نامه ای سرگشاده! به دخترم زینب در کمپ لیبرتی در بغداد

نامه ای سرگشاده! به دخترم زینب در کمپ لیبرتی در بغداد

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ حسین نژاد، پاریس، بیست و هشتم ژانویه 2015:… سلام به روی ماهت از فرسنگها و سالیان دور و دراز… امروز که این نامه را برایت می نویسم سالروز تولد تو در سال 57 می باشد که ورودت به سی و هفتمین سال زندگی ات را برایت تبریک می گویم. بیش از نیمی از این عمرت را با هم در قرارگاههای سازمان و بیشتر در اشرف بودیم ولی می دانی که تنها سالی یک بار در عید نوروز هر سال …

حسین نژاد الازهرنامه حسین نژاد به رئیس دانشگاه الازهر (+متن اصلی، عربی)

تظاهرات تاریخی پاریس علیه بنیدادگرایی مذهبی و تروریسم وحشی ناشی از آن

لینک به منبع

نامه ای سرگشاده! به دخترم زینب در کمپ لیبرتی در بغداد

زينب جان! من و مونا چشم به راهت هستیم

*

زینب جان، دخترم؛

سلام به روی ماهت از فرسنگها و سالیان دور و دراز… امروز که این نامه را برایت می نویسم سالروز تولد تو در سال 57 می باشد که ورودت به سی و هفتمین سال زندگی ات را برایت تبریک می گویم. بیش از نیمی از این عمرت را با هم در قرارگاههای سازمان و بیشتر در اشرف بودیم ولی می دانی که تنها سالی یک بار در عید نوروز هر سال (به جز عید سال 91 که نگذاشتند همدیگر را ببینیم) با هم دیدار و صحبت می کردیم ولی خوب می دانی و چنانکه خودت می دانی و خوب حس می کردی در آن دیدارهای کوتاه سالانه هم نمی توانستیم هر صحبتی را بکنیم و مشخصا من نمی توانستم بسیار چیزها در رابطه با رهبری سازمان و موقعیت و شرایط به تو بگویم چرا که انواع ترفندهای کنترلی تشکیلاتی مانع آن بود.

وقتی نامه ای را که به نام تو در جواب نامۀ خواهرت آذر (مونا) منتشر کرده اند دیدم و در مورد مضامین آن مقاله ای نوشته ام احتمال دادم که خبری از محتوای نامه ای که خواهرت آذر (مونا) به کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد برای درخواست انتقال تو و دیدار با تو نوشته بود به تو گفته اند. لذا با دیدن سوسوی امیدی به رسیدن ولو گوشه ای از نامه ام به تو به نوشتن این نامه به تو پرداختم که شاید به طریقی حد اقل به نقل قول یا برخی مطالب آن را به گوش تو برسانند یا خودت جایی ببینی و بخوانی و اگر هم هرگز نگذارند که ببینی و بخوانی یا مطلع شوی حد اقل برای ماندن در تاریخ خانواده و مردممان هم که شده تصمیم نوشتن این نامۀ سرگشاده! به تو و انتشار آن را گرفتم که شاید آنگونه که آذر جان در نامه ات به تو نوشته و آن را در انترنت گذاشته حد اقل بخشی از آن به گوش تو برسد. فکر می کنم در جهان امروز جز موارد گروگانگیری توسط گروههای تروریستی فردی به عضو خانواده اش پیامی عمومی یا نامه ای سرگشاده! یعنی با انتشار آن در رسانه ها نمی دهد تا شاید به گوش او برسد! چه کار کنیم که رهبری سازمان مجاهدین راهی دیگر برای رسیدن نامۀ خانواده ها به عزیزانشان در درون تشکیلات آن باقی نگذاشته است بطوریکه حتی صلیب سرخ هم نامۀ خانواده ها به افراد داخل سازمان را نمی برد و می گوید رهبران سازمان نامه را نمی گیرند و به خود افراد ما هم توهین می کنند!!.

زینب جان؛

خواهرت آذر برایت بارها نامۀ خصوصی از عراق توسط کمیساریا و عراقیان فرستاد ولی از هیچ طریق نتوانستیم بفهمیم که آیا به دست تو رسیدند یا نه؟ من نیز در مهر ماه سال گذشته یعنی بیش از یک سال پیش نامه ای از طریق یک خبرنگار عراقی در پاریس که به بغداد می رفت و قول داد نامه ام را از طریق وزارت حقوق بشر عراق به تو برساند برایت نوشتم ولی تا کنون هیچ خبری یا نشانه ای از این که به دستت رسیده باشد نتوانستم به دست بیاورم.

زینب جان، اگر یادت باشد در تمام آن سالیان که در فرانسه و عراق و قبل از آنها در کشورهای دیگر که بودیم و نیز در خانه، من مستقل بودم و مستقل فکر می کردم و تشکیلات سازمان مجاهدین را تنها برای تنظیم زندگی و کار مبارزاتی مان در حد مشترکات می پذیرفتم و یا به مصالحی تحمل می کردم، از ستایش و پرستش افراد بویژه تقدس دادن به رهبری بیزار بودم و بر سر همین بود که اگر یادت باشد در ترکیه مدتی از خانه بیرون رفتم که بعدا برگشتم و در عراق هم که موقع عید دیدنی مان می دیدی من در اتاق کارم در بغداد و اشرف عکس مسعود و مریم نمی گذاشتم و آنجا هم بویژه اشرف که بودیم و تا آن اواخر که لیبرتی رفتیم در نامه هایی که برایت می نوشتم آخرش را با جملۀ عربی الی اللقاء فی الحریه (به امید دیدار در آزادی) به پایان می بردم که حتما خودت می گرفتی که منظورم چه بوده؟ و در دیدارهای عید به عیدما هم در آن سالیان برای اینکه در آن ضوابط و سیستم تشکیلاتی که بود دچار تناقض نشوی و موجب فشار و نوشتن گزارش توسط تو به اجبار ضوابط تشکیلات نشود صحبتی با تو به جز امور عاطفی و فردی مان نمی کردم و انتقادهایم به رهبری سازمان را نمی گفتم به جز یک مورد که اگر یادت باشد وقتی علت لاغر شدنت را پرسیدم گفتی فشار عصبی است چون حرص می خورم که به تعهدم نرسیدم! چون خودم در بخش روابط بودم می دانستم که همۀ یکانها در آن موقع مشغول تماس با عراقیها بودند و به شما می گفتند مثلا باید هر کدام روزی ده زن عراقی را جذب کنید!! که من گفتم اینگونه ارتباط و صحبت با عراقیها با اختلاف زیاد در فرهنگ و سیاست و زبان و ضعف زبانی و عدم آشنایی کامل با فرهنگ و اخلاقیات مردم عراق معلوم است که جذب نمی شوند. حالا هم دیدی که آنهمه کار و تبلیغات به عنوان حمایت عراقیان از سازمان و باقی ماندن ما در عراق همه پوچ و ساختگی بوده و با اینهمه جنایت و کشتار در اشرف و لیبرتی و اخراجمان از اشرف و استان دیالی آن عراقی ها و حتی همسایگان اشرف در استان دیالی که آن همه شما و ما با آنها و رو به آنها حرف زده و تبلیغات کردیم کاری و حمایتی از ما نکردند.

زینب جان، مبارزه و فداکاری خود بخود و به تنهایی یک ارزش نیست بلکه هدف از مبارزه است که به آن ارزش و معنی می دهد و این هدف در فرد هر چند شکست بخورد و شهید هم بشود پیکار و مبارزه و فدای آن فرد را ارزش می دهد ولی در رابطه با رهبری و جمع و تشکیلات اگر آن هدف استراتژیک محقق نشود یا چشم انداز تحقق نگشاید یا مخصوصا که بر ضد خود تبدیل شود و به نفع دشمن مقابل تمام شود دیگر مبارزۀ آن تشکیلات ورهبری مبارزه نیست بلکه خدمت به دشمن است و ریختن افراد مبارز و فداکار و صادق به کام دشمن و به تنور اعدام و تروریسم و جنایت او می باشد و بس. مامانت و عموهایت و همۀ شهدای گرانقدر سازمان و کل جنبش آزادیخواهانۀ مردممان شهید و شهدای والامقام ملت ما و تاریخ میهن ما هستند تاریخی پر خون که ضامن پیروزی نهائی مردم و جنبش آزادیخواهانۀ آنان است با همۀ اشتباهات و خطوط و سیاستهای نادرست و غلط کاریها و خیانتها و خودمحوریها و خودمداریها و ریسکهای دیوانه وار و ماجراجویی های رهبری تشکیلات سازمان چرا که باید از این خونها الهام و درس گرفت و تجربه اندوخت و آموخت برای آینده که دیگر آن خطاها و خطوط نادرست که بر کل جنبش آزادی هولناکترین ضربه را به سود دشمن وارد کرد تکرار نشود.

آری زینب جان،

عنصر مجاهد خلق آگاه و پیشتاز بر خلاف آن که در داخل تشکیلات رجوی تبلیغ شده و می شود چشم و گوش و زبان بسته نباید باشد (تنها گوش را می گفتند که باید باز باشد ولی فقط به حرف رهبری و تشکیلات ولی رو به غیر آن و به بیرون باید گوش نیز مانند چشم و زبان آنگونه که همیشه می گفتند و تأکید می کردند کاملا بسته باشد!) بلکه باید به هر قیمت و لو شنیدن فحش و دشنام و ناسزا و تهمت و افترا را که هزار هزار توسط شخص رجوی و دستگاهش و نوچه هایش علیه من و امثال من به کار رفته و می رود به جان بخرد و از رهبری و تشکیلات انتقاد کند و مبارزۀ تشکیلاتی را نیز پیش ببرد حتی به قیمت انشعاب و جداشدنش و به دست دشمن افتادنش و اشتباهاتش که من نیز بعد از بیرون آمدن در شرایط عراق دچار آن شدم ولی خودم را زود بیرون کشیدم و به فرانسه که قبلا من و تو و مامان در آنجا پناهنده بوده و اقامت قانونی داشتیم آمدم برای اینکه سالیان سال انتقادهایم و مخالفتهایم بویژه در این ده سال اخیر در اشرف علیه دخالت ها در امور عراق و فعالیتهای بیهوده برای ماندن در خاک عراق رژیم زده که به نفع رژیم و مزدورانش تمام شد بی فایده بود و با انواع تهمتها و دشنامها و کنترلها و ایزوله کردنهای من جواب داده شد لذا سه هفته بعد از انتقالم به لیبرتی خودم را به هیأت بخش حقوق بشر یونامی که از لیبرتی بازدید می کرد معرفی کردم و بیرون آمدم. در مقاطع مختلف از جمله مصاحبه با آمریکایی ها و عراقیها هم قبل از آن می خواستم بروم ولی یکی به علت وجود تو در آنجا که نتوانسته بودم حرفهایم را به تو بگویم و اینکه چگونه تو را آنجا ترک کنم و بروم مانعم می شد و دیگری امید اینکه شاید رهبری در شرایطی به اشتباهات خودش پی ببرد ولی دیدم که نشد و وضعیت و خطوطی که کاملا به رژیم خدمت می کرد بیشتر هم می شود، اما کارهای رژیم در آنجا علیه ما و جنایتها و کشتارها در اشرف و لیبرتی که زمینه هایش را خود رهبری سازمان با دخالتهایش در امور عراق در فضای عراق ساخته بود و جاده را برای این جنایتها صاف کرده بود از روی ترسش و حسابش روی سازمان نبوده و نیست بلکه از روی کینه و انتقامجویی علیه رهبران سازمان است و بس سازمانی که اکنون دیگر تنها به یک فرقه تبدیل شده است.

از این رو زینب جان، تصمیم به جدایی از سازمان گرفتم و بدون تو که هنوز آن موقع اشرف بودی ولی با چشم گریان که هنوز هم اشکبار است از یاد تو و خاطراتمان در آنجا لیبرتی را به ناچار قبل از آمدن تو ترک کردم چون نمی دانستم فرصتی دیگر به دست خواهد آمد یا نه؟ اینجا با دیدن عکسهایت بویژه عکس جدیدت تنها با آرم سازمان در تنهایی ام گریستم و می گریم.

خواهرت آذر (مونا) از تهران به بغداد آمد و مرا دید و برای دیدار اولین بار در عمرش با تو امیدوار شده بود ولی تلاشهای کمیساریا و وزارت حقوق بشر عراق چنانکه خودش در نامۀ اخیرش به تو نوشته است به جایی نرسید و رهبران سازمان مانع این دیدار شدند و حتی موقع بازگشت به تهران ساعتی دم در لیبرتی آمد و منتظرت شد ولی باز مانع شدند و از آنجا با چشم گریان به فرودگاه بغداد رفت و به میهن بازگشت. ولی آنگونه که در نامه به اسم تو نوشته شده اگر رهبری سازمان موافق با این دیدار بوده چرا در آن دو هفته ای که خواهرت در بغداد بود به کمیساریا نگفتند که تو بیایی و با خواهرت دیدار کنی؟ و یا حد اقل وقتی دیدند که آذر از دم در لیبرتی برگشته است چرا به تو که شماره تلفن او را از قدیم داری نگفتند که تماسی با او بگیری تا با شنیدن صدایت قدری آرام بگیرد؟…

آذر جان از بغداد نامه ای به تو نوشت و به مسئول کمیساریا که در بغداد با ما دیدار می کرد داده بود که به تو برساند البته همراه با هدایایی برایت از کربلا و نجف که هدایا را بعد از مدتی برگرداندند ولی گفتند نامه را می رسانیم نمی دانیم به دستت رسیده یا نه؟…

زینب جان؛ من شرایط آنجا را و تشکیلات سازمان را که سالیانی بسا بیشتر از تو در آن کار و زندگی کرده ام می دانم و درک می کنم و می دانم که اگر فردی داوطلبانه چیزی را ننویسد او را می نویسانند یا اگر نخواهد بگوید با فضا و فشار و ترفندهای مختلف و ویژۀ تشکیلاتی آنجا می گویانندش یعنی برایش دیکته و حقنه می کنند. نامه ها به اسم و امضای تو را خواندم و برایشان جوابهایی منتشر کردم.

در خودت و با خودت (چون می دانم که آنجا علنی گفتن امکان ندارد) بگو حتی حضرت ابراهیم پیامبر خدا آنگونه که حرفهایش خطاب به پدرش در قرآن آمده است (آیات 41 تا 47 سورۀ مریم) با آنکه پدرش از اول و اساسا در جبهۀ شرک و بت پرستی یعنی دشمن بود او را نصیحت می کند و به کرات در تمام این شش آیه او را “یا ابت” (بابا جان) صدایش می کند و پدر خود می دانست نه ناپدری و نه فردی به نام آزر! و نه “فامیل الدنگ”! آنگونه که رجوی دستور می دهد که افراد در آنجا خانواده هایشان را خطاب کنند!… دخترم مبادا تهمتها و مزخرفات و کلماتی که آنها در حق من در آنجا و نوشته هایشان از جمله به اسم تو در حق من به کار می برند بپذیری و می دانم که هر گز نمی پذیری و باور نمی کنی. سوء استفاده های رژیم عملکرد طبیعی تضادها می باشد و من اطلاعیه داده و حرفهایشان را تکذیب کردم. به اشرف هم آن موقع که بیرون آمده بودم به خاطر دیدن خانواده ها که آنجا اقامت می کردند رفتم و من هم با همه صحبت می کنم اطلاعات اشرف برای هیچکس مخفی نبوده و نیست تازه عراقیها بهتر از من و ما اشرف را می شناختند و می شناسند و اطلاعات دقیق از سالیان پیش داشته و دارند.

زینب جان؛ مبارزه ای در آنجا در کار نیست. هر چه هست در داخل و خارجه است و ما به علت موقعیتمان و رژیم باید در خارج باشیم. در اولین فرصت با مصاحبه ها یا با هیأتهای ملل متحد یا با عراقیها و با وقتی به آلبانی منتقل شدی از این فرقه جدا بشو و بیرون بیا و من در این صورت کمک خواهم کرد تا تو را به فرانسه بیاورم و پروندۀ اقامتت را اینجا که از سی سال پیش قانونی است از بایگانی روی میز ادارۀ مهاجرت فرانسه آوردند و آماده است تا تجدید کنند ولی از آنجا که سازمان هرگز نمی خواهد تو و دیگران به دنیای آزاد برسید و کشورهای آزاد نیز به علت سوابق تروریستی سازمان حاضر به پذیرفتن افراد ولو پناهندۀ سابق به صورت تشکیلاتی نیستند تا از این سازمان جدا نشوی و بیرون نیایی امکان آمدنت به فرانسه و دیدارمان بسیار ضعیف است. امیدوارم که مسئولین سازمان اگر ذره ای انسانیت در دلها و وجدانهایشان باقی است به تو اجازه بدهند حد اقل تماسی تلفنی با خواهرت در تهران بگیری تا صدایت را بشنود. در پایان بازهم مثل نامه هایم در داخل اشرف به تو می نویسم: الی اللقاء فی الحریه به امید دیدار در آزادی و دنیای آزاد و سرانجام در ایران آزاد. من و خواهرت آذر (مونا) که همدیگر را در عمرتان ندیده اید بی صبرانه چشم به راهت هستیم. می بوسمت دختر خوبم و به خدا می سپارمت.

بابایت – پاریس

زاد روز خجسته ات – 6 بهمن 1393

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15630

مونا (آذر) حسین نژاد: نامه ای دیگر به خواهرم زینب در زندان لیبرتی

مونا (آذر) حسین نژاد، کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، هجدهم ژانویه ۲۰۱۵:… زینبم خواهر قشنگم! وقتی نامه ات به کمیساریا، منتشر شد و دیدم، برای ساعتی سراغ متن نامه ات نرفتم و تنها خیره شدم به عکست و دست خطتت، عکست رو نوازش کردم وصورت ماهت رو بوسیدم و غرق شدم تو عمق نگاهت و چشمات. مثل خیلی از خواهرهای دیگر چقدر شبیه هم هستیم! دست خطتت را بوسیدم …

 سمیه محمدیAshamed of your Leader? Silencing the victims of Mojahedin Khalq (MKO, MEK, Rajavi cult, PMOI, NCRI …) to promote Maryam Rajavi

لینک به منبع

نامه ای دیگر به خواهرم زینب در زندان لیبرتی

مونا (آذر) حسین نژاد

مونا و زینب حسین نژاد

زینبم خواهر قشنگم! وقتی نامه ات به کمیساریا، منتشر شد و دیدم، برای ساعتی سراغ متن نامه ات نرفتم و تنها خیره شدم به عکست و دست خطتت، عکست رو نوازش کردم وصورت ماهت رو بوسیدم و غرق شدم تو عمق نگاهت و چشمات. مثل خیلی از خواهرهای دیگر چقدر شبیه هم هستیم! دست خطتت را بوسیدم که خیلی دلتنگش شده بودم. لابلای نامه ات خیره شدم به اسمم “خواهرم، آذر حسین نژاد” که با دست خط خودت که خوب می شناسمش نوشته بودی. جرأت نمی کردم متن نامه رو بخوانم. ته دلم آرزو میکردم که کاش از دلتنگیت برای من نوشته باشی از اینکه چقدر دوست داری خواهرت را ببینی. آرزو می کردم که کاش از کمیساریا درخواست کرده باشی که کمک کنند تا همدیگر را ببینیم. به قول شاعر حمید مصدق ” چه آرزوی محالی دارم، خنده ام میگیرد!”.

بالاخره شروع کردم به خواندن نامه ات که برای کمیساریا نوشته بودی. درخواستت از کمیساریا درست برعکس آنچه بود که من آرزو داشتم، باشد! تو از کمیساریا خواسته بودی که جلوی ملاقات احتمالی خانواده ها را در آینده بگیرد و دیدار با خانواده ها و عزیزان را شکنجه روانی عنوان کرده بودی!

سال ۲۰۰۹ و روزهایی را که تو اصرار داشتی به دیدن تو و بابا بیایم اشرف خوب به یاد دارم. آن موقع من ۲۰ سالم بود زینبم ولی تنها مشکلات امنیتی نبود و من در آن سال هم دانشجو بودم و هم از مادربزرگ پیر و مریضمان نگهداری می کردم که طاقت یک روز دوری مرا هم نداشت. خیلی دلم می خواست آن موقع می توانستم بیایم تو و بابا را در اشرف ببینم که اگر مادربزرگ نبود، بقیه خطرات و مشکلات را به جان می خریدم و می آمدم.

سال ۹۱ که آمدم بغداد، ۳۰ سالم بود، مادربزرگ فوت کرده بود و دیگر نیازی به من نداشت، و لزومی هم نداشت که قاچاقی بیایم عراق که به مشکلات امنیتی برخورد کنم. ممنوع الخروج هم نبودم که اجازه خروج از کشور رو نداشته باشم. و بنابراین راه خطیر و سختی در پیش رو نداشتم و درعراق هم مثل تمام کشورهای دیگه هتل برای اقامت وجود دارد و بیابان نیست. من هم که خدا را شکر سواد داشتم و توانستم با کمیساریا و صلیب سرخ ارتباط برقرار کنم و نامه بنویسم و برای آمدن به لیبرتی و دیدن تو تلاش کنم. در اولین تلاشم نامه ای برایت نوشتم و همراه با هدایایی دادم به کمیساریا تا هیأت بازدید کننده شان هنگام بازدید از لیبرتی به دست تو برساند و در آن نامه برایت نوشته بودم که در بغداد هستم و آمده ام تا تو را ببینم و برای دیدنت تلاش می کنم. هدایا را کمیساریا نپذیرفت که برایت بیاورند ولی نامه را نمی دانم به دستت رساندند یا نه! کمیساریا قول داده بود تا در جلسه ای که در همان روزها قرار بود با مسئولین سازمان داشته باشد، تقاضای دیدار ما را مطرح کند که این کار را هم کرده بود و در جواب مسئولین سازمان به کمیساریا گفته بودند که زینب مریض است و نمی تواند خواهرش را ببیند!!!

به خاطر یک امتحانی که در ایران داشتم، مجبور شده بودم بلیط برگشتم را با برنامه ریزی قبلی برای روز مشخصی بخرم، که تلاش هایم برای دیدارت بعد از دو هفته در آخرین روزی که در بغداد بودم نتیجه داد. آن روزی که من همراه با دو مامور امنیتی عراقی آمدم لیبرتی تا تو را ببینم، بلیط برگشت داشتم برای تهران و با این حال یک و نیم ساعت در جلوی درب لیبرتی منتظر و چشم به راه آمدن تو نشسته بودم و دل تو دلم نبود و همون موقع داشتم احساسم رو روی یه کاغذ برایت می نوشتم. یک ساعت تا پروازم بیشتر نمانده بود و من باید می رفتم و تو نیامده بودی. مگر مساحت لیبرتی چقدر است که طی یک و نیم ساعتی که من منتظرت بودم تو نرسی به ایستگاه پلیس آن؟!! … در همان دقایق ورودم به لیبرتی دو نفر از آقایان مجاهد آمدند نزدیک ماشین و مأمورعراقی بهشون گفت که به تو خبر دهند بیایی و آنها هم گفتند باشد و رفتند و من چشم به راه دوخته بودم تا تو بیایی. زنان و مردان مجاهد زیادی را به چشم می دیدم که در حال رفت و آمد بودند. قلبم تند و تند می تپید و ثانیه ها نمی گذشت. بعد از گذشت یک ساعت دو نفر دیگر آمدند و من شنیدم که به مأمور عراقی در مورد موضوع بابا اعتراض می کردند و می گفتند این آقا این کار را کرده و آن کار را کرده و در همین حین من که در ماشین نشسته بودم پیاده شدم و گفتم که “من چی کار کردم؟ من که تا حالا بر علیه مجاهدین کاری نکردم”. که گفتند باشه یک کم دیگر صبر کن تا خبر دهیم بیاید. یک ساعت گذشت و تو نیامدی.

موقع رفتن نامه ای که برایت نوشته بودم را خواستم بدهم برایت بیاورند که نگرفتند و گفتند نمی شود. زینب عزیز! من ناامیدانه ودر حالی که به پهنای صورتم اشک می ریختم از لیبرتی رفتم.

به نظر تو، آمدن من به لیبرتی یک توطئه بود؟! توطئه چه کسانی؟ رژیم؟ چه چیزی ممکن بود از دیدار و ملاقات کوتاه ما نصیب توطئه کنندگان شود؟! … مگراینکه دیدارمان اتفاق نمی افتاد که در آن صورت می توانستند بر علیه سازمان آن را علم کنند که نگذاشتند دو خواهر یک دیدار ساده با هم داشته باشند! که دیدارمان میسر نشد و من تاکنون ساکت مانده بودم تا که مبادا سودجویان از این موضوع بر علیه سازمان استفاده کنند و تو از دست من ناراحت شوی!

زینبم من آن روز در طول پروازم تا تهران اشک ریختم و گریه کردم به حال خودم و تو که چطور احساسات ما بازیچه دست کثیف سیاست شده است؟! من و تو تا بحال همدیگر را ندیده ایم و در حالی که چند متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم، باز هم همدیگر را ندیدیم؟! این چه ظلمی است؟

چرا نامه ای که برایت می نویسم را باید در اینترنت در معرض دید همه منتشر کنم تا شاید به گوش تو برسد؟! چرا نمی توانم حداقل با یک ایمیل ساده به صورت خصوصی با تو درارتباط باشم؟ چرا هیچ تماسی با من نمی گیری؟

زینب زینب زینب زینب آخ زینبم، پر از دردم، پرازغصه نبودن و نداشتن تو! لبریز لبریز از درد این همه ظلم و جفا!

به امید روزی که صورت ماهت رو از نزدیک ببینم و صدای خنده های دلنشینت رو بشنوم.

خواهرت آذر (مونا)

۲۶ دی ۱۳۹۳

۱۶ ژانویه ۲۰۱۵

لینک نامه زینب به کمیساریا:

http://www.iran-efshagari.com/…/۲۰۱۴-۰۵-۱۶-۰۰-۵۳-…/item/5895

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15583

باردیگر بازی فرقۀ رجوی با عواطف خانوادگی در تلاش برای جلوگیری از فروپاشی

زینب حسین نژادقربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آینده، پاریس، هفدهم ژانویه ۲۰۱۵:… این عکس آخرین عکس از دخترم زینب در زندان لیبرتی در بغداد می باشد که بالای دومین نامۀ دیکته شده به او علیه من و خواهرش مونا (آذر) که در تهران است خطاب به کمیساریای عالی ملل متحد در مقابل نامۀ اخیر دختر کوچکترم مونا به کمیساریا مبنی بر درخواست ترتیب دادن تماس یا دیداری بین او و خواهرش زینب، در یکی از سایتهای …

مریم سنجابی: آشنایی با فرقه ها – روش عضوگیری، ماهیت و عملکردها (قسمت هفتم)

گزارش سازمان ملل: ادامه نگرانی از نقض حقوق بشر توسط رهبری مجاهدین خلق (فرقه رجوی)

لینک به منبع

باردیگر بازی فرقۀ رجوی با عواطف خانوادگی در تلاش برای جلوگیری از فروپاشی

بازهم شکنجۀ روانی پدر با سوء استفاده از فرزند توسط فرقۀ رجوی

نوشتۀ قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین – پدر زینب حسین نژاد

۱۶ ژانویه ۲۰۱۵ – پاریس

زینب حسین نژاداین عکس آخرین عکس از دخترم زینب در زندان لیبرتی در بغداد می باشد که بالای دومین نامۀ دیکته شده به او علیه من و خواهرش مونا (آذر) که در تهران است خطاب به کمیساریای عالی ملل متحد در مقابل نامۀ اخیر دختر کوچکترم مونا به کمیساریا مبنی بر درخواست ترتیب دادن تماس یا دیداری بین او و خواهرش زینب، در یکی از سایتهای وابسته به فرقۀ رجوی دو روز پیش منتشر شده است. این بار دست خطش را هم همراه متن تایپی این نامه منتشر کرده اند تا من نگویم که نامه را به اسم دخترم نوشته اند در حالیکه همۀ آنهایی که زمانی در داخل تشکیلات رجوی بوده اند می دانند که هر چه ما از این نوع موضعگیریها علیه خودمان یا علیه دیگران با خط خودمان می نوشتیم و امضایش می کردیم با دیکتۀ خود رجوی و یا رحمان (عباس داوری) یا دیگر مسئولین بالای فرقه و یا با خط دادن و تعیین محورها و موضوعات و جهتگیریها توسط آنها بود.

قبل از خواندن دنبالۀ نوشته ام خوب است متن این نامۀ دیکته شده را در لینگ زیر بخوانید:

http://www.iran-efshagari.com/index.php/2014-05-16-00-54-30/2014-05-16-00-53-39/item/5895

در هر حال خوشحالم اولا که چهار سال بعد از آخرین دیدارم با دخترم زینب در عید نوروز سال ۹۰ حد اقل تازه ترین عکس از او را دیدم و ثانیا خوشحالترم از اینکه دخترم زینب کنار فقط عکس آرم سازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران عکس گرفته است سازمانی که من و او و مادرش همه چیز زندگی مان را تا آنجا که به اختیار و انتخاب خودمان بر می گشت در راه آرمانهای والایش و در رأس آنها آزادی و برابری و صلح گذاشتیم و اینهمه سالیان از میهنمان دور ماندیم ولی رهبری غاصب سکتاریست و مطلق گرا و خودپرستش آن را به بیراهه برد و پایگاه گستردۀ مردمی اش و اعتبارش را تباه ساخت و نسل و امکانات این سازمان را به کام دشمنانش ریخت.

این در حالیست که وقتی ما داخل تشکیلات بودیم هرگز رهبری و مسئولان سازمان هیچ آرم و پرچمی را بدون عکس مسعود و مریم نمی پذیرفتند و آنرا آپورتونیسم و و انحراف و انشعاب طلبانه می دانستند و اگر کسی چنین می کرد فورا به او انگ بریده و آپورتونیست زده و بلاهایی سرش می آوردند که بر سر دگر اندیشانی دیگر در داخل تشکیلات آوردند.

به هر صورت این صحنه برایم قدری عجیب است که موجب می شود احتمال بدهم اکنون در نتیجۀ فضای جدید درونی و بیرونی،آش کیش شخصیت رجوی آن قدر شور شده که سرآشپزهایش هم فهمیده و قدری کوتاه آمده و به عکس گرفتن با آرم سازمان بدون عکس “رهبری عقیدتی” (ولایت فقیه) تن داده اند. ولی با اینهمه باز بعید نمی دانم که این کار خواست خود دخترم زینب باشد که خواستی بس درست و واقع بینانه است و چه بسا می خواسته برساند که اصالت را به اصول و آرمانهای اصلی و اولیۀ سازمان مجاهدین خلق و بنیانگذاران آن می دهد.

اما در مورد محتوای این نامه از مطالب و دروغها و تهمتها و ناسزاهای تکرار شده در نامۀ دو سال پیش به اسم او علیه من که پاسخش را همان موقع داده و منتشر کردم در می گذرم و فقط در مورد مطلب جدید مندرج در آن مبنی بر اینکه دخترم زینب بعد از اینکه خواهرش مونا دو سال پیش در بغداد به دم در لیبرتی رفته تا با خواهرش زینب که در عمرش او را ندیده است دیدار کند به بیرون کمپ آمده تا خواهرش را ببیند ولی دیده که او را از آنجا برده اند باید بگویم که دخترم مونا آن موقع به مدت دو هفته در بغداد بود ولی تمام تلاشهای کمیساریای عالی پناهندگان و وزارت حقوق بشر عراق برای راضی کردن رهبری سازمان جهت دیدار این دو خواهر که هر گز همدیگر را ندیده اند با شکست مواجه شد و به من و خواهرش مونا گفتند که او حاضر به دیدار با خواهرش نیست و می گوید: من با هیچ یک از افراد خانواده ام دیدار نمی کنم. تا اینکه موقع بازگشت مونا به تهران در حالیکه فقط دو ساعت به پرواز هواپیما مانده بود بر سر راهش به فرودگاه بغداد به دم در لیبرتی که نزدیک فرودگاه می باشد می رود و به مدت یک و نیم ساعت در آنجا می ماند و در این مدت مسئولان سازمان دم در می آیند و می گویند: این خانم را اطلاعات رژیم به اینجا آورده و پدرش علیه سازمان مطلب می نویسد و مزدور اطلاعات است که مونا می گوید اگر پدرم هم اینگونه باشد ربطی به من ندارد و فقط من می خواهم خواهرم را ببینم تا اینکه بعد از یک ونیم ساعت که خبری از آمدن خواهرش نمی شود ناچار به فرودگاه می رود و فقط چند دقیقه به پرواز مانده با التماس و درخواست موفق می شود که خودش را به هواپیما برساند.

اگر رهبری سازمان مجاهدین می خواست که او با خواهرش دیدار کند دیگر چرا منتظر می شد تا او بعد از دو هفته اقامت در بغداد به دم در لیبرتی بیاید تا با دیدار خواهرش با او موافقت بکنند؟ و گذشته از آن اگر رهبری سازمان مجاهدین می خواست که زینب با خواهرش دیدار کند و زینب آن روز به علت رفتن خواهرش به فرودگاه موفق به دیدار او نشده چرا همان موقع به زینب نگفته اند که با خواهرش تماس تلفنی بگیرد؟ در حالیکه زینب شماره تلفن مونا را از قدیم وقتی در اشرف بود داشت و با او چند بار تماس گرفته بود و چرا در این مدت دو سال هیچ تماس تلفنی با خواهرش مونا نگرفته است؟

لذا اگر بر فرض اینکه این نوشتۀ دیکته شده به دخترم زینب که او به دم در کمپ آمده و دیده که خواهرش را برده اند درست باشد قطعا با توجه به دلائل فوق، رهبری سازمان مجاهدین موافق این دیدار نبوده است و از این رو آن قدر معطل کرده اند تا اینکه وقتی مطمئن شده اند که دخترم مونا از دم در لیبرتی رفته است به دخترم زینب گفته اند که برو و خواهرت را که به دم در کمپ آمده ببین! تا بدینگونه به کمیساریا و دولت عراق و خود زینب وانمود کنند که آنها موافق دیدار این دو خواهر با همدیگر بوده اند و تا اینکه اکنون با درست کردن این نامه می گویند که توطئۀ اینجانب بوده که این دو دخترم با یکدیگر دیدار نکنند!! که قطعا به این حرف رهبری فرقۀ رجوی علاوه بر کودکان ابتدایی مرغهای پخته هم می خندند!!.

در این نامه به صورت کاملا غیر منطقی و نا معقول همچون گذشته دیدار خانواده ها با فرزندانشان را شکنجۀ خانواده ها توصیف می کند!! که دقیقا مصداق مثل «دزد می گوید آی دزد» می باشد یعنی کسی که با جلوگیری از دیدار فرزندان با خانواده هایشان هم آنان و هم خانوادۀ آنها را شکنجه می کند ادعا می کند که قصد خانواده ها شکنجه کردن فرزندانشان می باشد!! و با کمال تعجب می بینیم که در همین نامه رهبری سازمان مجاهدین حد اقل نخواسته ادعایش مبنی بر اجازه دیدار دادن برای یک دختر جهت دیدار با خواهرش را ثابت کند و مثلا از همین مخاطب نامه یعنی کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد بخواهد که ترتیب دیدار این دو خواهر را که پیوسته و در تمام عمرشان آرزوی دیدار همدیگر را داشته و دارند بدهد بلکه به جای این کار از سازمان ملل متحد خواستار جلوگیری در آینده از هر گونه دیدار خانواده ها با فرزندانشان هم شده است!! واقعا این فرقه که حد اقل اعتماد به حتی افراد و اعضای داخل تشکیلات خودش را هم از دست داده است برای جلوگیری از فروپاشیش چه مرزهایی را از نا معقولی و بی منطقی در می نوردد؟!…

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15150

نامۀ آذر (مونا) حسین نژاد به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق

وبلاگ حسین نژاد، اول ژانویه ۲۰۱۴:…  از شما و همه مسئولین محترم مرتبط با امور مجاهدین، تقاضای کمک در رابطه با وضعیت خواهرم، زینب حسین نژاد (۳۶ ساله) که ساکن کمپ لیبرتی در بغداد است، را دارم.  از زمانی که به دنیا آمدم نه پدر دیدم و نه مادر و نه خواهر، چون همه خانواده ام مجبور شدند برای حفظ جان شان همراه با سازمان مجاهدین خلق ( P.M.O.IیاMKO )، ایران را ترک کنند و من …

لینک به متن انگلیسی نامه

نامۀ آذر (مونا) حسین نژاد به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق

فارسی و انگلیسی و عربی نامۀ دخترم آذر (مونا) به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق مبنی بر درخواست انتقال خواهرش از کمپ لیبرتی در بغداد به خارج عراق

 

ریاست محترم کمیساریای عالی پناهندگان در عراق

من آذر حسین نژاد، ساکن تهران هستم. از شما و همه مسئولین محترم مرتبط با امور مجاهدین، تقاضای کمک در رابطه با وضعیت خواهرم، زینب حسین نژاد (۳۶ ساله) که ساکن کمپ لیبرتی در بغداد است، را دارم.

از زمانی که به دنیا آمدم نه پدر دیدم و نه مادر و نه خواهر، چون همه خانواده ام مجبور شدند برای حفظ جان شان همراه با سازمان مجاهدین خلق ( P.M.O.IیاMKO )، ایران را ترک کنند و من را که در آن زمان نوزادی ده روزه بودم، به پدربزرگ و مادربزرگم بسپارند. مادرم و عموهایم در عملیات سازمان مجاهدین خلق ایران (P.M.O.I) در سال ۱۹۸۸، کشته شدند و پدرم بعد از سی سال به کمک هیأت بازدید کنندۀ نمایندگی سازمان ملل و کمیساریا از کمپ لیبرتی بیرون آمد و از این سازمان جدا شد و در حال حاضر ساکن پاریس می باشد.

برای همه واضح است که ساکنین لیبرتی آزادانه و باب میل خودشان زندگی نمی کنند و شدیدا تحت نفوذ و کنترل رهبران سازمان مجاهدین قرار دارند. سازمانی که از تمام راه های ممکن برای مغزشویی و کنترل اعضایش استفاده می کند. من تاکنون بارها برای ارتباط گرفتن با خواهرم در کمپ لیبرتی، تلاش کرده ام ولی موفق به هیچ گونه تماسی با او نشده ام. من حتی، برای خانم مریم رجوی، رهبر کنونی سازمان مجاهدین خلق ایران (P.M.O.I) ساکن پاریس، نامه ای نوشتم که در آن محترمانه و عاجزانه از ایشان تقاضا کردم که حداقل خواهرم تماسی با من داشته باشد تا جویای احوالش شوم ولی هیچ جوابی به من ندادند! و هیچ تماسی توسط خواهرم صورت نگرفت!

من تاکنون خواهرم را ندیده ام و او را در آغوش نگرفته ام.من به شدت نگران او و سلامتی اش هستم بخصوص در شرایط ناامن کنونی عراق و اوجگیری خشونت ها و درگیری ها بین نیروهای داعش و سایر نیروها در عراق که زندگی تمام ساکنین لیبرتی را در خطر جدی قرار میدهد.

از اینکه اخیراً به روند انتقال ساکنین کمپ لیبرتی سرعت بخشیده اید، بسیار خرسند و سپاسگذارم.

به عنوان خواهر چشم انتظار یکی از ساکنین لیبرتی از شما و تمام مسئولین محترم تقاضا دارم و خواهش می کنم که به خواهر من نیز کمک کنید تا هر چه سریع تر از کمپ لیبرتی خارج شده و به کشور ثالث منتقل شود.

با تشکر

آذر(مونا) حسین نژاد – خواهر زینب حسین نژاد (ساکن لیبرتی)

۰۵دیسمبر/۲۰۱۴تهران

رونوشت به:

رئیس کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد آقای گوترز – ژنو

– دفتر ملل متحد برای همیاری عراق (یونامی) – بغداد

– دفتر مرکزی کمیتۀ بین المللی صلیب سرخ – ژنو

– دفتر نمایندگی صلیب سرخ جهانی در عراق

– دفتر نخست وزیر عراق

– وزارت حقوق بشر عراق

رسالة فتاة إیرانیة إلى مکتب المفوضیة العلیا للاجئین فی العراق تطالبه فیها باتخاذ ترتیبات لنقل شقیقتها الساکنة فی مخیم الحریة (لیبرتی) ببغداد إلى خارج العراق واللقاء بینهما وهما شقیقتان لم تریا بعضهما البعض فی حیاتهما

ترجمه عربی نامه:

المکتب التمثیلی للمفوضیة العلیا للاجئین فی العراق المحترم

إنی آذر حسین نجاد (۳۲ عاما) أسکن فی طهران أطالبکم وجمیع المسئولین المعنیین بشؤون منظمة مجاهدی خلق الإیرانیة بأن تساعدونی فی ما یتعلق بحالة شقیقتی زینب حسین نجاد (۳۶ عاما) من سکان مخیم الحریة (لیبرتی) ببغداد.

إنی و منذ أن ولدت لم أر لا والدی ولا أمی ولا شقیقتی لأن أفراد عائلتی اضطروا قبل ثلاثین عاما إلى مغادرة إیران بواسطة منظمة مجاهدی خلق الإیرانیة ومعها حرصا على حمایة حیاتهم وترکونی آنذاک لدى جدی وجدتی وأنا رضیعة بالغة من العمر ۱۰ أیام فقط. أمی واثنین من أعمامی قتلوا فی عملیات منظمة مجاهدی خلق الإیرانیة فی عام ۱۹۸۸ ووالدی انفصل عن المنظمة وخرج من مخیم الحریة (لیبرتی) بمساعدة من وفد المکتب التمثیلی للأمم المتحدة والمفوضیة العلیا للاجئین فی العراق وهو فی الوقت الحاضر یسکن العاصمة الفرنسیة باریس لاجئا هناک.

من المعروف للجمیع أن سکان مخیم الحریة (لیبرتی) لا یعیشون هناک بحریة وحسب إرادتهم وإنما هم خاضعون للسیطرة والمراقبة من قبل قیادة منظمة مجاهدی خلق الإیرانیة التی تستخدم کل السبل الممکنة لغسل أدمغة أعضائها والسیطرة علیهم.

إنی عملت مرات عدیدة حتى الآن للاتصال بشقیقتی فی مخیم الحریة (لیبرتی) ولکن لم أنجح فی أی اتصال بها حتى کتبت رسالة إلى السیدة مریم رجوی الزعیمة الحالیة لمنظمة مجاهدی خلق وهی تسکن فی باریس طالبتها فیها ملتمسة ومحترمة بأن تأذن لأختی بأن تتصل بی هاتفیا على الأقل لأطلع على حالها ولکنها لم تجب علی إطلاقا! ولم یتحقق أی اتصال بی من قبل أختی زینب الساکنة فی مخیم الحریة (لیبرتی).

إنی لم أر حتى الآن أختی وشقیقتی زینب ولم أعانقها. إنی قلقة بشدة حیال سلامتها وأمن حیاتها خاصة نظرا للظروف المتأزمة التی تسود العراق حالیا وانعدام الأمن فیه وتصاعد أعمال العنف والاشتباکات بین قوات داعش والقوات الأخرى فی العراق مما یعرض حیاة سکان مخیم الحریة (لیبرتی) لخطر جاد.

إنی سعیدة وشاکرة جدا لما تشهده حالیا عملیات نقل سکان مخیم الحریة (لیبرتی) من وتیرة متسارعة. إنی وکأخت تنتظر اللقاء بشقیقتها وهی من سکان مخیم الحریة (لیبرتی) أطالبکم وأرجوکم وجمیع المسؤولین المحترمین المختصین فی العراق بأن تساعدوا شقیقتی زینب حسین نجاد لأن تخرج هی أیضا وککثیرین من مخیم الحریة (لیبرتی) فی أسرع وقت ویتم نقلها إلى بلد ثالث وأن تطلبوا من قیادة منظمة مجاهدی خلق الإیرانیة أن تتخذ ترتیبات للقائی مع أختی قبل خروجه من العراق أو بعده وأن تسمح لها قبل ذلک بالاتصال بی هاتفیا فی الأقل لأسمع صوتها.

وشکرا.

آذر حسین نجاد شقیقة زینب حسین نجاد من سکان مخیم الحریة (لیبرتی)

۵ کانون الأول (دیسمبر) ۲۰۱۴ – طهران

نسخة إلى:

– رئیس المفوضیة العلیا للاجئین التابعة للأمم المتحدة السید غوترز المحترم – جنیف

– البعثة الدولیة للأمم المتحدة لمساعدة العراق (یونامی) – بغداد

– المکتب المرکزی للجنة الدولیة للصلیب الأحمر – جنیف

– المکتب التمثیلی للصلیب الأحمر الدولی فی العراق

– مکتب رئیس الوزراء العراقی

– وزارة حقوق الإنسان العراقیة

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=9303

مونا حسین نژاد : نامه سرگشاده دیگری خطاب به خانم مریم رجوی

کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشورهای ثالث، بیست و نهم ژانویه ۲۰۱۴: …  من آذر(مونا) حسین نژاد، نوزاد ده روزۀ سی و یکسال پیش، که از آغوش و سینه مادر با گریه و شیون بی امان، جدا گشتم، دختر کوچک شهید “فریده کریم زاده” ( طیبه) و خواهر “زینب حسین نژاد” ساکن لیبرتی، هستم. عموهای دلیر و قهرمانم به نام های “پرویزحسین نژاد ” و “حیدرحسین نژاد” هر کدام برای خودشان صدها لشگر بودند …

Families demand UNHCR name injured MEK members from Camp Liberty missile attack

لینک به منبع

مونا حسین نژاد : نامه سرگشاده دیگری خطاب به خانم مریم رجوی

سلام خانم رجوی

من آذر(مونا) حسین نژاد، نوزاد ده روزۀ سی و یکسال پیش، که از آغوش و سینه مادر با گریه و شیون بی امان، جدا گشتم، دختر کوچک شهید “فریده کریم زاده” ( طیبه) و خواهر “زینب حسین نژاد” ساکن لیبرتی، هستم. عموهای دلیر و قهرمانم به نام های “پرویزحسین نژاد ” و “حیدرحسین نژاد” هر کدام برای خودشان صدها لشگر بودند وخیلی ها در مورد رشادت ها و دلیری های این دوقهرمان، خاطره ها برایم تعریف کرده اند، ولی من هیچ گاه این ستارگان شبکوب آسمان میهن مان را که در میان کهکشانی از شهیدان، می درخشند، ندیدم و نشناختم

در حسرت دیدن مادرم سالها گریستم و چشم انتظار آغوش مادرانه اش، که تنها ده روز تجربه اش کرده بودم، ماندم و سوختم و ساختم تا اینکه وقتی ۱۸ ساله بودم تازه فهمیدم که مادرم را سال ها پیش از دست داده ام و انتظارم پایانی نخواهد داشت. و اما از خود سئوال میکنم که آیا انتظار برای دیدن تنها خواهرم که هیچ گاه او را ندیدم، پایانی خواهد داشت! وقتی کوچک تر بودم آرزو می کردم که ای کاش پدر و مادرم مرا نیز همراه خود برده بودند. با خودم می گفتم خوشا بحال زینب که در کنار مامان و باباست و بی خبر بودم از اینکه او تحت سرپرستی غریبه ها و با چه سختی هایی بزرگ شده! ولی امروز آرزو میکنم که کاش لااقل زینب را هم با خودشان نبرده بودند و هر دو با هم بزرگ شده و غمخوار یکدیگر میشدیم

اولین تماس خواهرم با من، حدودا ۱۳ سال پیش بود. و از آخرین باری که صدای مهربان و خنده های دلنشین اش را که هنوز در گوشم می پیچد، شنیدم حدواً ۴ سال می گذرد! ۴ سال است که از “تنها خواهرم ” بی خبرم و نمی دانم در چه حالی است!؟ شما بخوبی میدانید که به علت عواطف خانوادگی نبود که این تماسها صورت میگرفت ولی امروز مایل نیستم بیشتر در این مورد بنویسم برای من مهم این بود که صدای خواهرم را می شنیدم. بیش از سی سال از عمرم می گذرد و من تا کنون خواهرم را ندیده و در آغوش نگرفته ام! خواهری که طعم و بوی مادرمان را نیز از او خواهم گرفت، چرا که او سال ها در دامن مادرمان بزرگ شده. نمی دانم این مبارزه سخت با رژیم جمهوری اسلامی، چیزی به نام حس مادرانه و خواهرانه در درون شما باقی گذاشته یا نه؟ که در صورت باقی ماندن، می توانید احساس مرا درک کنید

: خانم رجوی، از شما میخواهم

.یک – امکان برقراری ارتباط و تماس با خواهرم را فراهم کنید تا از سلامتی و حال و روزش باخبر شوم

.دو – اجازه ندهید که انتظارم برای دیدن و به آغوش کشیدن خواهرم – چون ندیدن مادرم – خدای نکرده، پایانی نداشته باشد

.سه – به بی خبری ها و نگرانی های خانواده ها پایان دهید

با سپاس – آذر ( مونا ) حسین نژاد – ۵ بهمن سال ۹۲

آذر* نامی است که مادر شهیدم به یاد و خاطره “آذر رضایی” بر من نهاده و این نام تنها یادگاری است که از مادرم دارم. به احترام این نام هم که شده، تقاضای مرا، بی پاسخ نگذارید

مونا حسین نژاد (۳۰ ساله) متأهل در ایران

زینب (سی و چهار ساله – لیبرتی، عراق)


مونا (سی ساله – ایران)، زینب (سی و چهار ساله – لیبرتی، عراق)
دو خواهر که هنوز همدیگر را ندیده اند !!


زینب به همراه مادر شهیدش فریده کریم زاده (طیبه) در ۴ سالگی در ترکیه – سال ۶۱

همچنین:

نامه حسین نژاد به رئیس دانشگاه الازهر (+متن اصلی، عربی)

حسین نژاد الازهرقربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، پانزدهم ژانویه ۲۰۱۵:… اینجانب مترجم کتاب شیخ جلال گنجه ای با عنوان “مرز بین اسلام و بنیادگرایی تروریسم” از فارسی به عربی هستم و او را خوب می شناسم. من سالیان دراز مترجم ارشد سازمان مجاهدین خلق ایران و ویترین سیاسیش شورای ملی مقاوم

نگاهی به شرکت! تبلیغاتی فرقۀ رجوی در این تظاهرات میلیونی مردم فرانسه در محکومیت خشونت فرقه ای

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آینده، پاریس، سیزدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  طبق اطلاعیۀ سازمان مجاهدین جریان فرقه ای تروریست و خشونت طلبی که رهبرش اخیرا فرمان قتل مخالفان و جدا شدگانش حتی در همین فرانسه را هم صادر کرده هیأتی از این فرقه در تظاهرات پاریس شرکت کرده بود ولی این عناصر مریم رجوی هیچگونه پلاکاردی شامل شعا�

تظاهرات تاریخی پاریس علیه بنیدادگرایی مذهبی و تروریسم وحشی ناشی از آن

قربانعلی حسین نژاد، صفحه فیسبوک، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… امروز ما دوستان جدا شده از فرقۀ رجوی در تظاهرات و راهپیمایی بزرگ و تاریخی پاریس علیه ارتجاع و بنیادگرایی مذهبی و تروریسم وحشی و جنایتکار ناشی از آن شرکت کردیم. امروز هرگونه خط مشی خشونت طلبانه و تروریستی و آنارشیست�

اشک تمساح برای کشته های اعمال تروریستی پاریس به دست “عشایر انقلابی”!!

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… به این خانم باید گفت: مگر سازمان تو و شوهرت نبود که در دهه های شصت و هفتاد شمسی دقیقا همین خط مشی ترور و انفجار و کشتار را داشت و هنوز هم به آن افتخار می کند؟؟!! مگر شما شروع کنندۀ ترور و خشونت و مشخصا عملیات انتحاری در دهه های اخیر در منطقه نبودید

رجوی و نیازش به فوت بیماران در لیبرتی و آلبانی

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… رهبری سازمان مجاهدین در سلسله اطلاعیه ها و بیانیه ها و نوشته ها به نامهای داخلی و خارجی و عرب و عجم ادعا می کند که دولت عراق کمپ لیبرتی را محاصرۀ پزشکی کرده و هیچ مریضی را نمی گذارد از کمپ به بغداد برای �