسای سابق سازمانهای جاسوسی و جنگ جهاندار و جهانخوار و به به و چه چه کردن، همانانی که مصدق را به زیر کشیدند و ملتی را به روز سیاه نشاندند همانانی که در ویتنام و کره و ظفار و فلسطین و بس

زنده باد شکاف

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، نوزدهم ژوئن ۲۰۱۴: …  به این فکر کرده ای؟ انچه که من می فهمم این است که رهبر خوب میداند چه میکند. بر سر میز بازی، واپسین کارتها روی میز است.اگر لیبرتی جابجا شده بود میتوانست طور دیگری بازی کند. لیبرتی جابجا نشده پس: – یا باید عشایر انقلابی ببرند تا شاید ، شاید ش