مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانیحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و هشتم می 2019:… 17 سال از آخرین رمضان که مریم و مسعود رجوی در زیر سایه عنایت صدام حسین برای مجاهدین مراسم برگزار کرده بودند، می گذرد. روزهایی بشدت تلخ و سنگین که فراموش کردن آن برای مجاهدین ممکن نیست. در آن روز، مسعود رجوی با حرکتی متوهمانه پرچم قرمزی را به دست مریم سپرد تا وی را پرچمدار راه عاشورا و سپهسالار این قافله تاریخی جلوه دهد. مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی.

موشکباران مقرهای فرماندهی عملیات تروریستی رجوی در سالروز تشکیل میلیشیا!روز ارتش و انهدام نشست مریم رجوی

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

چکیده ایران دمکراتیک فردا در ماه رمضان مریم رجوی

ماه رمضان در عراق و آلبانی

همه ساله مریم رجوی سلسله ضیافت هایی به مناسبت فرارسیدن ماه رمضان در اورسوراواز پاریس برگزار و با دعوت از چند دوجین لابی و پشتیبانان اروپایی-عربی بگونه ای مزورانه حول اسلام دمکراتیک خود تبلیغ می کند. امسال ولی برخلاف گذشته تصمیم گرفت با کاهش هزینه، سفری به تیرانا در آلبانی داشته باشد و با حضور در جمع مجاهدین، مسکنی بر آلام ریزش مستمر نیروها بگذارد و به آنان تعهدی چندباره جهت ادامه ماندگاری تحمیل کند. به تصور وی، اوضاع جهانی و منطقه ای، زمینه ای فراهم کرده تا بتواند با توسل به آن، نیروهایش را دلگرمی بدهد و مبحث سرنگونی را برایشان زنده کند. تنش آفرینی آمریکا و دول شکست خورده عربی در خلیج فارس، هیاهوی سمبلیک ترامپ و جیغ و داد شیوخ شیرده سعودی و امارات، آمیخته با قمپز جریانات خارجه نشین که با بوی دلارهای حقوق بشری و دمکراتیک مست شده اند، مجموعه رخدادهایی است که مریم رجوی را تشویق به دیداری دوباره با رزمندگان کهنسال خود نموده تا این وقایع را چون دانه به آشیانه توفان زده آنان بپاشد و بذر پوسیده امیدشان را جوانه بهار سرنگونی دهد.

17 سال از آخرین رمضان که مریم و مسعود رجوی در زیر سایه عنایت صدام حسین برای مجاهدین مراسم برگزار کرده بودند، می گذرد. روزهایی بشدت تلخ و سنگین که فراموش کردن آن برای مجاهدین ممکن نیست. در آن روز، مسعود رجوی با حرکتی متوهمانه پرچم قرمزی را به دست مریم سپرد تا وی را پرچمدار راه عاشورا و سپهسالار این قافله تاریخی جلوه دهد. در همان روزها “بحث پرچم” توسط مسعود به صورت “رسمی و تدوین شده” برای مجاهدین تدریس گردید و از آن پس، این قوانین تشکیلاتی-ایدئولوژیک به صورت یک حکم لازم الاجرا شد.

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

تشابه فروغ جاویدان و وضعیت فعلی مجاهدین

علت ورود امروز من به بحث پرچم، چیزی نیست جز بررسی سخنان اخیر مریم رجوی در آلبانی پیرامون “آزادی های فردی، اجبار دینی، دین اجباری” و مقایسه آن با احکام مندرج در آن کتاب تحمیلی، در جایی که به صراحت می گوید:

(((دین یعنی آزادی. دین بیان آزادانه است؛ دین شنیدن و ارائه برهان و مشورت کردن است… به ‌مناسبت ماه رمضان لازم است باز هم تکرار و تأکید کنیم که ما دین اجباری و اجبار دینی را رد می ‌کنیم… ما بر جدایی دین و دولت در ایران آزاد فردا تأکید داریم.)))

نگاهی به رمضان “پیشین و پسین” که مریم سمبل و الگوی هر دو مراسم بود، مفهوم آشکاری کلمه “منافق” و یا واژه “تزویر و ریا” را به نمایش می گذارد. وی در مراسم رمضانی امسال مزورانه مدعی شد که هرگونه دین اجباری و اجبار دینی را رد می کند و “ایران دمکراتیک فردا” تحت ریاست جمهوری “مادام العمر” ایشان، تضمین کننده همه نوع “آزادی های فردی” است… البته این سخن برای اولین بار مطرح نشده است، پیش از عملیات شکست خورده “فروغ جاویدان” نیز مسعود رجوی به صراحت بر آزاد بودن ایران فردا برای همگان تأکید داشت و پس از شکست در عملیات (مرصاد) نیز با برگزاری نشست های چند روزه تحت عنوان “تنگه و توحید” ادعاهای بالاتری مطرح کرد تا نیروهای جدید که خواهان بازگشت به اروپا یا ایران بودند را فریب دهد و برای مدتی دیگر پیش خود نگه دارد. در واقع شرایط بعد از فروغ جاویدان نیز مشابه وضعیت امروز مجاهدین بود. در آن زمان هم مسعود رجوی خود را با چند هزار نیروی شکست خورده مواجه می دید که بسیاری با وعده سرنگونی 48 ساعته به عراق منتقل شده بودند و بخش قابل توجهی از آنان نیز اسرای عملیات های پیشین بودند که با وعده بازگشت سریع به تهران و عشق دوباره دیدار خانواده خود وارد نبرد شده بودند… در چنین وضعیتی که آنان وارفته و ناامید خواهان بازگشت به کشورشان بودند، با برگزاری نشست و وعده های دروغین آزادی برای “نوشش–پوشش–زنان” تلاش کرد آنان را برای مدتی دیگر سرگرم و امیدوار کند که تا حدی موفق هم شد.

در ماههای اخیر که بر شدت نومیدی و ریزش مجاهدین و حامیان شان افزوده شده است، مریم باز هم با وعده “آزادی” به میدان آمده است، با این تفاوت که چند ناو جنگی آمریکا را به همراه لیست ترویستی سپاه پاسداران در زیر بغل خود گرفته تا سرنگونی را با استناد به این موارد به حلقوم شنوندگان فرو کند. اما واقعیت کدام است؟ آیا مریم رجوی آنگونه که ادعا می کند به آزادی فردی و به اجباری نبودن دین اعتقاد دارد؟ نگاهی به آنچه در رمضان “پیشین” در قرارگاه مخوف باقرزاده واقع در خاک عراق گذشت، ما را به خوبی در جریان می گذارد که این بانوی تزور جز با دروغ و ناصادقی قادر به ادامه حیات نیست.

بحث پرچم

موضوع پرچم در آذرماه 1380 (مصادف با ماه رمضان) و در اتمام نشست های سرکوب موسوم به “طعمه” کلید خورد ولی در عاشورای 1381 به نقطه اوج خود رسید و در این نشست مسعود رجوی با اهدای یک پرچم قرمز به مریم، او را در مقام پرچمدار کربلا جا زد و مریم نیز متقابلاً با دادن چند پرچم قرمز به شورای رهبری رده اول خود، آنان را موظف کرد تا پرچمداری مسعود رجوی را بردوش کشیده و آن پرچم را به میان نیروهایشان ببرند. نمایش بعدی مسعود سان دیدن از رژه عاشورایی مجاهدین برای تلقین “خود حسین پنداری” اش به آنان بود. در این سلسله نمایش ها، “بحث پرچم” با تدوین کامل “تئوری انقلاب ایدئولوژی مریم” (که آنرا با “تئوری ارزش اضافه مارکس” مقایسه می کرد)، مطرح شد که چیزی جز اعلام بردگی مطلق مجاهدین تحت رهبری خودش نبود. این تئوری به حدی مفتضح، ویرانگر و ضدبشری بود که چند ماه بعد تمامی نوشته ها و دستنوشته های مرتبط به آنرا جمع آوری کردند. در آخرین ماه رمضان برگزار شده توسط مریم و مسعود رجوی، دیگر هیچ سخنی از این “کتاب” در میان نبود و تنها چیزی که در آنجا به ما تلقین می شد، جلوه گری “حضرت علی و حضرت فاطمه” در سیمای مسعود و مریم رجوی بود که با گذاشتن قرآن بر سرشان آنرا به بیننده القا می کردند.

کتاب “تئوری انقلاب مریم” در 12 فصل و 78 بند تدوین شده است که در واقع نگاه مریم رجوی به “آزادی های فردی” و به آنچه مخالفت با هرگونه “اجبار دینی و دین اجباری” می خواند را نشان می دهد:

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

چرخش از قوانین “بردگی ساز” به اعطای “آزادی های فردی”!

بندهای گوناگون کتاب تئوری انقلاب مریم، هرکدام نیاز به شرح مفصلی دارد که پرداختن به آن در اینجا ممکن نیست و در جای خود پیرامون آن خواهم نوشت. اما در اینجا تنها به چند بند آن که بیشتر به مبحث فعلی مرتبط است می پردازم و سپس آنرا با سخنان اخیر مریم که به مناسبت ماه رمضان در پایگاه های تیرانا ایراد شد، مقایسه می کنم. همانطور که در تصویر مشاهده می شود، بندهای 40 تا 44 آن شامل محدودیت های بسیار عجیبی برای اعضای مجاهدین است:

40- مجاهد اقساطی و مدت دار با اتمام تاریخ مصرف نداریم.
41- خواهر و برادر مجاهد بیمار (فلان بن فلان) نداریم.
42- مجاهد بازنشسته و در حاشیه نداریم.
43- مجاهد ملاقاتی و بند به پدر و مادر و خانواده نداریم.
44- مجاهد پناهنده و دارای تابعیت خارجی و سیتی زن نداریم.

محور 40 و 42 این کتاب تأکید می کند که اعضای مجاهدین موظف هستند که تا ابد به عنوان مجاهد مشغول بکار باشند و برای چنین افرادی هیچگونه بازنشستگی و اینکه به عنوان یک فرد بخواهد در گوشه ای زندگی کند ممکن نیست و نباید بر آن پایانی متصور باشد.

محور 41 اشاره به بیماری مجاهدین دارد. از نظر مریم رجوی، هیچگونه بیماری در تشکل مجاهدین به رسمیت شمرده نمی شود و فردی که اسم مجاهد بر او نوشته شده دیگر تا آخر عمر نمی تواند به اسم بیماری های خاص، در حاشیه کارها قرار داشته باشد و یا برکنار شود و یا حتی برای او امتیاز خاصی قائل شد. لذا مجاهد نمی تواند به بهانه بیماری های خاص، از برخی کارها معاف شود. برای نمونه کسی که مشکل قلبی، ریوی، کلیوی، دیسک کمر، هرنیا، سرطان یا… داشته باشد، هرگز نمی تواند به این بهانه انتظار ویژه ای داشته باشد و کار کمتری انجام دهد و یا تقاضای ساعات استراحت داشته باشد. چنین افرادی باید مثل بقیه کار می کردند ولو حین کار جان بدهند. البته بیماری های دوره ای مثل مسمومیت ها، سرماخوردگی های شدید یا موارد اورژانس در اینجا مد نظر نبود و بیماران برای چند ساعت یا یک روز می توانستند تعطیل باشند.

محور 43 و 44 همین کتاب تأکید دارد که مجاهدین دیگر متعلق به خودشان یا خانواده شان نیستند و هر مجاهد تمام وقت تحت اختیار رهبرش خواهد بود. چنین فردی نه می تواند درخواست ملاقات با والدین و خانواده اش داشته باشد و نه حتی می تواند مدعی شود که سیتی زن کشور خاصی است چرا که او از لحظه مجاهد شدن، تنها می تواند شهروند قرارگاه های مجاهدین باشد، وگرنه دشمن به حساب خواهد آمد. عشق و عواطف مجاهدین فقط باید برای مسعود و مریم رجوی هزینه شود. فکر کردن به خانواده یا زندگی عادی برای مجاهد جرم به حساب می آمد و چنین کسی در نشست های هفتگی بشدت توبیخ می شد.

طبعاً قضیه دمکراتیک بودن اندیشه مریم رجوی فقط در همین چند محور خلاصه نمی شود. ایران آزاد مدنظر وی، برای هر پدیده ای آزادی را تعریف کرده بود. در بند دیگری از کتاب می خوانیم:
53- اما طعمه، هم زندگی بورژوایی می خواهد، هم پاسپورت پناهندگی (از خون مجاهدین)، هم ادعای اپوزیسیون دارد و هم می خواهد با سابقه و عنوان قبلی قیمت خود را هرچه بالاتر ببرد… بنابراین، بریده “محترم و باآبرو” نداریم و نمی توانیم داشته باشیم، زیرا یا طعمه بالفعل است یا طعمه بالقوه!.

مسعود رجوی واژه “طعمه” را برای کسانی به کار می برد که با وجود سابقه تشکیلاتی چندین ساله و بیشتر، خواهان جدایی از سازمان و رفتن به کشور ثالث بودند. در این بند مسعود با صراحت می گوید هرکسی که از مناسبات مجاهدین بخواهد جدا شود، طعمه جمهوری اسلامی است و نباید بدون هتک حرمت شدن و بدون بی آبرو شدن از مناسبات مجاهدین خارج گردد. چنین اشخاصی باید جلوی دوربین و جلوی جمعیت چندصد نفره یا چند هزار نفره مورد اهانت، تهدید و بی آبرویی قرار گیرند و پس از اعتراف اجباری، طی مراحلی چند ساله به ایران تحویل داده شوند. کسی که از نظر رجوی طعمه به حساب می آمد، ولو سیتی زن کشورهای دیگر می بود، تنها می توانست به ایران بازگردد…

66- صفر صفر تشکیلاتی – ایدئولوژیک = آب بندی ضد طعمه در برابر بورژوازی و قطع رشته های نامرئی با رژیم = خیز به جلو با بستن شکاف و راه به عقب که الزام آن “غسل واجب هفتگی” از تناقضات بند “جیم” است…

این محور به چه معناست؟ نشست های “غسل هفتگی” محلی برای بیان تناقضات عاطفی، عاشقانه، خانوادگی و جنسی در برابر جمع بود. در این نشست اجباری که هرهفته یکبار برگزار می شد، هر فرد مجبور بود افکار عاطفی، جنسی و خانوادگی خود را در یادداشتی نوشته و جلوی جمع بخواند. افراد حاضر در نشست نیز او را زیر ضرب اهانت و فشارهای روحی قرار می دادند. رجوی معتقد بود که برای نبریدن فرد از مناسبات مجاهدین و کنترل نیازهای عاطفی و جنسی اش، باید چنین نشستی برگزار شود و افکار “سوژه” در همان جمع بمباران و در نطفه خفه شود… این نشست همانطور که در بند آمده است از “واجبات” به حساب می آمد که معنایی جز “اجبار” ندارد.

تکمیلی 78: مرد مجاهد (همچنین زن انقلابی مجاهد خلق)… همه راه های فرار را خودش می بندد و همه پل های پشت سر خودش را خراب می کند. (مثال سیتی زن).

محور فوق این موضوع را مورد تأکید قرار می دهد که مجاهد محکوم به ماندن در مناسبات فرقه ای رجوی است و باید کل راه های جلو و پشت خود را برای ادامه “بردگی مدرن” در مناسبات ببندد و هیچ راه گریزی برای خودش در نظر نگیرد. یعنی حیات و ممات خود را از آن رجوی و فرقه اش بداند…

مشاهده می کنید که مریم رجوی با آنهمه اجبارات که تحت عنوان “تئوری انقلاب” به مجاهدین تحمیل می کرد، چگونه امروز ادعای “آزادی فردی” دارد و خود را در مقابله با “اجبارات دینی و دین اجباری” معرفی می کند؟ آیا همین چند بند ساده از یک کتاب دهها محوری، نشانگر دروغ و تزویر مریم قجرعضدانلو نیست؟

سرگذشت عبرت انگیز

در جلسات سخنرانی مریم، گروهی از مسئولین رده اول مجاهدین نیز برای دلگرمی دادن به افراد پشت تریبون آمدند تا با بیان خاطرات گذشته، انگیزه های تحلیل رفته مجاهدین را زنده کنند. این مردان خاطره گو، از بازماندگان دوران شاه بودند. مهدی براعی مسئول کمیسیون امنیت شورا، محمود عطائی اولین رئیس ستاد ارتش رجوی، محسن رضایی دبیر شورای رجوی و همچنین حسین ادیب از فرماندهان تیپ های رزمی مجاهدین، سخنرانان خاطره گوی این جلسه بودند.

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

کار اصلی این فرماندهان که هرکدام بالای 70 سال سن داشتند، انگیزه دادن به صدها فرد کهنسال دیگر برای تقویت روحیه مقاومت در آنان بود. در بین این افراد حتی یک فرد میانسال مشاهده نمی شد و برخلاف 17 سال پیش که بخش مهمی از نیروها جوان یا میانسال بودند، اینبار متوسط سنی افراد 60 سال بود و مریم تلاش داشت این ارتش بیماران را به امید فرارسیدن سرنگونی جمهوری اسلامی، چند سال دیگر برای ماندن در تشکیلات تشویق کند. خاطره گویی آنان از کسانی بود که 37 سال قبل در سن 25-30 سالگی طی یک درگیری شدید در تهران کشته شده بودند. بازگو کردن حماسی خاطرات تراژیک، برای انگیزه دادن کسانی که امروز باید در خانه سالمندان باشند، به معنای بن بست مرگ آوری است که مریم رجوی در آن گرفتار آمده است. زنی که خود را از ربع قرن پیش تاکنون “رئیس جمهور ایران” می خواند و از ارتش کهنسالان انتظار نبرد و پیروزی دارد و با یادآوری کشته شدن دهها فرمانده می خواهد انگیزه مقاومت را در دل آنان زنده کند، طبعاً خود دچار بیماری روانی و افسردگی است، درست از همان نوع بیماری که شازده رضا منتظرالسلطنه و سایر جریاناتی که چهل سال در انتظار رسیدن به قدرت هستند در آن گرفتار می باشند. اما این بیماری هم نباید مانع محاکمه وی به جرم جنایت علیه بشریت و یا علیه نیروهای خودش شود.

براستی اینهمه شخصیت های حقوق بشری که برای آزار یک سگ و گربه در ایران، رسانه های فارسی زبان را مبدل به جلسات تعزیه خوانی و مرثیه سرایی می کنند، چرا در این مورد سکوت کرده اند و مریم رجوی را به چالش حقوق بشر نمی کشانند! و چرا از او نمی پرسند به چه علت صدها زن و مرد کهنسال را وادار می کند برای کشته شدن و افروختن آتش جنگ هلهله بزنند و به جای بازنشستگی و زندگی در خانه سالمندان، برای عملیات تروریستی و انتحاری اعلام آمادگی کنند!؟

واضح است که حقوق بشر جز دستاویزی برای دریافت حقوق و مزایا توسط آنان نیست، اما این داروهای مسکن هم نمی تواند درد مزمن مریم رجوی را درمان کند. بازماندگان مجاهدین بخوبی می دانند که از سرنگونی خبری نیست و آنان محکوم شده اند تا در آخرین “قرارگاه اشرف” برای آخرین عملیات “فروغ جاویدان” خود که چیزی جز مرگ در همان خانه سالمندان نیست، انتظار بکشند. اما 30 سال انتظار برای رسیدن فروغ جاویدانی دوباره، به همان اندازه واقعی است که 17 سال انتظار آنان برای دیدار با مسعود رجوی در گِل مانده است.

حامد صرافپور

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

لینک به منبع

***

سپاه پاسداران ایران علیه تروریسم مجاهدین خلق و امریکا و داعشمجاهدین خلق (فرقه رجوی)؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/کلاس-های-زنانه-مسعود-رجوی-و-انفجار-بزرگ/

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگ

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پانزدهم می ۲۰۱۹:… مسعود رجوی و مریم رجوی در امن و آسایش کامل کلاس های تشکیلاتی جهت مغزشویی زنان برگزار کرده بودند. این سلسله کلاس ها در مدارهای مختلفی برگزار می گردید که هدف اصلی آن وابسته کردن هرچه بیشتر زنان (بلحاظ شخصی) به مسعود رجوی بود. افشاگری خانم بتول سلطانی در سالهای بعد آشکار کرد که بازی “رقص رهایی” زنان شورای رهبری در همین ایام توسط مریم قجرعضدانلو صورت گرفته است که طی آن تعدادی از زنان شورای رهبری جهت عقد با مسعود به قرارگاه بدیع زادگان منتقل شده اند. 

مسعود خدابنده لوبلاگ: مجاهدین خلق فرقه رجوی به آخر خط رسیده اندتارنمای آمریکایی لوبلاگ : منافقین (مجاهدین خلق، فرقه رجوی) به آخر خط رسیده اند

لینک به منبع (انجمن نجات)
لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگ!

حامد صرافپور·WEDNESDAY, 15 MAY 2019

سالهایی که گذشت

حامد صرافپور

حامد صرافپور

درست دو دهه از آماده باش و پراکندگی ۱۳۷۸ و سلسله کلاس های مغزشویی یک و نیم ماهه زنان توسط مسعود رجوی در قرارگاه های “اشرف و بدیع زادگان” می گذرد… پیشتر شرح دادم که سال ۱۳۷۶ چگونه با پروژه چهار مرحله ای سلسله عملیات های تروریستی “سحر” طی شد و چه ضربات سنگینی برای مجاهدین به همراه داشت و چرا با منع صدام حسین مواجه گردید، و نوشتم که چهار ماه پس از توقف این پروژه (ابتدای سال ۱۳۷۷)، مسعود که خود را با نیروهایی در حال ریزش مواجه می دید، در گام اول آنان را به سمت تکرار آموزش های پیشین هل داد تا برای آنان امیدی واهی برای شروع جنگی تازه به شیوه کلاسیک فراهم کند. اما با گذر زمان که هیچ چشم اندازی دیده نشد، در گام بعد با طرح ترور اسدالله لاجوردی، بحران جدیدی برای نیروهایش تدارک دید که نهایتاً به جابجایی بزرگ و نقل و انتقال از بخش های جنوبی به قرارگاه اشرف راه برد. ماهها از آن ماجرا گذشت و دوباره سرخوردگی ها زنگ خطر را برای مسعود به صدا درآورد. شعارهای تکراری و بی رمق وی برای سرنگون کردن هم چندان امیدبخش نبود و نوروز ۷۸ عملاً استیصال نیروها را دوچندان کرد. بنابراین مسعود نیاز به بحران جدیدی برای برون رفت از این رکود تشکیلاتی داشت که برنامه ریزی برای ترور سرهنگ صیاد شیرازی جلوی چشم فرزندش، شرایط لازم برای پرتاب مجاهدین به بیرون قرارگاه اشرف را مهیا کرد. مسعود مدعی شد که جمهوری اسلامی با این ضربه بزرگ، دست به اقدام انتقام جویانه خواهد زد و ما برای در امان ماندن از حملات هوایی یا موشکی احتمالی باید در خارج قرارگاه مستقر شویم تا تلفات به حداقل برسد!.

مردان در بیابان، زنان در کلاس های زنانه

انتقال هزاران نفر به خارج مقر و استقرار آنان به مدت طولانی، کار بسیار حجیمی بود که همه دستگاهها را بسیج و درگیر می کرد. به جرات می گویم که هیچکس با این کار موافق نبود و از سر اجبار وارد آن شدند. در این میان موضوعی بسیار عجیب به نظر می رسید: اگر خطری مجاهدین را تهدید می کند، چرا باید بدنه سازمان بیرون قرارگاه مستقر شود اما بخش فرماندهی در داخل اشرف؟ آیا زنان شورای رهبری نباید در محیط امن باشند و فقط مردان باید خارج از محدوده خطر سنگر بگیرند؟ از آنجا که این مسئله در ذهنم سنگینی می کرد آنرا مطرح کردم ولی پاسخی دریافت نشد جز اینکه باز هم آنرا به حساب از خودگذشتگی و ایثارگری مسعود رجوی بگذارند، چیزی که هرگز مرا قانع نکرد ولی آنرا یک موضوع محرمانه قلمداد کردم. بزودی مشخص شد که این یک نقشه از سوی مسعود رجوی برای برگزاری نشست های سری با زنان بوده است تا حضور مردان در قرارگاه باعث آشکار شدن این موضوع نشود.

نقل و انتقالات آغاز گردید و در بخشهای شمالی، شرقی و جنوبی اشرف اردوگاههایی فاقد حداقل امکانات بهداشتی، رفاهی و تأسیساتی برپا شد. آماده باش نزدیک به یکماه و نیم به طول انجامید و در این مدت تنها دو روز اول مسئولین زن حضور داشتند و سپس از نیروها خداحافظی کردند و گفتند که برای مدتی در مأموریت خواهند بود. از آن پس مردان در شرایطی بسیار دشوار و نامتعین بسر می بردند. عدم وجود سرویس بهداشتی و آب کافی برای استحمام، گرمای شدید توأم با وزش شدید باد، توفان های خاک (که به صورت مستمر به درون چادرها و مواد غذایی می پاشید و حتی شستشوی ظروف را نیز ناممکن می کرد)، برنامه های تکراری و بسیار محدود، روحیه ها را تضعیف کرده بود. غم و اندوه در چهره اکثر نفرات موج می زد و لبخندهای تلخی که گاه دیده می شد، نمایش دردناکی از وضعیت موجود بود. در طی این مدت، فقط فرماندهان محور به اردوگاهها سر می زدند و دیگر هیچ زنی به آنجا تردد نداشت. برای نمونه از جبهه جنوب فقط حمیده شاهرخی (افسانه) تنها به مدت ۲-۳ ساعت با منشی اش تردد داشت و دوباره به مقر بازمی گشت. نکته قابل توجه اینکه حتی برای همین دو ساعت حضور، یک سرویس بهداشتی کامل شامل: حمام، توالت صحرایی و منبع آب مستقل برای وی تدارک دیده شده بود در حالی که برای بیش از ۲۰۰ نفر که شبانه روز آنجا حضور داشتند تنها ۳ حمام صحرایی وجود داشت که بیشتر روزها فاقد آب بودند. چادرها غرق خاک و وعده های غذایی توأمان با وزش باد و ریزگردها بود. برای بیماران هیچگونه امکانات رفاهی فراهم نمی شد و فرد بیمار محکوم بود در همان شرایط برای بهبود خود تلاش کند. همه اردوگاه ها وضعیت مشابهی داشتند.

در چنین شرایطی که برای مردان مجاهد فراهم شده بود، مسعود و مریم رجوی در امن و آسایش کامل کلاس های تشکیلاتی جهت مغزشویی زنان برگزار کرده بودند. این سلسله کلاس ها در مدارهای مختلفی برگزار می گردید که هدف اصلی آن وابسته کردن هرچه بیشتر زنان (بلحاظ شخصی) به مسعود رجوی بود. افشاگری خانم بتول سلطانی در سالهای بعد آشکار کرد که بازی “رقص رهایی” زنان شورای رهبری در همین ایام توسط مریم قجرعضدانلو صورت گرفته است که طی آن تعدادی از زنان شورای رهبری جهت عقد با مسعود به قرارگاه بدیع زادگان منتقل شده اند. گردنبند اهدایی مسعود به این زنان که ۱۵ سال بعد توسط خانم زهرا میرباقری به نمایش درآمد رسوایی زیادی برای رجوی به دنبال داشت و خشم مریم قجر را بشدت برانگیخت. وی با طلاهای اهدایی ملک فهد (پادشاه وقت عربستان سعودی)، صدها گردنبند با تصویر خودش سفارش داده بود تا به گردن زنان بیاویزد.

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگنشست مسعود رجوی با زنان و اهدای گردنبند “مسعود نشان” به زنان شورای رهبری

یکماه و نیم زندگی در این شرایط، بسیاری از مردان در رده های بالای تشکیلاتی را درخود فروبرده بود و بجز افسر ارشد عملیات هر قرارگاه (که در نبود فرماندهان زن خود را در شرایط پیش از انقلاب مریم می دیدند و احساس راحتی می کردند)، مابقی فرماندهان بشدت افسرده بودند. علت افسردگی، وصل مستقیم نبودن به زنان شورای رهبری، و تحت فرماندهی افسر عملیات قرار داشتن بود. این مسئله برای مردان یک درجه افت به حساب می آمد (یادآور می شوم، سالها پس از عبور از انقلاب ایدئولوژیک مریم، مردان مجاهد همگی پذیرفته بودند که زنان یک مدار تشکیلاتی یا ایدئولوژیکی بالاتر از آنان قرار داشته باشند و لذا وصل بودن به یک زن شورای رهبری خود یک امتیاز معنوی یا تشکیلاتی محسوب می شد. در این دوران به دلیل اینکه همه زنان در مأموریت بودند، بجز افسر ارشد عملیات هر قرارگاه که خود را فرمانده بلامنازع مقر می دید، بقیه فرماندهان مستقیم به وی وصل می شدند و این مسئله آنان را درگیر تناقض کرده بود).
در هفته های پایانی بهار ۷۸، کلاس های زنانه مسعود و مراسم “رقص رهایی” برای زنانی خاص، به پایان رسید که بلافاصله دستور داد همگی برای نشست عمومی به قرارگاه باقرزاده منتقل شوند. هرچند این اقدام تنشی بزرگ برای کل قرارگاه ها ایجاد می کرد اما از شرایط راکد پیشین بهتر بود و حداقل این احساس در ما شکل گرفت که از این بیابان نشینی و بی برنامگی رها خواهیم شد.

ورود به مرحله سرنگونی!

قرارگاه باقرزاده در سال ۱۳۷۲ و پس از حمله هوایی به قرارگاه اشرف از صدام حسین تحویل گرفته شد. این مقر در نزدیکی قرارگاه پارسیان، محل سکونت مسعود رجوی و مابین پادگان های نظامی عراق قرار داشت. در این مقر تنها ۳ سوله بزرگ بود که پس از تحویل به مجاهدین گسترش پیدا کرد و ساختمان های زیادی در آن احداث گردید. به دلیل عدم وجود امکانات رفاهی و بهداشتی، شرایطی بسیار دشوار به افراد تحمیل می شد بخصوص که نشست های مسعود رجوی به مدت ۹ سال در همین محل بیشترین فشارهای روحی را به نیروها وارد می کرد… زنان مجاهد پس از دوماه غیبت با چهره ای افسرده تر و نگران تر از گذشته ظاهر شده بودند. به نظر می رسید در این مدت تناقضات زیادی آنان را به خود مشغول کرده باشد. نشست مسعود به مدت یک هفته به طول انجامید و هیچ چیز جدیدی جز فشارهای بیشتر برای ما به همراه نداشت. تنها چیزی که وی به آن اشاره کرد، شروع دور جدیدی از عملیات های مرزی و اقدامات تروریستی بود که عملاً مبحث سال گذشته اش که “آمادگی برای سرنگونی” بود را زیر سوآل می برد، چرا که دوره کردن هزاران کلاس آموزشی برای پیشبرد “جنگ کلاسیک” انجام گرفت، و اینک دوباره سخن از “جنگ های نامنظم” بر زبان می آورد که نقض استراتژی پیشین خودش بود.

مسعود در سلسله مباحث مختلف مدعی شد که بخاطر محاکمه عبدالله نوری، جمهوری اسلامی وارد شقه و شکاف جدیدی شده و از این پس می توان “دکل سرنگونی” را مشاهده کرد. وی با بررسی مجموعه مسئولیت هایی که عبدالله نوری در جمهوری اسلامی داشت، به این نتیجه رسید که با محاکمه او فضای سیاسی وارد “مرحله سرنگونی” شده است و مجاهدین باید برای اینکار آمادگی کامل پیدا کنند!. این سخن برای کسانی که سابقه کمتری در مناسبات مجاهدین داشتند، شور و شوق زیادی ایجاد می کرد چون احساس می کردند بزودی از این زندان خلاصی خواهند داشت، اما برای من و بسیاری دیگر، سخنانی تکراری و خسته کننده بود. امکان طرح تناقض و اعتراض علنی وجود نداشت چرا که بی تردید مسعود واکنش منفی از خود نشان می داد و عده ای را علیه فرد معترض تحریک می کرد. نمی دانم چه تعداد مشابه من بودند اما شخصاً سوالی برای من ایجاد شده بود که چرا دوباره مدعی ورود به “مرحله سرنگونی” است در حالی که قبلاً ورود به این مرحله را اعلام کرده بود!. لذا در همان نشست به صورت مکتوب و غیرآشکارا برایش نوشتم که در اواخر تابستان ۱۳۶۵، در پایگاه عراقچیان واقع در شهر کرکوک، جلسه ای با مسئولیت “سیدی کاشانی” برگزار گردید که در آن از ورود ما به مرحله سرنگونی سخن گفت و اینکه علت ورود رهبری به خاک عراق است، و الان ۱۳ سال از آن تاریخ گذشته و مجدداً از ورود به همان مرحله سخن گفته می شود!. آیا چیزی تغییر کرده است؟

اما مسعود حتی اشاره ای هم به آن نوشته نکرد و من به تجربه حدس زدم که او بشدت عصبانی است و به دنبال نویسنده است تا با وی برخورد کند، ولی با توجه به همان تجارب، متن را طوری نوشته بودم که نه با خط من شباهت داشته باشد و نه با ادبیات نوشتاری ام، هرچند آنرا نه از موضع ضدیت با تشکیلات که به عنوان یک سوآل جدی طرح کرده بودم… بالاخره نشست به پایان رسید و به قرارگاه حبیب در بصره بازگشتیم. بقیه نیروها نیز به قرارگاههای خود بازگشت خوردند.

خودکشی و خودزنی

پس از برگشت به قرارگاه ها، مجدداً ترددات مرزی آغاز شد. همه شب تیمهای عملیاتی به مرزها می رفتند تا “معابر” جدیدی برای ورود به داخل ایران بیابند. مرزهای جنوب در این زمینه بسیار راحت تر از سایر مرزها بود و به همین خاطر بود که تیم های ترور اسدالله لاجوردی و سرهنگ شیرازی از قرارگاه های جنوب انتخاب شده بودند و از همان مسیر به داخل نفوذ کردند. مرزهای شمالی تر به دلیل عمق زیاد و دارا بودن تپه ماهور و یا کوهستانی بودن، امکان نفوذ کمتری داشت. اما تهدید اصلی مرزهای جنوبی، وجود انبوه میادین مین پاکسازی نشده و بدون نقشه بود. به همین خاطر چندین تیم مهندسی دچار آسیب های شدید شدند. گشت های مجاهدین به صورت مستمر شبها در جاده های مرزی تردد داشتند و گاه کمین گذاری می کردند. اما همین هم باعث بروز حوادثی تلخ برای مجاهدین می شد که برای نمونه در یک شب ضربه سنگینی به یک تیم چند نفره وارد آمد و براثر انفجار موشک، چندین کشته و مجروح برجای ماند. یکی از مجروحین که بسختی آسیب دید “خدام گل محمدی” نام داشت که به مدت یکسال در بیمارستان بستری شد، و بعد به دلیل درخواست برای جدایی از مجاهدین، در سالن غذاخوری ارتش هفتم در قرارگاه اشرف، بشدت مورد برخورد قرار گرفت و تهدید به قتل شد و او را وادار به توبه کردند. وی زیر فشار سنگینی روحی، اشتباه خود را پذیرفت اما دو روز پس از آن، حین تنظیف سلاح، با بنزین دست به خودسوزی زد و در حالی که بشدت آسیب دیده بود به بیرون منتقل گردید و دیگر از وی خبری نیامد. چند روز بعد به نقل از نفرات اسکورت به صورت توهین وار گفته شد که “خدام سقط شده است”. به این ترتیب مشخص شد که برای مخفی ماندن خودکشی، او را تمام کش کرده اند و در محلی نامعلوم (احتمالاً در قبرستان بغداد) دفن نموده اند.

خودکشی محدود به خدام گل محمدی نمی شد، پیش از آن هم یکی از اعضای تیم گشت به نام “کریم پدرام” به دلیل شلیک گلوله به سرش کشته شد. در مراسم خاکسپاری دلیل آنرا شلیک ناخواسته عنوان کردند اما کریم خودزنی کرده بود. شلیک گلوله به صورت خودبخودی در حین تردد به دلیل ضامن بودن سلاح ها غیرممکن بود. سلاح ها در حالت افقی نگهداری می شدند و دست اندازها به هیچوجه منجر به مسلح شدن سلاح نمی شد. در قرارگاه اشرف نیز دختر جوانی به اسم “آلان محمدی” در حین نگهبانی کشته شد که به شلیک ناخواسته ربط دادند در حالیکه هیچ سلاحی در پست نگهبانی به حالت مسلح وجود نداشت تنها آنرا از ضامن خارج می کردند. “آلان محمدی” بخاطر فشارهای روحی زیاد خودزنی کرده بود.

انهدام اتوبوس مجاهدین و انفجار قرارگاه حبیب شطی

تیرماه ۷۸ زمینه ای مهیا شد تا مسعود رجوی با صدور انواع پیام های شبانه خطاب به دانشجویان، بازی جدیدی را در مناسبات تحت این عنوان که مردم بپا خاسته اند و مجاهدین باید فعال تر از همیشه برای سرنگونی آماده سازی کنند، آغاز کند. استمرار آشوبها در تهران بیشتر وی را به طمع انداخت. مسعود از یکسو دانشجویان را به درگیری مسلحانه ترغیب، و از آنسو تیم های عملیاتی را برای نفوذ و سازماندهی تظاهرات اعزام می کرد تا آشوب ها را هرچه بیشتر به سمت خشونت و ترور هدایت کند. وی معتقد بود که اگر در این زمان ۲۰ تیم آماده در داخل داشته باشیم، براحتی می توانیم اعتراضات را سازماندهی و به سوی جنگ گسترده مسلحانه سوق دهیم. اگرچه درگیری ها در ایران پس از چندین روز تحت کنترل درآمد، اما انگیزه جدیدی برای مسعود رجوی داشت تا به فکر ایجاد تیم هایی جهت برپایی شورش و یا نفوذ در تظاهرات ها بیفتد (مدتی بعد هم وی از صدام حسین درخواست مجوز برای تسخیر چند شهر در ایران داشت که خود بحث مفصلی است که به سالهای بعد از آن بازمی گردد و در جای خود به آن خواهم پرداخت) اما در آن زمان، خاموش شدن اعتراضات در تهران، عصبانیت مسعود را در پی داشت، به نحوی که از دانشجویان به عنوان “مشتی سوسول که به درد کنار دیوار می خورند” یاد کرد. او شورای رهبری را نیز نکوهش کرد که چرا نتوانسته اند تیم هایی برای چنین مواقعی آماده داشته باشند (البته ده سال بعد همین تجربه را در اعتراضات ۱۳۸۸ بکار برد و پس از آن نیز نقش کلیدی در آشوبهای داخل عراق و مشاوره برای تروریست های سوری داشت).
تابستان ۷۸ روی خوشی به مجاهدین نشان نداد. انهدام یک اتوبوس سازمان در جاده بصره – بغداد، وحشت و نگرانی زیادی برای مجاهدین به همراه داشت. دهها مجروح و ۶ کشته از بین اعضای قدیمی مجاهدین که دوتن آنان زن بودند، شور و شعف مسعود رجوی را خشکاند اما پاییز با آتش بیشتری فرارسید. در یکی از شبهای پاییزی، نور شدیدی در آسمان قرارگاه حبیب شطی درخشید و صدایی مهیب این قرارگاه کوچک و زیبا را درهم کوبید. در یک لحظه نیمی از قرارگاه تخریب و ۵ تن کشته و ۵۰ تن بسختی مجروح شدند. رئیس ستاد قرارگاه (بهشته) نیز که خرده شیشه به چشم او اصابت کرد جزء مجروحین بود که بلافاصله جهت مداوای چشم به فرانسه منتقل شد. از مردان هم دو نفر شیشه به چشمان اصابت کرده بود که یکی از آنها زیر ۲۰ سال داشت اما اقدامی جهت مداوای آنان در خارج عراق صورت نگرفت و هردو از یک چشم نابینا شدند. کسی خبر نداشت چه اتفاقی رخ داده است. فرمانده جبهه جنوب (حمیده شاهرخی) در محل حضور نداشت و “سارا” فرمانده مقر به جای او کارها را دنبال می کرد. از پادگان همسایه (نیروهای عراقی) نیز صدای فریاد به گوش می رسید. یک سرباز کشته و ۲۵ تن زخمی شده بودند. تنها چیزی که به ذهن می زد حمله موشکی به قرارگاه بود. اما پس از بررسی مشخص شد که کامیون انفجاری از داخل فرماندهی نیروهای عراقی بوده است. مابین پادگان و مقر مجاهدین تنها یک دیوار بلوکی وجود داشت که عملاً مبدل به هزاران ترکش شده بود و بخشی از جراحت ها ناشی از اصابت خرده سنگها به بدن افراد بود. سارا سراسیمه و وحشت زده پیام های مختلفی به ستاد فرماندهی ارسال می کرد. همه چیز از جمله چندین ژنراتور بزرگ برق نابود شده بود و امکان حفاظت از قرارگاه وجود نداشت و نیروهای باقیمانده در حال مداوای مجروحین بودند. لذا از قرارگاه های دیگر درخواست نیروی کمکی شد. حمیده شاهرخی به همراه نیروهای کمکی رسیدند و همزمان آمبولانس های زیادی هم از بصره برای انتقال مجروحین به بیمارستان در محل حاضر شدند.

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگانهدام اتوبوس و قرارگاه مجاهدین خلق در عرض چند ماه!

در میان این بحران عظیم، خبر دیگری هم منفجر شد و آن فرار دو تن از مجاهدین بود که بلافاصله توسط استخبارات صدام دستگیر شدند. با این رخداد، بلافاصله دستور انتقال کل نیروها به قرارگاه اشرف ابلاغ گردید که کمتر از موج انفجار حبیب برای ما نگران کننده نبود چرا که می دانستیم هرچه با رنج و درد در طی یکسال و نیم ساخته ایم به هدر رفته است. نقل و انتقال صدها زرهی و خودروی نظامی به همراه انبارهای تسلیحات و نیز تمامی لوازم استقراری به اشرف کاری بسیار سنگین بود.

سالی که مسعود رجوی در آن نوید “سرنگونی” داده بود، به بزرگترین ضربات نظامی برای مجاهدین تبدیل شد. ضربه ای که مسیر فشارهای هرچه بیشتر تشکیلاتی را رقم زد و بر شدت خودکشی و سکته ها افزود.

حامد صرافپور
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

کلاس های زنانه مسعود رجوی

(پایان)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/ترور-خانواده-ها-توسط-مریم-رجوی،-از-حاج-س/

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پنجم آوریل ۲۰۱۹:… ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال. رهبر سازمان مجاهدین خلق، مریم رجوی بزرگترین تهدید فروپاشی خود را خانواده اعضای تشکیلات خود تشخیص داده و بیشترین انرژی خود را صرف حمله و ترور آنان کرده است. اما چرا این تشکل که روزگاری همان خانواده ها را پشتیبان اصلی خود می دانست و از آنان بیشترین بهره سیاسی-اجتماعی را می برد، اینک به چنین استیصالی گرفتار شده که قادر نیست نام خانواده را تحمل کند و از آنها تحت عنوان “مزدور – وزارتی – سپاهی” یاد می کند و وحشت دارد؟ 

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالکمیتهٴ آلمانی همبستگی برای ایران آزاد فرقه رجوی محرم تر ازخانواده؟!ا

لینک به منبع (انجمن نجات)

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال

دیرزمانی است که رهبر سازمان مجاهدین خلق، بزرگترین تهدید فروپاشی خود را خانواده اعضای تشکیلات خود تشخیص داده و بیشترین انرژی خود را صرف حمله و ترور آنان کرده است. اما چرا این تشکل که روزگاری همان خانواده ها را پشتیبان اصلی خود می دانست و از آنان بیشترین بهره سیاسی-اجتماعی را می برد، اینک به چنین استیصالی گرفتار شده که قادر نیست نام خانواده را تحمل کند و از آنها تحت عنوان “مزدور – وزارتی – سپاهی” یاد می کند و وحشت دارد؟ هضم این مسئله برای کسانی که از مناسبات درونی فرقه مجاهدین اطلاع دقیقی نداشته باشند بسیار مشکل است اما پدیده ترور و طرد خانواده برای اعضای مجاهدین نمودی عینی و بسیار ملموس دارد و هیچ مجاهدی نیست که کم و بیش از آن آسیب ندیده باشد. برای بسیاری این ایده وجود دارد که رهبری مجاهدین پس از سقوط صدام به کینه کشی علیه خانواده ها روی آورد، اما پدیده خانواده ستیزی در درون تشکیلات مجاهدین ریشه ای عمیق دارد که نگاهی دوباره به آن می تواند به درک بیشتر آن کمک کند. در اینجا دو تصویر از دو زمان دور از هم، از شهرزاد صدر تا احسان اقبال، تاریخچه رهبری “مطلقه” مسعود و مریم رجوی بر سازمان مجاهدین را به نمایش می گذارد!

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالمقاله ها از شهرزاد صدرحاج سیدجوادی تا احسان و محمد اقبال

“عموجان فرومایه” و “عمه جان وزارتی”

چند روز قبل دستنوشته ای از احسان اقبال، فرزند محمد اقبال عضو قدیمی مجاهدین خلق منتشر شد که عنوان آن شباهت زیادی به نوشته سه دهه قبل خانم شهرزاد صدرحاج سیدجوادی عضو شورای رهبری مجاهدین خلق دارد. وی با حمله به عمه خود (خانم عاطفه اقبال، عضو پیشین و منتقد فعلی مجاهدین خلق) او را آماج اهانت هایی قرار داد که در عرف همه جوامع بشدت ناپسند و بهت آور است. البته چنین کاری از سه دهه قبل تاکنون در ادبیات مجاهدین خلق به امری روتین تبدیل شده و از سال ۱۳۶۸ یکی از درسهای آموزشی مجاهدین است. پاییز ۶۸ که مریم قجرعضدانلو به عنوان مسئول اول مجاهدین معرفی گردید، مباحث “انقلاب” با کلیدواژه “طلاق ایدئولوژیک” برگزار می شد که در طی آن، مردان ضمن جدایی از همسر، آنان را “استفراغ خشک شده” و متقابلاً زنان نیز پس از طلاق از شوهر، او را “نرینه وحشی” صدا می زدند تا بدین وسیله بین آنان به جای عواطف و احساسات انسانی، نفرت و انزجار جایگزین شود. چند دهه پیش از اینکه احسان اقبال عمه خود را اینگونه خطاب کند، رئیس دفتر مریم قجرعضدانلو (شهرزاد صدر) عموی خود مرحوم “علی اصغر حاج سیدجوادی” را به جرم جدایی از شورای ملی مقاومت و اعتراض به شکنجه در قرارگاه های مجاهدین، با لحنی اهانت آمیز “عموجان فرومایه” خواند تا وی را تحقیر نماید!. شهرزاد طی سالهای ۷۴- ۷۶ از سوی مریم رجوی به عنوان مسئول اول مجاهدین برگزیده شد و با انتقال مجدد مریم به اروپا پس از سقوط صدام، به همراه وی به عنوان رئیس دفتر به پاریس منتقل گردید. برادرش (علیرضا) نیز از همان دوران دور، راننده مسعود رجوی و از کادرهای حفاظت شخصی اوست. نکته قابل توجه اینکه آقای حاج سیدجوادی در سال ۱۳۵۵ در دو مقاله مجزا به انتقاد شدید از سیاست های شاه پرداخت و در سال ۱۳۵۹ نیز نامه ای به آیت الله خمینی نوشت و از برخی مسائل موجود در کشور انتقاد کرد، اما نه از سوی شاه و نه از سوی جمهوری اسلامی مورد اهانت و تحقیر قرار نگرفت ولی با اولین انتقاد که به مسعود رجوی وارد کرد، سیل تهمت و افترا به سمت وی روانه گشت که تا سالیان ادامه داشت و گویا هنوز در خاطره آنان باقی مانده و در قلم احسان اقبال جاری است

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالاز عموجان فرومایه تا عمه جان وزارتی

احسان اقبال در آن سالیان هنوز یک بچه دبستانی به حساب می آمد که پس از جنگ کویت به دلیل سن کم به همراه صدها کودک دیگر به اروپا اعزام شد، لذا در آن سالیان از یادگیری چنین ادبیاتی بدور ماند. ولی از اواخر دهه ۷۰ وی به همراه بسیاری دیگر از کودکان بزرگ شده، مجدداً به عراق برگشت داده شد و آموزش “انقلاب” را زیر نظر مهوش سپهری از سر گذرانید. آموزشی که در تابستان ۱۳۸۰ در نشست های موسوم به “طعمه” به مدارج بالاتر رسید. اگرچه می دانیم که در این فرقه افراد مجاز به فکر کردن مستقل نیستند، و بنابراین احسان و پدرش ملزم به نوشتن شده اند، با اینحال نوع فرهنگ و ادبیات این نوشتار، برآمده از همان تفکرات مسعود رجوی است که پدر و پسر همکلاس این دانشگاه معرفت هستند: “پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش مخوانش پسر”.

محمد اقبال سال ۱۳۹۱ در کمپ لیبرتی عراق ساکن بود و از همانجا به خواست مریم رجوی دست به نوشتن مقاله ای توهین آمیز علیه خواهرانش عفت و عاطفه زد که در سایت ایران افشاگر منتشر شد. بلافاصله پس از این تهاجم ادبیاتی، ایشان منتخب مریم برای اعزام به فرانسه جهت قرار گرفتن در خط مقدم نبرد با “خانواده منتقد” گردید. دوسال بعد (۱۳۹۳) محمد مقاله دیگری با استفاده از زشت ترین جملات علیه خواهران خود نوشت، مطلبی که شنیدن آن در مورد “یک خواهر” برای هر انسانی غیرقابل تصور است و می توان حس کرد که آن خواهران از دیدن چنین واژه هایی تا چه حد شوکه شده اند. در این دستنوشته، محمد اقبال خواهرش عاطفه را “ماماچه پلیدک، حیوان لیبرتی، فضولات خوار، گاو و گوساله، گندگاو چاله دهان و دریده” نامید و برای اولین بار اثبات کرد که در تشکیلات مجاهدین خلق نه تنها از اخلاق هیچ باقی نمانده، که از حداقل عرف جوامع بشری نیز تهی شده است. وقتی یک مرد مسن آنهم با استفاده از کت و کراوات روشنفکرانه، به صورت آشکار از چنین ادبیاتی علیه خانواده اش استفاده می کند، طبیعی است که فرزندش نیز از آن بی بهره نماند و متقابلاً به عمه خود اهانت و به آن افتخار کند!. وی به این هم بسنده نکرد و مجددا در همین روزها (اردیبهشت ۱۳۹۸)، همزمان و هماهنگ با مقاله پسرش، مطالب دیگری تحت عنوان “حرام لقمگی پسا مدرن” نوشت و با همان ادبیات چاله میدانی، عاطفه را بخاطر افشای زد و بند حول انتقال احسان به فرانسه، متهم کرد که این افشاگری بخاطر قرار گرفتن سپاه پاسداران در لیست تروریستی است!!!. اینکه ایشان چطور این مسئله را به سپاه ربط داده خود بحث دیگری است اما واضح است که این افشاگری ضربه سختی به مریم رجوی وارد کرده است وگرنه آنقدر مهم نبود که پدر و پسر را در آن واحد علیه خواهر بسیج نماید.

طنز ماجرا اینکه احسان تاریخچه ای از “تلاش های مریم قجرعضدانلو برای انتقال ساکنان لیبرتی به اروپا” جعل کرده تا انتقادهای عمه را تکذیب نماید، حال آنکه مریم رجوی در آن سالیان صدها لابی اروپایی و آمریکایی را برای اسیر نگهداشتن چند هزار مجاهد در لیبرتی و اشرف بسیج کرده بود و آنقدر روی آن پافشاری داشت که مثلث شوم “هیلاری – بولتون – مک کین” هم زیر فشار سازمان ملل و دولت عراق جا زدند و به مجاهدین هشدار دادند که دیگر عراق جای ماندن نیست:

(((من در نیمه بهمن ۱۳۹۲جزء آخرین گروه‌های ۱۰۰نفری که دولت آلمان با تلاش‌های بی‌وقفه خواهر مریم پذیرفته بود به آلمان بیایند، از لیبرتی به آلمان منتقل شدم. تعداد کسانی که مثل من پاسپورت قدیمی پناهندگی آلمان داشتند اما تاریخ آن سپری شده بود، خیلی بیشتر بود. اما اسم من‌ را هم به‌رغم مخالفت‌های متعدد خودم وارد همین لیست کرده بودند. وجدانم رضایت نمی‌داد که دوست و یار و همرزم دیرینه‌ام مجاهد قهرمان امیرمسعود نظری که او هم مثل من پاسپورت پناهندگی قدیمی آلمان را داشت در ۱۰شهریور همان سال در اشرف شهید بشود ولی من به آلمان بیایم. برای متقاعد کردن من، مسئولانم نشست‌های متعددی گذاشتند تا عازم سفر به آلمان شدم.
در دیدارهای همان ایام در لیبرتی با هیأت آلمانی و با کمیساریا، همه می‌دانستند که خواهر مریم و سازمان و وکلای آن خواهان انتقال ۳۰۰نفر به آلمان بودند و اقدامات زیادی انجام‌ شده بود. اما دولت آلمان فقط ۱۰۰نفر را قبول کرده بود که هیأت آلمانی با همه آنها در لیبرتی مفصل مصاحبه کرد. در این فاصله از شروع پروژه در تیر ۱۳۹۲تعدادی هم شهید شده بودند که هر کدام یک موضوع جداگانه است. در چارچوب همین پروژه بود که من به آلمان آمدم و در حال حاضر هم پناهنده سیاسی در آلمان هستم. اما چند روز پیش خواندم که یک «عمه‌جان وزارتی» من‌را از جمله جوانانی خوانده که مجاهدین «با زدوبندهای پشت پرده با دولت فرانسه، به فرانسه آوردند»!
عمه‌جان وزارتی که نوشته‌هایش تماماً همان انسان «مسلوب‌الاختیار» را تداعی می‌کند، علاوه بر ادعای مضحک زدوبند پشت پرده مجاهدین با فرانسه که مستقیم یا غیرمستقیم توسط وزارت اطلاعات آخوندی به او دیکته شده، مدعی است که من اجازه‌ای «برای تماس با دیگران و یا نزدیک‌ترین افراد فامیل و خانواده» ندارم و «حتی محروم از شرکت در مراسم ترحیم» مادربزرگم بوده‌ام!)))

البته گناه اصلی عمه جان این است که دو دهه قبل به برادر زاده گفته اند مراقب باشد توسط مریم رجوی تبدیل به یک “آدم آهنی” نشود. و بعد هم تلاش کرده این دو را (به عنوان یک خواهر دلسوز) از لیبرتی و اسارت فرقه رها کند، غافل از این که برادر محترم تحت آموزشهای ایدئولوژیک مریم و مسعود رجوی بکلی مسخ شده و اخلاق و وجدان را فروخته است. محمد اقبال در این مقاله منت بزرگی بر سر دو خواهر گذاشته که با کمک وی و به اسم مجاهدین در اوایل دهه ۶۰ از ایران خارج و در فرانسه پناهندگی گرفته اند، و در این سالیان (۱۹۸۴ تا ۲۰۱۰ میلادی) هم مسعود رجوی معادل ۵۰۰ هزار دلار به آنها کمک مالی کرده است!.

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقباللمپنیسم ادبی در مقاله های محمد اقبال علیه خواهرانش

اشاره داشتم که حمله همزمان پدر و پسر به “خواهر و عمه” چیزی جز یک دستورالعمل هماهنگ تشکیلاتی از سوی مریم رجوی نیست و افراد از خود اراده ای ندارند و باید هرچه تشکیلات به آنها امر می کند به انجام برسانند. اما چرا مریم قجرعضدانلو قادر به تحمل کوچکترین انتقاد حتی از سوی خانواده اعضای مجاهدین نیست؟ در این زمینه می توان با کمی کنکاش به نکات قابل توجهی رسید.

کرامت خانواده در تشکل مجاهدین خلق

پیش از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، هرگز شاهد چنین ادبیات منحط و سخیف در مناسبات سازمان نبوده ام. طبیعی است که همه اعضای مجاهدین در درون جامعه ایران بزرگ شده و به درون تشکیلات قدم گذاشته اند، اما این تشکیلات است که به مرور زمان اعضای خودش را پرورش و رشد می دهد. به عنوان کسی که مدتها با عاطفه اقبال زندگی کرده ام، می توانم بخوبی تفاوت او با برادرش را درک نمایم، تفاوتی که ناشی از حضور در “درون و برون” مناسبات است. عاطفه برخلاف آنچه برادرزاده اش احسان در پایان دستنوشته ذکر کرده، انسان “بی عاطفه” ای نبوده و نیست. وی در ابتدای انقلاب مسئول نشریه “فریاد گودنشین” در تهران بود لذا مدتی پس از ورود به قرارگاه اشرف به بخش فرهنگی ستاد پرسنلی منتقل شد. کار اصلی وی “ویرایش و سانسور فیلم های سینمایی” جهت پخش برای نیروها بود. به عنوان یکی از همکاران عاطفه باید بگویم که وی زنی پرنشاط، مهربان، خوش برخورد و باعاطفه بود و برخورد محترمانه ای با دیگران داشت. پس از جنگ اول آمریکا با صدام، عاطفه مناسبات مجاهدین را تحمل نکرد و به اروپا اعزام شد و تا چندسال قبل (که هنوز نمی دانست در مناسبات مجاهدین چه جنایتهایی صورت گرفته است) همچنان با مجاهدین همکاری نزدیک داشت و بالاخره بعد از سلسله افشاگری جداشدگان، راه خود را تغییر داد و منتقد مجاهدین شد و تلاش زیادی برای رهایی اعضای اسیر مجاهدین از مناسبات فرقه در عراق انجام داد. بدون تردید اگر عاطفه این “اقبال” را نداشت که از همان اوایل نمایش “انقلاب مریم” مناسبات تنگ مجاهدین را رها کند و به اروپا برود، هم اکنون شبیه اکثر زنان اسیر در فرقه، انسانی وارفته، مستأصل و پرخاشگر بود و از ادبیاتی استفاده می کرد که مهوش سپهری و همکارانش آموزش می دادند و محمد اقبال آنرا فراگرفته است، و این جدا ماندن از مناسبات مجاهدین دلیل تفاوت ادبیاتی وی با برادر و برادرزاده اش است.

در همین مدت نیز شخصاً شاهد بوده ام که عاطفه نه تنها برخورد ناپسند با برادر نداشته که علیرغم اینهمه اهانت ها، همچنان با زبان محترمانه به مجاهدین نقد، و گناه برادر را نادیده می گیرد، و اتفاقاً مریم رجوی از همین بشدت خشمگین است و قادر به تحمل آن نیست، چون بخوبی می داند که این همان “زبان عواطف یک خواهر و زبان محبت آمیز یک خانواده نسبت به خویشاوند” است. زبانی که برخلاف ادبیات لمپنی فرقه مجاهدین، سرشار “عشق و محبت” است و برای اعضای یک فرقه، سمی مهلک و فروپاشنده است. مریم از این ادبیات در وحشت است و به همین دلیل طی سالیان گذشته نمی توانست فریاد عاشقانه مادران و خواهران مجاهدین در بیرون قرارگاه اشرف را تحمل کند و آنان را با سنگ و آهن هدف قرار می داد و زشت ترین واژه ها را نثار آنان می کرد. او از عشق و عواطف مادر و خواهری در هراس است چون می داند عامل فروپاشی تشکل اوست.

من از ابتدای انقلاب با مجاهدین بوده ام، در آن زمان خانواده ارزش و اهمیت بالایی داشت و مجاهدین بهترین روابط را با خانواده ها برقرار می کردند. در نشست هایی که همان زمان به صورت تیمی برگزار می شد، فرماندهان مجاهد از احترام گذاشتن به خانواده و کمک کردن به مادر و خواهر در امور خانه و مهربانی با آنان سخن می گفتند، و این نه یک توصیه، که به عنوان یک دستور تشکیلاتی و درس ایدئولوژیک ابلاغ می شد. مسعود در سخنرانی هایش مدام از مادران مجاهد و خانواده ها تمجید می کرد و بیشترین حمایت نیز از سوی خانواده ها نثار مجاهدین می شد. حتی با شروع عملیات تروریستی توسط مجاهدین، کماکان این احترام باقی بود. مسعود رجوی شخصاً این خاطره را نقل کرد که به فرزندان مجاهد محمدی گیلانی (رئیس دادگاه انقلاب) اجازه نداده مستقیم با پدرشان درگیر و ایشان را ترور کنند چون قصد نداشت حرمت “پدر فرزندی” نقض شود. وی همچنین در مورد آیت الله طالقانی اجازه نداد کسی چون عذری علوی طالقانی (جانشین فرمانده کل ارتش رجوی) بخاطر رابطه خویشاوندی سخنی بر زبان بیاورد که علیه وی و به نفع خودش باشد. همچنین با اینکه تمامی اعضای خانواده رضایی در تشکل مجاهدین بودند، نمی گذاشت که علیه پدرشان (حاج خلیل رضایی، که حاضر نشده بود وارد تشکل مجاهدین شود) حرفی بزنند هرچند که یکبار محسن رضایی طعنه ای به پدرش زد و مسعود تلاش کرد جلوی او را بگیرد…

اگر به اولین سخن شهرزاد صدر علیه عموی خویش که وی را “عموجان فرومایه” خوانده بود نگاهی بیندازیم، بخوبی نقش انقلاب ایدئولوژیک مریم را در آن خواهیم دید. این انقلاب از سال ۱۳۶۴ با ازدواج مسعود و مریم کلید خورد، یعنی درست از زمان دگردیسی سازمان مجاهدین و مبدل شدن به یک فرقه با رهبری عقیدتی بلامنازع!. انقلاب مریم، سرآغاز فرقه گرایی و ضدیت با خانواده بود. اگرچه دهسال طول کشید تا رجوی فرقه را به کمال برساند، اما از همان آغاز تغییرات چشمگیری در مناسبات مجاهدین برای “مطلق کردن” همه چیز به “رابطه با رهبری” کلید خورد و چهار سال بعد (۱۳۶۸) با ایجاد نفرت بین “زن و شوهر” همگانی شد و در مدتی کوتاه با جداسازی “مادر از کودک” به مراحل بالاتر جهش کرد و نهایتاً اواخر دهه ۷۰، با طرح پروژه «نخ وصل» متکامل شد. در این پروژه همه مجاهدین می بایست از خانواده ابراز برائت می کردند و یادآوری خاطرات خانوادگی به عنوان یک گناه شناخته شد که هرمجاهد می بایست از آن با نفرت یاد می کرد تا نخ وصل خود به خانواده را پاره کند.

خانواده پس از صدام

بازی “نخ وصل” بعد از سقوط صدام برای مدت کوتاهی منتفی شد چرا که سیل خانواده ها از داخل و خارج ایران به سمت اشرف روانه شده بودند تا عزیزان خود را از جهنم رجوی نجات دهند. رهبری مجاهدین که خود را با سیلاب خطرناکی مواجه می دید بعد از مدتها پافشاری ناچار به پذیرش ملاقات خانواده ها با فرزندانشان شد و با یک پروژه کاملاً امنیتی به مدت چند ماه آنان را به داخل اشرف راه داد تا از این طریق شاید بتواند خانواده ها را فریفته و به جذب نیرو و استخدام جاسوس مشغول شود. اما این پروژه در همان گام اول با شکستی سنگین مواجه گردید و اینبار خانواده ها بودند که بر عزیزانشان تأثیر، و زمینه را برای جوانه زدن دوباره احساسات و عواطف در آنان مهیا می کردند. به همین علت به دستور مسعود رجوی، نشست هایی حول تخریب خانواده ها در بین مجاهدین برگزار شد که طی آن افرادی که خانواده به دیدارشان آمده بود باید اعتراف می کردند به اینکه ملاقات با آنان باعث دلسرد شدن شان از مبارزه و تشکیلات شده است و از این پس با خانواده دیدار نخواهند کرد، بخصوص که این خانواده ها با امکانات رژیم (جمهوری اسلامی) به اشرف اعزام شده اند!.

ورود کردن به چنین نشست هایی، هزاران تناقض دیگر را در افکار مجاهدین رقم زد که گام به گام تشکیلات را دچار خوردگی می کرد. تخریب خانواده به صورت آشکار و بی پرده در این نشستها، تفکر خانواده ستیزی را در مناسبات مجاهدین برقرار و نهایتاً راه به ضرب و شتم آنان برد به نحوی که حتی همسر سابق خانم سلطانی را وادار کردند جلوی نیروهای آمریکایی به وی (همسرش) اهانت کند و مورد ضرب و شتم قرار دهد. خروج مجاهدین از اشرف و انتقال آنان به لیبرتی، رخدادها را از حملات فیزیکی به حملات نرم منحرف نمود. در لیبرتی خانواده ها مجاز به ملاقات با عزیزانشان نبودند و شرایط دشواری برای آنان فراهم کرده بود. از این نقطه، وادار کردن اعضا به نامه نگاری علیه خانواده ها آغاز شد که همچنان در دستور کار مجاهدین قرار دارد. در همین چند سال گذشته می توان دهها نمونه از آنرا مثال زد. از وادار کردن دختر آقای حسین نژاد و دختر آقای محمدی به اهانت به پدرانشان، تا مجبور کردن کبری میرباقری به نامه نگاری علیه خواهرش (خانم زهرا میرباقری) و یا دهها نمونه مقاله نویسی برخی اعضا علیه جداشدگان… که همگی یک هدف را دنبال می کند و آن ایجاد نفرت و کینه جهت جلوگیری از رسیدن نسیم محبت خانواده ها به اسیران که بی تردید بهار زندگی را در دلهایشان جوانه می زند و موجبات جدایی از فرقه را فراهم می سازد که این معنایی جز فروپاشی تشکل رجوی نخواهد داشت. ترس مریم رجوی دقیقاً همین جاست که دلها به هم پیوند نخورد.

ترور بخش جدایی ناپذیر از ماهیت فرقه رجوی

اگر امروز مجاهدین به خود اجازه ترور شخصیتی نزدیک ترین وابستگان اعضای خود را می دهند، نشانگر تغییر رفتار آنان از اقدامات خشن به ترورهای نرم نیست. مریم رجوی معتاد خشونت است و چون بازوی نظامی خویش را از دست داده و امکان قتل زنجیره ای جداشدگان هم برایش فراهم نیست، بناچار خود را با ترورهای نرم مجازی سرگرم نموده است. فراموش نمی کنیم تا همین چند سال پیش در قلب اروپا و آمریکا به صورت سیستماتیک و سازمان یافته به اکسیون جداشدگان منتقد حمله ور می شد با قمه و چماق آنان را مجروح و مصدوم می ساخت. اما امروز نه ارتش آزادیبخش برایش باقی مانده که برای اقدامات تروریستی به داخل شهرهای ایران بفرستد و نه آبروی چندانی در اروپا دارد که همان را هم در طبق اخلاص بگذارد و هزینه کند. تنها کاری که فعلاً برایش ممکن است، به میدان مجازی فرستادن چماقداران و قداره بندان چاله دهان است تا از این طریق دهان و قلم افشاگران را ببندد و بکشند تا ریزش نیرو را هرچه کندتر کند.

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالضرب و شتم جداشدگان و خانواده ها به دستور مریم رجوی و مسعود رجوی

طبعاً این دوران هم خواهد گذشت و این “عروس جنگ” نیز به شوهر غارنشین خود خواهد پیوست و تشکل مجاهدین بیش از پیش بی دنباله و بی رهبر به حال خود رها خواهد شد. آنچه واضح است، انتظار برای تغییر ماهیت این فرقه جز خیالی خام نیست و ماهیت مجاهدین خلق پس از قدرت گرفتن رجوی نمی تواند جدا از خشونت و ترور باشد همانطور که ماهیت “کیش شخصیت و طلاق اجباری” سازمان نیز هرگز تغییر نخواهد یافت و هرگونه تغییری در آن به معنای پایان تشکل مجاهدین خلق خواهد بود. لازم است هموطنان تا جای ممکن مردم اروپا را آگاه سازند که خطر حضور این فرقه با تفکرات خشونت آمیز در کنارشان، با گذر زمان بسیار بیش از حضور القاعده و داعش در آنجا خواهد بود.

حامد صرافپور

(پایان)

***

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

همچنین: