من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

محمد کرمی، وبلاگ عیاران، پنجم ژوئن 2017:… من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود… از روزی که مطلع شدم برخی از اعضا، هنگام هواخوری در شهر تیرانا گوشی همراهی به عاریت می برند، همراهم همواره با من است به امید تماس برادرانم. بارها با خود اندیشیده‌ام در صورت تماس صدایشان را خواهم شناخت؟ چرا که شنیده‌ام فرقه حتی روی لحن و طرز صحبت کردن اعضا هم کار کرده است … 

احسان بیدی سیاوش رستارقابل توجه جداشدگان فرقه رجوی در آلبانی: چه باید کرد؟

لینک به منبع

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

https://www.youtube.com/watch?v=BibyYSE1vQM

هما ایرانپور تلویزیون مردم تی ویخلاصه ای مصاحبه خانم هما ایرانپور با تلویزون مردم تی وی که نوشتاری تبدیل شده است

سلام به دوستانِ جان

حتما برای شما هم پیش آمده در گذر زمان و تغییر شرایط، تغییر بار معنایی کلمه‌ای؟

من طی گذشت شانزده سال به معنای دیگری از کلمه عاطفه رسیدم.

می‌دانیم عاطفه دو سویه دارد، ابرازکننده و گیرنده‌ی آن. ابرازکننده همیشه در انتظار بازخورد عاطفه می‌ماند اما در فرقه‌گرایی تنها ارسال کننده عاطفی خانواده‌ی دربندان فرقه می‌باشند و هیچ بازخوردی از سوی اعضا به واسطه‌گری و اجبار فرقه در یافت نمی‌شود.

سال‌هاست احساس سرشار از عاطفه را بین مرزهای ایران و عراق و پشت درب‌های پادگان اشرف و دیوارهای بتنی و بلند لیبرتی در کوله‌بار محبت به ‌دوش می‌کشم بی هیچ بازخوردی از سوی دو برادر هم‌خونم که انسان‌های کم عاطفه‌ای هم نبوده اند و دستان خشن فرقه شانزده سال گلوی عاطفی‌شان را فشرده است. در این سال‌ها شاهد اندوه والدین و خواهران و تنها برادرم که قربانی فرقه نشد بوده‌ام.

در این راه مدام مسافر غمگین درد و رنج بین مرزها بوده‌ام و سفرهای درد آلوده به کشور عراق برای فرو نشاندن عطش عاطفه تا کمترین لحظه دیدار، حتی از دور، حتی از پشت نرده‌های اشرف و حتی شنیدن صدایشان از پشت دیوار‌های لیبرتی.

بارها و بارها شاهد بذل عاطفه از سوی خانواده‌های همسفر بودم. تصاویری آنقدر گویا که تا ابد در ذهن ماندگار که مشتی از خروار را به انگشت قلم نگاشتم.

چه خواهرانی که در چشم انتظاریِ برادرانشان جان دادند.

چه مادرانی که روی ویلچر امید به دیدار فرزند آمده و ناامید از فرقه، فراق را دوام نیاوردند.

چه خواهرانی که سنشان به هفتاد رسید و هشتاد و هنوز به امید بازگشت برادر، پاسدار میراث خانوادگی‌اند و چه امید درازی.

چه پدرانی که پا به کهولت نود سالگی گذاشته‌اند و ترسانم مانند دیگر پدران، چشم به در بمانند تا ابد برای لحظه‌ای، تنها لحظه‌ای دیدار.

پدرانی که در توهم دیدار فرزند سر بر بالین مرگ گذاشتند. پدرانی که وقت احتضار، دیگری را به‌جای پسر دیدند و حق را لبیک گفتند.

چه مادران، پدران، برادران، خواهران و همسران و فرزندان که دچار افسردگی سال‌های فراقند و بسیار جگرگوشه که هنوز و هنوز و هنوز درگیر مشکلات روحی و روانی بسیارند در تشکیلات بی‌عاطفه‌ی فرقه.

پشت دیوارها و برج و باروی لیبرتی مادری را دیدم که زبانم را نمی‌دانست تا بدانم فرزندش کیست که فریادش کنم و بداند مادرش در پی اوست و تنها عکس پسری در آغوشش گویای عاطفه‌ی آلوده به دردش بود.

زمستان‌های سخت و باران عراقی کفشهای‌مان را در گل جاگذاشت و پاهایمان را هرگز و خانواده‌های از سرتاسر ایران با فرهنگ و زبان و مرام و عقاید متفاوت، اهل تسنن و شیعه یک‌دل و یک‌زبان برای نجات عزیزانمان دویدیم.

چه سنگ‌ها و مفتول‌ها که از سوی فرقه دست و سر و صورت و پای خانواده‌ها را ندرید و هرگز از دویدن نماندند.

چه ساعات طولانی که در گرمای نفس‌گیر عراق در انتظار شنیدن حتی صدای نفس کشیدنشان، پشت ورودی منتهی به لیبرتی نگاه داشته شدیم.

چه با محبت بودند خزندگان خاک‌های اشرف که حتی به گزشی مرا میهمان کردند و خودی نشان دادند و فرقه جگرگوشه‌هایم را پنهان و پنهان‌تر کرد و می‌دیدم بر بلندای لیبرتی، بر دیوارهای تل‌انبار به‌جا مانده از آمریکایی‌ها، اعضا در گرمترین ساعات زیر باریک‌ترین سایه جمع می‌شدند که گیرنده‌ی عاطفه خانواده‌ها باشند از دور، هرچند جای برادرانم میانشان همیشه خالی بود.

چه نگاه‌ها دیدم هنگام حتاکی و فحاشی و ضرب شتم خانواده‌ها توسط فرقه، پشت پرده‌های حاجب که دو دو می‌زدند به دنبال عاطفه.

که چشم در چشم نالیدم، تنها خواسته‌ام داشتن برادرانم می‌باشد، آنها را به‌من بازگردانید تا هرگز دیگر پا به خاک جگرسوز عراق ننهم.

چه بی‌شمارند خانواده‌های که سال‌ها بذر عاطفه پاشیدند و دستان سَم‌فشان فرقه جلودارشان نبود و عاقبت عاطفه درویدند و جوانانشان یک به یک و گروه به گروه به آغوش عاطفیشان بازگشتند.

اکنون کبوتران از خطر کشور پُرخطر عراق رسته و به جای امن اما دور از دسترسی گسیل داده شدند.

از روزی که مطلع شدم برخی از اعضا، هنگام هواخوری در شهر تیرانا گوشی همراهی به عاریت می برند، همراهم همواره با من است به امید تماس برادرانم. بارها با خود اندیشیده‌ام در صورت تماس صدایشان را خواهم شناخت؟ چرا که شنیده‌ام فرقه حتی روی لحن و طرز صحبت کردن اعضا هم کار کرده است.

و در انتها من فردی سیاسی نیستم و تنها خواسته‌ام دیدار با برادران جانم در کشور آلبانی است و به گمانم در هیچ قانون مکتوب و نامکتوب بین‌المللی این خواسته جرم محسوب نمی‌شود.

به امید دیدار برادران جانم، احمدرضا و محمدرضای مهرورز و با آرزوی رهایی تمامی دربندان، در دنیایی هماره آزاد.

هما ایران‌پور. شیراز. جمعه. 12/3/1396

(پایان)

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=29699

خانم ها هما، ماه منیر، نرگس و راحله ایرانپور میهمانان این هفته مردم تی وی

 کانون آوا (مردم تی وی)، سوم ژوئن ۲۰۱۷:…  روزجمعه دوم ژوئن ۲۰۱۷ برابر با ۱۲ خرداد ماه ۱۳۹۶ ساعت ۱۲ ظهر بوقت واشنگتن – ساعت ۱۸ بوقت آلمان وساعت ۲۰:۳۰ بوقت ایران  خانمها هما،ماه منیر، نرگس و راحله ایرانپور   خواهران چشم انتظار محمدرضا و احمدرضا ایرانپور  بمدت دوساعت دررابطه با موضوعات زیر: – تلاش خانواده ها برای نجات فرزندان دربندشان و ملاقات با آنان در آلبانی که هنوز … 

خانواده های گروگانهای مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ لیبرتینامۀ خانوادۀ ایران پور به نمایندۀ دبیر کل در رد مطالب نامۀ منسوب به فرزندشان

لینک به منبع

خانم ها هما، ماه منیر، نرگس و راحله ایرانپور میهمانان این هفته مردم تی وی

برنامه های زنده مصاحبه با جداشدگان و منتقدین سازمان مجاهدین درتلویزیون MardomTV.com

 روزجمعه دوم ژوئن ۲۰۱۷ برابر با ۱۲ خرداد ماه ۱۳۹۶ ساعت ۱۲ ظهر بوقت واشنگتن – ساعت ۱۸ بوقت آلمان وساعت ۲۰:۳۰ بوقت ایران

خانمها هما،ماه منیر، نرگس و راحله ایرانپور

خواهران چشم انتظار محمدرضا و احمدرضا ایرانپور

بمدت دوساعت دررابطه با موضوعات زیر:

– تلاش خانواده ها برای نجات فرزندان دربندشان و ملاقات با آنان در آلبانی که هنوز به ثمرنرسیده است
– وضعیت اسیران درون فرقه و تعلل و سکوت مجامع حقوق بشری
– وضعیت جداشدگان واقعی از فرقه در آلبانی و اجحاف ها و تهدیدات سازمان علیه آن ها
صحبت کردند.

مجری برنامه آقای پارساسربی مدیر تلویزیون مردم بودند.

ببنندگان وشنوندگان تلویزیون مردم درطول برنامه از طریق تلفن ویاایمیل با مهمانان برنامه تماس حاصل نموده و سئوالات خودرا مطرح کردند.

توجه همه علاقمندان را بدیدن و شنیدن این برنامه جالب جلب می کنیم.

قابل ذکرمی باشد که این برنامه همزمان از صفحه فیسبوک تلویزیون مردم پخش گردید.

مصاحبه زنده تلویزیون مردم با خانم ماه منیرایرانپور
https://youtu.be/4VosJI7seEI

مصاحبه تلویزیون مردم با خانم نرگس ایرانپور

https://youtu.be/NW8FGw3RaCA

مصاحبه زنده تلویزیون مردم با خانم راحله ایرانپور

https://youtu.be/NeSwHGwNK7s

 مصاحبه زنده تلویزیون مردم با خانم هماایرانپور

https://youtu.be/BibyYSE1vQM

 (پایان)

*** 

نمایندگان پارلمان اروپا جلسه بحث در مورد مجاهدین خلق فرقه رجویDebate in the European Parliament ‘What is to be done about the Iranian Mojahedin Khalq (MEK)?’

http://youtu.be/2W17BX3t4GI

مسعود خدابنده نیکلا پدی پارلمان اروپامباحثه در پارلمان اروپا “در خصوص مجاهدین خلق ایرانی چه باید کرد؟”ا

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=28914

نامه خانواده ایران پور به عزیز تحت اسارتشان (احمد رضا ایران پور اسیر در اسارتگاه فرقه ستیزه جوی رجوی در آلبانی)ا 

Iranpour-MKO-MEK-Albania-march20171نیم نگاه، سوم آوریل ۲۰۱۷:… هر سال بهار در نهمین روز آمدنش زاد روزت را برایمان تکرار کرد و ما شمع یادت را در آتشکده دلهامان روشن نگاه داشتیم. احمد جان ، عزیز دل و جان ، اکنون پانزده بهار است که میلادت را بدون حضورت جشن می گیریم، پانزده بهار است که دستان پلید رجوی و سرسپردگانش فرصت بودنت و دیدارت را از ما دریغ کرده اند اما عشق ما به تو همواره پرشورتر و …. 

25گفتگوی نیم نگاه با خانم راحله ایران پور خواهر محمدرضا و احمدرضا ایران پور

لینک به منبع

نامه خانواده ایران پور به عزیز تحت اسارتشان (احمد رضا ایران پور اسیر در اسارتگاه فرقه ستیزه جوی رجوی در آلبانی)

شیراز

۱۴ فروردین ماه ۱۳۹۶

خانواده ایران پور اسرای مجاهدین خلق فرقه رجوی آلبانی

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
زبس که خون دل از چشم انتظار چکید…

تو با بهار آمدی ، با گل ها ، با شکوفه های صورتی و سفید و با سبزه های مخملی دشت ها…

هر سال بهار در نهمین روز آمدنش زاد روزت را برایمان تکرار کرد و ما شمع یادت را در آتشکده دلهامان روشن نگاه داشتیم.

احمد جان ، عزیز دل و جان ، اکنون پانزده بهار است که میلادت را بدون حضورت جشن می گیریم، پانزده بهار است که دستان پلید رجوی و سرسپردگانش فرصت بودنت و دیدارت را از ما دریغ کرده اند اما عشق ما به تو همواره پرشورتر و عزممان در تلاش برای رها ساختن تو آهنین تر شده است.

بالابلند هنرمند، سروناز شیراز، احمد رضا ی عزیز ، تولدت مبارک ترین ، باشد که به زودی دیدارمان را در روز بزرگ آزادیت جشن بگیریم.

نهم فروردین ماه نود و شش

خانواده محمد رضا و احمد رضا ایران پور اسیر در زندان فرقه ستیزه جوی رجوی.

سایت نیم نگاه

شیراز

مجاهدین خلق

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26244

سفرنامه هجران و حرمان – قسمت اول، دوم و آخر 

 Families_Parliament_Baghdad_03082016راحله ایرانپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هفتم اوت ۲۰۱۶:… عده ای در بالای دیوارها مشغول سخن گفتن در بلندگو ها بودند.هرکس با گویش محلی خودش .خانواده ها از نقاط مختلف ایران بزرگ گرد هم آمده بودند تا هر کس به زبانی و لهجه ای غبار غم از دل به مدد اشک بزداید. خواهران ترک زبان با اسیرشان از غیرت می گفتند و دیگری با گویش خراسانی از پیری مادر و روشنی رفته از چشم او می گفت … 

حضور خانواده ها در پارلمان عراق (+ نامه به نخست وزیر عراق)

سفرنامه هجران و حرمان – قسمت اول

لینک به منبع

جمعه هشتم و شنبه نهم مردادماه نود و پنج

امروز کاروان مشتاقان و دلتنگان باز پا بر شانه های راه نهادند و دست در دستان جاده ها تا به دیدار عزیزان دربند خود به کشور سوزان عراق بروند.
صبح روز شنبه خانواده های اعزامی در مرز مهران به هم رسیدند.گرمی دیدار و خنده شوق دیدن دوستان همدل همراه لحظه ای غبار غم را از چهره هامان زدود و دانستیم باز آمده ایم تا پشتیبانان صبور و استوار یکدگر باشیم تا رسیدن به حق خود و ملاقات با عزیزانمان.

گرمای هوا بیدادها می کرد.خورشید نگاه تند و سوزانش را به ما دوخته بود و تش بادها صورتهایمان را می سوزاند اما:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

با خورشید گفتم ای خواهر مهربان زمین هرچه گرم تر بتاب و از شعله های سوزان نهفته در سینه ی من گرمی بگیر:

زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که درآسمان گرفت

فاصله ی بین مرز و هتل را در هوای گرم و خفه ی اتوبوس های عراقی سپری کردیم و ساعت پنج عصر به هتل رسیدیم خسته اما مشتاق.

یکشنبه دهم مرداد ماه نود و پنج

خانواده ها ی اعزامی رأس ساعت دو آماده ی رفتن به لیبرتی برای ملاقات با عزیزانشان بودند و ما نیز در دریای موّاج آن ها غوطه ور شدیم.

مادران پیر و سالخورده بسیاری درجمع ما هستند که تعدادی از زور ناتوانی بر ویلچر نشسته اند و گوی شیشه ای چشمهایشان را غبار غم گرفته است.

هر کس عکس عزیزی در دست در گوشه ای منتظر است . با همه ی تکاپوها و تلاش ها نتوانستیم زودتر از ساعت پنج عصر به لیبرتی برسیم.
نیروهای عراقی ما را به مقابل شکافی تنگ و باریک از محل اسکان جگر گوشه هایمان بردند.ازدحام و هیاهو از یک سو و سد محکم سربازان عراقی از سوئی دیگر ،اشک و آه از یک سو ،خنده و تمسخر سربازان عراقی از سویی دیگر،اشتیاق و جاذبه از یک سو،سردی و دافعه از سوئی دیگر…
چه داشتیم جز حنجره هایی زخمی که فریادمان کنند و اشکهایی گرم که بباراندند ما را…

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌های‌ام تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خسته‌ی سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد.
دشمنان‌ام موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه این مُشَبّک شب
من به هر سومی‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد‌، ای فریاد!ای فریاد!

هرکس عزیزی را صدا می زد، برادری گریه می کرد و خواهری گریبان می درید گرما بیداد می کرد و زمین آتش بالا می آورد.

خدایا در این بیابان تفته و در میانه ی این دیوارهای بتنی سر به فلک کشیده و رو در روی نگهبانانی نا هم زبان و نا همدل چه می خواهیم.خدایا این چه آوردی است که هماوردش خودی است و سلاحش عشق است، مغلوبش قلبهای پر عاطفه مادران و خواهران و بغض گلوی برادران…

خدایا پایان این قصه ی سراسر رنج چه خواهد شد خدایا این کشتی سرگردان خانواده ها کی به ساحل آغوش عزیزانشان می رسند….

ساعت پاسی از هفت گذشته با فرو نشستن آفتاب ما نیز بازمی گردیم…

راحله ایران پور

سفرنامه هجران و حرمان – قسمت دوم

لینک به منبع

دوشنبه یازدهم مرداد ماه نود و پنج

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !

……………………………………………….

چه بی تابانه می خواهمتان برادران رفته بر بادم .

چه بی قرارم برای یک لحظه ی دیدار …

طلوع هر صبح امیدی است که بر دلم می تابد که شاید امروز روز دیدارمان باشد، روز وصال و روز قرار .

باز عقربه ها بار لحظه ها را به دوش کشیدند و ساعت دو از راه رسید و ما به سوی کوی یار پر کشیدیم.

در کنار گلوگاه ورودی منطقه نظامی بغداد در ظل آفتاب منتظر ماندیم تا افسر عراقی بیاید و جواز ورود ما به لیبرتی باشد.

لحظه ها یکی پس از دیگری از پی هم آمدند، ثانیه ها دقیقه شد و دقیقه ها ساعت، زمان به کندی می گذشت و گرما نفس گیر بود.خورشید بی تابانه می تابید ، زمین تب داشت و زمان می لنگید.

نزدیک به سه ساعت با تحمل گرمای پنجاه درجه معطل شدیم .نیروهای عراقی بهانه تراشی می کردند تا مانع دیدارمان شوند.دستهای آلوده ی نفاق و ناراستی نمایان بود.

به دلیل گرمای غیر عادی هوا، دولت عراق روزهای دوشنبه و سه شنبه را تعطیل اعلام کرده بود.اما ما که در آتش سوزان دیگری می گداختیم و شراره های فراق چندین ساله بر جانمان بود حتا این شرایط غیر عادی را هم تاب آوردیم.

سینه در آتش دل از غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

بالاخره ساعت شش به لیبرتی رسیدیم و با اصرار ما را به ضلعی دیگر بردند،همان شکافی که در سفر قبل کفتاران سر سپرده ی مسعودی، خانواده ها و پدران و مادران پیر و خواهران و برادران دل شکسته را کتک زدند و بی حرمتی ها نمودند.

خانواده ها چون پروانه های عاشق گرد دیوارهای بتنی می چرخیدند.یکی دست بر شانه ی دیوار می نهاد و دیگری دست درگاه را می گرفت شاید بتواند لحظه ای عزیزش را ببیند.

با دیدن محل پرده های حایل هوش از سرم پرید.خدایا چه می دیدم…دیوارهای به بلندی سه متر و بر بلندای آن پرده های به بلندی دومتر گوش تا گوش شکاف کشیده شده بود.دیگر حتا نمی توانستیم ذره ای به درون بنگریم.مقابل دیوارها سنگری بود و تیر باری که بی رحمانه نگاه می کرد و سیم های خارداری که خصمانه چنگال گشوده بود.

و این همه برای مقابله با پیرزنان ویلچر نشین و پدران عصا به دست…

بار خدایا این چه مرامی است ،

به کدام مذهب است این،به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟!

دیوارهای حایل ترس و وهم سران فرقه رجوی از عشق خانواده ها را عُق می زدند و شعارهای مرگ و نفرت پرده ها را آلوده بودند.

 راهی به درون نبود و دیدن درون اسارت گاه تنها فراز دیوارهای بتنی بود. هر خانواده ای در گوشه ای عزیزی را صدا می زد.هرکس از هر راهی تلاش می کرد تا صدایی و پیامی به درون برساند.من و خواهرانم تعدادی سی دی تهیه کرده بودیم .روی سی دی ها بر چسب هایی چسبانده بودیم که پیام عشق و امید و مهر و عطوفت خانواده ها بر آن بود.آن ها را بر بال هوا نشاندیم و به سویشان پرواز دادیم.

با هزار اصرار خواهرم توانست از سد نیروهای عراقی عبور کند و از گلهایی که به عنوان هدیه با خود آورده بودیم تعدادی را به پشت دیوارهای حایل پرتاب کند اما مزدوران مسعودی گلها را آتش زدند و به این سوی دیوارها انداختند.

هنوز چیزی از سوزاندن گل ها نگذشته بود که بارانی از سنگ بر سر و روی خانواده هایی که بر فراز دیوار بودند باریدن گرفت.

خدایا که دیده است که محبت را با سنگ پاسخ دهند و عشق را با نفرت.

خدایا این چه جادویی است که فرزند را مسخ می کند تا بر پدر و مادر خود سنگ اندازد و کین کشد.

یکی از خبرنگاران با اشاره به عکس برادرم محمد رضا گفت: ما پیش از شما به اینجا رسیدیم. برادر شما را ساعتی قبل اینجا دیدم.او به من گفت خانواده ام را دوست دارم و مایل نیستم اینجا بمانم اما نمی توانم از اینجا بیرون بروم.

سرباز دیگری به نزد خواهرم آمد و گفت برادر کوچکتر شما را به بیمارستان برده اند و عمل جراحی زانو انجام داده است.

شنیدن این اخباری که از صحت و سقم آن آگاه نبودیم شراره های غم به جانمان افکند و اشک خونین از دیدگانمان جاری ساخت.

تنها یک ساعت توانستیم عزیزانمان را فریاد کنیم و سربازان سنگدل ما را به سوی ماشین ها حرکت دادند و غمگین و اشک بار به سوی هتل روانه شدیم.

راحله ایران پور

سفرنامه هجران و حرمان – قسمت سوم و پایانی

لینک به منبع

سه شنبه دوازدهم مردادماه نود و پنج

 امروز ساعت ده صبح خانواده ها با یکی از نمایندگان مجلس عراق قرار ملاقات داشتند. همه به امید گشوده شدن راهی به سوی عزیزانشان بی تابانه منتظر این دیدار بودند.آقای عدنان شهمانی که هم نماینده مجلس و هم مسوول رسیدگی به پرونده سازمان در عراق بود روحانی بزرگواری می نمود.
او در ابتدا به تشریح عملکرد خود و دولت عراق در خصوص این پرونده پرداخت و گفت دولت عراق مایل به ماندن این سازمان در کشور خود نبوده است و در این راستا خواستار انتقال ایشان به کشوری ثالث شده است و اکنون روند انتقال ها اوج گرفته است و به زودی تمام افراد این فرقه از عراق خواهند رفت.

او گفت من خود یک پدر هستم و احساسات شما پدران و مادران و دلتنگی شما را می فهمم اما فرزندان شما در دست گروهی خطرناک گیر افتاده اند که سران جنایتکار آن برای حفظ جان خود فرزندان شما را سپر قرارداده اند .

او در پاسخ خانواده ها که نگران حفظ جان فرزندان خود در حمله های موشکی به لیبرتی بودند گفت ما خود در حفظ جان فرزندان و عزیزان خود در مانده ایم و گروه گروه مردم کشورمان در حملات تروریستی کشته می شوند پس چگونه می توانیم حافظ جان فرزندان شما باشیم. برای فرزندان شما بهتر است که کشور جنگ زده عراق را ترک کنند.

خواهرم ماه منیر به نمایندگی از طرف خانواده ها برخواست و در حالی که گریه می کرد با تقدیم قرآنی به جناب شهمانی گفت: ما در خاک کشور شما مهمانیم و تحفه ای ارزنده تر و عزیز تر از قرآن نداشتیم که به شما بدهیم،شما در عوض چه تحفه ای برای ما دارید؟شما را به خدا زمینه را برای ملاقات ما با فرزندانمان فراهم کنید.

در این لحظه همه گریه می کردند،حتا هیأت همراه عراقی.

جناب شهمانی بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و سوگند خورد و قرآن را شاهد گرفت که از هیچ کوششی در این راه دریغ نکند اما گفت:شما باید بدانید که مسأله سازمان یک مسأله پیچیده سیاسی است و نهادهای بین المللی و حقوق بشری در این امر هوادار سازمان هستند و با خانواده ها و دولت عراق برای ملاقات همکاری نمی کنند.

مادران پیر در حالی که بر ویلچر نشسته بودند اشک می ریختند و غم فضای مجلس را در بر گرفته بود.

 پس از این جلسه خانواده ها کم کم برای حضور مجدد در پشت درهای لیبرتی آماده شدند .ساعت دو بعد از ظهر در اوج گرما به راه افتادیم. و پس از طی مراحل معمول ساعت پنج به پشت شکاف غیر قابل نفوذ لیبرتی رسیدیم.

سربازان عراقی بسیار خصمانه و وحشیانه مانع نزدیک شدن خانواده ها به دیوارهای حایل می شدند و گویی آن ها تنها حافظ جان اصحاب فرقه هستند و جان ما برایشان بی مقدار است.اصرار ما برای ورود به محوطه پشت دیوار ها نتیجه نداد و سرباز خشن عراقی به شدت ما را به عقب هل می داد.

رخساره خواهر الخاص کوه پیما که زنی جسور از ایل قشقایی است تلاش کرد به داخل برود، سربازان او را هل می دادند تا به درون نرود .نمی دانم یک خواهر بی دفاع و بی سلاح با رد شدن از سد آن ها چه خطری می توانست برای نور چشمی های ایشان داشته باشد که تا به این حد مانع می شدند.با دیدن این صحنه های خفّت بار قرار از کف دادم و بر زمین نشستم و شروع به گریه و زاری کردم ،با خود گفتم این خفت و جسارتی که بر زن ایرانی روا داشته شده است را نباید بی پاسخ بگذارم.باید به این سرباز های بی مقدار عرب بفهمانم که نمی توانند مانع شیرزنان ایرانی شوند.ایرانی مرد و زن ندارد و در مقابل ظلم و زور سر تسلیم فرود نمی آورد.

برخواستم تا سرباز عراقی را پس بزنم و به درون بروم.او مانع شد و به شدت مرا به عقب هل داد و من با آرنج به دیوار پشت سر برخورد کردم و آرنجم به شدت آسیب دید.دیگر ایستادن جایز نبود به جلو رفتم و سعی کردم خودم را به داخل برسانم سرباز عراقی را پس زدم باز مرا هل داد و من به زمین افتادم برای این که نتوانند مرا دوباره بلند کنند و به عقب برانند سینه خیز به راهم ادامه دادم .خواهرانم از پشت سر جیغ می کشیدند و می خواستند به داخل بیایند و مرا دریابند اما سربازان عراقی مانع می شدند.بالاخره یکی از همراهان به سرباز عراقی فهمانده بود که این ها خواهر هستند و خواهرانم از پی من آمدند.من خودم را به جلو می کشیدم و سرباز عراقی جفت پا رو به رویم می ایستاد تا مانعم شود.خودم را اینقدر به جلو کشیدم تا به سیم های خاردار رسیدم و دیگر راهی به جلو نبود.ناچار نشستم و التماس کنان از مردان مخفی در پشت دیوار پلیتی حایل خواستم برادرانم را بیاورند و به من نشان بدهند امّا آن عروسک های کوکی که جز گرفتن فیلم و عکس از ناموس همرزمان خود هیچ نمی دانستند.

عده ای در بالای دیوارها مشغول سخن گفتن در بلندگو ها بودند.هرکس با گویش محلی خودش .خانواده ها از نقاط مختلف ایران بزرگ گرد هم آمده بودند تا هر کس به زبانی و لهجه ای غبار غم از دل به مدد اشک بزداید.

خواهران ترک زبان با اسیرشان از غیرت می گفتند و دیگری با گویش خراسانی از پیری مادر و روشنی رفته از چشم او می گفت.

دردها مشترک بود و قصه ی غصه ها شبیه به هم. عده ای عزیزی داشتند در جنگ اسیر گشته و هرگز برنگشته و عده ی دیگری جوانشان از ترکیه و پاکستان و دبی سر از این بیابان متروک در آورده بود.

ما بر روی تعدادی سی دی بر چسب هایی زده بودیم با نوشته هایی حامل پیام عشق و دوستی و خواهش از اسیران برای تلاش جهت رهایی خود.سی دی ها را بر بال هوا به درون پرواز دادیم اما اصحاب فرقه آن ها را شکستند و در جواب آن ها سنگ ها بر سر ما ریختند.

سنگ بر سر یکی از اعضای خانواده ها اصابت کرد و سرش شکافت و خون سر و روی و لباسش را گرفت و بیهوش شد و بر زمین افتاد.فرد دیگری در اثر هیجان و گرماتشنج کرد و هر دوی ایشان با حالی وخیم راهی بیمارستان شدند.

خانواده ها به وسیله بلند گو سرود زیبای “ای ایران ای مرز پر گهر “را پخش کردند و شعر را با آن با صدای بلند خواندند.

خانواده های اصفهانی با نصب پلاکاردی بزرگ که خبر مرگ مسعود رجوی از قول ترکی فیصل با خط درشت بر آن نوشته شده بود، بر روی دیوارهای لیبرتی قصد آگاه کردن عزیزان خود از فضای بیرون را داشتند.

عده ی دیگری نام عزیزان خود را بر روی توپهای کوچک می نوشتند و به درون می انداختند.

خواهری نامه ای برای برادرش در یک بطری آب کوچک خالی می گذاشت و به آن سوی دیوار می انداخت.

از دیدن این همه تلاش خوشحال می شدم ولی از دیدن رنج خانواده ها و اشک مادران و خواهران خون از دل و دیدگانم می چکید.

سربازان عراقی همچنان خصمانه سعی در پایین کشیدن افراد از بلندای دیوارها یا پس زدن آنها از درگاه ورودی داشتند.

مردان ایرانی که از هتک حرمت سربازان به زنان ایرانی خونشان به جوش آمده بود با سربازان در می افتادند.

آن ها هیچ گونه دفاعی از ما خانواده های بی سلاح نمی کردند اما با تمام توان از ارتش سنگ پران مسعودی محافظت می کردند.

 پلاکاردهای ما هنگام بازگشت باید از دیوارها جدا می شد امّا فحش ها و توهین های اصحاب فرقه که خطاب به ما بر پرده ها نوشته شده بود و رو به روی ما بود همیشه برقرار بود.

مظلومیت ما از پرده برون افتاده بود و ظلم دریوزگان فرقه و هوادارانشان بر کسی پوشیده نبود.

در حالی که کمیساریای عالی پناهندگان و نهاد های حقوق بشری از حضور ما در آن جا آگاهی داشتند هیچ کدام دست کم برای شنیدن درخواست ما اقدامی نکردند و با بی محلی و نادیده انگاشتن ما آب به آسیاب جنایتکاران ریختند.

غافل از این که ما خانواده ها دستی بزرگتر در آستین اراده خود داریم و آن دست عشق است و یاوری توانمند تر در کنار خود و آن خداوند لایزال است.

کم کم آفتاب فرو می نشست و تاریکی از راه می رسید .سربازان ما را به سوی اتوبوس ها هدایت کردند و ما در حالی که هنوز عزیزانمان را فریاد می زدیم و اشک می ریختیم محل را ترک کردیم.

صبح روز بعد شبکه های خبری به نقل از سفیر ایران در عراق گفتند که باقیمانده ی افراد محصور در کمپ لیبرتی تا پایان شهریور ماه کشور عراق را ترک خواهند کرد و ما دانستیم که بی گمان فصل عزیمت عاشقانه ما در جست و جوی عزیزانمان در خاک عراق به سر آمده است و اگر تا پایان شهریور ماه دو پرنده در قفس اسیرمان به سوی ما پرواز نکنند باید در جست و جوی آن ها به دیاری دیگر بشتابیم پس با خود گفتیم:

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت

راحله ایران پور، بغداد ، مردادماه نود و پنج

***

(پایان)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26209

مراجعه سوم در سفر ششم (+ گزارش دوم از روز ششم)

Camp Liberty 03082016ینیاد خانواده سحر، بغداد، سوم اوت ۲۰۱۶:… و باز هم تنها بدرقه کننده خانواده های بی دفاع آفتابی بود که از شرم رفتارهای وحشیانه سوات کم مقدار مدافع ناحق فرقه با پشتیبانی کمیساریا که حایل عشق و محبت بودند به سرخی میزد و به آن سوی دنیا پناه میبرد. بنیاد خانواده سحربار دیگر از تمامی فعالان حقوق بشر در اروپا، خصوصا جداشدگان و آنهائی که متأسفانه در برابر این ظلم فرقه رجوی ساکت هستند … 

کمپ لیبرتی اوت 2016ششمین تلاش خانواده ها برای دیدار با عزیزانشان (+گزارش تکمیلی و نوشته “قاصدک”) 

مراجعه سوم در سفر ششم

لینک به منبع

امروز عصر خانواده های چشم انتظار اسرای گرفتار در فرقه رجوی، در تلاشی دیگر برای سومین روز پیاپی به امید دیدار باعزیزان دربندشان به اردوگاه لیبرتی رفتند. به دلیل معطلی بسیار در سیطره عراقی ها در گرمای طاقت فرسا، خانواده ها با تأخیر و البته خستگی زیاد به محل رسیدند. از قرار معلوم کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان به سفارش سفارت آمریکا بر روی دولت و سربازان عراقی فشار میگذارد تا مانع رفتن خانواده ها به اردوگاه شوند.

امروز نیز نه تنها چون روز پیش دیوارهای مرتفع و پرده های متعدد، حایل و مانع دیدار ما و عزیزانمان بود، بلکه روی لبه سرتاسر دیوارها هم سیم خاردار کشیده بودند. شرایط به گونه ای بود که گوئی خانواده ها قرار است با تانک و تیربار به اردوگاه حمله نمایند. واقعا این جماعت از خودشان خجالت نمیکشند که در برابر افرادی ناتوان و بی سلاح که صرفا برای دیدار با جگرگوشگان خود مراجعه کرده اند چنین حرکات خفیفی انجام میدهند. این حرکات عمق دور بودن آنان از دنیای واقعی را نشان میدهد که غرق در توهمات فرقه ای که رجوی در اذهان آنان کاشته است می باشند.

حمله به خانواده ها اوت 2016

گروهی از اعضای خانواده ها باز برفراز دیوارها رفتند تا عزیزانشان را صدا بزنند. نظامیان عراقی اجازه نمیدادند آنان به دیوارهای حایل نزدیک شوند. میگفتند برایشان مسئولیت دارد و ملل متحد که مسئول اردوگاه است دولت را مؤاخذه میکند.

خانواده ها بسیار بی تاب بودند و عنان از کف داده و فریاد میزدند و عزیزانشان را می خواندند. هرچه التماس کردند اثر نکرد. برخی بی تاب برزمین افتاده بودند.

همزمان خانواده ها هدیه هایی را برای اسرای فرقه به آن طرف دیوارها پرتاب می کردند. اما این ابراز عاطفه باز به شدت از سوی عوامل مغزشوئی شده فرقه با پرتاب سنگ های درشت پاسخ داده شد. در این بین یکی از مردان همراه ما از ناحیه سر مورد اصابت سنگ ها قرار گرفت و مصدوم و بیهوش و روانه ی بیمارستان گردید.

در پایان با زخمی شدن یکی از همراهان، سربازان عراقی ما را مجبور به ترک لیبرتی کردند. البته آنان از خود می پرسیدند که چرا اینان جواب گل را با سنگ میدهند و اینها چگونه موجوداتی شده اند و تا کجا آنها را مغزشوئی کرده اند.

نیروهای عراقی میگفتند که بهانه فرقه رجوی تهاجم اخیر به اردوگاه است که خودشان هم میگفتند که کسی ربط آنرا با این زنان و مردان بی سلاح که صرفا برای کسب اطلاع از عزیزان خود آمده اند نمی داند.

روزسوم -سوات الخفیف

بعد از جلسه با نمایندگان مجلس عراق، با دلی بسی شکسته تر از همیشه که امکان ملاقاتی نیست بخاطر محافظت از جان بچه ها از ترس سران فرقهبا همان هفت خودرو ساعت حدود سه بعد از ظهر به سمت لیبرتی راه افتادیم.

بازهم گرما و انتظار تکراری برای مجوز ورود به اسارتگاهی به اسم اردوگاه لیبرتی، در پست ترین و حقیرترین مکان در پشت و پس و پناه فرودگاه بغداد. هنوز آفتاب وحشتناک میتابید که دویست نفر انسان دلسوخته با فرهنگها و گویشها و پوششهای مختلف از سراسر ایران از در و دیوار برای دیدن حتی سایه و شبحی از در حصار مانده های سالیانشان تلاشی نو از سر گرفتند.

دیروز پلاکارد های تصویری اسرا را که هر بار خانواده ها آویزان میکردند به امید اینکه بچه های در بندشان ببینند توسط سربازان سوات کنده شد و بر زمین ریخته و پاره گردید. امروز به جای آن، روی دیوارها سیم خاردار و روغن سوخته وسنگ تیر و کمان هدیه از جانب فرقه بود برای خانواده ها با چندین پدر و برادر زخمی که سوغات عزیزان گم گشته شان بعد از سالها بدنبال فرزند دویدن و فراق چیزی جز سنگ و خون و سلاح عصر هجر نبود. امروز لیبرتی صحرای محشر کبری بود برای خانواده هائی که هیچ سلاحی جز عشق نداشتند. قیامتی که تنها دادگرش اوست که داد میستاند به فضلش بسی عظیم حتی اگر من و ما و خانواده ها دیگر عمرمان کفاف ندهد.

خانواده ها ساعتی هرچه با زبان خوش از سوات تقاضا کردند نزدیک دیوارهای فولادی بشوند گوش شنوایی نبود. پس زنان جلودارغیور به نرده چوبی هجوم بردند و آن را از جا کندند و سوات مزدور کمیساریا به زنان حمله ور شدند و از پشت همان نرده لعنتی نکبت با مشت و لگد پرانی به زنان ضربه زدند. سوات کم سن و سالی چنان مشت بر دستانم کوبید که فغان مفصل انگشت اشاره ام تا مغز سرم را سوزاند اما دریغ که اظهار دردم را مزدور ببیند.

خدایا چه قدرتی در عشق به خانواده نهاده ای که زور خواهران و مادران عزیز گم کرده با سوات بی مقدار برابری میکند.

بر سر سوات نادان فریاد زدم تو حق نداری حتی انگشتت را به ما بزنی و فریادم آنقدر رسا بود که سر کردگانش دورش کنند به سرعت از نرده حقیر چوبیشان که تکیه گاه دنیا و آخرتشان است در مقابل رنجی که به خانواده ها دادند در برابر دیدگان دادار دادگر…

آفتاب باز هم سخت بر ما میتابید و جواب خانواده ها به پلیدی سوات و پست فطرتی باقیمانده ارازل و اوباش رجوی که حتی به خانواده خلق خودشان هم رحم نکردند باز هم پرتاب گل بود و توپهای رنگی که اسم عزیزانشان را بر آن نگاشته بودند و فریاد روی فریادم که مدام به آسمان بلند بود و انگشت اشاره آسیب دیده ام که السوات الخفیف…

سوات الخفیف… سوات الخفیف…

و باز هم تنها بدرقه کننده خانواده های بی دفاع آفتابی بود که از شرم رفتارهای وحشیانه سوات کم مقدار مدافع ناحق فرقه با پشتیبانی کمیساریا که حایل عشق و محبت بودند به سرخی میزد و به آن سوی دنیا پناه میبرد.

بنیاد خانواده سحربار دیگر از تمامی فعالان حقوق بشر در اروپا، خصوصا جداشدگان و آنهائی که متأسفانه در برابر این ظلم فرقه رجوی ساکت هستند میخواهد تا به افشای ماهیت این فرقه جهنمی و بازی کثیفی که به اصطلاح کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان در حمایت از فرقه رجوی براه انداخته بپردازند و بیش از این سکوت پیشه نکنند.

بنیاد خانواده سحر – بغداد
سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵

گزارشی دیگر از سفر ششم، روز دوم

لینک به منبع

به نام یاور همیشگی

امروز، روز دومیست که در گرمای سوزان بغداد راهی کمپ لیبرتی شدیم، با وجود کارشکنی های بسیار، با صبر و توکل بالاخره خود را به درب کمپ رساندیم تا روزی دیگر به دنبال یار باشیم.

امروز مقابل درب دیگر کمپ جمع شدیم که با صحنه ای شوک آورمواجه شدیم – با سیم خاردار و سنگربندی نظامی و دیوارهای ساخته شده از آهن – که تمام این تمهیدات نه برای حمله ی دشمن، که برای مقابله با خانواده های چشم انتظار فرزند و تقاضاکننده ی ملاقات بوده است.

و این صحنه ها، صد البته که عزم خانواده ها را برای رسیدن به هدف راسخ تر از قبل نمود.

روزی سخت بود، اما مثل همیشه خانواده ها قدرتمند و محکم ایستادند، و از ته دل عزیزانشان را صدا زدند؛ سعی کردند با گذاشتن سرود “ای ایران”، پیام دوستی و عشق به مام وطن را در فرزندان زنده کنند.

اما این روز سخت، همراه با ناله های پدران و مادران پیر و با فریادهای “دوستتان داریم” خانواده ها، با گریه ی پدری در فراق فرزند، با ناله ی مادری که سوی چشمانش را برای فرزندش از دست داده، ادامه داشت.

خانواده ها با بالارفتن از دیوارها سعی در دیدن فرزندانشان حتی در دور دست داشتند. آنها با دیدن هر یک از بچه های درون کمپ، فریاد شوق و شادی سر میدادند و آنها را دعوت به دیدار مینمودند.

اما در آخر، از خانواده ها با پرتاب سنگ پذیرایی شد.

سنگهایی که بر پای مادری، بر سر برادری، بر دست همسری اصابت کرد اما آنان همان را غنیمت شمرده و بسان پیام عشق بر آنان به نیت رویشان بوسه زدند.
در پاسخ تمام ناله ها و ضجه ها، سنگ بود که فرستاده شد.

جالب است که ندیدم، خشمی، ناراحتی و بغضی از اصابت این سنگها به خانواده ها، بلکه هرچه بود عشق و عاطفه و علاقه بود.

سنگهایی که از جانب خانواده ها با گل پاسخ داده شدند.

گلهایی که عاملان فرقه با آتش زدن آنها خواستند تا خانواده ها را ناامید کنند و بگویند که این آمدنها و رفتنها بی حاصل است، اما ما میدانیم که حاصلی داشته که برای ترساندن ما از سنگ استفاده کردند.

بارها و بارها و بارها فریاد “دوستتان داریم” بود که تا به ثریا میرسید.

در انتهای روز، خانواده ها همچنان با امید به روزی دیگر، و برای دستیابی به حق مسلم ملاقات بازگشتند.

امید به آینده تنها داشته ی ما خانواده هاست. خدایا این امید را از ما نگیر. الهی آمین

پیام ما امید – نوید ما آزادی

سهیلا سلمان زاده، خواهرزاده رحیم سهرابی (اسیر در فرقه رجوی)

*** 

همچنین:

مطبوعات عراق: وحشت رجوی از بازگشت مالکی، فقدان ذکاوت ژنرال “کیسی”، نقش مجاهدین خلق در کشتار اکراد در الطوز

بنیاد خانواده سحر به نقل از مطبوعات عراق، بغداد، دهم می ۲۰۱۴: …   سازمان تروریستی مجاهدین خلق تلاش دارد تا با انتشار مقاله ای با نام مستعار “کوثر العزاوی” خود را تسلی داده و عنوان می کند که احتمال عدم بازگشت نوری المالکی برای بار سوم بسیار زیاد است و همه نظرات و پیش بینی ها
 
 
بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و هفتم مارس ۲۰۱۴: … این روزنامه آمریکایی همچنین سوال “دانا روراباکر” عضو کنگره آمریکا از “جان کری” وزیر خارجه این کشور را نقل می کند؛ سوالی که پیرامون پیشنهاد انتقال عناصر سازمان خلق به آمریکا و کمک های واشنگتن برای قبول این پیشنهاد و انتقال عناصر سازمان است. این روزنامه عنوان می کند “جان کری” از پاسخ به این
 
 
کمپ اشرف سپتامبر 2013-1بنیاد خانواده سحر به نقل از الوعی نیوز، بغداد، اول مارس ۲۰۱۴: …  دبیر کل فراکسیون “التضامن” همچنین تصریح کرد: «عراق در قبال عناصر تروریستی که در کنار رژیم دیکتاتور صدام مبارزه کرده و ملت را سرکوب نمودند، تساهل و تسامح به خرج داده و با آنان انسان دوستانه برخورد نموده است.» وی
 
 
بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و پنجم فوریه ۲۰۱۴: … اطلاع داریم که یکی از شروط سازمان مجاهدین خلق برای جابجائی از پادگان اشرف به اردوگاه لیبرتی این بود که به خانواده ها اجازه داده نشود به نزدیکی آنجا بروند. ملل متحد و دولت عراق برای نشان دادن حسن نیت، این شرط را پذیرفته و همچنان تاکنون به آن پایبند بوده اند و خانواده ها
 
 
بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و چهارم فوریه ۲۰۱۴: … ”سلیم الجبوری” و “حیدر الملا” متهم به تروریسم و تحریک به خشونت هستند. وی افزود که این افراد جزئی از طرح سازمان تروریستی خلق میباشند. “علی الشلاه” در اظهاراتی مطبوعاتی عنوان کرد: «سازمان تروریستی خلق با اعطای رشوه و وارد کرد