اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنیدمهدی خوشحال، ایران فانوس، هجدهم مارس 2021:… به مناسبت فرارسیدن ایام خجسته نوروزی، ابتدا نوروز سال 1400 خورشیدی را به همه ایرانیان داخل و خارج کشور، تبریک و تهنیت عرض می کنم. به عنوان یک ایرانی و علاقه مند به امور سیاسی و فرهنگی، برای سال آینده ضمن این که آرزوهای شخصی دارم همچنین مایلم یک آرزوی سیاسی نیز مطرح و از دست اندرکاران درخواست کنم و آن آزادی اسیران ایرانی است که سال هاست در کشور آلبانی و در اردوگاه مجاهدین خلق، اسیر ظلمات و دجالیت هستند. طبعاً این درخواست و تقاضا را از رهبران مجاهدین خلق ندارم چون شناخت کافی از ماهیت و مقاصد آنان دارم. اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید 

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنیدحقایق مهم کمپ آلبانی با تبلیغات کتمان کردنی نیست

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 18.03.2021

به مناسبت فرارسیدن ایام خجسته نوروزی، ابتدا نوروز سال 1400 خورشیدی را به همه ایرانیان داخل و خارج کشور، تبریک و تهنیت عرض می کنم. به عنوان یک ایرانی و علاقه مند به امور سیاسی و فرهنگی، برای سال آینده ضمن این که آرزوهای شخصی دارم همچنین مایلم یک آرزوی سیاسی نیز مطرح و از دست اندرکاران درخواست کنم و آن آزادی اسیران ایرانی است که سال هاست در کشور آلبانی و در اردوگاه مجاهدین خلق، اسیر ظلمات و دجالیت هستند.

طبعاً این درخواست و تقاضا را از رهبران مجاهدین خلق ندارم چون شناخت کافی از ماهیت و مقاصد آنان دارم اگرچه نیک می دانم که انسان در مسیر زمان قابل تغییر است اما با شناختی که از معضل و بیماری رهبران مجاهدین دارم آنان به بهانه مبارزه و مسایل دیگر از جمله حراست از جان و مال و قدرت خود، به طور صد در صد به دنبال آزار و نابودی اسیران و بردگان هستند. رهبران، از رنج و شکنج و ریاضت اعضای اسیر لذت می برند و سپس از مرگ تدریجی اسیران عقده های فروخورده خود را تسکین می دهند و النهایه با مرگ آنان و با حضور بر سر مزارشان، احساس نخوت و غرور و قدرت می کنند.

این تقاضا و درخواستم ابتدا از مردم ایران و جهان است سپس خانواده ها و جداشدگان از این فرقه و در مرتبه بعد خواهشم از دولت هایی که درگیر مسایل اسیران مجاهدین در آلبانی هستند تا بدون غرض و منافعی که از حضور اسیران در آلبانی دارند و تنها به خاطر مسایل انسانی، اگر توان و امکاناتی در راستای آزادی اسیران دارند دریغ ننمایند و در خاتمه، درخواستم از سازمان های بین المللی و حقوق بشری است که ادعای جهانی حقوق انسان ها را دارند در حالی که به خاطر پیشبرد منافع سیاسی بعضی از دولت ها و قدرت ها، اسیران مجاهدین را استثناء قرار داده، چشم پوشی کرده و یا این که فریب تبلیغات سران فرقه مجاهدین را خورده اند.

موضوع اسیر بودن اسیران را به ضرس قاطع اعلام می کنم و در مقابل تردید مخالفین و جاهلان، اعتراف می کنم که اگر امروز جملگی اسیران و بردگان فرقه مجاهدین را آزاد کنند بیش از 95% آنها به فرقه و آرمان و سیاست های مخرب فرقه باز نمی گردند. همان گونه که طی سالیان اخیر هزاران تن از فرقه جدا شده و حتی یک نفر به مناسبات فرقه باز نگشته است.

اعضای فرقه را در این رابطه چند گروه تشکیل می دهند. گروهی که با پای خود وارد دام شدند، گروهی که در جنگ ها اسیر شدند، گروهی که در مناطق و کشورهای دیگر شکار شدند. امروز هر سه گروه و آنان که ناخواسته در مناسبات فرقه به دنیا آمدند، سرنوشت مشابه دارند و جزو گروگان محسوب می شوند.

در گذشته گروگانگیری از نوع سیاسی و باجگیری اتفاق می افتاد که به طور معمول از مدل هواپیماربایی آغاز شد و هواپیماربایان پس از مدتی به دلایل عاطفی و انسانی زنان و کودکان را آزاد می کردند. سپس امر گروگانگیری که به اتوبوس و قطار و رستوران و مناطق دیگر کشیده شد، معمولاً نیروهای پلیس و امنیتی از گروگانگیران جهت حسن نیست و حل و فصل امور تقاضای آزادی کودکان و زنان و بیماران را می کردند که بعضاً موفق نیز بوده اند.

اما در مناسبات فرقه ها و سازمان های تروریستی، موضوع گروگانگیری دقیقاً برعکس است و آنان با کشتن و به کشتن دادن اعضای ضعیف تر و حفظ نیروهای قویتر، به دنبال مقاصد خطرناک مالی و سیاسی و باجگیری های دیگر و احتمالاً قدرت و گروگانگیری بزرگتر، هستند.

در مناسبات و آرمان فرقه ها و نیروهای تروریستی اگر موضوع گروگانگیری و کشتن و کشته شدن، را حذف کنیم آنان حرف دیگری برای گفتن ندارند. دلیلش هم آخرین پیامی است که مسعود رجوی رهبر مفقود فرقه مجاهدین علیه منتقدین خود صادر کرد.

لینک به مطلب در سایت مجاهدین خلق

Rajavi To Assassinate Witnesses From AlbaniaRajavi To Assassinate Witnesses From Albania

کسی که برای منتقدین بیرونی اینچنین بیرحمانه حکم مرگ و نابودی صادر می کند، برای مخالفین و منتقدین داخلی چه خواهد کرد. لاجرم منتقدین داخلی را با حربه ها و وسایل مختلف تا مرز نابودی و مرگ خواهد کشاند و سپس بر مزارشان گل خواهد نشاند و روضه مبارزه و بی طبقه توحیدی، خواهد خواند.

گروگانگیری، هر روز که می گذرد وجهه و اعتبار و ارزش خود را از دست می دهد و چه بسا گروگان ها نیز زیر دست و پا تلف و از هستی و زندگی ساقط می شوند. متاسفانه با گروگانگیر نمی شود معامله کرد و به آنان امتیاز داد تا همچنان به گروگانگیری و باجگیری و شانتاژ و دروغ و فریب، آنهم به بهانه مبارزه، ادامه دهند. منابع مالی و سیاسی شان که مسدود شود، خود به خود گروگانها به معضل و مشکل اول گروگانگیران بدل خواهند شد.

از مراجعی که در بالا اسم آوردم، استدعا و تقاضا دارم سال پیش رو را یک شانس به اسیران در اردوگاه مجاهدین، بدهند و از همه ابزار و امکانات شان در رابطه با حل این معضل 50 ساله استفاده کنند.

زمان خواهد گذشت. گرد و غبار قافله و گرد و خاک پای خران خواهد نشست. در صفحات تاریخ، بدون دروغ و تحریف خواهند نوشت. آیندگان و فرزندان ما تاریخ را خواهند خواند و تلاش و کوشش ما را در ارتباط با آزادی گروهی اسیر ایرانی آن هم در قاره اروپا، قضاوت خواهند کرد.

با آرزوی آزادی همه اسیران اردوگاه آلبانی و همه جای جهان نوروز سال 1400 خورشیدی را مجدداً به مردم ایران در داخل و خارج کشور، تبریک عرض می کنم. شاد و تندرست باشید.

„پایان“

لینک به منبع

دادگاه بین‌المللی سران مجاهدین مسعود رجویدادگاه بین‌المللی سران مجاهدین خلق و واکنش مضحک رجوی متهم ردیف اول پرونده

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید

***

دادگاه بین‌المللی مسعود رجویمجاهدین از دادگاه میترسند

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/یاد-یاران-انقلاب/

مهدی خوشحال: یاد یاران انقلاب 57

یاد یاران انقلاب 57مهدی خوشحال، ایران فانوس، هفتم فوریه 2021:… مجاهدین خلق با آن که خاستگاه مذهبی و اجتماعی شان شهرهایی چون اصفهان بود، با این وجود هیچ نقشی در انقلاب نداشتند. این را به عنوان کسی می گویم که از سال 1356 تا 1358 در کف خیابان و مرکز انقلاب حضور میدانی داشت. مجاهدین خلق بعد از انقلاب و با استفاده از آزادی های برآمده از انقلاب در یکی از میادین کوچک شهر دفتر کوچکی به نام جنبش ملی مجاهدین، به راه انداختند که تا آن زمان کسی اسمی از آنان نشنیده بود. آنها به دنبال تصرف تمام عیار قدرت و ایجاد انقلابی درون انقلاب بودند بدین صورت به رادیکالیسم و امنیتی شدن فضا کمک کردند و هزینه زیادی از مردم گرفتند. به هر روی بخشی از تجاربم را از ظهور انقلاب ایران بازگو کردم. امیدوارم این تجارب در ادامه راه و برای آیندگان مفید واقع شود اگرچه مرادم از این نوشتار یادآوری یاران قبل از انقلاب بود چه آنان که بر خاک افتادند و چه آنان که زنده مانده اند، یادشان گرامی باد. یاد یاران انقلاب 57 

مهدی خوشحال: یاد یاران انقلاب 57مهدی خوشحال: غروب یک هالو

یاد یاران انقلاب 57

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 06.02.2021

مهدی خوشحال پارلمان اروپا

آقای مهدی خوشحال

به راستی انقلاب ایران چگونه شکل گرفت و چه کسانی با چه انگیزه ای در شکل گیری انقلاب نقش داشتند و چگونه انقلاب ایران به پیش رفت و در طی مسیر چه کسانی بعداً حضور یافتند و انگیزه شان در شراکت، چه بود و چه کسانی که در حال افول و انقراض بودند از فرصت انقلاب و آزادی، زنده شده و سود برده و با فراهم آوردن ساز و برگ، ابتدا نیروهای انقلاب را دزدیده و سپس در مقابل انقلاب، ایستادند. اینها سئوالاتی است که هنوز ذهن و فکر نسل های بعد از انقلاب را به خود مشغول داشته است. این خاطره کوتاه از ایام انقلاب، شاید پاسخی برای سئوالاتی باشد که تا به امروز کمتر به آن پرداخته شد اگرچه منظورم از این نوشته در وهله اول، ادای دین و یادآوری سه تن از دوستان و یارانی است که آن ایام همراه و همرزمم بودند.

مبارزه در ایام قبل از انقلاب مثل امروز نبود. آن ایام مبارزه بر خلاف امروز که رنگ و بوی قدرت و مادی به خود گرفته است آن روزها مبارزه رنگ و بوی انسانی و وطن پرستی و عدالت و آزادی، داشت و برخلاف امروز که هر کس از خانه فرار می کند می تواند ادعای مبارزاتی داشته باشد آن ایام مبارزه برای آزادی، شاخص های انسانی و سیاسی محکمی داشت. مبارزه هر چه بود صدق و یکرنگی و پیمان و وفا، بود و کسی در راستای مبارزه هر چند صعب و سخت، برای خود کیسه ندوخته بود. مبارزه مبرا از آلودگی هایی که امروزه مبارزات جهانی را آلوده است، بود. امروزه اگر کسی از خانواده اش قهر و کشور خود را ترک کند و اطلاعات به بیگانه بدهد و یا در خدمت بیگانه به جاسوسی و مزدوری مشغول شود انگار به کار سیاسی اشتغال دارد و مبارز و سیاسی است! لذا مبارزه در قبل و بعد از انقلاب با هم فرق دارند.

یاد یاران انقلاب 57

یاد یاران انقلاب 57

به مناسبت فرارسیدن ایام انقلاب فرصتی پیش آمد تا از یاران قبل از انقلاب که با من همراه و کمکم بودند یادی بکنم و این که هم اکنون کجا هستند و چه می کنند.

از یارانی که از آن ها اسم می برم سه تن هستند که هر سه را در سال 1356 در اصفهان و در گروه 44 توپخانه آشنا شدم. هر سه جوان و پر شور و انقلابی و در حدود سنی نوزده و بیست سال بودند و آنچه که آرزوها و رویاهایشان بود مربوط به همان دوران قبل از انقلاب بود.

اولین دوست و همرزمم که اسمش احمد بود اتفاقاً به طور تصادفی وی را ملاقات کردم. او در گذشته بچه محل و هم کلاسم بود لذا از دوران کودکی هم را می شناختیم. احمد که آن ایام خانه محقری در خیابان وحید داشت مرا که تا آن زمان بدون خانه زندگی می کردم به خانه برد و با هم شریک شدیم. ما عصرها که از پادگان به خانه می آمدیم پس از صرف نهار به ورزش مشغول بودیم و شب ها نیز به مطالعه کتاب و بحث و جدل می گذشت. اشعار و کتاب هایی که می خواندیم از شاعرانی چون اخوان ثالث، نیما یوشیج، احمد شاملو، خسرو گلسرخی و نویسندگانی چون صمد بهرنگی، حسن صدر، میرفخرایی و از همه مهمتر دکتر شریعتی بودند.

عصرها که دوستم در حیاط بزرگ و مجردی خانه مشغول ورزش می شد من به پیاده روی و ماجراجویی مشغول می شدم. از خیابان وحید تا میدان نقش جهان را پیاده طی می کردم و هنگام برگشتن مسیرم را عوض می کردم. تا به خانه می رسیدم تقریباً شب بود. شب ها کار من و احمد یا مطالعه کتاب بود و یا بحث چگونگی ادامه راه چریک های سیاهکل. داستان سیاهکل و جنبش جنگل که چند سال قبل اتفاق افتاده بود چیزی نبود که آن را فراموش کرده باشیم. ماجرای سیاهکل را در کتاب ها خوانده و از زبان ها و اشعار و ترانه ها، شنیده بودیم لذا برنامه هر دومان پس از منقضی از خدمت و از سال 1358 خلع سلاح پاسگاهی به نام حاجی بکنده، بود که اتفاقاً من و احمد دوران دبستان مان را همان جا سپری کرده و به موقعیت و مشخصات آنجا آشنا بودیم. پاسگاه ژاندارمری حاجی بکنده، کنار دریا و رودخانه، قرار داشت و ما نیز برای خلع سلاح پاسگاه از جوانی و شور و انگیزه و آموزش سلاح و غیره، برخوردار و منتظر زمان مناسب بودیم.

احمد در زندگی خانوادگی بد آورده بود. او برادر و خواهر نداشت. مادرش حین زایمان مرده بود و پدرش نیز که برزگر بود بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته بود بنابراین او خانواده نداشت و تنها زندگی می کرد. از کودکی قاری قرآن بود و بدین سبب مورد توجه مردم ولی احمد بعدها گرایش مارکسیستی پیدا کرد و بیشتر کتاب های مارکسیستی مطالعه می کرد و تکیه کلامش از صمد بهرنگی و کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری، این بود، „کاش آن مسلسل پشت پنجره مال من بود“.

نقشه مان آرام و بی سروصدا به پیش می رفت که ناگهان و از سال 1357 به دلیل خیزش مردمی و آغاز انقلاب من از احمد جدا شدم اما هم چنان به عهد و برنامه ای که با احمد داشتم، پایدار بودم. حدوداً شش ماه همان سال را متواری و با دوست دیگری به نام فریدون، به مبارزه در راستای انقلاب مشغول بودم تا این که همه چیز در اصفهان به هم ریخت و شیرازه حکومت از هم گسست. در تاریخ بیست و یکم بهمن ماه، دوباره نزد احمد که آن ایام خدمتش تمام شده بود برگشتم و گفتم هنوز به عهدم وفادارم. وقت مناسبی برای اجرای نقشه مان است. همان روز من و احمد به مقصد شمال ایران و برای اجرای نقشه ای که ماه ها روی آن کار کرده بودیم اصفهان را ترک کردیم و روز بیست و دوم بهمن که به تهران رسیدیم تقریباً انقلاب پیروز شده بود.

روز بیست و سوم بهمن ماه به خانه رسیدم که خانواده با دیدنم شوکه شدند چون که آن ها در کشاکش انقلاب اخباری شنیده بودند مبنی بر این که من در جنگ های خیابانی کشته شدم.

حدوداً یک ماهی از شور و فتور انقلاب و تظاهرات ها گذشته بود و من در خانه نشسته بودم که روزی مادرم مرا صدا زد و گفت، بیا بیرون دوستت احمد آمده و با تو کار دارد. از خانه که بیرون آمدم، دوستم احمد را در حیاط خانه دیدم که یک موتور سیکلت قرمز رنگ با راننده و یک مسلسل یوـ زی، بر دوش دارد و وقتی مرا دید لبخند معناداری زد. لبخندی که حکایت از پیروزی داشت. برایم دیدن این صحنه عجیب بود چون که احمد بدون جنگ پیروز شده و به همه رویای جوانی اش که مسلسل صمد بهرنگی و خلق سیاهکل بود، رسیده بود. او مسلسل یوـ زی که پشت پنجره کتاب صمد بهرنگی آمده بود و آرزویش را داشت به شانه اش آویخته بود و اتفاقاً پاسگاه حاجی بکنده را با 17 قبضه سلاح، خلع سلاح کرده و همه این ها را بدون جنگ و درگیری، ختم به خیر کرده بود. احمد اضافه کرد، پاسگاه را خلع سلاح کرده و به فرماندهی آنجا رسیده حالا به دنبال نیرو به ویژه یک معاون است. ولی من بدون مقدمه به احمد پاسخ تلخی دادم که او هرگز برای احراز مسئولیت دنبالم نیامد. به احمد گفتم، درست است که با هم عهد و پیمان در راستای خلع سلاح پاسگاه و خلق سیاهکل، بسته بودیم اما حالا همه چیز تمام شد. پاسگاه خلع سلاح شد، سیاهکل خلق شد و از همه مهمتر، انقلاب پیروز شد، مگر نمی بینی؟

احمد از پاسخ سردم ناامید شد. او بعدها و در مدت زمان اندکی در همان پاسگاه، تعدادی از جوانان پر شور را به کار گرفت و به احداث کمیته مبادرت ورزید و خود به رییس کمیته بدل شد. اما این ماجرا زیاد به طول نکشید و او پس از چند ماهی در معرض موج جدیدی از تبلیغات مخالفین انقلاب همچون مجاهدین خلق، قرار گرفت و به صفوف مجاهدین پیوست. از سال 1360 که مجاهدین خلق علیه حکومت مبارزه مسلحانه اعلام کردند او ابتدا متواری و سپس دستگیر شد و مدت ها در زندان به سر برد. اما او این شانس را داشت تا پس از آزادی از زندان، خانواده ای تشکیل دهد و برای همیشه در انزوا زندگی کند.

چند هفته ای که از انقلاب گذشت به دنبال ساز و کار جدیدی که در ارتش جدید ایران حاکم شده بود من به دنبال ادامه کارهای اداری و مقدار پولی که به دلیل فراری بودن از ارتش، طلب داشتم و حدوداً به هزار دلار می رسید، دوباره به اصفهان برگشتم. حال و هوای اصفهان به ویژه پادگان عوض شده بود. قبلاً در پادگان کبر و غرور و انضباط  و ترس غریبی حاکم بود ولی هم اکنون فضا به کلی دگرگون شده بود. یکی از روزها که از ستاد فرماندهی به سمت درب دژبانی و خروجی می رفتم، آیت الله طاهری را در لباس روحانی دیدم که با دو محافظ در دو طرفش و هر دو سلاح یو ـ زی به دست داشتند. او پادگان را فتح کرده بود. احساس آرامش کردم. اینجا خیابانی بود که چند هفته قبل تر وقتی صبح ها سرلشکر ناجی از آن جا عبور می کرد همه از او فرار می کردند بس که آن مرد جدی و ترسناک بود.

بهار سال 1358 با دوست و همرزم دیگری به نام علی که از قبل با او آشنا بودم، هم خانه شدم. علی خانه محقری در اطراف پل آهنی داشت. ما به جز ادامه کارهای اداری، حضور پر رنگی در متینگ ها و سخنرانی انقلابیونی داشتیم که اکثراً از پاریس و لبنان، به ایران و اصفهان آمده بودند. سخنرانان معمولاً در دانشگاه و یا استادیوم مشغول سخنرانی در باب انقلاب می شدند. از جلال الدین فارسی تا ابوالحسن بنی صدر، از دکتر چمران تا قطب زاده و یزدی و کسانی بودند که به تازگی وارد ایران شده بودند.

پس از چند ماه حضور مجدد در اصفهان و پایان کار اداری و دریافت حدوداً هزار دلار طلبم که از ارتش وصول کردم دوباره به ولایت برگشتم.

دومین دوست و همرزمم قبل از انقلاب، فریدون از فریدون شهر بود. او جوانی مذهبی، فعال و با پشتکار بود. فریدون در خانه ای محقر و مخفی در اطراف میدان نقش جهان به کار چاپ اطلاعیه مشغول بود. حدود شش ماه من و فریدون در آن خانه نمور و سرد و تاریک به کار سخت و عذاب آور چاپ با سیستم عقب مانده و توزیع اطلاعیه ها مشغول بودیم. در آن مدت برای ما اتفاق خارق العاده ای رخ نداد به جز یک مورد که در خیابان چهار باغ گیر نیروهای ساواک افتادم و از ناحیه پشت زخمی شدم. ساواکی ها شلاق هایی که در دست داشتند از نوع شلاق های سیرک بود. از آنجا که فرد شناخته شده ای در سطح شهر نبودم به همین دلیل می توانستم از خانه خارج شده و در بعضی از مناطق شهر تردد داشته باشم. بزرگترین آکسیون من و فریدون طی آن مدت، آبان ماه آن سال بود که اطلاعیه به دست و در حین توزیع، مسیر میدان نقش جهان مرکز تجمع، را تا نجف آباد پیاده طی کردیم. آن روز که یک روز آفتابی بود آیت الله منتظری از زندان آزاد شده بود که بعد از سخنرانی ایشان ما جمعیتی که بالغ بر دو میلیون نفر بودیم مجدداً همه راه را پیاده به سمت اصفهان برگشتیم. البته فعالیت های یاد شده جزو کارهای فرعی ما بود و قرار بر این بود که کار اصلی که همان قیام مسلحانه بود فرمانش از بالا و توسط آیت الله خمینی از پاریس، صادر شود و ما مجری آن باشیم که خوشبختانه این فرمان هرگز صادر نشد.

سومین دوست و همراه و همرزمم در اصفهان، علی بود که به علی قمی شهرت داشت. با علی قبل از پیروزی انقلاب با هم در یک آتشبار و دوست بودیم و نوارهای دکتر شریعتی را در پادگان توزیع می کردیم. پس از انقلاب نیز مدتی که در اصفهان بودم با علی در یک خانه نزدیک پل آهنی به سر بردم. علی در اصل اهل سلفچکان و خانواده اش کشاورز بودند. علی پدر پیری داشت که صورتش چروکیده و دست هایش پینه بسته بود. هر از گاه که با او بحث سیاسی می کردیم تا راه و روش مان را تایید کند، او که ما را نمی فهمید با قاطعیت و با ساده لوحی روستایی، پاسخ می داد، آدم که زنش را جا بگذارد و از ایران فرار کند، دنبال چنین آدم بی غیرتی رفتن حماقت است. ولی ما به جای عبرت گرفتن از نصایح پیرمرد ساده لوح، حرف های عامیانه اش را به سخره می گرفتیم و می خندیدیم.

من و علی طی ده سال از 1357 تا 1367 مرتباً با هم رابطه داشتیم. علی در سال 1364 همان سالی که من با خانواده به عراق رفتم او نیز با خانواده به عراق آمده بود و هر از گاه که همدیگر را می دیدیم محفل داشتیم و بگو مگو می کردیم تا این که عملیات فروغ جاویدان در سال 1367 برای همیشه من و علی را از هم جدا کرد و من بهترین دوست و یاورم را از دست دادم. از علی یک زن و دو فرزند در صفوف مجاهدین باقی ماند که بعد از مدتی جملگی صفوف مجاهدین را ترک کردند.

امروز که در انزوا و ناکامی های سیاسی به سر می برم و چشمم هیچ گاه به دنبال قدرت و ثروت و غیره، نبود و جز به دموکراسی و آزادی، علاقه دیگری نداشتم اگر به خواهم به عقب برگردم و به ادای دین به سه تن از یاران و دوستان قبل از انقلاب بپردازم، صادقانه باید اعتراف کنم انقلاب امری اجتناب ناپذیر بود اگرچه نتوانست به اهدافش دست یابد. دلایلش مختلف بود که یکی از آن دلایل، آزادی زندانیان امنیتی و سپس حضور میدانی نیروهای چریکی و تروریستی با حربه و تبلیغات مظلوم نمایی در میان اقشار مختلف مردم به ویژه جوانان بود که ابتدا با ترفند و فریب، نیروهای انقلاب را دزدیده سپس در مقابل انقلاب ایستاده و انقلاب را با جنگ و جدال و درگیری به انحراف کشاندند. چریک های متوهم و ایدئولوژی زده با روحیه طلبکاری مطالبات مردم را افزایش داده و باعث توهم و طلبکاری مردم شدند. کسانی که برای انقلاب تلاش کرده بودند اما در زندان از واقعیت های جامعه به دور مانده بودند. انقلاب در اصل از بالا توسط بخشی از روحانیون و بازار و در پایین توسط مردم عاصی به پیش رفت. از افرادی که در بالا اسم بردم و در اصل سربازان انقلاب بودند، در ادامه مسیر و پس از چند سال به دام مجاهدین خلق گرفتار شدند و سپس با ناجوانمردانه ترین شیوه ها و در راستای منافع بیگانگان، سوزانده و نابود شده و اکثراً از دور سیاسی خارج شدند. مجاهدین خلق با آن که خاستگاه مذهبی و اجتماعی شان شهرهایی چون اصفهان بود، با این وجود هیچ نقشی در انقلاب نداشتند. این را به عنوان کسی می گویم که از سال 1356 تا 1358 در کف خیابان و مرکز انقلاب حضور میدانی داشت. مجاهدین خلق بعد از انقلاب و با استفاده از آزادی های برآمده از انقلاب در یکی از میادین کوچک شهر دفتر کوچکی به نام جنبش ملی مجاهدین، به راه انداختند که تا آن زمان کسی اسمی از آنان نشنیده بود. آنها به دنبال تصرف تمام عیار قدرت و ایجاد انقلابی درون انقلاب بودند بدین صورت به رادیکالیسم و امنیتی شدن فضا کمک کردند و هزینه زیادی از مردم گرفتند. به هر روی بخشی از تجاربم را از ظهور انقلاب ایران بازگو کردم. امیدوارم این تجارب در ادامه راه و برای آیندگان مفید واقع شود اگرچه مرادم از این نوشتار یادآوری یاران قبل از انقلاب بود چه آنان که بر خاک افتادند و چه آنان که زنده مانده اند، یادشان گرامی باد.

„پایان“

لینک به منبع

یاد یاران انقلاب 57 

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مهدی-خوشحال-فصل-زخمی/

مهدی خوشحال : فصل زخمی

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمیمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و یکم ژانویه 2021:… بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند. فصل زخمی 

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

فصل زخمی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 20.01.2021

زندگی آرام و توام با کار و تلاش در دل طبیعت و چهار فصل زیبای سال، خیلی زود سپری شد و وقتی که دوازده سالم شد خانواده تصمیم گرفتند مرا نزد برادر بزرگترم که در شهر درس می خواند جهت ادامه تحصیل نزد او بفرستند. هنوز یک هفته از حضورم نزد برادرم که معمولاً هر سال ناچاراً خانه اش را عوض می کرد نگذشته بود که به دلیل سرماخوردگی و خوردن انگور، به شدت گلودرد و عفونت گلو گرفتم و این بار خانواده ناچار شدند مرا که سخت بیمار بودم نزد خاله و خانواده اش که از رفاه بهتری برخوردار بودند واگذارند تا بهتر بتوانم به درس و مشق ام بپردازم.

خانه ی خاله که شش تن داخل دو اتاق استیجاری زندگی می کردند طبعاً جای بهتری از زندگی با برادر بزرگترم، بود اما جالب تر، شوهر خاله ام بود که آدم بسیار جالب و استثنایی بود. شوهر خاله، مردی کوتاه قد، فعال، شوخ طبع، پر حرف همراه با لکنت زبان، بود. او وقتی حرف می زد ما همه ناچار بودیم بخندیم و وقتی هم می خندید من و چهار فرزندش ناچاراً باید می خندیدیم. وقتی کم کم به عضوی از خانواده خاله بدل شدم به اخلاق و روحیات شوهر خاله که آدم جالبی بود بیشتر آشنا می شدم و در کارهای خانه و بیرون نیز کمک می کردم. شوهر خاله، صبح ها در بخش بایگانی شهرداری کار می کرد و عصرها نیز از طرف شهرداری در اتاق اصناف قیمت ها را کنترل می کرد و شب ها هم مامور شهرداری در سینما بود و بلیط پاره می کرد و وقتی شب به خانه می آمد و خسته و کوفته بود گاهاً با ورق تمیز آ ـ چهار و با خودنویسی که رنگ آبی داشت برای شاه نامه می نوشت و بعد از مدت ها پاسخ نامه اش را دریافت می کرد. او محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، بعضاً برای خانواده می خواند و باعث حیرت و خنده مان می شد ولی من بندرت می خندیدم چون که کمی خجالت می کشیدم. ولی شوهر خاله دست بردار نبود و هر از گاه که نامه اش تمام می شد با سماجت رو به من می گفت، منتظرم کمی بزرگتر بشی و در ست را تمام کنی، با یکی از همین نامه ها تو را در دربار سر کار خواهم گذاشت.

متاسفانه، شوهر خاله از روحیات و درون من با خبر نبود که من ناچاراً به شهر آمدم و کار روی زمین و دریا را به دربار که سهل است به هیچ شغل دیگری عوض نمی کنم. به هر حال، شوهر خاله نقشه اش برای من همین بود که با نامه نوشتن برای شاه و درخواست از دربار، مرا وارد دربار شاه کند.

زمان به سرعت برق گذشت و هفت سال از آن ماجرا و داستان های خنده دار شوهر خاله، سپری شد و به سال 1357 فصل دیگری از زندگی ام در اصفهان رسیدم که آن ایام اولین جرقه انقلاب علیه حکومت زده شد. اولین جرقه به احتمال زیاد از اصفهان زده شد. یادم است یکی از روزهای تابستان سال 1357 روزی که هوا به تاریکی می رفت و من در چهارباغ اصفهان بودم مردم علیه شاه شعار می دادند. حکومت نظامی هنوز برقرار نشده بود و بدین سبب مردان ساواکی به تظاهرات حمله کردند. آن ها شلاق هایی که در دست داشتند می توانستند مردم را از فاصله دور هدف قرار دهند. شلاق هایی که چندین متر طول داشت. نوبت به من که فرارسید، مرد شلاق به دست با قدرت و سرعت هر چه تمام تر به پشتم شلاق می زد ولی من به جای فرار به او اعتراض کردم که برای چه می زنی؟ مرد ساواکی پاسخ داد، عینک دودی را از چشمت بردار! عینک را که از چشم برداشتم، او دیگر ادامه نداد. تازه فهمیدم که عینک دودی نیز مانند شعار علیه شاه، جرم دارد. به هر رو، زخم شدیدی بر پشتم مانده بود که حتی نشان دادنش به کسی و دکتر، جایز نبود و زخم را بهتر نمی کرد.

از اواسط تابستان تا زمستان آن سال را تماماً در خانه های تیمی و مخفی که از جانب بازار و روحانیون، حمایت می شد به همراه دوستی از فریدون شهر به کار چاپ و توزیع اطلاعیه و گاه شرکت در تظاهرات مشغول بودم. دستاوردهای این دوره از مبارزه در زمستان آن سال آزادی زندانیان سیاسی از زندان های شاه، بود. اگرچه بسیاری از زندانیان پس از آزادی، به جای این که بدهکار مردم باشند طلبکار مردم شدند و به جای این که راه حل انقلاب باشند به مشکل انقلاب بدل شدند به هر حال، آن چه که مد نظر من از مبارزه و انقلاب بود، آزادی بود و نه چیز دیگری.

زمستان فرارسید. به روزهای انقلاب نزدیک شدیم. بیست و یکم بهمن ماه اصفهان را به مقصد تهران ترک کردم. بیست و دوم بهمن ماه در تهران بودم که انقلاب پیروز شد. بیست و سوم بهمن ماه پس از فراغت از انجام مسئولیت شهر تهران را ترک کردم و به خانه و زندگی ام برگشتم.

چند ماهی از انقلاب نگذشته بود که بعضی از دوستان از فرصت انقلاب استفاده کرده و مشغول بودند سراغ من آمده و می پرسیدند چرا در خانه نشسته ام؟ متاسفانه آن ها شناختی از روحیات من نداشتند که وقتی همه چیزم را نثار انقلاب کردم صرفاً جهت کمک و نه برای آب و نان، بود. هرگز تصور نمی کردم در امر مبارزه و مسئولیت، بتوانم عضو و کادر رسمی حزب و گروه و یا دولت، باشم و هرگز نیز تا به امروز عضو رسمی هیچ حزب و گروه و دولتی، نبودم. آزادی برای من از همه چیز مهمتر بود. با این وجود اما یکی از همین روزها، مرا منقلب و افسرده کرد و آن روزی در بهار سال 1358 بود که شنیدم شوهر خاله، در زندان است. وقتی برای ملاقاتش به زندان رفتم، خودم را شماتت کردم چون که فعالیت و مسئولیت و آرمانم برای انقلاب، آزادی بود و زندان نبود. شوهر خاله، به جرم ساواکی بودن در زندان به سر می برد در حالی که من، هم چوب ساواک را خورده بودم و همچنین از صبح تا شام کار و فعالیت و مسئولیت و فکر و ذکر شوهر خاله را از نزدیک آشنا بودم و حتی از محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، خبر داشتم. او هیچ گاه برای خود و خانواده اش برای شاه نامه ننوشت بلکه تماماً برای مشکلات مردم بود و جوایز و تحفه ای هم که از جانب مردم و پس از حل و فصل مشکلات شان، دریافت می کرد از حد و حدود یک قواره پارچه، تجاوز نمی کرد.

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمی

آقای مهدی خوشحال، پارلمان اروپا

شوهر خاله اگرچه زندانی شد اما خانواده اش هرگز نتوانستند از زیر بار مشکلات مالی و اجتماعی، کمر راست کنند و من خود را در این رابطه مذمت می کردم و مسئول می دانستم. این چنین شد که دوباره مسیرم را عوض کردم و این بار در مسیر انقلابیون  پوشالی قرار گرفتم و هر چه در دست و در توان داشتم از دست دادم و دادم که داستانش بسیار تراژیک تر و کشنده تر از آن است که بتوان با قلم و یا با زبان، نوشت و  طرح کرد تا این که دویدم و رسیدم به ماه دسامبر سال 2017 در کشور بلژیک، روز سردی که در پارلمان اروپا برای یک امر حقوق بشری و نه چیز دیگر، به طور رسمی دعوت شده بودم. پس از ساعتی که در نشست حقوق بشری حضور داشتم و خسته و کوفته بودم خواستم ساختمان پارلمان را به مقصد آلمان ترک کنم. هوا به شدت سرد و تاریک شده بود که در همین حین و در صحن پارلمان مورد تهاجم اوباشان قرار گرفتم. آن ها بی هیچ دلیل و منطقی و با چوب و چماق به من حمله ور شدند. طنز زمانه، چنین بود که این بار عینک دودی به چشم نداشتم. لابد اگر می داشتم باز هم کارساز نبود چون که بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند.


ویدئوی بحث حمله چماقداران مجاهدین خلق به آقای مهدی خوشحال در جلسه رسمی و عمومی پارلمان اروپا که نهایتا به ممنوعیت حضور مریم رجوی در پارلمان و متعاقبا به اخراج وی از اتحادیه اروپا انجامید: 


با این وجود، آنچه که امروز تعجب و تاسفم را افزون و ناامیدم می کند، این همه، پایان داستان زخم و جنون نیست مگر این که عمر بی حاصل و یا پر حاصل، با همه تجاربش تمام شود و داستان زخم و جنون همچنان ادامه داشته باشد.

„پایان“

لینک به منبع

فصل زخمی

***

جمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلقجمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلق

همچنین: