مرگ میر یعقوب ترابی، ننگ دیگری برای مریم قجرعضدانلو و سرکوب های درون فرقه ای

مرگ میر یعقوب ترابی، ننگ دیگری برای مریم قجرعضدانلو و سرکوب های درون فرقه ای

میر یعقوب ترابیحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، نهم نوامبر 2014:… یعقوب ترابی از اعضای معترض فرقه رجوی بود که بسیاری از دوستان از جمله آقایان محمد کرمی، محمد رزاقی، حسن پیرانسر،‌ خانم زهرا میرباقری و تمامی جداشدگان و اعضای فعلی و سابق مجاهدین او را به خوبی می شناختند و بسیار دوست می داشتند. مردی که آزارش به هیچکس نرسید و در عین مخالفت با سیاست های سرکوبگرانه رجوی در درون مناسبات …

مریم رجوی کمپ لیبرتی اوت 2014حامد صرافپور: گرمازدگی ساکنان لیبرتی، یا بهانه های مریم رجوی برای بازی های جدید سیاسی؟

گزارش کمپ لیبرتی 1Iran Interlink Fourth Report from Baghdad

لینک به منبع

مرگ میر یعقوب ترابی، ننگ دیگری برای مریم قجرعضدانلو و سرکوب های درون فرقه ای

میر یعقوب ترابی

با تسلیت درگذشت دوست و برادر بزرگ مان یعقوب ترابی در پادگان و بازداشتگاه مریم رجوی در اورسوراواز فرانسه!

یعقوب ترابی از زمره مردانی بود که همه چیز خود را در کانادا رها کرد و به عراق سفر کرد تا به زعم خود زندگی را وقف مردم و وطنش نماید، اما زوج رجوی ها این قربانی را هم لت و پار کرده و امروز از خون او سوء استفاده می کنند. نفرین بر این تفکر ضدانسانی که از هیچ جنایتی فروگذار نیست…

یعقوب ترابی از اعضای معترض فرقه رجوی بود که بسیاری از دوستان از جمله آقایان محمد کرمی، محمد رزاقی، حسن پیرانسر،‌ خانم زهرا میرباقری و تمامی جداشدگان و اعضای فعلی و سابق مجاهدین او را به خوبی می شناختند و بسیار دوست می داشتند. مردی که آزارش به هیچکس نرسید و در عین مخالفت با سیاست های سرکوبگرانه رجوی در درون مناسبات، دوستان خود را تنها نگذاشت و علارغم فشارهای زیاد تشکیلاتی که منجر به ایست قلبی او گردید تا واپسین روزهای عمر حاضر نشد علیه هیچیک از جداشدگان موضعگیری کند و تردید ندارم زیر همین فشارهای خردکننده سران فرقه رجوی برای موضعگیری علیه جداشدگانی که طی این مدت در اروپا و به طور خاص در فرانسه منتقد سیاست های رجوی بوده اند ایست قلبی نموده است.

مریم رجوی، این انسان نیک را از لیبرتی در حالی به اروپا اعزام کرد که مثل بقیه اعضای قدیمی مجاهدین (از جمله خانم فریده ونایی که چند روز قبل جان داد) خیالش از مردن او راحت بود. این زن جنگ افروز به عمد میر یعقوب را به پاریس منتقل کرده بود تا علیه دوستان بسیار نزدیک خود (اینجانب، محمد رزاقی، محمد کرمی، حسن پیرانسر همچنین فرمانده سابق خویش خانم زهرا میرباقری و ده ها تن دیگر از کسانی که با وی کار می کردند…) فعالیت کند اما این انسان والا تا لحظه مرگ جمله ای علیه ما بر زبان نیاورد و داغ یک مقاله کوتاه را هم به دل مریم رجوی گذاشت. لمپن معروف محمد اقبال (که وقاحت را به اوج خود رسانیده و خواهران منتقد خویش را هم به شکلی مفتضحانه مورد اهانت های چاله میدان قرار داده و آنان را فاحشه و ماماچه می خواند) از زمره کسانی است که سران فرقه به نزد وی می فرستادند تا او را به مقاله نویسی علیه جداشدگان تشویق کند، اما یعقوب این جوانمرد پهلوان صفت، خود را از میدان پهلوانی به ورطه خیانت و وقاحت نیفکند و آنان را آرزو بر دل بر دنیای ننگین خودشان تنها گذاشت. یاوه های روزهای آینده مریم رجوی و دیگر مواجب بگیران این فرقه تروریستی نخواهد توانست واقعیت ها را بپوشاند و البته ما نیز خاطرات زیادی از او در دل داریم و بخوبی می دانیم که این انسان ارزشمند چگونه در اشرف در انبوه محفل هایی که با ما داشت خون دل می خورد و از اینکه همه چیز خود را در کانادا رها کرده و به عراق آمده و تحت اینهمه فشار عبث قرار گرفته پشیمانی می کرد و یکبار به خود من هم گفته بود که “اذیت می کنند” و منظور او فشارهایی بود که در نشست های سرکوب عملیات جاری و غسل هفتگی به او وارد می کردند.

یعقوب ترابی متولد 1331 از خطه زنجان، فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه کنکوردیا در مانترال کانادا بود. دیر زمانی در کانادا می زیست و صاحب یک فروشگاه نسبتاً بزرگ در آنجا بود و روزگار را در آرامش سپری می کرد، اما مثل همه ما، فریب شعارهای زیبای ضدتبعیض و ضدامپریالیستی و برابری طلبانه رجوی را خورد و همه زندگی خود را فروخت و (آنگونه که خودش به من گفته بود) بیش از 80 هزار دلار آن روزگار که بسیار ارزشمندتر از امروز بود را به سازمان بخشید و در سال 1365 روانه عراق شد. وی در این راه از همسر و فرزند هم گذشت و آنان را به خدا سپرد تا به زعم خویش در راه وطن و مردم خویش فدا کند. افسوس که در دام قدرت پرستی رجوی گرفتار شده بود و مثل بقیه مجاهدین نمی دانست.

یعقوب در تمامی این سالیان در بخش پشتیبانی و سررشته داری خدمت می کرد و کار اصلی او خرید و فروش و ارتباط با کانال های مختلف عراقی برای خرید کالا بود. به زبان های انگلیسی، عربی، ترکی هم تسلط کامل داشت. در هیچ نشستی به احدی گیر نمی داد و تسلیم فشارهای مجاهدین برای گاز گرفتن و سرکوب دیگران نشد. همیشه لبخند بر لب داشت و بی چشمداشت مثل یک پدر برای دیگران و رفاه آنها تلاش می کرد. به یاد دارم وقتی که بخاطر بیماری خودم ده ها بار از تشکیلات درخواست بادگیر برای کار در هوای سرد داشتم و توجهی بدان نمی شد نهایتاً به میر یعقوب گفتم و مثل یک پدر برایم تهیه کرد. رابطه او با من درست مثل رابطه یک پدر یا برادر بزرگتر بود. با اینکه وی بیش از دو دهه از مسئولین بخش خرید بود ولی هرگز به او مسئولیت های بالا و نیرو داده نشد چرا که رجوی ها می دانستند که یعقوب “محفل گرا” است و با همه دوست می باشد و حاضر نیست خط رجوی برای سرکوب دیگران را پیش ببرد و این خودش جرم بزرگی بود که باعث می شد یعقوب در حد کارهای اجرائی باقی بماند.

با وی در سال 1373 آشنا شده بود، زمانی که به بخش سررشته داری منتقل شده و مسئولیت اسکورت خودروهای سنگین برای خرید در شهرهای عراق را داشتم. وی رابطه ای دوستانه با من داشت که شرح آن در حوصله بحث نیست. گاه از وضعیت موجود ناله می کرد. چند روز قبل از فرارم از اشرف نیز در کنار وی نشسته و با وی صحبت می کردم و از وضعیت موجود برایم می گفت در حالی که یک نگرانی در چشمانش برق می زد و می ترسید که او را با من ببینند… در سالهای پایانی که با او بودم می دانستم که بدور از چشم مسئولین فرقه بخشی از درآمدهای ناشی از فروش اجناس را جمع آوری می کند تا برای آینده خویش پس انداز کند. کاری که در فرقه رجوی جرم به حساب می آمد. کار وی مشروع بود همان زمان بود که به من گفت من در دهه 60 بیشتر از 80 هزار دلار به سازمان دادم. آن زمان به سن کهولت رسیده بود و چون صدام هم سقوط کرده بود نگران از آینده بود.

طبعاً دسترسی به پول برای هرکسی ساده نبود اما یعقوب در بخش خرید و فروش کار می کرد و با کانال های خرید عراقی ارتباط تنگاتنگ داشت و این امکان برایش فراهم بود که به پول خارج از چشم سران فرقه دسترسی داشته باشد. پس از سقوط صدام وی اجناس دست دوم را به کانال های عراقی می فروخت و به این ترتیب موفق شده بود مقادیری دلار جمع کند تا در وقت خروج از عراق استفاده کند.

شب قبل از فرار ما از اشرف وی را مطلع کرده بودیم و از این مسئله آگاه بود اما آنگونه که خودش می گفت هنوز منتظر بود تا از طریق سازمان ملل به خارج منتقل شود چرا که شهروند کانادا محسوب می شد لذا جدایی را برای روزی که بتواند از این طریق از عراق خارج شود موکول کرده بود. زندگی در اسارت آمریکایی ها در این سن و سال برای او راحت نبود اما چنین روزی که انتظارش را می کشید بسیار طولانی شد. روزی که متاسفانه در واپسین روزهای مرگ فرارسید. رجوی ها او را تا واپسین روزهای تندرستی در عراق نگه داشتند و در سنین کهولت که می دانستند دیگر امکان جدایی برایش نیست و مرگ او را در بر خواهد گرفت نام او را به سازمان ملل دادند و به اروپا فرستادند و به پاریس کشانیدند تا از همان نیمه جان باقیمانده هم علیه جداشدگان استفاده کنند و یعقوب “لوطی منشانه” تن به این ننگ نداد و هیچکس ندانست که او در اور سور اواز مستقر است.

در همین جا باید از کسی نام ببرم که نام پهلوان برخود نهاده اما در کمال وقاحت نام پهلوانی را به ننگ بی وجدانی، بیشرمی، بی معرفتی و بی شرافتی آلوده است. این شخص کسی جز پهلوان پنبه مسلم اسکندرفیلابی عضو پوشالی شورای ملی مقاومت رجوی نیست. مردی که برخلاف پهلوان یعقوب ترابی، حتی یکروز از عمر خود را حاضر نشد در اشرف و عراق سپری کند و تا به امروز در آمریکا مشغول سیر و سیاحت و خوشگذرانی با دلارهای اهدایی رجوی است و کاری جز حمله به منتقدان و معترضان به سیاست های تروریستی رجوی نداشته و ندارد. این شخصیت مال اندوز که سال ها از نام جهان پهلوان تختی سوء استفاده کرده و به خدمت رجوی درآمده، هر از چندی که از تفریح و سیاحت خسته می شود با کت و کراوات به گردهمایی ها و نمایش های خیابانی رجوی آمده و در دفاع از زوج مافیایی رجوی، اوج بی وجدانی خود را به نمایش می گذارد و نشان می دهد که از صفت پهلوانی جز یک نام سیاه بر پیشانی ندارد. ای کاش مرگ پهلوان یعقوب، جرقه ای برای روشن شدن اینگونه افراد باشد اما دریغ که پول پرستی و مفتخوری در آمریکا با پول های برآمده از رنج و خون اسیران رجوی در عراق، چنان این گونه اشخاص را به فساد کشیده و مغزهای آنان را پوچ کرده که امکان جرقه در آن به صفر رسیده است. شرم و ننگ بر این ناپهلوانی ها…

یعقوب ترابی انسانی پاک و از خودگذشته بود که صفا و صداقت و مهربانی درونش او را به درون مجاهدین کشانیده بود، همان چیزی که رجوی ها نیاز داشتند تا مغزشویی خود را کامل کرده و از انرژی آنان جهت اهداف قدرت طلبانه سوء استفاده کنند. امید که دوستان دیگر بتوانند دهها و صدها مورد اعتراضی او نسبت به فرقه رجوی را انتشار دهند تا سران این فرقه خطرناک تروریستی قادر نباشند از نام این پهلوان انساندوست سوء استفاده کنند.

یادش گرامی باد

ننگ و نفرین بر رجوی و تفکرات ضد بشری این زوج خیانتکار و جنایت پیشه!

حامد صرافپور

9 نوامبر 2014

***

محمد تقی عباسیان مرگ های مشکوک در لیبرتی. محمد تقی عباسیان، بیست و یکمین قربانی رجوی در لیبرتی

جنون رهبری مجاهدین خلق (رجوی ) و جان های ارزان اعضاء

مسعود رجوی قبل از فرارمسعود رجوی یازده سال قبل  با نزدیک شدن سقوط ولینعمتش صدام حسین از قرارگاه اشرف فرار کرد و مخفی شد

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=13990

مرگ “فریده ونایی” و اشک سوزناک مریم رجوی (تنها دم مرگ ها تحویل سازمان ملل میشوند)

فریده وناییحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، ششم نوامبر ۲۰۱۴: …  مریم رجوی خیالش از زنده نماندن آنها راحت است و آنان را به صورت گزینشی به سازمان ملل تحویل می دهد تا در خارج جان سپرده و یک خوراک تبلیغی خوب علیه دولت عراق (و سازمان ملل و جمهوری اسلامی) مهیا سازند و خون آنان به رگهای مریم رجوی تزریق گردد و چند صباحی با آن زندگی کند…  “فریده” از این دست قربانیان بود. زنی که در عملیات فروغ …

(کدام یک از این گروگانها قربانی بعدی  خواهد بود؟)

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

مرگ “فریده ونایی” و اشک سوزناک مریم رجوی

باز هم “مجاهد صدیق” دیگری به لیست مریم رجوی، این بانوی جنگ و ترور اضافه شد! و اینبار باز هم در “آلبانی” یعنی همان جایی که اعضای مجاهدین از لیبرتی بدانجا منتقل می شوند تا شاید پناهگاهی بیابند و مسیر دیگری برای زندگی انتخاب کنند…

فریده ونایی

خانم “فریده ونایی” قربانی جدید سرکوب زوج رجوی است. این زوج خونخوار، اعضای بیمار و مضطرب خود را بیش از ده سال است در عراق رها کرده و به اسم “امام حسین” در میان آتش و خون به صورت زجرکش نگه داشته و یکی یکی به کشتن می دهند و از مرگ آنها نیز برای خود مشروعیت و خوراک تبلیغی تولید می کنند… به نظر می رسد اکثر کسانی که سابقه تشکیلاتی طولانی در تشکل مافیایی مجاهدین دارند، جز چند نفر که جهت کنترل دیگر افراد به خارج ارسال می شوند، بقیه بیمارانی دم مرگ می باشند که مریم رجوی خیالش از زنده نماندن آنها راحت است و آنان را به صورت گزینشی به سازمان ملل تحویل می دهد تا در خارج جان سپرده و یک خوراک تبلیغی خوب علیه دولت عراق (و سازمان ملل و جمهوری اسلامی) مهیا سازند و خون آنان به رگهای مریم رجوی تزریق گردد و چند صباحی با آن زندگی کند…

“فریده” از این دست قربانیان بود. زنی که در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) زخمی شده و یک چشم خود را از دست می دهد… سالها بعد وی فرمانده یکی از مراکز نظامی ارتش رجوی در بصره می شود. چند صباحی بعد به بیماری سرطان دچار شده و به دلیل فشارها و محدودیت هایی که تشکیلات فرقه رجوی بر همه افراد وارد می کند، به مدت طولانی در عراق نگهداری می شود و امکان رسیدگی کافی به وی نیست. در ماههای اخیر به همراه گروه دیگری به آلبانی اعزام می گردد. تلاش پزشکان چاره ساز درمان دردهای بی شمار این زن نیست و نهایتاً جان خود را از دست می دهد…

مریم رجوی که چونان کرکسی منتظر مرگ ساکنان لیبرتی است و در خارج از کشور هم دست از سر آنان برنمی دارد، با مرگ این زن قربانی به وجد آمده و مثل همیشه پیام “اندوه” می فرستد و با یک فاتحه تحت عنوان “مجاهد صدیق”، او را به کام کشیده و خون اش را در پیاله نوش می کند… و این می تواند سرنوشت همه کسانی باشد که در عراق و در بند تشکل رجوی هستند.

مریم رجوی اینبار هم مثل همیشه ابراز تأسف کرده و بدون اشاره به ۲۳ سال نگهداری بیهوده این افراد در خاک عراق که ۱۰ سال آن بعد از سقوط صدام حسین است، مدعی شده که مقصر مرگ این زن فشارها و تحمیل هایی است که دولت عراق به آنها وارد نموده است!. و البته انتظاری بیش از وی نیست که همه سرکوب ها و جنایت های سالیان را به دوش این و آن ارگان سیاسی و دولتی بیندازد، همانطور که مقصر شکست های بزرگ نظامی و سیاسی خود را طی ده ها سال به گردن جداشدگان انداخت که خیانت کرده اند و به گردن اعضای موجود می انداخت که تلاش نکرده اند… مگر نه اینکه مقصر اصلی شکست در عملیات فروغ جاویدان را اعضای مجاهدین معرفی کرد و گفت بهای کافی برای پیروزی نپرداخته اید و باید از همسران خود طلاق می گرفتید تا تمام عیار بخاطر من مبارزه کنید؟ امروز هم گویا مقصر مرگ فریده ونایی، نه مریم و مسعود رجوی و سرکوب های شدید تشکیلاتی آنها، که دولت عراق و فلان سازمان جهانی و حقوق بشری است!

و البته مریم رجوی همچنان نگران زنان زندانی و اعدامی در ایران است و نیروهای فریب خورده خود در اروپا و آمریکا را به خیابان گسیل می کند تا نگرانی خود از مرگ ریحانه جباری را اعلام کنند… به این می گویند شارلاتانیزم سیاسی!!!!

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=13885

نفیسه بادامچی پزشک یا شکنجه گر؟

نفیسه بادامچی شکنج گرحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، سی ام اکتبر ۲۰۱۴: …  نفیسه بادامچی یک از پزشکان ارتش به اصطلاح آزادیبخش رجوی بود و او را از سال ۱۳۷۰ می شناسم. آن زمان هنوز خشن و “شکنجه گر” نشده بود… بعد از فرار تعدادی از اعضای پیشین شورای رهبری مجاهدین از اشرف متوجه شدم که این زن در مثله کردن بسیاری از زنان مجاهد به بهانه های مختلف دست داشته و در بیرون آوردن رحم و تخمدان این زنان “به …

The Life of Camp Ashraf,

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

پزشک یا شکنجه گر؟

نفیسه بادامچی شکنج گر

نفیسه بادامچی یک از پزشکان ارتش به اصطلاح آزادیبخش رجوی بود و او را از سال ۱۳۷۰ می شناسم. آن زمان هنوز خشن و “شکنجه گر” نشده بود…

بعد از فرار تعدادی از اعضای پیشین شورای رهبری مجاهدین از اشرف متوجه شدم که این زن در مثله کردن بسیاری از زنان مجاهد به بهانه های مختلف دست داشته و در بیرون آوردن رحم و تخمدان این زنان “به دستور مریم قجرعضدانلو” نقش کلیدی ایفا می کرده است.

این رخداد مرا به یاد خاطره ای از این خانم انداخت وقتی که در سال ۱۳۷۸ به دلیل بیماری دیسک کمر که ناشی از کارهای سخت اجباری آن زمان بود، در بیمارستان طباطبایی مجاهدین “واقع در بغداد” بستری شده بودم:

این خانم دکتر مسئولیت یک بخش از همان بیمارستان را برعهده داشت… بلافاصله بعد از اینکه عمل دیسک من در بیمارستان خصوصی بغداد پایان یافت، دوباره به بیمارستان طباطبایی منتقل شدم که در آنجا به مدت یکماه تحت مراقب باشم… نفیسه بادامچی که احتمالاً از همان ایام مثله کردن زنان را استارت زده بود دیگر آن مهربانی سابق را نداشت، زنی خشن و بی رحم شده بود که اولین ضربه را بعد از عمل به من وارد آورد، به این ترتیب که دستور داد از شب دوم حضورم در بیمارستان به نشست عملیات جاری که خودش در اتاق دیگر برگزار می کرد بروم و فکت نویسی کنم و زیر ضرب توهین و افترا قرار گیرم!

من که از این دستور شوکه شده بودم چاره ای جز حضور در نشست را نداشتم و ناگزیر به شرکت در آن شدم اما با توجه به اینکه کمرم را عمل کرده بودم و هنوز ده روز به کشیدن آن باقی مانده بود، قادر به نشستن روی صندلی نبودم و در این نشست سرپا ایستادم… ایستادن برای کسی که کمر خود را چند روز قبل عمل کرده باشد به مدت طولانی بسیار خطرناک است و دکتر جراح هم تأکید کرده بود که فقط در روز چند بار و هربار به مدت چند دقیقه قدم بزنم و بعد استراحت کنم، اما این خانم که درس خشونت را از مریم قجر یاد گرفته بود، با اینکه به عنوان یک پزشک می دانست که اینکار برای من ممنوع است با چشمانی نفرت بار به من نگاه می کرد… لحظاتی گذشت و کم کم متوجه شدم که از شدت درد دچار سرگیجه و ضعف شده ام به طوری که بعد از نیم ساعت تحمل از دستم خارج شد و به وی گفتم که دارم بر زمین می افتم. وی اجازه داد به اتاق برگردم و استراحت کنم ولی به مدت یکروز تمام درد و ضعف شدیدی مرا در برگرفته بود.

وقتی توانستم کمی به حالت نرمال برگردم گزارشی در این رابطه نوشته و به خانم دیگری که از قدیم مرا می شناخت و از مسئولین همان بیمارستان بود نوشتم. وی “خواهر مینو” همسر سابق یکی از نمایشنامه نویس های مجاهد (حسین فرشید=پویا) بود که بعد از جریان طلاقهای اجباری نتوانست این وضعیت را تحمل کند و همسر و دو دختر خود را در عراق رها نمود و به اروپا سفر کرد و هم اکنون نیز از مدافعان فرقه رجوی است… به هرحال “مینو” زنی فهمیده و مهربان بود که گذر زمان نتوانسته بود وی را تغییر حالت دهد و چون از زمان قدیم با وی و همسر و دخترانش رابطه ای صمیمی داشتم، خیلی زود مسئله را پیگیری کرد و اجازه نداد نفیسه بادامچی مرا وادار به حضور در اینگونه نشستها کند.

این خاطره بسیار تلخ از نفیسه بادامچی بود که فراموش شدنی نیست. اما شگفت اینکه مسعود رجوی از بیماران بستری در بیمارستان هم نمی گذشت و آنان را وادار می کرد که در نشستهای سرکوب موسوم به “عملیات جاری” شرکت کنند و در هنگام بستری بودن و درد کشیدن هم خود را مورد نقد قرار دهند که به فلان مسئله فکر کرده و یا از فلان موضوع ناراحت و منتقد بوده اند.

و این دستگاه بشدت ضد انسانی سران فرقه رجوی بود که از نفیسه ها و نریمان ها که به زعم خود برای محو استثمار و استبداد به فرقه مجاهدین پیوسته بودند، شکنجه گر و سرکوبگر می ساخت.

حامد صرافپور

***

قربانیان رجوی پاریساین عکس کسانی است که به دستور مریم رجوی خود را ناقص کردند

همچنین:

انتخاب “شورای مرکزی” بازی جدید مریم رجوی برای سرگرم کردن ساکنان لیبرتی

زهره اخیانی شکنجه گر رجویحامد صرافپور، بیستم اکتبر ۲۰۱۴: … این بازی جدید در حالی است که اوضاع عراق روز به روز وخیم تر شده و تروریست های تکفیری داعش و حزب بعث با کمک اربابان عربی-غربی و عثمانی خود هر از گاهی به نزدیکی بغداد رسیده و بعد از مقاومت نیروهای عراقی عقب نشینی می

ازدواج فرخنده خانم زهرا سادات میرباقری و آقای حامد صرافپور مبارک باد

صرافپور میرباقری 2نقل از صفحه فیسبوک آقای حامد صرافپور، چهاردهم اکتبر ۲۰۱۴: … با توجه به آنچه گفته شد، من و زهرا تصمیم گرفته ایم برای ادامه تلاش های خود و برای زندگی کردن، ایران را برگزینیم. لذا هر دو آگاهانه از امتیازات موجود در اروپا دست کشیده و در ایران زندگی خواهیم کر�

گرمازدگی ساکنان لیبرتی، یا بهانه های مریم رجوی برای بازی های جدید سیاسی؟

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، بیست و هفتم اوت ۲۰۱۴:… خانم مریم رجوی، یادتان هست که مسعود رجوی از قول چگوآرا و لنین به ما درس “شرم کردن” می داد و می گفت: “شرم یک احساس انقلابی است”؟ حالا به شما می گویم که لطفاً کمی شرم کنید! هرچند که در دستگاه شما شرم مفهومی ندارد. کسی که دوستانش افرادی چون نتانیاهو، جان بولتون، جان مک کی

جشن «ترور»، و همبستگی با «آمران و حامیان» کشتار مردم سردشت و حلبچه (نمایش مریم رجوی در ویلپنت)

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، اول ژوئیه ۲۰۱۴: …روز جمعه ششم تیرماه ۱۳۹۳ مصادف با ۲۷ ژوئن ۲۰۱۴، گردهمایی نه چندان گسترده ای در ویلپنت (حومه پاریس) با حضور چند ده تن از جنگ افروزان غربی، تروریست های حامی داعش و حزب بعث، و چند هزار پناهجو و بی خانمان اجیر شده آفریقایی، عرب، اروپایی و تعدادی از هواداران سازمان مجاهدین (فرقه ر