معترضین انقلاب ایدئولوژیک ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و چهارم)

معترضین انقلاب ایدئولوژیک ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و چهارم)

معترضین انقلاب ایدئولوژیک بند جحامد صرافپور، نهم ژانویه 2022:… مسعود اعتراف می کرد که ضربه سنگینی از « معترضین » به انقلاب مریم (چه در مناسبات، چه جداشده) خورده است، و در واقع، کسانی که اعلام بریدگی می کنند، تحت تأثیر همان افراد هستند!. ولی مسعود فرافکنی می کرد تا از یک واقعیت بگریزد، چرا که مجاهدین در شرایطی وارد نشست چند ماهه طعمه شدند که اوضاع سیاسی و نظامی علیه سازمان بود و همانطور که پیش از این شرح دادم، ده ها موشک به سمت مجاهدین پرتاب شده بود و برخلاف پیشبینی و تحلیل های بی پایه وی، خاتمی نه ترور شد و نه در انتخابات شکست خورد، و این وضعیت، شرایطی را فراهم کرد که بسیاری از آینده خود بیمناک بودند و می خواستند با جدایی از سازمان، به این دوگانگی پایان دهند معترضین انقلاب ایدئولوژیک 

حامد صرافپور: سوختن در آتش مریم رجویحامد صرافپور: سوختن در آتش مریم رجوی . گذری بر سالروز 17 ژوئن

معترضین انقلاب ایدئولوژیک ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و چهارم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم
لینک به قسمت هفتم
لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم
لینک به قسمت دهم
لینک به قسمت یازدهم
لینک به قسمت دوازدهم
لینک به قسمت سیزدهم
لینک به قسمت چهاردهم
لینک به قسمت پانزدهم 

لینک به قسمت شانزدهم
لینک به قسمت هفدهم
لینک به قسمت هجدهم

لینک به قسمت نوزدهم
لینک به قسمت بیستم  

لینک به قسمت بیست و یکم
لینک به قسمت بیست و دوم
لینک به قسمت بیست و سوم
لینک به قسمت بیست و چهارم 

لینک به قسمت بیست و پنجم
لینک به قسمت بیست و ششم.
لینک به قسمت بیست و هفتم
لینک به قسمت بیست و هشتم
لینک به قسمت بیست و نهم
لینک به قسمت سی ام

لینک به قسمت سی و یکم
لینک به قسمت سی و دوم
لینک به قسمت سی و سوم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و چهارم)

ماده تکمیلی 59 در باره طعمه

در جلسه بعدی، مسعود یک ماده تکمیلی به مطالب افزود که در آن « طعمه فراتر از نفوذی »، و « نشست عملیات جاری فراتر از عملیات نظامی » خوانده شده بود و می گفت «بریده، ترکشِ طعمه» است. این سخن بسیار پرمعنا بود،  مسعود اعتراف می کرد که ضربه سنگینی از « معترضین » به انقلاب مریم (چه در مناسبات، چه جداشده) خورده است، و در واقع، کسانی که اعلام بریدگی می کنند، تحت تأثیر همان افراد هستند!. ولی مسعود فرافکنی می کرد تا از یک واقعیت بگریزد، چرا که مجاهدین در شرایطی وارد نشست چند ماهه طعمه شدند که اوضاع سیاسی و نظامی علیه سازمان بود و همانطور که پیش از این شرح دادم، ده ها موشک به سمت مجاهدین پرتاب شده بود و برخلاف پیشبینی و تحلیل های بی پایه وی، خاتمی نه ترور شد و نه در انتخابات شکست خورد، و این وضعیت، شرایطی را فراهم کرد که بسیاری از آینده خود بیمناک بودند و می خواستند با جدایی از سازمان، به این دوگانگی پایان دهند. مسعود درصدد بود تا با مرتبط کردن ریزش نیرو به طعمه، مسائل بغرنج سیاسی و نظامی (که گریبانش را گرفته بود) را بپوشاند.

وی در ادامه همین توضیحات، صراحتاً نوشت: «بزرگترین جرم هر مجاهد، نگهبانی نکردن از مرزسرخ های ایدئولوژیک-تشکیلاتی در برابر طعمه است». و نتیجه گیری کرد که سازمان مجاهدین «در سرفصل قرار دارد» و به همین علت پایبندی به «عملیات جاری و غسل هفتگی» بسیار با اهمیت است.

معترضین انقلاب ایدئولوژیک طعمه نفوذی

در ماده 60 این فصل، مسعود رهنمود خود را پیرامون برخورد با «مجاهد لپَّر خورده» ارائه داد و از همگان خواست با اینگونه افراد برخورد شدید و صد برابر در نشست های عملیات جاری داشته باشند و لپُّر خوردن را مرز سرخ بدانند.

فصل هشتم

فصل هشتم کتاب مجموعه تذکرات مسعود پیرامون نحوه رسیدگی به وضعیت تشکیلاتی افرادی بود که از نظر وی طعمه یا بریده محسوب می شدند. وی در ماده 61 و 62 گفت «حلقه ضعف» کسی است که از جمع گریزان باشد و نخواهد در نشست عملیات جاری شرکت کند و در نقطه مقابل، «حلقه قوی» قرار دارد که در چنین نشست هایی پاسخگو به جمع است. در این مورد ضابطه گذاشت که تعیین تکلیف موارد «بریده و طعمه» در دسته و یگان صورت گیرد، و در صورت لزوم هیئت تشکیلات هر قرارگاه و ستاد [شورای رهبری + معاونین ستاد (فرماندهان یگان) + معاونین بخش (فرماندهان دسته)] آنها را تعیین تکلیف کنند و اگر حل نشد، سوژه به زندان منتقل شود تا زمانی که خودش (مسعود) نشست برگزار کند و در آنجا به مسئله آنها رسیدگی شود.

معترضین انقلاب ایدئولوژیک عملیات جاری

بدین ترتیب مسعود بطور رسمی گفت دادگاه ها باید در ستادها و قرارگاه ها برپا شود و افراد در همانجا تعیین تکلیف شوند و نیازی به رجوع به خودش ندارند، مگر اینکه سابقه تشکیلاتی در حدی باشد که در آنجا کسی حریف سوژه نشود که در اینصورت باید در حضور چندین هزار نفر پاسخگو شود.

در ماده 63 مسعود مجازات جرائم اخلاقی را 6 ماه تا 3 سال زندان در نظر گرفت که منظور وی عمدتاً همان مواردی بود که برخی افراد خود را به دیوانه بازی می زدند و حرکات ناپسند در بین جمع انجام می دادند. طبعاً موارد غیر از این هم بود.

در ماده 64 اشاره مسعود به کیفیت سرکوب معترضین داشت. وی از همگان خواست که با شدت و قدرت تمام سوژه ها را زیر ضرب ببرند و وادار به بازگشت و اعتراف کنند و در عین حال تا حد امکان از کلمات تند و تیز پرهیز نمایند. مسعود می دانست که وقتی حملات از یک حد عبور کنند، برخی سوژه ها ممکن است واکنش منفی از خود نشان دهند و دیگر هیچگونه بازگشتی نداشته باشند.

فصل نهم

نهمین فصل از کتاب تنها دارای یک بند است، و به برگزاری غسل هفتگی اختصاص دارد. مسعود در ابتدا نوشت: «تناقضات بند جیم، باید محور اصلی عملیات جاری باشد». آنگاه به صراحت همه تناقضات سیاسی، ایدئولوژیک، تشکیلاتی را به مشکلات جنسی افراد ربط داد و گفت «برحسب همه تجارب، تناقضات جیم نقطه شروع مسائل تشکیلاتی-ایدئولوژیک برادران است». و نتیجه گرفت که: «اگر این تناقضات را در جمع برادران مجاهد، با عملیات جاری، جمع کنیم در نقطه بمباران می شود و یا دستکم بطور کیفی کاهش پیدا می کند. در غیر اینصورت، مثل یک غده عفونی مخفی می ماند و در مراحل بعد به انواع و اقسام گیر و پیچ های تشکیلاتی و سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می شود».

در واقع مسعود هرگونه «محفل، لمپنیزم، لائیک بازی، ترک شعائر، ولگردی، بریدگی و خودکشی» را برآمده از تناقضات ناگفته جنسی در درون افراد دانست و چندین خودکشی در داخل مناسبات (که همگی ناشی از فشارهای تشکیلاتی و اجبارات گسترده در سلسله نشست های سرکوب «عملیات جاری و دیگ» بودند) را به گردن خود افراد انداخت.

معترضین انقلاب ایدئولوژیک بند ج

وی در ادامه نوشت: «محور اصلی و کاکل عملیات جاری بی شکاف باید بیان موارد جنسی باشد و حداقل یکبار در هفته باید چنین نشستی برگزار شود». در آخرین جمله این بند، مسعود گفت از ذکر اسامی کسانی که نسبت به آن احساس جنسی یا عاطفی داشته اید خودداری کنید ولی نام او را برای فرمانده مرکز یا ارتش یا سازمان ها (بالاترین شورای رهبری موجود در هر مقر) ارسال نمایید. طبعاً ذکر نکردن اسم در بین جمع یک امر درست بود، اما اینکه مسعود درخواست کرد آن اسم برای شورای رهبری نوشته شود این بود که شورای رهبری بفهمد هرکس نسبت به چه کسی احساس عاطفی یا جنسی دارد تا آن شخص به محل دیگری جابجا شود و این حس به مرور مبدل به یک عمیق نشود. برای نمونه اگر مرد یا زنی نسبت کسی احساس عاطفی می کردند، ممکن بود خیلی زود به ایجاد یک رابطه عاشقانه منتهی شود، و این برای مسعود قابل قبول نبود که زن و مردی با هم رابطه عاشقانه یا حتی عاطفی داشته باشند که عشق و علاقه آنها باعث جدایی آن دو از سازمان گردد. کار مهم شورای رهبری در این میان، شناخت سوژه مورد نظر و جابجایی وی در صورت نیاز به محل دیگر و دور کردن آنها از یکدیگر بود. از آن پس، گاه و بیگاه شاهد جابجایی برخی زنان از یک مقر به مقر دیگر بودیم که ناشی از همین مسئله بود.

فصل دهم

مفهوم صفرصفر و صد صد

فصل دهم یک سری توضیحات پیرامون نشست های عملیات جاری و غسل هفتگی است که به صورت فرمول های «من در آوردی» و با ذکر آیه «یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» شرح داده شده تا نشست های تفتیش عقاید و سرکوب را به اراده خدا برای پاکیزگی مجاهدین پیوند زند.

معترضین انقلاب ایدئولوژیک صف صفر

ماده 67 این فصل اشاره دارد به اینکه هر مجاهد باید متناسب با سابقه تشکیلاتی اش بار بردارد و مسئولیت پذیر باشد، و آنرا طلب جمع از فرد خواند و گفت نباید آنرا قپه و رده فرمالیستی به حساب آورد. طبعاً مسعود از این کار نیز هدف مشخصی داشت و درصدد بود تا افراد دلسرد شده را با مسئولیت های صوری دلگرم نماید و به کار وادارد، بخصوص که نفرات قدیمی اثر مستقیم و مهمی روی انگیزه افراد جدید داشتند. در واقع هدف مسعود این بود که نفرات قدیمی بخاطر کنار کشیدن از مسئولیت، روی نفرات جدید اثر منفی نگذارند.

[در سال 1380 تعداد زیادی نیرو از طریق ترکیه، دوبی و پاکستان به عراق منتقل شدند. تعداد آنها 220 نفر بود و مسعود به آنها لقب گروه 220 داده بود. این افراد را می توان به سه دسته تقسیم کرد:

 یکم: گروهی که به بهانه اشتغال به عراق کشانیده شده بودند (برای نمونه، به 11 شهروند پاکستان که برخی فارسی هم نمی دانستند گفته بودند یک شرکت کاریابی در عراق با درآمد بالا کارمند می پذیرد و بعد از یکی دوسال می توان از طریق آن کارت پناهندگی گرفت. بجز این 11 نفر، یک شهروند افغانستان و یک شهروند عراق هم به همین شکل وارد اشرف شده بودند).

دوم: گروهی که به دنبال یک زندگی رویایی، از ایران به ترکیه رفته بودند و در آنجا با فریب سرپل های مجاهدین و به بهانه دریافت کارت پناهندگی به قرارگاه اشرف منتقل شدند و دیگر امکان خروج پیدا نکردند.

سوم: تعدادی خلافکار که به خاطر داشتن شاکی خصوصی از ایران گریخته و در ترکیه به دام مجاهدین افتاده بودند.

مسئولیت انتقال این افراد به عراق و مغزشویی آنها با فهیمه اروانی بود که بخاطر زیبایی و چرب زبانی اش او را به این کار گمارده بودند و بخوبی هم از عهده کار برمی آمد و پس از چندماه آنان را آماده انتقال از پذیرش به درون مناسبات کرد. مسعود در یکی از نشست ها با برخی از آنان گفتگو نمود و به شوخی از فهیمه پرسید این خلافکارها به چه درد من می خورند؟… (جالب اینکه به ما گفته بودند جوانان زیادی در حال پیوستن به سازمان هستند اما در این نشست متوجه شدیم برخی از آنان خلافکار هستند. مسعود که متوجه شده بود این واژه ما را دچار تناقض می کند بلافاصله به توجیه و سفید کاری صورت مسئله پرداخت و گفت: «البته اینها خلافکار نیستند بلکه خلاف جریان آب شنا می کرده اند و با رژیم مخالفت داشته اند!». دوسال بعد که تعدادی از این افراد بریدند و خواستار خروج از سازمان شدند، شورای ما را زیر ضرب بردند که: «برادر مسعود با خون دل جوانان را جذب می کند و شما بخاطر بی مسئولیتی آنها را دچار بریدگی می کنید!».

بعدها مشخص شد تعدادی از آنها دچار بیماری هپاتیک بوده اند اما این موضوع کاملاً مخفی نگه داشته شده بود تا کسی از آنها گریزان نشود. یعنی بخاطر افزودن به آمار نیرویی و روحیه دادن به افراد قدیمی، و اینکه به صدام نشان دهند سازمان همچنان در ایران پایگاه اجتماعی دارد، افراد خلافکار و بیماران خطرناک را با فریب، به اشرف کشانیده و همه را در معرض بیماری های پرخطر قرار داده بودند. اما بدتر از آن، اشاره مسعود به کسی بود که بیماری «ایدز» داشت. وزارت بهداشت عراق اجازه نداده بود چنین شخصی در عراق بماند و مسعود این نکته را در یک نشست مطرح کرد و گفت دلم می سوزد اما چکار می توانیم بکنیم؟. ظاهراً اگر نوع بیماری توسط دولت عراق لو نرفته بود، او را هم وارد قرارگاه می کردند.]

فصل یازدهم

الزامات تشکیلاتی ایدئولوژیک سین آ

فصل یازدهم همانطور که از تیتر آن پیداست به «الزامات تشکیلاتی ایدئولوژیک» اشاره دارد (سین آ = سرنگونی آمادگی). مسعود بارها از رسیدن به مرحله سرنگونی سخن گفته بود. یعنی 3 سال قبل از تدوین کتاب، سال 77 را سال آمادگی برای سرنگونی خوانده بود و یکسال بعد گفت به مرحله سرنگونی رسیده ایم. و حالا مجدداً از آماده سازی الزامات سرنگونی سخن می گفت. تأکید روی «پاکیزه سازی صفوف مجاهدین به هر قیمت بود و اینکه «هرکس از نشست عملیات جاری و غسل بترسد، هزار بار بیشتر، از رژیم خواهد ترسید».

معترضین انقلاب ایدئولوژیک بند س

ماده آخر این فصل اشاره به بخش های غیرنظامی است. مسعود گفت آنها در این مرحله باید چپ تر از بخش نظامی عمل کنند وگرنه کار آنها جواب نخواهد داد. به این معنا که باید شدیدتر از یک عملیات انتحاری وارد کارزار سیاسی شوند. مسعود احساس کرده بود بخش سیاسی و تبلیغی سازمان به حدی از تحلیل های سطحی او متناقض هستند که دیگر قادر به تأثیرگذاری در مناسبات دیپلماتیک نیستند. به همین خاطر تلاش داشت آنان را وارد فضای دیگری کند که از نظر خودش دست کمی از عملیات انتحاری نداشت.

فصل دوازدهم

تشکیلات برادران

آخرین فصل از کتاب مسعود، تحت عنوان «تشکیلات برادران» اختصاص به سازمانکار مردان داشت. علت تأکید روی مردان این بود که پس از «بند دال» زنان مجاهد خواسته یا ناخواسته دارای مسئولیت های مشخصی شدند و مردان از رأس امور به مدارهای پایین تر تنزل پیدا کردند و همین مسئله بسیاری از آنان را دچار دلسردی و افت شدید انگیزه کرده بود (این معضل در مدارهای پایین جدی نبود چون آنها اساساً کارهای اجرائی بر دوش داشتند و در حوزه تصمیم گیری نبودند). بخشی از مسئولین با قدمت تشکیلاتی زیاد هم پس از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک در حاشیه قرار گرفته بودند و مسئولیت آنها در سطح رده تشکیلاتی شان نبود. مسعود درصدد بود تا همه مردان را به بهانه قدمت تشکیلاتی، در مدار مسئولیت بالاتر (البته فرمالیستی) قرار دهد. برای اینکار، آمار نفرات هر دسته و گردان را پایین تر آورد تا بتواند نفرات بیشتری را تحت عنوان «فرمانده» بکار گیرد. 15 سال پیش از آن، آمار هر دسته حدود 33 نفر بود و به مرور کم شد و اینک به 3 نفر رسیده بود.

ماده 76 اشاره به همین موضوع داشت و مسعود صراحتاً گفت: «برادر ول شده در کروکی و در سازمان کار و در کار یومیه و در آسایشگاه نداریم». وی با اشاره به تشکیلات از هم گسیخته مردان مجاهد که پس از بند دال انقلاب مریم شدت گرفته بود گفت: «تشکیلات فروپاشیده برادران به هیچ بهانه ای، از جمله به بهانه هژمونی خواهران، قابل قبول نیست»… با توجه به اینکه همه متوجه شده بودند سازماندهی جدید پوشالی و برای پر کردن خلأ و حفره نیرویی است، مسعود در ماده 77 گفت: «کار و مسئولیت هرچقدر هم بی اهمیت باشد، باید آنرا محکم به دست گرفت».

وی آخرین بند از کتاب را «ماده تکمیلی 78» نامید و گفت: «زن و مرد مجاهد باید همه راه های فرار و پل های پشت سر خود را خراب کنند و فریب وسوسه های بورژوازی را نخورند و حتی اگر عملیات جاری و غسل هفتگی به تلخی زهر هم باشد، آنرا در کمال آگاهی و اختیار بپذیرند».

معترضین انقلاب ایدئولوژیک تشکیلات برادران

بدین ترتیب، مسعود کتاب «تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم» را طی دو مرحله (پاییز 1380 و بهار 1381) به پایان برد و آنرا با مراسم «عاشورا و پرچم» در هم آمیخت تا به آن جلوه ایدئولوژیک و راهبردی بدهد. با اتمام نشست های نوروزی و عاشورایی، مجدداً همگی به قرارگاه های خود بازگشتند تا خود را به قول مسعود، برای آمادگی و سرنگونی مهیا سازند.

هدیه 5 دلاری و فروشگاه!

در یکی از روزهای حضورمان در قرارگاه باقرزاده، پس از ماه ها نشست و سرکوب یک نمایش سرگرم کننده برای دلخوشی و روحی رفاه برپا کردند تا کدورت ها رفع شود. این نمایش چه بود؟ یکروز قرارگاه همه را جمع کرد و ضمن اینکه تلاش می کرد مسئله را بسیار جالب و مهم جلوه دهد گفت: «قرار شده به هر نفر 10 هزار دینار داده شود تا بتوانید از فروشگاه خرید کنید!». ابتدا تصور کردیم واقعاً پول در اختیار نفرات قرار داده می شود ولی مشخص شد که یک کاغذ چاپی است که روی آن نوشته شده 10000 دینار که معادل 5 دلار بود. فروشگاه نامبرده هم چیزی جز یک سالن کوچک نبود که در آن چند قلم خوراکی و اجناس بنجل دیگر گذاشته بودند و هزاران نفر قرار بود به ترتیب در آن خرید کنند و لذت ببرند… نوبت ما که رسید تقریباً هیچ جنس قابل توجهی نمانده بود جز چند قلم خوراکی!… با اینحال مسعود در اولین نشست با ذکر این نکته، با طعنه و تمسخر گفت: «چرا به اینها پول داده اید؟ چرا به من نمی دهید؟»…

از آن پس ماهیانه حدود 5000 دینار اعتبار در اختیار افراد قرار داده می شد که هفته ای یکبار به فروشگاه مقر خودشان بروند و جنس بخرند و یا سفارش بدهند. از آنجا که این یک بازی فریبکارانه برای سرگرم کردن نفرات بود، پس از مدت کوتاهی، لوازم داخل فروشگاه تبدیل شد به همان اجناسی که قبلاً به صورت اِشِلی و سهمیه ای توزیع می شد، یعنی چیزهایی مثل مسواک و خمیردندان و خمیرریش… برخی افراد یکسال پول خود را جمع کردند تا با آن دوچرخه یا چیزهایی که دوست داشتند بخرند اما گفته شد این موارد قابل خرید نیست!. مدتی بعد هم کل بن هایی که نفرات پس انداز کرده بودند وسیله مورد نیاز خود را تهیه کنند حذف کردند و گفتند قبلی ها اعتباری ندارد. و به این ترتیب همین اقدام نمایشی هم تحمل نشد و از محتوا تهی گردید.

ادامه دارد…

حامد صرافپور

17 دی 1400

ایران اینترلینک

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/با-زخم-های-فرهاد-در-کوی-قصرشیرین/

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و نهم ژوئیه 2019:… اولین انفجار ناشی از آتش بس ضربه مهلکی بود که به استراتژی جنگ افروزانه مسعود رجوی وارد شد. همان کسی که سالها بر شعار “صلح” سوار شده بود و با همین شعار، در تابستان 1361، “بیانیه صلح” با طارق عزیز را به امضا رسانید و به قول خودش راه را برای حضور در عراق و همکاری با صدام حسین هموار کرد. از سال 1360 که مسعود رجوی “فاز عملیات های تروریستی” را در دستور کار قرار داد، شعار استراتژیک وی “صلح صلح آزادی” در برابر شعار محوری “جنگ جنگ تا رفع فتنه” آیت الله خمینی بود. شعاری مزوٌرانه که گذر زمان نشان داد با تفکرات مسعود رجوی سنخیتی ندارد . با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد) .

فروغ خاموش جاویدان عملیات مرصادفروغ خاموش جاویدان عملیات مرصاد

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

آتش بس!

هنوز دو هفته از اتمام شعله های آتش رجوی در شهر مهران نمی گذشت که خبر مهم آتش بس میان ایران و عراق، تیتر رسانه های جهان را به خود اختصاص داد. این رخداد مهم، بزودی سرنوشت خاورمیانه را تغییر می داد، اگرچه به ظاهر حمله عراق به کویت و فروپاشی همزمان بلوک شرق عامل رخدادهای بعدی بود، اما اگر آتش بس میان ایران و عراق صورت نمی گرفت، صدام حسین هرگز طمع حمله به کویت را در سر نمی پرورانید که به دنبال آن، آمریکا راغب به لشکرکشی نیم میلیونی به خلیج فارس شود. آثار “آتش بس” سالها بعد خود را نمایان ساخت. اولین انفجار ناشی از این رخداد، ضربه مهلکی بود که به استراتژی جنگ افروزانه مسعود رجوی وارد شد. همان کسی که سالها بر شعار “صلح” سوار شده بود و با همین شعار، در تابستان 1361، “بیانیه صلح” با طارق عزیز را به امضا رسانید و به قول خودش راه را برای حضور در عراق و همکاری با صدام حسین هموار کرد.

صلح سواران جنگ افروز!

از سال 1360 که مسعود رجوی “فاز عملیات های تروریستی” را در دستور کار قرار داد، شعار استراتژیک وی “صلح صلح آزادی” در برابر شعار محوری “جنگ جنگ تا رفع فتنه” آیت الله خمینی بود. شعاری مزوٌرانه که گذر زمان نشان داد با تفکرات مسعود رجوی سنخیتی ندارد و فقط دستاویزی برای مشروع جلوه دادن حضور در عراق و همکاری با صدام حسین است. مسعود چه در مناسبات داخلی و چه خارجی ادعا می کرد که ارتش آزادیبخش ملی بخاطر “برقراری صلح” تأسیس شده و وظیفه مبرم آن “پایان دادن به جنگ افروزی” نظام جمهوری اسلامی است. اما در اصل شعار “صلح”، دستاویزی برای جنگ افروزی بی پایان رجوی و آتش افروزی در مرزهای میهن و کشتار سربازان ایرانی با همکاری صدام حسین بود. مسعود در حالی سوار بر “اسب سپید صلح” در کشورهای غربی جولان می داد که طی 16 سال همکاری تنگاتنگ نظامی- اطلاعاتی با صدام حسین، بیشترین تلاش برای “برپا داشتن آتش جنگ” را ایفا کرد و بزرگترین ناراحتی و خشم وی از صدام نیز به این خاطر بود که او تا آخرین روز حضور در قدرت حاضر به جنگ مجدد با ایران نشد و باید گفت دلیل خیانت رجوی به صدام و خزیدن زیر چکمه های پنتاگون این بود که صدام نخواست به پرتاب موشک به قرارگاه های مجاهدین خلق توسط جمهوری اسلامی ایران پاسخ نظامی دهد و برای مسعود اثبات شد که دیگر نمی توان روی صدام حسین برای یک جنگ خانمانسوز دیگر حساب باز کرد و باید به فکر یک ارباب دیگر برای بازی جنگی بود. خودش به صراحت و با خشمی پنهان در تابستان 1380 گفت که: “یک طلب ما از صاحبخانه این است که او را تا نقطه جنگ کشاندیم اما او حاضر به جنگ نشد”. البته مسئله به اینجا هم ختم نشد و پس از شکست نظامی آمریکا در خاک عراق، مسعود رجوی باز هم خشمگین از آمریکا، اینبار به زیر دشداشه سعودی- بحرین- امارات خزید تا بلکه آتش جنگ را از سوی آنها برافروخته سازد.

تغییر استراتژی از “نبرد مسلحانه شهری” به “نبرد آزادیبخش ملی”

بیست و هفتم تیرماه 1367، تمامی خواب و خیال های چند ساله مسعود رجوی برای گسترش جنگ و رسیدن به تهران آشفته شد. خبر امضای قرارداد آتش بس و احتمال برقراری صلح با عراق، ضربه مهلکی به “ارتش آزادیبخش ملی” یکساله رجوی بود که 30 خرداد 1366 تأسیس آن اعلان شد، هرچند که در عمل ماهها از تشکیل آن می گذشت. استراتژی ارتش رجوی بر پایه جنگ بین ایران و عراق بنا شده بود و هرگونه صلحی به معنای پایان حیات آن به حساب می آمد.

یادآوری: با شروع عملیات تروریستی 30 خرداد 1360، مسعود رجوی “استراتژی نبرد مسلحانه شهری با اتکا به قیام همگانی” را برگزید که از قضا نه در شرایط “جنگی” که در واقع زمان “صلح” کارآیی داشت و اشتباه بزرگ مسعود رجوی آغاز کردن آن در شرایطی بود که ایران و عراق در حال “جنگ” بودند و بحرانی تر کردن کشور عملاً مردم را از سازمان مجاهدین خلق دچار انزجار شدید کرد، چون با وجود یک “جنگ خارجی”، اقدام به فعالیت های “مسلحانه تروریستی”، کشور را به نفع دشمن وارد ناامنی می کرد. به همین دلیل یکسال بعد که مسعود رجوی ضربات کمرشکنی از جمهوری اسلامی دریافت کرد و بسیاری از کادرهای اصلی خود را از دست داد، رو به سوی قبله صدام چرخاند و با امضای نمایش “بیانیه صلح با طارق عزیز”، سمت و سوی اعزام نیرو به خاک عراق را در پیش گرفت. وی تا اواخر سال 1363 (که تاکتیک “ضربه به سرانگشتان اختناق آفرین” را در پیش گرفته بود و طی آن صدها ترور کور و بی هدف را سازماندهی کرد) همچنان با کش و قوس فراوان تیم های عملیاتی خود را به مسلخ مرگ می فرستاد و به کشتن می داد و نهایتاً با انداختن همه گناه ها به گردن علی زرکش (مسئول بخش نظامی سازمان)، خود را از مخمصه رهانید، آنهم زمانی که خود بدور از همه خطرات، در فرانسه به تفریح و تجدید فراش مشغول بود و روز به روز چاق تر می شد. پس از این کشتارها، مسعود با برگزاری نمایش “انقلاب ایدئولوژیک” و ازدواج با مریم قجرعضدانلو، اذهان را مشغول کرد و زمینه را برای “استراتژی نبرد آزادیبخش” و تأسیس ارتش خود فراهم آورد.

استراتژی جدید، موجی از تناقض را در بین مجاهدین خلق روانه ساخت به نحوی که برخی از فرماندهان جنگ های منطقه ای، دوام نیاوردند و از سازمان جدا شدند. برای نمونه به یکی از مجرب ترین فرماندهان نظامی اشاره می کنم که با تشکیل گردان های رزمی در “قرارگاه حنیف” به سیاست جدید اعتراض کرد و از مجاهدین خلق جدا شد. متأسفانه نام او را به خاطر ندارم اما بزرگترین درگیری سال 1364 در منطقه کردستان که مجاهدین خلق آنرا یک حماسه می دانستند (پس از کشته شدن فرمانده گروه) توسط وی فرماندهی شده بود. به یاد دارم روی صورت وی چندین زخم بزرگ وجود داشت که نشانگر عملیات متعددی بود که در آن شرکت داشت. از زبان خودش شنیدم که در آخرین مأموریت وارد جنگ تن به تن شده و درگیری وی با پاسداران در این جنگ به ده متری رسیده بود. وی بشدت مخالف ورود به “جنگ جبهه ای” بود و برایش قابل هضم نبود چرا باید وارد جنگی شود که در آن بخواهد مقابل ارتش و سربازان قرار گیرد و می گفت اگر ما با پاسداران دشمن هستیم به چه علت باید در جنگی وارد شویم که روبروی ما گروهی سرباز وظیفه هستند؟. نکته جالب اینکه پس از جدایی او از مجاهدین خلق، در یکی از نشست های قرارگاه حنیف که اگر اشتباه نکنم محمد حیاتی یا علی خدایی صفت برگزار کرده بودند، برای کمرنگ کردن نقش فرماندهی وی در آن عملیات چریکی بزرگ گفته شد فرمانده اصلی این تیم عملیاتی”سعید هاشمی” بوده است. درحالیکه سعید هاشمی در واقع نفر سوم آن یکان عملیاتی بود. لذا پس از کشته شدن فرمانده یکان، سعید نقش معاون داشت نه فرمانده. (سعید در عملیات فروغ جاویدان کشته شد).

فرماندهانی که مخالف تشکیل ارتش بودند و همچنان بر مبارزات چریکی و “تپه زنی” در کردستان پایفشاری می کردند کم نبودند. استدلال آنها نیز این بود که دشمنی ما با سپاه پاسداران است و تاکنون با آنها در جنگ بودیم، ورود سازمان به جنگ جبهه ای، ما را در برابر انبوهی از مردم عادی قرار می دهد که عمدتاً سرباز وظیفه، ارتشی یا ژاندارم هستند و ما چرا باید با چنین افرادی بجنگیم؟ نهایتاً این تناقضات مسعود رجوی را وادار به پاسخگویی کرد. توجیه این بود که ما با ارتش و سرباز کاری نداریم. می خواهیم به تهران برویم و در این مسیر هرکسی جلوی ما را بگیرد با پاسدار فرقی ندارد و باید با آنها جنگید. اینها یا پاسدار هستند و یا افرادی ابله، اگر پاسدار باشند که کشته می شوند و اگر هم ابله باشد، کشته شدنشان به نفع ایران آینده است. با چنین توجیهات کودکانه، غیرانسانی و غیراصولی، بالاخره ارتش آزادیبخش ملی تأسیس شد و از نبردهای کوچک به فروغ جاویدان رسید در حالی که بسیاری از رزمندگان قدیمی و بخصوص کردها که احساس می کردند از ملأ خود جدا افتاده اند، از مجاهدین خلق جدا شده بودند.

———————–

اما در رخداد “آتش بس” مسئله متفاوت بود، مسعود رجوی استراتژی خود را بر جنگ سوار کرده بود و اینک خود را با “آتش بس” و احتمال “صلح” مواجه می دید. همان چیزی که سالهای طولانی مدعی بود که بخاطر آن می جنگد و اساساً ارتش آزادیبخش ملی را علیه “جنگ” تأسیس کرده است. “صلحی” که مسعود آنرا پایان عمر رژیم معرفی می کرد، در چنین روزهایی، حیات خود سازمان مجاهدین خلق را به خطر انداخته بود و مسعود بیش از هرکسی آنرا حس می کرد و به گفته خودش وادار شد که “هست و نیست” خود را در طبق اخلاص به کشتارگاه بفرستد. در نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان، مسعود به صراحت گفت که در برابر عملی انجام شده قرار گرفته و خمینی در صدد است تا ما را با سلاح خودمان که صلح است، قفل کند و در باتلاق گرفتار سازد در حالی که صلح شعار همیشگی ما بود. وی تأکید کرد که تنها یک هفته فرصت داشته و در این رابطه چند بار با مقامات عراقی ملاقات کرده تا از آنان بخواهد قرارداد آتش بس را عقب بیندازند تا فرصت کافی برای آمادگی داشته باشد. اما مقامات عراقی به وی گفته بودند شما حداکثر یکهفته فرصت دارید و بعد از آن چون باید حتماً در سازمان ملل قرارداد را امضا کنیم، دیگر نمی توانیم به شما اجازه حرکت بدهیم. مسعود مدعی بود که انجام عملیات فروغ جاویدان را برای پاییز برنامه ریزی کرده بودند و با این اقدام رژیم، تنها یک هفته برای انجام آن زمان داریم، لذا ما دو راه بیشتر پیش رو نداریم، یا کنار بکشیم و مثل حزب توده برای همیشه منفور شویم و یا وارد جنگ شویم و سرانجام آنرا هرچه هست بپذیریم.

البته مسعود رجوی آماده بود که تمام دار و ندار خویش را (که رزمندگانش بودند) در طبق اخلاص فدا کند، به شرطی که خودش در خارج گود نظاره گر باشد نه بخشی از فدای خالصانه. مریم مدعی بود که اگر تمام سازمان از بین برود و مسعود باقی بماند، ارزشش را دارد چون دوباره سازمان مجاهدین خلق را خواهد ساخت اما اگر خود مسعود آسیبی ببیند دیگر قابل جایگزینی نیست. با چنین تفکری بود که مسعود همیشه با کمک مریم قجرعضدانلو از حوادث می گریخت و نیروهایش را وارد خطر می کرد، و بعد هم طلبکار بقیه می شد که چرا خوب عمل نکرده اند و یا زنده مانده اند و ایشان نتوانسته به خواسته های خود برسد. مسعود به درستی گفت که نتیجه این عملیات هرچه باشد، پیشاپیش آنرا تبریک می گوید، چرا که اگر پیروز می شد، به قدرت می رسید و اگر شکست می خورد و تمامی نیروهایش در قتلگاه نابود می شدند، ایشان با حلقه پیرامون خود به اروپا بازمی گشت و با ثروت افسانه ای که اندوخته بود همانند یک پرنسس به زندگی شاهانه ادامه می داد و این توجیه را هم داشت که حاصل دهها سال اندوخته سازمان را بخاطر مردم خودش فدا کرده است. نتیجه چنین تصمیمی همان شد که دیدیم و هزاران نفر به کام مرگ رفتند و دهها کودک یتیم شدند و دهها زن و مرد همسران خود را از دست دادند و بسیاری از مجاهدین نیز تکه پاره شدند.

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

بیمه نامه فروغ!

صبح دوشنبه 3 مردادماه 1367 که مصادف با عید قربان بود، حرکت ما به سمت مرز خسروی آغاز شد. ستون خودروهای مختلف مجاهدین خلق از قرارگاه اشرف تا نقطه واسط ادامه دار بود. پس از توقفی چند ساعته در مقر واسط و خوردن ناهار و تحویل گرفتن تدارکات، به سمت مرز حرکت کردیم. مسیر ما پس از خروج از اشرف (مسعود و مریم رجوی نزدیک خروجی اشرف، مجاهدین خلق را بدرقه می کردند)، عبور از شهر خالص و جلولاء و خانقین بود و از آنجا پیشروی با سرعت تمام به قصرشیرین و سرپل ذهاب ادامه پیدا می کرد. آن زمان قصرشیرین و سرپل ذهاب مخروبه و در دست نیروهای عراقی بودند، لذا هیچ مشکلی به لحاظ پیشروی وجود نداشت. وقتی از قصرشیرین عبور می کردیم، سربازان عراقی با شگفتی ما را می نگریستند و یکی از آنان از من که سوار بر تانک چرخدار کاسکاول بودم پرسید: ون؟ (یعنی کجا؟)، با شادی ناشی از پایان یافتن دوران حضور در عراق به او گفتم: تهران!… سربازان با تعجب ستون های ما را می نگریستند و من در رویای رسیدن به جامعه بی طبقه توحیدی که مسعود قرار بود برپا سازد به حرکت ادامه دادم. فرمان حمله توسط مریم رجوی در ساعت 3.5 بعد از ظهر دوشنبه داده شده بود و نیروهای جلودار موفق شده بودند از “تنگه گل داوود و گردنه پاتاق” عبور کنند و تا ساعت 10 شب شهرهای “کرند و اسلام آباد غرب” را تحت کنترل بگیرند. تیپ ما نیمه شب همان روز بر بالای گردنه حسن آباد رسیده بود اما همانجا متوقف شد. تا ظهر سه شنبه همچنان در این محل بودیم و خبری از پیشروی نبود و تنها چیزی که مشاهده می کردیم کامیون های پر از مجروح بود که گروه گروه از دشت حسن آباد بازمی گشتند و دشتی که لحظه به لحظه هواپیماها آنرا بمباران می کردند.

تنگه چارزبر و دشت حسن آباد مملو از خودروهایی بود که در آتش می سوختند و ما عصر سه شنبه به دستور خواهر سرور (فاطمه رمضانی) به جلو حرکت کردیم. به ما دستور حمله داده شد در حالی که مأموریت تیپ ما، تسخیر شمال تهران بود نه در این دشت. هنوز حتی تا کرمانشاه چند ده کیلومتر فاصله داشتیم. تانک من جلودار ستون بود، از گردنه حسن آباد سرازیر شدم و بقیه ستون از جمله دو تانک دیگر در پشت سر من حرکت کرد. چند کیلومتر جلوتر تمامی جاده را خودروهای سوخته پر کرده بود، به حدی که ناچار از جاده خارج و در میان مزارع شخم زده شده به پیشروی ادامه دادیم. صحنه دلهره آور و تأسفبار بود. مسافت تا ارتفاعات چارزبر از میان این خودروهای سوخته و اجساد منهدم شده حدود یک کیلومتر و نیم بود. وقتی به نزدیک تنگه رسیدم متوجه وجود یک خاکریز در جاده شدم. نیروهای نظامی ایران با یک خاکریز کوچک جلوی پیشروی یک ستون عظیم را گرفته بودند.

با هر رنج و سختی به تنگه رسیدیم. پیاده نظام “تیپ سرور” مدخل ورودی تنگه را در دست گرفتند، یال های سمت راست نیز در دست یکی از تیپ ها بود اما یال سمت چپ کماکان در دست نیروهای ایران بود که از درون بوته های کوهستانی به سمت ما شلیک می کردند. هواپیماها بمب های خوشه ای را بر سر ما فرود می آوردند اما از نیروی هوایی عراق که مسعود رجوی ادعا می کرد از ما پشتیبانی خواهند کرد خبری نبود. برای اولین بار زیر بمباران خوشه ای قرار گرفته بودم که صحنه عجیبی را خلق می کرد. بارانی از بمب های کوچک تمامی محوطه را غرق دود و خاک کرده بود. یک هفته کار طاقت فرسای شبانه روزی و چند ساعت درگیری مستمر، رمقی برای ما نگذاشته بود. فرمان عقب نشینی برای تیپ ما صادر شد و ساعاتی بعد با وضعیتی نابسامان روی گردنه حسن آباد مشغول بازسازی و رسیدگی به زخمی ها بودیم. تانک من منهدم شده بود فقط از یکان ما چند نفر از دور خارج شده بودند. با اینحال بدون هیچ استراحت و غذایی دوباره با طلوع سحر چهارشنبه فرمان پیشروی داده شد. اینبار همه ما به عنوان یک نیروی پیاده باید با طی یک مسیر 7 کیلومتری خود را به تنگه می رساندیم.
دو ساعت در این مسیر زیر آتش خمپاره و کاتیوشا و بمب های هوایی پیشروی داشتیم. دور تا دور مسیری که حرکت می کردم کشته هایی که عمدتاً تکه پاره شده بودند به چشم می خورد. زنان و مردانی که چند روز پیش از آن برای رسیدن به تهران شور و هیجان داشتند و برای مسعود و مریم رجوی کف می زدند، اینک در 25 کیلومتری کرمانشاه بر روی زمین افتاده بودند و غبار آنان را پوشانیده بود.

تا تنگه چارزبر زیر آتشی سنگین به حرکت ادامه دادیم و ورودی تنگه را در اختیار گرفتیم، شب نزدیک بود و نبرد همچنان در گوشه و کنار ادامه داشت. برای هیچکس رمقی باقی نمانده بود. اساساً سازمانکاری باقی نمانده بود چون تلفات سنگین بود. من در بالای یال سمت راست با افرادی تنها مانده بودم که هیچکدام را نمی شناختم و بیسیم من نیز از بین رفته بود. نمی دانستم از چه کسی باید دستور بگیرم. زنی که مشخص بود فرمانده آن بخش است و او را نمی شناختم برخی از نفرات را جمع کرد و گفت باید به عقب بازگردیم. لذا من نیز به هرشکلی بود دوباره به گردنه حسن آباد بازگشتم. صبح شده بود و خبردار شدم که “فرهاد” (فرمانده من، مسئول یکان تانک تیپ سرور) حین پیشروی مورد اصابت خمپاره قرار گرفته و به اسلام آباد منتقل شده است. از یکان خودمان کسی را پیدا نکردم و لذا به دستور “سرور” سوار یکی از خودروهای صف کشیده شدم و با فرمان عقب نشینی وی به سمت اسلام آباد حرکت کردیم. اما هنوز یک کیلومتر عقب نرفته بودیم که وارد کمین منطقه سیاهخور شدیم و زیر ضرب شدید موشک های RPG7 و تیربارهای BKC رفتیم. صحنه دهشتناک دیگری خلق شده بود. خودرویی که داخل آن بودم مورد اصابت قرار گرفت و آتش گرفت. خودم را به پایین پرت کردم و از سمت دیگر جاده مشغول دویدن شدم. خستگی و ضعف شدید اجازه دویدن زیاد به من نمی داد. دیگر نه انگیزه برای حرکت داشتم و نه رمقی مانده بود. گاه آرزو می کردم یکی از موشک ها و یا یکی از گلوله ها به من اصابت کند و مثل بسیاری دیگر که راحت در خاک آرمیده بودند از رنج بودن راحت شوم. اما انگار باید سالیان بسیار دشوار دیگری را در کنار مریم و مسعود رجوی می گذراندم تا خیانت آشکار و دگردیسی رقت انگیز آنان و رفتن شان به زیر چکمه های “سیا، پنتاگون، سعودی و موساد” را به چشم ببینم.

درست در لحظاتی که می بایست در تهران مستقر شده باشیم، در میان کمین بزرگی افتاده بودیم و تقریباً از ارتش آزادیبخش ملی و آن فرماندهان مجرب هم کسی باقی نمانده بود و بیشتر بازماندگان را کسانی تشکیل می دادند که به تازگی از خارج کشور به عراق منتقل شده بودند و یا سربازان اسیری بودند که با وعده های رجوی برای آزادی فوری پا به عملیات گذاشته بودند. از آن ساعت تا یکی دو روز بعد بازگشت نفرات به قرارگاه اشرف یا به بیمارستان های عراق ادامه داشت. ارتش آزادیبخش ملی بزرگترین شکست تاریخی خود را در حالی تجربه می کرد که قرار بود در تهران باشد. کامیون های بار زده شده از اجساد در داخل جاده های عراق، صحنه های دهشتناکی را برای مردم پدید آورده بود. یأس و وحشت شدیدی نیروهای جدید را فراگرفته بود و نیروهای قدیمی نیز بشدت افسرده و غمگین بودند. دوست نداشتیم به چهره همدیگر نگاه کنیم چون غمی عمیق در چهره ها یافت می شد. اما با اینحال دیدن هر یک نفر شادی آور بود و افراد بازمانده با دیدن همدیگر شاد می شدند و متوجه می شدند که یک نفر دیگر هم زنده مانده است. “تیپ منوچهر (فرهاد الفت)” که پیش از حرکت در کنار “تیپ سرور” مستقر بود تقریباً خالی از سکنه بود و تیپ ما نیز بخش زیادی از نیروهایش را از دست داده بود. به همین دلیل بازماندگان آنها با ما ادغام شدند. ویژگی تیپ ما این بود که فرمانده اش، پیش از آن مسئول بخش سیاسی بود و لذا زنان خارجی و کادرهای ساکن خارج از کشور را به آنجا منتقل کرده بودند. کادرهایی که اولین بار بود در یک صحنه نظامی شرکت داشتند. “آنی ازبر” فرانسوی از زمره این نفرات بود که هیچگاه به قرارگاه نرسید و اطلاعی از سرنوشت وی بدست نیامد. زنان و مردان خارجی دیگری هم در این تیپ حضور داشتند که چند ماه بعد دوباره به خارج منتقل شدند اما پیش از رفتن آنها، رئیس ستاد ارتش آزادیبخش ملی (محمود عطایی) نشستی در سالن غذاخوری برگزار کرد و از آنها خواست که وقتی به خارج می روند در دام تبلیغات گرفتار نشوند و تصور نکنند که فروغ جاویدان یک شکست بوده است. آنها به عنوان قاصدان ارتش آزادیبخش ملی باید در خارج با این تبلیغات مقابله کنند و بدانند که فروغ جاویدان تا جاودان باقی خواهد ماند و یک “بیمه نامه” برای مجاهدین خلق جهت حضورشان در عراق است.

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

پس از این فروغ خاموش حوادث زیادی در مجاهدین خلق رخ داد که هرکدام مقوله ای جداگانه است، اما دیگر فرمانده خود را تا ماهها ندیدم. “فرهاد” بشدت زخمی و یک پای او دچار نقص جدی شده بود و بعدها به بخش مخابرات منتقل شد. آتش در حالی به جان “فرهاد” افتاد که رویای قصر نشینی “شیرین” در تهران برای مسعود رجوی برای همیشه ویران شد و از آن “شور شیرین” یاران دیگر هیچ خبری نبود. در این میان از “بیمه نامه فروغ” هم جز آینده ای تاریک، خونین و پررنج باقی نماند. آینده ای که با نابودی کامل ارتش آزادیبخش ملی پس از سقوط صدام برای همیشه به تاریخ پیوست.

حامد صرافپور

معترضین انقلاب ایدئولوژیک ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

لینک به منبع

***

باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!

***

همچنین: