منتهای رذالت و پلیدی سران فرقۀ رجوی (زندانبانان لیبرتی)

منتهای رذالت و پلیدی سران فرقۀ رجوی (زندانبانان لیبرتی)

قربانعلی حسین نژاد، پیوند رهایی، بیست و سوم ژوئیه 2015:… روز سه شنبه 30 تیر 1394 برابر با 21 ژوئیۀ 2015 یک سایت فرقۀ رجوی به نام «ایران افشاگر» مستقر در زندان رجوی ساختۀ لیبرتی مقاله ای به نام و از زبان دخترم زینب حسین نژاد سراسر دروغ و تهمت و افترا و ناسزا علیه اینجانب یعنی پدرش و علیه دخترم مونا یعنی خواهرش منتشر کرده است …

خانواده ها بیرون کمپ لیبرتیکیهان لندن: لیبرتی، سودای ارتش آزادی و ماجراجویی رهبرانش

لینک به منبع

منتهای رذالت و پلیدی سران فرقۀ رجوی (زندانبانان لیبرتی)

بازآغاز شکنجۀ پدر و فرزند با سوء استفاده از فرزند

به قلم قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین

روز سه شنبه 30 تیر 1394 برابر با 21 ژوئیۀ 2015 یک سایت فرقۀ رجوی به نام «ایران افشاگر» مستقر در زندان رجوی ساختۀ لیبرتی مقاله ای به نام و از زبان دخترم زینب حسین نژاد سراسر دروغ و تهمت و افترا و ناسزا علیه اینجانب یعنی پدرش و علیه دخترم مونا یعنی خواهرش منتشر کرده است که نهایت رذالت وپستی و بی وجدانی سران فرقۀ رجوی یعنی زندانبانان زندان رجوی ساختۀ لیبرتی را به خوبی نشان می دهد. از همۀ انسانها بویژه ایرانیان آزاده و مبارز در داخل و خارج ایران می خواهم قضاوت کنند که آیا این کار شکنجۀ روانی پدر و فرزند با هم و یکجا می باشد یا رفتن پدران و مادران و خواهران و برادران به دم در لیبرتی و صدا زدن مهربانانه و مؤدبانۀ عزیزانشان و خواستار لحظه ای دیدار با آنها شدن که فرقۀ رجوی آن را «شکنجۀ روانی» ساکنان لیبرتی می نامد؟

من دخترم را مخاطب قرار نمی دهم چرا که او را نیز همچون سالیان خودم قربانی افکار و نیرنگها و فریبکاریهای مسعود رجوی و دیگر سران فرقۀ رجوی می دانم چرا که همگان می دانند در این سازمان فرد از خودش هیچ اراده ای ندارد و هر چه می گوید و می نویسد و انجام می دهد مثل همۀ فرقه ها دیکته و تلقین شده از سوی سران فرقه می باشد و بس.

بلکه خطابم به قلعه بانان هفت حصار تشکیلات رجوی است که چرا به جای پاسخ منطقی و انسانی به خواستۀ خانواده ها مبنی بر دیدار عزیزانشان ولو برای یک لحظه ولو از دور و ارائۀ دلیل منطقی برای رد این خواسته به دشنام و ناسزاگویی و تهمت و افترا به خانواده ها حتی از زبان فرزندان و عزیزانشان می پردازند؟ آخر اگر اینها واقعا خانواده های این افراد نیستند و به قول خودتان «پوش» و «عنوان» هستند و در حقیقت «مأموران وزارت اطلاعات» و «نیروی تروریستی قدس» هستند پس علم کردن افراد مشخصی از لیبرتی در بازار شام تلویزیونتان و رسانه هایتان و نامه و مقاله نگاری به اسم آنان دیگر چه معنی دارد؟ اگر این پدر زینب نیست و خواهر زینب نیست که به دنبال دیدار او هستند و خانواده نیستند پس چرا زینب را با شکنجۀ روانی مأمور نامه و مقاله نگاری صد بار سانسور و جرح و تعدیل شده و یا اساسا دیکته شده برای دشنام و تهمت زنی علیه پدرش و خواهرش می کنید و نه کس دیگر را؟ آیا این کارهایتان به معنی اعتراف به این نیست که ما واقعا افراد خانواده های این افراد هستیم؟

دخترم زینب خوب می داند ولی نگذاشته اید بنویسد که در سال 78 در بغداد من و او را به ستاد داخله بردند و گفتند که به دختر کوچکترم مونا (آذر) که خانۀ عمه اش در تهران می ماند و آن موقع هفده سالش و دانش آموز دبیرستان بود زنگ بزنید و به دروغ به او بگویید که من و مادرت و خواهرت در آلمان هستیم آماده بشو که دوستانمان بیایند و تو را اینجا پیش ما بیاورند تا درس بخوانی!! ولی خوشبختانه با هشیاری عمه اش این نقشۀ آنها برای کشاندن او به عراق و قرارگاههای نظامی فرقه شکست خورد و بعد از آن مرا به علت اینکه ضمن صحبتهای تلفنی ام با خواهرم به او به زبان خودمان (ترکی) فهمانده بودم که ما در عراق هستیم به اصطلاح خودشان زیر تیغهای فحاشی و تف باران قرار دادند از جمله مهدی ابریشمچی مشخصا در آن نشستهای معروف به «دیگ» به همین علت به من دشنام مادر داد (منتها به عربی «ولد الزنا»!!!). و بعدها هم تا آغاز دهۀ نود هر بار من و زینب با فشار و جو سازی و ترس از تیغ و تف می خواستیم او را به اشرف بکشانیم و زینب برایش حتی در یکان خودش جا باز کرده بود و می گفت می آورم «تحت مسئول خودم می کنم» به همین دلیل و از ترس اینکه او را در اشرف نگهدارند هر بار بهانه ای می آورد چنانکه تعدادی از فرزندان خانواده هایی را که برای دیدار فرزندان دیگرشان در آن سالهای اول بعد از سرنگونی رژیم صدام به اشرف آمده بودند با فریب و نیرنگ و شعارهای میان تهی در اشرف نگهداشتند که برخی نیز در درگیریها با نیروهای عراقی و یا اعمال تروریستی علیه اشرف جان باختند.

شما وقتی مونا خواهر زینب را ناخواهری و عضو وزارت اطلاعات و نیروی تروریستی قدس می نامید واقعا می فهمید چه می گویید؟ آیا روی این تهمت و محتوا و معنای آن دقت کرده اید؟ آیا این تهمت بهترین خدمت به رژیم و اطلاعاتش نیست؟ وقتی خانواده های مجاهدین اطلاعاتی باشند پس بقیۀ مردم را حتما صد برابر بیشتر طرفدار رژیم ولایت فقیه می دانید؟!! وقتی خودتان در همین مقاله می نویسید و اعتراف می کنید که کسی خودش مستقلا نمی تواند به لیبرتی بیاید پس بفرمایید همان خانواده های خارج یا داخل که می گویید می توانند مستقلا بیایند و با فرزندانشان همانگونه که در اشرف دیدار می کردند دیدار بکنند چگونه بیایند؟ شما که می گویید در اشرف حتی خانواده هایی که به کمک رژیم می آمدند می گذاشتیم با فرزندانشان دیدار کنند (که همه می دانیم جز به یک سری از آنها اجازۀ ورود داده نشد و بعد از آن به دستور شخص مسعود رجوی بکلی ممنوع شد) پس چرا در لیبرتی این اجازه را نمی دهید؟ بله الآن هم می گویم وقتی مسعود رجوی خطاب به خانواده های دم در اشرف می گفت بفرمایید تو پس چرا این تعارف را برای خانواده های دم در لیبرتی نمی کند؟ چرا در این مقاله جواب این سؤال منطقی من در مقالۀ گذشته ام را نداده اید؟

دختر من زینب خوب می داند ویادش هست که مونا مدتها هم به این علت که نمی توانست مستقلا بیاید به دیدارش نمی آمد و من هم از شرح جزئیات آن در شرایط امروز کشورمان «از آن ميگذرم» و به همین علت هم زینب بسا او را در نامه هایش تحسین کرده بود و در این مقاله هم آمده که به او در این زمینه اطمینان داده بود. حالا چه شده که من باید ببینم و بخوانم و باور کنم و چگونه باور کنم که زینب مونا را «ناخواهری» خوانده و آنگونه نسبتها و سمتهای مضحک به او و همسرش داده که من تکرارش نمی کنم. وقتی خودتان می نویسید که شرایط امنیتی و حفاظتی لیبرتی با اشرف که هر کسی می توانست خودش تا آنجا بیاید و عراق امروز با عراق آنروز خیلی فرق دارد و امروز آمدن به لیبرتی با آنهمه کنترلهای و موانع و پستهای بازرسی متعدد بسیار خطرناکتر و دشوارتر است؛ پس بفرمایید وقتی رژیم در حاکمیت عراق و لیبرتی سهیم است و نقش دارد برای آمدن سالم و امکان پذیر به لیبرتی برای کسی که در ایران و زیر حاکمیت این رژیم زندگی می کند چه راهی جز استفاده از امکانات این رژیم و دولت عراق وجود دارد؟ آیا استفاده از امکانات یک دولت برای یک کار که مردم هر کشوری در دنیا آن را انجام می دهند به معنی عضویت آن فرد در اطلاعات آن دولت می شود؟ تازه مسخره تر و خنده دار این است که شما افراد خانواده های مجاهدین لیبرتی را که بسیاری در سنین پیری و بیمار هم هستند عضو نیروی نظامی قدس یعنی سپاه پاسداران می نویسید!!! واقعا منتهای وقاحت تنها این را می گویند و منتهای نابخردی و بی منطقی. آیا مونا برای تلاش جهت دیدن خواهرش نیاز به تحریک و تشویق من دارد؟ مگر عواطف خواهری و خانوادگی اکتسابی و تلقینی است؟!

موضوع این است که رهبری فرقه این بار و مشخصا در لیبرتی بدجوری گیر کرده و می خواهد دم و دستگاهش را با ادعاهای پوشالی و توخالی «مبارزه» که در حقیقت ضد مبارزه می باشد هر طور شده از فروپاشی و رسوایی خطاها و غلطکاریهای سالیانش نگهدارد و الا بر اساس گفتۀ خودش در اشرف می گذاشت خانواده ها با قطع نظر از اینکه چگونه و با چه امکاناتی آمده اند وارد لیبرتی بشوند و به درخواستهای مقامات سازمان ملل و وزارت حقوق بشر مبنی بر ورود خانواده ها به کمپ و دیدار با عزیزانشان پاسخ مثبت می داد.

خواهر زینب مونا (آذر) و همسرش هیچیک حتی شغل دولتی عادی هم ندارند تا چه رسد مأمور اطلاعات باشند!! و هر دو شغل آزاد دارند و یک ریال هم از دولت نمی گیرند در حالیکه خانواده های بسیاری از سران فرقۀ رجوی در ایران شغلهای رسمی دولتی دارند ولی به هر دلیلی از جمله اینکه آنها برخلاف افراد پایینی دسترسی به انواع وسایل ارتباطی نوین دارند چون برای دیدارشان نمی آیند هیچوقت مزدور رژیم خوانده نمی شوند بگذریم که خانواده های برخی سران پاریس نشینشان همه ساله از ایران با امکانات و پاسپورت و پولی که در هر حال از همین رژیم به دست می آورند به دیدنشان در بهترین هتلهای فرانسه می آیند و می روند و کسی هم صدایش در نمی آید که البته حقشان است و کار خوبی هم می کنند ولی برای خانواده های بیچاره و بی پول آن پایینی ها استفاده از کوچکترین امکانات دولتی که برای هر کس در ایران زیر حاکمیت این رژیم امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است در تلاش برای دیدار عزیزش که در عمرش او را ندیده است (مونا و زینب دو خواهری هستند که هرگز همدیگر را ندیده اند) فحش و ناسزا و تهمت و تمسخر و در اشرف هم سنگباران می آورد! حالا ببینید حضرات منتهای وقاحت را چه کسی دارد؟ من یا شما؟ و چه کسی کثیفترین سوء استفاده را از افراد خانواده برای شکنجۀ آنها می کند؟

من از دیروز با دیدن این مقاله و آخرین عکس فرزند عزیزم زینب که اکنون 37 سالش می باشد با یادآوری خاطراتمان در اشرف و عراق و فرانسه چندین بار گریسته ام. و می دانم که فرزندم نیز در عمق وجدان و ضمیر و جوهر اصیل انسانی اش همین عواطف را برای من دارد ولی این شگردها و دیکته های تشکیلاتی فرقه است که او را به عدم بیان این عواطف و یا بیان وارونۀ آن وادار می کند؛ و الا چه کسی باور می کند که فرزندی با اراده و خواست واقعی خودش پدرش را تهدید به بند از بند گسستن یعنی تکه تکه کردن بکند؟!! اینگونه برخوردها تنها از ویژگیهای فرقۀ رجوی است و بس.

حضرات! دیگر بس کنید! این نقض ابتدایی ترین اصول حقوق بشر است که از زبان و قلم و به نام یک فرزند اسیر فکری و فیزیکی علیه پدرش هر چه و هر عقده ای را در چنته دارید خالی کنید. این ضد انسانی ترین شیوه و پست ترین و پلیدترین و رذیلانه ترین و ضد بشری ترین شکنجۀ روانی دو انسان است.

نسبت دادن ما پدران و مادران به اطلاعات و پاسداران رژیم و مخدوش کردن مرزها ببینید شما را به کجا و به چه یاوه های احمقانه و مضحکی کشانده که می گویید هدف ما از بردن عزیزان و مقرهایشان می باشد!! که عقل هیچ کودکی هم این را نمی پذیرد و این جز بهترین خدمت شما به همان اطلاعات و پاسداران رژیم نیست و نتیجه ای جز رسوا و بدنام کردن هرچه بیشتر خودتان در میان ایرانیان آزاده در داخل و خارج کشور و حتی مسأله دار کردن بسیاری از وفادارانتان در همان لیبرتی و اور و هوادارانتان در خارج کشور ندارد.

همۀ ایرانیان آزاده در خارج کشور چنانکه از انبوهی حمایتها و نظرات ومقالاتشان پیدا بود به خوبی می دانند که هدف من و آقای مصطفی محمدی از حضورمان در شهر محل اقامت مریم رجوی و دستگاه فرقه ای اش آن هم در اماکنی دور از مقر اقامت او و با در دست داشتن عکسهای دخترانمان و بیان خواسته مان جز اطلاع رسانی اهالی شهر از هدفمان مبنی بر بیرون بردن فرزندانمان از جهنم و خطر عراق با فشار آوردن به رهبری فرقۀ رجوی جهت بسیج امکاناتش در این راستا نبوده و نیست و اتهام شناسایی و جاسوسی و تروریسم علیه ما دو پدر پیر آن هم بعد از بیش از سی سال برپایی مقر رجوی در اور سور اواز و با توجه به اینکه هر دوی ما سالها در همانجا برای سازمان مجاهدین کار کرده ایم مسخره ترین و مضحکترین اتهام و دروغی است که حتی افراد خود مقر رجوی در دلشان به آن می خندند و حملۀ وحشیانۀ افراد مریم رجوی به ما دو پدر و خانم حوریه محمدی خواهر سمیه و ضرب و جرح ما نتیجه ای جز بیزاری و تنفر هر چه بیشتر ایرانیان و نیز پلیس و مقامات محلی که کاملا در جریان امر قرار گرفته و از ما حمایت کردند از این فرقه و سردمداران فراری و خارجه نشین آن ببار نیاورد و این امر از انتشار اخبار و مطالب و مقالات بسیار در مورد آن و حمایتهای گسترده از ما به خوبی پیدا است.

حضراتي كه به فرزندانمان می گویید به ما پدران و مادران و خواهران و برادران ناپدر و نامادر و ناخواهر و نابرادر به علاوۀ انواع و اقسام دشنامها و تهمتها نثار کنند یا از زبان و قلم آنان چنین می گویید و می نویسید اگر واقعا چنانکه ادعا دارید به اسلام و قرآن معتقدید مگر در قرآن ابراهیم به پدرش که مشرک و بت پرست بود سه بار در سه آیه «یا أبت» (پدرجان) خطاب نمی کند؟! می بینید و می خوانید که ابراهیم به پدرش در این آیات سلام می گوید و او را فقط نصحیت محترمانه می کند بدون هیچگونه دشنام و ناسزاگویی و حتی کوچکترین بی احترامی. (آیات 41 تا 47 سورۀ مریم).

و در آیات دیگری در قرآن بسیار به احترام به افراد خانواده مخصوصا پدر و مادر حتی اگر مشرک و در جبهۀ مقابل باشند سفارش کرده است. بله معلوم است که در موقع جنگ و قصد قتل، هر انسانی حق دفاع دارد که اساسا با مورد غیر جنگ متفاوت و بلکه کاملا معکوس می باشد.

شما فامیل دخترم زینب را از فامیل من به فامیل همسر شهیدم یعنی مادر زینب تغییر داده اید. من هیچ اصراری ندارم و دلیلی هم نمی بینم که فرزند حتما باید فامیل پدر را داشته باشد و نه مادر. ولی گذشته از اینکه این عرف جامعۀ ما و مردم ما می باشد که فرزندان فامیل یا نام خانوادگی پدر را می گیرند (بگذریم که رجوی عرف دیگر جامعۀ ما را یعنی حفظ نام خانوادگی توسط زن بعد از ازدواج را دقیقا در جهت مرد سالاری نقض کرد) بله گذشته از این؛ اگر شمایان واقعا به خون شهدای مجاهد ارزش و احترام قائلید و کاربرد خانوادۀ مجاهد را می دانید که به کدام خانواده می گویند و به ارزشها و اصطلاحات سنتی اصیل سازمان مجاهدین خلق ایران پایبند هستید که نشان می دهید که دیگر نیستید اگر فقط با همین معیار بخواهید بسنجید خانوادۀ ما (خانوادۀ حسین نژاد) خانوادۀ مجاهد و مجاهد پرور و از خانواده های شهدای مجاهدین می باشد. دخترم زینب خوب می داند که دو برادر من (عموهایش) مجاهدین شهید محرم و محمود حسین نژاد با همین فامیل و نام خانوادگی ما بودند وهستند و شادروانان پدرم و مادرم (پدر بزرگ و مادر بزرگ زینب) و شادروان برادرم محسن که در تصادفی در تهران درگذشت سالها امید به پیروزی مجاهدین و آمدنمان و برگشت پیروزمندانه مان به ایران را داشتند و چه رنجها و اذیت و آزارها و زندانها و اخراجها از کار و… توسط پاسداران و دستگاههای رژیم در شهرمان میانه کشیده اند که امیدوارم روزی زینب خواهرش مونا را ببیند تا خاطراتش با پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمویش را که در آغوش آنها بزرگ شد برایش تعریف کند.

در حالیکه از خانوادۀ مادر شهیدش یعنی خانوادۀ کریم زاده که فامیل دخترم زینب قرارش داده اند به جز خود او نه تنها کسی هوادار مجاهدین و با مجاهدین نبوده بلکه همۀ خواهران و برادرانش یعنی خاله ها و دایی های زینب و مونا در دستگاههای اخص حفظ رژیم کار می کنند.

حال که نگذاشته اید دخترم زینب نام فامیل عموهای شهیدش و پدربزرگ داغدیده و رنج کشیده اش را داشته باشد و نیز بداند که خواهرش مونا در چه خانواده ای و در چه فضایی بزرگ شده است دو عکس زیر متعلق به تابستان سال 67 بعد از عملیات چلچراغ و در مجلس ختم پنهانی (از جمله پنهان از خانوادۀ کریم زاده) برای عموی زینب برادرم مجاهد شهید محرم حسین نژاد که در آن عملیات به شهادت رسید را برای دخترم زینب (اگر بگذارید که این مقاله ام را ببیند و بخواند) می فرستم که یکی از آنها شادروان پدرم و دیگری دخترم مونا در شش سالگی اش را در کنار عکس غرقه در گل محرم شهید نشان می دهد باشد تا شرم کنید و از این تهمتهای آخوند پسند به خانوادۀ مجاهدین نچسبانید چرا که مزدوری آن هم مزدوری بیگانۀ جنایتکار همیشه شایستۀ شما تبدیل کنندگان سازمان مجاهدین به یک فرقه و نابودکنندگان پایگاه عظیم اجتماعی و مردمی سازمان در داخل و خارج کشور و پایمال کنندگان خون شهدای مجاهد و گرم کنندگان تنور رژیم با هیزم بهترین فرزندان این خلق بوده ومی باشد.

حسین نژاد – پاریس

31 تیر 1394 – 22 ژوئیۀ 2015

***

Villepinte – the real message behind Maryam Rajavi’s anti-Iran speech

مریم رجوی داعش تروریسم چهره “عشایر انقلابی عراقی” باند رجوی را بهتر بشناسیم!

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=19479

سخنی با منتقدین رجوی: چرا در برابر شکنجۀ یک پدر و دختر جلوی مقر مریم رجوی سکوت کرده اید؟

 قربانعلی حسین نژاد، پیوند رهایی، پاریس، بیست و ششم ژوئن ۲۰۱۵:… آقایان دکتر محمد رضا روحانی و دکتر کریم قصیم دو گرامی شخصیتی که طی دهها سال حضورمان در قرارگاههای سازمان در عراق از جمله اشرف هر وقت در تلویزیون سازمان ظاهر می شدید بدون مبالغه اگر نه بیشتر از سخنان و پیامهای رجویها بگویم که نه کمتر از آنها همۀ مجاهدان سراپا گوش می شدند؛ و هم سنگر سالیانم در خارجه و عراق …

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015عملیات ناموفق تروریستی فرقه رجوی علیه آقای مصطفی محمدی و دخترش در اور سور اواز فرانسه

دیدار آقای مصطفی محمدی با مشاور ارشد رئیس جمهور فرانسه در کاخ الیزه در پاریس

لینک به منبع

سخنی با منتقدین رجوی: چرا در برابر شکنجۀ یک پدر و دختر جلوی مقر مریم رجوی سکوت کرده اید؟

به قلم: قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین

آقایان دکتر محمد رضا روحانی و دکتر کریم قصیم دو گرامی شخصیتی که طی دهها سال حضورمان در قرارگاههای سازمان در عراق از جمله اشرف هر وقت در تلویزیون سازمان ظاهر می شدید بدون مبالغه اگر نه بیشتر از سخنان و پیامهای رجویها بگویم که نه کمتر از آنها همۀ مجاهدان سراپا گوش می شدند؛ و هم سنگر سالیانم در خارجه و عراق شاعر محبوب و بلکه محبوبترین چهرۀ دهها سالمان در قرارگاههای سازمان در عراق آقای اسماعیل یغمایی؛ و دوست و برادر همکار و هم قلم سالیانم در بخش روابط و ترجمۀ عربی سازمان آقا محمد جعفری (همنشین بهار) با بسا خاطرات تلخ و شیرینمان در دفتر سازمان در بغداد زیر بمباران هواپیماهای آمریکایی در زمان جنگ کویت؛ و خانم عاطفه اقبال آشنای قدیمی ام در پایگاه زائریان سازمان در حومۀ پاریس و در کار مالی اجتماعی با آشنایی و خاطراتش با همسر شهیدم طیبه مسئول امور پایگاه شورا و دخترم زینب ساکن کنونی زندان لیبرتی؛ آقای سعید جمالی (هادی افشار) فرمانده و مسئول خانۀ ما به عنوان یکی از خانه ها و مخفیگاههای افراد سازمان در سالهای ۶۰ و ۶۱ تا زمان خروج ما توسط سازمان از کشور و آقایان ایرج مصداقی و ایرج شکری و حنیف حیدر نژاد شیوانویسانی که ما آزاد شدگان از «هفت حصار» رجوی هیچ نوشته ای یا سخنی از آنان و نیز از اسماعیل عزیز را در نقد و سؤال باران کردن رجوی و خطوط و سیاستهایش و تحلیل کارها و گذشته اش ناخوانده نمی گذاریم چرا که بعد از سالیان بی خبری از بیرون و ممنوعیت و محرومیت از هر گونه مطالعه و نوشتن و خواندن و شنیدن سوای رهبر فرموده! به شدت تشنۀ اینگونه مقالات و نوشته های شما هستیم؛ سخنی با شما دارم و انتقادی دوستانه و برادرانه.

حتما خبر دارید که روز ۱۲ ژوئن آقای مصطفی محمدی و دخترش را که برای درخواست انتقال دخترش از جهنم عراق به خارج جلوی مقر مریم رجوی در اورسور اواز تنها با یک پلاکارد ایستاده بودند افراد مریم رجوی مورد حملۀ وحشیانه قرار داده و آنها را وحتی وکیل فرانسوی شان را حتی جلوی پلیس مورد ضرب و شتم قرار داده و به شدت زخمی می کنند که پلیس ناچار به دخالت شده و یکی از ضاربین را دستگیر می کند. خبر را و عکسهای قربانیان شکنجه را در لینگ زیر ببینید:

http://peyvande-rahaee.fr/index.php/typography/173-2015-06-13-22-23-20

آقای محمدی و دخترش به بیمارستان منتقل می شوند و تحت درمان قرار می گیرند. اینجانب به علت اینکه دختر من هم اسیر این فرقه در زندان لیبرتی است و همدرد و هم کیس آقای محمدی هستم و خودم از دو سال پیش بعد از بازگشتم به فرانسه دولت فرانسه را در جریان بردن دخترم زینب بدون اطلاع من از همین مقر رجوی در اورسوراواز به عراق در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت قرار دادم و در این مدت با اعتقاد به ضرورت فقط فعالیت قانونی و قضائی و مطبوعاتی بارها با نامه هایم به رئیس جمهور فرانسه و صحبتهایم با مقامات و مطبوعات فرانسوی این شکایت و کیس دخترم را دنبال کرده ام، از وضعیت آقای محمدی اطلاع یافتم و به عیادت او و دخترش رفتم. به شما بگویم که در اثر شکنجه های مأموران امنیتی اورسوراوایز او و دخترش با همۀ بستری شدن در بیمارستان و ادامۀ دارو و درمان همچنان از دردهای جانکاه در سر و گردن و سراسر بدن رنج می برند و خواب راحت نمی توانند بکنند و با وجود مرخص شدنشان از بیمارستان همچنان به شدت دچار دردهای جانکاه و عوارض شکنجۀ وحشیانه شان جلوی مقر مریم رجوی توسط شکنجه گران او هستند.

سخنم با شما عزیزان گرامی این است که چرا با حد اقل امکانی که دستتان است یعنی وجهه و احترام و شخصیت و قلم و نویسندگی و سایت چند خط نقدی و اعتراضی به خانم رجوی علیه این شکنجه گری علنی نمی نویسید؟ یادمان هست وقتی رژیم عکسهای جسد پاسداری را که به ادعایش به دست مجاهدین شکنجه شده بود پخش کرده بود سازمان مجاهدین طی چندین اطلاعیه و گفتار و انواع عکس العملهای دیگر تکذیب و انکار کرد که ما کسی را حتی دشمن را شکنجه نمی کنیم.

گرامیان منتقد رجوی و سیاستها و خطوطش! فرض کنید آقای مصطفی محمدی و دختر جوانش که تحصیلکرده و سیتیزن کانادا می باشد در تأمین نیاز شدید و دائمی آقا و خانم رجوی به وزارت اطلاعات رژیم (به طوریکه به قول آقای یغمایی حتما سازمان مجاهدین اگر در ایران به قدرت برسد وزارت اطلاعات همین رژیم را نگهمیدارد تا بازهم مخالفان حکومتش را به آن بچسباند!!) و یا آقای منصور نظری که دهها سال در تشکیلات سازمان مجاهدین در عراق بوده و اکنون پناهنده در فرانسه می باشد و چندی پیش در نزدیکی میدان سن میشل پاریس توسط مأمور حفاظت مریم و مهدی ابریشمچی قلچماقی به نام مهران کاکاوند آموزش دیده در آموزشگاه فدائیان صدام در عراق مورد شکنجۀ وحشیانه تا نزدیک خفه کردن قرار گرفت به ادعای واهی فرقۀ رجوی مأموران برون مرزی وزارت بدنام اطلاعات رژیم هستند آیا یک سازمان مدعی آزادی و دموکراسی و مخالفت با هر گونه شکنجه که پیوسته بلندترین صدای افشاگر شکنجه ها و کشتارها و نقض حقوق بشر توسط رژیم آخوندی در سطح جهان و مجامع بین المللی بوده و با انواع جمعیتهای ضد شکنجه ارتباط دارد و حمایت می گیرد حق دارد و یا چگونه به خودش حق می دهد پدر و دختری را به اتهام اطلاعاتی بودن این چنین وحشیانه جلوی مقر خودش آن هم در خاک یک کشور اروپایی آزاد و حقوق بشری مثل فرانسه مورد شکنجه و ضرب و شتم وحشیانه قرار بدهد؟

آیا حقوق بشر حد و مرزی دارد؟ آیا شکنجه در برخی موارد در قوانین حقوق بشری بین المللی که سازمان مجاهدین دهها سال است سنگ آن را به سینه می زند مجاز شناخته شده است؟ آیا سازمان مجاهدین که حتی از زبان مریم رجوی در مجامع بین المللی دم از لغو مجازات اعدام می زند شکنجۀ پاسدار و اطلاعاتی را مجاز می شمارد؟ یعنی اگر فرضا در ایران به حاکمیت برسد تمام افراد رژیم حاکم را به زیر شکنجه و اعدام خواهد برد؟ پس چرا دم از لغو شکنجه و اعدام می زند؟ بگذریم که اکنون دیگر تشت رسوایی فرقۀ رجوی با افشاگریهای جدا شدگان از جمله شرح زندانها و شکنجه های وحشیانۀ آقای رجوی در قلعۀ اشرف بویژه با نوشته های آقای رضا گوران از بام فلات قارۀ ایران و همۀ جهان بر حیاط مردم ایران و جهان افتاده و حتی شخص مسعود رجوی امام غایب فرقه با تهدید علنی همۀ جدا شدگان و مخالفان و منتقدانش در سراسر جهان به قتل و کشتار و صدور فرمان این قتلهای زنجیره ای! خطاب به همسرش مریم رجوی و عواملش در کشورهای مختلف با دهان و زبان نامبارکش مهر باطل بر همۀ ادعاهای آزادیخواهی و دموکراسی مآبی اش زد.

اما اینجا به طور خاص به آقایان دکتر کریم قصیم و دکتر محمد رضا روحانی می گویم: شما که حتی بر فرض درست بودن اتهامات جنسی و رژیمی شخص رجوی علیه من، از داخل شورا بسیار بحق و شجاعانه و ستودنی بر او شوریدید و اولین مادۀ دلایل استعفایتان از شورای ملی مقاومت را سخنان بیشرمانۀ رجوی در نقض حقوق بشر یک انسان آن هم یک عضو و کادر قدیمی سازمان یعنی اینجانب قرار دادید و نوشتید و گفتید که این نوع برخورد با فلانی (اینجانب) حتی اگر او به رژیم هم پیوسته باشد و حتی با بالاترین افراد خود رژیم هم یک برخورد ضد حقوق بشر و یک نقض اساسی ترین حقوق انسانی می باشد چرا اکنون چیزی ولو در حد چند سطر در کمک به این پدر و خواهر یکی از مجاهدین زندانی در لیبرتی در انتقاد از شکنجۀ شدید آن دو جلوی مقر مریم رجوی نمی نویسید؟

آیا عکسها و خبر دیدار آقای مصطفی محمدی با مشاور ارشد رئیس جمهور فرانسه در کاخ الیزه یعنی حمایت یک مقام خارجی و غیر ایرانی از این ایرانی شکنجه شده را دیدید؟ و اگر دیدید آیا تکان نخوردید که پس وظیفۀ ما ایرانیان چه می شود؟! عکسها و خبری که به حدی دم و دستگاه فرقه ای مریم رجوی را لرزاند که دست به دامن انواع لابیهایشان از سابق ها و اسبق ها و پیشینها و قبلی ها!! و به قول آقای یغمایی «السابقون المقربون»!! شدند تا با فشار ضد آزادی بیان و ضد دموکراتیک وقیحانه و بیشرمانه در کشوری مثل فرانسه سایتهای جدا شدگان از سازمان مجاهدین را وادار کنند که عکس دیدار آقای مصطفی محمدی با مشاور ارشد رئیس جمهور فرانسه در کاخ الیزه را حذف کنند! ولی تیرشان به سنگ خورد و دقیقا به سینۀ خودشان برگشت که مگر تروریستهای داعش دیگری از اور سور اوایز سربرآورده تا باز هم آزادی قلم و بیان را در فرانسه بخواهند به بند بکشند؟!!

خبر را در لینگ زیر بخوانید و عکسهایش را ببینید:

http://peyvande-rahaee.fr/index.php/typography/179-2015-06-18-00-14-47

و شما آقای ایرج مصداقی که بسیار شجاعانه و بحق و با پشتکار و حوصلۀ بسیار شگرف همیشگی تان در نامۀ صدها صفحه ای تان به مسعود رجوی با عنوان گزارش ۹۲ سی صفحۀ اول آن را به همین نقض حقوق بشر در تهمت زنی جنسی به اینجانب توسط رجوی با قید اینکه حتی اگر به رژیم آخوندی پیوسته باشم اختصاص دادید واقعا نمی توانم بپذیرم یا تحلیل کنم که به چه علت اگر از این واقعۀ تلخ اطلاع دارید در مورد آن چیزی نمی نویسید یا نمی گویید؟.

در هر حال امیدوارم این عزیزان با دیدن این خبر و عکسها و لینگهای مربوطه با اتکا به شجاعت و قدرت و مهارت نویسندگی و قلمزنی شان که آشنا برای همۀ مبارزان و روشنفکران و اهل و قلم ایرانی می باشد سکوتشان را در این مورد بشکنند.

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=11120

چهار خرداد ۵۱ شرح خاطره با یاد شهیدان و گریزی به خیانت رهبری غاصب

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ حسین نژاد، بیست و هشتم می ۲۰۱۴: … ولی افسوس که رهبران کودتاگر سالهای بعد که به ناحق رهبری سازمان مجاهدین را غصب کردند از شهرام و بهرام و دیگر اپورتونیستهای خائن و جنایتکار سال ۵۴ گرفته تا بزرگ اپورتونیست چپ نمای استالینیست فرورفته در لجن راست ترین راستهای جهانخوار و خائن و دزد بزرگ امیدها و اعتمادهای دهها هزار جوان ایرانی و یک نسل میهنمان یعنی مسعود رجوی فراری …

مهوش سپهری مجاهدین خلق فرقه رجویشهادتهای حسین نژاد در حاشیۀ مقالۀ افشاگرانۀ آقای سعید جمالی و …

لینک به منبع

چهار خرداد ۵۱ شرح خاطره با یاد شهیدان و گریزی به خیانت رهبری غاصب

۴ خرداد، سالگرد شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق وخاطره ام از آن روز در سال ۵۱ و نگاهی به خیانت کودتاگران اپورتونیست و غاصبان رهبری سازمان و در رأس آنها امروز رجوی خائن فراری

نوشتۀ قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین خلق

با درود به محمد حنیف نژاد راهگشا و بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران و یاران وفادارش؛ شهیدان بنیانگذار سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان و دو عضو مرکزیت سازمان، مجاهدان شهید محمود عسکری زاده و رسول مشکین فام؛ الگوهای نخستین فدا و صداقت و پایداری و صلابت ؛ پیشتازانی که به قول پدرطالقانی ” راه جهاد را گشودند”، پیشگامانی که در شام تیره آن روزگار «مشعل»ها را برافروختند و «امید تاریخ فردا» شدند، مجاهدانی که «غبار از رخ دین زدودند» و از «توحید و از نوک پیکان رزم»، «ره انقلابی نوین را گشودند» و رودرروی جباران حاکم و مرتجعان دین فروش، این پیام را به ارمغان آوردند که مرزبندی حقیقی نه بین «بی خدا» و«باخدا» به گونه یی صوری، بلکه بین استثمارشونده و استتثمارکننده در صحنه عمل اجتماعی و سیاسی ترسیم می شود. و عاقبت نیز در سحرگاهان ۴خرداد۵۱، با خون سرخشان که توسط دژخیمان دیکتاتوری شاه بر زمین ریخته شد، حقانیت عقیده و آرمان خود را مهر کردند.

واقعیت این است که اهمیت فدای بزرگ آنان را وقتی می توان خوب فهمید، که تا اندازه یی به فضای سیاسی آن موقع ایران اشراف داشته باشیم. دورانی که بعد از خیانتهای حزب توده به مصدق در سال۱۳۳۲، فضا آکنده از یأس و ناامیدی و بی عملی بود. روزهای سختی که مردم و به ویژه روشنفکران علاوه بر معضل مشخص نبودن راه، با مشکل مهمتری رو به رو بودند و از فقدان نور امید، گرمای فدا و مایه گذاشتن و شکافتن راه با پرداخت بهای آن رنج می بردند.

ولی افسوس که رهبران کودتاگر سالهای بعد که به ناحق رهبری سازمان مجاهدین را غصب کردند از شهرام و بهرام و دیگر اپورتونیستهای خائن و جنایتکار سال ۵۴ گرفته تا بزرگ اپورتونیست چپ نمای استالینیست فرورفته در لجن راست ترین راستهای جهانخوار و خائن و دزد بزرگ امیدها و اعتمادهای دهها هزار جوان ایرانی و یک نسل میهنمان یعنی مسعود رجوی فراری سوراخ موشی کاری کردند که حاصل تمام آن رنج و تلاش و خون و فدای بیکران بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق و دهها هزار جوان عضو و کادر و هوادار سازمان در این سی و اندی سال به جیب دشمن ترین دشمنان آنها یعنی ارتجاع هار آخوندی ریخت و آنها را به حاکمیت رساند و بعد هم در این سی سال هر چه بیشتر در حاکمیتشان برقرار تر ساخت. ای ننگ بر کودتاگران و خائنان و غاصبان نا حق و فریبکار رهبری سازمان در چهل سال گذشته و در رأس آنها مسعود رجوی و درباریانش باد که به خون این شهدای والا مقام بویژه بنیانگذاران شهید سازمان خیانت کردند.

در زیر خاطره ام را از روز پنجشنبه چهار خرداد سال ۵۱ که سحرگاه آن روز بنیانگذاران سازمان مجاهدین و دو عضو مرکزیت آن توسط رژیم شاه به جوخۀ تیرباران سپرده شدند و فضای آن روز دانشجویی و روشنفکری مذهبی بازگو می کنم:

عصر روز پنجشنبه ۴ خرداد ۵۱ که دانشجوی سال سوم دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران بودم وقتی روزنامۀ کیهان را خریدم تیتر یک بالای صفحۀ اولش را که در عکس فوق می بینید خواندم که زیرش اسامی تیرباران شدگان را نوشته بود یادم می آید که دهها بار این اسمها را با خودم زمزمه کردم تا خوب به خاطر سپردم . آن موقع تنها محل گردهمایی و دیدار و ارتباط هواداران سازمان مجاهدین با یکدیگر حسینیۀ ارشاد و کلاسهای دکتر شریعتی بود و افراد تشکیلاتی سازمان هم بسیاری از قرارهایشان را آنجا می گذاشتند و دکتر شریعتی هم در سخنرانیها و فعالیتهایش همواره ارزش والا و احترام مجاهدین را پاس داشته و پاکترین و زلالترین احساسات و عواطف خود را نثار آنان می کرد. خوب یادم هست که جمعه ۵ خرداد سال ۵۱ یعنی فردای روز پنجشنبه ۴ خرداد که سحرگاه آنروز سه بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران محمد حنیف نژاد و سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان و دو تن از اعضای کمیتۀ مرکزی سازمان یعنی رسول مشکین فام و محمود عسکری زاده به دست دژخیمان رژیم شاه تیرباران شده و به شهادت رسیدند، طبق برنامۀ هفتگی از قبل ریخته شدۀ درسهای دکتر شریعتی قرار بود ادامۀ کلاس درس اسلام شناسی باشد که جمعه ها در حسینیۀ ارشاد برگزار می شد، تمام سالن اصلی و بالکن پر از جمعیت دانشجویان این کلاس بود، دکتر دو ساعت تأخیر کرد ولی همه مان این همه مدت را با توجه به شرایط آن روز و حدس اینکه برنامۀ دیگری باشد و یا تظاهرات و درگیری روی دهد نشستیم که ناگهان دکتر شریعتی را دیدیم بعد از آنهمه تأخیر نه از در اصلی بلکه از در پشتی حسینیه کنار سن خود را به تریبون رساند و بی مقدمه در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود شروع کرد به شرح مبارزات خونین و شهادتهای شیعیان در تاریخ و قتل عامها و اعدامهای آنها به دست خلفای اموی و عباسی از جمله قتل فجیع ابن سکیت. در این میان وسط صحبتهای دکتر یک دفعه یکی از خانمها از بالکن که محل خاص زنان بود فریاد کرد: استاد اجازه می فرمایید؟ تا کی باید حرف بزنیم باید عمل کنیم دیروز ۵ تن از… صحبتهای آن خواهر با کف زدنهای جمعیت قطع شد.. بعدها گفته شد که آن خواهر یکی از افراد خانوادۀ رضایی های شهید بوده است… انبوهی تراکت از بالای سر ما از بالکن زنان بر سالن اصلی ریخته شد که اسامی شهدای دیروز سازمان مجاهدین خلق یعنی بنیانگذاران و اعضای مرکزیت را نوشته بودند.. دکتر در این مدت صحبتش را قطع کرد و مشغول روشن کردن و کشیدن سیگار شد. دکتر شریعتی در مدتی که با هم در زندان کمیتۀ مشترک ساواک و شهربانی هم سلول بودیم به من می گفت شماها چون رویتان به طرف تریبون بود بالکن را نمی دیدید ولی من از پشت تریبون دیدم که بلافاصله پاسبانها ریختند بالکن که آن خواهر را بگیرند ولی همۀ زنها بلند شدند و قاطی هم شدند تا اینکه نتوانستند او را شناسایی کنند و رفتند.

علت تأخیر دو ساعتۀ آنروز دکتر را بعدها در خاطرات یکی از اعضای نهضت آزادی که نامش اکنون یادم نیست خواندم که نوشته بود: صبح زود آنروز جمعه (فردای ۴ خرداد ۵۱ شهادت رهبران سازمان مجاهدین خلق) دیدم در می زنند رفتم در را باز کردم دیدم دکتر شریعتی با چشمی اشکبار و خشمگین وارد شد و گفت نمی دانم چرا نهضت سکوت کرده؟ از دیروز باید در اعتراض به این اعدامها اطلاعیه داده می شد و به هر قیمتی نهضت هودارانش را به یک گردهمایی فرامی خواند… آنروز دکتر از صبح زود به خانه های تک تک اعضای نهضت آزادی از جمله شادروانان مهندس بازرگان و دکتر سحابی رفته و گریه کنان و خشمگین اعتراض خود را به سکوت نهضت آزادی در قبال این اعدامها و شهادتها ابراز کرده بود.

همچنین:

امرالله ابراهیمی، مسعود رجوی و گوبلز. سی سال در قرارگاههای فرقه رجوی سرمان گرم همین مزخرفات مالیخولیایی بود

کامنت آقای قربانعلی حسین نژاد در مطلبی از آقای محمد کرمی در ایران گلوبال، بیستم می ۲۰۱۴: … آقای امر الله در این خبر و در نظر هر کس که آن را باور کرده یا در آن فکر نکرده است انگار که رهبر یک کشور نفت خیز می باشد که دولتی مانند هلند تا این قدر با او از موضع پایین برخورد میکند!!! اگر آقای کیانوش توکلی فقط از خودش

فرقه رجوی (مجاهدین خلق) دنبال سیاهی لشکر خارجی برای شوی ژوئنی امسالش!!

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، سیزدهم می ۲۰۱۴: … یک جوان تونسی دوست من در این مرکز بعد از اینکه تلفنش با یک هموطن خود که در آن مرتب صحبت از مجاهدین و مریم رجوی و تجمع و مقدار پول و تعداد نفرات می رفت به پایان رسید پیشم آمد و گفت: واقعا این سازمان مجاهدین دوستان سابق شما (سران فرقۀ رجوی) این قدر نزد ایرانیان

افشای شبکه مزدوران عراقی صدامی فرقه رجوی در اروپابا نام جعلی «خبرگزاری عراق»!!

قربانعملی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، دوم می ۲۰۱۴: … صافی الیاسری نویسندۀ عراقی مزدور فرقۀ رجوی که سال گذشته و نیز اخیرا طی هفتۀ اول ماه آوریل ۲۰۱۴ مقالات متعددی به زبان عربی علیه ما جدا شدگان از فرقه و مشخصا و بیشتر علیه اینجانب بویژه در سوز و گداز از نامۀ اخیر ۵۰ عضو جداشده از سازمان به نخست وزیر عراق در

بی حرمتی رجوی به خانواده ربطی به مبارزه ندارد

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، پنجم مارس ۲۰۱۴: … وقتی در اشرف بودیم به دستور رجوی افرادی دم در اشرف رفته و خطاب به پدران و مادران و خواهران و برادرانی که برای دیدارشان آمده بودند ضمن پرتاب سنگ به آنها شعار می دادند: «ننگ ما ننگ ما فامیل الدنگ ما»!! و در نشستهای رجوی و اکنون نیز در نامه ها یا بیانیه