مصاحبه با آقای عباس محمد پور (یکسال هم در آلبانی بودم) + محمدعلی جابرزاده هم شکنجه گر و هم قربانی

مصاحبه با آقای عباس محمد پور (یکسال هم در آلبانی بودم) + محمدعلی جابرزاده هم شکنجه گر و هم قربانی

Mohamadpur_Abbas_16انجمن نجات، مرگز فارس، بیست و ششم فوریه 2017:… باید بگویم و این طبیعی است من سالیان در دنیایی زندگی کردم که پول در دست ما نبود و نمی دانستم که چگونه باید با کارکردن پول درآورد و برای آن برنامه ریزی کرد و آن را درست خرج کرد به همین دلیل با موضوع پول و خرج کردن بیگانه بودم وقتی که به ایران امدم اول پولها را نمی شناختم بعد قیمتها برایم قابل فهم … 

آقای عباس محمد پور از اعضاء جدا شده فرقه رجوی در البانی بعد از حدود ۲۷ سال اسارت به آغوش خانواده بازگشت.

مصاحبه با آقای عباس محمد پور از جدا شده های فرقه رجوی

انجمن نجات مرکز فارس یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵
لینک به منبع

عباس محمد پور نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

عباس محمد پور نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی

انجمن نجات:  خودتان را معرفی کنید و بگویید چند وقت است به ایران آمده اید؟

عباس محمد پور :  من عباس محمد پور عضو سابق گروه مجاهدین هستم. نزدیک به دو سال است که به ایران آمده ام.

انجمن نجات: بنظر شما وضعیت زندگی و تعریف زندگی در مناسبات  و تشکیلات سازمان چه بود و چه هست؟

عباس محمد پور : اگر بخواهم بطور خلاصه و در یک کلام زندگی را در تشکیلات تعریف کنم می توانم بگویم زندگی رباطی، یعنی اینکه مثل یک برنامه کامپوتری از قبل برای هر فرد تعریف شده است. نفر کار می کند، صبح از ساعت 5 بیدار باش تا ظهر کار، نهار عصر کار تا دیروقت شب نشستهای تشکیلاتی و خواب.

این برنامه مثل عقربه ساعت تکرار می شود.

با این تعریف که کردم می توانید زندگی در تشکیلات را در ذهن خود به تصویر بکشید که چگونه هست ؟

 یک رباط تنها کاری را انجام میدهد که برایش تعریف کرده اند و کاری به پیرامون خود ندارد و اگر هم داشته باشد نمی تواند اقدام کند به محض اقدام چون خلاف برنامه مشخص شده حرکت کرده آنرا خاموش و از مدار خارج می کنند . خوب حالا می توانید متوجه شوید که زندگی و تعریف از زندگی در تشکیلات چه هست  !

انجمن نجات: چرا کسی بر علیه این شیوه و روش زندگی در تشکیلات اعتراضی نمی کند ؟  

عباس محمد پور: سئوال خوبی هست و بجا . آیا بنظر شما رباطی که برای آن برنامه تعریف شده و طبق آن عمل می کند مگر از برنامه دیگری باخبر هست و آیا برایش امکان دارد که سرخود برنامه دیگری را تجربه کند! بفهمد روشهای دیگری هم برای زندگی کردن وجود دارد وقتی نفر را در ناآگاهی کامل نگه می دارند چگونه انتظار دارید که بر علیه این روش زندگی اقدامی صورت گیرد. نمی دانم چقدر از مناسبات تشکیلاتی سازمان اطلاع دارید هر فرد توسط فرد دیگری کنترل میشود که از برنامه مشخص شده عدول نکند.

با این روش نه خود فرد می تواند حرکت خلافی انجام دهد و نه می گذارد زیر دستش خلاف جهت حرکت کند بنابراین در تشکیلات می توان گفت زندگی ماشینی و برنامه ریزی شده و لاغیر ….
انجمن نجات: شما که نزدیک به دوسال هست در دنیای آزاد هستید زندگی و تعریف زندگی را در این دنیا چگونه بیان می کنید ؟

عباس محمد پور: واقعیت برای کسی که مدت زیادی در یک محیط بسته بوده و طبق یک برنامه از پیش تعیین شده حرکت می کرده در شروع در دنیای آزاد به مشکل بر می خورد چون هماهنگی و همخوانی با این دنیا ندارد به همین دلیل چند ماه اول سخت هست. اول چون در تشکیلات نکات منفی زیادی در ذهن او کرده اند. دوم اینکه فرد جدا شده هنوز از برنامه قبلی کنده نشده و برایش باورکردنی نیست که روی پای خود باید حرکت کند ولی با همه مشکلات یک احساس خوب در وجود او جوانه می زند و با این احساس روز به روز در دنیای آزاد رشد می کند و به پیش می رود و معنی زندگی واقعی را درک می کند و می فهمد می شود خارج از دنیای بسته تشکیلاتی هم فکر کرد و هم حرکت.

بله من بعد از گذشت نزدیک به دوسال الان می توانم بگویم معنی زندگی کردن در دنیای آزاد را می فهمم و از آن لذت می برم اگر سختی هست برای خودم هست واگر خوبی هست مربوط به خودم است و دیگر نمی خواهم در پایان روز به تشکیلات پاسخ بدهم چرا؟ چرا؟ چرا؟

اینجا آدم در قبال خانواده مسئول هست و پاسخگوی زندگی آنها و دیگر هیچ و چه لذتی دارد که برای آسایش فرد دیگری آدم پاسخگو باشد و هدف مشخص را دنبال کند.

انجمن نجات : بنظر شما نفراتی که الان در آلبانی در یک محیط بسته نگهداری می شوند چگونه فکر می کنند و حاضر هستند بمانند؟

عباس محمد پور جواب: من هم نزدیک به یک سال در آلبانی بودم ولی تنها دو ماه در مناسبات سازمان بودم ولی نه بطور صد درصد در یک مجتمع نزدیک هم بودیم. واقعیت سخت هست که وضعیت آنها را تشریح کنم چون فهم و درک آن برای کسی که در آنجا نبوده سخت هست و غیر واقعی و فکر می کنند چون من جدا شده هستم برای خود نمائی منفی بافی می کنم ولی حقیقت آن چیزی هست که می گویم و می توانم در هر کجا به این گفته خود گواهی دهم.

اول در پادگان اشرف بودیم وسعت آن زیاد بود بعد رفتیم به لیبرتی که یک پادگان کاملاً نظامی بود و چون نزدیک مرزهای کشور بودیم می گفتند از همین جا به ایران می رویم ولی الان در یک مجتمع آپارتمانی در دورترین نقطه از ایران! نمی دانم الان چگونه وعده می دهند که به ایران می رویم گذشته از این شما یک لحظه چشم خود را ببندید و خود را در یک مجتمع ببینیدکه نمی توانید از آن خارج شوید یعنی دقیقاً مثل یک پرنده ای که در قفس نگهداری می شود ولی این قفس در یک باغ پر از گل و گیاه هست برای پرنده زندانی چه فرقی می کند؟

چه رها که بسته مرغی که پرش شکسته باشند. واقعلاً الان که دارم این صحبتها را می کنم خودم را جای آنها قرار می دهم برایشان آرزوی رهائی می کنم هرچه بگویم و هر چه به تصویر بکشم آن شرایط و فهم آن برای کسی که در آن نبوده باورکردنی نیست و نمی تواند قبول کند که چنین دنیای بسسته ای هم وجود دارد این وضعیت آنجا هست حالا شما بگویید چگونه از فرد انتظار دارید حرکتی کند و خود را از آن منجلاب بیرون بکشد.

انجمن نجات: با تعریفی که شما از وضعیت محل زندگی آنها کردید برای من این سئوال پیش می آید چگونه به آنها وعده آمدن به ایران می دهند؟

عباس محمد پور جواب: برای من هم جای سئوال دارد زمانی که در عراق بودند می گفتند نزدیک مرز هستیم ولی الان اگر بخواهند با هواپیما هم به ایران بیایند باید دو بار هواپیما عوض کنند یعنی پرواز مستقیم هم تا ایران ندارد یعنی غیر محال. نمی دانم چگونه روی فرضیه غیر محال سرمایه گذاری می کنند و نفرات را در بند و اسیر نگه می دارند هرچه به ذهنم فشار می آورم نمی توانم یک جواب منطقی به این سئوال بدهم قبلاً در عراق بودیم می گفتند که در عراق هستیم بال نظامی سازمان و شورا در خارج بال سیاسی آن و این دو مکمل همدیگر هستند الان که همه در خارج هستند بال نظامی معنی ندارد و تنها می ماند بال سیاسی، بال سیاسی را هم اگر بخواهیم ساده بیان کنیم یعنی حرافی و گزافه گویی بی خاصیت و بی ثمر مثل آب در هاون کوبیدن می ماند.

پس تلاشی بیهوده هست برای گذر عمر، یعنی به نقطه ای رسیده اند که راه پس و پیش ندارند نه می توانند اعتراف کنند که به بن بست رسیده اند و همه چیز تمام شده و نه می توانند به مسیر گذشته ادامه دهند و تنها یک راه برای تشکیلات باقی می ماند که در همان دنیای بسته خود بمانند تا تک تک نفرات مثل برگ درخت که از درخت جدا می شود از بین بروند و زمستان عمر انها بسر برسد.

انجمن نجات : آیا شما طی این مدت که در ایران بودید به لحاظ اقتصادی و کار به مشکلی برخوردید؟

عباس محمد پور: باید بگویم و این طبیعی است من سالیان در دنیایی زندگی کردم که پول در دست ما نبود و نمی دانستم که چگونه باید با کارکردن پول درآورد و برای آن برنامه ریزی کرد و آن را درست خرج کرد به همین دلیل با موضوع پول و خرج کردن بیگانه بودم وقتی که به ایران امدم اول پولها را نمی شناختم بعد قیمتها برایم قابل فهم نبود به همین دلیل نمی دانستم چگونه باید خرج کنم برای کارکردن و پول درآوردن هم همینطور بود نمی دانستم کاری که انجام می دهم چقدر باید اجرت بگیرم که زیاد نباشد و کم هم نباشد خوب این عدم همگونی با جامعه در شروع برایم سخت بود ولی اگر بخواهم بگویم از طرف دولت و سیستم دولتی مشکلی داشتم نه ، هیچ مشکلی وجود نداشته و ندارم. من هم مثل بقیه شهروندان در بازار کارآزاد هستم که به اندازه توانم کارکنم و اجرت و کارمزد بگیرم و برای آن برنامه ریزی کنم.

انجمن نجات : به نظر شما چرا سازمان و سران آن از منفیات دنیای آزاد به نفراتشان میگویند؟

عباس محمد پور : سئوال شما مرا یاد حرفهای صدیقه حسینی انداخت که مسئول اول سازمان بود یکبار در یک جلسه از او سئوال کردیم که چرا تنها خبرهائی را میگذارید به گوش ما برسد که بر علیه دولت ایران هست و هیچ گاه خبری که به سود ایران هست نمی گذارید ما متوجه شویم یا چرا نمی گذارید ما اخبار سراسری ایران را گوش کنیم؟خیلی سریع گفت ما برای دشمن خودمان تبلیغ نمی کنیم آنقدر نفرات را در دنیای بسته نگه می داشتند که حتی اخبار را نمی شد گوش داد. هر خبری که به لحاظ ذهنی روی نفرات تأثیر داشت و این امکان را می دادند که ممکنه نفر به فکر فرو رود که ما چکار داریم می کنیم واقعیت که این نیست که سازمان می گوید و همین جرقه باعث جدا شدن او گردد جلوگیری می کردند. همیشه می گفتند نباید مسایل مثبت دشمن را گفت باید مثبت را منفی جلوه داد. این طرز تفکر سازمان و سران سازمان بود.

این در رابطه با ایران بود در رابطه با دنیای آزاد هم با همین طرز تفکر عمل می کردند اگر کسی متوجه می شد که می شود در بیرون از مناسبات سازمان به زندگی ادامه داد دیگر ترسی از جدا شدن نداشت بطور مثال همین انجمن نجات آنقدر از منفی های آن می گفتند که نفرات فکر می کردند بدتر از آن در دنیا انجمنی نیست و نباید به آن نزدیک شد در صورتی که بعد از اینکه ما از سازمان جدا شدیم متوجه شدیم که بهترین و ساده ترین مسیر همان انجمن نجات است که در عراق هم بود و نزدیک ترین راه برای رسیدن به ایران بود ولی آنها بر عکس ان را جلوه می دادن که کسی نزدیک آن نرود.   

انجمن نجات: بنظر شما کشته شدن نفرات برای سازمان مهم بود یا جدا شدن از سازمان؟

عباس محمد پور: من به این موضوع زیاد فکر می کردم! در مناسبات همیشه گفته می شد و الان هم می گویند؛ کشته شدن نفرات سازمان یعنی سود ولی جدا شدن نفرات شبیه به ریشه زدن هست یعنی وقتی نفر به هر دلیل کشته می شد از آن به تمام معنی سوء استفاده می کردند همه تبلیغات را به آن سو می کشیدند و آنقدر روی آن کار می کردند و با احساسات نفرات بازی می کردند و کینه در دلهای اعضا می پرورانند که طرف روانی می شد ولی وقتی کسی جدا می شد فرقی هم نمی کرد در چه سطحی بوده آنقدر آن را می پوشانند که هیچ کسی متوجه نشود و زمانی هم که اجباراً باید موضوع را به همه می گفتند اول تمام نقاط ضعف آن فرد را می گفتند که همه باور می کردند که باید او می رفت تا مناسبات و تشکیلات سالم بماند به نقطه ای بحث را می کشانند که نفرات به یقین می رسیدند که اگر خودش هم نمی رفت باید او را اخراج می کردند این بود دیدگاه سازمان نسبت به جدا شده ها  !

انجمن نجات : با تشکر از شما که وقتتان را به ما دادید.

– 

جابرزاده انصاری هم فوت کرد!

انجمن نجات مرکز فارس دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵
لینک به منبع

به جرات می توان گفت که محمد علی جابرزاده انصاری با نام مستعار قاسم٬مغز متفکر و تئوریسین سازمان مجاهدین بود.او طی سالیان متمادی از مسئولین ارشد سیاسی سازمان بود و مشخصا مسئولیت تبلیغات سازمان  که شامل نشریه ٬ رادیو٬ تلوزیون و بولتن های خبری و … بعهده او و ستاد تحت مسئولیت او بود! او کسی بود که هرگاه در نشستی مسعود از پس جمع و جور کردن بحث برنمی آمد یا به قول معروف حریف بحث نمیشد٬او با زیرکی پشت میکروفن می آمد و طوری که خیلی هم ضایع نباشد٬ بحث را جمع و جور می کرد . به خاطر دارم در نشستی خود رجوی به زبان خودش گفت: تنها کسی که بعضا برای بعضی از موضع گیری ها احتیاج به مشورت با اودارم ٬قاسم است!او نزدیک به 50 سال از عمر خود را در سازمان سپری کرده بود و به شدت مورد اعتماد رجوی بود. علارغم اینکه در سال  1374 که بحث جدیدی در خصوص انقلاب پوشالی مجاهدین به نام بند “د” به راه افتاده بود٬ اوهم مانند بسیاری از مسئولین سازمان با این بحث جدید٬مخالف بود و حتی برای مدتی از مواضع بالای مسئولیت هم به زیر کشیده شده بود.

محمدعلی جابرزاده انصاری مزدور مجاهدین خلق فرقه رجوی مرد

محمدعلی جابرزاده انصاری مرد

موضوع این بند از انقلاب به اصطلاح درونی مجاهدین از این قرار بود که تمامی مردانی که سالیان سال در مواضع بالای مسئولیت بودند٬ بایستی این مسئولیت ها را به زنان تحویل می دادند و به عنوان تحت مسئول مشغول به کار می شدند! برادر قاسم هم که شدیدا با این موضوع مشکل داشت و اساسا به دلیل شخصیت خیلی جدی و به قول معروف مردانه اش٬ حاضر به پذیرفتن این  خاله بازی ها نبود و به این اعتقاد داشت که مبارزه جدی تر و خشن تر از آنی است که بخواهیم اینگونه با آن برخورد کنیم. اما رجوی که اساسا دنبال پیشبرد خط و خطوط خودش بود و بااین کار می خواست جلوی انشعاب در سازمان را بگیرد٬بی توجه به این نکات کار خودش را پیش برد و هرکسی را هم که با تصمیمات او زاویه داشت٬ به پایین ترین سطح تشکیلاتی تنزل داد!

جابرزاده انصاری نقش بسیار مهمی در سانسور اخبار داشت. کسی که اجازه نمی داد در یکان ها به جز اخباری که توسط سازمان مورد تایید است٬ خبر دیگری از خبرگزاری های درجه 1 دنیا پخش شود. تمام نیروها مجبور بودند تنها به یک بولتن خبری که روزانه توسط ستاد تبلیغات تحت مسئولیت جابرزاده اداره میشد٬ اکتفا کنند! همچنین بنا به گفته بچه هایی که در زندان های سازمان بودند٬او به همراه مهدی ابریشمچی و تعدادی از نفرات سرسپرده دیگر٬ مسئولیت شکنجه نفرات مسئله دار و کسانی که قصد خروج از سازمان داشتند را به عهده داشته است.

جابرزاده انصاری در تمامی نشست های سازمان به عنوان یک عربده کش قهار به وسط میدان می آمد و با تحت فشار قراردادن بچه هایی که حاضر به پذیرش بحث های سراسر پوشالی و غیر واقعی مطرح شده توسط مریم یا مسعود نبودند٬ وفا داری و سرسپردگی خود را به رجوی بیش از پیش به نمایش میگذاشت و بااین کارش برای خود امتیاز مثبت پس انداز می کرد!

مریم رجوی در پیامی که به مناسبت درگذشت او داد ، عنوان کرد که او مجاهدی خستگی ناپذیر و بی تزلزل نسبت به مسعود بود.اکنون دیگر بر همگان روشن است که وقتی صحبت از بی تزلزل بودن میکند٬معنی و مفهوم آن اینست که او شخصی بوده که در تمامی خیانت ها و جنایت هایی که مسعود در حق مردم ایران و حتی نیروهایش داشته٬بدون ذره ای تناقض در کنار او بوده است و همدست و هم پیمان در انجام این جنایات به او کمک می کرده است! به اعتقاد من اگر بخواهیم بزرگترین ظلمی که او در حق نیروهای سازمان کرد ر ا بگوییم به فضای بسته و بی روزنه ای بایستی اشاره کرد که او در سازمان ، از موضع مسئول تبلیغات به راه انداخته بود. در شرایطی که هر کودکی در دورترین نقاط کشورهای عقب مانده جهان به کامپیوتر و اینترنت و وسایل ارتباط جمعی دسترسی دارد٬ نیروهای سازمان از امکان برقراری تماس تلفنی و نگارش نامه برای خانواده خود هم محروم بودند و این دقیقا همان سرسپردگی است که مریم در پیامش به آن اشاره کرده است!

من به عنوان یک شهروند ویک انسان معمولی٬ از مرگ هیچکس حتی دشمن خود هم خوشحال نخواهم شد. خصوصا درمورد کسانی که عمری را در فرقه مجاهدین گذرانده اند. چرا که به خوبی میدانم که حتی شخصی مثل محمد علی جابرزاده انصاری هم علارغم تمام اقدامات ضد انسانی که داشته است٬ یک قربانی است.  چراکه اکنون که با عملکرد فرقه ها بیشتر آشنا شده ام به خوبی متوجه میشوم که هرچه سابقه ی بودن در یک فرقه بیشتر باشد٬غلظت شستشوی مغزی که آنها درگیرش بوده اند بیشتر میشود.

بهرحال برای ایشان هم از خدای بزرگ آمرزش و آرامش طلب میکنم و امیدوارم که خدای بزرگ از سر تقصیرات همه ما بگذرد که همگی سخت محتاج آرامش و آمرزیده شدن هستیم! بزرگترین قاضی و البته بخشنده ترین٬فقط خود خداست و اوست که بهتر از همه٬نسبت به بندگانش٬مهربان است!

مراد

*** 

محمدعلی جابرزاده انصاری مزدور صدام شکنجه گر رجوی مردچرا مریم قجر عضدانلو در خاک سپاری محمد علی جابرزاده شرکت نداشت؟!ا

محمد علی جابرزاده مردوقتی جابرزاده آیین نامه ارتش رجوی و صدام را توضیح می داد، مرده بود (شکنجه گر ها هم می میرند)ا

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=28337

قربانیان فرقه ی رجوی رها شده در آلبانی 

 Ehsan Bidi Siavosh Rastarمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، پنجم فوریه ۲۰۱۷:… در این میان، دولت فقیر آلبانی ظاهراً چشم امید به پول های اهدایی فرقه ی رجوی دوخته است و چشم بصیرت را بر نقض سیستماتیک حقوق بشری که هر روزه در این فرقه مرتکب می شوند، بسته است. این موضوع البته عجیب نیست چنانچه بنابر پژوهش های مؤلفین گزارش “رند” وابسته به وزارت دفاع امریکا، همگان می دانند… 

احسان بیدی سیاوش رستارنجات یافتگان در آلبانی اقدامات تروریستی مجاهدین در تیرانا را محکوم می کنند

افسانه طاهریان محمد حسین سبحانیپیام محمد حسین سبحانی به خانم افسانه طاهریان در تشکیلات مجاهدین در آلبانی

لینک به منبع

قربانیان فرقه ی رجوی رها شده در آلبانی

انجمن نجات مرکز فارس شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

بانو عبدی، مادری دردمندست که پسرش احمد در پشت حصارهای فرقه ی رجوی در آلبانی گرفتار است. این مادر رنج کشیده تنها آرزویش دیدار احمد و در آغوش کشیدن اوست. از این دست مادران و خواهران دردمند بسیار هستند.

پس از انتقال کامل همه ی اعضای فرقه ی رجوی به تیرانا در سپتامبر گذشته، خانواده های رنج دیده ی آن ها کمی احساس آسودگی خاطر داشتند تنها از آن جهت که می دانستند فرزندانشان دیگر به مانند دورانی که در عراق بودند در خطر حملات موشکی و انفجارهای تروریستی نیستند. شاید خانواده ها حتی درباره ی شرایط زندگی عزیزان شان نیز کمتر نگران بودند چرا که تصور می کردند که این بار در آلبانی در قلب اروپا کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل که مسئول انتقال و حفاظت از اعضای مجاهدین خلق بود، بر وضعیت اسکان  و زندگی افراد نظارت خواهد داشت و مطابق تعهداتش خود را ملزم به فراهم کردن امنیت و حفاظت پناهجویان خواهد کرد.

واقعیت هم همین است، کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان بر اساس شرح وظایفش در جهت هماهنگی و هدایت کشورها و جوامع بین المللی برای حفاظت از پناهندگان و حل مشکلات آن ها اقدام می کند . این نهاد برای تضمین حق افراد برای پناهندگی گرفتن و یافتن سرپناه امن در دیگر کشورها تلاش می کند و گزینه های بازگشت داوطلبانه ، ماندن در همان محل یا انتخاب کشور سوم برای اقامت را برای پناهندگان باز می گذارد. بنابراین به عنوان نتیجه ی طبیعی اقدامات کمیساریا، اعضای مجاهدین خلق باید اکنون امکان این را داشته باشند که بین ماندن در آلبانی ، بازگشت به ایران یا زندگی در هر کشور دیگری با اراده ی آزاد خود انتخاب کنند.

علیرغم همه ی این ها، در عمل، شرایط برای گروگان های فرقه ی رجوی در اقامتگاه تیرانا بدتر شده است . خانم عبدی یکی از چندین عضو فعال انجمن نجات است که در طول سال های دوری از پسرش دشواریهای بسیاری تحمل کرده است . او همه ی تلاش خود را برای آزادی فرزندش از چنگال فرقه رجوی انجام داده است. او و خانواده های بسیار دیگر بارها به کشور جنگ زده عراق سفر کردند، در مقابل کمپ های فرقه تحصن کردند و خواستار دیدار با عزیزانشان شدند. فرزند خانم عبدی و خیلی های دیگر اکنون در آلبانی بسیار دورتر از پیش و در محیطی بسیارمنزوی تر از کمپ لیبرتی و کمپ اشرف در عراق هستند.

در حالیکه هدف اولیه ی کمیساریا حمایت از حقوق انسانی و سلامت پناهندگان است، اعضای فرقه ی رجوی از ابتدایی ترین حقوق انسان محرومند . برای مثال آن ها به عنوان پناهنده کوچکترین امکان برقراری ارتباط با خانواده ها و عزیزانشان در خارج از اقامتگاه را ندارند. مهارت آموزی که از اقدامات اولیه برای تدارک یک زندگی جدید است به هیچ وجه در برنامه ی اعضای فرقه ی رجوی گنجانده نشده است ، ابتدایی ترین مهارتی که آموختنش از ملزومات پناهندگی است یادگیری زبان است ، که اعضای مجاهدین خلق همواره در شرایط انزوای فرقه ای از آن محروم بوده اند.

در طول سال های پس از تأسیس کمیساریای عالی پناهندگان، به تدریج مفهومی با عنوان افراد “مورد نگرانی”، باب شده است ،این اصطلاح به افرادی اتلاق می شود که نیازمند حمایت های انسان دوستانه هستند. گروگان های فرقه ی رجوی قطعاً در زمره ی همین افراد ” مورد نگرانی ” هستند. آنها قربانی یک ساز و کار مخرب کنترل ذهن هستند که همه ی ابعاد زندگی شان را کنترل می کند. در واقع اعضای فرقه ی رجوی که همچون گروگان هایی دراین فرقه گرفتار شده اند در اقامتگاه آلبانی شرایط بسیار خفقان آور تری را نسبت به آنچه در عراق از سر گذرانده اند ، تحمل می کنند. به دلیل آن که پس از انتقال اولین گروه های اعضای فرقه به آلبانی سیر جدا شدن از فرقه بسیار شتاب گرفت و عده ی کثیری با قدم نهادن به دنیای آزاد دیگر حاضر به ادامه ی زندگی خفت بار فرقه ای نشدند، سران فرقه کنترل و نظارت فرقه ای را دوچندان کرده اند.

از آن پس، سران فرقه اعضای رده بالا و وفادار به فرقه را برای تحمیل خفقان بیشتر علیه گروگان ها، بسیج کردند. بنا به گفته ها و اخبار رسیده از آلبانی، اکنون سه تن از زنان عضو شورای رهبری خواهان جدایی از فرقه هستند که در برخی سایت ها نام یکی از این افراد فاش شده است. تلاش های بسیار خانواده ی این فرد برای تماس گرفتن با فرزندشان تاکنون بی ثمر بوده است. چرا که او تحت شرایط سخت در درون فرقه تحت الحفظ است و هیچ دسترسی به دنیای بیرون ندارد.

در این میان، دولت فقیر آلبانی ظاهراً چشم امید به پول های اهدایی فرقه ی رجوی دوخته است و چشم بصیرت را بر نقض سیستماتیک حقوق بشری که هر روزه در این فرقه مرتکب می شوند، بسته است. این موضوع البته عجیب نیست چنانچه بنابر پژوهش های مؤلفین گزارش “رند” وابسته به وزارت دفاع امریکا، همگان می دانند که سران فرقه ی رجوی ” بازی دهنده های حرفه ای افکار عمومی ” هستند.

با این وجود، کمیساریای عالی پناهندگان قطعاً مسوول ترین ارگان در زمینه مشکلات روحی و جسمی گروگان های رجوی ست. این نهاد به عنوان یک نهاد حقوق بشری نباید گروگان های مجاهدین خلق را که زیر فشار سیستماتیک فرقه ای هستند ، نادیده بگیرد.  

مزدا پارسی

*** 

تروریسم مجاهدین خلق مافیای مواد مخدر در آلبانیشروع دخالت های گروه تروریستی مجاهدین خلق (فرقه رجوی) در امور داخلی کشور آلبانی با سوء استفاده از فساد داخلی و همکاری گروههای مافیایی در بالکان

وزرای خارجه ایران و آلبانی در تهران 2017خبر توسعه روابط ایران و آلبانی و واکنش مسعود رجوی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27143

مجاهدین خلق ، نهایت فرایند افراطی گری

 mojahedin-khalq-radicalisation-maryam-rajaviمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیستم اکتبر ۲۰۱۶:… سوابق مجاهدین خلق نشان می دهد که این سازمان همه ی مراحل این فرایند را تاکنون طی کرده است حتی اگر در حال حاضر در ظاهر متعهد به خشونت نباشد. بنابراین ، ظرفیت بالقوه ی این فرقه ی تروریستی همواره شهروندان اروپایی را تهدید می کند، به ویژه مردم آلبانی که اطلاعات بسیار کمی درباره ی ماهیت واقعی مجاهدین خلق دارند … 

مجاهدین خلق در آلبانی به جان هم افتاده اندAlbania: What would a de-radicalization program for the Mojahedin Khalq (Rajavi cult) involve

لینک به منبع

لینک به متن انگلیسی

مجاهدین خلق ، نهایت فرایند افراطی گری

mojahedin-khalq-radicalisation-maryam-rajavi

ارتکاب به خشونت و ترور همان چیزی ست که یک گروه تروریستی را از دیگر گروه های افراطی متمایز  می کند. مجاهدین خلق سال ها ، به عنوان استراتژی شان در مبارزه با نظام شاهنشاهی و نظام جمهوری اسلامی ایران، متعهد به مشی مسلحانه بودند . با این وجود، ظاهراً از سال ۲۰۰۲ دیگر عملیات خشونت طلبانه ای انجام نداده اند. هر چند که این گروه هرگز بیانیه ای رسمی برای نفی تروریسم صادر نکرده است ادعا می کند که رسماً خشونت را کنار گذاشته است.

به فرض آن که مجاهدین خلق واقعاً تروریسم را کنار گذاشته باشند، چرا که این همه نگرانی درباره ی انتقال آن ها به اروپا وجود دارد؟ بنا به گزارش های موجود، شمار بسیار اندکی از اعضای اتحادیه اروپا حاضر به پذیرش اعضای مجاهدین خلق در خاک خود شدند و نهایتاً آلبانی در ازای دریافت کمک های مالی از ایالات متحده امریکا پذیرفت که آن ها را به کشورش راه دهد. از آنجایی که شواهد و اسناد عینی مبنی بر ماهیت مخرب و فرقه ای این سازمان در دسترس است، هم اکنون نیز نگرانی های زیادی درباره ی حضور مجاهدین خلق در اروپا وجود دارد. محققان نظریه ها و الگوهای نظری مختلفی ارائه کرده اند که نشان می دهد طی چه فرایندی یک فرد تبدیل به یک افراط گرای خشونت طلب می شود. بیشتر پژوهشگران برای این فرایند رادیکال شدن، از اغاز تا انتها ، مراحل مختلفی در نظر می گیرند. بر اساس پژوهش های آن ها همواره عمل خشونت آمیز مرحله ی آخر روند افراطی شدن بوده است.

سوابق مجاهدین خلق نشان می دهد که این سازمان همه ی مراحل این فرایند را تاکنون طی کرده است حتی اگر در حال حاضر در ظاهر متعهد به خشونت نباشد. بنابراین ، ظرفیت بالقوه ی این فرقه ی تروریستی همواره شهروندان اروپایی را تهدید می کند، به ویژه مردم آلبانی که اطلاعات بسیار کمی درباره ی ماهیت واقعی مجاهدین خلق دارند.

جامعه شناسان، سازمان های حقوقی و نهادهای اطلاعاتی همه متفق القول هستند که تروریست ها محصول فرایند فعالانه ی رادیکال شدن انسان ها هستند. رادیکال شدن به معنای متعهد شدن فرد به عقایدی – ایدئولوژیک یا رادیکال – و تلاش برای تحمیل این عقاید به دیگر افراد جامعه ، می باشد. این دقیقاً همان روندی است که مجاهدین خلق در طول تاریخ پنجاه ساله خود از سر گذرانده اند.

صرف نظر از عقاید و انگیزه های افرادی که تحت سیستم شستشوی مغزی فرقه های مخرب قرار گرفته اند، عناصر مشترکی در تجربیات بیشترآن ها وجود دارد. این نشانه ها تغییرات برجسته ای در سبک زندگی این افراد از جمله در روابط اجتماعی آن ها ، ایجاد می کند.یکی از این تغییرات این است که رفتار فرد در مقایسه با یک فرد عادی ، به مرور زمان و در روندی تدریجی به سمت رادیکال شدن می رود.

اعضای سازمان مجاهدین خلق، در سیستم بسیار سرکوبگری نگه داشته می شوند که همه ی جنبه های حیات آن ها را کنترل می کند. تجرد در این فرقه اجباری ست. عشق و عاطفه ممنوع است مگر آن که برای رهبران باشد. اعضا در جلسه های مخصوصی مجبور به اعتراف و افشای همه ی افکار روزانه ی خود هستند. محرومیت از خواب کافی، کار اجباری ، زندان انفرادی و شکنجه ی روحی و جسمی روش های معمول در فرقه ی رجوی ست. اعضا هیچ تماسی با جهان خارج ندارند و هیچ خبری از جهان خارج بدون گذشتن از فیلتر رهبران دریافت نمی کنند. در حال حاضر که در آلبانی هستند، افراد بدون نظارت مسئولین ارشد شان حق بیرون رفتن از مجتمع آپارتمانی اقامتی خود را ندارند.

تحت این سیستم نظارتی سرسختانه ، به احتمال بسیار زیاد بیشتر اعضای گرفتار در مجاهدین خلق، همه یا بخش اعظمی از مسیر افراطی شدن را پیموده اند. به همین دلیل است که وقتی در پی دستگیری مریم رجوی توسط پلیس فرانسه در سال ۲۰۰۳، ده ها تن از اعضا در شهرهای اروپایی خود را به آتش می کشند شگفت زده نمی شویم.

امروز جامعه ی جهانی ، به ویژه سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا وظیفه خطیری دارند که روند قربانی شدن اعضای مجاهدین خلق را بشکنند. به علاوه نهادهای بین المللی باید از رسیدن اعضا به مرز تهدید کنندگی و استفاده از خشونت جلوگیری کنند – هرچند که برخی از آن ها تاکنون به این مرز رسیده اند.

دخالت فعالانه خانواده و بستگان و دوستان این افراد، به مدد نهادهای حقوق بشری برای خروج آن ها از روند افراطی گری بسیار مهم است . متأسفانه ، در این راه، مدافعانی که از مجاهدین خلق رشوه های کلان گرفته اند ، گواه روشنی هستند بر عدم وجود اراده ی قوی در جهت  تأمین امنیت شهروندان اروپایی و رهایی قربانیانی که هنوز در دستان فرقه رجوی گروگان هستند.

مزدا پارسی

Albanian citizens fearful of radicalised Mojahedin Khalq neighbours deserve more informationAlbanian citizens fearful of radicalised Mojahedin Khalq neighbours deserve more information

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=25472

اعضایی که از کودکی و نوجوانی در تملک رجوی بوده اند 

 مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، دوم ژوئن ۲۰۱۶:… سمیه نوجوانی ایرانی – کانادایی بود که مجاهدین با فریبکاری استخدامش کردند و او را به پادگان اشرف فرستادند ، در اشرف به او آموزش های جنگ های چریکی دادند و مجبورش کردند که بماند. در همان اوایل سمیه در نامه ای مستقل که به سفارت کانادا در اردن نوشت از دولت کانادا خواست که به وی کمک کند که به تورنتو بازگردد. اما بعدها تحت آموزه های مغزشویی و … 

Amir Yaghmai 15 years old, Saddam Private Army (Mojahedin Khalq, Rajavi cult)

حنیف بالیHanif Bali MP: I was lucky that I didn’t get back to the MKO! (Mojahedin Khalq, Rajavi cult) 

لینک به منبع

لینک به متن انگلیسی مقاله

اعضایی که از کودکی و نوجوانی در تملک رجوی بوده اند

ویکتوریا کیزر و لوراهیو ویلیامز، دختران انگلیسی هستند که از زمانی که تحت به اصطلاح درمان “مربی معنوی” خود خانم ان کریگ قرار گرفتند ، دیگر رابطه ای با خانواده هایشان نداشتند. این دو مورد مشابه درباره ی دو دختر جوان اخیراً در نشریه ی دیلی میل منتشر شد. متعاقب آن ، والدین این دخترها با همراهی برخی مقامات دولتی انگلستان کمپینی برای ایجاد تغییراتی در قوانین جزایی این کشور راه انداخته اند تا شستشوی مغزی و سوءاستفاده ی روانی افراد جرم محسوب شود.

واقعیت این است که کودکان در فرقه های مخرب، در واقع متعلق به رهبر هستند . همه ی اعضای گروه ، ” خانواده ” آن ها و رهبر فرقه ” پدر” و یا ” مادر ” آن ها تلقی می شود. سازمان مجاهدین خلق یا فرقه ی رجوی یکی از مصادیق فرقه های مخرب کنترل ذهن و سوءاستفاده ی روانی است که کودکان را مجبور می کند که پدر و مادر خود را نادیده بگیرند، آن ها را پشت سر بگذارند و خود را تسلیم مطامع و جاه طلبی های رهبران کنند. سمیه محمدی هفده ساله بود که خانواده اش را در کانادا رها کرد و برای گرفتن آموزش های نظامی به پادگان اشرف در عراق رفت و دیگر هرگز نزد خانواده اش بازنگشت.

سمیه نوجوانی ایرانی – کانادایی بود که مجاهدین با فریبکاری استخدامش کردند و او را به پادگان اشرف فرستادند ، در اشرف به او آموزش های جنگ های چریکی دادند و مجبورش کردند که بماند. در همان اوایل سمیه در نامه ای مستقل که به سفارت کانادا در اردن نوشت از دولت کانادا خواست که به وی کمک کند که به تورنتو بازگردد. اما بعدها تحت آموزه های مغزشویی و ساز و کار کنترل ذهن فرقه ی رجوی مجبور شد از خانواده اش – که در تلاش برای رهایی وی بودند – برائت جوید و بگوید که خواستار ماندن با مجاهدین خلق است . ماجرای تلاش بی وقفه ی خانواده ی سمیه محمدی در دو مستند مفصلاً شرح داده شده است که نخستین آن در سال ۲۰۰۶ در شبکه سی بی اس ساخته شد.

پدر سمیه، مصطفی که به مدت سی سال هوادار پرشور مجاهدین خلق بود، سمیه را تشویق کرده بود که چندماهی نزد سازمان در عراق برود اما با گذشت زمان و اسارت دخترش در سازمان ، اعتماد خود را به مسعود رجوی و گروه فرقه ای اش از دست داد. او اکنون، شدیداً نگران وضعیت و آینده و امنیت دخترش است. تلاش های خود را در مجامع بین المللی ادامه می دهد و با سفرهای بسیار به مقرهای مجاهدین در عراق و فرانسه همچنان خواستار رهایی فرزندش است که اکنون سی و یک سال دارد. در این نبرد بی وقفه، مصطفی تنها نیست .
تعداد کودکان و نوجوانانی که توسط فرقه ی رجوی به بیگاری گرفته شدند بی شمار است و تعداد سال هایی که والدین آن ها فرزند خود را ندیده اند در مواردی به بیش از دو دهه می رسد.از این رو، مرتبا، اخبار و گزارش هایی از حضور خانواده های اعضای مجاهدین خلق در مقابل کمپ لیبرتی در نزدیکی بغداد می رسد. در این تحصن ها خانواده ها با سردادن شعار و حمل پلاکارد و عکس و .. خواستار دیدار فرزندانشان می شوند اما سران فرقه به آن ها اجازه نمی دهند که عزیزانشان را – که در درون کمپ گروگان گرفته شده اند – ملاقات کنند.
فهرست جوانان و نوجوانانی که با روش های مکارانه به خدمت مجاهدین خلق درآمدند شامل کودکان اعضای خود سازمان می شود که روزی از والدینشان جدا شدند و به اروپا فرستاده شدند و جوانانی که ایران را به قصد یافتن کار و آینده ای روشن و مهاجرت به اروپا ترک کرده بودند. آن ها در کشورهای سوم به ویژه ترکیه توسط نیروهای رجوی فریب خوردند ، ربوده شدند و به عراق فرستاده شدند.

تعداد بسیار اندکی از کودکان اعضا خوش شانس بودند و گرفتار دام فرقه ی رجوی نشدند. حنیف بالی ، نماینده ی ایرانی تبار پارلمان سوئد یکی از همین افراد است که والدینش از اعضای سازمان بودند . حنیف بالی در سه سالگی به اروپا فرستاده شد و بعدها تصمیم گرفت که دیگر هرگز به عرا ق و نزد سازمان برنگردد. او می گوید:” من خوش شانس بودم که به عراق برنگشتم. اگر پذیرفته بودم که نزد مجاهدین برگردم الان دروسط جنگ و بدبختی بودم.”

فارغ از این که افراد چگونه جذب مجاهدین خلق شدند، شرایط فعلی آن ها اهمیت دارد. آن ها تحت سیستم کنترل ذهنی نگه داشته می شوند که هر روز آن ها را مجاب می کند که والدین، خانواده، دوستان و در کل زندگی عادی را فراموش کنند.

بر اساس گزارش دیلی میل ، هر دو خانواده ی انگلیسی که دخترانشان درگیر سیستم فرقه ای شده اند و اکنون برای نجات فرزندانشان دست به دامان قانون و سیاستمداران شده اند ، تنها یکی دو سال است که فرزندان خود را ندیده اند. در حالی که والدین اسیران در بند فرقه ی رجوی سال هاست که علیرغم همه ی تلاش هایشان موفق به ملاقات با فرزندانشان نشده اند.

در حقیقت، شستشوی مغزی و سوءاستفاده ی روانی و خطرات آن تنها محدود به مرزهای انگلستان و خانواده های انگلیسی نیست. بدیهی است که سازمان ملل و دیگر مراجع بین المللی و حقوق بشری باید برای صدای خانواده هایی که سال هاست فرزندانشان مورد سوءاستفاده ی رجوی ها قرار می گیرند ، گوشی شنوا داشته باشند.

تاکنون سازمان ملل و نهاد های مشابه آن به صدها نامه و دادخواستی که خانواده های اسیران فرقه ی رجوی نوشته اند وقع چندانی ننهاده اند. مجاهدین خلق و دیگر گروه های وابسته به آن باید از سوی نهادهای بین المللی، فرقه ای مخرب تلقی شوند و در جهت رهایی افراد گروگان گرفته شده در فرقه اقدامات ضروری انجام شود. همچنین، رهبران آن باید به علت جنایاتی که علیه بشریت مرتکب شده اند ، محاکمه شوند. بنظر می رسد که در حال حاضرمنطقی ترین راه نجات افراد گرفتار در فرقه مجاهدین خلق همین باشد.

مزدا پارسی

*** 

مزدور مسعود رجوی به کشتار ده ها هزار نفر اعتراف کردMojahedin Khalq (MKO, MEK, Rajavi cult) Ringleader Admits Massacre of 10,000 Iranian People

Let’s stand up together and free our children from Rajavi and the MEK

Comrades in Arms – Sexual abuse by Massoud and Maryam Rajavi

http://youtu.be/jpDUMaIntS8

An Unfinished documentary for my daughter – Trapped in Rajavi cult, Mojahedin Khalq

http://youtu.be/CEb5-ZBuk4k

Denis Hastert Maryam RajaviMaryam Rajavi’s lobbyist convicted for child sexual abuse

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=18041

کودکان فرقه 

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و ششم آوریل ۲۰۱۵:… داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان …

یاسر عزتییاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

لینک به منبع

کودکان فرقه

کودکی را دیدم، البته حال که جوان شده باز هم می بینم و هر گاه به چشمانش خیره می شوم، موجی از نارضایتی و اعتراض خاموش در چشمانش موج می زند. این جوان ۲۵ سال است که مادرش را ندیده است و هیچ حرفی از مادرش نمی زند، اما گویا با بسیاری از زنان و دخترانی که مواجه می شود، اولین پرسشش از آنان این است، آیا می شود یک زن فرزندی داشته باشد و هیچ از او خبر نداشته باشد، نداند فرزندش کجاست و چه می کند و آیا زنده یا مرده است؟! آن زنان و دختران مثل این که جملگی پاسخ دادند، نه چنین چیزی نمی شود، یک زن نمی تواند بنا بر هر دلایلی از فرزندش تا این حد بیگانه باشد؟!

واقعیت این است که در دنیای آزاد و دنیای انسانی، نمی شود، اما در داخل یک فرقه، بدتر از این هم می شود. زنان و مردان را به آنجا می رسانند که هیچ احساس انسانی و تعلق خاطر به خانواده و حتی به خودشان نیز نداشته باشند.

داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان ابزار نظامی و بمبهای متحرک، استفاده می شوند. اما در فرقه مجاهدین، همه چیز با فرقه های دیگر و گروههای تروریستی فرق دارد. کیفاً فرق دارد. کودکان از ابتدای تولد مورد ظلم و ستم، استثمار بی رحمانه و استفاده ابزاری در ارتباط با مبارزه و اختفاء و فرار والدین شان، استفاده می شوند. سپس با از دست دادن پدر یا مادر و یا هر دو، فرزند پدران و مادران دیگر می شوند و النهایه بدل به بمب متحرک و ابزار نظامی و سرانجام مرگی بی حاصل و بی ثمر. به طور نمونه، امیر شمس حائری، یکی از هزار کودک فرقه است که چنین سرنوشتی داشته است.

مابقی نیز که نرفتند، بلکه زنده ماندند، به ابزار مالی و نظامی خودکامگان بدل شدند، به مدرسه نرفتند، در خیابانها به گدایی پرداختند، پدر و مادر از دست دادند، به غربت و نزد دیگران بزرگ شدند، به گروگان بدل شدند، به پادگانهای نظامی گسیل شدند، در مقابل پدران و مادران شان ایستادند و النهایه بر خاک افتادند و یا زنده ماندند و نصیبی از عمر و جوانی و زندگی، نبردند.

۱۰ سال قبل، تصمیم گرفتم بخشی از دین ام را نسبت به بزرگترین قربانیان فرقه مجاهدین، ادا کنم. آن روز سعی کردم تا جریان ماوقع را با تعدادی از پدران و مادران کودکانی که تا بن استخوان استثمار شده اند را با گفت و گوهایی در کتابی تحت عنوان “شقایقهای زخمی” انتشار دهم. کتاب تقدیم شده بود به کودکان ایرانی، کودکانی که با داشتن پدر و مادر و یا بدون داشتن پدر و مادر، یتیم و آواره شده بودند. با مجموعه پدران و مادران فرقه مجاهدین که گفت و گو کردم عبارت بودند از، خانمها بتول احمدی، نادره افشاری، بتول ملکی، میترا یوسفی، معصومه یگانه و آقایان، هادی شمس حائری و محمد حسین سبحانی. همچنین با دو تن از کودکان رنجدیده به نامهای سعید خوشحال و هما خدابنده نیز حرف زدم. جالب اینجاست که از بین پدران و مادران دلسوخته که گفت و شنود داشتم، طی ده سال اخیر، حداقل سه تن به نامهای هادی شمس حائری، معصومه یگانه و نادره افشاری، دق مرگ شده و تاب تحمل این همه جور و ستم و تباهی را نداشتند. متن کتاب شقایقهای زخمی، مجدداً در لینک زیر می آید.

http://iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

همچنین، مقاله “آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند” که به سرنوشت کودکان فرقه مجاهدین اختصاص داشت و در سال ۱۳۷۹ در هفته نامه نیمروز و ماهنامه پیوند شماره ۳۴، انتشار یافته و مکمل داستان فوق است، مجدداً در زیر می آید.

آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند

همه چیز از یک روز سیاه آغاز شد، یک روز خزان، ۲۶ مهرماه سال ۱۳۶۸

“مرگ آیت الله خمینی” که اتفاق افتاد، مرگ استراتژی بزرگ مجاهدین را با خود به دنبال داشت که آن استراتژی، بر محور “مرگ آیت الله خمینی” استوار بود. بنا به وعده رهبری مجاهدین، حذف آیت الله خمینی از قدرت سیاسی، به سقوط تمام عیار نظام جمهوری اسلامی منجر می شد. بالاخره آیت الله خمینی در روز ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ از دنیا رفت. چند ماهی هم از این ماجرا گذشت ولی نظام اسلامی بدون کم و کاست و مانند گذشته به راه خود ادامه داد. رهبری مجاهدین در این میان فکر و تأملی دیگر کرد و به جای جاره جویی عاقلانه و جواب گویی صریح به نیروهایش و خلق استراتژی دیگر، او این بار نیز مانند همیشه نیروهایش را مورد سئـوال و مذمت قرار داد. و آن این که یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر راه انداخت و توسط آن، نیروهایش را در خودشان و به مخفی ترین خلوت کده های اعماق دهنشان فرو برد، چیزی شبیه به زندان های تو در تو. که هیچ گاه نیروها قادر نباشند به دنیای بیرون فکر کنند و راه خروج از بن بست را بیابند. رهبری مجاهد، به ازای آن چه که به نیروهایش ارزانی کرده بود و آن را رهایی می نامید، به خاطر واقعی شمردن آن ماجرا، متقابلاً دستاوردی را طلب می کرد و از نیروهایش درخواست بهاء و مقابله به مثل کرد. او از نفراتش خواست که به ازای آن چه که من در این انقلاب به شما ارزانی داشته ام ـ که آن موهبت نجات و ثابت قدم ماندن در میدان مبارزه بود! ـ از این پس می بایست شما زوجین خود را رها کرده و هر فرد می بایست “تنها” به رهبرش وصل باشد. یک سال و نیم از این تلاش رهبری مجاهد گذشت. او موفقیت چندانی در لایه پایین تشکیلات به دست نیاورد. چون افرادی که در لایه ثایین تشکیلات و بدون رده و مسئـولیت مهمی بودند با این فتوای رهبری به مخالفت برخواستند. آنان کودکان خود را بهانه قرار می دادند. کودکانی که می توانستند فواصل عاطفی زوجین را کاهش دهند و انقلاب ایدئولوژیک رجوی را با تمرد و تردید و شکست مواجه کنند. بنابراین در انقلاب ایدئـولوژیک رهبری، کودکان تضاد اصلی و دشمن انقلاب شمرده می شدند که می بایست به هر بهانه ای از سر راه انقلاب برداشته می شدند. حذف و دوباره سازی کودکان در غیاب والدین دل سوزشان، طی چند مرحله صورت پذیرفت که به اختصار به آن می پردازم:

۱ـ کودکان مجاهدین در داخل پادگان های نظامی زندگی می کردند که در آن ایام روزِ آخر هفته با مادران اصلی یا تشکیلاتی شان به داخل لشکرهای نظامی می رفتند، حضورشان بهترین تنوع و سرگرمی برای رزمندگان بود و افراد نظامی، به ویژه مردان مجرد در روز آخر هفته با بازی و شوخی با کودکان، کمبودهای روحی و عاطفی خود را جبران می کردند. کودکان در طی هفته یا ماه وقتی که والدین آنان در مأموریت به سر می بردند از دیدار و ملاقات خانواده خود ـ اگر داشتند ـ محروم بودند و اکثراً توسط مادران و پدران تشکیلاتی و ایدئـولوژیک به سر می بردند. با دنیای خارج از قرارگاه و مجاهدین آشنایی نداشتند. با سلاح های جنگی و مناسبات تشکیلاتی مجاهدین رفته رفته خو می کردند. از دوران کودکی تحت آموزش های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک قرار می گرفتند. اجازه انتخاب سرنوشت خود را نداشتند. اجازه ادامه تحصیل نداشتند. اجازه انتخاب همسر و زندگی خانوادگی نداشتند. آنان سربازان آتی انقلاب در پشت جبهه شمرده می شدند. از سن ۱۵ سالگی تحت جاذبه های مختلف تشکیلات به ویژه رده خواهی، می بایست به صورت میلیشیا برای سازمان کار می کردند. دختران قبل از رسیدن به سن قانونی می بایست جهت ارضاء و کنترل فرماندهان، به ازدواج یکی از افراد وفادار در می آمدند. کودکان، در داخل ایران و درون خانه های تیمی نیز برای توجیه تردد و حضور نفرات در درون پایگاه استفاده می شدند که در این رابطه تلفات جانی نیز متحمل شدند. و، صدها موارد دیگر که سرنوشت کودکان را بدون داشتن قدرت انتخاب، به سرنوشت والدین انقلابی شان مرتبط کرده بود.

۲ـ زمستان سال ۱۳۶۹ مصادف با جنگ پر سرو صدای خلیج فارس بود. جنگ نیروهای ناتو علیه عراق. رهبری مجاهد اگر چه در این جنگ متضرر فراوان شد و النهایه بازنده اصلی دعوا بود چون که ارباب اصلی اش به غایت تضعیف گشته بود، ولی او با مهارت سعی کرد طوری ورق را برگردانده و از آن آب گل آلود صیدی کرده باشد و آن، حذف کودکان، همان دشمنان انقلاب ایدئـولوژیک از خاک عراق و بالا بردن تضمین انقلاب بود.

در آن ایام پر مخاطره ایی که مجاهدین علل الظاهر، خود را آماده نبرد سرنگونی یا دفاع در مقابل تهاجمات نیروهای ناتو یا رژیم ایران می کردند و از هیبت جنگ و سر در گمی در منطقه، سلاح ها و نیروهای خود را به زیر زمین های صحرای کفری اختفاء و استتار می کردند در آن شرایط خطیر، تمامی ستادهای مجاهدین، جنگ و مراقبت از خود را رها کرده و با حداکثر انرژی و امکانات و صرف میلیون ها دلار هزینه مهاجرت، به انتقال کودکان از خاک عراق مشغول شدند.

۳ـ کودکان مجاهدین که بیش از ۸۰۰ تن بودند، ابتدا مدارس و تفریحگاه و آشیان های دیگر آنان به دلیل شرایط جنگی تعطیل اعلام شد. سپس آنان را با حداقل امکانات برای زنده ماندن و شرایط آسیب پذیر روانی، با خوف و سراسیمگی به درون سنگرهای ضد موشک داخل قرارگاه انتقال دادند.

چند هفته از حضور کودکان در داخل سنگرهای نمور و تاریک گذشت. آنان، با وجودی که سال ها در مناطق نظامی و محیط های رعب انگیز زندگی کرده بودند، با محیط جدید نیز عادت کرده و فضای ساختگی را با بازی های کودکانه خود به لوث کشیده بودند. به ویژه این که حتی یکی از هواپیمای متحدین محض نمایش در آسمان قرارگاه ظاهر نشد. بنابراین حیله سازمان برای کوچ اجباری کودکان تا این جا ناکام مانده بود، والدین کودکان راضی نمی شدند و بهانه کافی در دست سازمان نبود. در مرحله بعد، سازمان ناچار شد تا این بار کودکان را به مرکز ثقل بمباران هوایی متحدین (بغداد) انتقال دهد.

۴ـ در آن ایام متحدین، روزانه ۲۵۰۰ پرواز بر آسمان عراق داشتند که ۱۲۰۰ پرواز عملیاتی بود و ضمناً هر هواپیمایی که در هر کجای خاک عراق قادر نبود هدف خود را بمباران کند، راکت های خود را به شهر بغداد می زدند به بهانه این که کاخ صدام حسین را بمباران کرده اند، سپس به سمت آشیان خود باز می گشتند. یعنی با این وجود شهر بغداد بیشترین حجم بمباران ها را تحمل کرد. با اسکان بیش از ۸۰۰ تن از کودکان در پایگاه ها و هتل های شهر بغداد، طی چند هفته اقامت آنان چندین راکت به اطراف ثایگاه های کودکان اصابت کرد که در مواردی شیشه ساختمان ها شکسته شد ولی آسیب جدی به کسی نرسید. با این اقدام انقلابی و ایدئـولوژیک سازمان، سرعت مهاجرت کودکان و رضایت والدین شان که تا چند روز قبل راضی به جدا شدن از کودکان خود نبودند، به اوج خود رسید. در این مرحله ۹۰% از والدین راضی شدند به این که هر کجای دنیا که سازمان مصلحت دانست، کودکان آنان انتقال یابند. پایگاه هایی که کودکان در آن بسر می بردند، هیچ کدام سنگر ضد راکت نبودند، آب، بر‏ق، پوشاک و سایر لوازم زندگی وجود نداشت، جیره غذایی به حداقل رسیده بود. بهانه هم طبق المعمول تحریم کشور عراق بود و این در حالی بود که خود رهبری سازمان، مایحتاج زندگی و مواد غذایی خود را به طور ویژه از کشور فرانسه وارد خاک عراق می کرد. روزانه کودکان دهها بار می بایست با شنیدن آژیر قرمز همراه با ترس و ضجه های حزن انگیز به زیر زمین های تاریک پناه می بردند، سپس با شنیدن آژیر سفید، به اتاق های تنگ و سرد و مملو از نفرات، باز می گشتند. کودکانی که پدر یا مادر داشتند، این فرصت برایشان پیش آمد تا برای آخرین مرتبه، با والدین خود تودیع تلخی داشته باشند. کودکانی را دیدم علیرغم این که به مدرسه نرفته بودند و قادر به نوشتن نبودند، در آن فضای قهرآمیز و خطرناک، تمرین نامه نوشتن می کردند تا بدین وسیله حداقل های ارتباطات عاطفی قطع نگردد.کودکی را دیدم که با مظلومیت و لحن کودکانه از والدین خود التماس می کرد، اگر زندگی این قدر سخت است چه خوب می شد یکی از هواپیماها بمب خود را بالای ساختمان ما می ریخت و من زودتر به بهشت می رسیدم!

رهبری مجاهد، با قوت قلب مترصد آن بود که یا سرنوشت کودکان مجاهدین را مانند یکی از سنگرهای دستجمعی در بغداد، که در همان روزهای پر مخاطره با اصابت یک راکت هواپیمای متحدین ۷۰۰ زن و کودک بی گناه در آن سوخته و جزغاله شدند، رقم زند و با به راه انداختن یک عاشورا بازی دیگر خود را رهبر عاشورا نامیده و توجه افکار عمومی را به وضعیت نابسامان خود در داخل خاک عراق معطوف دارد، یا این که کودکان را به سلامت به کشورهای غربی رسانده و ضمن داشتن گروگان های سیاسی و سربازان آتی انقلاب، همزمان مظلومیت و آوارگی آنان را به “پول” های بادآورده تبدیل کند. به هر حال وقتی والدین کودکان زیر بمب هواپیماها در قرارگاه ها و زمین های مانور زیست می کردند و در سر هوای رهایی ایران از چنگ استبداد را داشتند و همه مردم دنیا با نگرانی سرانجام جنگ ناتو علیه عراق را دنبال می کردند، کودکان ایرانی از خاک عراق خارج شدند تا گوشه ای از آرزوهای بلند رهبری مجاهد را جامه عمل بپوشانند.

۵ـ اولین مأمن کودکان پس از خروج از خاک عراق، عمان پایتخت اردن بود. در آن جا کودکانی که سال ها با یک دیگر انس گرفته و خاطرات تلخ و شیرینی را در محیط های تشکیلات و انقلابیون به همراه داشتند، از هم دیگر جدا شده و گروه گروه به کشورهای مختلف اروپایی، اسکاندیناوی، استرالیا، کانادا و امریکا فرستاده شدند. از آن تعداد، بیش از ۲۰۰ کودک به بهانه خروج از صحنه جنگ خلیج فارس، به صورت غیر قانونی و مدارک جعلی، وارد خاک آلمان شدند. هم چنین خاک آلمان سرپل دوم کودکان بعد از کشور اردن بود.

۶ـ کودکان در کشور آلمان، ابتدا در شهر کلن که مرکز فعالیت های سیاسی و جاسوسی مجاهدین بود و در پایگاه هایی چون حاتمی و موسوی و… اسکان داده شدند. تعدادی از کودکان را به خانواده های هوادار سپردند تا از این طریق حلقه های وصل هواداران را توسط کودکان جنگ زده با سازمان محکم کنند. کودکانی که سن تقریبی ۲ ماه تا ۱۵ سال داشتند و در ثایگاه های شهر کلن زندگی می کردند در هر اتاق ۱۰ کودک به سر می بردند. آنان می بایست ضمن تحمل فشارهای عاطفی و روحی تحت تعلیمات تشکیلاتی و ایدئـولوژیک باقی می ماندند. در این رابطه انبوه اسناد و مدارک دال بر این که کودکان در خاک آلمان به صورت گروگان سیاسی و سربازان انقلاب تربیت می شدند، وجود دارد. انواع اذیت و آزار و فشارهای روانی و عاطفی و تربیتی که بر کودکان روا داشته شد، شهود و نوشته های زیادی وجود دارد، که از آن جمله کتاب “عشق ممنوع” از نادره افشاری، می باشد. کودکان به بیگاری در درون پایگاه و به کارهای جمع آوری پول از مردم در خیابان ها گمارده می شدند. که در رابطه با سوء استفاده مالی از کودکان در کشور آلمان می توان از انجمنی به نام انجمن حمایت از کودکان آواره در شهر کلن نام برد که مجاهدین آن انجمن را در سال ۱۹۹۳ با همکاری تنی چند از سیاستمداران آلمانی به بهانه این که کودکان ایرانی یتیم و بی سرپرست و جنگ زده و آواره بوده و نیازمند کمک های مالی از جانب مردم هستند، به راه انداختند که آن انجمن خیریه و اخاذی کمک های مالی از دولت و مردم، در شهر های دیگری چون هامبورگ هم وجود داشت، تا چندی پیش و بدون سروصدا به کار خود ادامه داد.

۷ـ در سال گذشته به دلیل تحولات سیاسی و انتخابات در کشور آلمان، که حزب SPD جای حزب CDU را گرفت و دولت جدید آلمان با دولت جدید ایران به توافقات سیاسی و اقتصادی دست یافت، از این پس دیگر کارت مجاهدین در خاک آلمان که تنها جهت فشار علیه جمهوری اسلامی در دست دولتمردان آلمانی قرار داشت، اعتبار گذشته خود را از دست داد. دولت جدید آلمان، جهت محدودیت مجاهدین در خاک آلمان که پیش تر از امکانات و سوء استفاده های فراوان علیه قانون به همراه بود، مسئـله کودکان مجاهدین را که از همه محرز تر و آشکارتر بود، به پیش کشید تا از این طریق ضمن محدود کردن یک گروه تروریست در خاک آلمان، تن به مفاد حقوق بشر و پیشنهادات آمریکا و جامعه جهانی داده باشد، هم چنین به مجاهدین خاطرنشان کرده باشد که در دنیای جدید و رخدادهای جدید در خاک آلمان و ایران، مجاهدین ارزش و اعتبار خود را به مثابه یک وزنه سیاسی از دست داده اند و قابل سرمایه گذاری های بیشتر از این نیستند.

۸ ـ در طی همین مدت ۱۰ سال که کودکان ایرانی در خاک آلمان به سر می بردند و بهانه مجاهد جهت حضور کودکان در خاک آلمان وقوع جنگ خلیج فارس بود! تنها از انجمن حمایت از کودکان، سالیانه میلیون ها مارک کمک های مالی دریافت کردند. کودکان را پس از تربیت های تشکیلاتی و ایدئـولوژیک از سن ۱۶ سالگی دوباره به خاک عراق رجعت می دادند. که هم اکنون تعداد ۳۷ نوجوان و جوان در خاک آ‏لمان باقی مانده و مابقی به جز تعدادی اندک که روانی و فراری شدند یا توسط والدین خود باز پس گرفته شدند، جملگی به صورت غیر قانونی مجبور به ترک خاک آلمان شدند تا در نظام خدمت اجباری به سربازان انقلاب در خاک عراق بپیوندند. اگرچه نوجوانان و جوانان باقیمانده نیز به دلیل پاره ای از مشکلات نتوانستند به منطقه اعزام شوند، در نوبت اعزام باقی مانده اند. لابد دولتمردان آلمانی با این همه امتیاز دادن از کیسه کودکان بی سرپرست و بی وطن به مجاهدین و چشم فروبستن به اعمال غیر قانونی و غیر انسانی آنان و شرکت در ساختن بمب های ساعتی در خاک آلمان، به این باور خشنود بودند که در آینده، میکونوس هایی که به دست همین کودکان در خاک ایران اتفاق خواهد افتاد، ماجرای میکونوس شهر برلین را که توسط جمهوری اسلامی رخ داده بود، تلافی کرده باشند!

۹ـ با افشاگری های گسترده ای که سال های متمادی افراد جداشده از مجاهدین در ارتباط با نقض همه جانبه حقوق بشر توسط مجاهدین به ویژه از وضعیت خطرناک کودکان انتشار داده بودند، فشارهای بین المللی، فشارهای احزاب داخلی آلمان، فشارهای مردمی، فشارهای اپوزسیون ایرانی و شرایط جدیدی که دولتمردان آلمانی در ارتباط با وضعیت جدید ایران قرار گرفته بودند، مجموعاً بر آن شد تا در روزهای ۱۷، ۲۴ و ۳۱ ژوئـیه و ۷ اوت، مجله آلمانی فوکوس، برای اولین بار در داخل کشور آلمان اطلاعاتی را مبنی بر سوء استفاده از وضعیت کودکان ایرانی توسط مجاهدین، به سبک قطره چکانی به اطلاع افکار عمومی برساند. پس از درز کردن این اخبار توسط مجله فوکوس، رسانه های دیگر آلمانی هم چون تلویزیون ARD و ZDF و نشریات دیگر به درج اخبار نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین، پرداختند. در همین حین نشریات فارسی زبان نیز هم چون، کیهان لندن، نیمروز، انقلاب اسلامی و… گوشه هایی از این رسوایی بزرگی را که مجله فوکوس پخش کرده بود را منعکس کردند. متقابلاً، مجاهدین نیز با یک بسیج تبلیغاتی و با حداکثر توان، خود را به احزاب مخالف دولت آلمان نزدیک کرده و عاجزانه خواستار آن شده اند تا از تخلیه بیشتر انبارهای اطلاعاتی آلمان، پیشگیری کنند.

۱۰ـ در نتیجه، ۲% از اطلاعاتی که توسط قطره چکان مطبوعات دال بر نقض حقوق بشر و سوء استفاده از کودکان توسط مجاهدین به اطلاع افکار عمومی رسیده، به این ظن خطرناک دامن زده شد، حال که سرِ کلاف باز شد، روند خانه تکانی اطلاعاتی اگر ادامه یابد و ۹۸% موارد دیگر نقض قوانین و حقوق بشری که مجاهدین در خاک آلمان یا در سایر کشورهای غربی مرتکب آن شده اند، به سمع افکار عمومی رسانده شود. تا همین جا نیز، تنها در باب ۸۰۰ تن از کودکانی که مجاهدین در کشورهای غربی تربیت کرده اند، اگر از آن تعداد توانسته باشند حداقل ۷۰۰ بمب ساعتی به عراق اعزام نمایند، این حجم انرژی در دست سرمایه داری و فاشیسم، می تواند برای ویران کردن یک کشور پهناور و یک نسل، کافی باشد. خلاصه کلام این که، وقتی کودکانی گروگان، یتیم، آواره، جنگ زده، بی وطن و اسیر، به دور از چشم و گوش و حوصله انسان های آزاده، در کشور دموکراسی و حقوق بشر، به بمب های ساعتی در ید منافع سیاسی و اقتصادی بدل می شوند، تا آن زمان که بمب ها در راستای منافع سرمایه داری و ارتجاع و فاشیسم، منفجر شود و نسلی را منهدم کند، سازندگان و تولیدکنندگان بمب ها مست پیروزی خواهند شد، اما اگر احیاناً از بدِ حادثه، فقط یکی از بمب ها، تنظیمش به هم خورد یا سیم هایش قاطی کرد و در دست سازندگانش منفجر شد، جار و جنجال به پا خواند کرد و جار خواهند زد که، این یکی بمب ساخت کارخانه دشمن بود!

“پایان”

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

***

همچنین:

  •  Ehsan Bidi Siavosh Rastarمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، پنجم فوریه 2017:… در این میان، دولت فقیر آلبانی ظاهراً چشم امید به پول های اهدایی فرقه ی رجوی دوخته است و چشم بصیرت را بر نقض سیستماتیک حقوق بشری که هر روزه در این فرقه مرتکب می شوند، بسته است. این موضوع البته عجیب نیست چنانچه بنابر پژوهش های مؤلفین گزارش “رند” وابسته به وزارت دف

     Rajavi_Faisal_1انجمن نجات، مراکز فارس و آذربایجان شرقی، سیزدهم نوامبر 2016:… سازمان مجاهدین که دیگر ذره ای به خود متکی نیست٬تمام تلاش خود را میکند تا با وابسته شدن و نزدیکی به قدرت های خارجی و تاثیر گذاری و البته سرمایه گذاری کلان بر روی آنها٬ نظر آنها را به خود جلب کند بلکه از ظرف شکسته ی ماست٬کاسه لیسی نصیبش شود. آنها بر این باور ب

     مریم رجوی داعش تروریسم مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، هشتم نوامبر 2016:… در حالیکه رسانه های جهانی امروز بیش از همیشه متمرکز بر عملیات ارتش عراق و نیروهای ائتلاف بر علیه داعش هستند. رسانه های مجاهدین خلق سکوتی معنی دار در این باره اختیار کرده است . وب سایت های مجاهدین خلق هیچ اخباری از نبردها و پیشرفت های هر

     Rajavi_Faisal_1مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و هفتم اکتبر 2016:… سی مهر امسال بیست و سومین سالروز یک انتخابات جعلی بود. بیست و سه سال پیش در چنین روزی مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق انتصاب ( و نه انتخاب ) معشوقه مورد اعتمادش مریم رجوی را به عنوان ” رییس جمهوری منتخب” شورای ملی مقاومت شاخه ی تبلیغاتی سازمان ، اعلام کرده مر

     mojahedin-khalq-radicalisation-maryam-rajaviمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیستم اکتبر 2016:… سوابق مجاهدین خلق نشان می دهد که این سازمان همه ی مراحل این فرایند را تاکنون طی کرده است حتی اگر در حال حاضر در ظاهر متعهد به خشونت نباشد. بنابراین ، ظرفیت بالقوه ی این فرقه ی تروریستی همواره شهروندان اروپایی را تهدید می کند، به ویژه مردم

     Families_Parliament_Baghdad_03082016راحله ایرانپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هفتم اوت 2016:… عده ای در بالای دیوارها مشغول سخن گفتن در بلندگو ها بودند.هرکس با گویش محلی خودش .خانواده ها از نقاط مختلف ایران بزرگ گرد هم آمده بودند تا هر کس به زبانی و لهجه ای غبار غم از دل به مدد اشک بزداید. خواهران ترک زبا

     مریم رجوی حقوق بشرانجمن نجات، مراکز فارس و آذربایجان شرقی، پانزدهم ژوئن 2016:… ما شاهد چنین اعتراضاتی ازطرف ذوب شدگان در رجوی و مریم نبوده وبنابراین بطور منطقی میتوانیم بگوییم که اینان طرفدار سیستم برده داری بوده و دارندگان چنین عقایدی ، ابدا نمیتوانند با آزادی وحق تشکل مردم موافق باش

     مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، دوم ژوئن 2016:… سمیه نوجوانی ایرانی – کانادایی بود که مجاهدین با فریبکاری استخدامش کردند و او را به پادگان اشرف فرستادند ، در اشرف به او آموزش های جنگ های چریکی دادند و مجبورش کردند که بماند. در همان اوایل سمیه در نامه ای مستقل که به 

    mojahedin khalq rajavi cult camp liberty 270520162مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و نهم می 2016:… چنانچه دیگر اعضای جدا شده از فرقه ی رجوی این عزم راسخ را در خود یافتند و با تحمل مرارت های فراوان و گاهی با تلاش چند باره موفق به گریختن از این فرقه شدند. فریاد خانواده ها و ضجه های مادران و خواهران

     Maryam Rajavi Saddam's private army NCRIمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، هفدهم می 2016:…  از زمان خروج مجاهدین خلق از ایران در دهه هشتاد میلادی، این گروه همواره برای دولت های غربی غیر قابل اعتماد بوده است و تنها در موارد لزوم مورد بهره کشی قرار گرفته است. به همین دلیل است که دولت انگلستان اذعان می کند ک