مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت اول

مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت اول

 Abdollahi-Sorayyaانجمن نجات، مرکز تهران، پانزدهم مارس ۲۰۱۷:… اما ناگفته نماند حضور خانواده ها باعث شد که حدوداً صد و هشتاد نفر از اشرف با تحمل تمام شرایط فرار کنند و به دنیای آزاد بیایند. خیلی از نفرات جدا شده از فرماندهان همان کانکس های نگهبانی بودند. بعد از مدتی دختران فرار کردند از جمله خانم زهرا میر باقری و خانم مریم سنجابی که این خود نوید بسیار بزرگی … 

Abdollahi-Sorayyaآمریکایی‌ها می‌دانستند در پادگان اشرف گروهک تروریستی خطرناکی وجود دارد

خانواده بهمن اکبری گروگان فرقه رجوی مجاهدین خلق در آلبانیچرا فرزندان به گروگان گرفته شده مان در آلبانی ممنوع التماس و ممنوع الملاقات شده اند

لینک به منبع

مصاحبه با خانم ثریا عبداللهی به مناسبت روز مادر – قسمت اول

انجمن نجات مرکز تهران چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵

به مناسبت میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر، به دیدن مادری فداکار و شجاع رفتیم که سال هاست برای رهایی فرزند خود و فرزندان دیگر این مرز و بوم از اسارت فرقه تروریستی رجوی تلاش می کند و خستگی ناپذیر در این راه گام بر می دارد.
اولین فریاد های او پشت دیوارهای پادگان اشرف در اوایل سال ۸۸ سران فرقه مخرب رجوی را به وحشت انداخت. خانم ثریا عبداللهی که هرگز از تهدید، توهین، تحقیر و سنگ پرانی های فرقه نهراسید، تا شهریور ۹۱ یعنی به مدت سه سال و نیم همراه با دیگر خانواده ها در بیابان های خشک عراق پایداری نمود تا صدای او و سایر مادران به گوش اسرای اشرف برسد و فریادهایشان رهایی را به آنان نوید دهد.

مادران رشته محکمی شده بودند که فرقه رجوی نتوانست در برابر آنان دوام بیاورد و به ناچار مجبور به تخلیه پادگان اشرف و نهایتا تخلیه اردوگاه لیبرتی شد. مادران و خواهرانی که سال ها در بیابان های عراق برای رهایی عزیزانشان سختی ها را تحمل کردند با جدا شدن افراد از فرقه، شادمان می شدند و خدا را شکر می کردند.

مصاحبه با خانم عبداللهی در زیر از نظرتان می گذرد:

۱٫ خانم عبداللهی! ضمن تبریک هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر به شما و تمام مادران، خواهران، دختران و همسرانی که عزیزانشان در اسارت فرقه رجوی می باشند از شما خواهش می کنم در مورد احساسات مادرانه خود نسبت به فرزند دربندتان با ما سخن بگویید؟

با سلام خدمت شما و خانواده های محترم افراد گرفتار در فرقه تروریستی رجوی؛ من هم به نوبه خود میلاد با سعادت دخت نبی اکرم “فاطمه الزهرا” را به شما، مادران، همسران، دختران و خواهران ستم دیده که سالیان سال است عزیزانشان در زندان ها و شکنجه گاه های فرقه رجوی اسیر و زندانی شده اند، تبریک می گویم و امیدوارم به لطف و کرم این بانوی دو عالم، هرچه سریع تر رهایی تمام اسیرانمان را جشن بگیریم.

عشق مادر و فرزند، موهبت الهی است و قابل توصیف و توضیح نیست، این دو همزاد با هم متولد می شود و با هم رشد می کنند و به اوج اعلا می رسند، فرزند پاره تن مادر است و این بزرگترین هدیه از طرف خالق هستی است. من یکی از این مادرانی هستم که خداوند پسری صالح و سالم عطایم کرد، روز سی آذر سال ۱۳۶۱ در بیمارستان امام خمینی تهران، اولین لحظه ای که پسرم را دیدم فراموش نمی کنم، نوزادی لاغر اندام با چشمان درشت، دست های پهن، انگشتان کوچک و ظریف؛ شاید باور نکنید وقتی امیر را بغل کردم، بوسیدم و در واقع بوییدم به آرامش خاصی رسیدم. چندین ماه با دلشوره و اضطراب منتظر چنین روزی بودم، برایم خیلی مهم بود که فرزندی سالم داشته باشم.
 
به هرصورت زمان با هر خوبی، بدی، سختی و گرفتاری که داشت می گذشت و آن نوزاد قنداقی روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد و رویاها و آرزوهای من هم با قد رشید امیرم رشد می کرد.

نکته ای را یاد آوری کنم، امیر اصلان من، در محیط خانه و اجتماع چنان تربیت شده بود که به نماز، قرآن و روزه اعتقاد و ایمان خاصی داشت. به همین دلیل در جامعه و محیط ورزش و مدرسه، جایگاه خودرا حفظ کرده بود و تمام دوستان از صمیم قلب به امیر محبت می کردند و احترام می گذاشتند و مهم تر این که او با تمام شرایط سخت زندگی، با متانت خاصی با مشکلات رو به رو می شد، هیچ وقت از کمبودها گله نمی کرد. بسیار صبور و نصیحت پذیر بود، در زندگی کمک حالم بود، کوهی بود در روزگار تنهایی های من، گنجینه ای بود در نداری من، عشقی بود هنگام شکست من، چراغی بود در خانه بی روح و خاموش من. باز هم بگویم؟؟ بگویم که امیرم تمام زندگی، نفس و غیرت من بود، امیرم پناه خواهران بی کس و مادر تنهایش بود، آری امیرم ستون زندگی من بود.
 
امیر همیشه قصه شنگولی را دوست داشت. او می گفت: “مادر! گرگ ها خوب نیستند چون که بچه ها را از مادرشان می دزدند و حرف دروغ می زنند. اگر روزی گرگ من را بدزدد، تو چه کار می کنی؟”

گفتم: “من شکم گرگ را با چاقو تکه  تکه می کنم و ترا از شکمش بیرون می آورم، تو نباید بدون اجازه من جایی بروی که گرگ ترا فریب دهد.” او زیر چشمی به من نگاه می کرد و می خندید.

امیر اصلان ثریا عبداللهی

امیرم از گرگ می ترسید ولی اکنون شانزده سال است که اسیرهیولایی چون رجوی منافق شده، راهزنان و دزدان پسرم را از ترکیه ربودند و تاکنون هیچ بشر و نهادی به دادم نرسیده، تنها جوابی که گرفتم سکوت بوده و سکوت و سینه من شانزده سال است که قبرستان تمام احساس هاست.
             
گلی گم کرده ام می جویم او را                به هر گل می رسم می بویم او را
گل من یک نشانی در بدن داشت             یکــــــــــی پیراهن کهنه به تن داشت
اگــــــــــــــر پیدا کنم زیبا گلم را                بـــــــــــه آب دیدگان می شویم او را
صــــــــــدای آشنایی آمدش گوش            که شد از کف برونش طاقت و هوش
بســــوی آن صدا شد زار و نالان               گُـــــــــــــل خود را بدید و کرد افغان
             
۲٫ صحنه های درد و رنج مادران در جستجوی فرزند در بیابان های عراق طی سال های طولانی و رنجی که اینک در فراق عزیز خود تحمل می کنند را بیان کنید؟

نمی دانم شما پادگان اشرف را از نزدیک دیده اید یا نه، زندانی است که دور تا دور آن سیم های چهار لایه خاردار و تیغ دار به اضافه نرده های شمشیری که نوک پیکان شمشیر به طرف زندان اشرف یعنی محلی که بچه های اسیر ما گرفتار و زندانی بودند، بود. وهله اول این صحنه ها برای ما مادران و خانواده ها درد آور بود که چرا باید در کشور غریبه ای همچون عراق، عده ای ایرانی به این صورت محبوس و زندانی شوند؟ هیچ کس اجازه ورود و خروج نداشت، واقعا وحشتناک بود، برهوت بیابان نه آبی بود و نه برقی، نه آدمیزادی، ما چند خانواده بودیم که برای دیدار بچه های نگون بختمان آمده بودیم، نمی دانستیم که بچه ها در چنین مکان دور افتاده و ویران شده ای اسیر و گرفتارند، من به خیال خودم چندین سال فکر می کردم که امیرم به آلمان رفته است، چون با من آخرین باری که تماس گرفت، گفت من آلمان هستم و علی آنکارایی باشگاه دارد. خدا لعنت کند مسعود رجوی و مریم قجر را. به چه دروغ هایی چندین سال خوش بودیم.

 تمام نفرات فرقه در کانکس ها یا همان بنگال ها زندانی بودند، هیچ کس جرأت بیرون آمدن نداشت، به جز چند فرمانده که جان نثار رجوی بودند و می دانستند که اگر این ها بروند پشت سیم خاردارها فرار نخواهند کرد. در هر دو کیلومترمربع یک کانکس نگهبانی گذاشته بودند و نفری که نگهبانی می داد موظف بود از کوچکترین حرکت خانواده ها عکس و فیلم بگیرد. ناگفته نماند بعد از مدت زمانی برخی از همین نگهبانان از لای سیم خاردارها فرار می کردند.
 
شرایط روحی و جسمی بعضی از خانواده ها با آب و هوای اشرف خاک آلود سازگار نبود یا دچار سرگیجه می شدند و یا این که حالت تهوع داشتند و با همین وضع بعضی از نفرات نگهبان که پشت خاک ریزها پنهان می شدند از فرصت  استفاده می کردند و این مادران پیر را از پشت با سنگ و آهن می زدند. با تمام این مشکلات خانواده ها از ساعت پنج صبح تا نیمه شب به دور این سیم ها می گشتند و فریاد می زدند که “بیایید ما خانواده های شما هستیم.” نفرات فرقه و یا همان نگهبانان با انواع شعارها “مزدور برو گم شو، چند گرفتی بلندگو دست گرفتی، هند جگر خوار تویی، مادر خونخوار تویی” ما خانواده ها هم به دنبال یوسف گم گشته خودمان بودیم.
 
نگهبانان از ما با سنگ و آهن و فحش پذیرایی می کردند و ما تنها به دنبال گم شده خودمان بودیم، با گریه، ضجه، آه، ناله و التماس که ما خانواده هستیم و می خواهیم عزیزانمان را ببینیم. ولی چه فایده، انگاری در گوش سنگ و آهن حرف می زدی. همه در واقع مسخ شده بودند. یعنی گروهی اصحاب کهف بودند که چهل سال به خواب رفته بودند. از عشق، عاطفه و التماس هیچ نمی دانستند. فقط نگاه می کردند و فیلم و عکس می گرفتند و فحش می دادند. بعضی از مادران از جمله خودم سنگ و آهن تقدیم مان می شد. واقعاً انگار به برق سه فاز وصل می شدیم، بر اثر سنگی که به دست و کمرم خورد تا چند روز تمام بدنم کلاً بی حس بود. اتفاقاً همان روز بغض و کینه عجیبی تمام وجودم را گرفت. با گریه و فریاد پسرم را صدا زدم و گفتم: “امیر بیا ببین مادرت را این بی خدایان چگونه می زنند، تمام بدنم را با سنگ و آهن سیاه و کبود کردند، بیا ببین در این بیابان چگونه به دست از خدا بی خبرها گرفتار شده ام، فقط به عشق دیدنت امیر، دجالان رجوی مادرت را کتک می زنند، بیا بیرون قهرمانم.

مرداد ماه گرمای هوا بیداد می کرد. اشرف ویران شده تماماً خاک، زبان روزه، به دور این سیاج ها می گشتیم و فریاد می زدیم. به خدا آخر زمان بود، هیچ فریادرسی پیدا نشد که بپرسد شما چندین ماه به دنبال چه می گردید، خدا حامیان دروغین حقوق بشر را لعنت کند، شکایت ها نوشتیم و درخواست کمک کردیم ولی انگاری همه دست ها در یک کاسه بود. هیچ کس با خانواده کاری نداشت، حتی وقتی تانک های ملل متحد می آمد همه کلاً وارد اشرف می شدند و اصلاً نگاهی به خانواده های متحصن نمی کردند. تماماً جلوی درب اشرف از طرف فرماندهان فرقه، پذیرایی آنچنانی می شدند، من چندین بار خواهش و التماس کردم که لااقل از ما بپرسید که چرا اینجا نشسته ایم و به دنبال چه هستیم، اصلاً گوش شنوایی نبود، ما با آه، ناله، گریه و التماس از سربازان آمریکایی درخواست کمک کردیم ولی آن ها با قنداق تفنگ ها مادران پیر را کنار می زدند و اجازه ندادند که ما لااقل چند کلمه ای با نمایندگان حقوق به اصطلاح بشر مان صحبت کنیم. به هر صورت چند سال، تمام شرایط سخت حضور در اشرف و تحصن برای دیدار حتی چند دقیقه ای را، تحمل کردیم ولی دریغ از یک ملاقات حضوری.
 
اما ناگفته نماند حضور خانواده ها باعث شد که حدوداً صد و هشتاد نفر از اشرف با تحمل تمام شرایط فرار کنند و به دنیای آزاد بیایند. خیلی از نفرات جدا شده از فرماندهان همان کانکس های نگهبانی بودند. بعد از مدتی دختران فرار کردند از جمله خانم زهرا میر باقری و خانم مریم سنجابی که این خود نوید بسیار بزرگی برای خانواده ها و اسیرانمان بود.

اکثر جدا شدگان از ما می خواستند تا جایی که برایمان امکان دارد به تحصن خود ادامه دهیم چون اسیران به حضور خانواده ها در پشت درب های زندان الموتی رجوی بسیار امیدوار هستند و همین پیغام ها به خانواده ها امیدواری داد و اکثر نفرات اسیر در زندان اشرف به هر صورت ممکن برای خانواده های متحصن نامه می فرستادند و التماس می کردند که به هیچ عنوان دست از تحصن برندارند چون اگر خانواده ها بروند، رجوی همه را به عمد خواهد کشت.
 
مطلبی را فراموش کردم. ما در مدت تحصن خود تمام اطراف زندان اشرف را به بلندگوهای بسیار قوی مجهز کرده بودیم و اخبار روز را از طریق همین بلند گوها به گوش نفرات اسیر می رساندیم، علی الخصوص سی دی ضبط شده خانم بتول سلطانی به نام رقص رهایی، بهزاد علیشاهی، محمد کرمی و افشاگری جداشدگانی که در کنار خانواده ها بودند و از طریق بلندگو جنایت ها و فسادهای اخلاقی رجوی را به گوش نفرات زندانی در ضلع جنوب، شرق، شمال شرق و درب اسد می رساندیم که همین مسئله باعث ریزش و جدایی خیل زیادی از نفرات شد.
درد جدایی سه دهه واقعاً رنج آور است. وقتی خانواده ها با هزاران عشق، امید و آرزو تنها برای دیدار عزیزانشان به اشرف یا همان عراق می آمدند و بعد از مدتی ناامید و با چشم های گریان محل استقرار را ترک می کردند برای خانواده های متحصن دایمی درد آور بود.
خاطرم هست خانمی از کرمان بود که برادرش از جبهه جنگ ربوده شده بود. بعد از پانزده روز باید برمی گشت. روز موعود به هیچ عنوان نمی خواست دست خالی به ایران برگردد. می گفت: “پدرم فوت کرده، مادرم تنها همین پسر را دارد، من به مادرم قول حتمی و صد درصد داده ام که با برادرم برمی گردم، حالا با دست خالی چه کار کنم؟”
 
این صحنه ها دردآور و غیرقابل تحمل بود ولی چاره ای هم نداشتیم. خدا لعنت کند رجوی ها را که به بهانه مبارزه با ظلم فقط به خاطر قدرت طلبی های خود، به عمد جوانان ایران زمین را به خاک و خون کشیدند و از طرف دشمنان ملت ایران هم به نحو احسن حمایت شدند.

ادامه دارد…

عاطفه نادعلیان

*** 

حضور خانم عبداللهی در اجلاسیه حقوق بشر سازمان ملل متحد

لینک به مصاحبه خانم عبداللهی با رادیو فردا

http://youtu.be/EASsBZe96LE

فراق نامه نشریه خانواده های اسرای فرقه رجوی مجاهدین خلقدانلود: پی دی اف، یازده مگا بایت

anne-khodabandeh-singleton-albanian-gazeta-impkt-2017آن سینگلتون: کلید معمای بازپروری گروگان های مجاهدین خلق در آلبانی در دست خانواده هاست

Anne Singleton: Key to de-radicalization of MEK hostages in Albania are their families

IMPAKT 55 – Muxhahedinet iraniane ne Shqiperi. Interviste eksluzive me Anne Singleton
https://youtu.be/8v-Q7UWfN3M

Shqipëri: John Kerry sjell terroristët, John Bernnan paralajmëron rrezikun e tyreShqipëri: John Kerry sjell terroristët, John Bernnan paralajmëron rrezikun e tyre

همچنین:

مستند “بازخوانی جنایات گروهک تروریستی منافقین” از زبان جدا شده ها. تهیه شده در صدا و سیمای اردبیل (سبلان). مصاحبه ها از آقایان کرم خیری – اسفندیار پناهی – رضا رجب زاده و علی مرادی.

 https://youtu.be/UEwFH7uzTOg

***

 همچنین:
 
نامه خانم ثریا عبداللهی در فراق فرزندش امیراصلان
 
 ثریا عبداللهی انجمن فراق، اردبیل، بیست و چهارم اوت ۲۰۱۵:… من زن ایرانی و آذریم، تعصب به وطن و هم وطن درذات ایرانیان و علی الخصوص آذری ها می باشد، به فرزندان و نوه هایم عشق دارم وتا کنون تلاش کرده ام با افتخار زندگی کنم چند سالی که از خدا عمر گرفته ام با افتخار زندگی کردم ! وبه همه داشته هایم شاکرم ،به دنبال جاه و جلال و شوکت نبوده ام که بخواهم کسانی را فدای مقامم کنم، ساده زیستم و ساده …
 
 
نامه خانم ثریا عبداللهی در فراق فرزندش امیراصلان
 
بنام خدای مهربان
سلام امیرجانپسرم،
چهارده سال است که از توبی خبرم، حال جرم و گناه من به عنوان مادر و تو به عنوان فرزند چه بودنمی دانم، ولی اگر بخواهم تاریخچه تمامی زندانهای سیاسی دنیا را مرور کنیم به قانونی می رسیم که درآن ذکر شده هر کسی به هرجرم وخیانتی که مرتکب وزندانی شده؛ می تواند هر شش ماه ویا یک سال با اقوام نزدیک به مدت چند دقیقه ملاقات داشته باشد البته رعایت این قانون برای نفرات زندانی که مرتکب جرم های سنگینی از جمله قتل عمد وخیانت به کشورو جاسوسی شده اند شامل می شود.
 
AmirAslan-03
 
پس برای این نفرات هم ملاقات وجوددارد واما پدرومادران دراولویت قرار دارند، یعنی بستگان درجه اول می توانند طبق قانون زندان مربوطه رفتارکنند و هیچ قدرتی نمی تواند مانع ملاقات ها شوند، ولی زندان فرقه رجوی چگونه است که به خانواده ها چنین اجازه ای داده نمی شود!!!سی سال است که ما را از ملاقات و ارتباط با فرزندانمان منع کرده اند!چرا نباید فرزندان با مادران ویا خانواده های خود در ارتباط باشند؟امیرم؛ چهارده سال عمر کمی نیست، بیست سال داشتی که به خیال خودت از مشکلات روزگار فرار کردی و می خواستی بدون دردسر راحت زندگی کنی و مادر و خواهرانت را زیر بال و پر بگیری ،الان سی وچهار ساله شدی، واقعاً به خواسته های قلبی خودت رسیدی؟ آیا مادرت را ازتنهایی و بی کسی نجات دادی! آیا آینده خواهرانت را فراهم کردی ویا خودت را از مشکلات روزمره زندگی رهانیدی؟اگر خاطرت باشد روزی که عازم ماکو شدی دختر خواهرت تنها هشت ماه داشت ، خواهر کوچکت هنوز در مدرسه راهنمای مشغول تحصیل بود، مادرت به دنبال لقمه نانی شبانه روز تلاش می کرد که زندگی آبرومندانه ای داشته باشید، ولی اکنون چهارده سال از آن روزها می گذرد .امروز همان دخترهشت ماهه خواهرت اول دبیرستان در رشته تجربی مشغول تحصیل است و خواهریثریا عبداللهیپسرم امیر؛ بادگاری برایت عکس سام پسر خواهر بزرگت را میفرستم .!که شش سال از تو کوچکتر است مدرک فوق لیسانس را گرفته و مشغول کار در بهترین و بزرگترینآزمایشگاه کشور ایران است، خواهر بزرگت صاحب فرزند پسر دیگری شد و صاحب خانه وزندگی شده است.خوب امیرجان چه کسی در میدان جنگ زندگی باخت ؟ باید صادقانه جواب دهیم که توبودی که باختی !واما چرا تو؟
 
می خواهم بدانم آیا بعد از چهارده سال صاحب زندگی و تحصیل و خانه وهمسر و فرزند شدی ؟روزی که برای اولین بار عازم عراق شدم به خیال خام خودم که پسرم خانه وزندگی و حتی همسرو فرزند دارد سر از پا نمی شناختم وبرای تو وعروس خیالی خودم و نوه رویاهایم سوغات آوردم وحال ببین سوغات من چی بود !!!روزی که برای دیدارت به عراق می آمدم لباسها و وسایلی که توچندین سال عطروبویت را ازآنها می گرفتم ولباس و وسایل دیگر برای عروسم وبرای نوه ی خیالی خود که شامل یک عروسک و ماشین کوکی بود با خود می آوردم چون نمیدانستم نوه ی رویاهای من دختر است یا پسر!حال تصور کن من در چه فکری بودم و با چه عشقی ،فرسنگها مسیر را پیمودم ،در رویاهایم فقط و فقط باتو بودم و با تو خیلی راحت صحبت می کردم ووقتی گفتند به مرز رسیدیم سراز پا نمی شناختم و فقط به فکر دیدنت و بوئیدنت لحظه شماری می کردم .امیرجان عزیرم ، خدالعنت کند آن کسانی را که این رویاهای شیرینم را به جهنم تبدیل کردند ،لال شود آن زبانی که تورا فریب داد و کور شود آن چشمانی که تورادید وصیدت کرد و بشکند آن دستانی که تورا از من جدا کرد .امیرم ، فکر نکن که با ماندنت در جهنم فرقه رجوی ،دنیا هم ایستاده ،نه عزیزم ، جهان هر ثانیه در حال تغییر و تحول است ، همه به فکر پیشرفت زندگی و آینده خود هستند حتی خواهرانت، شاید لحظه ای فراموششان نشوی ولی بدنبال موفقیت خودشان هم هستند .آری عزیزم تنها تو باختی و سوختی و مادرت که لحظه به لحظه فقط در انتظار دیدارت نشسته ،مادری که همیشه تورا از گرگهای دوپای میش نما می ترساند ولی توغافل بودی میخواستی به هر قیمت شده موفق شوی ولی متاسفانه قیمتی که پرداختی به بهای جانت وتباه شدن جوانیت تمام شدامیرجان من همان مادرهستم که تورا در بطن خود پرورش داد ودنیای روشن را به تو بخشیدم و لقب مادر شدن را دردفتر دنیا ثبت کردم، کسی که تودر آغوش گرم پرمحبت آن بزرگ شدی، مادری که شبها با لالابی آن به خواب می رفتی و لحظه های شیرین دنیا و زندگی را فدای خندهای کودکانه ات می کرد، مادری که تو از شیره جان آن جان و قدرت گرفتی ، آری امیرجان ، پسر نازنین و مظلومم ، من به دنبال آن شیره جان ، من به بوی آن کودکی که زیر گلویش بوی شیره جانم را می داد می گردم .
 
امیر اصلانم ،امروز زندانبانان فرقه رجوی به مادرت لقب مزدوری می دهند،چرا؟مگر من چندبار باسران این فرقه ملاقات داشتم ویا چندبار به اشرف آمده بودم ویا اصلاً این از خدا بی خبران را می شناختم که امروز مزدور شدم ؟امیر جان ، نزدیک به هزار نفر یا شاید بیشتر ، از زندان رجوی بعد از سی سال فرار کردند ،فراریان اکثراً از نفرات رده بالای سازمان بودند یعنی جان وهستی وجوانیشان فدای قدرت طلبی سران این فرقه کرده و برای همیشه نابود شده اند ، آموزش نظامی دیده اند ، به تمامی قانون فرقه ای آشنائی کامل دارند ورعایت هم کرده اند ، ولی چرا فرار کردند؟ چرا اکنون سازمان مجاهدین را یک فرقه می نامند؟ نفرات فراری از فرماندهان و گرداندگان اصلی فرقه بودند،اکثر نفرات فراری کسانی بودند که با میل و اختیار خود به سازمان ملحق شده واکنون جزء نفراتی هستند که تمامی خیانتهای درون فرقه را افشا می کنند !
 
حال تصور کن تو در کدام نقطه کور این فرقه قرار داری !نه مجاهدی ! نه رزمنده ای ! نه نفری هستی که با اختیار خود وارد سازمان شده ای وازهمه مهمتر نه تحصیل و سابقه سیاسی داری !امیرجان باید به جرأت به تو بگویم ،توارزش یک کاه را هم در این فرقه نداری ،فقط وجودت برای سوختن و خونت برای ریختن لازم است که رهبران فرقه بتوانند چند صباحی مانور مجاهدین خلق قهرمان را با ریختن خون تو و امثال تو دهند .توهم مثل تمامی جداشدگان دیگر،اگر امروز از فرقه فرار کنی ،فردا لقب مزدوری را رهبر فرقه مجاهدین برسرشانه هایت می چسباند و مادرت هم چون فرزندش را می خواهد ، شده مزدور !یعنی نتیجه می گیریم که رهبر فرقه سی سال است که فقط مزدور پرورش داده ، پس مبارزه برای سرنگونی و دفاع از حقوق زنان و کارگران و معلمان و پرستاران در کدام قسمت چارت سازمانی دافع خلق قهرمان قرار می گیرد ؟
 
اصلان جان ! پیچیدن فرقه رجوی به دور خود فقط پوچ بوده و هیچ ، لااقل توبخاطر این پوچی بیهوده مپیچ.امیرجان ، مزدور آن کسانی هستند که عشق و عاطفه و محبت را از مادر و فرزندانش دریغ میکنند!مزدور کسانی هستند که حاضر شدند به خاطر اهداف خودشان ، جوانی و زندگیت را نابود ومحبت مادر و خواهران و خانواده ات را از تودریغ می کنند.مزدور آن کسانی هستند که تورا از نعمت خانواده و همسر و فرزند و استقلال فکری برای همیشه محروم کرده وعشق وعاطفه را در وجودت به خیال خودشان سوزانده اند .
 
Abdollahi-Sorayya
 
من زن ایرانی و آذریم، تعصب به وطن و هم وطن درذات ایرانیان و علی الخصوص آذری ها می باشد، به فرزندان و نوه هایم عشق دارم وتا کنون تلاش کرده ام با افتخار زندگی کنم چند سالی که از خدا عمر گرفته ام با افتخار زندگی کردم ! وبه همه داشته هایم شاکرم ،به دنبال جاه و جلال و شوکت نبوده ام که بخواهم کسانی را فدای مقامم کنم، ساده زیستم و ساده زندگی کردم، برنفسم سوار بودم ، روسفید و سربلند زندگی کردم .روزی که به زندان نفرین شده اشرف آمدم ، تمامی هستی و زندگیم آتش گرفت ،تمامی رویاهای شیرینم به زهر تبدیل شد، تمامی جوانیم به یکباره خاکستر شد، من پسرم را می خواستم که با هزاران دروغ ونیرنگ وفریب به بهانه زندگی با چشمان بسته وارد زندانی کرده بودند که خروج بطور کل ممنوع بود .اصلان جان ، هنوز نفسی به جان دارم و قدرتی برای حرکت ، بدان تا آخرین لحظه به دنبالت خواهم آمد.من به دنبال شیره جانم هستم که بوی آن شیره تا مرزهای جهان پیچیده است .
 
امیراصلان ،تورا راحت به دست نیاوردم که گرگ ها بتوانند تو را راحت از دستم بگیرند، من برای پرورش و دیدن قامت رعنایت خون دلها خورده ام ،سختی دوران دیده ام ، با نداشته ها ساخته ام و سوخته ام.آری امیرجانم ، مادرت تا لحظه آخر ایستاده، ایستادن و استقامت و مقاومت ، قدرتیست که خدواند فقط به مادران عطا کرده است .یک باری امروز رو دوشمه  که واسش یه عمری زمین میخورمهمه منتظر تا ببینن کجا تو  از جاده ی عشق دل می بریولی ایستادن فقط کار ماست…
 
ta akhar istadeimبه امید رهایی تمامی اسیران در بند فرقه ی رجویثریا عبدالهی
 
***
همچنین:
 –
 
جمیل، انجمن نجات مرکز تهران، اول فوریه ۲۰۱۴: …  براثر فشارهای بین‌المللی و سازمان ملل تاکنون نزدیک چهارصد نفر به کشورهای اروپایی اعزام شده‌اند. بدیهی است فضای اروپا با حصار لیبرتی تفاوتی کیفی دارد و افراد از دسترسی‌های زیادی برخوردار می‌شوند، از جمله ارتباط با خانواده و مستقل زندگی کردن و …
 –
 
سایت نیم نگاه، شانزدهم ژوئیه ۲۰۱۳: …  پدر پیری که با صورت خونی روی خاکها نشسته خداخدا فریاد می زد. حتی به کودک چند ماهه هم افراد فرقه رجوی رحم نمی کردند. دختران و پسران جوانی که به دنبال پدر یا مادر آمده بودند ، با گریه و ضجه خاطره چگونه مفقود شدن عزیزانشان را تعریف می کردند  زنی که بعد از چندین سال
 –
 
باشگاه خبرنگاران، تهران، بیست و ششم ژوئن ۲۰۱۳: …  وی ادامه داد: بعد از چند سال از دولت ایران درخواست کردم که می‌خواهم فرزندم را ببینم، دولت ایران هم موافقت کرد و گفت فرزندت در عراق است و مشکلی نداری، می‌توانی بروی و فرزندت را ببینی، من با چند خانواده از اردبیل راهی عراق شدیم، رفتیم اما