مصاحبه اختصاصی سایت ندای حقیقت با آقای محمدحسین سبحانی

مصاحبه اختصاصی سایت ندای حقیقت با آقای محمدحسین سبحانی

ندای حقیقت (مجاهدین خلق، فرقه رجوی)ندای حقیقت، هشتم دسامبر 2014:… وضعیت و شرایط مقطعی که من از سازمان مجاهدین جدا شدم با زمان شما کمی تفاوت داشت. البته نه تفاوت ماهوی بلکه شرایط به شکلی بود که هنوز رهبری سازمان تصمیم به سرکوب عریان در درون تشکیلات سازمان نگرفته بود و سرکوب پنهان در دستور کارش قرار داشت. در سال 1371 که من به زندان انفرادی سازمان افتادم ، هنوز نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین و …

(آقای محمد حسین سبحانی در پارلمان اروپا)
مریم رجوی نمی‌تواند در پاریس فرمان حمله ترویستی علیه قربانیان صادر کند، اما مدعی بیرون آمدن از لیست گروه‌های تروریستی باشد

گزارش سازمان ملل: ادامه نگرانی از نقض حقوق بشر توسط رهبری مجاهدین خلق (فرقه رجوی)

لینک به منبع

مصاحبه اختصاصی سایت ندای حقیقت با آقای محمدحسین سبحانی

یا سلام خدمت خوانندگان عزیز:

ندای حقیقت در ادامه بررسی وپژوهش های تاریخی خود در ارتباط با فرقه رجوی، با کمک خانم سنجابی مصاحبه ای با آقای محمدحسین سبحانی از اعضای قدیمی سازمان ترتیب دادند. امید است که مطالب ارزشمند ایشان که حاوی نکات و افشاگری های جدیدی می باشد مورد توجه خوانندگان قرار بگیرد.

همانطور که قبلا نیز مطرح کردیم ندای حقیقبت تلاش دارد مصاحبه های علمی و تحقیقی با اعضای ارشد و جدا شده تشکیلات داشته باشد تا ضمن روشنگری های بیشتر بصورت دقیق تری با ماهیت و عملکردهای سازمان مجاهدین که اکنون به فرقه ای تمام عیار تبدیل شده است آشنا شویم.

بیوگرافی آقای محمد حسین سبحانی

ایشان در سال ۱۳۳۹ در شهر ساوه متولد شدند و دارای مدرک فـوق دیپلم از دانشکده علوم و فنون هواپیمایی و همچنین دانشجوی سال سوم مهندسی هواپیما بودند که به دستور سازمان مجاهدین ترک تحصیل کردند. ضمناً مدتی به عنوان تکنسین هواپیما در شرکت صنایع هواپیمایـی مشغول به کار بودند.

از سال ۱۳۵۶ با افکار دکتر علی شریعتی و سازمان مجاهدین آشنا و وارد فعالیت های سیاسی و اجتماعی شدند. بعد از پیروزی انقـلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در ارتباط تشکیلاتـی حرفه ای با سازمـان مجاهدین خلق قرار گرفتند. تا سال 1362 در ایران فعالیت های تشکیلاتی داشتند تا اینکه در همان به همراه همسرش خانم افسانه طاهریان و دختر کوچکش سارا به کردستان ایران اعزام شدند و در بخــش های “تأسیــسات”،” فرستنده رادیو مجـاهد”، “الکترونیک و مخـابرات” فعالیت داشتند.

در سال ۱۳۶۳ رده عضو ” مرکزیت نهاد ” به وی ابلاغ شد و در سال ۱۳۶۵ در “ستاد اطلاعات” با رده “مسئول نهاد” به عضویت شورای مرکزی سازمان در آمد. ایشان از سال 1365تا1369 مسئولیت های مختلف وحساسی در قسمت های سیاسی و اطلاعاتی و انتظامات کمپ اشرف بعهده داشتند تا اینکه در سـال 1370 به” ستاد حفاظت رجوی ” منتقل شدند. در سال۱۳۷۰ از موضع ” مسئول نهاد ” در شورای مرکزی به ” معاونت هیئت اجرایی ” ارتقا پیدا کردند و نام ایشان در لیسـت شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق در نشریه مجاهد ــ شماره فوق العاده پاییز ۱۳۷۰ــ به عـنوان معاون هیئت اجرایی مشاهده می شود.( به صفحه ۱۲ کتاب مراجعه شود.)

ایشان در طی 5 سالی که در ستادها و مناسبات نزدیک سازمان فعالیت داشتند کم کم به دوگانگی و ظلم های پنهان تشکیلات در حق اعضا و همچنین سایرروش های دیکتاتوری و مستبدانه سازمان پی بردندو با این شناختی که پیدا کردند دیگر نتوانستند سکوت کنند و از ابتدای سال ۱۳۷۱ به طرح دیـدگاه ها و انتقاداتشان منجمله پیرامون استراتژی “مبارزه مسلحانه” و حضور در عراق و سایر خط و خطوط ظالمانه در تشکیلات پرداختند و از همان زمان تحت برخورد تشکیلاتی قرار گــرفتند. در این راستا سازمان دو نشست حضوری طولانی با مسـعود رجوی و چنــدین نشست با مریم عضدانلو، فهیمه اروانی و ابراهیم ذاکری برای مرعوب کردن وی برگزار نمودند. که ایشان همواره شجاعاته بر درستی انتقادات و دیدگاه های خود پافشاری می نمودند. سرانجام در ۶ شهریور ۱۳۷۱ به دسـتور مسعــود رجوی جلسه محاکمه ای برای وی به عـنوان نشــست “تعیین تکلیف” تشکیل گردید. این جلسه توسط ابراهیم ذاکری، مهدی براعی، سید محمد سیدالمحدثین، علیرضا باباخانی، محمد علی جابرزاده، محمد علی توحیدی، علی خدایـی صفت، میرحسین موسوی سیگاری نیا، و مهدی مددی برگزار شد. بعد از این جـلسه به علت ایستادگی مجدّد بر دیدگاه های سیاسی و استراتژیکـی اش دو روز در قـرارگــاه بدیـع زادگان در بازداشت بودند و سپس در۹ شهریور ۱۳۷۱ به زندان انفرادی در قرارگاه اشرف منتقل شدند.

درادامه حدود هشت سال در زندان های انفرادی سازمان مجاهدین در حبس و اذیت و آزار بودند. در طول ایـن مدت اجازه دیدار و ملاقات با همسر و هیچکدام از اعضای سازمان را نداشتند و این موضوع که یکی از مسئولین سازمان را به زندان انداخته بودند را از همه پنهان نگه داشته می داشتند. همچنین نامه و عکس های ارسالی دخترش را نیز به وی نمی دادند. و از هرگونه ارتباط تلفنی و مکاتبه ای با دخترش که در جنگ اول خلیج فارس به دانمارک فرسـتـاده شده بود، او را منع کرده بودند. ایشان در سال ۱۳۷۸ شجاعانه اقـدام به فرارنموده و به ساختمان دفتر سازمان ملل در بغداد مراجعه نمود، ولـی توسـط افراد سـازمان و نیروهای امنیتـی عـراق در مقابل درب دفتر سازمان ملل دستگیر و دوباره به زندان انفرادی در قرارگاه اشرف منتقل شد. سپس در دی ماه ۱۳۷۹ توسط سازمان مجاهدین به رژیم صدام حسین فروخته و مدت ۳۵ روز در” زندان اطلاعات و امنیت عـراق” در شهر بغداد و سپس به مدت یک سال در ” زندان ابوغریب ” عراق در حبس بود. در تمامی این مدت زندانی بودن ایشان را که یکی از مسئولین سازمان بودند از همه پنهان نگه داشته بودند. زندانی وتحت برخورد بودنش در یک سری گزارشات بعنوان نفر مخالف و…که بدستور رجوی وتشکیلات زندانی شده بود قید می شدو در پرونده ایشان ثبت شده است و من بعنوان شاهدی که در پرسنلی سازمان حضور داشتم صحت تمامی بلاها وستم ها و زندان هایی که بر ایشان روا داشتند را تایید می کنم

آقای سبحانی هم اکنون در خارج کشور در کشور آلمان هستند و به فعالیت های حقوق بشری و افشاگرانه بر علیه سازمان مجاهدین ادامه می دهند.

افشاگری ها ارزشمند ایشان در طی سال های اخیر بر تشکیلات رجوی خیلی گران آمده و بعنوان یکی از منتقدین درجه یک تشکیلات مطرح نموده . کتاب روزهای تاریک بغداد به قلم آقای سبحانی افشا کننده بسیاری از روابط فرقه ای درون تشکیلاتی رجوی می باشد. هم اکنون وی یکی از فعالین اروپا می باشد.

پس از این مختصر اکنون به مصاحبه اینجانب با آقای سبحانی می پردازم لازم به یادآوری است که در سال 1370 در قسمت انتظامات کمپ اشرف حدود یک سال من هم تحت مسئولیت ایشان در کمپ اشرف بودم و از همان زمان اعتراضات شون به دوگانگی ها و خط و خطوط ضد حقوق بشری سازمان را به یاد دارم…

با تشکر از آقای سبحانی که انجام این مصاحبه را پذیرفتند . من یک سری سوالات را از طریق ایمیل فرستادم و اکنون در ادامه به پاسخ سوال اول می پردازیم.

سوال یک : آقای سبحانی شما و من از بسیاری از جنبه های ضد انسانی و ضد بشری سازمان مجاهدین و شناعت های آن را دیده و بر آن آگاه هستیم بعنوان سوال اول دوست دارم از شما بپرسم از منظر شما چه وجه سازمان مجاهدین در سال های آگاهی شما از تشکیلات …تنفر انگیز بود که دیگر بودن در آن مکان برایتان غیرقابل امکان شد.

بعنوان مثال می دانید من برای مدت دهسال در قسمت پرسنلی و دفتری سازمان کار می کردم زمانیکه آگاه شدم افرادی که قصد خروج از سازمان را دارند به اجبار در تشکیلات نگه داشته می شوند و تعدادی از دوستانم از جمله مهری موسوی و فائزه اکبریان و خانم فتحعلی نیز بعلت اصرار بر خروج توسط سران تشکیلات سربه نیست شدند. و بسیاری دیگر در معرض تهدید و آزار قرار داشتند احساس کردم دیگر ماندن در این تشکیلات در قدم اول خیانت به خودم و درقدم بعدی خیانت به هر گونه انسانیت و آرمان های والای انسانی و آرمان آزادی خواهی و مردم دوستی است می باشد. همان زمان بود که تصمیم گرفتم به هر ترتیب شده از این تشکیلات جهنمی فرارکنم حتی به بهای جانم و با خود می گفتم حتی یک روز هم در خارج از این تشکیلات زندگی کنم و یا پشت سیاج های اشرف بمیرم بهتر از این است که در درون کمپ بمیرم و نام مجاهد بر روی من بگذارند احساس می گردم دیگر نام مجاهد و قبیله رجوی با نام خیانت و ننگ و حماقت عجین شده است.

در این قسمت دوست دارم اگر شما هم خاطراتی و یا نکته نظراتی در باره خروج تان دارید بفرمایید.

پاسخ:

با تشکر از شما که این فرصت را فراهم کردید. من برای اینکه بتوانم دقیق تر پاسخ شما را بدهم باید ابتدا دو نکته را توضیح بدهم.

نکته اول اینکه وضعیت و شرایط مقطعی که من از سازمان مجاهدین جدا شدم با زمان شما کمی تفاوت داشت. البته نه تفاوت ماهوی بلکه شرایط به شکلی بود که هنوز رهبری سازمان تصمیم به سرکوب عریان در درون تشکیلات سازمان نگرفته بود و سرکوب پنهان در دستور کارش قرار داشت. در سال 1371 که من به زندان انفرادی سازمان افتادم ، هنوز نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین و زندان سازی و زندانبانی عریان نشده بود، نه اینکه نبود بلکه عریان نشده بود. همانطور که شما در سوالتان اشاره کردید وقتی که فرضا شما از وضعیت خانم ها مهری موسوی و فائزه اکبریان و خانم فتحعلی مطلع می شدید دیگر شرایط ماندن در سازمان برای شما به مثابه شکنجه و مشارکت در عملکرد سازمان بوده است و عذاب وجدان به شما اجازه ادامه کار تشکیلاتی را نمی داده است. من از بسیاری دوستان دیگر هم که در 5 تا 10 سال اخیر جداشده اند همین روایت های شما را شنیده ام که نشان می دهد که سازمان در سراشیبی فروپاشی تشکیلاتی قرار داشته که مسعود رجوی برای گریز از آن مجبور بوده است که سرکوب و زندان و شکنجه را عریان کند یا خارج از کنترل وی عریان می شده است. در این رابطه خوب است خاطره ای را برای شما نقل کنم، من اولین بار که در شهریور 1371 از قرارگاه بدیع زادگان به زندان انفرادی سازمان در اشرف منتقل شدم ، اولین لحظه ای که سلول انفرادی را دیدم، برایم قابل باور نبود که این در اشرف و در مناسبات سازمان باشد ، من در آن لحظه شوک شدم. شما خودتان خاطرتان هست من با اینکه مسئولیت انتظامات قرارگاه اشرف را برعهده داشتم، یا بعد که به حفاظت مسعود رجوی منتقل شدم و یا بعد که به ستاد امنیت سازمان منتقل شدم و در مدار تشکیلاتی معاون هیئت اجرایی در شورای مرکزی سازمان بودم ولی هیچگاه نمی دانستم که سازمان زندان دارد. من کارم در ستاد امنیت سازمان ، همان مقطعی که به قول سازمان مسئله دار شدم تا زمان انتقال به سلول انفرادی مسئولیت های بسیار حساس تشکیلاتی برعهده داشتم ولی نه از زندان شنیده بودم و نه تصور می کردم سازمان زندان دارد و تصورم از زندان های سازمان که بعضا همان ” مهمانسرای ” معروف در خیایان 100 قرارگاه اشرف بود که مسعود رجوی در نشست های شورای مرکزی یا نشست های عمومی به آن اشاره می کرد. (مهمانسرای معروف در تقاطع ضلع شرق با شمال در انتهای خیابان 100واقع شده بود) در واقع ” مهمانسرا” نام محلی برای پنهان نمودن زندان های سازمان از اعضا و مسئولين سازمان و افکار عمومی بود و در این محل معمولا تعدادی از اعضا که خواستار عدم فعالیت حرفه ای و تمام وقت تشکیلاتی بودند و سازمان انها را” بريده شرمنده” نامگذاری و ارزيابی می کرد نگهداری می شدند؛ تا بعد از مدتی آنها را به اروپا اعزام کند. اتفاقا در “مهمانسرا” امکانات مناسب مانند تلویزيون و ويدئو وجود داشت، ولی در همان حال زندان های مختلفی نيز در قرارگاه اشرف به شکل مخفی وجود داشت که وقتی خبر وجود زندان های سازمان در افکار عمومی پخش میشد، رجوی ” مهمانسرا” را به جا ی” زندان” جا می زد و پوشش می داد و می گفت:

ببينيد بی شرف ها به مهمانسرا می گويند زندان. ببينيد! ما تلویزيون و ويدئو و لباس و خوراک مناسب و … که اعضای خودمان ندارند را در اختيار يک بريده قرار می دهيم ،ولی باز می گويند ما زندان داريم.!

از این مثال می خواستم شرایط خروج و جدایی من از سازمان را با زمان شما مقایسه کنم . در زمان ما سرکوب و شکنجه پنهان بود و در زمان شما دیگر عریان شده بود و افراد خواهان جدایی از تشکیلات با هم محفل داشتند و می توانسته اند با هم همفکری کنند.

اما نکته دوم یادآوری این موضوع است که من واقعا در همان ابتدا که پرسش های انتقادی ام را برای سازمان مطرح کردم خواستار جدایی از سازمان نبودم و نه تنها تنفر نداشتم بلکه هنوز به سازمان و بویژه رهبری آن اعتماد داشتم. ولی مرحله به مرحله در پروسه سوالات انتقادی خودم و سرانجام انتقال به سلول انفرادی ماهیت ضد دمکراتیک سازمان برایم آشکار تر شد. در واقع من بطور واقعی در سلول انفرادی سازمان در قرارگاه اشرف بطور جدی قلبا راه و مسیرم از سازمان جدا شد. زندان انفرادی سازمان و فرصتی که برای فکرکردن داشتم برای من محلی شد که سازمان را بهتر بشناسم و به مرور و گام به گام هر چه عشق و عاطفه نسبت اهداف و آرمان های سازمان در ذهن و قلبم بود، فرو بریزد. واقعیت تلخی که باید بیان کنم این است که اعتماد من به ” خدای فرقه” آن چنان عميق بود که حتی بعد از ماه ها زندانی بودن، هنوز وی را ” برادر” يا ” برادر مسعود” خطاب می کردم و تازه بعد از يک سال و نيم حبس از این لفظ دیگر استفاده نکردم او را مسعود خطاب می کردم تا اینکه در ادامه حبسم در زندان انفرادی سازمان ، دیگر همه چیز رجوی و من از یکدیگر جدا شدند.

اما چه شد که به زندان انفرادی سازمان مجاهدین افتادم تا جدایی تشکیلاتی و ایدئولوژیکی ام از سازمان محقق شود؟

من بعد از مرحله سوم ” انقلاب ایدئولوژیک ” و شروع طلاق های اجباری در سال 1368 با این موضوع زیاد مشکل نداشتم ولی رفته رفته نسبت به ضرورت آن دچار شک و تردید شده بودم . سابقه شکل گيری انتقادهای من هم بدين ترتيب بود که هنگاميکه من در ” ستاد حفاظت” بودم، گزارشات زيادی از افراد تحت مسئوليتم را که بر اساس وظايف سازمانی بود مطالعه کرده بودم که مملو از تناقضات جنسی و اشکالات متعدد به بحث انقلاب ایدئولوژیک بود. به نظر من اين گزارش ها نشان می داد که بحث ” طلاق های اجباری” زمينه ساز پيدايش اين گزارشات و ” تناقضات جنسی” می باشد و اساسًا کار افراد را در سازمان نوشتن ” تناقضات ” و بیشتر تناقضات جنسی پرکرده است. فرضًا در گزارشات نوشته می شد:

وقتی فلان خواهر از پهلوی من عبور کرد، يک لحظه دوست داشتم به وی نگاه کنم.”يا وقتی فلان خواهر راديدم احساس کردم چقدر قشنگ است و …

يا وقتی خواهر فلانی را ديدم ناخودآگاه به ياد همسرم افتادم و يک لحظه خاطرات خودم و همسرم به يادم آمد و …”

البته عکس اين مسئله هم وجود داشت و خانم ها ” تناقضات جنسی” خود را برای مسئولين ارشد زن يا بالاتر می نوشتند. من شخصا خودم گزارش مژگان پارسایی جانشین باصطلاح ایدئولوژیک رهبر سازمان را خوانده بودم و خانم ها بی پرده ترو راحت تر ” تناقضات ” خود را مینوشتند.

دراين مقطع نوشتن و اعتراف به ” تناقضات جنسی” در سازمان مجاهدين تبديل به يک فرهنگ شده بود. البته این موضوع در سال های اخیر به روایت دوستان عزیز جداشده شکل گسترده ای هم گرفته بود

در هر صورت من در اواخر سال ١٣٧٠ باخواندن گزارشات افراد تحت مسئوليتم در ستاد حفاظت و همچنین وضعیت خودم و سایر افراد عضو شورای مرکزی سازمان ، به يک جمع بندی سطحی و اوليه از باصطلاح ” انقلاب ايدئولوژيک” رسيده بودم ولی هنوز به عمق و اهداف رجوی از راه انداختن ” انقلاب ايدئولوژيک” پی نبرده بودم.

در آن مقطع انتقادات من به انقلاب ایدئولوژیک و طلاق های اجباری عمق زیادی نداشت و نمی توانستم بفهمم که اساسا مسعود رجوی با به راه انداختن بحث طلاق های اجباری اهداف چند گانه ای را دنبال می کند . حتما مطلع هستید که اعضا و مسئولين سازمان بطور سيستماتيک از مسائل سياسی، استراتژيک که به بن بست کامل نزديک شده بود ، دور شده بودند و جای آن را بیان تناقضات از موضوعات بحث انقلاب ایدئولوژیک که پایه ای ترین آن بحث تناقضات جنسی بود گرفته بود که يکی از اهداف مسعود رجوی از ” انقلاب ايدئولوژيک” نيز همين بود. يعنی بدين ترتيب مسعود رجوی از يک طرف ذهن اعضا را ازمسائل سياسی واستراتژيک دور می کرد و از طرف ديگر فرد با نوشتن مطالبی که باصطلاح گناهان فردی اش تلقی می شد،بطور سيستماتيک شخصيت مبارزاتی و انقلابی اش خرد و تحقير می شد.

من در آن مقطع، هيچ گونه زمينه و گرايش جدايی از سازمان مجاهدين حتی برای لحظه ای به ذهنم راه پيدا نمی کرد. ولی اشکالات و ابهاماتی از ” انقلاب ايدئولوژيک” در ذهنم شکل گرفته بود که تصميم گرفتم که ديدگاه هايم را در اين زمينه برای سازمان بنويسم و اين کار را نيز انجام دادم. شاید باور نکنید ولی حتی من تصور می کردم که سازمان به دلیل برخورد صادقانه من با موضوع حتی من را مورد تشویق قرار می دهد. چون فکر می کردم با طرح این اشکالات به تصحیح خطوط سازمان کمک می کنم.

سازمان تا مدتی نسبت به گزارش های من واکنشی نشان نداد، و حجم کار اجرایی و مسولیتهایی که بر عهده ام بود ، باعث می شد من هم در صدد پیگیری جدی نباشم. در هر صورت سازمان تا مدتی نسبت به گزارش های من واکنشی نشان نداد، ولی بعد یک روزی مسئول مستقيم من در ” ستاد حفاظت” بود، مرا صدا کرد و گفت که خواهر فهیمه که آن موقع مسئول اول سازمان مجاهدین بود ، کارت دارد. کمی غافلگیر شدم ، حدس زدم در همین مورد صحبت خواهد شد. من دوبار به فهیمه ارورانی و یک بار با خود مریم رجوی و سرانجام با مسعود رجوی در مورد پرسش هایی که داشتم صحبت می کردم ولی هر قدر که جلوتر می رفتم انتقاداتی که نسبت به آنقلاب ایدئولوژیک داشتم عمیق تر می شد و به قول مریم رجوی ” دستگاه ” ذهنی پیدا کرده بودم. برخوردهای فهیمه اروانی و ابراهیم ذاکری و تا حدودی مریم رجوی اساسا دوستانه نبود بویژه ابراهیم ذاکری که آن مقطه مسئول ارشد ستاد حفاظت رجوی بود و در بحث با بالا بردن چوب اشاره درازی که که برای تابلویش داشت احساس می کردم هر لحظه می خواهد به فرق سر من بکوبد. بعضی وقت ها برخوردهای آنها من را به سمت جدایی هل می داد یا من را در شتاب بیشتری قرار می داد. بعد ها در زندان ابوغریب که بودم و با بچه های جدیدی که از سازمان جداشده بودند، صحبت می کردم به این نتیجه می رسیدم که درست است که من نزدیک به 10 سال در زندان های مختلف سازمان و ابوغریب حبس کشیدم ولی ” زندان ” را یک شانس یا موهبتی می دانستم که باعث شد من را تمام و کمال از سازمان مجاهدین جدا کند. من فکر می کنم هر چه فرد با تضاد و درگیری بیشتری از سازمان مجاهدین جداشده است ، بیشتر به ماهیت درونی این فرقه پی برده است.

در هر صورت من در بحث با فهیمه اروانی و ابراهیم ذاکری و همینطور مریم رجوی انتقادات خودم را خیلی محترمانه و با نیت و انگیزه خالص برای آنها مطرح می کردم و می گفتم اگر منظور از بحث های ” انقلاب ايدئولوژيک” ، رهايی زن و کالايی نديدن زن می باشد، در حال حاضر نه تنها به سمت حل شدن حرکت نمی کند بلکه بدتر شده است. اين را می توان از گزارشات بچه ها و صحبت هايشان در نشست ها متوجه شد. من فکر ميکنم که پيدايش ديدگاه کالايی نسبت به زن و درجه دوم ديدن آن يک امر فرهنگی و حاصل قرن ها نگاه استثماری و ناعادلانه به زن می باشد، بنابراين مسائل و مشکلات فرهنگی با راه حلهای فيزيکی مانند طلاق حل نخواهد شد. سپس نتيجه گيری کرده بودم که طلاق نه تنها ضرورت ندارد، بلکه حتی ازدواج يک کاتاليزور برای کالايی نديدن زن می باشد. ازدواج باعث می شود زن و مرد از فشارهای طبيعی جنسی خارج شوند و زمينه مناسب تری برای فهم تاريخی ايدئولوژيک ” استثمار مضاعف زن” فراهم شود.و…

یادم هست که گزارشم ر ا برای مسعود رجوی نوشته بودم، و (توضیح داده بودم) تمايلات جنسی مانند غريزه های ديگر يک غريزه و نياز طبيعی انسان می باشد. بطور مثال انسانی که روزه گرفته، هنگام نزديک شدن افطار ناخودآگاه گرسنگی به وی فشار می آورد و ممکن است بطور غيرارادی درمغز خود احساس گرسنگی و تشنگی کند و اين امری طبيعی و علمی است. غريزه و نيازهای جنسی نيز به همين ترتيب است و اين امر علمی است که نيازهای جنسی در ذهن و مغز فرد به صورت ناخودآگاه منعکس شود. بنابراين نه می توان جلوی احساس نياز به جنس مخالف راگرفت و نه ميتوان آن را حذف نمود و اگر ناخودآگاه و غير ارادی و به صورت لحظه ای تمايلات و يا سوابق ارتباطات جنسی فرد با زن يا شوهرش به ذهنش بزند، اين امر طبيعی است و ما نبايد آنرا ” گناه” معرفی و ترويج کنيم.”

در ادامه بحث مان خوب است در اینجا اشاره ای به ملاقاتی که با مسعود رجوی در در هیمن ارتباط داشتم بکنم، تا اینجا همه تلاش می کردند نقش چماق را بازی کنند ولی سرانجام خود مسعود رجوی آمده بود و می خواست نقش هویج و آدم خوبه را بازی کند. اول صحبت به من گفت حسن ( اسم مستعار محمد حسین سبحانی در درون تشکیلات مجاهدین ) دستت چطور هست؟ اشاره وی به مجروح شدن من در آموزش 20 نفر از افراد مسئول در حفاظت رجوی توسط گارد ریاست جکهوری صدام حسین بود که من از روی طناب به تخته سنگ های کوه و رودخانه افتاده بودم که خودش موضوع آموزش افراد حفاظت توسط گارد ریاست جمهوری صدام حسین وقت جداگانه ای را می طلبد چون اکثر مسئولین ارشد حفاظت از علیرضا باباخانی گرفته تا علیرضا صدر و بهروز کاظمی ، احمد وشاق ، علاالدین توران ، دوستمان آقای مسعود خدابنده هم بود ، یادم هست که مسعود دلیلی هم بود، همینطور مسعود کشمیری که البته مترجم عربی و رابطه بین علیرضا باباحانی با افراد آموزش دهنده گارد ریاست جمهوری صدام بودند. همینطور جلیل فقیه دزفولی و عبدالله استواری و علی اکبرزادگان و تعدادی دیگر .

در هر صورت مسعود رجوی تلاش می کرد با من مهربانانه برخورد کند ، من هم زیاد اصرار نداشتم که روی سوالات و دیدگاه هایی که داشتم پافشاری کنم تلاش می کردم سکوت کنم ولی وقتی می پرسید که قانع شدی می گفتم نه . بعد هم به وی گفتم باشه روی مطالبی که شما گفتید فکر می کنم و گزارش می نویسم که گزارشی ننوشتم که مسعود رجوی و سازمان مجاهدین در مورد من این تحلیل را پیدا کرده بودند که من مسئله دار هستم و مسیر جدایی را در حال طی کردن هستم و به همین دلیل سازمان و ابراهیم ذاکری دوباره سراغم آمدند و به من گفتند که از ستاد حفاظت به ستاد امنیت سازمان منتقل شده ام. یادم هست که ابراهیم ذاکری به من می گفت تو در مسیر گرما و حرارت خورشید بودی و هستی، آدمی باید فاصله خودش را با خورشید حفظ کند اگر قرار باشه آدم خیلی به خورشید نزدیک شود در غیر این صورت حرارت و گرمای خورشید او را ذوب می کند.

ادامه دارد

جلسه پارلمان اروپا حول محور “سازمان مجاهدین خلق/ شورای ملی مقاومت و فعاللیت های آنان”

نجات یافتگان فرقه در دیدار از قبرستان کمپ اشرف، برای شکنجه گر سابق خود از خداوند طلب مغفرت کردند

***

همچنین:

مصاحبه اختصاصی سایت ندای حقیقت با آقای قربانعلی حسین نژاد (فرقه رجوی در سوریه و عراق)

ندای حقیقت، بیست و ششم سپتامبر 2014: …  آقای قربانعلی حسین نژاد یکی از اعضای قدیمی و نجات یافته سازمان مجاهدین و دارای مدرک فوق لیسانس در رشته زبان و ادبیات عربی می باشد. ایشان مترجم و استاد درجه یک زبان عربی در سراسر تشکیلات سازمان وبدون جایگزین بودند. ایشان به مدت 30 سال در داخل تشکیلات سازمان مجاهدین در کشور

مصاحبه ندای حقیقت با آقای محمد رزاقی یکی از اعضای نجات یافته فرقه رجوی

ندای حقیقت (مجاهدین خلق، فرقه رجوی)ندای حقیقت، ششم مارس 2014: … آقای محمد رزاقی از اعضای نجات یافته از فرقه رجوی میباشند که به مدت بیست سال در کمپ اشرف اسیر بودند. ایشان همچنین در سال 1373 در زندان های کمپ اشرف بوده و یکی از شاهدین  زندان و شکنجه و قربانی  شدن اعضا در کمپ اشرف می باشد. آقای رز

مصاحبه خانم سنجابی با آقای نادر نادری در باره وضعیت بحرانی فرقه رجوی

نادر نادریسایت ندای حقیقت، بیستم سپتامبر 2014: … آقای نادر نادری از اعضای نجات یافته فرقه رجوی میباشند که به مدت دو دهه در کمپ اشرف اسیر بودند. ایشان همچنین در سال 1373 در زندان های کمپ اشرف بوده و یکی از شاهدین زندان و شکنجه و قربانی شدن اعضا در کمپ اشرف می باشد. آقای نادری توانستند د

گفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با مسعود خدابنده (در دو قسمت)

مریم رجوی ملکهندای حقیقت، بیست و دوم فوریه 2014: … در دلش تابویی سی ساله کاشته اند. برای این که واکنشی اش کرده اند به برخی کلمات. اسم کلمه “وزارت اطلاعات” می شنود رنگش می پرد. اسم “سپاه” می شنود شلوارش را خراب می کند. چرا؟ از چه می ترسد؟ از “وزارت اطلاعات” که اصلا تعریفی برایش ندارد؟  یا از “نشس