مینو فتحعلی یا ریحانه جباری، کدامیک مستحق اعدام بودند؟

مینو فتحعلی یا ریحانه جباری، کدامیک مستحق اعدام بودند؟

مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و نهم اکتبر 2014: … مقاومت مینو در برابر بردگی جنسی مورد نظر رجوی ، باعث میشد که سران فرقه رده ی تشکیلاتی وی را تنزل دهند و چنان با وی رفتار کنند که راضی به گرفتن جان خود شود اما سازمان پیش تر وارد عمل می شود و وی را در حال فرار از تشکیلات دستگیر می کند. دستگیری که با گسیل داشتن 34 واحد گشت سازمان مجاهدین به ثمر می رسد …

گزارش کمپ لیبرتی 1Iran Interlink Fourth Report from Baghdad

لینک به منبع

مینو فتحعلی یا ریحانه جباری، کدامیک مستحق اعدام بودند؟

در پی اعدام ریحانه جباری به اتهام قتل عمد، رئیس جمهور خودخوانده ی فرقه ی رجوی فراخوان داده است برای تحقیقات مستقل بین المللی در مورد ماجرا. این البته آغاز هیاهویی که فرقه ی مجاهدین خلق درباره ی پرونده ی جباری به راه انداخت نبود. ازمدت ها پیش رسانه ها و دستگاه های تبلیغاتی سازمان براین موضوع تمرکز کرده بودند. سر و صداها و موج های رسانه ای که سازمان مجاهدین خلق و برخی رسانه های دیگر درباره ی این پرونده ایجاد کردند نه تنها به نفع ریحانه تمام نشد بلکه نهایتاً او را به چوبه ی دار سپرد. چنانچه عبدالصمد خرمشاهی وکیل پرونده به بخش فارسی رادیو بی بی سی گفت حاشیه های رسانه ای پیرامون این پرونده را عامل اصلی گذشت نکردن خانواده ی مقتول دانست. اما آن چه برای سازمان مجاهدین خلق به عنوان یکی از حاشیه سازان اصلی این پرونده مهم نبوده و نیست جان ریحانه جباری بود. آن چه برای تبلیغات چی های فرقه ی رجوی مهم بود بهره برداری از این داستان غم انگیز بود. هر چند که به هر روی، بر اساس همه ی شواهد پرونده، ریحانه مرتکب قتل عمد شده بود.

برای اثبات این موضوع یعنی عدم اهمیت جان شخص ریحانه جباری یا اساساً همه ی زنان ایرانی در مناسبات فرقه ی رجوی چندین مقاله و مصاحبه از اعضای سابق فرقه در دسترس است که بر طبق آن ها میزان رفتارهای غیرانسانی از جمله شکنجه و قتل و اعدام در جامعه ی کوچک مجاهدین خلق چندان کم ندارد از جوامع انسانی دیگری که به وسعت یک کشور چند میلیونی هستند ، مضاف بر این که فرقه ی رجوی به طرز افراطی مدعی دفاع از حقوق زنان و حامی آزادی زنان است.

خانم بتول سلطانی عضو جدا شده از شورای رهبری فرقه ی رجوی از نخستین زنان جدا شده از فرقه بود که پرده از چهره ی زن ستیز رجوی برداشت . وی در مصاحبه ها و مقالاتی که درباره ی ” نشست حوض” –مراسم به عقد درآمدن زنان برای مسعود رجوی و ایجاد روابط جنسی – از خانمهایی نام می برد که حاضر به پذیرش این مناسبات نشدند و دست آخر از سوی دستگاه فرقه حذف فیزیکی شدند. مینو فتحعلی زاده یکی از این بانوان آزاده بود که هرگز حاضر نشد وارد مناسبات حوض و سرسپردگی به روابط انزجار آور رجوی با زنان شورای رهبری شود. وی در بیان خاطراتش از ماجرای ” رقص رهایی” از مینو به عنوان فردی نام می برد که به شدت تحت نظر مریم رجوی و دیگر زنان رده بالای تشکیلات بود و به شدت تحت فشار قرار می گرفت که تن به این رابطه بدهد. خانم سلطانی در مقاله ای جداگانه به شرح ماجرای کشته شدن مینو فتحعلی می پردازد.

به نوشته ی بتول سلطانی مینو با گریه از جلسه حوض خارج می شود:” بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم…”

مقاومت مینو در برابر بردگی جنسی مورد نظر رجوی ، باعث میشد که سران فرقه رده ی تشکیلاتی وی را تنزل دهند و چنان با وی رفتار کنند که راضی به گرفتن جان خود شود اما سازمان پیش تر وارد عمل می شود و وی را در حال فرار از تشکیلات دستگیر می کند. دستگیری که با گسیل داشتن 34 واحد گشت سازمان مجاهدین به ثمر می رسد .بخشی از شرح ماجراهای پس از دستگیری مینو به قلم خانم سلطانی که در نشست های طاقت فرسای آن روز حضور داشت را بخوانید:” زهره شفاهی به اتاق عملیات آمد و رجوی مستقیم با او حرف می زد. زهره گفت که مسعود جان این زنی که خائن کثافت را در بغداد پیدا کردیم. … نگفتیم که از شورای رهبری بوده است ما نگذاشتیم بفهمند که کی بوده… صحبت زهره شفاهی قطع شد و جمعیت داد می زدند خائن اعدام ….. خائن اعدام……. و شروع به فحاشی به زهره کردند که چرا نکشتیش…”

مینو دیگر در مناسبات دیده نمی شود تا پس از سرنگونی صدام حسین که او و چند تن دیگر از اعضای مسئله دار شورای رهبری ازدیگران جدا می شوند. سلطانی می نویسد:” به ما گفتند که آنها را بردیم محلی که بتوانند راحت تر باشند. اما من هفته بعد که یکی از اون خانم ها را دیدم گفت که مینو را بردند کشتند و او را همان شب بتول رجائی با یک نفر دیگر آمدند برد و دیگر هیچ خبری از او نشد، تا اینکه وقتی که جنگ تمام شد و اولین بار که به مزار رفتیم در کمال تعجب مواجه شدیم با قبر مینو همه با تعجب از همدیگر می پرسیدند که مینو چگونه و کجا کشته شد، بعد در اولین نشریه ای که بعد از سرنگونی صدام منتشر شد مینو فتحعلی را بعنوان شهید جنگ آمریکا و عراق منتشر کردند.”

خانم مریم سنجابی از دیگر بانوان جدا شده از فرقه ی رجوی در گردهمایی بزرگی در بغداد از قتل های اعضای ناراضی دیگری در تشکیلات رجوی نام می برد . وی در سخنرانی خود گفت:” من از قتل یک سری نفرات و از خودکشی تعدادی دیگر به دلیل فشارهایی که بر ان ها وارد می آورند اطلاع دارم. خانم ها مهری موسوی ، مینو فتحعلی و فائزه اکبریان و نسرین احمدی و آقایان پرویز احمدی و قربان علی ترابی و تعدادی دیگر از این جمله اند.”

درباره ی مهری موسوی ، بتول سلطانی در یادنامه ای به نام وی می نویسد:” در سال 1380 مصادف با 2001 در گزارش مژگان پارسایی که برای مریم رجوی از وضعیت شورای رهبری فرستاده می شد و به دست من افتاد خواندم که در مورد مهری موسوی نوشته بود که او روی حوض و رابطه با زنان با مسیح حرف و مشکل دارد.” (مسیح اسم مستعار مسعود رجوی در میان رده های بالای سازمان است.)

خانم سلطانی شرح می دهد که چگونه پس از آنکه مهری به تشکیلات انتقاد کرد، طی یک سری نشست های حتاکی و ایجاد فشار جمعی و مورد ضرب و شتم قرار گرفتن توسط شخص مسعود رجوی (!) ، سکوت اختیار کرد و حاضر به حضور در نشست های مغزشویی رجوی نشد و سرانجام ن مسعود رجوی در جلسه ای خود کشی وی را اعلام کرد . اما باز هم در نهایت شگفتی نام وی به عنوان شهید حملات امریکایی ها در نشریه ی سازمان اعلام شد.

معصومه غیبی پور یکی دیگر از زنان عضو فرقه ی مجاهدین خلق بود که به شهادت خانم بتول سلطانی در آسایشگاهش با روسری اش خفه شد. دلیل کشته شدن وی توسط سران فرقه را باید در اختلاف عقیده ی وی با آن ها دید. به نوشته ی خانم سلطانی ، ” ایشان عقاید لائیک داشت و به مناسبات اعتراض داشت اما می خواست که برای آزادی مردمش تلاش کند. برای همین کودکانش را فرستاده بود و خودش مانده بود ولی هر روز ولش نمی کردند و بهش می گفتند چرا روسری ات عقب رفته چرا نماز نمی خوانی و چراهای دیگر و هر روز به او سخت و سخت تر می گرفتند.”

شهامت و جسارت معصومه غیبی پور و ایستادگی اش در برابر بحث های عقیدتی – بخوانید شستشوی مغزی – رجوی ، سرانجام به قیمت جان وی تمام شد. هم پالگی های سازمان که مقاومت وی را در جلسات می دیدند وی را متهم به خیانت کردند. به نوشته ی خانم سلطانی در یکی از جلسات یکی از میان جمع فریاد زد:” اگر بخواهی به مسعود خیانت کنی خ ودم خفه ات می کنم”. همین یک نمونه از عدم مدارا با عقیده ی مخالف در سازمان مجاهدین خلق کفایت می کند برای پی بردن به کذب بودن ادعاهای دمکراتیک و دفاع از آزادی و حقوق زنان در این تشکیلات.

در خاطرات و مصاحبه های جدا شده ها بسیاری موارد دیگر از مرگ های مشکوک زنان عضو سازمان و خودکشی آن ها با سیانور – که در سازمان مرسوم است – به چشمی می خورد. این موارد به ده ها تن می رسد که در جامعه ی سه تا چهارهزار نفره ی اشرف و به ویژه جامعه ی نهصد نفری زنان آن آمار شگفت آوری است. آمار کشتار مخالفین مشی سازمان در میان مردان نیز کم از این ندارد . جرم همه ی این افراد این بوده که به عملکرد رهبری سازمان انتقاد داشتند. آن ها نه کسی را به قتل رسانده بودند و نه مرتکب دزدی و فساد و فحشا شده بودند.

مفهوم رهایی زن و رهایی او از بهره کشی جنسی که در ادعاها و سخنرانی های رجوی ها بسیار شنیده می شود در کدام یک از موارد قتل و سر به نیست کردن و اجبار به خودکشی که در بالا ذکر شد مصداق می یابد؟

تحقیقات مستقل بین المللی که مریم رجوی در مورد اعدام ریحانه جباری برای آن فراخوان می دهد به واقع باید درباره ی قتل هایی که خود و همقطارانش در سازمان مرتکب شده اند انجام بگیرد. در گزارش اجمالی دیدبان حقوق بشر که با عنوان ” خروج ممنوع” در سال 2005 منتشر شد ، تنها به مرگ پرویز احمدی بر اثر شکنجه در زندان های سازمان اشاره شده است. حال آن که در سال های اخیر ، اعضای جدا شده از سازمان پرده از بسیاری دیگر از موارد قتل و شکنجه در تشکیلات رجوی برداشته اند.

اگر قضاوت در مورد ریحانه ی جباری که خود اعتراف کرده بود که مرتکب قتل شده است به عهده ی ما نباشد و حتی بپذیریم که وی مستحق اعدام نبود ، آیا مینو فتحعلی و مهری موسوی و امثال آن ها مستحق اعدام بودند؟

مزدا پارسی

***

Comrades in Arms – Sexual abuse by Massoud and Maryam Rajavi


http://youtu.be/jpDUMaIntS8?list=UU0l93Nsn8szy9D4G7mhvfEQ

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=2894

خانم مینو فتحعلی قربانی تشکیلات رجوی بود اما سازمان مجاهدین برای فرار از پاسخ گوئی وی را شهید جنگ آمریکا و عراق اعلام کرد

.

بتول سلطانی، زنان ایران، اول مارس ۲۰۱۳: … بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم، چکار کنم، من شکنجه می شوم چون احساساتی در من بیدار می شود که نمی توانم از پس خودم بر بیایم و مریم رجوی می گفت که می خواهیم همان احساسات بیدار شود و در مسعود ذوب بشود می خواهیم همین بشود ولی با اینحال مینو مقاومت می کرد و خیلی اذیت بود بطوریکه همیشه در می رفت و چون رابطه دوستی با من داشت بسیار درد دلها می کرد که چه لزومی به اینکارهاست پس چرا برای همه مردها حرام است و رجوی اینکار را می کند من نمی توانم. بلاخره در قرارگاه سعید محسن که آن موقع من در موضع فرمانده یک یگان از حفاظت ترددات کار می کردم. مسئول ما که آن موقع خواهر آذر یا …


The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

بتول سلطانی، زنان ایران، اول مارس ۲۰۱۳
http://www.iran-zanan.de/Maghalat/2013/2/mino%20fatali.htm

کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سال ۱۳۷۲ رجوی، مریم همسرش را رئیس جمهور مادام العمر انتخاب واعلام کرد و اسمش را ” موشک بند ر” یعنی بند ریاست جمهوری گذاشته بود مینو فتحعلی را در حالیکه رده اس تی یعنی شورای مرکزی داشت، بهراه حدود ۳۰۰ نفر از کادرها بهمراه مریم رجوی به اروپا فرستاد برخی از اهدافی که آن موقع توسط سازمان از اینکار دنبال می شد خلاصه بصورت زیر بود:

ایجاد ارتباط با مردم در خارج از کشور تا خلاء قطع بودن با جامعه کمی برطرف گردد. و تبلیغ گسترده و لابی گری برای اینکه ثابت کند که سازمان سکت نیست.

سوء استفاده کردن از هوادارها در خارج از کشور و ایجاد ارتباط با تک تک کسانی که چه زمانی با سازمان برخورد داشته یا نداشته کسانی که از نظر مسعود رجوی خائنین و پشت کنندگان به مبارزه و همگی را تا پیش از آن “خوک و خنزیر” می نامید

اقدام به کار مالی اجتماعی و مالی ویژه و اخاذی از مردم بصورت گدائی برای سفید سازی این اتهام که ما یک جریان مستقل هستیم و از دولت عراق پول نمی گیریم

مینو در قسمت مالی اجتماعی با کاری طاقت فرسا در حدود ۱۴ ساعت در روز و دوساعت نشست تفتیش عقاید به کاری سخت گماشته شد. مینو بصورتی خستگی ناپذیر کار می کرد. بعد از برگشت از اروپا در سال ۱۳۷۷ رده اش به شورای رهبری ارتقاء یافت بعد از مرحله عقد در برنامه حوض یعنی همان جلسه ای که زنان بایستی با آهنگهای شاد مرتضوی و یا منصور و معین لخت شده و برای رجوی شعر می خواندند “امشب می خوام مست بشم عاشق یکدست بشم ………بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم” و برای مریم می خواندند که تو مثل گلی………ناز و خوشگلی با اینهمه دردی و درمون دلی یا می خواندند که دونه دونه گل مریم می ریزم روی قدمهات …………… تن تو جنس یک الماس ………ارزشت بیشتر از اینهاست…..خلاصه در این جلسه بود که مینو با گریه از جلسه خارج شد و پروسه مسئله داری مینو آغاز شد

دو نفر از زنان ارشد و شکنجه گر که ول کن شورای رهبری نبودند بنام فائزه محبت کار، گیتی گیوه چی، و معصومه ملک محمدی اطراف او را گرفته بودند و با او کار توضیحی می کردند و بعد شخص مریم هم به این جمع اضافه شد و من آمدم نزد آنها که ببینم چه خبر است دیدم مریم داشت به مینو می گفت باید که شیرجه بزنی و لباس شرک و ریا را بکنی بعد دیدم گیتی به من گفت که بتول تو برو تو حوض الان مینو هم می آید برو که تو از دست ندهی اینها همه ارزشهای خمینی است که داره از مینو کنده می شود و یگانه می شود.

بلاخره مینو نیامد و برخی از کسانی که الان در کشورهای خارجی هنوز اسیر این سازمان هستند و یا در لیبرتی این صحنه را بیاد دارند.

به یاد دارم که رجوی در آن جلسه به ما گفت که یعنی من با شما زنها پیروز می شوم؟

بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم، چکار کنم، من شکنجه می شوم چون احساساتی در من بیدار می شود که نمی توانم از پس خودم بر بیایم و مریم رجوی می گفت که می خواهیم همان احساسات بیدار شود و در مسعود ذوب بشود می خواهیم همین بشود ولی با اینحال مینو مقاومت می کرد و خیلی اذیت بود بطوریکه همیشه در می رفت و چون رابطه دوستی با من داشت بسیار درد دلها می کرد که چه لزومی به اینکارهاست پس چرا برای همه مردها حرام است و رجوی اینکار را می کند من نمی توانم ………..

بلاخره در قرارگاه سعید محسن که آن موقع من در موضع فرمانده یک یگان از حفاظت ترددات کار می کردم. مسئول ما که آن موقع خواهر آذر یا همان محبوبه جمشیدی بود متوجه ارتباط خصوصی مینو با من شده بود بطوریکه یکبار که مینو از جلسه به بهانه ای خارج شده بود و خیلی طولانی در جلسه نیامد، آذر از من پرسید مینو کجاست گفتم که همینجا داشت می رقصید گفت تو دیدی گفتم بله و بعد فهمیدند که مسئله اینطور نبوده و من را زیر سرکوبی و برخورد شدید بردند که با مینو محفل و شعبه سپاه پاسداران تشکیل داده ام و بعد از آن مینو را به قرارگاه دیگری منتقل کردند. و من تا مدتها از او بی خبر بودم.

بعد از یکسال من به قرارگاه پارسیان منتقل شدم و کارم انتظامات آن قرارگاه بود و در این مقطع مینو انتظامات ورودی قرارگاه باقرزاده بود رده او را پائین تر آورده بودند و دیگر در جلسات خاص حوض او را نمی دیدم یا با گروه ما نبود و گروهش را عوض کرده بودند.

یک روز که برای کاری بهمراه یک اکیپ برای آماده سازی نشستهای رهبری به قرارگاه باقرزاده مینو را دیدم که بسیار بهمریخته و داغون بود و گفت که پدرم را در آورده اند و من واقعا نمی فهمم چرا باید با رجوی سکس داشته باشیم نمی خواهم زور که نیست خلاصه به من گفت می دانم که تو نمی روی بگوئی ولی تو را خدا برام دعا کن می خواهم خودم را از این درد بکشم. دیگر نمی توانم تحمل کنم و خیلی می ترسم هر دو گریه مان گرفت و من به او قول دادم که براش دعا کنم و به او گفتم امیدت را از خدا قطع نکن و خودکشی نکن صبر کن همه چیز درست می شه او گفت که من نمی توانم این چه وضعیه و چرا با ما اینکارها را می کنند.

سال ۱۳۸۰ به سرعت ما را برای نشست به پارسیان بردند و در حالیکه با ایجاد ترس و رعب نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده ولی از وضعیت بهریخته و گریان اعضای ارشد نظیر خواهر آذر و ….. حدس می زدیم که اتفاق مهمی افتاده است.

ما را مستقیما به اتاق عملیات بسیار بزر گ و شیک قرارگاه پارسیان بردند و دیدیم که مریم رجوی چشمانش پف کرده و قرمز و گریه می کند و مسعود داره نعره می زند و تعدادی از اعضای رده بالا شورای رهبری نشسته اند و تو سر و کله خودشان می زنند و فریاد می زنند ناموس ………..ناموس بعد رجوی با نعره ای همه را ساکت کرد و گفت ای عجوزه های کثیف برای چی اینجا آمده اید که باز بر پیکر زخمی من خنجر بزنید.

و ما خودبخود تحت تأثیر قرار گرفته وشروع به گریه و زدن به سر و کله خود کردیم. تا اینکه فهمیدیم که مینو فتحعلی از قرارگاه باقر زاده فرار کرده است و کسی هم که راننده خودروی عادیسازی گشت بوده است او را کمک کرده که بگریزد. جزئیات فرار را فعلا از بیانش معذورم

در این نشست که فقط تا صبح شکنجه بود برای ما، تشکیلات سازمان در عراق که آن موقع حدود ۳۲ واحد گشت خودش داشت شامل گشت خودروی نظامی و ۷۰ گشت عادیسازی بهمراه استخبارات عراقی تمام بغداد و جاده باقرزاده تا بغداد و تمام ورودی خروجیها را بستند.

تا اینکه بلاخره ساعت ۸ صبح روز بعد که هیچکس نخوابیده و به شدت در هم ریخته و عصبی بودیم رجوی گفت که مینو را در بغداد دستگیر کرده اند.

و زهره شفاهی به اتاق عملیات آمد و رجوی مستقیم با او حرف می زد. زهره گفت که مسعود جان این زنیکه خائن کثافت را در بغداد پیدا کردیم.

من به همه برادرها و واحدهای گشتی گفتم که یک خانمی بوده که نفوذی بودنش برایمان مسجل شده بود و اینجا بنگالی بوده (زندانی) و برای ما شرم آور بود و نگفتیم که از شورای رهبری بوده است ما نگذاشتیم بفهمند که کی بوده. ما برای اینکه شناخته نشود کیسه برده بودیم و رو سرش کشیدیم و او را کشیدیم آوردیم تو ماشین و الان به قسمت قضائی او را تحویل دادیم که ببرند در اشرف.

صحبت زهره شفاهی قطع شد و جمعیت داد می زدند خائن اعدام ….. خائن اعدام……. و شروع به فحاشی به زهره کردند که چرا نکشتیش من بعلت فشار و سردرد و تهوع حالم بد شده و روی زمین افتادم و مرا از نشست بیرون بردند و به امداد پارسیان منتقل کردند و نفهمیدم که در آن نشست چی گذشت

بعد که از کسی سوآل کردم گفت که در آن نشست رجوی به زهره شفاهی می گوید که دستورتیر داشتی چرا شلیک نکردی و او را آوردی و بعد مهوش سپهری یعنی همان خواهر نسرین شکنجه گر تشکیلات گفته است که این بچه ها جای خودشان را با شما که رهبر عقیدتی هستید و رحمت و عدالت شما قاطی می کنند در حالیکه اگر جای خودشان باشند و خواهر مریم را واسطه وصل قرار بدهند به چپ و راست نمی زنند و حق شما را از حلقوم تک تک نفرات بیرون می کشند بعضی ها هم به اندازه یک سگ نسبت به صاحبشون وفادار نیستند برای همین است که آنها نمی توانند از حق شما خوب دفاع کنند و بای می دهند. بای می دهند یک اصطلاح تشکیلاتی بود یعنی خیانت می کنند یعنی هدر دادن منافع رهبری که مثلا مینو که بایستی کشته می شده کشته نشده است و طرف خود را جای رهبری گذاشته و بخشیده و او را زنده آورده است.

ما دیگر مینو را ندیدیم و زندانی بود، تا اینکه سال بعد که صدام سرنگون شد و نیروهای آمریکائی حمله کردند. و گفتند که کردها به قرارگاه نزدیک شده اند و در شمال نزدیک مزار در حالت غارت بودند تمام زنهای شورای رهبری را در یک محل جمع کردند و در این جلسه مژگان پارسائی نزد ما آمد و گفت که ما اگر پیشروی نیروهای کرد به داخل قرارگاه ادامه پیدا کرد بقیه خواهرهایمان و مردها مهم نیست که درگیر می شوند و یا چه می شود ولی ما همگی خودسوزی می کنیم. خودسوزی جمعی همگی آماده هستید و همه گفتند حاضر حاضر حاضر به هر کدام از ما یک عدد قرص سیانوردیگر برای خودکشی دادند یعنی با یکی قبلی که داشتیم می شد دو تا، که در صورتی که یکی از قرصها عمل نکرد دومی را استفاده کنند و گفت بحث حفاظت ناموس است در مورد ما و حفاظت اطلاعات رهبری.

بعد از حدود یکساعت مینو فتحعلی و تعدادی دیگر از شورای رهبری مسئله دار را از ما جدا کرده و بردند و به ما گفتند که آنها را بردیم محلی که بتوانند راحت تر باشند. اما من هفته بعد که یکی از اون خانم ها را دیدم گفت که مینو را بردند کشتند و او را همان شب بتول رجائی با یک نفر دیگر آمدند برد و دیگر هیچ خبری از او نشد، تا اینکه وقتی که جنگ تمام شد و اولین بار که به مزار رفتیم در کمال تعجب مواجه شدیم با قبر مینو همه با تعجب از همدیگر می پرسیدند که مینو چگونه و کجا کشته شد، بعد در اولین نشریه ای که بعد از سرنگونی صدام منتشر شد مینو فتحعلی را بعنوان شهید جنگ آمریکا و عراق منتشر کردند.

رجوی همه چیز برای خودش تأمین بود و همه نیازهایش فقط یک نیازش بی پاسخ مانده بود انتقام قدرت از خمینی او نمی توانست حس کند کسی که اولیه ترین نیازهای انسانی اش نظیر عشق به همسر و کودکش و خانواده اش را و روزمره عشق به هم رزمانش را باید سرکوب کند تا به رهبر و خواسته او نزدیک شود چه حسی دارد و تازه از همه می خواست که از اعماق وجود به خودش و همسرش مریم عشق بورزند.

او می خواست که این بردگان تشکیلاتی احساس پر بودن و غنا کنند و ببالند و بنازند او از ما می خواست که پر باشیم و کمبود حس نکنیم او می خواست که جای همه را پرکند برای ما وهرگز به افتخارات گذشته خود ندامت نکنیم و از عشق رهبری سیر بشویم؛ می خواست که به قول خودش صاحب بین المرء یعنی قلب این انسانها بشود و اینها همه مکانیزم بکارگیری آن یعنی تسلط بر جائی که به نظر من مال خداست و کسی نمی تواند آنجا را تصاحب کند. و هر چیز جای خود را دارد و وقتی بخواهی جای دیگری را بگیری به زور و با تحمیق و با تحمیل و ……. نتیجه عکس خواهد داد

بتول سلطانی

————-

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=11077

اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟

بیاد مینو

.

… آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعین تکلیف بشوم درب بنگال را از بیرون قفل میکردند و یک نفر را بیرون مراقب گذاشته بودند . شب ساعت حدودا ۱۰ بود من هم اعتصاب بودم و چیزی نمیخوردم خیلی هم داغون بودم یکدفعه یک نفر درب زد تعجب کردم چون من نمیتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و این دفعه صدا زد … محمود منم مینو این صدای تنها کسی بود که داشتم تنها پشت و پناهم توی آن خراب شده به او گفتم چی میخوای چرا آمدی اینجا حالا باید غصه درگیر شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگیر شدم بعد هم از زیر درب یک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا یه چیزی بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داری برو و کار را از این خرابتر نکن او هم رفت …


(آقای رستمی، خانم عبداللهی و آقای فریدونی)

محمود رستمی، بغداد، بیست و سوم نوامبر ۲۰۱۱

فکر میکنم سال ۷۲ یا ۷۳ بود من آنموقع ۲۶ سالم بود توپچی تانک بودم و تعمیرکار هم بودم گاها برای انجام تعمیرات سیستمهای برقی برجکها به تانکها سر میزدم یک روز به من گفتند که برم روی یکی از تانکهای خواهران کار کنم همیشه از اینکه روی تانک اونها کار کنم دافعه داشتم نه بخاطر خودشان بخاطر اینکه خیلی آدم را میپاییدند بحث انقلاب بود و از این که یک موقع مردی با زنی رابطه پیدا کند میترسیدند ما آنموقع ها فکر میکردیم این بخاطر اعتقادات سازمان و رعایت شرعیاته و خودمان هم از اینکه مارک نخوریم رعایت میکردیم و تا آنجا که میشد از این رابطه ها فاصله میگرفتیم ولی بعضی اوقات مجبور بودیم و اینرا هم خودشان میگفتند .

من آنروز رفتم سراغ تانکی که گزارش شده بود خراب است تانک تحت فرماندهی خانمی بود به اسم مینو فتحعلی اورا مدتها بود میشناختم ولی هیچ رابطه خاصی با او نداشتم سلام کردم و گفتم که به من گفته شده بیام روی تانک شما کار کنم گفت میدونم من از او خواستم که به نفرات تحت مسئولیت خودش بگه که تا وقتی من توی تانک کار میکنم کسی وارد تانک نشه گفت باشه من حواسم هست وقتی رفتم توی تانک هرچه نگاه کردم دیدم اصلا این اشکالاتی که گزارش شده بود واقعی نیست و تانک مشکلی نداشت بازم ذهنم جایی نرفت و پیش خودم گفتم حتما از ناشی گری بوده این اتفاق گاها میافتاد میخواستم از تانک خارج بشم که دیدم مینو خودش وارد تانک شد من کمی خودم را جمع و جور کردم و به او گفتم خواهر اشتباه شده بود این تانک مشکلی نداره و اگر کاری ندارید من برم او گفت کمی صبر کن چندتا اشکال خورده ریز هم هست که حالا که اینجایی انها را هم رفع کن فضای برجک تانک خیلی تنگ و محدود و اصلا جایی برای این نیست که دو نفر توی آن راحت باشند من واقعا کمی میترسیدم به چند دلیل یک اینکه من آنموقع رزمنده بودم یعنی اینکه ایدئولوژی سازمان را قبول نداشتم و این را رسما اعلام کرده بودم و موضع گرفته بودم فکر میکنم تقریبا ۲۰ نفری در کل سازمان مثل من بودند که الزاما همه هم اعتقادات مشابه نداشتند ولی وجه مشترک این بود که مجاهد نبودند و این افراد نسبت به بقیه مجاهدین بیشتر تحت نظر بودند دوم اینکه مدتها واقعا سالها بود که تنها با دختر یا زنی صحبت نکرده بودم و احساس تشویش داشتم سوم هم اینکه خیلی از این میترسیدم که مبادا کسی سر برسه و تحلیل ناجور بکنه و من هم نتونم ثابت کنم که هیچ نیت بدی نداشتم این نکته را هم بگویم که از نظر سازمان هر گونه ارتباط اینچنینی آلوده به کششهای جنسی محسوب میشد و اصلا خارج از این در ادبیات مریم و مسعود مفاهیم دیگری وجود نداشت آنها میگفتند هر گونه رابطه و حتی احساسی از جنس عواطف یعنی ضد مبارزه یعنی زندگی طلبی یعنی خیانت به رهبری و خون شهدا و…………………………(ببخشید که زیا حاشیه میرم ولی فکر مکنم بدونه این توضیحات موضوع کمی عجیب و گنگ میشه )

خلاصه شروع کرد بعضی اشکالت خورده ریز را به من نشان دادن که واقعا هیچ ربطی به کار من و تعمیرات نداشت مینو زنی بود ۳۰ ساله یا بیشتر فکر میکنم ۵سالی از من بزرگتر بود بسیار مهربان و خاکی بود ویژگی خاص اون این بود که خیلی راحت بود و اصلا اهل حساب کتا ب نبود من احترا م خیلی زیادی برای او در دلم حس میکردم البته ناگفته نماند که چشمان زیبا و گیرایی داشت هیچوقت آنروز رافراموش نمیکنم از یکطرف دلم میخواست پیش او باشم از طرفی هم همش دنبال بهانه بودم در برم .

او قسمتی از تانک را به من نشان داد که خوب کار نمیکرد این هم بدلیل کثیفی بود من که داشتم روی آن کار میکردم پشتم به او بود ولی با تمام وجودم اورا حس میکردم تا اینکه یکدفعه دستم را گرفت و کمی جابجا کرد و گفت بزار من هم ببینم چکار میکنی از شما چه پنهان مثل چغندر سرخ شدم و تقریبا میلرزیدم هرگز در تمام عمر تشکیلاتی ام چنین احساسی را تجربه نکرده بودم خیلی هول شدم و تقریبا خودم را گم کرده بودم او متوجه حال من بود و فوری دستش را کشید نمیتونستم به چشماش نگاه کنم سرم پایین بود گفتم اگه اجازه میدی من برم او هم کمی ترسیده بود به من گفت که من نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید من گفتم اگر اجازه بدی بعدا با تو صحبت کنم و الآن برم گفت هرطور دوست داری من هم آمدم بیرون و رفتم آسایشگاه تمام آن روز و روزهای بعد به لحظه ای که دستش را روی دستم دیده بودم فکر میکردم دلم میخواست این احساس را بتونم برای همیشه داشته باشم ولی جرات این را نداشتم که چیزی به او بگم بعد از آن همیشه و همه جا سنگینی نگاه اورا حس میکردم تا اینکه یک روز یکی از برادرا آمد پیش من و گفت محمود خواهر مینو با تو کار داره گفت که جلوی ترابری منتظره تو ایستاده من با شوق زیادی رفتم توی راه مستمر تلاش میکردم پیش بینی کنم که الآن میخواد به من چی بگه و من چه جوابی به او بدم احساس خیلی شیرینی بود خیلی دلم میخواست بفهمم که واقعا من را دوست داره یا اینکه اصلا همه داستان یک تصادف و ناخواسته بود د ر عین حال هم هی به خودم میگفتم که محمود هول نشو خبری نیست یک وقت خر نشی پیش قدمی کنی ببین اگه بفهمند از این فکر و خیالا به سرت زده تو رو میبرند سیم کشی میکنند ( این اصطلاحی بود بین برادرا , یعنی میبرند سرویس میکنند ) آمدم جلوی ترابری دیدم کنار یک جیپ لندکروز ایستاده سلام کردم لبخند زیبایی داشت من واقعا نمیتونستم زیاد توی چشماش نگاه کنم سرم را پایین انداختم و گفتم با من کار داشتید گفت آره میخواستم بروم پمپ بنزین ولی گواهینامه ام را نیاورده ام لطفا این ماشین را برای من بیار من گفتم باشه چشم و سویچ را خواستم او سویچ را داد ولی خودش هم توی ماشین نشست در بین راه من ساکت بودم و او گاها سؤالات کشکی میکرد مثلا میگفت محمود میتونی تا پمپ بنزین دنده عقب بری یا ………. من هم تلاش میکردم خیلی جدی جواب بدهم و انگار نه انگار که میفهمم من را سر کار گذاشته دلم میخواست تا پمپ بنزین هزار کیلومتر بود و حالا حالا نمیرسیدیم در برگشت بین راه به من گفت نگه دار و من زدم کنار بعد یکدفعه چهره او خیلی جدی شد و گفت تو میخواستی با من حرف بزنی هر چی میخوای بگو من نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم به او گفتم خواهر من واقعا و صادقانه تو رو دوست دارم واز اینکه پیش شما باشم خیلی خوشحالم ولی حقیقت اینکه میترسم من مطلقا ظرفیت برخورد سر این مسائل را ندارم اگر کسی بخواد فردا سر دوست داشتن تو مرا س ج کنه میزنم به سیم آخر تو میدونی که من رزمنده هستم و نسبت به مجاهدین این رابطه ها برای من خیلی حساستره واسه همین میخواستم بگم اولا بخاطر اینهمه اعتماد و لطفی که به من داری واقعا سپاسگدارم ثانیا باور کن هرگز نسبت به تو احساس آلوده ای نداشتم و از ته دلم دوستت دارم همیشه برق نگاهت مثل بارون نوازشم میده اما به من حق بده که از این رابطه فاصله بگیرم

کمی ساکت بود و بعد گفت خوب دیر شده بنظرم بریم من هم ماشین را روشن کردم و راه افتادیم در بین راه هیچ حرفی نزد من هم همینطور نگران بودم که مگر حرف بدی زدم ولی ترجیح دادم که من شروع نکنم وقتی رسیدیم مقر جلوی ترابری ماشین را پارک کردم و سویچ را دادم به او و پیاده شدم او تشکر کرد و من هم رفتم سر کار خودم چند روزی با او هیچ تماسی نداشتم و تلاش میکردم سر راه او سبز نشوم اما میدونستم که تموم نشده تا اینکه یکروز کارگر شام بودم و باید کارهای آماده سازی شام را انجام میدادم رفتم به قسمت ظرفشویی ولی احساس کردم کسی پشت سرم آمد توجه نکردم تا اینکه مرا صدا زد برگشتم دیدم خوشحال به نظر میرسه خیلی خوشحال شدم بازم چندتا سؤال کشکی کرد مثلا بلدی اشکنه درست کنی ؟ من فقط به چشماش نگاه میکردم مثل اینکه دنبال چیزی بودم ایندفعه اون سرش را انداخت پایین بعد خیلی آروم گفت محمود (اسم من را خیلی شیرین صدا میکرد ) من میخواستم بگم که ا گر به احساسات تو شک داشتم هرگز با تو حرف هم نمیزدم ولی حرف اصلیم اینه که من هم تو رو دوست دارم و اصلا هم نمیترسم باشه باید هوشیار بود قبول دارم ولی چرا میخوای از من فرار کنی در صورتی که صادقانه حرف میزنی و من هم حس میکنم مثلا اینکه من ترا دوست داشته باشم گناهه ؟ من فقط گوش میکردم داغ شده بودم دلم میخواست داد بزنم . جیغ بکشم دلم میخواست همیشه برای اون پاک و قابل اعتماد باشم احساس میکردم دنیا خیلی قشنگ شده واقعا با همه وجودش تمام عواطف خودشرا نثار من کرد بعد به من گفت چیزی نمیگی بغض اجازه نمیداد حرف بزنم فقط نگاهش میکردم برق خاصی توی چشماش بود بعد هم مثل یک فرشته با مهربونی و وقار گفت سخت نگیر من هم بلد نیستم اشکنه درست کنم و رفت.

حدود ۷-۸ ماه هر فرصت پیدا میشد با حرف میزدم از همه جا میگفت. از زندان،خانوادش، من هم همیشه از مادرم برای اون تعریف میکردم یا از اردوگاه اسرا خیلی دل نازک بود و فوری اشکش در میومد. البته اینموقع ها هم خیلی قشنگ میشد ولی همیشه تلاش میکردم اون رو بخندونم گاها هم الکی قهر میکرد خلاصه برای دوست داشتن یک انسان کامل بود وای اگه من مریض میشدم خفه میشدم تا خوب بشم ول نمیکرد من همیشه هوشیار بودم که از خودم ظرفیت نشون بدم و هیچ وقت خطا نکنم اما اون اهل این حساب کتاب ها نبود گاها چیزهایی میگفت من فیوز میپروندم مثلا یک روز به من گفت دلت میخواست دختر بودی گفتم نه بعد گفت چیه از زاییدن میترسی؟……… گفتم از این میترسم بمونم ترش بشم گفت اشتباه میکنی ترشی مردا خیلی ترسناکتره !

یک روز خانم مرضیه آمده بود اشرف همه مارا جمع کرده بودند برای اجرای کنسرت توی اون جمعیت یکدفعه دیدم کسی با دست علامت میده دقت کردم دیدم مینو میگه بیا پشت جمعیت رفتم دیدم ایستاده یه گوشه پرسیدم نمیخوای برنامه را ببینی گفت خودم برنامه دارم من میرم توی خیابون تو با آیفا (کامیون نظامی در اشرف زیاد استفاده میشه ) بیا اونجا و اصلا هم منتظر نظر من نشد من هم با هزار ترس و لرز رفتم بعد با هم رفتیم جاده خبرنگاری ۲ساعت با من حرف زد نفهمیدم چه جوری گذشت. گیر داده بود به من که یک چیزی بخون من خجالت میکشیدم تا اینکه از رو نرفت و براش الهه ناز رو خوندم , خوشش اومد. لااقل اینطوری گفت. این را هم بگم هر بار با هم یک جایی تنها بودیم یه چیزی خوردنی برای من میاورد مثل شیرینی یا ……..(خواهش میکنم نگید پسره چقدر بیغیرت بوده واقعاانموقع تهیه این چیزها سخت بود و الی خیلی دلم میخواست بتونم به او هدیه بدم )

تا اینکه چیزی که همیشه ازش میترسیدم سراغم آمد موضوع این بود که رفیقی داشتم به اسم فرزاد اون همیشه با سازمان مشکل داشت و تحت برخورد بود فرزاد دعوا کرده بود و اورا توی یک بنگال(کانکس)ایزوله کرده بودند. این بنگال برای همین کار بود وقتی کسی در وضعیت تعیین تکلیف قرار میگرفت یکبار همه رفیقهای او باید سرویس میشدند این روش کار خیلی کثیف سازمان بود هدف هم این بود که افراد از رابطه های دوستانه و رفاقت زده بشوند خلاصه فرزاد رفت بیرون ودیگه من هیچوقت خبری از او نشنیدم ولی مرا هم صدا کردند که ببینند موضع من چیست

زنی به اسم مهرانه که فرمانده اف ام ما بود با من برخورد میکرد ولی دو مرد هم آورده بودند که اگر کار بجای باریک کشید آنها وارد بشوند من وارد اتاق شدم مهرانه بدونه مقدمه به من گفت که فرزاد را اخراج کردیم که من گفتم چه ربطی به من داره ؟ گفت آخر با تو خیلی رفیق بود من در جواب گفتم با خیلیها رفیق بود و من هم غیر از اون با خیلی های دیگر رفیقم ! خلاصه سر شمارا درد نیاورم کلی مزخرف خرج من کرد من هم تا توانستم جواب دادم بعد یک کاغذ سفید به من داد که درخواست کن که از سازمان اخراجت کنیم من به او گفتم وقتی آمدم برای تو نیامدم حالا هم هر وقت خواستم بروم از همانی که باید درخواست اخراج میکنم این حرف خیلی به او بر خورد و داشت آتیش میگرفت گفت تو مرا قبول نداری من گفتم بزرگتر از ترا هم قبول ندارم. اینجا آقایان وارد شدند ولی دست روی من بلند نکردند فقط صحنه فحش و فحشکاری شد و هر چه شایسته خودشان بود میگفتند من هم هرچه لایق آنها بود گفتم ,

آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعین تکلیف بشوم درب بنگال را از بیرون قفل میکردند و یک نفر را بیرون مراقب گذاشته بودند .

شب ساعت حدودا ۱۰ بود من هم اعتصاب بودم و چیزی نمیخوردم خیلی هم داغون بودم یکدفعه یک نفر درب زد تعجب کردم چون من نمیتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و این دفعه صدا زد … محمود منم مینو این صدای تنها کسی بود که داشتم تنها پشت و پناهم توی آن خراب شده به او گفتم چی میخوای چرا آمدی اینجا حالا باید غصه درگیر شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگیر شدم بعد هم از زیر درب یک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا یه چیزی بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داری برو و کار را از این خرابتر نکن او هم رفت ……

توی کاغذ نوشته بود که :

مرا صدا کردند که رابطه ات با این پسره چیه ؟به اونها گفتم دلم براش میسوزه و نمیخوام اخراج بشه به من گفتند تو بااون رفیق شدی و برو هر چیزی سر او داری گزارش کن و بنویس, محمود اینها دنبال بهانه اند که ترا اخراج کنند به خدا اگر بری من میمیرم خواهش میکنم برگه اخراج را امضا نکن بالاخره یه روزی این داستان تموم میشه.

کاغذ را توی زیر سیگاری سوزوندم تا صبح بیدار بودم صبح یک نفر دیگه آمد توی بنگال و ایندفعه نقش پلیس خوب را بازی میکرد میگفت ما تا حالا با تو مشکل نداشتیم همیشه از تو تعریف کردند همیشه سر انگیزه های انقلابی تو پشت سرت گفتند از نظر ما بین تو و فرزاد خیلی فرق هست تعهد بده که دیگه به سلسله مراتب بی احترامی نمیکنی و………….

من فهمیدم که من را نمیخواهند اخراج کنند و چیزی هم از من نداشتند فقط سر حرفی که به مهرانه زده بودم ظاهرا خیلی سوخته بود بعد هم به من گفتند از بنگال بیا بیرون و برو آسایشگاه.

رفتم سالن یک چیزی خوردم و برگشتم آسایشگاه و ۱۲-۱۳ ساعت خوابیدم فردا وقتی آمدم بیرون مینو را ندیدم همه اش چشمم دنبال او بود روز بعد توی سالن او را دیدم باز هم یک کاغذ به من داد. دیگه اینطوری حرفهاشو میزد. من هیچوقت به او نامه نمیدادم ولی او اینکار را میکرد. توی کاغذش نوشته بود که سازماندهی او را عوض کردند و قرار شده بره به یک قسمت دیگه ضمن اینکه به او گفتند که برای ماموریت میروی خارج. من اصلا باورم نمیشد که او را خارج بفرستند تا اینکه حدود یک ماه بعد من داشتم روی تانک کار میکردم که دیدم یکی بالای سرم ایستاده نگاه کردم دیدم خودشه خیلی خوشحال شدم ولی از طرفی هم عمد داشتم یک طوری از او فاصله بگیرم احساس میکردم زیادی مایه دردسر او شدم به همین دلیل خیلی گرم نگرفتم اما اون میفهمید و خیلی مسلط بود به من گفت که محمود من فردا میروم فرانسه و معلوم هم نیست که کی برگردم اومدم خداحافظی کنم. دلم میخواست هرچه زودتر بره. یخ کرده بودم. هیچی واسه گفتن نداشتم. چشمام اینقدر پر بود که نمیتونستم تصویر ش را راحت ببینم. او هم گریه کرد. دستش را با دستهای گریسی و روغنی خودم گرفتم و بوسیدم در حالی که میلرزید به من گفت برای من بمون. من هم گفتم من برای خودم موندم ولی اگه برم برای تو میرم !

۳ سال بعد از فرانسه برگشت آنوقتها در قرارگاه های مختلف پراکنده بودیم و من فقط یکبار اورا از دور دیدم و هیچ حرفی با او نزدم به دوری او عادت کرده بودم و بعد از او هم هرگز با کسی چنین رابطه ای را تا همین امروز نداشتم همیشه احساس متناقضی داشتم. هم دلم میخواست ببینمش هم دلم شور میزد تا اینکه در حمله امریکا کشته شد. از هزار نفر پرسیدم که مرگ او چطوری بود ولی هیچوقت جواب واقعی نگرفتم فقط هر چند وقت میرفتم سر مزارش و به عکسش نگاه میکردم و سؤال میکردم که مینو به نظر تو باید میموندم یا میرفتم !

وقتی از سازمان جدا شدم فهمیدم که او مجروح شده بوده واین سازمان بود که آن زمان به او قرص سیانور داد و اورا کشت.

مینو اهل تهران بود متولد ۱۳۴۱ و ۷سال در زندان اوین زندانی سیاسی بود بعد هم توسط همسرش از طریق پاکستان به اشرف آمده بود اصلا ازدواجش بخاطر خروج بود همسر او در عملیات فروغ کشته شده بود .

خیلی وقتها در خلوت خودم میشنوم که میگه: “اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟”

من از سازمان جدا شدم با همه این خاطراتی که نمیتونستم جا بگذارم ۲۲ سال از عمرم را آنجا بودم ولی به همه قول میدم بخصوص به مینوی مهربون که هر کاری از دستم بر بیاد میکنم که دیگه دوست داشتنها گناه نباشه .

محمود رستمی بغداد


(زنده یاد مینو)

همچنین:

مجاهدین خلق ، وکیل غرب علیه ایران؟

رجوی مجاهدین خلق اسرائیلمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و یکم اکتبر ۲۰۱۴: …  جاناتان مسترز عنوان می کند که حتی وزارت امور خارجه ی امریکا در بیانیه ای که در سپتامبر ۲۰۱۲ برای اعلام حذف مجاهدین خلق از فهرست تروریستی منتشر کرد از برخی ” تردیدها درباره ی مجاهدین خلق نام بر

تابوی ازدواج در فرقه ی رجوی و زخم عمیق آن

مزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، هجدهم اکتبر ۲۰۱۴: …  در مقابل، در وب سایت و وبلاگ های مرتبط با فرقه ی مجاهدین خلق هرگز نامی از ازدواج و دیگر مناسبات عادی اجتماعی برده نمی شود . تنها در مواردی که عضوی از سازمان به هر دلیل بدرود حیات گفته باشد. خبر مرگ وی در رسانه های سازمان با عنوان ” مجاهدی پاک باخته ” و “م�

ماجراجویی های مجاهدین خلق (فرقه رجوی) و جنگ طلبان

مریم رجوی صدامیان داعش تروریسممزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، ششم اکتبر ۲۰۱۴: …  تهدید داعش یا همان دولت اسلامی در منطقه ی خاورمیانه بالاخره روزی به پایان می رسد اما تهدید افراط گرایی فرقه ای این منطقه را رها نخواهد کرد مگر اینکه ابرقدرتها دست از سیاست های جاه طلب

فریبکاری نهادینه شده در ذات سازمان مجاهدین خلق

Paulo Casaca Struan Stevenson Alejo Vidal-Quadras - Rajavi cultمزدا پارسی، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و سوم اوت ۲۰۱۴: … لاریسون درباره ی ریاکاری و فریب کاری مجاهدین می نویسد:” مجاهدین خلق برای احیای خود در غرب، هر جور ادعای دروغینی درباره ی خود دارند . علیرغم آن که فرقه ای عجیب و د