مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت دوم

مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت دوم

 Abdollahi-Sorayyaانجمن نجات، مرکز تهران، نوزدهم مارس 2017:… من به عنوان یک مادر در سال 1388 تنها برای دیدن پسرم به عراق رفتم و تنها خواسته من فقط دیدار با پسرم بود، به هر صورت این حق طبیعی و قانونی من بود که با پسرم ملاقات کنم چرا که فرزندم را سران فرقه ربوده و در زندان اشرف مخفی کرده بودند تا سپر جانی مریم و مسعود ملعون باشد. اولین روزهای … 

Abdollahi-Sorayyaآمریکایی‌ها می‌دانستند در پادگان اشرف گروهک تروریستی خطرناکی وجود دارد

خانواده بهمن اکبری گروگان فرقه رجوی مجاهدین خلق در آلبانیچرا فرزندان به گروگان گرفته شده مان در آلبانی ممنوع التماس و ممنوع الملاقات شده اند

لینک به منبع

لینک به قسمت اول

مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت دوم

انجمن نجات مرکز تهران شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵

به مناسبت میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر، به دیدن مادری فداکار و شجاع رفتیم که سال هاست برای رهایی فرزند خود و فرزندان دیگر این مرز و بوم از اسارت فرقه تروریستی رجوی تلاش می کند و خستگی ناپذیر در این راه گام بر می دارد.
اولین فریاد های او پشت دیوارهای پادگان اشرف در اوایل سال 88 سران فرقه مخرب رجوی را به وحشت انداخت. خانم ثریا عبداللهی که هرگز از تهدید، توهین، تحقیر و سنگ پرانی های فرقه نهراسید، تا شهریور 91 یعنی به مدت سه سال و نیم همراه با دیگر خانواده ها در بیابان های خشک عراق پایداری نمود تا صدای او و سایر مادران به گوش اسرای اشرف برسد و فریادهایشان رهایی را به آنان نوید دهد.

مادران رشته محکمی شده بودند که فرقه رجوی نتوانست در برابر آنان دوام بیاورد و به ناچار مجبور به تخلیه پادگان اشرف و نهایتا تخلیه اردوگاه لیبرتی شد. مادران و خواهرانی که سال ها در بیابان های عراق برای رهایی عزیزانشان سختی ها را تحمل کردند با جدا شدن افراد از فرقه، شادمان می شدند و خدا را شکر می کردند.

***
مصاحبه با خانم عبداللهی در زیر از نظرتان می گذرد:

3. شما به عنوان مادری که در طی این سال ها، در صف مقدم مبارزه با فرقه رجوی برای رهائی اسیران در بند بوده اید نمونه های بسیاری از مادران و پدران را دیده اید که در فراق فرزند دربندشان از دنیا رفته اند. خواهش می کنم در این مورد صحبت کنید؟

امان از دل خانم شوکت قاسمی مادر پیمان کردمیر، واقعاً فوت نابهنگام ایشان ضربه روحی سختی به من زد. این مادر همراه شوهر مریض خود سال ها پشت درب اشرف ماند. تنها خواسته او فقط دیدار و ملاقات بعد از بیست سال دوری بود. ایشان بیشتر همراه خانواده ها بودند، در تمام ساعات شبانه روز این مرحومه آماده بود و همراه همسر خود بالای خاک ریزها می نشست و آرام آرام حرف می زد و گریه می کرد. روزی از این مادر جگر سوخته پرسیدم: “خانم کردمیر با کی حرف می زنی و گریه می کنی؟”  گفت: “با پیمان (پسرش که اسیر بود)، پدرش خیلی مریض است می ترسم بلایی سرش بیاید و پیمان را نبیند، پیمان پسر آرام و مظلومی است اصلاً با هیچ کس کاری ندارد، او فقط به عشق خوانندگی آمده این خراب شده”
تا ساعت ها که قدم می زدم فقط به اشک های صورت مرحوم شوکت قاسمی فکر می کردم که مثل باران قطره قطره پشت سرهم روی دامن گل گلی اش می ریخت، نمی دانم واقعاً خدا چرا این همه ظلم را قبول کرد.

مرحوم آقای حبیب االله عبدی رئوف پدر احمد عبدی، نزدیک به دو سال در اشرف تحصن کرد. پدری بسیار آرام ولی با معلومات عمومی بسیار قوی، مهربان، صبور و خنده رو، قلبشان باتری داشت. روزی ما خانواده ها رفتیم درب جنوب، آقای عبدی هم همراه ما بود، اعضای فرقه با سنگ و آهن و چوب به طرف این پیرمرد هشتاد ساله حمله ور شدند، چندین سنگ و آهن به بدن لاغر این پدر خورد، من فریاد زدم که چرا این پیرمرد را می زنید ایشان با حرمت و احترام با شما حرف می زند، مجدداً تمام خانواده ها را به سنگ و آهن بستند، دیدم آقای عبدی گوشه ای نشست، ترسیدم رفتم ببینم چه شده، دیدم دست و صورت ایشان تماماً خونی شده، خدا لعنت کند شماها را مگر ما چه می خواستیم، مگر این پدر چه گناهی داشت، همسر ایشان با گریه آمد و آقای عبدی را به طرف کانکس خانواده ها برد.

 4. پیام شما به سران جنایتکار فرقه تروریستی رجوی چیست؟

سران جنایتکار فرقه مخرب رجوی در حدی نیستند که من بخواهم به آن ها پیام بفرستم، این نفرات قاتل ملت ایران و جوانان ایران هستند، آن ها جنایت هایی کردند که در تاریخ بشر دیده نشده، سران فرقه می دانند که ما خانواده ها همراه با جداشدگان از فرقه رجوی، دست از مقاومت و پشتکار برنخواهیم داشت، چرا که عزیزان ما را با انواع دروغ ها و نیرنگ ها در زندان های خود اسیر و گرفتار کرده اند و برای رهایی این اسیران تا آخرین نفر و تا آخرین نفس ایستاده ایم. آزادی اسیران هدف اصلی تمام خانواده هاست.

من به عنوان یک مادر در سال 1388 تنها برای دیدن پسرم به عراق رفتم و تنها خواسته من فقط دیدار با پسرم بود، به هر صورت این حق طبیعی و قانونی من بود که با پسرم ملاقات کنم چرا که فرزندم را سران فرقه ربوده و در زندان اشرف مخفی کرده بودند تا سپر جانی مریم و مسعود ملعون باشد.

اولین روزهای تحصن به فرماندهان و سرکردگان فرقه در اشرف اعلام کردم من با سیاست کثیف شما کاری ندارم فقط پسرم را می خواهم اگر پسرم را آزاد کنید من هم بی سر وصدا  از اشرف خواهم رفت و اگر نه به خداوند قسم، خاک اشرف را زیر و رو خواهم کرد چراکه من مادرم و عمر، جوانی و هستی ام را فدای پسرم کرده ام.

اکنون همان گفته های سال 88 را تکرار می کنم، پسرم باید از چنگال دیو ستمگر رها شود، در غیر این صورت من و تمام خانواده های اسیران فرقه دجال رجوی به کشور آلبانی خواهیم رفت و مقر مژگان پارسایی نفرین شده را به سرنوشت اشرف و لیبرتی دچار وهمه اسیران را آزاد خواهیم نمود. ملاقات حضوری حق مسلم ماست.

 5. به مناسبت روز مادر با فرزند خود سخن بگویید. امید است که این مصاحبه موجب شود صدای شما به گوش او برسد و هر چه زودتر زنجیر های  اسارت را بگسلد.

امیر اصلانم، فدای نام قشنگت! عزیز مادر، همه این اتفاقات را می دانستی، خاطرت هست روزی که می خواستی با قطار به مشهد بروی؟ زنی فال بین در قطار کنارت نشست و گفت پسرم برای تو اتفاقی خواهد افتاد و تو از مادر و خانواده ات خیلی دور می شوی و به دست عده ای خدا نشناس و کافر گرفتار خواهی شد چرا که فال حضرت یوسف برایت آمده. آری پسرم ای کاش زبان آن زن لال می شد و این فال را برایت نمی گرفت. امیر جان می دانم تو خود را فدای راحتی مادر و خواهرانت کردی، می خواستی بهترین زندگی را برای ما مهیا کنی ولی افسوس، این نامردمان و کافرصفتان بدترین سرنوشت را برای تو نوشتند.

امیرم! اسفند ماه است و امروز شب چهارشنبه سوری است. آه عزیز مادر، چقدر دلم برایت تنگ شده، هوای آغوش گرمت و دستان مهربانت را کرده ام، می خواهم دو بار زیر گلویت را جانانه ببوسم! دلم تنگ است برای صدایت، برای نگاه های معصومانه ات، برای آن هیکل قهرمانت، برای آن صحبت های شیرینت، برای خنده هایت، امیرم، بعضی وقت ها آمدن ها هم دیر می شود. عزیزم! سعی کن زودتر بیایی تا حسرت دیدارت را به خاک نبرم، یگانه پسر مظلومم! کور شود چشمی که امیدم را نشان کرد و بشکند دستی که زندگی ام را اسیر و نابود کرد!

امیر جان! حتماً متوجه شدی که این دجالان روباه صفت چه سرنوشت شومی برای تو، مادرت و خانواده ات نوشته اند، سی سال تمامی اعضای خود را فریب دادند، نفرات مخالف را اعدام و زنده به گور کردند، ازدواج و عشق را برای تو و دوستانت حرام کردند ولی رهبران فرقه در فرانسه و دیگر کشورها به عیش و نوش خود مشغولند، امیر جان! بسیاری از اعضای این فرقه حتی در سطوح بالا جدا شدند و به دنبال زندگی خود رفتند. تمام نفرات اسیر؛ ربوده شده از جبهه های جنگ یا زندان صدام حسین و یا از کاریابی ترکیه هستند، پسرم کدام مبارزه! کدام سرنگونی؟ همه این حرف ها فقط یک کاسه کشک است که به جای نهار و شام به شما بی خبران تحویل داده می شود. آمریکا با آن همه هیبت در مقابل قدرت ایران دست به سینه ایستاده، حال یک عده پیر، معلول و مریض با دست خالی می خواهد ملت را نجات دهند. پسرم سی و پنج سال سرکردگان فرقه تروریستی رجوی به شما دروغ گفتند، به تو دروغ تحویل دادند، می دانم تو می توانی جدا شوی اما ترا ترسانده اند که اگر جدا شوی به عنوان منافق در ایران اعدام خواهی شد. امیرجان به خدا قسم تماماً کذب محض است تمام جدا شدگان در ایران هستند، همه مشغول زندگی خود می باشند. این ها فقط و فقط برای فریب و ترساندن شماست. تو اعلام جدایی کن. تمام دوستانت جدا شدند و گفتند: “رهبران فرقه امیر را تمام وقت زیر نظر دارند، اصلاً اجازه ندارد تنها جایی برود، به خاطر این که می ترسند جدا شود.” امیرجان! تو می توانی به کمیساریا اعلام کنی که من جدا می شوم! هر کشوری که خواستی می توانی بروی، اصلاً اصراری نیست که حتماً باید به ایران بیایی، اصلان جان ترا قسم می دهم به روح علی بابا! خودت را نجات بده، تو بیایی به یقین تمامی دوستانت هم خواهند آمد،  برای پناهندگی در کشورهایی که دوست داری می توانی از طریق کمیساریا اقدام کنی، اصلانم فقط اراده می خواهد همین، خواستن توانستن است، تا کی می خواهی بار ذلت را به دوش بکشی، یا علی بگو و زنجیرها را پاره کن!

حنای رجوی واقعاً دیگر رنگ ندارد، خانواده ها تا آخرین لحظه برای رهایی تمام اسیران از دست زالوی خون آشام تلاش می کنند و در کنار عزیزانشان هستند.

ما تا آخر ایستاده ایم.

از خانم عبداللهی برای اینکه قبول زحمت نموده و این مصاحبه را با من انجام دادند نهایت سپاس را دارم و برای ایشان و تمامی مادران دردمند و رنج کشیده که به حق “قربانیان فراموش شده” لقب گرفته اند آرزوی صبر و رسیدن به وصال عزیزانشان را با توسل به بی بی دو عالم از درگاه حق مسئلت می نمایم.

عاطفه نادعلیان

***

حضور خانم عبداللهی در اجلاسیه حقوق بشر سازمان ملل متحد

لینک به مصاحبه خانم عبداللهی با رادیو فردا

http://youtu.be/EASsBZe96LE

فراق نامه نشریه خانواده های اسرای فرقه رجوی مجاهدین خلقدانلود: پی دی اف، یازده مگا بایت

anne-khodabandeh-singleton-albanian-gazeta-impkt-2017آن سینگلتون: کلید معمای بازپروری گروگان های مجاهدین خلق در آلبانی در دست خانواده هاست

Anne Singleton: Key to de-radicalization of MEK hostages in Albania are their families

IMPAKT 55 – Muxhahedinet iraniane ne Shqiperi. Interviste eksluzive me Anne Singleton
https://youtu.be/8v-Q7UWfN3M

Shqipëri: John Kerry sjell terroristët, John Bernnan paralajmëron rrezikun e tyreShqipëri: John Kerry sjell terroristët, John Bernnan paralajmëron rrezikun e tyre

FOTOLAJM/ Marjam Raxhavi vizitë sekrete në kampin me terroristë në TiranëFOTOLAJM/ Marjam Raxhavi vizitë sekrete në kampin me terroristë në Tiranë (This MEK member lost her legs in 2003 as the result of an American aerial bombardment of MEK camps

همچنین:

مستند “بازخوانی جنایات گروهک تروریستی منافقین” از زبان جدا شده ها. تهیه شده در صدا و سیمای اردبیل (سبلان). مصاحبه ها از آقایان کرم خیری – اسفندیار پناهی – رضا رجب زاده و علی مرادی.

 https://youtu.be/UEwFH7uzTOg

***

 همچنین:
 
نامه خانم ثریا عبداللهی در فراق فرزندش امیراصلان
 
 ثریا عبداللهی انجمن فراق، اردبیل، بیست و چهارم اوت ۲۰۱۵:… من زن ایرانی و آذریم، تعصب به وطن و هم وطن درذات ایرانیان و علی الخصوص آذری ها می باشد، به فرزندان و نوه هایم عشق دارم وتا کنون تلاش کرده ام با افتخار زندگی کنم چند سالی که از خدا عمر گرفته ام با افتخار زندگی کردم ! وبه همه داشته هایم شاکرم ،به دنبال جاه و جلال و شوکت نبوده ام که بخواهم کسانی را فدای مقامم کنم، ساده زیستم و ساده …
 
 
نامه خانم ثریا عبداللهی در فراق فرزندش امیراصلان
 
بنام خدای مهربان
سلام امیرجانپسرم،
چهارده سال است که از توبی خبرم، حال جرم و گناه من به عنوان مادر و تو به عنوان فرزند چه بودنمی دانم، ولی اگر بخواهم تاریخچه تمامی زندانهای سیاسی دنیا را مرور کنیم به قانونی می رسیم که درآن ذکر شده هر کسی به هرجرم وخیانتی که مرتکب وزندانی شده؛ می تواند هر شش ماه ویا یک سال با اقوام نزدیک به مدت چند دقیقه ملاقات داشته باشد البته رعایت این قانون برای نفرات زندانی که مرتکب جرم های سنگینی از جمله قتل عمد وخیانت به کشورو جاسوسی شده اند شامل می شود.
 
AmirAslan-03
 
پس برای این نفرات هم ملاقات وجوددارد واما پدرومادران دراولویت قرار دارند، یعنی بستگان درجه اول می توانند طبق قانون زندان مربوطه رفتارکنند و هیچ قدرتی نمی تواند مانع ملاقات ها شوند، ولی زندان فرقه رجوی چگونه است که به خانواده ها چنین اجازه ای داده نمی شود!!!سی سال است که ما را از ملاقات و ارتباط با فرزندانمان منع کرده اند!چرا نباید فرزندان با مادران ویا خانواده های خود در ارتباط باشند؟امیرم؛ چهارده سال عمر کمی نیست، بیست سال داشتی که به خیال خودت از مشکلات روزگار فرار کردی و می خواستی بدون دردسر راحت زندگی کنی و مادر و خواهرانت را زیر بال و پر بگیری ،الان سی وچهار ساله شدی، واقعاً به خواسته های قلبی خودت رسیدی؟ آیا مادرت را ازتنهایی و بی کسی نجات دادی! آیا آینده خواهرانت را فراهم کردی ویا خودت را از مشکلات روزمره زندگی رهانیدی؟اگر خاطرت باشد روزی که عازم ماکو شدی دختر خواهرت تنها هشت ماه داشت ، خواهر کوچکت هنوز در مدرسه راهنمای مشغول تحصیل بود، مادرت به دنبال لقمه نانی شبانه روز تلاش می کرد که زندگی آبرومندانه ای داشته باشید، ولی اکنون چهارده سال از آن روزها می گذرد .امروز همان دخترهشت ماهه خواهرت اول دبیرستان در رشته تجربی مشغول تحصیل است و خواهریثریا عبداللهیپسرم امیر؛ بادگاری برایت عکس سام پسر خواهر بزرگت را میفرستم .!که شش سال از تو کوچکتر است مدرک فوق لیسانس را گرفته و مشغول کار در بهترین و بزرگترینآزمایشگاه کشور ایران است، خواهر بزرگت صاحب فرزند پسر دیگری شد و صاحب خانه وزندگی شده است.خوب امیرجان چه کسی در میدان جنگ زندگی باخت ؟ باید صادقانه جواب دهیم که توبودی که باختی !واما چرا تو؟
 
می خواهم بدانم آیا بعد از چهارده سال صاحب زندگی و تحصیل و خانه وهمسر و فرزند شدی ؟روزی که برای اولین بار عازم عراق شدم به خیال خام خودم که پسرم خانه وزندگی و حتی همسرو فرزند دارد سر از پا نمی شناختم وبرای تو وعروس خیالی خودم و نوه رویاهایم سوغات آوردم وحال ببین سوغات من چی بود !!!روزی که برای دیدارت به عراق می آمدم لباسها و وسایلی که توچندین سال عطروبویت را ازآنها می گرفتم ولباس و وسایل دیگر برای عروسم وبرای نوه ی خیالی خود که شامل یک عروسک و ماشین کوکی بود با خود می آوردم چون نمیدانستم نوه ی رویاهای من دختر است یا پسر!حال تصور کن من در چه فکری بودم و با چه عشقی ،فرسنگها مسیر را پیمودم ،در رویاهایم فقط و فقط باتو بودم و با تو خیلی راحت صحبت می کردم ووقتی گفتند به مرز رسیدیم سراز پا نمی شناختم و فقط به فکر دیدنت و بوئیدنت لحظه شماری می کردم .امیرجان عزیرم ، خدالعنت کند آن کسانی را که این رویاهای شیرینم را به جهنم تبدیل کردند ،لال شود آن زبانی که تورا فریب داد و کور شود آن چشمانی که تورادید وصیدت کرد و بشکند آن دستانی که تورا از من جدا کرد .امیرم ، فکر نکن که با ماندنت در جهنم فرقه رجوی ،دنیا هم ایستاده ،نه عزیزم ، جهان هر ثانیه در حال تغییر و تحول است ، همه به فکر پیشرفت زندگی و آینده خود هستند حتی خواهرانت، شاید لحظه ای فراموششان نشوی ولی بدنبال موفقیت خودشان هم هستند .آری عزیزم تنها تو باختی و سوختی و مادرت که لحظه به لحظه فقط در انتظار دیدارت نشسته ،مادری که همیشه تورا از گرگهای دوپای میش نما می ترساند ولی توغافل بودی میخواستی به هر قیمت شده موفق شوی ولی متاسفانه قیمتی که پرداختی به بهای جانت وتباه شدن جوانیت تمام شدامیرجان من همان مادرهستم که تورا در بطن خود پرورش داد ودنیای روشن را به تو بخشیدم و لقب مادر شدن را دردفتر دنیا ثبت کردم، کسی که تودر آغوش گرم پرمحبت آن بزرگ شدی، مادری که شبها با لالابی آن به خواب می رفتی و لحظه های شیرین دنیا و زندگی را فدای خندهای کودکانه ات می کرد، مادری که تو از شیره جان آن جان و قدرت گرفتی ، آری امیرجان ، پسر نازنین و مظلومم ، من به دنبال آن شیره جان ، من به بوی آن کودکی که زیر گلویش بوی شیره جانم را می داد می گردم .
 
امیر اصلانم ،امروز زندانبانان فرقه رجوی به مادرت لقب مزدوری می دهند،چرا؟مگر من چندبار باسران این فرقه ملاقات داشتم ویا چندبار به اشرف آمده بودم ویا اصلاً این از خدا بی خبران را می شناختم که امروز مزدور شدم ؟امیر جان ، نزدیک به هزار نفر یا شاید بیشتر ، از زندان رجوی بعد از سی سال فرار کردند ،فراریان اکثراً از نفرات رده بالای سازمان بودند یعنی جان وهستی وجوانیشان فدای قدرت طلبی سران این فرقه کرده و برای همیشه نابود شده اند ، آموزش نظامی دیده اند ، به تمامی قانون فرقه ای آشنائی کامل دارند ورعایت هم کرده اند ، ولی چرا فرار کردند؟ چرا اکنون سازمان مجاهدین را یک فرقه می نامند؟ نفرات فراری از فرماندهان و گرداندگان اصلی فرقه بودند،اکثر نفرات فراری کسانی بودند که با میل و اختیار خود به سازمان ملحق شده واکنون جزء نفراتی هستند که تمامی خیانتهای درون فرقه را افشا می کنند !
 
حال تصور کن تو در کدام نقطه کور این فرقه قرار داری !نه مجاهدی ! نه رزمنده ای ! نه نفری هستی که با اختیار خود وارد سازمان شده ای وازهمه مهمتر نه تحصیل و سابقه سیاسی داری !امیرجان باید به جرأت به تو بگویم ،توارزش یک کاه را هم در این فرقه نداری ،فقط وجودت برای سوختن و خونت برای ریختن لازم است که رهبران فرقه بتوانند چند صباحی مانور مجاهدین خلق قهرمان را با ریختن خون تو و امثال تو دهند .توهم مثل تمامی جداشدگان دیگر،اگر امروز از فرقه فرار کنی ،فردا لقب مزدوری را رهبر فرقه مجاهدین برسرشانه هایت می چسباند و مادرت هم چون فرزندش را می خواهد ، شده مزدور !یعنی نتیجه می گیریم که رهبر فرقه سی سال است که فقط مزدور پرورش داده ، پس مبارزه برای سرنگونی و دفاع از حقوق زنان و کارگران و معلمان و پرستاران در کدام قسمت چارت سازمانی دافع خلق قهرمان قرار می گیرد ؟
 
اصلان جان ! پیچیدن فرقه رجوی به دور خود فقط پوچ بوده و هیچ ، لااقل توبخاطر این پوچی بیهوده مپیچ.امیرجان ، مزدور آن کسانی هستند که عشق و عاطفه و محبت را از مادر و فرزندانش دریغ میکنند!مزدور کسانی هستند که حاضر شدند به خاطر اهداف خودشان ، جوانی و زندگیت را نابود ومحبت مادر و خواهران و خانواده ات را از تودریغ می کنند.مزدور آن کسانی هستند که تورا از نعمت خانواده و همسر و فرزند و استقلال فکری برای همیشه محروم کرده وعشق وعاطفه را در وجودت به خیال خودشان سوزانده اند .
 
Abdollahi-Sorayya
 
من زن ایرانی و آذریم، تعصب به وطن و هم وطن درذات ایرانیان و علی الخصوص آذری ها می باشد، به فرزندان و نوه هایم عشق دارم وتا کنون تلاش کرده ام با افتخار زندگی کنم چند سالی که از خدا عمر گرفته ام با افتخار زندگی کردم ! وبه همه داشته هایم شاکرم ،به دنبال جاه و جلال و شوکت نبوده ام که بخواهم کسانی را فدای مقامم کنم، ساده زیستم و ساده زندگی کردم، برنفسم سوار بودم ، روسفید و سربلند زندگی کردم .روزی که به زندان نفرین شده اشرف آمدم ، تمامی هستی و زندگیم آتش گرفت ،تمامی رویاهای شیرینم به زهر تبدیل شد، تمامی جوانیم به یکباره خاکستر شد، من پسرم را می خواستم که با هزاران دروغ ونیرنگ وفریب به بهانه زندگی با چشمان بسته وارد زندانی کرده بودند که خروج بطور کل ممنوع بود .اصلان جان ، هنوز نفسی به جان دارم و قدرتی برای حرکت ، بدان تا آخرین لحظه به دنبالت خواهم آمد.من به دنبال شیره جانم هستم که بوی آن شیره تا مرزهای جهان پیچیده است .
 
امیراصلان ،تورا راحت به دست نیاوردم که گرگ ها بتوانند تو را راحت از دستم بگیرند، من برای پرورش و دیدن قامت رعنایت خون دلها خورده ام ،سختی دوران دیده ام ، با نداشته ها ساخته ام و سوخته ام.آری امیرجانم ، مادرت تا لحظه آخر ایستاده، ایستادن و استقامت و مقاومت ، قدرتیست که خدواند فقط به مادران عطا کرده است .یک باری امروز رو دوشمه  که واسش یه عمری زمین میخورمهمه منتظر تا ببینن کجا تو  از جاده ی عشق دل می بریولی ایستادن فقط کار ماست…
 
ta akhar istadeimبه امید رهایی تمامی اسیران در بند فرقه ی رجویثریا عبدالهی
 
***
همچنین:
 –
 
جمیل، انجمن نجات مرکز تهران، اول فوریه ۲۰۱۴: …  براثر فشارهای بین‌المللی و سازمان ملل تاکنون نزدیک چهارصد نفر به کشورهای اروپایی اعزام شده‌اند. بدیهی است فضای اروپا با حصار لیبرتی تفاوتی کیفی دارد و افراد از دسترسی‌های زیادی برخوردار می‌شوند، از جمله ارتباط با خانواده و مستقل زندگی کردن و …
 –
 
سایت نیم نگاه، شانزدهم ژوئیه ۲۰۱۳: …  پدر پیری که با صورت خونی روی خاکها نشسته خداخدا فریاد می زد. حتی به کودک چند ماهه هم افراد فرقه رجوی رحم نمی کردند. دختران و پسران جوانی که به دنبال پدر یا مادر آمده بودند ، با گریه و ضجه خاطره چگونه مفقود شدن عزیزانشان را تعریف می کردند  زنی که بعد از چندین سال
 –
 
باشگاه خبرنگاران، تهران، بیست و ششم ژوئن ۲۰۱۳: …  وی ادامه داد: بعد از چند سال از دولت ایران درخواست کردم که می‌خواهم فرزندم را ببینم، دولت ایران هم موافقت کرد و گفت فرزندت در عراق است و مشکلی نداری، می‌توانی بروی و فرزندت را ببینی، من با چند خانواده از اردبیل راهی عراق شدیم، رفتیم اما