مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هشتم ژوئن 2019:… با اعلام ورود به “جنگ صد برابر”، مسعود رجوی انگیزه دوباره ای به نیروهای این قرارگاه بازگرداند تا خود را برای کارهای بعدی آماده کنند. یکماه بعد از این نشست، عملیات دیگری با فرماندهی “اکبر شمس لافوتی” انجام گرفت که 6 تن از مجاهدین در آن کشته و دهها نفر زخمی شدند. ناهماهنگی در این عملیات به حدی بود که سربازان عراقی هم به مجاهدین شلیک کردند و سه نفر از آنان هدف قرار گرفتند و بشدت زخمی شدند. یکسال بعد از این عملیات، اکبر لافوتی و سعید هاشمی به همراه دهها تن از فرماندهان همین قرارگاه کشته شدند. مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق .

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین خلق فرقه رجوی بعد از سه دهه (حامد صرافپور، سال 2015)

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

شکست “ فرمان مسعود  ” در “ جنگ صد برابر ”

مسعود رجوی: حضور بیش از دوسال در عراق، خودسوزی سیاسی!

آخرین روزهای رمضان 1366 یادآور 32 سال پیش در اولین تجربه شکست عملیاتهای مرزی مجاهدین خلق در منطقه لرستان است. مسعود رجوی که آن زمان یکسال از ورودش به خاک عراق می گذشت، در صدد بود تا با تمام توان حضور سودمند خود در این کشور را برای صدام حسین به نمایش بگذارد و از این طریق امتیازات بیشتری کسب نماید. طی این یکسال، مسئولین ستادهای مختلف مجاهدین خلق، از کمبود زمان برای حضور در خاک عراق توضیحاتی داده بودند و شخص مسعود صراحتاً به این موضوع اشاره داشت که به لحاظ سیاسی حضور در خاک عراق برای زمان طولانی میسر نیست و اگر مجاهدین در فرانسه توانستند 5 سال حضور داشته باشند در عراق بیش از دوسال امکان ماندن نیست و بعد از آن سوخت و سوز سیاسی را به دنبال خواهد داشت، و با توجه به این مسئله باید عملیات ها را هرچه بیشتر گسترش داد تا هرچه زودتر به عملیات سرنگونی برسیم. رادیو مجاهد نیز پس از مانور مجاهدین در سال 1364، گهگاه از سرنگونی جمهوری اسلامی تا پیش از سال 1367 می گفت و اعضا و هواداران مجاهدین در ذهن خود برای سرنگونی سریع برنامه ریزی کرده بودند. کمتر کسی بود که به بیش از سال 67 نظر دوخته باشد.

فتاوای شرعی مسعود رجوی برای مجاهدین

در چنین شرایطی، رجوی موفق شد چند قرارگاه مهم از صدام حسین تحویل بگیرد که در قدم اول شامل مقرهای “سردار – بدیع زادگان – اشرف” می شد که مدتی بعد “حنیف و سعید محسن” نیز به آن اضافه گردید. آموزشهای کلاسیک نظامی در ابعاد تازه ای آغاز و مجاهدین به جنگ افزار، تجهیزات پیشرفته و لباس فرم نظامی کره ای مجهز شده بودند. اواخر اسفند 1365 اولین عملیات نامنظم مجاهدین توسط قرارگاه حنیف، در مرز دهلران رقم خورد که بلافاصله مسعود رجوی در قرارگاه اشرف اولین نشست جمعی خود در عراق را برگزار کرد که به دومین عملیات تاکتیکی در منطقه کردستان از قرارگاه سردار انجامید. اما وی برای هر ستاد فرماندهی، تعهد یک عملیات در ماه گذاشته بود که با گذر زمان به 3 عملیات افزایش یافت. پس از اولین نشست عمومی رجوی، مجدداً عملیات در دستور کار قرارگاه حنیف قرار گرفت (منطقه مهران و دهلران جهت انجام عملیات به این قرارگاه سپرده شده بود). فرمانده این مقر محمد حیاتی (عضو سابق دفتر سیاسی و از اعضای هیئت اجرائی جدید سازمان بعد از رسیدن مسعود رجوی به مقام رهبری عقیدتی) بود که از سه گردان رزمی مردانه و دو گردان پشتیبانی زنانه تشکیل می شد. خرداد 1366 که مصادف با ماه رمضان بود، اولین فتوای شرعی از جانب مسعود رجوی صادر شد که گفت “مجاهدین حین عملیات نیازی به روزه گرفتن ندارند” (درست 4 سال بعد در سلسله عملیات های مروارید که رجوی به کمک صدام حسین شتاف تا او را از ساقط شدن نجات دهد، همین فتوا دوباره مطرح شد و روزه گرفتن را موکول به زمستان بعد کرد). پیش از آن هم فتوای دیگری از رجوی ابلاغ شد مبنی بر اینکه “مجاهدین نباید نماز خود را به صورت شکسته بخوانند چون دارای مکان ثابتی نیستند و همه جای جهان، سرزمین مجاهدین به حساب می آید و تردد آنان به نقاط مختلف به عنوان مسافرت محسوب نمی شود”. این فتواها برای ما عجیب و در عین حال جالب می نمود چون برای اولین بار مسعود خود را در موضع یک “مجتهد و مرجع تقلید” قرار می داد و تا پیش از آن مجاهدین “سازمان مجاهدین” را به عنوان اولی الامر و مرجع تقلید خود به حساب می آوردند نه یک شخصیت خاص.

عملیات نافرجام “ فرمان مسعود ”

عملیات ذکر شده در منطقه تپه ماهوری لرستان و توسط گردان یکم قرارگاه حنیف که فرماندهی آنرا “علی خدایی صفت” برعهده داشت باید به انجام می رسید. محمد حیاتی نام عملیات را با این استدلال که رجوی فرمان آنرا صادر کرده، عملیات «فرمان مسعود» گذاشت و اعلام کرد که این کار باید به بهترین وجه به سرانجام برسد تا شایسته نام برادر (مسعود رجوی) باشد!. برای انجام عملیات 120 نفر نیروی رزمی و پشتیبان در طرح گنجانیده شده بود که می بایست با نفوذ به عمق 12 کیلومتری، یک پاسگاه مرزی ژاندارمری را مورد حمله قرار می دادند و بازمی گشتند. شناسایی ها انجام گرفته بود و طرح در دو شب به انجام می رسید: شب اول پیشروی به منطقه واسط و شب دوم خیز برای عملیات. اما اتفاق ناخواسته ای برای کلیه افراد رخ داد که عملاً عملیات را به توقف کشانید. گرمای 70 درجه منطقه بشدت خشک تپه ماهوری، کمبود آب و نبود سایه، حدود 80 نفر را دچار گرمازدگی شدید نمود. 10 ساعت دراز کشیدن زیر آفتاب مستقیم پیش از شروع یک عملیات، نشانگر ضعف طراحی دقیق عملیاتی و بها ندادن به نیروها از سر تعجیل برای اثبات سخن مسعود رجوی بود که نتیجه ای جز از دور خارج شدن اکثریت قریب به اتفاق نفرات نداشت. فرمانده صحنه (محمدرضا یوسف پور نوید) به همراه معاون اش (اکبر شمس لافوتی) هر دو دچار گرمازدگی شدید شدند و دیگر قادر به انجام فرماندهی عملیات نبودند. لذا در ساعت 5 عصر سعید هاشمی (شهرام) که مجرب ترین فرمانده دسته قرارگاه حنیف بود، از نفرات خواست که هرکس قادر به انجام عملیات است اعلام حضور کند که تنها کمتر از 20 نفر داوطلب شدند. اما ستاد فرماندهی (محمد حیاتی، علی خدایی صفت) انجام چنین عملیاتی را نپذیرفتند و همه افراد در نیمه راه با وضعیتی بشدت اسفبار و بسان لشگری تار و مار شده به پایگاه تاکتیکی واقع در ده کیلومتری مرز ایران بازگشتند.

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

جمعبندی این شکست طی دو روز انجام گرفت و قرار بر این شد که عملیات به جای دوشب، در طی یک شب به انجام رسد که افراد در معرض گرمای شدید قرار نگیرند. اما اینکار نیز مشکلات خود را داشت که اولین آن حرکت با سرعت بسیار بالا، خستگی شدید در لحظه درگیری، تداخل با روشنایی روز و عدم تسلط بر مواضع پس از رسیدن به هدف بود. ساعت 5 عصر که خورشید مقداری گرما از دست داده بود کلیه نیروها با سرعت به سمت پایگاه هدف حرکت کردند. سرعت بسیار بالا، هوا گرم و آب بسیار کم بود. در مرحله پیشین چند قاطر آب اضافی و غذا حمل می کردند اما در این مرحله هرکس باید متکی به دو قمقمه آب خود می بود. برخی افراد تازه وارد و کم تجربه در همان ساعات اول پیشروی به خاطر تشنگی شدید آب خود را مصرف کردند که عملاً مشکلات زیادی برای آنان بوجود آمد. ساعت 4 صبح هوا رو به روشنایی بود که مجاهدین شروع به استقرار در محل از قبل تعیین شده برای عملیات کردند اما حادثه دیگری رخ داد که داستان را بکلی بهم ریخت.
روشن شدن هوا و سر و صدای زیاد، نیروهای مستقر در پایگاه را هوشیار کرده بود و بناگاه صدای فریاد چند سرباز مستقر در پاسگاه مرزی سکوت سحر را شکست و همزمان صدای غرش شدید تیربارها و موج انفجار خمپاره ها در منطقه طنین انداز شد. این مسئله باعث بهم ریختگی اوضاع مجاهدین گردید که نتیجه آن چیزی جز از هم گسیختن شیرازه امور نبود. افراد شروع به عقب نشینی و گریز به سمت عقب کردند. اکثر نفرات که دارای سلاح سنگین تر بودند، برای سبک شدن و شتاب گرفتن در عقب نشینی، مهمات خود را یکی یکی روی زمین پرت می کردند و به سرعت خود می افزودند، کاری که بعداً مورد انتقاد قرار گرفت. در هر صورت سازماندهی بهم خورد و هرکس به هر طریقی که می توانست از درون شیارها و وادی ها خود را به مرز می رسانید. با چنین وضعیتی درهم آشفته و بهم ریخته، همگی به پاسگاه مرزی برگشتند و دقایقی بعد یک گروه کمین هم با لباسهایی خونین از راه رسید که مشخص شد یکی از نفرات بخاطر انفجار نارنجک های سرتفنگی کشته شده و دو نفر هم مجروح شده اند. همه بشدت غمزده و وارفته بودند. هیچکس تصور چنین وضعیتی نداشت. شکست سنگینی برای اعضای مجاهدین بود که روحیه آنان را بشدت تضعیف می کرد.
عملیات “فرمان مسعود” با شکستی رقت بار، بدون هیچ نتیجه و با زیان قابل توجه به پایان رسیده بود.
ساعاتی بعد همه بیهوش در گوشه ای از پاسگاه به خواب رفته بودند. بعد از استراحت به سمت قرارگاه حنیف بازگشتیم. بعکس عملیات پیشین، هیچ چهره ای خندان نبود اگرچه تلخندهایی را می شد از سر اجبار مشاهده کرد. تمامی نفرات قرارگاه با شنیدن این خبر گرفته و غمگین بودند. برای تسکین دادن به دیگر اعضای مجاهدین و بخصوص به زنان مجاهد که در صحنه حضور نداشتند، نشستی توجیهی در زمین صبحگاه قرارگاه برگزار شد و در آن فرماندهان به تشریح موقعیت پرداختند و از جمله فرمانده صحنه و معاون او (محمدرضا یوسف پور و اکبر لافوتی) از حماسه هایی که طی این عملیات آفریده شده بود و گرمای وحشتناکی که می بایست افراد تحمل می کردند سخنانی بر زبان آوردند. اما این سخنان نمی توانست آن غم پنهان را تسکین دهد. می بایست کاری مهمتر انجام می گرفت که از دست فرماندهی قرارگاه هم خارج بود.

جنگ صد برابر، نوید عید فطر 1366

عید فطر فرا رسید، خبر مهمی در قرارگاه پیچید و گفته شد همگی به زمین صبحگاه مقر برویم که مسعود و مریم رجوی به قرارگاه حنیف می آیند. برای ورود به محل همه می بایستی بازرسی بدنی می شدند. تقریباً همه افراد از این کار ناراحت بودند اما آنرا بروز نمی دادند و گاه برخی با طعنه می گفتند اشکالی ندارد برای دیدن برادر مسعود لخت هم بشویم ایرادی ندارد. دیدار مسعود و مریم رجوی و روبوسی کردن با تک تک نفرات، تنها چیزی بود که می توانست در آن شرایط دلگیر و غمزده به کمک مسئولین بیاید و نیروها را از یأس بیرون آورد و راه جدیدی بگشاید.

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

مسعود با مردان، و مریم با زنان روبوسی کردند تقریباً اکثریت قریب به اتفاق نیروها برای اولین بار بود که مسعود و مریم را از نزدیک می دیدند. شهرام (سعید هاشمی) گریه می کرد و مسعود به او گفت “مرد چرا گریه می کنی؟” دختر دیگری از آنسو با دیدن مریم گریه کنان می گفت بوی بهار می شنوم!. تلاش مسعود و مریم همین بود که نفرات هرچه بیشتر احساساتی باشند تا بهتر بتواند برآنان اثر بگذارد… لحظاتی بعد به سالن غذاخوری که برای نشست آماده شده بود رفتیم. مسعود دومین نشست خود در عراق را برگزار می کرد. هیجان زیادی برای نفرات بود. سخن وی نوید جنگ صد برابر می داد و سوژه مهم این نشست کسی نبود جز “یحیی نظری آهنگر کلایی” (ملقب به کریم گرگان) معاون پیشین “علی خدایی صفت” که اولین عملیات قرارگاه با فرماندهی او به انجام رسیده بود. عملیاتی که اگرچه ناموفق نبود، اما وی نتوانست کنترل کافی بر عملیات داشته باشد و شایعه ترس او بین برخی افراد دهان به دهان می شد. به همین خاطر بلافاصله بعد از عملیات موسوم به “سرپل” که در تاریخ 28 اسفند 65 انجام شد، او را از سمت معاونت گردان اخراج و به یک عضو تیم تنزل دادند و از آن پس در بخش پشتیبانی بکار گمارده شد… حال در این نشست، وی رو در روی مسعود رجوی با حالتی سرافکنده از اینکه نتوانسته خوب عمل کند ابراز شرمندگی می کرد. وی در پاسخ به سوال مسعود رجوی که آیا برای “جنگ صد برابر” آماده است، با حالتی نه چندان محکم ابراز آمادگی کرد. با اینحال “یحیی نظری” تا یکسال بعد تنها در کارهای پشیبانی حضور داشت و اجازه داشتن نیرو به وی داده نمی شد. در خرداد 1367 با چند مدار پایین تر از گذشته، به عنوان فرمانده دسته رزمی در عملیات “چلچراغ” شرکت داده شد ولی بشدت زخمی و آرنج وی برای همیشه ناقص گردید. در این مأموریت، وی تحت فرماندهی کسی قرار گرفت که یکسال قبل زیر دست او به حساب می آمد، یعنی محمدرضا یوسف پور که در عملیات چلچراغ کشته شد.

با اعلام ورود به “جنگ صد برابر”، مسعود رجوی انگیزه دوباره ای به نیروهای این قرارگاه بازگرداند تا خود را برای کارهای بعدی آماده کنند. یکماه بعد از این نشست، عملیات دیگری با فرماندهی “اکبر شمس لافوتی” انجام گرفت که 6 تن از مجاهدین در آن کشته و دهها نفر زخمی شدند. ناهماهنگی در این عملیات به حدی بود که سربازان عراقی هم به مجاهدین شلیک کردند و سه نفر از آنان هدف قرار گرفتند و بشدت زخمی شدند. یکسال بعد از این عملیات، اکبر لافوتی و سعید هاشمی به همراه دهها تن از فرماندهان همین قرارگاه کشته شدند. یحیی نظری نیز سالها بعد در حمله خمپاره ای به کمپ لیبرتی کشته شد در حالی که از جنگ صد برابر رجوی چیزی جز یک قرارگاه تخلیه شده و هزاران خودروی از دست داده شده و ارتشی بدون لباس و تجهیزات باقی نمانده بود. پایانی بر جنگ صد برابر!

حامد صرافپور

مسعود رجوی و جنگ صد برابر مجاهدین خلق 

لینک به منبع

*** 

Maryam Rajavi Women Abuse MEK Cultشورای رهبری ، بهانه ایی برای شروع تجاوز (بتول سلطانی: سوء استفاده جنسی رجوی از زنان صدای دبیر دوم سفارت امریکا را هم در آورد)

Rajavi victims Parisاین عکس کسانی است که به دستور مریم رجوی خود را ناقص کردند

بدعت شوم رجوی، طلاق اجباری زنان برای ازدواج با سرکرده های داعشبدعت شوم رجوی، طلاق اجباری زنان برای ازدواج با سرکرده های داعش

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مریم-رجوی-ماه-رمضان-در-عراق-و-آلبانی/

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانیحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و هشتم می ۲۰۱۹:… ۱۷ سال از آخرین رمضان که مریم و مسعود رجوی در زیر سایه عنایت صدام حسین برای مجاهدین مراسم برگزار کرده بودند، می گذرد. روزهایی بشدت تلخ و سنگین که فراموش کردن آن برای مجاهدین ممکن نیست. در آن روز، مسعود رجوی با حرکتی متوهمانه پرچم قرمزی را به دست مریم سپرد تا وی را پرچمدار راه عاشورا و سپهسالار این قافله تاریخی جلوه دهد. مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی.

موشکباران مقرهای فرماندهی عملیات تروریستی رجوی در سالروز تشکیل میلیشیا!روز ارتش و انهدام نشست مریم رجوی

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

چکیده ایران دمکراتیک فردا در ماه رمضان مریم رجوی

ماه رمضان در عراق و آلبانی

همه ساله مریم رجوی سلسله ضیافت هایی به مناسبت فرارسیدن ماه رمضان در اورسوراواز پاریس برگزار و با دعوت از چند دوجین لابی و پشتیبانان اروپایی-عربی بگونه ای مزورانه حول اسلام دمکراتیک خود تبلیغ می کند. امسال ولی برخلاف گذشته تصمیم گرفت با کاهش هزینه، سفری به تیرانا در آلبانی داشته باشد و با حضور در جمع مجاهدین، مسکنی بر آلام ریزش مستمر نیروها بگذارد و به آنان تعهدی چندباره جهت ادامه ماندگاری تحمیل کند. به تصور وی، اوضاع جهانی و منطقه ای، زمینه ای فراهم کرده تا بتواند با توسل به آن، نیروهایش را دلگرمی بدهد و مبحث سرنگونی را برایشان زنده کند. تنش آفرینی آمریکا و دول شکست خورده عربی در خلیج فارس، هیاهوی سمبلیک ترامپ و جیغ و داد شیوخ شیرده سعودی و امارات، آمیخته با قمپز جریانات خارجه نشین که با بوی دلارهای حقوق بشری و دمکراتیک مست شده اند، مجموعه رخدادهایی است که مریم رجوی را تشویق به دیداری دوباره با رزمندگان کهنسال خود نموده تا این وقایع را چون دانه به آشیانه توفان زده آنان بپاشد و بذر پوسیده امیدشان را جوانه بهار سرنگونی دهد.

۱۷ سال از آخرین رمضان که مریم و مسعود رجوی در زیر سایه عنایت صدام حسین برای مجاهدین مراسم برگزار کرده بودند، می گذرد. روزهایی بشدت تلخ و سنگین که فراموش کردن آن برای مجاهدین ممکن نیست. در آن روز، مسعود رجوی با حرکتی متوهمانه پرچم قرمزی را به دست مریم سپرد تا وی را پرچمدار راه عاشورا و سپهسالار این قافله تاریخی جلوه دهد. در همان روزها “بحث پرچم” توسط مسعود به صورت “رسمی و تدوین شده” برای مجاهدین تدریس گردید و از آن پس، این قوانین تشکیلاتی-ایدئولوژیک به صورت یک حکم لازم الاجرا شد.

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

تشابه فروغ جاویدان و وضعیت فعلی مجاهدین

علت ورود امروز من به بحث پرچم، چیزی نیست جز بررسی سخنان اخیر مریم رجوی در آلبانی پیرامون “آزادی های فردی، اجبار دینی، دین اجباری” و مقایسه آن با احکام مندرج در آن کتاب تحمیلی، در جایی که به صراحت می گوید:

(((دین یعنی آزادی. دین بیان آزادانه است؛ دین شنیدن و ارائه برهان و مشورت کردن است… به ‌مناسبت ماه رمضان لازم است باز هم تکرار و تأکید کنیم که ما دین اجباری و اجبار دینی را رد می ‌کنیم… ما بر جدایی دین و دولت در ایران آزاد فردا تأکید داریم.)))

نگاهی به رمضان “پیشین و پسین” که مریم سمبل و الگوی هر دو مراسم بود، مفهوم آشکاری کلمه “منافق” و یا واژه “تزویر و ریا” را به نمایش می گذارد. وی در مراسم رمضانی امسال مزورانه مدعی شد که هرگونه دین اجباری و اجبار دینی را رد می کند و “ایران دمکراتیک فردا” تحت ریاست جمهوری “مادام العمر” ایشان، تضمین کننده همه نوع “آزادی های فردی” است… البته این سخن برای اولین بار مطرح نشده است، پیش از عملیات شکست خورده “فروغ جاویدان” نیز مسعود رجوی به صراحت بر آزاد بودن ایران فردا برای همگان تأکید داشت و پس از شکست در عملیات (مرصاد) نیز با برگزاری نشست های چند روزه تحت عنوان “تنگه و توحید” ادعاهای بالاتری مطرح کرد تا نیروهای جدید که خواهان بازگشت به اروپا یا ایران بودند را فریب دهد و برای مدتی دیگر پیش خود نگه دارد. در واقع شرایط بعد از فروغ جاویدان نیز مشابه وضعیت امروز مجاهدین بود. در آن زمان هم مسعود رجوی خود را با چند هزار نیروی شکست خورده مواجه می دید که بسیاری با وعده سرنگونی ۴۸ ساعته به عراق منتقل شده بودند و بخش قابل توجهی از آنان نیز اسرای عملیات های پیشین بودند که با وعده بازگشت سریع به تهران و عشق دوباره دیدار خانواده خود وارد نبرد شده بودند… در چنین وضعیتی که آنان وارفته و ناامید خواهان بازگشت به کشورشان بودند، با برگزاری نشست و وعده های دروغین آزادی برای “نوشش–پوشش–زنان” تلاش کرد آنان را برای مدتی دیگر سرگرم و امیدوار کند که تا حدی موفق هم شد.

در ماههای اخیر که بر شدت نومیدی و ریزش مجاهدین و حامیان شان افزوده شده است، مریم باز هم با وعده “آزادی” به میدان آمده است، با این تفاوت که چند ناو جنگی آمریکا را به همراه لیست ترویستی سپاه پاسداران در زیر بغل خود گرفته تا سرنگونی را با استناد به این موارد به حلقوم شنوندگان فرو کند. اما واقعیت کدام است؟ آیا مریم رجوی آنگونه که ادعا می کند به آزادی فردی و به اجباری نبودن دین اعتقاد دارد؟ نگاهی به آنچه در رمضان “پیشین” در قرارگاه مخوف باقرزاده واقع در خاک عراق گذشت، ما را به خوبی در جریان می گذارد که این بانوی تزور جز با دروغ و ناصادقی قادر به ادامه حیات نیست.

بحث پرچم

موضوع پرچم در آذرماه ۱۳۸۰ (مصادف با ماه رمضان) و در اتمام نشست های سرکوب موسوم به “طعمه” کلید خورد ولی در عاشورای ۱۳۸۱ به نقطه اوج خود رسید و در این نشست مسعود رجوی با اهدای یک پرچم قرمز به مریم، او را در مقام پرچمدار کربلا جا زد و مریم نیز متقابلاً با دادن چند پرچم قرمز به شورای رهبری رده اول خود، آنان را موظف کرد تا پرچمداری مسعود رجوی را بردوش کشیده و آن پرچم را به میان نیروهایشان ببرند. نمایش بعدی مسعود سان دیدن از رژه عاشورایی مجاهدین برای تلقین “خود حسین پنداری” اش به آنان بود. در این سلسله نمایش ها، “بحث پرچم” با تدوین کامل “تئوری انقلاب ایدئولوژی مریم” (که آنرا با “تئوری ارزش اضافه مارکس” مقایسه می کرد)، مطرح شد که چیزی جز اعلام بردگی مطلق مجاهدین تحت رهبری خودش نبود. این تئوری به حدی مفتضح، ویرانگر و ضدبشری بود که چند ماه بعد تمامی نوشته ها و دستنوشته های مرتبط به آنرا جمع آوری کردند. در آخرین ماه رمضان برگزار شده توسط مریم و مسعود رجوی، دیگر هیچ سخنی از این “کتاب” در میان نبود و تنها چیزی که در آنجا به ما تلقین می شد، جلوه گری “حضرت علی و حضرت فاطمه” در سیمای مسعود و مریم رجوی بود که با گذاشتن قرآن بر سرشان آنرا به بیننده القا می کردند.

کتاب “تئوری انقلاب مریم” در ۱۲ فصل و ۷۸ بند تدوین شده است که در واقع نگاه مریم رجوی به “آزادی های فردی” و به آنچه مخالفت با هرگونه “اجبار دینی و دین اجباری” می خواند را نشان می دهد:

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

چرخش از قوانین “بردگی ساز” به اعطای “آزادی های فردی”!

بندهای گوناگون کتاب تئوری انقلاب مریم، هرکدام نیاز به شرح مفصلی دارد که پرداختن به آن در اینجا ممکن نیست و در جای خود پیرامون آن خواهم نوشت. اما در اینجا تنها به چند بند آن که بیشتر به مبحث فعلی مرتبط است می پردازم و سپس آنرا با سخنان اخیر مریم که به مناسبت ماه رمضان در پایگاه های تیرانا ایراد شد، مقایسه می کنم. همانطور که در تصویر مشاهده می شود، بندهای ۴۰ تا ۴۴ آن شامل محدودیت های بسیار عجیبی برای اعضای مجاهدین است:

۴۰- مجاهد اقساطی و مدت دار با اتمام تاریخ مصرف نداریم.
۴۱- خواهر و برادر مجاهد بیمار (فلان بن فلان) نداریم.
۴۲- مجاهد بازنشسته و در حاشیه نداریم.
۴۳- مجاهد ملاقاتی و بند به پدر و مادر و خانواده نداریم.
۴۴- مجاهد پناهنده و دارای تابعیت خارجی و سیتی زن نداریم.

محور ۴۰ و ۴۲ این کتاب تأکید می کند که اعضای مجاهدین موظف هستند که تا ابد به عنوان مجاهد مشغول بکار باشند و برای چنین افرادی هیچگونه بازنشستگی و اینکه به عنوان یک فرد بخواهد در گوشه ای زندگی کند ممکن نیست و نباید بر آن پایانی متصور باشد.

محور ۴۱ اشاره به بیماری مجاهدین دارد. از نظر مریم رجوی، هیچگونه بیماری در تشکل مجاهدین به رسمیت شمرده نمی شود و فردی که اسم مجاهد بر او نوشته شده دیگر تا آخر عمر نمی تواند به اسم بیماری های خاص، در حاشیه کارها قرار داشته باشد و یا برکنار شود و یا حتی برای او امتیاز خاصی قائل شد. لذا مجاهد نمی تواند به بهانه بیماری های خاص، از برخی کارها معاف شود. برای نمونه کسی که مشکل قلبی، ریوی، کلیوی، دیسک کمر، هرنیا، سرطان یا… داشته باشد، هرگز نمی تواند به این بهانه انتظار ویژه ای داشته باشد و کار کمتری انجام دهد و یا تقاضای ساعات استراحت داشته باشد. چنین افرادی باید مثل بقیه کار می کردند ولو حین کار جان بدهند. البته بیماری های دوره ای مثل مسمومیت ها، سرماخوردگی های شدید یا موارد اورژانس در اینجا مد نظر نبود و بیماران برای چند ساعت یا یک روز می توانستند تعطیل باشند.

محور ۴۳ و ۴۴ همین کتاب تأکید دارد که مجاهدین دیگر متعلق به خودشان یا خانواده شان نیستند و هر مجاهد تمام وقت تحت اختیار رهبرش خواهد بود. چنین فردی نه می تواند درخواست ملاقات با والدین و خانواده اش داشته باشد و نه حتی می تواند مدعی شود که سیتی زن کشور خاصی است چرا که او از لحظه مجاهد شدن، تنها می تواند شهروند قرارگاه های مجاهدین باشد، وگرنه دشمن به حساب خواهد آمد. عشق و عواطف مجاهدین فقط باید برای مسعود و مریم رجوی هزینه شود. فکر کردن به خانواده یا زندگی عادی برای مجاهد جرم به حساب می آمد و چنین کسی در نشست های هفتگی بشدت توبیخ می شد.

طبعاً قضیه دمکراتیک بودن اندیشه مریم رجوی فقط در همین چند محور خلاصه نمی شود. ایران آزاد مدنظر وی، برای هر پدیده ای آزادی را تعریف کرده بود. در بند دیگری از کتاب می خوانیم:
۵۳- اما طعمه، هم زندگی بورژوایی می خواهد، هم پاسپورت پناهندگی (از خون مجاهدین)، هم ادعای اپوزیسیون دارد و هم می خواهد با سابقه و عنوان قبلی قیمت خود را هرچه بالاتر ببرد… بنابراین، بریده “محترم و باآبرو” نداریم و نمی توانیم داشته باشیم، زیرا یا طعمه بالفعل است یا طعمه بالقوه!.

مسعود رجوی واژه “طعمه” را برای کسانی به کار می برد که با وجود سابقه تشکیلاتی چندین ساله و بیشتر، خواهان جدایی از سازمان و رفتن به کشور ثالث بودند. در این بند مسعود با صراحت می گوید هرکسی که از مناسبات مجاهدین بخواهد جدا شود، طعمه جمهوری اسلامی است و نباید بدون هتک حرمت شدن و بدون بی آبرو شدن از مناسبات مجاهدین خارج گردد. چنین اشخاصی باید جلوی دوربین و جلوی جمعیت چندصد نفره یا چند هزار نفره مورد اهانت، تهدید و بی آبرویی قرار گیرند و پس از اعتراف اجباری، طی مراحلی چند ساله به ایران تحویل داده شوند. کسی که از نظر رجوی طعمه به حساب می آمد، ولو سیتی زن کشورهای دیگر می بود، تنها می توانست به ایران بازگردد…

۶۶- صفر صفر تشکیلاتی – ایدئولوژیک = آب بندی ضد طعمه در برابر بورژوازی و قطع رشته های نامرئی با رژیم = خیز به جلو با بستن شکاف و راه به عقب که الزام آن “غسل واجب هفتگی” از تناقضات بند “جیم” است…

این محور به چه معناست؟ نشست های “غسل هفتگی” محلی برای بیان تناقضات عاطفی، عاشقانه، خانوادگی و جنسی در برابر جمع بود. در این نشست اجباری که هرهفته یکبار برگزار می شد، هر فرد مجبور بود افکار عاطفی، جنسی و خانوادگی خود را در یادداشتی نوشته و جلوی جمع بخواند. افراد حاضر در نشست نیز او را زیر ضرب اهانت و فشارهای روحی قرار می دادند. رجوی معتقد بود که برای نبریدن فرد از مناسبات مجاهدین و کنترل نیازهای عاطفی و جنسی اش، باید چنین نشستی برگزار شود و افکار “سوژه” در همان جمع بمباران و در نطفه خفه شود… این نشست همانطور که در بند آمده است از “واجبات” به حساب می آمد که معنایی جز “اجبار” ندارد.

تکمیلی ۷۸: مرد مجاهد (همچنین زن انقلابی مجاهد خلق)… همه راه های فرار را خودش می بندد و همه پل های پشت سر خودش را خراب می کند. (مثال سیتی زن).

محور فوق این موضوع را مورد تأکید قرار می دهد که مجاهد محکوم به ماندن در مناسبات فرقه ای رجوی است و باید کل راه های جلو و پشت خود را برای ادامه “بردگی مدرن” در مناسبات ببندد و هیچ راه گریزی برای خودش در نظر نگیرد. یعنی حیات و ممات خود را از آن رجوی و فرقه اش بداند…

مشاهده می کنید که مریم رجوی با آنهمه اجبارات که تحت عنوان “تئوری انقلاب” به مجاهدین تحمیل می کرد، چگونه امروز ادعای “آزادی فردی” دارد و خود را در مقابله با “اجبارات دینی و دین اجباری” معرفی می کند؟ آیا همین چند بند ساده از یک کتاب دهها محوری، نشانگر دروغ و تزویر مریم قجرعضدانلو نیست؟

سرگذشت عبرت انگیز

در جلسات سخنرانی مریم، گروهی از مسئولین رده اول مجاهدین نیز برای دلگرمی دادن به افراد پشت تریبون آمدند تا با بیان خاطرات گذشته، انگیزه های تحلیل رفته مجاهدین را زنده کنند. این مردان خاطره گو، از بازماندگان دوران شاه بودند. مهدی براعی مسئول کمیسیون امنیت شورا، محمود عطائی اولین رئیس ستاد ارتش رجوی، محسن رضایی دبیر شورای رجوی و همچنین حسین ادیب از فرماندهان تیپ های رزمی مجاهدین، سخنرانان خاطره گوی این جلسه بودند.

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

کار اصلی این فرماندهان که هرکدام بالای ۷۰ سال سن داشتند، انگیزه دادن به صدها فرد کهنسال دیگر برای تقویت روحیه مقاومت در آنان بود. در بین این افراد حتی یک فرد میانسال مشاهده نمی شد و برخلاف ۱۷ سال پیش که بخش مهمی از نیروها جوان یا میانسال بودند، اینبار متوسط سنی افراد ۶۰ سال بود و مریم تلاش داشت این ارتش بیماران را به امید فرارسیدن سرنگونی جمهوری اسلامی، چند سال دیگر برای ماندن در تشکیلات تشویق کند. خاطره گویی آنان از کسانی بود که ۳۷ سال قبل در سن ۲۵-۳۰ سالگی طی یک درگیری شدید در تهران کشته شده بودند. بازگو کردن حماسی خاطرات تراژیک، برای انگیزه دادن کسانی که امروز باید در خانه سالمندان باشند، به معنای بن بست مرگ آوری است که مریم رجوی در آن گرفتار آمده است. زنی که خود را از ربع قرن پیش تاکنون “رئیس جمهور ایران” می خواند و از ارتش کهنسالان انتظار نبرد و پیروزی دارد و با یادآوری کشته شدن دهها فرمانده می خواهد انگیزه مقاومت را در دل آنان زنده کند، طبعاً خود دچار بیماری روانی و افسردگی است، درست از همان نوع بیماری که شازده رضا منتظرالسلطنه و سایر جریاناتی که چهل سال در انتظار رسیدن به قدرت هستند در آن گرفتار می باشند. اما این بیماری هم نباید مانع محاکمه وی به جرم جنایت علیه بشریت و یا علیه نیروهای خودش شود.

براستی اینهمه شخصیت های حقوق بشری که برای آزار یک سگ و گربه در ایران، رسانه های فارسی زبان را مبدل به جلسات تعزیه خوانی و مرثیه سرایی می کنند، چرا در این مورد سکوت کرده اند و مریم رجوی را به چالش حقوق بشر نمی کشانند! و چرا از او نمی پرسند به چه علت صدها زن و مرد کهنسال را وادار می کند برای کشته شدن و افروختن آتش جنگ هلهله بزنند و به جای بازنشستگی و زندگی در خانه سالمندان، برای عملیات تروریستی و انتحاری اعلام آمادگی کنند!؟

واضح است که حقوق بشر جز دستاویزی برای دریافت حقوق و مزایا توسط آنان نیست، اما این داروهای مسکن هم نمی تواند درد مزمن مریم رجوی را درمان کند. بازماندگان مجاهدین بخوبی می دانند که از سرنگونی خبری نیست و آنان محکوم شده اند تا در آخرین “قرارگاه اشرف” برای آخرین عملیات “فروغ جاویدان” خود که چیزی جز مرگ در همان خانه سالمندان نیست، انتظار بکشند. اما ۳۰ سال انتظار برای رسیدن فروغ جاویدانی دوباره، به همان اندازه واقعی است که ۱۷ سال انتظار آنان برای دیدار با مسعود رجوی در گِل مانده است.

حامد صرافپور

مریم رجوی ماه رمضان در عراق و آلبانی

***

سپاه پاسداران ایران علیه تروریسم مجاهدین خلق و امریکا و داعشمجاهدین خلق (فرقه رجوی)؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/کلاس-های-زنانه-مسعود-رجوی-و-انفجار-بزرگ/

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگ

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پانزدهم می ۲۰۱۹:… مسعود رجوی و مریم رجوی در امن و آسایش کامل کلاس های تشکیلاتی جهت مغزشویی زنان برگزار کرده بودند. این سلسله کلاس ها در مدارهای مختلفی برگزار می گردید که هدف اصلی آن وابسته کردن هرچه بیشتر زنان (بلحاظ شخصی) به مسعود رجوی بود. افشاگری خانم بتول سلطانی در سالهای بعد آشکار کرد که بازی “رقص رهایی” زنان شورای رهبری در همین ایام توسط مریم قجرعضدانلو صورت گرفته است که طی آن تعدادی از زنان شورای رهبری جهت عقد با مسعود به قرارگاه بدیع زادگان منتقل شده اند. 

مسعود خدابنده لوبلاگ: مجاهدین خلق فرقه رجوی به آخر خط رسیده اندتارنمای آمریکایی لوبلاگ : منافقین (مجاهدین خلق، فرقه رجوی) به آخر خط رسیده اند

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگ!

حامد صرافپور·WEDNESDAY, 15 MAY 2019

سالهایی که گذشت

حامد صرافپور

حامد صرافپور

درست دو دهه از آماده باش و پراکندگی ۱۳۷۸ و سلسله کلاس های مغزشویی یک و نیم ماهه زنان توسط مسعود رجوی در قرارگاه های “اشرف و بدیع زادگان” می گذرد… پیشتر شرح دادم که سال ۱۳۷۶ چگونه با پروژه چهار مرحله ای سلسله عملیات های تروریستی “سحر” طی شد و چه ضربات سنگینی برای مجاهدین به همراه داشت و چرا با منع صدام حسین مواجه گردید، و نوشتم که چهار ماه پس از توقف این پروژه (ابتدای سال ۱۳۷۷)، مسعود که خود را با نیروهایی در حال ریزش مواجه می دید، در گام اول آنان را به سمت تکرار آموزش های پیشین هل داد تا برای آنان امیدی واهی برای شروع جنگی تازه به شیوه کلاسیک فراهم کند. اما با گذر زمان که هیچ چشم اندازی دیده نشد، در گام بعد با طرح ترور اسدالله لاجوردی، بحران جدیدی برای نیروهایش تدارک دید که نهایتاً به جابجایی بزرگ و نقل و انتقال از بخش های جنوبی به قرارگاه اشرف راه برد. ماهها از آن ماجرا گذشت و دوباره سرخوردگی ها زنگ خطر را برای مسعود به صدا درآورد. شعارهای تکراری و بی رمق وی برای سرنگون کردن هم چندان امیدبخش نبود و نوروز ۷۸ عملاً استیصال نیروها را دوچندان کرد. بنابراین مسعود نیاز به بحران جدیدی برای برون رفت از این رکود تشکیلاتی داشت که برنامه ریزی برای ترور سرهنگ صیاد شیرازی جلوی چشم فرزندش، شرایط لازم برای پرتاب مجاهدین به بیرون قرارگاه اشرف را مهیا کرد. مسعود مدعی شد که جمهوری اسلامی با این ضربه بزرگ، دست به اقدام انتقام جویانه خواهد زد و ما برای در امان ماندن از حملات هوایی یا موشکی احتمالی باید در خارج قرارگاه مستقر شویم تا تلفات به حداقل برسد!.

مردان در بیابان، زنان در کلاس های زنانه

انتقال هزاران نفر به خارج مقر و استقرار آنان به مدت طولانی، کار بسیار حجیمی بود که همه دستگاهها را بسیج و درگیر می کرد. به جرات می گویم که هیچکس با این کار موافق نبود و از سر اجبار وارد آن شدند. در این میان موضوعی بسیار عجیب به نظر می رسید: اگر خطری مجاهدین را تهدید می کند، چرا باید بدنه سازمان بیرون قرارگاه مستقر شود اما بخش فرماندهی در داخل اشرف؟ آیا زنان شورای رهبری نباید در محیط امن باشند و فقط مردان باید خارج از محدوده خطر سنگر بگیرند؟ از آنجا که این مسئله در ذهنم سنگینی می کرد آنرا مطرح کردم ولی پاسخی دریافت نشد جز اینکه باز هم آنرا به حساب از خودگذشتگی و ایثارگری مسعود رجوی بگذارند، چیزی که هرگز مرا قانع نکرد ولی آنرا یک موضوع محرمانه قلمداد کردم. بزودی مشخص شد که این یک نقشه از سوی مسعود رجوی برای برگزاری نشست های سری با زنان بوده است تا حضور مردان در قرارگاه باعث آشکار شدن این موضوع نشود.

نقل و انتقالات آغاز گردید و در بخشهای شمالی، شرقی و جنوبی اشرف اردوگاههایی فاقد حداقل امکانات بهداشتی، رفاهی و تأسیساتی برپا شد. آماده باش نزدیک به یکماه و نیم به طول انجامید و در این مدت تنها دو روز اول مسئولین زن حضور داشتند و سپس از نیروها خداحافظی کردند و گفتند که برای مدتی در مأموریت خواهند بود. از آن پس مردان در شرایطی بسیار دشوار و نامتعین بسر می بردند. عدم وجود سرویس بهداشتی و آب کافی برای استحمام، گرمای شدید توأم با وزش شدید باد، توفان های خاک (که به صورت مستمر به درون چادرها و مواد غذایی می پاشید و حتی شستشوی ظروف را نیز ناممکن می کرد)، برنامه های تکراری و بسیار محدود، روحیه ها را تضعیف کرده بود. غم و اندوه در چهره اکثر نفرات موج می زد و لبخندهای تلخی که گاه دیده می شد، نمایش دردناکی از وضعیت موجود بود. در طی این مدت، فقط فرماندهان محور به اردوگاهها سر می زدند و دیگر هیچ زنی به آنجا تردد نداشت. برای نمونه از جبهه جنوب فقط حمیده شاهرخی (افسانه) تنها به مدت ۲-۳ ساعت با منشی اش تردد داشت و دوباره به مقر بازمی گشت. نکته قابل توجه اینکه حتی برای همین دو ساعت حضور، یک سرویس بهداشتی کامل شامل: حمام، توالت صحرایی و منبع آب مستقل برای وی تدارک دیده شده بود در حالی که برای بیش از ۲۰۰ نفر که شبانه روز آنجا حضور داشتند تنها ۳ حمام صحرایی وجود داشت که بیشتر روزها فاقد آب بودند. چادرها غرق خاک و وعده های غذایی توأمان با وزش باد و ریزگردها بود. برای بیماران هیچگونه امکانات رفاهی فراهم نمی شد و فرد بیمار محکوم بود در همان شرایط برای بهبود خود تلاش کند. همه اردوگاه ها وضعیت مشابهی داشتند.

در چنین شرایطی که برای مردان مجاهد فراهم شده بود، مسعود و مریم رجوی در امن و آسایش کامل کلاس های تشکیلاتی جهت مغزشویی زنان برگزار کرده بودند. این سلسله کلاس ها در مدارهای مختلفی برگزار می گردید که هدف اصلی آن وابسته کردن هرچه بیشتر زنان (بلحاظ شخصی) به مسعود رجوی بود. افشاگری خانم بتول سلطانی در سالهای بعد آشکار کرد که بازی “رقص رهایی” زنان شورای رهبری در همین ایام توسط مریم قجرعضدانلو صورت گرفته است که طی آن تعدادی از زنان شورای رهبری جهت عقد با مسعود به قرارگاه بدیع زادگان منتقل شده اند. گردنبند اهدایی مسعود به این زنان که ۱۵ سال بعد توسط خانم زهرا میرباقری به نمایش درآمد رسوایی زیادی برای رجوی به دنبال داشت و خشم مریم قجر را بشدت برانگیخت. وی با طلاهای اهدایی ملک فهد (پادشاه وقت عربستان سعودی)، صدها گردنبند با تصویر خودش سفارش داده بود تا به گردن زنان بیاویزد.

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگنشست مسعود رجوی با زنان و اهدای گردنبند “مسعود نشان” به زنان شورای رهبری

یکماه و نیم زندگی در این شرایط، بسیاری از مردان در رده های بالای تشکیلاتی را درخود فروبرده بود و بجز افسر ارشد عملیات هر قرارگاه (که در نبود فرماندهان زن خود را در شرایط پیش از انقلاب مریم می دیدند و احساس راحتی می کردند)، مابقی فرماندهان بشدت افسرده بودند. علت افسردگی، وصل مستقیم نبودن به زنان شورای رهبری، و تحت فرماندهی افسر عملیات قرار داشتن بود. این مسئله برای مردان یک درجه افت به حساب می آمد (یادآور می شوم، سالها پس از عبور از انقلاب ایدئولوژیک مریم، مردان مجاهد همگی پذیرفته بودند که زنان یک مدار تشکیلاتی یا ایدئولوژیکی بالاتر از آنان قرار داشته باشند و لذا وصل بودن به یک زن شورای رهبری خود یک امتیاز معنوی یا تشکیلاتی محسوب می شد. در این دوران به دلیل اینکه همه زنان در مأموریت بودند، بجز افسر ارشد عملیات هر قرارگاه که خود را فرمانده بلامنازع مقر می دید، بقیه فرماندهان مستقیم به وی وصل می شدند و این مسئله آنان را درگیر تناقض کرده بود).
در هفته های پایانی بهار ۷۸، کلاس های زنانه مسعود و مراسم “رقص رهایی” برای زنانی خاص، به پایان رسید که بلافاصله دستور داد همگی برای نشست عمومی به قرارگاه باقرزاده منتقل شوند. هرچند این اقدام تنشی بزرگ برای کل قرارگاه ها ایجاد می کرد اما از شرایط راکد پیشین بهتر بود و حداقل این احساس در ما شکل گرفت که از این بیابان نشینی و بی برنامگی رها خواهیم شد.

ورود به مرحله سرنگونی!

قرارگاه باقرزاده در سال ۱۳۷۲ و پس از حمله هوایی به قرارگاه اشرف از صدام حسین تحویل گرفته شد. این مقر در نزدیکی قرارگاه پارسیان، محل سکونت مسعود رجوی و مابین پادگان های نظامی عراق قرار داشت. در این مقر تنها ۳ سوله بزرگ بود که پس از تحویل به مجاهدین گسترش پیدا کرد و ساختمان های زیادی در آن احداث گردید. به دلیل عدم وجود امکانات رفاهی و بهداشتی، شرایطی بسیار دشوار به افراد تحمیل می شد بخصوص که نشست های مسعود رجوی به مدت ۹ سال در همین محل بیشترین فشارهای روحی را به نیروها وارد می کرد… زنان مجاهد پس از دوماه غیبت با چهره ای افسرده تر و نگران تر از گذشته ظاهر شده بودند. به نظر می رسید در این مدت تناقضات زیادی آنان را به خود مشغول کرده باشد. نشست مسعود به مدت یک هفته به طول انجامید و هیچ چیز جدیدی جز فشارهای بیشتر برای ما به همراه نداشت. تنها چیزی که وی به آن اشاره کرد، شروع دور جدیدی از عملیات های مرزی و اقدامات تروریستی بود که عملاً مبحث سال گذشته اش که “آمادگی برای سرنگونی” بود را زیر سوآل می برد، چرا که دوره کردن هزاران کلاس آموزشی برای پیشبرد “جنگ کلاسیک” انجام گرفت، و اینک دوباره سخن از “جنگ های نامنظم” بر زبان می آورد که نقض استراتژی پیشین خودش بود.

مسعود در سلسله مباحث مختلف مدعی شد که بخاطر محاکمه عبدالله نوری، جمهوری اسلامی وارد شقه و شکاف جدیدی شده و از این پس می توان “دکل سرنگونی” را مشاهده کرد. وی با بررسی مجموعه مسئولیت هایی که عبدالله نوری در جمهوری اسلامی داشت، به این نتیجه رسید که با محاکمه او فضای سیاسی وارد “مرحله سرنگونی” شده است و مجاهدین باید برای اینکار آمادگی کامل پیدا کنند!. این سخن برای کسانی که سابقه کمتری در مناسبات مجاهدین داشتند، شور و شوق زیادی ایجاد می کرد چون احساس می کردند بزودی از این زندان خلاصی خواهند داشت، اما برای من و بسیاری دیگر، سخنانی تکراری و خسته کننده بود. امکان طرح تناقض و اعتراض علنی وجود نداشت چرا که بی تردید مسعود واکنش منفی از خود نشان می داد و عده ای را علیه فرد معترض تحریک می کرد. نمی دانم چه تعداد مشابه من بودند اما شخصاً سوالی برای من ایجاد شده بود که چرا دوباره مدعی ورود به “مرحله سرنگونی” است در حالی که قبلاً ورود به این مرحله را اعلام کرده بود!. لذا در همان نشست به صورت مکتوب و غیرآشکارا برایش نوشتم که در اواخر تابستان ۱۳۶۵، در پایگاه عراقچیان واقع در شهر کرکوک، جلسه ای با مسئولیت “سیدی کاشانی” برگزار گردید که در آن از ورود ما به مرحله سرنگونی سخن گفت و اینکه علت ورود رهبری به خاک عراق است، و الان ۱۳ سال از آن تاریخ گذشته و مجدداً از ورود به همان مرحله سخن گفته می شود!. آیا چیزی تغییر کرده است؟

اما مسعود حتی اشاره ای هم به آن نوشته نکرد و من به تجربه حدس زدم که او بشدت عصبانی است و به دنبال نویسنده است تا با وی برخورد کند، ولی با توجه به همان تجارب، متن را طوری نوشته بودم که نه با خط من شباهت داشته باشد و نه با ادبیات نوشتاری ام، هرچند آنرا نه از موضع ضدیت با تشکیلات که به عنوان یک سوآل جدی طرح کرده بودم… بالاخره نشست به پایان رسید و به قرارگاه حبیب در بصره بازگشتیم. بقیه نیروها نیز به قرارگاههای خود بازگشت خوردند.

خودکشی و خودزنی

پس از برگشت به قرارگاه ها، مجدداً ترددات مرزی آغاز شد. همه شب تیمهای عملیاتی به مرزها می رفتند تا “معابر” جدیدی برای ورود به داخل ایران بیابند. مرزهای جنوب در این زمینه بسیار راحت تر از سایر مرزها بود و به همین خاطر بود که تیم های ترور اسدالله لاجوردی و سرهنگ شیرازی از قرارگاه های جنوب انتخاب شده بودند و از همان مسیر به داخل نفوذ کردند. مرزهای شمالی تر به دلیل عمق زیاد و دارا بودن تپه ماهور و یا کوهستانی بودن، امکان نفوذ کمتری داشت. اما تهدید اصلی مرزهای جنوبی، وجود انبوه میادین مین پاکسازی نشده و بدون نقشه بود. به همین خاطر چندین تیم مهندسی دچار آسیب های شدید شدند. گشت های مجاهدین به صورت مستمر شبها در جاده های مرزی تردد داشتند و گاه کمین گذاری می کردند. اما همین هم باعث بروز حوادثی تلخ برای مجاهدین می شد که برای نمونه در یک شب ضربه سنگینی به یک تیم چند نفره وارد آمد و براثر انفجار موشک، چندین کشته و مجروح برجای ماند. یکی از مجروحین که بسختی آسیب دید “خدام گل محمدی” نام داشت که به مدت یکسال در بیمارستان بستری شد، و بعد به دلیل درخواست برای جدایی از مجاهدین، در سالن غذاخوری ارتش هفتم در قرارگاه اشرف، بشدت مورد برخورد قرار گرفت و تهدید به قتل شد و او را وادار به توبه کردند. وی زیر فشار سنگینی روحی، اشتباه خود را پذیرفت اما دو روز پس از آن، حین تنظیف سلاح، با بنزین دست به خودسوزی زد و در حالی که بشدت آسیب دیده بود به بیرون منتقل گردید و دیگر از وی خبری نیامد. چند روز بعد به نقل از نفرات اسکورت به صورت توهین وار گفته شد که “خدام سقط شده است”. به این ترتیب مشخص شد که برای مخفی ماندن خودکشی، او را تمام کش کرده اند و در محلی نامعلوم (احتمالاً در قبرستان بغداد) دفن نموده اند.

خودکشی محدود به خدام گل محمدی نمی شد، پیش از آن هم یکی از اعضای تیم گشت به نام “کریم پدرام” به دلیل شلیک گلوله به سرش کشته شد. در مراسم خاکسپاری دلیل آنرا شلیک ناخواسته عنوان کردند اما کریم خودزنی کرده بود. شلیک گلوله به صورت خودبخودی در حین تردد به دلیل ضامن بودن سلاح ها غیرممکن بود. سلاح ها در حالت افقی نگهداری می شدند و دست اندازها به هیچوجه منجر به مسلح شدن سلاح نمی شد. در قرارگاه اشرف نیز دختر جوانی به اسم “آلان محمدی” در حین نگهبانی کشته شد که به شلیک ناخواسته ربط دادند در حالیکه هیچ سلاحی در پست نگهبانی به حالت مسلح وجود نداشت تنها آنرا از ضامن خارج می کردند. “آلان محمدی” بخاطر فشارهای روحی زیاد خودزنی کرده بود.

انهدام اتوبوس مجاهدین و انفجار قرارگاه حبیب شطی

تیرماه ۷۸ زمینه ای مهیا شد تا مسعود رجوی با صدور انواع پیام های شبانه خطاب به دانشجویان، بازی جدیدی را در مناسبات تحت این عنوان که مردم بپا خاسته اند و مجاهدین باید فعال تر از همیشه برای سرنگونی آماده سازی کنند، آغاز کند. استمرار آشوبها در تهران بیشتر وی را به طمع انداخت. مسعود از یکسو دانشجویان را به درگیری مسلحانه ترغیب، و از آنسو تیم های عملیاتی را برای نفوذ و سازماندهی تظاهرات اعزام می کرد تا آشوب ها را هرچه بیشتر به سمت خشونت و ترور هدایت کند. وی معتقد بود که اگر در این زمان ۲۰ تیم آماده در داخل داشته باشیم، براحتی می توانیم اعتراضات را سازماندهی و به سوی جنگ گسترده مسلحانه سوق دهیم. اگرچه درگیری ها در ایران پس از چندین روز تحت کنترل درآمد، اما انگیزه جدیدی برای مسعود رجوی داشت تا به فکر ایجاد تیم هایی جهت برپایی شورش و یا نفوذ در تظاهرات ها بیفتد (مدتی بعد هم وی از صدام حسین درخواست مجوز برای تسخیر چند شهر در ایران داشت که خود بحث مفصلی است که به سالهای بعد از آن بازمی گردد و در جای خود به آن خواهم پرداخت) اما در آن زمان، خاموش شدن اعتراضات در تهران، عصبانیت مسعود را در پی داشت، به نحوی که از دانشجویان به عنوان “مشتی سوسول که به درد کنار دیوار می خورند” یاد کرد. او شورای رهبری را نیز نکوهش کرد که چرا نتوانسته اند تیم هایی برای چنین مواقعی آماده داشته باشند (البته ده سال بعد همین تجربه را در اعتراضات ۱۳۸۸ بکار برد و پس از آن نیز نقش کلیدی در آشوبهای داخل عراق و مشاوره برای تروریست های سوری داشت).
تابستان ۷۸ روی خوشی به مجاهدین نشان نداد. انهدام یک اتوبوس سازمان در جاده بصره – بغداد، وحشت و نگرانی زیادی برای مجاهدین به همراه داشت. دهها مجروح و ۶ کشته از بین اعضای قدیمی مجاهدین که دوتن آنان زن بودند، شور و شعف مسعود رجوی را خشکاند اما پاییز با آتش بیشتری فرارسید. در یکی از شبهای پاییزی، نور شدیدی در آسمان قرارگاه حبیب شطی درخشید و صدایی مهیب این قرارگاه کوچک و زیبا را درهم کوبید. در یک لحظه نیمی از قرارگاه تخریب و ۵ تن کشته و ۵۰ تن بسختی مجروح شدند. رئیس ستاد قرارگاه (بهشته) نیز که خرده شیشه به چشم او اصابت کرد جزء مجروحین بود که بلافاصله جهت مداوای چشم به فرانسه منتقل شد. از مردان هم دو نفر شیشه به چشمان اصابت کرده بود که یکی از آنها زیر ۲۰ سال داشت اما اقدامی جهت مداوای آنان در خارج عراق صورت نگرفت و هردو از یک چشم نابینا شدند. کسی خبر نداشت چه اتفاقی رخ داده است. فرمانده جبهه جنوب (حمیده شاهرخی) در محل حضور نداشت و “سارا” فرمانده مقر به جای او کارها را دنبال می کرد. از پادگان همسایه (نیروهای عراقی) نیز صدای فریاد به گوش می رسید. یک سرباز کشته و ۲۵ تن زخمی شده بودند. تنها چیزی که به ذهن می زد حمله موشکی به قرارگاه بود. اما پس از بررسی مشخص شد که کامیون انفجاری از داخل فرماندهی نیروهای عراقی بوده است. مابین پادگان و مقر مجاهدین تنها یک دیوار بلوکی وجود داشت که عملاً مبدل به هزاران ترکش شده بود و بخشی از جراحت ها ناشی از اصابت خرده سنگها به بدن افراد بود. سارا سراسیمه و وحشت زده پیام های مختلفی به ستاد فرماندهی ارسال می کرد. همه چیز از جمله چندین ژنراتور بزرگ برق نابود شده بود و امکان حفاظت از قرارگاه وجود نداشت و نیروهای باقیمانده در حال مداوای مجروحین بودند. لذا از قرارگاه های دیگر درخواست نیروی کمکی شد. حمیده شاهرخی به همراه نیروهای کمکی رسیدند و همزمان آمبولانس های زیادی هم از بصره برای انتقال مجروحین به بیمارستان در محل حاضر شدند.

کلاس های زنانه مسعود رجوی و انفجار بزرگانهدام اتوبوس و قرارگاه مجاهدین خلق در عرض چند ماه!

در میان این بحران عظیم، خبر دیگری هم منفجر شد و آن فرار دو تن از مجاهدین بود که بلافاصله توسط استخبارات صدام دستگیر شدند. با این رخداد، بلافاصله دستور انتقال کل نیروها به قرارگاه اشرف ابلاغ گردید که کمتر از موج انفجار حبیب برای ما نگران کننده نبود چرا که می دانستیم هرچه با رنج و درد در طی یکسال و نیم ساخته ایم به هدر رفته است. نقل و انتقال صدها زرهی و خودروی نظامی به همراه انبارهای تسلیحات و نیز تمامی لوازم استقراری به اشرف کاری بسیار سنگین بود.

سالی که مسعود رجوی در آن نوید “سرنگونی” داده بود، به بزرگترین ضربات نظامی برای مجاهدین تبدیل شد. ضربه ای که مسیر فشارهای هرچه بیشتر تشکیلاتی را رقم زد و بر شدت خودکشی و سکته ها افزود.

حامد صرافپور
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

مسعود رجوی و جنگ

(پایان)

***

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

همچنین: