مزدوری چیست، مزدور کیست؟

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هشتم سپتامبر 2015:…  سرلشگر ستاد وفيق السامرايي، كه هم اكنون از معارضين عراقي مي باشد، در كتاب خاطرات خود به نام “ويراني دروازه شرقي” صفحه 127 در فصل عمليات راصد(1)، مي نويسد: “…به محض پايان يافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراك تكريتي مدير سرويسهاي اطلاعاتي و سپهبد ستاد صابر الدوري و مسعود رجوي رئـيس سازمان گروهك مخالف ايراني …

 

تاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

ژنرال حبوش: شما آزمایش خود را در سرکوب شورش اکراد در سال ۹۱ پس دادید
(لینک به فایل ویدئویی – ۴ مگا بایت)

لینک به منبع

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

“فلسفه جامه”، حكايت از انديشه اي كهنه، ضعيف و درمانده است. اين انديشه در شكل و صورت فريبنده است. منطق و استدلالش رگ هاي گردن و سرخي خون است. در هر كجا مبارز مي طلبد. دست پيش مي گيرد. البته نه در محتوا، بلكه در شعر و شعار همه را دشمن خويش مي پندارد. چون حريف كسي نيست، البته قوي تر از خود و ميدان داران را حريف نيست، جهت زورگويي و گردن كشي و قدرت نمايي، دقِ دلش را بر سر ضعفا و زخمي ها خالي مي كند. هر جا كه زورش نرسيد و كم آورد، جامه خود را بر تن ديگران مي كند و معايب خود را به آنان نسبت مي دهد و خود، ظاهراً فارغ از هر عيب و گناه مي گردد. اين انديشه، جهت اثبات خود ناچار است انديشه مقابل را نفي كند. اگر دشمن گيرش نيايد، ناچار است دوستش را به حساب دشمن جا بزند تا در دعوا و چالش با او خود را اثبات كند. دشمن را با پوشاندن جامه خود، در لاك تدافعي مي برد. بدهكارش مي كند. وقتي دشمن بدهكار شد، طبيعتاً خودش طلبكار مي شود. فرافكني مي كند، با شعار آي دزد، فرار به پيش مي كند، مشروعيت و حقانيت كسب مي كند و، فراوان معكوس گويي ها و معكوس كاري ها و دروغ بافي ها.

يكي از اشكالات مبارزات قرن بيستم در ايران كه به پيروزي به نفع مردم ختم نشد، ايدئـولوژيك بودن غالب آن مبارزات بود. مبارزه وقتي ايدئـولوژيك مي شود، آن هم از جغرافيايي كه خود كاشف و توليد كننده آن ايده نيست، مبارزين آن جامعه تحريك مي شوند و در صدد بر مي آيند تا جهت رسيدن به سرچشمه دانش و معرفت، خود را به مركز ثقل جغرافيايي كه آن انديشه را زاده، برسانند. بي جهت نيست كه در كشور ايران، مبارزات سياسي در قرن بيستم و به ويژه نيمه دوم قرن بيستم روح تازه يي مي گيرد، اما اكثر مبارزين چشم به كعبه آرزوها و دل به بيرون خانه داشتند. مبارزان اسلامي و ماركسيستي. اگر مبارز ماركسيستي خود را به اتحاد شوروي نمي رساند، يا مبارز اسلامي به يكي از كشورهاي عربي نمي رفت، خود و مبارزه اش را جدي نمي گرفت، ديگران نيز او را جدي نمي گرفتند. ميعادگاه ايدئـولوژي آنان، روسيه و نجف و فلسطين بود. در اين ميان، شوروي، ناچار بود براي حفظ دست آوردهاش به پيش برود، به آب هاي گرم برسد، با اهرم اقتصادي و نظامي، ياران جديد بيابد و بالاخره به يگانه ابرقدرت جهان بدل شود. عربستان، براي رسيدن به پول و ثبت هژموني خود در بين ممالك اسلامي، ناچار بود پول بسياري از انقلابات اسلامي را بپردازد. فلسطين، براي رسيدن به خاك، ناچار بود حمايت مادي و انساني كشورهاي عربي و اسلامي را جلب كند. كشورهاي ديگر عربي و اسراييل، ناچار بودند مخالفين ايراني را حمايت مادي و معنوي كرده تا ايران را از اردوگاه غرب، به جمع خود ملحق كنند. عراق، با توجه به مسايل فوق با ايران، هميشه مشكل خاكي و آبي داشت و طبيعي بود كه در هر شرايط از مخالفين ايراني با هر آن چه در توان دارد، به حمايت بر خيزد. اروپا، به دليل تضادي كه با امريكا داشت و بنا بر افزايش قيمت نفت از جانب ايران، اپوزسيون ايراني را مورد حمايت قرار مي داد.

بدين مناسبت، قبل از اين كه در ايران انقلاب سال 1357 اتفاق افتد، از ديد مبارزان اسلامي، كشورهاي عراق، سوريه، ليبي، لبنان و فلسطين، سرمشق مبارزات آزاديخواهان و متقابلاً، اسراييل دشمن مظلومان بود. در اين ميان البته بسياري از كشورهاي عربي به دليل اين كه دشمن اسراييل و امريكا و شاه بودند، در تعادل قوا در اردوگاه سوسياليسم موجود به سر مي بردند. به اين مناسبت از مبارزان ايراني حمايت مي كردند. از جمله كشور عراق كه همسايه ايران بود و هميشه با كشور ايران جدال هاي خاكي و آبي داشت. بنابراين، حمايت كشور عراق از مبارزين ايراني به جز مورد بالا كه در اردوگاه سوسياليسم بود، جهت رفع مشكل آبي هم بود. چون به هر حال وقتي هم كه در سال 1357 ايران از اردوگاه غرب خارج شد، باز هم مورد تهاجم عراق قرار گرفت. عراق كشوري است كه از نظر جغرافيايي كمبود آب دارد و از حيث دريا راه برون رفت ندارد و دائـماً در حال خفگي است. سياست هاي فاشيستي و مخربي هم كه در اين كشور حاكم است، ضمن اين كه به مسايل فرهنگي و اجتماعي و مناسبات توليدي آن كشور مربوط است، بخشي هم به عدم برون رفت جغرافيايي آن كشور بر مي گردد. يكي از دلايلي هم كه اين كشور را به جنگ با همسايگان خود مي كشاند، نياز به آب و راه هاي آبي است.

هم اكنون كشور ايران در اردوگاه غرب نيست، بلكه مستقيم و غير مستقيم به جبهه اسلامي و عربي تعلق دارد و در مقابل اسراييل، موضع سختي دارد. چون كه خود را قيم كشورهاي اسلامي مي داند. با وجود اين كه ايران از حيث سياسي و ايدئـولوژيكي در رديف كشورهايي چون عراق قرار مي گيرد، با اين وصف، مشكل مرزي با وجود هشت سال جنگ كلاسيك و سال ها جدال هاي خرابكارانه هم چنان به قوت خود باقي است.

عراق يگانه كشور جهان است، كه توانسته است تا كنون دو ارتش غير عراقي را تحمل و حمايت كند. ارتش فلسطيني و ارتش ايراني. حمايت عراق از فلسطيني ها همان گونه كه در بالا آورده شد، دلايل ديرينه دارد، مصرف داخلي و خارجي دارد. مصرف خارجي اش، همان گونه كه ايران خود را قيم كشورهاي اسلامي مي داند، عراق نيز خود را قيم كشورهاي عربي مي داند. عراق خودش يك كشور عربي و اسلامي است. حمايت عراق از نيروهاي ايراني، چه در گذشته و چه در حال حاضر، در تقدم اول، به خاطر حفظ توازن قواي جهاني نبوده و نيست، بلكه در اهميت اول مرزي است. اين ضديت و جدال مداوم كشور عراق با اسراييل و ايران، ديكتاتور عراق را از حيث رواني به آن جا رساند كه او علاقه وافري به ريختن خون دو قوم يهود و ايراني داشته باشد. پس تحمل و حمايت نيروهاي فلسطيني و ايراني در عراق، جدا از مسايل تاريخي و سياسي و نظامي، ريشه در خوي و فرهنگ ديكتاتور بغداد هم دارد.

دولت بغداد، از اوايل جنگ ايران و عراق، هميشه گروه هاي ايراني را كه در ابتدا بالغ بر بيست گروه بودند، در كنف حمايت هاي مالي و سياسي خود قرار داده است. متقابلاً در طرف ايران نيز البته نه به اين علاقه و شدت بلكه در راستاي استفاده از نيروهاي عراقي در مجادلات، وجود داشته است. از ميان همه نيروهاي ايراني كه ديكتاتور بغداد، علاقه وافري به آنان دارد، گروه نظامي مسعود رجوي در صدر همگان قرار دارد. اين گروه همان گونه كه در حين عمل به ثبوت رساند، در حد يك لژيون خارجي و مزدور براي عراق است. عراق نيز در مقابل خدمات آنان با دست باز همه گونه امكانات كشورش را كه به سهولت در دسترس شهروندان و نظاميان و حتي نيروهاي امنيتي آن كشور نيست، در اختيار آنان قرار داده است. در سياست هم هيچ كشوري پولش را حتي يك دينار بدون منظور و پيشبرد منافع سياسي و نظامي، خرج نمي كند. حالا گروه مسعود رجوي باشد يا هر گروه ايراني كه عليه حكومت ايران فعاليت مي كند، اما در راستاي اين فعاليت مورد حمايت مالي و سياسي دولت هاي بيگانه قرار مي گيرد. همان گونه كه مقوله حقوق بشر يك مقوله جهاني است و تنها براي جمهوري اسلامي ننوشته اند بلكه براي مخالفين جمهوري اسلامي نيز نوشته اند و مربوط به آحاد مردم جهان است، مسئله مزدوري نيز به همين منوال است. هر فرد، گروه، حزب يا دولتي كه در راستاي منافع سياسي و نظامي بيگانه عليه كشور متبوع خود فعاليت كند، به هر بهانه به ويژه به بهانه آزادي مردم دربند آن كشور، مشمول مزدوري خواهد بود. مزدوري هم در منشور سازمان ملل، قبل از اين كه يك واژه ادبي يا سياسي باشد، يك جرم حقوقي قابل پيگيري و مجازات است. مانند هر جرم اجتماعي ديگر چون سرقت، قتل، تجاوز و غيره. طبق منشور حقوق بشر، هر ملتي حق تعيين سرنوشت خود را دارد. ملتي مي خواهد در مقابل حاكمان مستبد، تمكين كند، سازش كند يا مقاومت بكند، مقاومت منفي كند يا مقاومت مسلحانه، در هر شرايطي، نيروي خارجي نمي تواند از خارج اراده و خواست خود را بر آن ملت تحميل كند. اگر نيروي خارجي، اراده و خواست خود را توسط نيروي اپوزسيون به آن ملت تحت سلطه تحميل كند، آن نيروي خارجي، متجاوز و آن اپوزسيون، مزدور است. مزدوري كه در خدمت بيگانه عليه مردم و منافع ملي كشورش عمل مي كند، مزدور است؛ حال مي خواهد حق الزحمه خود را دريافت كند، يا اين كه وعده سرِ خرمن مانند قدرت سياسي آينده آن كشور و غيره به او بدهند. اسناد و مداركي كه تا كنون به دست آمد، مزدور، بدون منافع مادي و سياسي و يا همان وعده هاي سرِ خرمن، بي دليل تن به مزدوري براي بيگانه نداده است.

سرلشگر ستاد وفيق السامرايي، كه هم اكنون از معارضين عراقي مي باشد، در كتاب خاطرات خود به نام “ويراني دروازه شرقي” صفحه 127 در فصل عمليات راصد(1)، مي نويسد:

“…به محض پايان يافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراك تكريتي مدير سرويسهاي اطلاعاتي و سپهبد ستاد صابر الدوري و مسعود رجوي رئـيس سازمان گروهك مخالف ايراني(منافقين) به منظور بحث و بررسي پيرامون چگونگي پيشروي سريع و عميق نيروهاي اين سازمان از خانقين به سمت تهران، براي در دست گرفتن قدرت در اين كشور با پشتيباني محدود نيروهاي مسلح عراقي، در كاخ رياست جمهوري تشكيل جلسه دادند. در حضور صدام، ابعاد اين عمليات و پيامدهاي احتمالي آن مورد بحث و تبادل نظر طولاني قرار گرفت… مسعود رجوي به صدام گفت، مطمئن باشيد كه سازمان من ظرف چند ساعت وارد(شهر) همدان، در دويست و پنجاه كيلومتري مرز خواهد شد. سپهبد صابر الدوري، گزافه گوييهايش را از حد گذراند و گفت، سرور من، از ديروز تا به حال تصوير ورود اين سازمان به ايران و به دست گرفتن قدرت در آنجا از برابر چشمان من دور نمي شود. صدام فريفته اين كلام گرديد و موافقت خود را با اجراي اين عمليات كه به نام عمليات راصد، شناخته شد، اعلام داشت… شايد علت شكل گيري انديشه عمليات در ذهن سازمان(منافقين) ناشي از اين احساس بود كه با پايان يافتن جنگ عراق و ايران فرصتها و محدوده پشتيباني صدام از اين سازمان كاهش پيدا خواهد كرد. زيرا حكومت ايران از شرايط مناسبتري براي به دست گرفتن زمام امور در داخل برخوردار خواهد شد. صدام كه تظاهر به مشورت با ديگران پيش از اعلام تصميم گيريهايش مي كرد، با بيان جمله زير از انگيزه هاي تحريك آميز خود براي اجراي اين عمليات پرده برداشت؛ او گفت، شايد اين فرصت طلايي براي نابود سازي رژيم فعلي(ايران) باشد… سازمان، طي دهه هشتاد تا اوت 1990 كمكهاي مالي بالغ بر بيست ميليون دينار در ماه از رژيم عراق دريافت مي كرد. اين مبلغ بعد از سال 1990 به دنبال تورم مالي در عراق كه بعد از اشغال كويت به وجود آمد، كاهش پيدا كرد.(قيمت دلار در سالهاي دهه هشتاد، بين يك و نيم تا سه دينار بود). اين سازمان در آغاز كار از طريق انبارهاي ارتش عراق به جنگ افزارهاي سبك و به ويژه سلاحهاي سبك، يعني تفنگ خودكار و مسلسلهاي متوسط و مسلسلهاي سنگين و موشك اندازهاي RPG7 و خمپاره اندازهاي هشتاد و دو و يكصدو و بيست ميليمتري مجهز شد، سپس تعدادي زره پوش و نفربر زرهي در اختيار آنان گذاشته شد. اين سازمان توانست به سلاحهاي سنگين بسياري دست پيدا كند؛ گاهي از طرف عراق در اختيار آنها قرار مي گرفت و گاهي غنايم گرفته شده از نيروهاي ايراني بود… با وجود اين كه كمكهاي ارائـه شده از سوي رژيم عراق به اين سازمان بسيار زياد بود، ولي منافقين داراي منابع مالي خصوصي در خارج از عراق نيز بودند كه در هنگام نياز از آن استفاده مي كردند… سازمان منافقين اطلاعات قابل توجهي راجع به اوضاع ايران به دست مي آورد، ولي اين اطلاعات نمي توانست در سطح اطلاعاتي باشد كه استخبارات نظامي عراق به دست مي آورد(2). البته عراق از برخي اطلاعات جمع آوري شده توسط اين سازمان نيز استفاده مي كرد… از آنجا كه عراق تنها كشوري است كه به صورت آشكار از مخالفين ايران پشتيباني به عمل مي آورد و شايد تنها دولتي است كه به صورت سخاوتمندانه(3) پشتيباني هايي را در اختيار اين سازمان قرار مي دهد، بايد گفت كه دو گروه از معارضين ايران مورد توجه عراق قرار گرفته اند، يكي سازمان منافقين و ديگري حزب دموكرات كردستان ايران، كه در سطح پايينتري از پشتيباني هاي دولت عراق بهره مي برد.. “.

وفيق السامرايي، در صفحه491 كتاب باز هم با حسرت مي نويسد:

“…در شرايطي كه فرماندهان بلند پايه ارتش كه به صفوف معارضين پيوسته اند با مشكلات زيادي در زمينه پيدا كردن جا و غذا براي خود و خانواده هايشان مواجه هستند، صدام اموالي به سازمان منافقين اعطا نموده كه هيچ كس به آنها نداده است. علاوه بر جنگ افزار و مهمات، تا پيش از حمله به كويت، ماهانه مبلغ بيست ميليون دينار عراق، يعني حدود ده ميليون دلار به آنها پرداخت مي كرد. اگر يك دهم اين مبلغ را ما در اختيار داشتيم، ظرف مدت زمان كوتاهي، اوضاع عوض مي شد.. “.

خواننده توجه دارد، بخش بسيار كوچك و برون از پرده يي كه بر سر ميز دولتمردان عراقي ديده و شنيده شد، مربوط به يكي از استان هاي از دست رفته كشور عراق نيست، بلكه موضوع بر مي گردد به كشوري به نام ايران كه از حيث جمعيت و وسعت، چهار تا پنج برابر عراق و از حيث قدمت حداقل بيست بار از عراق قديمي تر است.

و نمونه هايي كه آوردم و باز هم در همين كتاب ادامه دارد، بر مي گردد به مشاهدات وفيق السامرايي، و مربوط به سال هاي قبل از جنگ داخلي عراق؛ كه پس از اين كه مجاهدين در جنگ داخلي عراق شركت كرده و سر بلند بيرون آمدند، پيش دولتمردان عراقي احترام و جايگاهي برابر با گارد رياست جمهوري عراق، احراز نمودند. موضوع اين مقاله هم مزدوري است و نه همه جرم و جناياتي كه مجاهدين طي سي سال اخير در داخل و خارج ايران مرتكب آن شده اند، كه براي شرح و نوشتار آنها اگر اشك چشم ستمديدگان و قربانيان اين فاجعه بدل به مركب شود، باز هم كم خواهد بود.

از كرامات مالي صدام حسين به مسعود رجوي كه تنها گوشه اي از آن اشاره رفت، بخشي مستقيماً در راستاي اعمال فشار نظامي و سياسي و تبليغاتي عليه ايران خرج مي شود، بخش هايي نيز بابت شكار نيرو، تخريب اپوزسيون داخل و خارج، فريفتن مردم و كسب حمايت شخصيت ها و احزاب خارجي در حمايت از تروريسم صدام حسين عليه ايران به كار مي رود. بخشي از اين پول ها به مزدوران ايراني تعلق مي گيرد، به اين بهانه كه فعالين و هواداران مقاومت هستند، بخشي نيز براي نمايندگان كنگره آمريكا و نمايندگان مجلسين انگليس و پارلمانترهاي اروپايي خرج مي شود تا در راستاي تغيير وضعيت ايران، حامي مزدوران بغداد باشند.

مجاهدين در هفته نامه مجاهد شماره 548 و 549 خود مدعي هستند كه در يك بسيج سياسي، توانسته اند بيش از سه هزار تن از نمايندگان مجلس، مسئـولان حزبي و رئـيسان اتحاديه در 37 كشور جهان را به حمايت از مقاومت و بر عليه سياست هاي جنگي ايران عليه عراق، كسب نمايند! طبيعي است كه كسب اين حمايت ها به نفع عراق، يا از نام و اعتبار اپوزسيون برون مرز ايراني است كه نيروهاي صدام حسين در ملاقات با شهروندان خارجي، خود را اپوزسيون ايران جا مي زنند و يا از آن دينارهاي عراقي به دست مي آيد كه كسي با يك امضاء دادن و پول گرفتن، نه بدش مي آيد، نه آسيبي مي بيند و نه به هچ ارگاني پاسخگو خواهد بود. در ایران هم کسی نیست تا پيگير چنين عواقبي باشد و نتايج سياسي و تبليغاتي مزدبگيري و مزددهي را كه در قدم اول منافع ملي كشور را هدف قرار مي دهد، دنبال كند. اساساً حكومت ايران بدش نمي آيد، وقتي مخالفش را در اين حد از بي پرنسيبي فرهنگي و سياسي مي بيند. وقتي مخالفين ايراني بر آستان دشمنان ايران و ايراني، بر موطن خود چوب حراج مي زنند، حكومت نيز با تبليغ اين گونه مسايل، مردم را از تغيير وضع موجود و عواقب امر ترسانده و اتوريته خود را بر مردم تسريع مي بخشد.

در اين دنياي پر آشوب هم، كسي كه مزدوري مي كند، اگر هِر را از بِر تشخيص ندهد، حداقل، به “فلسفه جامه” آشنا و كاربردش را خوب مي داند. از زبان رهبر تا سخنور و نويسنده و داروغه و گزمه و آبدارچی و جارچی تا نشريه و راديو و تلويزيون و آنتن هاي ديگري كه در اختيار دارند، دائـماً در حال جاسوس يابي و مزدوريابي هستند و مانند نخود و كشمش واژه “مزدور” را به مخالفين شان نسبت مي دهند تا اعتراض و انتقادشان را به خيال خود خفه كنند. نظام كنوني ايران، نظام جمهوري اسلامي هم از آن جا كه مخالفين و دگرانديشان را با پسوند جاسوس و مزدور به مردم معرفي مي كند، طبيعي است كه واژه مزدوري، در بين مردم حساسيتي ندارد. مردم تحت سلطه استبداد اگر پسوند جاسوسي و مزدوري را يك معرف انساني و مردمي ندانند، در مذمت آن واكنش لازم را از خود نشان نمي دهند. ولي واقعيت، همان گونه كه در بالا اشاره رفت، عليرغم ميل و خواست حكومت ايران و لوث شدن اين مقوله در افكار عمومي، كسي كه براي دموكراسي در ايران كار مي كند، ناچار است، برخورد سياسي و حقوقي با مزدوراني كه عليه منافع ملي ايران كار مي كنند، داشته باشد. سازمان ملل متحد، بخش ویژه اي به نام “حق تعيين سرنوشت ملت ها” دارد كه مسئـول اين بخش شخصي از كشور پرو، به نام آقاي بالستروس است. كساني كه علاقمند به برخورد حقوقي با مزدوران ايراني هستند و در اين زمينه اسناد و مداركي در دست دارند، مي توانند با مسئـول اين بخش از سازمان ملل تماس بگيرند. شماره تلفن و فاكس ايشان به شرح زير است:

Tel – 0051 14767105

Fax – 0051 14762045

پي نوشت:

1ـ راصد، منظور همان عمليات فروغ جاويدان| مرصاد است كه بعد از آتش بس مابين ايران و عراق در 3 مرداد 1367 اتفاق افتاد. اين عمليات كه از داخل خاك عراق آغاز شد به قصد براندازي حكومت ايران و تصرف تهران اتفاق افتاد كه پس از گذشت سه روز جنگ مهيب، شكست خورده و دوباره به داخل عراق عقب نشيني كرد.

2ـ اطلاعات، وفيق السامرايي در مورد قدرت اطلاعاتي عراق كه زماني او مسئـول آن بخش بود مبالغه مي كند، چون يكي از دلايلي كه عراقي ها در سال 1364 از مجاهدين جهت همكاري در جنگ عليه ايران دعوت به عمل آوردند، به جز نياز نظامي، حجم اطلاعات و ستون پنجمي بود كه عراقي ها قادر به ايفاي چنين نقشي در ميدان جنگ و در داخل ايران نبودند. مجاهدين در جنگ ايران و عراق، حداقل از پنج كانال، اطلاعات خود را از ايران جمع آوري و در اختيار كشور عراق و ساير دولت هاي مخالف ايران قرار مي دادند.

مزدوري را تعريف كنيد؟!

كلاس ابتدايي كه مي رفتم و هر از گاهي ناچار بودم انشاء بنويسم، به گمانم تنها انشايي كه هنوز يادم مانده و صد در صد مطمئنم كه آن موضوع انشاء را حداقل چند بار و در چند كلاس مدرسه، نوشتم، انشاء، بهار را تعريف كنيد؟ بود. مابقي انشاهايي كه نوشتم، هيچ كدام به يادم نمانده است. همچنين، آن طور كه به خاطر دارم، هم خودم و هم اكثر بچه هاي همكلاسي در مورد فصل بهار كه فصل سختي براي همگي مان بود، تعريف و تمجيدهاي مثبت و اغراق آميز مي كرديم، چون كه فصل بهار برايمان فصل امتحان مدرسه، فصلِ كار روي زمين و سختي هاي ديگر بود. يعني هر فصل ديگر سال از جمله تابستان و پاييز و زمستان، همه در جايگاه خود بهتر از بهار بودند. ولي اين خودسانسوري و دروغ، مثل اين كه از بدو تولد با ما زاده شده و از محيط خانواده و مدرسه و جامعه و حتي ميدان سياست، رهايمان نكرد. در مدرسه سياست هم كه چند و چندين سال و تا كنون مشغول هستم، يا به ما دروغ گفتند و سانسور و خودسانسوري را آموزش دادند، يا اين كه پس از سال ها كار و تلاش و آموختن، بالآخره به ما نگفتند كه مزدوري چيست؟ كه اين همه مصرف دارد و اين همه مردم مزدورند و چرا هر كسي كه دشمن باشد، مزدور است؟! ضمناَ مزدوران كساني هستند كه مزد كم مي گيرند. وگرنه اگر كساني مزد فراوان دريافت كنند، در مدرسه و كتاب سياست، مشمول مزدوري واقع نمي شوند!

ولي جدا از فلسفه و فرهنگ دروغ و خودسانسوري كه تا به حال به خوردمان دادند تا ما را آن چه كه خود مي خواهند و نياز دارند بار بياورند، اگر لحظه اي از ميدان دروغ و دبنگِ سياست و دكان سياست كاران معمولي و طبالان دروغپردازشان، بيرون بياييم و به واقعيت قضيه بيانديشيم، مي بينيم كه بعضي از واژه ها و مفاهيم سياسي كه تا كنون آموخته و باور كرديم، تنها با 180 درجه عكس، به واقعيت نزديك است. يكي از اين واژه هاي سياسي كه در فرهنگ سياسي بسيار مصرف دارد و در گذشته به مثابه سلاح و هم اكنون به مثابه اتهام و تهديد مورد استفاده بعضي از سياست كاران و جارچيانشان قرار مي گيرد، واژه مزدوري است.

واژه مزدوري را در اصل و در بادي امر كساني مورد سوء استفاده و اشاعه قرار دادند، كه بنا بر فلسفه جامه، خود يا مزدور بودند و يا ريگي به كفش داشتند كه با تبليغ و اشاعه اين واژه، مي خواستند افكار عمومي را از جانب خود منحرف و به سمت دشمن هدايت كنند. يا اين كه تبليغاتچي هاي ايدئولوژيك بودند كه معمولاَ از كشورهاي بيگانه مثل بغداد و مسكو و غيره، تغذيه تئوريكي و ايدئولوژيكي و مالي مي شدند، يا اين كه سياست كاران ماهري بودند كه بنا بر توصيه استعمار، مي كوشيدند تا همچنان جامعه در خودفريبي و خودسانسوري و آنان بر خر مراد، باقي بمانند.

از نگاه آن دسته از سياست كاران و تبليغاتچي هاي ايدئولوژيك كه خود ريگي به كفش داشتند و از واژه مزدور به مثابه سلاح استفاده مي كردند، از نظر آنان، مزدور يعني دشمن و دشمن هم در حد پاسبان و پاسدار و غيره، بودند. كساني كه مزد اندكي مي گرفتند، اما از آن جا كه در صف مقدم و به صورت علني حضور نظامي داشتند، از نگاه راديكاليسم و افراطي گري، اين موانع، مزدور شمرده مي شدند.

اگر قرار بر اين باشد، در كشوري مثل ايران، پاسبان و پاسدار مزدور باشند، به روايتي ديگر و در نتيجه، همه مردم ايران و به دنبال آن همه مردم جهان مي بايست مزدور باشند. درست مانند آن چه زبان دري تعريف مي كند. مزدور، يعني كسي كه كار مي كند و مزد كارش را دريافت مي كند. يعني تمام كارگران و زحمتكشان جهان مزدورند. ولي در سياست اين گونه نيست. در سياست و در حيطه حقوق بشر، مزدوري معنا و مفهوم ديگري دارد.

واقعيت اين است كه تاريخ نياكان مان پر است از جنگ و كشورگشايي و زورگويي و حل مسايل و اختلافات از طريق زور و خشونت. با گذشت زمان و با تجاربِ تلخي كه از جنگ ها و كشورگشايي ها به دست آمد، براي رشد و تكثير دموكراسي در عصر حاضر، قرار بر اين شد كه كشورگشايي از طريق زور و در قدم بعدي، تاثيرات سياسي از بيرون براي تغيير اوضاع كشوري كه در آن مردم دخالت و حق انتخاب نداشته باشند، مردود و مذموم اعلام شود. به همين جهت و دستاورد بود كه سازمان ملل متحد حق تعيين سرنوشت ملت ها را پذيرفت و آن را به همه ملل و دولت ها اعلام كرد. حق تعيين سرنوشت، كه يكي از حقوق محكم در منشور حقوق بشر است، يعني اين كه سرنوشت هر قوم و ملت و مملكتي، مي بايست توسط همان مردم تعيين شود و از بيرون هيچ گونه تاثير و دخالتي براي تغيير اوضاع شان صورت نگيرد كه در آن تغيير، منافع كشورهاي ديگر لحاظ شده باشد. اگر اين درست و عادلانه باشد، با اين حساب، ديگر هيچ شهروندي در ايران كه از حكومت پول مي گيرد، مزدور نيست و يا اين كه هيچ شهروندي كه در آمريكا از دولت آن كشور براي هر كاري پول مي گيرد، مشمول مزدوري قرار نمي گيرد. ولي اگر يك شهروند و يا سياستمدار آمريكايي براي تصاحب قدرت و يا تغيير اوضاع آمريكا از دولت ايران پول و اعانه بگيرد، مزدور دولت ايران است و بالعكس، اگر فرد و يا گروهي از ايرانيان براي تغيير اوضاع كشورشان از دولت و يا هر ارگان آمريكايي و ساير دولت ها پول بگيرند، مزدور آن كشورها هستند و ضمناَ آن دولت نيز دولتي مزدورپرور و مشمول جرمي قرار خواهد گرفت كه سازمان ملل و منشور حقوق بشر، براي مزدوران در نظر گرفته است. يعني هم مزدوري و هم مزدورگيري و مزدورپروري، جرم و جنايت است.

مزدوري تنها اين نيست كه فرد و يا گروهي از دولتي براي تغيير اوضاع مردمش، پول بگيرد و كوشش كند، بلكه ممكن است وعده و وعيدها و سيگنال ها و علائم ديگري در ميان باشد كه باز هم مشمول مزدوري است، البته مزدوري با جيره و مواجب و مزدوري بي جيره و مواجب هم داريم. مثلاَ اگر يك ايراني بخواهد از دولت عراق براي كسب قدرت سياسي در ايران، پول بگيرد، مزدور است و يا همان ايراني اگر بخواهد از دولت اسراييل و يا دولت آمريكا پول و يا وعده قدرت بگيرد، باز هم مشمول مزدوري است. چرا اين كه در هر دو حالت، منافع و دخالت كشور بيگانه را براي مردم خود پذيرفته است، در حالي كه مردم، غافل از آن تبليغات و تغييراتي خواهند بود كه از بيرون به آنان تحميل شده است.

خط مزدوري، قبلاَ كمي مبهم ولي اكنون شفاف تر شده است و كسي كه دو كلاس سياست خوانده باشد، اين خط را مي فهمد. مزدور پرور كه مزدور استخدام مي كند، اگر ظاهراَ با حكومتي مخالف باشد، به هيچ عنوان موافق آن مردم نيست، بلكه در وهله اول تضادش با مردم آن سامان و منطقه است و حكومت بهانه اي بيش نيست.

طبعاَ انسان در هر نقطه از جغرافياي زمين كه به سر مي برد، متاثر از فرهنگ و سياست هاي حاكم بر آن نقطه قرار مي گيرد و ممكن است در فكر و عملش تاثير خود را بگذارد، مثلاَ اگر كسي در ايران و يا در كشور آلمان زندگي مي كند، ممكن است محيط و سياست ها و فرهنگ غالب بر آن محيط تاثيراتي در منش و نگرش و سليقه هاي آن شخص ايجاد كند، اين يك امر طبيعي است. اگر هم كسي هر آن چه كه خود انتخاب كرده و استقلال فكر و عمل داشته باشد و براي مردم كشورش نيز همان را تبليغ كند، اين شخص و يا جريان، مزدور نيست حتي اگر اشتباه فكر و تبليغ كند، حتي اگر الگوبرداري نادرست از جاي ديگري كرده باشد كه به هيچ عنوان به درد جاي ديگري نخواهد خورد.

مزدوري يعني اين كه آمريكا 75 ميليون دلار به كسي و يا كساني بدهد كه آن كس و يا كسانِ ايراني بخواهند از آن پول در راستاي تغيير اوضاع سياسي ايران بكوشند. كسي كه اين پول را مي گيرد مزدور است و كسي كه آن را مي دهد، مزدورپرور است.

مزدورپرور، به مزدورش پول و يا وعده بي منظور نمي دهد، بلكه به ازاي هر ديناري كه مي دهد، كار و تبليغات و پيشبرد خطش را مطالبه مي كند. وگرنه، در اين دنيايي كه دعواي اول بر سر پول است، كسي پول خود را بابت جمال فلان آقا و يا فلان خانم، نمي دهد كه يكي برود و ديگري بيايد و روز از نو و روزي از نو، بگذرد. اين چنين نيست. امروزه، مزدوري كمي با گذشته فرق دارد. بابت هر دلار پول و يا اعانه و وعده هاي ديگر كه مي دهند، دو هدف مشخص را دنبال مي كنند. اول، پيشبرد خط آن دولت در كشور متبوع مزدورش. دوم، سوزاندن مزدور پس از ختم ماموريت تا جايي كه اگر مزدورش به قدرت سياسي دست يابد و يا دست نيابد، از آن پس ديگر طلبكاري و باجگيري از اربابش را فراموش كند، بلكه هم چنان مطيع ارباب ديروزش باقي بماند.

به طور مثال، بعضي از گروه هاي ايراني كه براي اربابي مزدوري مي كردند، پس از سقوط ارباب نيز جرات و جسارت انتقاد كردن به آن ارباب را نداشتند، چرا اين كه ارباب وقتي امكانات مادي و معنوي در اختيار آنان قرار مي داد، ضمن اين كه خطش را توسط مزدورانش در ايران به پيش مي برد، همزمان، مزدورانش را از مقاومت و هر گونه خطر احتمالي در مقابل ارباب، تهي و خنثي مي كرد.

نگارنده، 5 سال قبل، در خردادماه سال 1380، زماني كه يكي از گروه هاي مزدور بر اساس فلسفه جامه، ماشين تبليغات عظيمش را به كار گرفته بود و در هر كجا با سياست فرافكني مخالفين يك لا قبايش را مزدور مي ناميد تا به خيالش افكار عمومي را نسبت به مزدوري خويش منحرف نمايد، مقاله اي را در نشريه پيوند شماره 40، درج نمودم به نام “مزدوري چيست و مزدور كيست” در آن مقال، ضمن گرفتن ماست خور يكي از گروه هاي مزدور، همچنين خاطرنشان كردم كه مزدوري در شمار جرم و جنايت است چون كه نافي ابتدايي ترين حق تعيين سرنوشت ملت هاست. در انتها، نام و آدرس و شماره تلفن و فاكسِ مسئولي كه جرم و جنايت مزدوران را در سازمان ملل پيگيري مي كند، آوردم و از همه آزاديخواهان و فعالين سياسي درخواست كردم تا در راستاي شفاف شدن مبارزات خلق هاي تحت ستم، اگر رد و آدرس مزدور و يا مزدوراني را اطلاع دارند، براي پيگيري حقوقي به سازمان ملل و براي مسئولين امور، گزارش نمايند!

(پایان)

***

فیلم یکی از جلسات رجوی با سرلشکر طاهر عبدالجلیل حبوش

حسین مدنی شهریار کیا بعد از صداممینو سپهر: نگاهی به ۵۰ سال خشونت وترور وجنایت وخیانت گروه موسوم به مجاهدین

مجاهدین خلق فرقه رجوی العربیه تروریسماگر رجوی این انرژی را بجای مزدوری و دریوزگی، برای مردم گذاشته بود

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=19963

قطار مرگ

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، بیست و پنجم ژوئیه ۲۰۱۵:…  اگه مشکل راننده بود که قطار عقب می رفت، چرا از اون همه مسافر اعتراض نکردن، مگه کسی رانندگی بلد نبود، خب راننده رو عوضش می کردن، یا کاری می کردن، جدا از این، مگه میشه قطاری با اون همه مسافر عقب بره و دیگرون نبینن و کاری نکنن؟ ـ صد البته که خیلی ها دیدن، ولی اونا با سکوت در قبال قطاری …

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

لینک به منبع

قطار مرگ

ـ بدبختی کار ژورنالیستی همینه دیگه، آدم باید سراغ مرده ها هم بره و نظرشون را بپرسه.

نه این که زنده هاتون خیلی زنده ان.

ـ بدبخت ها چه کار کردن، حالا که هژمونی و حکومت تون را نمی پذیرن، بد شدن؟

نه آدمای بدی نیستن، ما رو جلو انداختن، استفاده شونو بردن و سواری شونو کردن، بعدش اشک تمساح و گفتندمون شهید، حالا تو یکی قبولمون نداری یه چیزی، ولی واسه خیلی هاشون، جمجمه هامون قانون و خونمون شمشیره.

ـ ببین نق زدن جای دیگه س، راه طول و درازی رو اومدم، میدونی راه رو عقب اومدن چقد سخته، اومدم ضمن ادای مسئولیت، حال و روزت رو بپرسم و درد و دلی با هم کرده باشیم.

بگی واسه نشریه پر کردن اومدم بیشتر خوشم میاد، یا واسه اسم و رسم، کسی که میمیره، دیگه گول نمیخوره، اگه زنده می موندم شاید هرگز یادت نمی اومدم.

ـ اینکه آدم بعد از مرگ نازک نارنجی میشه قبول، حالا میتونی هر چی اسمشو بذاری ولی، اسم و رسم که جز گرفتاری و خطر واسمون چیزی نداشت، بس که زنده های بی انصاف نون خون تون رو مفت خوری می کنن، اینه که انگیزه من شده.

تو چی، از کجا که تو واقعیت رو میگی و نیومدی که حرفتو تو دهن من بذاری و هر چی دلت خواس از قول من بنویسی؟

ـ آخه فرق هس، اونا وقیح و فرصت طلبن، هر چی دلشون بخواد میگن و می نویسن، کاشکی فقط نون خون تون رو میخوردن، از خون تون تله می سازن واسه شکار دیگرون، حرف اینه.

حالا بهتر نبود می رفتی با یک زنده مصاحبه می کردی که میتونس جلوت وایسه؟

ـ اولش این که زنده ها دیگه اون زنده های قدیم که تو فکر می کنی نیستن، درثانی، خیالت راحت باشه، زنده ها تا بخوای وکیل مدافع دارن، تازه بیچاره ها خودشون هم زبان واسه دفاع از حق و حقوق خودشون کم ندارن، تنها شما هستین که هر کس و ناکس هر چی از شما بگه جا داره، هر روز یکی صاحب تون هس و به خیالشون اگه زنده می موندین هیچ تغییری نمی کردین و همون می شدین که حالا هستین.

ببین این کرکری هاتو می تونستی جای دیگه هم بخونی، یادت نره من دنبال تو راه افتادم، این دفعه گول نمی خورم دیگه.

ـ خب منم دنبال یکی دیگه رفتم، چه فرقی می کنه؟

لابد میخوای نتیجه بگیری همه دنبال رهنما؟

ـ نه، این که میگی راهنماهای قدیم بودن، حالا که رهنما جلو وا نمی ایسته، یا ته خط هستن و یا اصلاً نیستن.

اصل سئوالتو بکن؟

ـ اومدم ببینم حال و روزت چطوره، چیکار میکنی؟

اگه بتونی حال و روز تویه زنده رو خوب تعریف کنی، من هم یه چیزی مث تو.

ـ میدونم میخوای چی بگی، ولی اینو بدون که من طی این ۱۴ سال تغییر کردم، عوض شدم، ولی میگن شما همونی هستین که بودین؟

چه فرقی می کنه، اون روز از رو جسد من مرده گذشتین، حالا هم از رو زنده ها میگذرین؟

ـ منظورت رو می فهمم، شاید بد دورانی به دنیا اومدیم، آشفته بازاری که سگ صاحبش رو نمی شناخت، جوونیمون اد خورد به انقلاب، بعدش هم پیش اومد دیگه.

تو به این میگی پیشامد، قطارمون داشت عقب عقب می رفت؟

ـ آره، ولی تو هم چشم داشتی، عقل داشتی، نداشتی؟

چشمم پشت تو بود، اعتمادت کردم، حرفات رو باور کردم، فریب صداقتت رو خوردم، چه کار بایس می کردم، ادعایی که اون روز داشتی یادت رفته؟

ـ خب منم سوارش شدم، فکر می کنی من می دونستم که قطار داره عقب میره، تازه، آدم هر چی جاهل تر باشه ادعاش بیشتره، تو بایس از عقلت هم استفاده می کردی یا نه؟

ولی تو زنده موندی؟

ـ آخه چه فایده از این زنده موندن، همه عمر اگه پیاده برم جرئت سوار شدن قطار رو ندارم، ۱۰ سال آزگار هم نشستم ببینم قطاری با اون همه مسافر چطور عقب می رفت و کسی حواسش نبود، حالا مسافر گیرم تو بود و ذوق بیرون داشت، چرا مردم که بیرون بودن ندیدن و چیزی نگفتن؟

مردم اگه اینقد می فهمیدن، دیگه لازم نبود قطاری راه بیفته، ولی بگو ببینم تو یکی نمی تونستی مث اونایی که پیاده شدن بری و قطار رو فراموش کنی؟

ـ نه، اگه می تونستم که حالا پیش تو نبودم.

مث این که خودت بیشتر دلت پره، خب، تو اول تعریف کن، حالا که تو دنیای زنده ها هم مردگی فراوونه.

ـ مث این که من بایست شروع کنم، بعد این که تو شهید شدی،

…!

ـ چرا می خندی؟

تعریف کن! یادت نره تا دیروز هر جا نشستی ما رو کشته و پشته و از این حرفا گفتی ها؟

ـ حالا هر طور تو راحتی همونو میگم، بعد از یک ماه که شهید شدی، فروغ رو خواستم شوهر بدن، مقاومت کرد، ولی فایده ای نداشت، احمد و یاسر رو هم پس از سه سال از مادرشون جدا کردن و فرستادن آمریکا که بتونن خودشون واسه سوار شدن به قطار، تربیت شون کنن، حالا نمی دونم به عراق برگشتن و سوار اون قطار شدن یا نه، فروغی که بعد از تو شانسی برای پیاده شدن نداشت، یه بار بیشتر ندیدمش، عکس و وصیت نامه ات رو رو دیوار آویزون کرده بود، می خواس لابد تو قطار بمونه و راهت رو ادامه بده، انتقام خونتو از دشمن بگیره، چه میدونم، بهشت بره، خلق رو آزاد بکنه، از این حرفا.

کاری هم کردی که بتونی بعد از من اونا رو از قطار پیاده کنی؟

ـ چیزی بدهکار نشده باشم خوبه، تو قطار که کسی جرئت حرف زدن نداشت، کسی هم جرئت گوش دادن نداشت، ولی بیرون تا اونجا که فهمیدم، کردم.

میدونی، من و اونا که حالا به ریششون می خندی، دنبال تویه پخمه اومده بودیم؟

ـ اینو یه بار دیگه هم گفتی، ولی میخوام بهت بگم اگه اون روز می گفتم برو دریا غرق شو، می رفتی؟

نه که نمی رفتم.

ـ خب همین، واسه دیگرون بود، واسه خودت، واسه خون شهدا، ماجراجویی، نمیدونم اگه پیروز میشدی، این قد طلبکار و عصبی نبودی!

شهدای قبلی هم چیزی مث ما! ولی خب ادامه اش را تعریف کن، از زن و بچه هام گفتی، برادرامون چطور، مردم، اونا از قطار چی میگن؟

ـ آخه تا مسافر نباشه قطاری راه نمی افته، یادت می یاد چه آژیری می کشید، چه همهمه ای راه افتاده بود، جالب اینجا بود، لوکوموتیورونه، بس که مسافراش زیاد بودن و ذوق زده بوده، هی داد می زد، حالا راس یا دروغ، سوارشین مردم، سوارشین جوونا، هر کی سوار نشه جا میمونه ها، معلومه وقتی مسافر زیاد باشه، مقصد دور باشه، قطار یکی باشه، عده ای از سر ناچاری، جهل، نیاز، ماجراجویی و از این حرفا، سوارش میشن.

اگه مشکل راننده بود که قطار عقب می رفت، چرا از اون همه مسافر اعتراض نکردن، مگه کسی رانندگی بلد نبود، خب راننده رو عوضش می کردن، یا کاری می کردن، جدا از این، مگه میشه قطاری با اون همه مسافر عقب بره و دیگرون نبینن و کاری نکنن؟

ـ صد البته که خیلی ها دیدن، ولی اونا با سکوت در قبال قطاری که عقب می رفت می خواستن قطار خودشون رو تبلیغ کنن یا این که از شرش راحت بشن، ضمناً آخه تنها مشکل راننده نبود، این که میگی، اتفاقاً خیلی از مسافرا وقتی فهمیدن قطار داره عقب میره، به پرتگاه رسیده، سعی کردن راننده رو عوض کنن، مسیر قطار رو عوض کنن، موفق نشدن، به نظرم اگه چنین می کردن، بازم توفیری نمی کرد.

پس فکر می کنی کجای کار اشکال داشت؟

ـ موتورش اشکال داشت، کل ساختمان قطار معیوب و کهنه بود، سوختش، ریلش، مقصدش، مسافراش، نمیدونم همه و همه جا اشکال داشت، آخه چارتا مهندس که قطار رو ساخته بودن، مهندسای جوون و بی تجربه، عقلشون از عقل من و تو که حالا داریم حرف می زنیم، بیشتر که نبود، اونایی که قطار رو ساختن، تا بیان تستش کنن که قطار جلو میره یا نمیره، رفتن زیر ریل همون قطاری که ساخته بودن، بعدش هم شدن شهید، یعنی قوز بالا قوز، شدن الگو واسه مردم و جوونایی که برا رسیدن به مقصد می بایس سوار قطار می شدن، تا این که مردم به عقب روی و عقب اندیشی عادت کردن، قطار مقصدگریز بود، وقتی هم فهمیدن، حالا چند نفرشون فهمیده باشن، که با تعمیر و تنظیف و سوختگیری و تعویض راننده و اینها کار درس بشو نیس، سه نسل زیر ریل قطار مونده بودن!

لابد میخوای بگی خوش به حال اونا که سوارش نشدن؟

ـ من اینو نمیگم، ببین خیلی از مسافرا جا گیرشون نیومد، جا موندن، نه این که از اول می دونستن مقصد قطار کجاس، با این وصف، قطارای دیگه هم چندان کیفیت و سرعت نداشتن، یا این که به جلو نبودن.

چطوره سوار قطار دشمن می شدیم، حداقل اگه روزی سواری خوشمون نمی اومد پیادهش می شدیم؟

ـ آخه وقتی شعارتون به نفع مردم و تفنگ تون سوی مردم بود، دشمن از این استفاده کرد مگه نه؟ نمی گم سوار قطار اونا می شدیم.

پیاده می رفتیم؟

ـ تو یکی که شانس آوردی و سال ۶۷ پیاده شدی و رفتی پی کارت، حالا کجا هستی نمی دونم، این قد ننال و به خودت نپیچ، اگه زنده می موندی، اونجور که از روحیه ات خبر دارم، می دیدی همرزمات، زن و فرزندت زندانبان و شکنجه گرت شدن، ویران می شدی نمی شدی؟

می خوای بگی قطاره اونجا رفت که مسافراش دارن از گشنگی همدیگه رو می خورن؟

ـ مث این که من این همه راه اومدم، تو حال و روزت رو تعریف کنی، تو نظرت رو از قطار بگی، من یکی که واسه زنده ها زیاد گفتم، می خوام ببینم چقد نطرت عوض شد و روز تصادم بر تو چه گذشت؟

اون روز که تو ماهیدشت کشته شدم، به قول تو شهید شدم، نه، اول تیر خورده و هنوز زنده بودم، تو صد متری از جاده، تو علف ها و بوته ها افتاده بودم، از برادرام کمک خواستم، هر چه داد زدم کسی کمکم نکرد!

ـ ببخشید، برادرا و همرزمات کمکت نکردن، مگه میشه، تو یک سنگر؟!

حالا که شد، صبر می کنی تا ادامه بدم؟

ـ عجیبه، ولی، برو ببینم چی شده؟

غروب همون روز که آفتاب داشت پایین می رفت، من هم تموم کردم، چند روزی توی هوای داغ جسدم رو زمین مونده بود تا این که حیوونای وحشی اومدن سراغم، گوشت تنم رو خوردن و من رفتم، یعنی هیچ شدم!

ـ یعنی برا آدما جنگیدی ولی حیوونا به دادت رسیدن؟

به قول تو بعضی وقتا دنیا اینقد مسخره س، آره یه جورایی بایس از حیوونا شکر کنم که بالاخره جمع و جورم کردن، ولی نه مث تو که مرگ زیبایی رو آرزو داشتی، از این دنیای کوچک و تاریک که توش هستی، نمی خواستی درون قبر کوچک تر و تاریک تر بری، می خواستی جسدت رو ماهیها بخورن که اونجا حداقل کاری کرده باشی، اما آب تا خاک فرق داره!

ـ می خوای بگی حیاتمون از آب بوده، خوب می شد خاک مون دست موج ها می افتاد و می رفت؟

همین، منظورم موج ها بودن که می بردتم به ساحل.

ـ ولی آخه تو خاک هم کم نبودن، می دونی چقد از برادرا و خواهرات زنده برگشتن، یا این که از قطار پیاده شدن.

آخه هر زنده ای که نفس کشید، زنده نیس.

ـ می فهمم علی، ولی، سئوالم اینه مگه برا مردم نمی جنگیدی، مگه مسلمون نبودی، خب مسلمون که بمیره، مسلمونای دیگه خاکش می کنن، به خاکش میسپارن؟

بله اگه باد نبود، خاک شدن هم بد نبود.

ـ یعنی نه دوست کمکت کرد و نه دشمن؟

خب عاقبت کسی که دوست و دشمنش رو نشناسه همینه دیگه!

ـ متاسفم که از گذشته ات سئوال کردم، سئوال دیگه ام اینه، اگه پیروز می شدی چیکار می کردی؟

با کی چیکار می کردم؟

ـ با مردم، با خودتون، نمیدونم، با دشمنت چیکار می کردی؟

جاهلا رو می فرستادمشون برند دانشگاه درس بخونند و خائن ها رو برا عبرت به دار آویزون می کردیم!

ـ عجب! اگه با دشمن و خائن اینجوری می کردین دیگه از شعار آزادیتون چی می موند، راستی کدوم یک از بچه هاتون رو تو قطار یا بیرون قطار گذاشتن درس بخونن؟ کسی که به خودش رحم نکنه، به دشمنش رحم نکنه، به جاهلا که مردم باشن، رحم نخواهد کرد.

لابد به خاطر انقلاب بود، چی می دونم، من که حالا اون آدم قبلی نیستم!

ـ اگه این جوریه قبول کن دشمن انصافش از ما بیشتر بود، چرا اونا واسه انقلاب این همه ترمز پیش پای خودشون و مردم نگذاشتن؟

راستی میخوای همه اینها رو گزارش کنی، بدون سانسور، نمی ترسی؟

ـ واسه چی بترسم، مگه دروغه؟

مرده که دروغ نمیگه، یعنی نفعی نداره تا دروغ بگه، زنده هاتونن که واسه نفعشون دروغ میگن.

ـ آره راس میگی، یه سری دروغ میگن، یه سری نمی دونن، یه سری سکوت کردن، یه سری از دیگرون کپی کردن، یه سری فکر می کنن راس میگن، یه سری هم هنوز رو همون آهن سرد چکش می زنن، ولی بدون اونی که حرف راس و تازه بزنه، به مشکلاتش نمی ارزه!

بادت نره، دو سری هم کار دیگه می کنن، یه سری نون خونمون رو میخورن، یه سری هم تو نوبت موندن!

ـ همیشه اینجوری بوده، حالا میتونم یه سئوال سخت بکنم؟

سختی مرده روبرو شدن با زنده س!

ـ می خواستم ببینم بهشتی یا دوزخ؟

سئوال مسخره ای هس، ولی میتونی بنویسی برزخ!

ـ سئوال سخت تر؟

واسه مرده ها فقط زنده شدن سخته.

ـ اگه طبیعت، خدا یا چی میدونم هرکسی، لطفی بکنه و یه بار دیگه عمری بهت بده، چیکار میکنی، سوار اون قطار که نمی شی، میشی؟

کدوم زمان و کدوم مکان؟

ـ همون، همونی که بودی، همون قطاری که بود، در رابطه با همون قطار؟

سوزن بان!

“پایان

Villepinte – the real message behind Maryam Rajavi’s anti-Iran speech

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=18489

فرار بی پایان

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، هجدهم می ۲۰۱۵:… صحبت از فرار و زندان و شهادت شد. اینها همه زمین کسی و کسانی بود که مبارزه و ارزشهای سیاسی و انسانی را به دلار قیمت گذاشته و در شرف معامله با دشمنان دموکراسی و آزادی بودند. بیهوده نیست که هنوز هم نان ۱۲۰ هزار شهید و زندان و زندانی را می خورند. نفر را از عراق برای ماموریت ترور به تهران می فرستند، وقتی نفر دستگیر می شود و به زندان …

لینک به منبع

فرار بی پایان

سال ۱۳۶۰ به دلیل جنگ خارجی و اعلام جنگ مجاهدین علیه جمهوری اسلامی، متفاوت با سالهای دیگر بود. سالی که سیل بر آمده از انقلاب و جنگ داخلی، خیلی ها را با خود می برد. به کجا، آن سال با وجود تبلیغات دروغین، چشم انداز روشنی وجود نداشت. خیلی از ماها درس و کار و مشغله و مسئولیتهای دیگر را کنار گذاشته و حرفه ای مشغول مبارزه برای سرنگونی حکومت بودیم.

چون شبها به مخالفت با حکومت و اعمال ایذایی مشغول بودیم، بدین مناسبت سعی می کردیم روزها را از خود مراقبت کنیم به ویژه هنگاهی که نیروهای سپاه و گشت، در صدد تعقیب ما بوده و یا بدلیل فعالیت سیاسی، از برخورد با نیروهای حکومتی حذر کرده و تقریباً زندگی نیمه مخفی داشتیم. معمولاً سعی می کردیم روزها جایی که منطقه جنگلی و دررو بود، اطراق کنیم و با گماردن نگهبانی خود را از حملات احتمالی مصون داریم.

بدین سبب جایی که اطراق کردیم و با نگهبانی که سر گذر گمارده بودیم، می توانستیم به خوبی از حضور و تعقیب نیروهای حکومتی با خبر بشویم و سریعاً به سمت مزارع و جنگل متواری شویم.

بچه هایی که با هم طی روز به مطالعه و گفتار سیاسی مشغول بودیم و حدوداً سن متوسط ۲۰ سال داشتیم، عبارت بودند از مرتضی و عباس و حسین و تقی و یکی و دو نفر دیگر. یکی از روزهای پاییز که هوا کم کم به سردی می رفت با ندای یکی از نگهبانان، در حال فرار به سمت جنگل بودیم که تقی یکی از نفرات چابک و بذله گوی جمع، گفت بچه ها بایستید، وقتی جملگی ایستادیم، با کنایه ادامه داد، ببین مرغ هم خودش را قاطی خروسها کرده! متوجه نشدم و دوباره سئوال کردم و او با دست اشاره کرد و دوباره گفت، این ابراهیم برای چه دارد فرار می کند؟ گفتیم شاید مشکلی دارد. تقی جواب داد، طرف توده ای است نه مجاهد، توده ایها که مشکلی ندارند، باور کنید فقط به خاطر قمپز در کردن دارد فرار می کند که خودش را مثل ما مبارز جا بزند.

آن روز فرار کردن به مثابه ارزش و ارزش مبارزاتی تلقی می شد و بدین سبب، فرار ابراهیم که توده ای بود، حسادت تقی را بر انگیخته بود. روحشان شاد، هر دو آنها بعد از چند سال، رفتند و ما ماندیم و فراری که سمت و سو نداشت بلکه تنها فرار بود. همچنین حسین که مسئول پیاده کردن اخبار صدای مجاهد از گفتار به نوشتار بود، اخبار فرار مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر را آنچنان با خط خوب نوشته و گاهاً با آب و تاب تعریف می کرد که آدم به خاطر آن همه مبارزه غبطه می خورد و می پنداشت که مبارزه دارد همه سقفها را می شکند و جایی برای ما باقی نمی ماند. آن روز، فرار مبارزه بود و قداست داشت. بعدها معلوم شد که طرف به خاطر مبارزه فرار نمی کرد، بلکه اساساً معتاد به فرار بود و تحمل سایه خودش را هم نداشت.

سالهای فرار ادامه داشت و زندان و شهادت هم به آن اضافه شد، تا کسی که اهل فرار و فرار بزرگ بود نان بخورد و دیگران که منظور دیگری از فرار و مبارزه داشتند، نان از کف بدهند.

مبارزه، دموکراسی و آزادی هزینه دارد، اما اگر در پس این همه هزینه نه سودی مردم ببرند و نه نیروهای مبارز، معلوم می شود خانه از پای بست ویران بود و متاسفانه کوشش می شد ویرانی را آبادانی جلوه دهند.

صحبت از فرار و زندان و شهادت شد. اینها همه زمین کسی و کسانی بود که مبارزه و ارزشهای سیاسی و انسانی را به دلار قیمت گذاشته و در شرف معامله با دشمنان دموکراسی و آزادی بودند. بیهوده نیست که هنوز هم نان ۱۲۰ هزار شهید و زندان و زندانی را می خورند. نفر را از عراق برای ماموریت ترور به تهران می فرستند، وقتی نفر دستگیر می شود و به زندان می رود، به جای پرداختن و جمع بندی اشتباه و قصور، چون زندان و شهادت نانش بیشتر از مبارزه و مقاومت است، برای زندانی خاطرات پر طمطراق زندان و مقاومت چاپ می کنند، تازه به خاطر این که شهادت را هم به زندان اضافه کنند، به نفر مدرک دکترا و رده چه گوارا را هم سنجاق می کنند، مبادا که زندانی زنده بماند و آگاه بشود و این همه هزینه منجر به زیان شود.

یا در مورد منتقدی که اخیراً دوران زندانش را به رخ شان کشیده و ادعا کرده که در زندان به همه درس انگلیسی یاد می داده، در جوابش آورده اند، مگر زندان خشک و خالی چقدر ارزش دارد که درس انفعال هم به آن اضافه شود؟ زندان ادامه مبارزه و مقاومت و نیل به سمت شهادت است و هر آن کس که زندان را دور بزند و به سمت رهایی و آزادی نقب بزند، انفعال و بریدگی است!

حال معلوم شد که زندان صرفاً به خاطر مبارزه و مقاومت و زندان نبوده، بلکه زندان اگر مسیرش مرگ و شهادت نباشد، ارزش معکوس خواهد داشت.

این همه که گفته شد زندان و شهادت و غیره، در ارتباط با نیروهای پایین بود که نان آور بود وگرنه در مورد بالا، قضیه کمافی السابق معکوس عمل می کند. در سال ۲۰۰۳ که مریم عضدانلو دو هفته به زندان فرانسه یا به قول مسعود رجوی به هتل چهار ستاره رفت، با بالاترین هزینه های سیاسی و مالی و انسانی از زندان آزاد شد، مبادا این که کلاس فرانسه اش دیر شود و او در امتحان زبان رفوزه شود. در حالی که زندان برای نیروهای پایین، حلاوت و زبان انگلیسی عین انفعال و ایضاً چراغ سبز به دشمن بود!

معهذا فرار و زندان و شهادت، زمین جهل و زمین مسعود رجوی است که می تواند توسط اینها تاب بیاورد و به زعم خود مشروعیت و مقبولیت مبارزاتی کسب کند. ضمناً، فرار و زندان و شهادت، زمانی مطلوب و مثبت بود، اولاً ظرف مردمی می بود و نتیجه به سمت دموکراسی و آزادی می بود. اگر ظرف، ظرف دشمن و نتیجه به بنیادگرایی و فرقه گرایی ختم شود، بایسته است هر چه سریعتر از ظرف و گردونه ویران شونده و ویران کننده، خارج شد. خروجی البته، به مثابه زایمان و ورود به دنیایی کاملاً نو و با ساختار و ارزشهای متفاوت.

با این وصف، هنوز هم فرار ادامه دارد. هر از چند گاهی اخباری از لیبرتی و آلبانی به گوش می رسد، کسانی با مشقات و سختیهای فراوان اقدام به فرار کرده اند. منتها این فرار با آن فرار فرق می کند. آن روز جوانانی بودند که به دنبال آرمان و رویاهای انسانی و سیاسی، دست از خانه و خانواده شسته و فرار می کردند، ولی هم اکنون افرادی با سن و سال بالاتر که سالها به دنبال آرمان و رویاهای انسانی و سیاسی بودند، دوباره به سمت خانه و آشیانه فرار می کنند.

“پایان”

***

محمد حنیف نژادابراهیم خدابنده: آیا کسی هنوز به رجوی چشم امید بسته است؟

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=18041

کودکان فرقه

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و ششم آوریل ۲۰۱۵:… داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان …

یاسر عزتییاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

لینک به منبع

کودکان فرقه

کودکی را دیدم، البته حال که جوان شده باز هم می بینم و هر گاه به چشمانش خیره می شوم، موجی از نارضایتی و اعتراض خاموش در چشمانش موج می زند. این جوان ۲۵ سال است که مادرش را ندیده است و هیچ حرفی از مادرش نمی زند، اما گویا با بسیاری از زنان و دخترانی که مواجه می شود، اولین پرسشش از آنان این است، آیا می شود یک زن فرزندی داشته باشد و هیچ از او خبر نداشته باشد، نداند فرزندش کجاست و چه می کند و آیا زنده یا مرده است؟! آن زنان و دختران مثل این که جملگی پاسخ دادند، نه چنین چیزی نمی شود، یک زن نمی تواند بنا بر هر دلایلی از فرزندش تا این حد بیگانه باشد؟!

واقعیت این است که در دنیای آزاد و دنیای انسانی، نمی شود، اما در داخل یک فرقه، بدتر از این هم می شود. زنان و مردان را به آنجا می رسانند که هیچ احساس انسانی و تعلق خاطر به خانواده و حتی به خودشان نیز نداشته باشند.

داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان ابزار نظامی و بمبهای متحرک، استفاده می شوند. اما در فرقه مجاهدین، همه چیز با فرقه های دیگر و گروههای تروریستی فرق دارد. کیفاً فرق دارد. کودکان از ابتدای تولد مورد ظلم و ستم، استثمار بی رحمانه و استفاده ابزاری در ارتباط با مبارزه و اختفاء و فرار والدین شان، استفاده می شوند. سپس با از دست دادن پدر یا مادر و یا هر دو، فرزند پدران و مادران دیگر می شوند و النهایه بدل به بمب متحرک و ابزار نظامی و سرانجام مرگی بی حاصل و بی ثمر. به طور نمونه، امیر شمس حائری، یکی از هزار کودک فرقه است که چنین سرنوشتی داشته است.

مابقی نیز که نرفتند، بلکه زنده ماندند، به ابزار مالی و نظامی خودکامگان بدل شدند، به مدرسه نرفتند، در خیابانها به گدایی پرداختند، پدر و مادر از دست دادند، به غربت و نزد دیگران بزرگ شدند، به گروگان بدل شدند، به پادگانهای نظامی گسیل شدند، در مقابل پدران و مادران شان ایستادند و النهایه بر خاک افتادند و یا زنده ماندند و نصیبی از عمر و جوانی و زندگی، نبردند.

۱۰ سال قبل، تصمیم گرفتم بخشی از دین ام را نسبت به بزرگترین قربانیان فرقه مجاهدین، ادا کنم. آن روز سعی کردم تا جریان ماوقع را با تعدادی از پدران و مادران کودکانی که تا بن استخوان استثمار شده اند را با گفت و گوهایی در کتابی تحت عنوان “شقایقهای زخمی” انتشار دهم. کتاب تقدیم شده بود به کودکان ایرانی، کودکانی که با داشتن پدر و مادر و یا بدون داشتن پدر و مادر، یتیم و آواره شده بودند. با مجموعه پدران و مادران فرقه مجاهدین که گفت و گو کردم عبارت بودند از، خانمها بتول احمدی، نادره افشاری، بتول ملکی، میترا یوسفی، معصومه یگانه و آقایان، هادی شمس حائری و محمد حسین سبحانی. همچنین با دو تن از کودکان رنجدیده به نامهای سعید خوشحال و هما خدابنده نیز حرف زدم. جالب اینجاست که از بین پدران و مادران دلسوخته که گفت و شنود داشتم، طی ده سال اخیر، حداقل سه تن به نامهای هادی شمس حائری، معصومه یگانه و نادره افشاری، دق مرگ شده و تاب تحمل این همه جور و ستم و تباهی را نداشتند. متن کتاب شقایقهای زخمی، مجدداً در لینک زیر می آید.

http://iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

همچنین، مقاله “آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند” که به سرنوشت کودکان فرقه مجاهدین اختصاص داشت و در سال ۱۳۷۹ در هفته نامه نیمروز و ماهنامه پیوند شماره ۳۴، انتشار یافته و مکمل داستان فوق است، مجدداً در زیر می آید.

آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند

همه چیز از یک روز سیاه آغاز شد، یک روز خزان، ۲۶ مهرماه سال ۱۳۶۸

“مرگ آیت الله خمینی” که اتفاق افتاد، مرگ استراتژی بزرگ مجاهدین را با خود به دنبال داشت که آن استراتژی، بر محور “مرگ آیت الله خمینی” استوار بود. بنا به وعده رهبری مجاهدین، حذف آیت الله خمینی از قدرت سیاسی، به سقوط تمام عیار نظام جمهوری اسلامی منجر می شد. بالاخره آیت الله خمینی در روز ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ از دنیا رفت. چند ماهی هم از این ماجرا گذشت ولی نظام اسلامی بدون کم و کاست و مانند گذشته به راه خود ادامه داد. رهبری مجاهدین در این میان فکر و تأملی دیگر کرد و به جای جاره جویی عاقلانه و جواب گویی صریح به نیروهایش و خلق استراتژی دیگر، او این بار نیز مانند همیشه نیروهایش را مورد سئـوال و مذمت قرار داد. و آن این که یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر راه انداخت و توسط آن، نیروهایش را در خودشان و به مخفی ترین خلوت کده های اعماق دهنشان فرو برد، چیزی شبیه به زندان های تو در تو. که هیچ گاه نیروها قادر نباشند به دنیای بیرون فکر کنند و راه خروج از بن بست را بیابند. رهبری مجاهد، به ازای آن چه که به نیروهایش ارزانی کرده بود و آن را رهایی می نامید، به خاطر واقعی شمردن آن ماجرا، متقابلاً دستاوردی را طلب می کرد و از نیروهایش درخواست بهاء و مقابله به مثل کرد. او از نفراتش خواست که به ازای آن چه که من در این انقلاب به شما ارزانی داشته ام ـ که آن موهبت نجات و ثابت قدم ماندن در میدان مبارزه بود! ـ از این پس می بایست شما زوجین خود را رها کرده و هر فرد می بایست “تنها” به رهبرش وصل باشد. یک سال و نیم از این تلاش رهبری مجاهد گذشت. او موفقیت چندانی در لایه پایین تشکیلات به دست نیاورد. چون افرادی که در لایه ثایین تشکیلات و بدون رده و مسئـولیت مهمی بودند با این فتوای رهبری به مخالفت برخواستند. آنان کودکان خود را بهانه قرار می دادند. کودکانی که می توانستند فواصل عاطفی زوجین را کاهش دهند و انقلاب ایدئولوژیک رجوی را با تمرد و تردید و شکست مواجه کنند. بنابراین در انقلاب ایدئـولوژیک رهبری، کودکان تضاد اصلی و دشمن انقلاب شمرده می شدند که می بایست به هر بهانه ای از سر راه انقلاب برداشته می شدند. حذف و دوباره سازی کودکان در غیاب والدین دل سوزشان، طی چند مرحله صورت پذیرفت که به اختصار به آن می پردازم:

۱ـ کودکان مجاهدین در داخل پادگان های نظامی زندگی می کردند که در آن ایام روزِ آخر هفته با مادران اصلی یا تشکیلاتی شان به داخل لشکرهای نظامی می رفتند، حضورشان بهترین تنوع و سرگرمی برای رزمندگان بود و افراد نظامی، به ویژه مردان مجرد در روز آخر هفته با بازی و شوخی با کودکان، کمبودهای روحی و عاطفی خود را جبران می کردند. کودکان در طی هفته یا ماه وقتی که والدین آنان در مأموریت به سر می بردند از دیدار و ملاقات خانواده خود ـ اگر داشتند ـ محروم بودند و اکثراً توسط مادران و پدران تشکیلاتی و ایدئـولوژیک به سر می بردند. با دنیای خارج از قرارگاه و مجاهدین آشنایی نداشتند. با سلاح های جنگی و مناسبات تشکیلاتی مجاهدین رفته رفته خو می کردند. از دوران کودکی تحت آموزش های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک قرار می گرفتند. اجازه انتخاب سرنوشت خود را نداشتند. اجازه ادامه تحصیل نداشتند. اجازه انتخاب همسر و زندگی خانوادگی نداشتند. آنان سربازان آتی انقلاب در پشت جبهه شمرده می شدند. از سن ۱۵ سالگی تحت جاذبه های مختلف تشکیلات به ویژه رده خواهی، می بایست به صورت میلیشیا برای سازمان کار می کردند. دختران قبل از رسیدن به سن قانونی می بایست جهت ارضاء و کنترل فرماندهان، به ازدواج یکی از افراد وفادار در می آمدند. کودکان، در داخل ایران و درون خانه های تیمی نیز برای توجیه تردد و حضور نفرات در درون پایگاه استفاده می شدند که در این رابطه تلفات جانی نیز متحمل شدند. و، صدها موارد دیگر که سرنوشت کودکان را بدون داشتن قدرت انتخاب، به سرنوشت والدین انقلابی شان مرتبط کرده بود.

۲ـ زمستان سال ۱۳۶۹ مصادف با جنگ پر سرو صدای خلیج فارس بود. جنگ نیروهای ناتو علیه عراق. رهبری مجاهد اگر چه در این جنگ متضرر فراوان شد و النهایه بازنده اصلی دعوا بود چون که ارباب اصلی اش به غایت تضعیف گشته بود، ولی او با مهارت سعی کرد طوری ورق را برگردانده و از آن آب گل آلود صیدی کرده باشد و آن، حذف کودکان، همان دشمنان انقلاب ایدئـولوژیک از خاک عراق و بالا بردن تضمین انقلاب بود.

در آن ایام پر مخاطره ایی که مجاهدین علل الظاهر، خود را آماده نبرد سرنگونی یا دفاع در مقابل تهاجمات نیروهای ناتو یا رژیم ایران می کردند و از هیبت جنگ و سر در گمی در منطقه، سلاح ها و نیروهای خود را به زیر زمین های صحرای کفری اختفاء و استتار می کردند در آن شرایط خطیر، تمامی ستادهای مجاهدین، جنگ و مراقبت از خود را رها کرده و با حداکثر انرژی و امکانات و صرف میلیون ها دلار هزینه مهاجرت، به انتقال کودکان از خاک عراق مشغول شدند.

۳ـ کودکان مجاهدین که بیش از ۸۰۰ تن بودند، ابتدا مدارس و تفریحگاه و آشیان های دیگر آنان به دلیل شرایط جنگی تعطیل اعلام شد. سپس آنان را با حداقل امکانات برای زنده ماندن و شرایط آسیب پذیر روانی، با خوف و سراسیمگی به درون سنگرهای ضد موشک داخل قرارگاه انتقال دادند.

چند هفته از حضور کودکان در داخل سنگرهای نمور و تاریک گذشت. آنان، با وجودی که سال ها در مناطق نظامی و محیط های رعب انگیز زندگی کرده بودند، با محیط جدید نیز عادت کرده و فضای ساختگی را با بازی های کودکانه خود به لوث کشیده بودند. به ویژه این که حتی یکی از هواپیمای متحدین محض نمایش در آسمان قرارگاه ظاهر نشد. بنابراین حیله سازمان برای کوچ اجباری کودکان تا این جا ناکام مانده بود، والدین کودکان راضی نمی شدند و بهانه کافی در دست سازمان نبود. در مرحله بعد، سازمان ناچار شد تا این بار کودکان را به مرکز ثقل بمباران هوایی متحدین (بغداد) انتقال دهد.

۴ـ در آن ایام متحدین، روزانه ۲۵۰۰ پرواز بر آسمان عراق داشتند که ۱۲۰۰ پرواز عملیاتی بود و ضمناً هر هواپیمایی که در هر کجای خاک عراق قادر نبود هدف خود را بمباران کند، راکت های خود را به شهر بغداد می زدند به بهانه این که کاخ صدام حسین را بمباران کرده اند، سپس به سمت آشیان خود باز می گشتند. یعنی با این وجود شهر بغداد بیشترین حجم بمباران ها را تحمل کرد. با اسکان بیش از ۸۰۰ تن از کودکان در پایگاه ها و هتل های شهر بغداد، طی چند هفته اقامت آنان چندین راکت به اطراف ثایگاه های کودکان اصابت کرد که در مواردی شیشه ساختمان ها شکسته شد ولی آسیب جدی به کسی نرسید. با این اقدام انقلابی و ایدئـولوژیک سازمان، سرعت مهاجرت کودکان و رضایت والدین شان که تا چند روز قبل راضی به جدا شدن از کودکان خود نبودند، به اوج خود رسید. در این مرحله ۹۰% از والدین راضی شدند به این که هر کجای دنیا که سازمان مصلحت دانست، کودکان آنان انتقال یابند. پایگاه هایی که کودکان در آن بسر می بردند، هیچ کدام سنگر ضد راکت نبودند، آب، بر‏ق، پوشاک و سایر لوازم زندگی وجود نداشت، جیره غذایی به حداقل رسیده بود. بهانه هم طبق المعمول تحریم کشور عراق بود و این در حالی بود که خود رهبری سازمان، مایحتاج زندگی و مواد غذایی خود را به طور ویژه از کشور فرانسه وارد خاک عراق می کرد. روزانه کودکان دهها بار می بایست با شنیدن آژیر قرمز همراه با ترس و ضجه های حزن انگیز به زیر زمین های تاریک پناه می بردند، سپس با شنیدن آژیر سفید، به اتاق های تنگ و سرد و مملو از نفرات، باز می گشتند. کودکانی که پدر یا مادر داشتند، این فرصت برایشان پیش آمد تا برای آخرین مرتبه، با والدین خود تودیع تلخی داشته باشند. کودکانی را دیدم علیرغم این که به مدرسه نرفته بودند و قادر به نوشتن نبودند، در آن فضای قهرآمیز و خطرناک، تمرین نامه نوشتن می کردند تا بدین وسیله حداقل های ارتباطات عاطفی قطع نگردد.کودکی را دیدم که با مظلومیت و لحن کودکانه از والدین خود التماس می کرد، اگر زندگی این قدر سخت است چه خوب می شد یکی از هواپیماها بمب خود را بالای ساختمان ما می ریخت و من زودتر به بهشت می رسیدم!

رهبری مجاهد، با قوت قلب مترصد آن بود که یا سرنوشت کودکان مجاهدین را مانند یکی از سنگرهای دستجمعی در بغداد، که در همان روزهای پر مخاطره با اصابت یک راکت هواپیمای متحدین ۷۰۰ زن و کودک بی گناه در آن سوخته و جزغاله شدند، رقم زند و با به راه انداختن یک عاشورا بازی دیگر خود را رهبر عاشورا نامیده و توجه افکار عمومی را به وضعیت نابسامان خود در داخل خاک عراق معطوف دارد، یا این که کودکان را به سلامت به کشورهای غربی رسانده و ضمن داشتن گروگان های سیاسی و سربازان آتی انقلاب، همزمان مظلومیت و آوارگی آنان را به “پول” های بادآورده تبدیل کند. به هر حال وقتی والدین کودکان زیر بمب هواپیماها در قرارگاه ها و زمین های مانور زیست می کردند و در سر هوای رهایی ایران از چنگ استبداد را داشتند و همه مردم دنیا با نگرانی سرانجام جنگ ناتو علیه عراق را دنبال می کردند، کودکان ایرانی از خاک عراق خارج شدند تا گوشه ای از آرزوهای بلند رهبری مجاهد را جامه عمل بپوشانند.

۵ـ اولین مأمن کودکان پس از خروج از خاک عراق، عمان پایتخت اردن بود. در آن جا کودکانی که سال ها با یک دیگر انس گرفته و خاطرات تلخ و شیرینی را در محیط های تشکیلات و انقلابیون به همراه داشتند، از هم دیگر جدا شده و گروه گروه به کشورهای مختلف اروپایی، اسکاندیناوی، استرالیا، کانادا و امریکا فرستاده شدند. از آن تعداد، بیش از ۲۰۰ کودک به بهانه خروج از صحنه جنگ خلیج فارس، به صورت غیر قانونی و مدارک جعلی، وارد خاک آلمان شدند. هم چنین خاک آلمان سرپل دوم کودکان بعد از کشور اردن بود.

۶ـ کودکان در کشور آلمان، ابتدا در شهر کلن که مرکز فعالیت های سیاسی و جاسوسی مجاهدین بود و در پایگاه هایی چون حاتمی و موسوی و… اسکان داده شدند. تعدادی از کودکان را به خانواده های هوادار سپردند تا از این طریق حلقه های وصل هواداران را توسط کودکان جنگ زده با سازمان محکم کنند. کودکانی که سن تقریبی ۲ ماه تا ۱۵ سال داشتند و در ثایگاه های شهر کلن زندگی می کردند در هر اتاق ۱۰ کودک به سر می بردند. آنان می بایست ضمن تحمل فشارهای عاطفی و روحی تحت تعلیمات تشکیلاتی و ایدئـولوژیک باقی می ماندند. در این رابطه انبوه اسناد و مدارک دال بر این که کودکان در خاک آلمان به صورت گروگان سیاسی و سربازان انقلاب تربیت می شدند، وجود دارد. انواع اذیت و آزار و فشارهای روانی و عاطفی و تربیتی که بر کودکان روا داشته شد، شهود و نوشته های زیادی وجود دارد، که از آن جمله کتاب “عشق ممنوع” از نادره افشاری، می باشد. کودکان به بیگاری در درون پایگاه و به کارهای جمع آوری پول از مردم در خیابان ها گمارده می شدند. که در رابطه با سوء استفاده مالی از کودکان در کشور آلمان می توان از انجمنی به نام انجمن حمایت از کودکان آواره در شهر کلن نام برد که مجاهدین آن انجمن را در سال ۱۹۹۳ با همکاری تنی چند از سیاستمداران آلمانی به بهانه این که کودکان ایرانی یتیم و بی سرپرست و جنگ زده و آواره بوده و نیازمند کمک های مالی از جانب مردم هستند، به راه انداختند که آن انجمن خیریه و اخاذی کمک های مالی از دولت و مردم، در شهر های دیگری چون هامبورگ هم وجود داشت، تا چندی پیش و بدون سروصدا به کار خود ادامه داد.

۷ـ در سال گذشته به دلیل تحولات سیاسی و انتخابات در کشور آلمان، که حزب SPD جای حزب CDU را گرفت و دولت جدید آلمان با دولت جدید ایران به توافقات سیاسی و اقتصادی دست یافت، از این پس دیگر کارت مجاهدین در خاک آلمان که تنها جهت فشار علیه جمهوری اسلامی در دست دولتمردان آلمانی قرار داشت، اعتبار گذشته خود را از دست داد. دولت جدید آلمان، جهت محدودیت مجاهدین در خاک آلمان که پیش تر از امکانات و سوء استفاده های فراوان علیه قانون به همراه بود، مسئـله کودکان مجاهدین را که از همه محرز تر و آشکارتر بود، به پیش کشید تا از این طریق ضمن محدود کردن یک گروه تروریست در خاک آلمان، تن به مفاد حقوق بشر و پیشنهادات آمریکا و جامعه جهانی داده باشد، هم چنین به مجاهدین خاطرنشان کرده باشد که در دنیای جدید و رخدادهای جدید در خاک آلمان و ایران، مجاهدین ارزش و اعتبار خود را به مثابه یک وزنه سیاسی از دست داده اند و قابل سرمایه گذاری های بیشتر از این نیستند.

۸ ـ در طی همین مدت ۱۰ سال که کودکان ایرانی در خاک آلمان به سر می بردند و بهانه مجاهد جهت حضور کودکان در خاک آلمان وقوع جنگ خلیج فارس بود! تنها از انجمن حمایت از کودکان، سالیانه میلیون ها مارک کمک های مالی دریافت کردند. کودکان را پس از تربیت های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک از سن ۱۶ سالگی دوباره به خاک عراق رجعت می دادند. که هم اکنون تعداد ۳۷ نوجوان و جوان در خاک آ‏لمان باقی مانده و مابقی به جز تعدادی اندک که روانی و فراری شدند یا توسط والدین خود باز پس گرفته شدند، جملگی به صورت غیر قانونی مجبور به ترک خاک آلمان شدند تا در نظام خدمت اجباری به سربازان انقلاب در خاک عراق بپیوندند. اگرچه نوجوانان و جوانان باقیمانده نیز به دلیل پاره ای از مشکلات نتوانستند به منطقه اعزام شوند، در نوبت اعزام باقی مانده اند. لابد دولتمردان آلمانی با این همه امتیاز دادن از کیسه کودکان بی سرپرست و بی وطن به مجاهدین و چشم فروبستن به اعمال غیر قانونی و غیر انسانی آنان و شرکت در ساختن بمب های ساعتی در خاک آلمان، به این باور خشنود بودند که در آینده، میکونوس هایی که به دست همین کودکان در خاک ایران اتفاق خواهد افتاد، ماجرای میکونوس شهر برلین را که توسط جمهوری اسلامی رخ داده بود، تلافی کرده باشند!

۹ـ با افشاگری های گسترده ای که سال های متمادی افراد جداشده از مجاهدین در ارتباط با نقض همه جانبه حقوق بشر توسط مجاهدین به ویژه از وضعیت خطرناک کودکان انتشار داده بودند، فشارهای بین المللی، فشارهای احزاب داخلی آلمان، فشارهای مردمی، فشارهای اپوزسیون ایرانی و شرایط جدیدی که دولتمردان آلمانی در ارتباط با وضعیت جدید ایران قرار گرفته بودند، مجموعاً بر آن شد تا در روزهای ۱۷، ۲۴ و ۳۱ ژوئـیه و ۷ اوت، مجله آلمانی فوکوس، برای اولین بار در داخل کشور آلمان اطلاعاتی را مبنی بر سوء استفاده از وضعیت کودکان ایرانی توسط مجاهدین، به سبک قطره چکانی به اطلاع افکار عمومی برساند. پس از درز کردن این اخبار توسط مجله فوکوس، رسانه های دیگر آلمانی هم چون تلویزیون ARD و ZDF و نشریات دیگر به درج اخبار نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین، پرداختند. در همین حین نشریات فارسی زبان نیز هم چون، کیهان لندن، نیمروز، انقلاب اسلامی و… گوشه هایی از این رسوایی بزرگی را که مجله فوکوس پخش کرده بود را منعکس کردند. متقابلاً، مجاهدین نیز با یک بسیج تبلیغاتی و با حداکثر توان، خود را به احزاب مخالف دولت آلمان نزدیک کرده و عاجزانه خواستار آن شده اند تا از تخلیه بیشتر انبارهای اطلاعاتی آلمان، پیشگیری کنند.

۱۰ـ در نتیجه، ۲% از اطلاعاتی که توسط قطره چکان مطبوعات دال بر نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین به اطلاع افکار عمومی رسیده، به این ظن خطرناک دامن زده شد، حال که سرِ کلاف باز شد، روند خانه تکانی اطلاعاتی اگر ادامه یابد و ۹۸% موارد دیگر نقض قوانین و حقوق بشری که مجاهدین در خاک آلمان یا در سایر کشورهای غربی مرتکب آن شده اند، به سمع افکار عمومی رسانده شود. تا همین جا نیز، تنها در باب ۸۰۰ تن از کودکانی که مجاهدین در کشورهای غربی تربیت کرده اند، اگر از آن تعداد توانسته باشند حداقل ۷۰۰ بمب ساعتی به عراق اعزام نمایند، این حجم انرژی در دست سرمایه داری و فاشیسم، می تواند برای ویران کردن یک کشور پهناور و یک نسل، کافی باشد. خلاصه کلام این که، وقتی کودکانی گروگان، یتیم، آواره، جنگ زده، بی وطن و اسیر، به دور از چشم و گوش و حوصله انسان های آزاده، در کشور دموکراسی و حقوق بشر، به بمب های ساعتی در ید منافع سیاسی و اقتصادی بدل می شوند، تا آن زمان که بمب ها در راستای منافع سرمایه داری و ارتجاع و فاشیسم، منفجر شود و نسلی را منهدم کند، سازندگان و تولیدکنندگان بمب ها مست پیروزی خواهند شد، اما اگر احیاناً از بدِ حادثه، فقط یکی از بمب ها، تنظیمش به هم خورد یا سیم هایش قاطی کرد و در دست سازندگانش منفجر شد، جار و جنجال به پا خواند کرد و جار خواهند زد که، این یکی بمب ساخت کارخانه دشمن بود!

“پایان”

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

***

همچنین:

آینده روشن است!

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم ژوئیه ۲۰۱۴: … از سلول تاریکی که مدتها در آن به سر بردم و کم کم داشتم به آن عادت می کردم، مشکلات و دلشوره ام نیز کم کم کاسته می شد. پس از یکی و دو روز اول که شوکه و گیج بودم، بعداً ورزش را شروع کردم و مابقی اوقات را با سوسکها و کفشهایم حرف

پایان عصر حماقت

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، هشتم ژوئیه ۲۰۱۴: …اردوگاه اشرف در عراق بعد از ظهر داغی را تحمل می کرد. داغ تر این که در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که مسعود رجوی فهیمه اروانی را مسئول اول کرده بود، جزو افراد انقلاب نکرده بودم. عصر روزی که از فرط خستگی به درون آسایشگاه ارکان خزید

داعش چگونه خلق شد

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، اول ژوئیه ۲۰۱۴: …  در طول عمرم، چهار بار به کشور عراق سفر کردم. هر چهار بار که به عراق سفر کردم، با دست پر رفتم و با دست خالی برگشتم. هر بار که به عراق رفتم، برای تجارت و سیاحت نبود، بلکه برای سیاست و به زعم خودم، نجات بود. از میان چ