معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد

کودکان مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، شانزدهم دسامبر 2021:… گفتم من که مجاهد خلق نیستم پس چرا فرزندم را به من پس نمی دهید؟ شاید نتوانم در جایی پناهندگی بگیرم و شاید برای همیشه در ترکیه باقی ماندم. علی مسئول انجمن با خونسردی رو به من کرد و گفت، شما بچه ات را که دست ما داده بودید گم شده است، حالا چون ما درگیر انقلاب در ایران هستیم و وقت پیدا کردنش را نداریم لذا به یو ـ ان و یا حقوق بشر، مراجعه کن و به آن ها بگو فرزندت گم شده شاید بتوانند برایت پیدا کنند. با ناراحتی و دلخوری از نزد علی و انجمن مجاهدین، خارج شدم و دوباره به ادارات مختلف مراجعه کردم. از یو ـ ان آنکارا تا صلیب سرخ و یونیسف و در انتها به سفارت آلمان مراجعه کردم. معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد 

کودکان مجاهدین خلقهراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق  شد

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 16.12.2021

پس از درج مقاله معروف خانم لوییزا اولریش در ارتباط با کودکان مجاهدین که در مجله دی سایت آلمان، منتشر و بازتاب زیادی داشت، مجدداً خاطراتم را در باب کودکان مجاهدین خلق، مرور کردم تا به یک موضوع ویژه یا معجزه رسیدم. در باب موضوع کودکان مجاهدین خلق تاکنون چندین مقاله و یک کتاب نوشته بودم اما همیشه یک موضوع را که به نظرم غیر اخلاقی به نظر می رسید ولی در اصل معجزه ای برای نجات یکی از کودکان اسیر، شمرده می شد در همه گفتار و نوشتارم سانسور می کردم و از بیانش شرم داشتم. آن زمان که جوان تر بودم فکر می کردم شاید تصادف و یا زرنگی از جانب من باشد ولی حال که سن ام زیادتر شد و همچنین اعتقادم بالاتر رفت داستان زیر را بی شک یک معجزه می دانم که منجر به نجات یکی از کودکان اسیر در مجاهدین خلق شد.

کودکان مجاهدین خلق

دعوایم با مجاهدین خلق در اصل از عراق شروع شد و سپس به استانبول و بعد به آنکارا کشید. جایی که اواخر سال 1370 و برای پناهندگی در یو ـ ان، اسم نوشتم. کودکی که دو سال قبل به مجاهدین تحویل داده بودم شش سال داشت و برای نجاتش به هر دری می زدم و باصطلاح خط قرمزم محسوب می شد. یکی از روزها که در آنکارا اقامت داشتم به خود قوت قلب داده و نزد انجمن مجاهدین رفتم و از مسئول انجمن که علی نام داشت، گفتم من که مجاهد خلق نیستم پس چرا فرزندم را به من پس نمی دهید؟ شاید نتوانم در جایی پناهندگی بگیرم و شاید برای همیشه در ترکیه باقی ماندم. علی مسئول انجمن با خونسردی رو به من کرد و گفت، شما بچه ات را که دست ما داده بودید گم شده است، حالا چون ما درگیر انقلاب در ایران هستیم و وقت پیدا کردنش را نداریم لذا به یو ـ ان و یا حقوق بشر، مراجعه کن و به آن ها بگو فرزندت گم شده شاید بتوانند برایت پیدا کنند. با ناراحتی و دلخوری از نزد علی و انجمن مجاهدین، خارج شدم و دوباره به ادارات مختلف مراجعه کردم. از یو ـ ان آنکارا تا صلیب سرخ و یونیسف و در انتها به سفارت آلمان مراجعه کردم. دکتر حمید یکی از دوستان خوبم نیز به عنوان مترجم با من بود. مسئولین سفارت هر چه در کامپیوتر نگاه کردند چنین اسمی که من داده بودم را پیدا نکردند. بعدها که مدت دو سال از پرس و جویم گذشت و النهایه خود را به آلمان رسانده بودم، معلوم شد که مجاهدین اسم فرزندم را عوض کرده و با نام اصلی در هیچ جایی شناخته نمی شد و لذا مراجعه ام به ادارت و مراجع حقوق بشری و سفارت و غیره، بیهوده بود و باصطلاح مرا دنبال نخود سیاه فرستاده بودند با این وجود اما خسته نمی شدم و از پای در نمی آمدم. تا آن روز من از مجاهدین خلق آزاد نشده و نجات پیدا نکرده بودم بلکه جنگی طولانی و ناجوانمردانه و نابرابر را به من تحمیل کرده بودند که سال ها ادامه داشت و پیروز شدن در این جنگ خود معجزه بود.

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

دکتر حسین یکی از دوستان نزدیکم بود که او نیز مانند دکتر حمید از افراد ناراضی مجاهدین بود که قصد جدایی و رفتن به سوئد را داشت. قصه پر غصه ام را که به دکتر حسین گفتم او نیز که فرزندانش در سوئد و نزد یک خانواده هوادار به سر می بردند، دست به کار شد و با زنگ زدن به چندین نفر سرانجام رد و آدرس فرزندم را در آلمان پیدا کرد و با مخفی کاری تمام به من داد. حالا یک شماره تلفن و کشور محل اقامت، داشتم که توسط آن ها باید راه پر پیچ و خم و طولانی نجات را طی می کردم. در حینی که در یو ـ ان آنکارا، اسم نوشته بودم و نتیجه اش معلوم نبود، به ایران و خانواده ام نیز زنگ زدم و از آنان درخواست کمک و پول کردم چون احتمال می دادم یو ـ ان نیز سر کارم بگذارد و یا مجاهدین در کار پناهندگی ام اخلال وارد کنند. در همین حین به یک قاچاقچی معروف در آنکارا که علنی کار می کرد و آذری بود، مراجعه کردم و او به صراحت قیمت رسیدن به کشورهای مختلف را برایم شرح داد و گفت، از همه ارزان تر کشور آلمان است که سه هزار دلار تمام می شود. میزان پولی که از یو ـ ان برای نیاز ماهانه دریافت می کردم، حدوداً صد دلار بود و پس انداز کردنش مشکل بود. در همین حین، برادرم از ایران سر رسید و با ذوق به استقبالش رفتم و با تاسف دیدم برادرم هفتصد دلار بیشتر ندارد. با عصبانیت تمام هفتصد دلار را کف دستش گذاشتم و گفتم این پول را بگیر و به ایران برگرد اگر مقدار سه هزار دلار جمع کردی دوباره برگرد. برادرم دلارها را از من گرفت و با خود به ایران برد. مشکلاتم یکی یکی افزون تر می شد و در همین حین که در فکر جمع آوری پول مورد نیاز برای فرار بودم، همچنین خاطراتم را نت برداری می کردم تا اگر زنده ماندم شاید به درد کارم بخورد. در همین حین، از جانب پلیس ترکیه، از آنکارا به شهر مذهبی قونیه، تبعید شدم و کارم از هر جهت سخت تر شد و دستم از دوستان و ادارات و خیلی جاهای دیگر کوتاه شد. از اولین روزهای اقامتم در قونیه که باید مشکل استقرار و برگه هویت و اقامت و مسایل دیگر را حل و فصل می کردم، با دو خبر خوب و بد که به من رسید مواجه شدم.

ترس دائمی رجوی ها از عاقبت پرونده کودکان ربوده شده

خبر بد، این بود که از بین شصت تن از هواداران مجاهدین که در یو ـ ان آنکارا اسم نوشته بودند اولین کسی بودم که قبول شده بودم اما متاسفانه باید منتظر هیئت کانادایی و به مدت دو سال باقی می ماندم که با توجه به رفتن به کانادا و از آن جا رفتن به آلمان و جستجوی تازه و پیدا کردن فرزند حداقل چهار سال طول می کشید و لذا از این بابت ناراحت بودم و تنها گزینه پیش رو همان فرار از ترکیه و در حداقل زمان باقیمانده و رسیدن به کشور آلمان، بود که همه این ها را می بایست در اسرع وقت و مخفیانه انجام می دادم وگرنه مجدداً مجاهدین کلاه گشاد دیگری بر سرم می گذاشتند.

خبر خوب، اما که به معجزه شبیه بود چنین بود که برای اولین بار در قونیه که برای دریافت حقوق ماهیانه مراجعه کردم، مسئولی که ترک بود و در ازای دادن پول امضاء می گرفت، مقدار سیصد دلار به من تحویل داد و گفت که شما سه نفر هستید! آن ها با یک اشتباه محاسبه نفرات دیگری که در عراق و آلمان به سر می بردند و من اسم شان را از روز اول به عنوان خانواده ام به یو ـ ان داده بودم را نیز حساب کرده و حقوق شان را به من تحویل می دادند. با این حساب و به مدت چندین ماه که در قونیه سکونت داشتم می توانستم ماهیانه سیصد دلار دریافت و با سختی و مشقت دویست و پنجاه  دلار را پس انداز کنم و سه هزار دلاری که نیاز داشتم برای فرار به آلمان و نجات فرزندم را در اصل یک معجزه می شمردم انگار با سماجت و جدیتی که شبانه روز در آن غوطه ور بودم، کم کم داشت الزاماتش از زمین و آسمان، فراهم می شد. مجدداً به برادرم در ایران زنگ زدم و او این بار پول بیشتری تهیه کرده بود و وقتی برایم ارسال کرد و چندین ماه که در قونیه و از بابت ماهیانه سیصد دلار، نصیبم می شد به زحمت توانستم مقدار سه هزار دلار را تهیه و به آنکارا نزد قاچاقچی بروم. سه هزار دلار را به قاچاقچی سپردم و از این بابت خیالم راحت شد که بالاخره در اسرع وقت ترکیه را به مقصد آلمان، ترک خواهم کرد و به دنبال گمشده ام خواهم گشت. قاچاقچی آذری، آدم منصفی بود. او توسط همکارش که یک جوان آذری دیگر بود برای بار اول و دوم از ازمیر اقدام کردند که در هر دو بار ناکام ماندم و برای سومین بار که نزدش به آنکارا رفتم و چون سر و وضع و لباسم درب و داغان بود، انگار دلش برایم سوخته باشد و یا وضعیتم مناسب مسافرت نبود، حدوداٌ هشتصد دلار برایم البسه و پالتو خریداری کرد و رو به من کرد و گفت، با وجود چندین بار مسافرت به ازمیر و پول هتل و خورد و خوراک چیزی از سه هزار دلارت باقی نمانده است ولی با این وجود مهم رفتن تو از کشور ترکیه و رسیدنت به آلمان است. برای سومین بار که شانسم را امتحان کردم از آن جا که برای ترک خاک ترکیه عزم راسخ داشتم و به دنبال رسیدن به کشور آلمان و جستجوی یک گمشده و یا گروگان، اعتقاد راسخ و ایمان کامل داشتم خوشبختانه برای سومین بار توانستم فرودگاه ازمیر را به سمت کشور آلمان ترک کنم و وارد فاز جدیدی از مسایل و مشکلات ناشناخته شوم که در آلمان نیز پس از گذشت ماه ها تلاش شبانه روزی و از مجرای قانون و مخفیانه، توانستم گروگانی که دست مجاهدین خلق با اسم مستعار و پنهانی نزد یک هوادار در شهر هامبورگ، اسارت می کشید و اگر دیر می رسیدم احتمال اعزامش به عراق داده می شد، را آزاد نمایم.

با این وصف، سازمانی که به زعم خود و اربابش صدام حسین، اعتقاد داشت سیاست یعنی تعادل قوا و تعادل قوا یعنی پول و سلاح و نیرو، نفهمید و نخواهد فهمید که اراده، از هر سلاحی برتر است.

„پایان“

لینک به منبع

مریم رجوی و کودکان جنگ

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد 

***

شقایق های زخمی مهدی خوشحالدانلود کتاب شقایق های زخمی (مهدی خوشحال) 

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان و نوجوانان مجاهد در ارتش خصوصی صدام حسین

همچنین:
لینک

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت 2021:…  هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند. شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی مصطفی فرزند مسعود رجوی در نروژزندگی اشرافی تحصیلی پسر مسعود رجوی در نروژ ، جوانان کمپ اشرف و آلبانی محروم از تحصیلات

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق – پرونده کودکان ربوده شده 

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 03.08.2021

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی

هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند.

از میان نزدیک به هزار تن از کودکان اعضای مجاهدین خلق که شامل دختر و پسر بودند و به بهانه جنگ آمریکا علیه عراق در سال 1990 از کشور عراق خارج و در کشورهای غربی پناه گرفتند، جملگی سرنوشت یکسانی نداشتند. بستگی به کشور و خانواده و شانسی که آن کودکان کم سن و سال داشتند بعداً که بزرگتر شدند به سرنوشت متفاوتی دست یافتند. تعدادی توسط والدین هوادار مورد سوء استفاده و تجاوز قرار گرفتند، تعدادی به خاطر سود مالی سازمان به تکدی گری در خیابان ها پرداختند، تعدادی آواره ی کمپ های کودکان و بدون والدین شدند، تعدادی توسط والدین جداشده به خانواده شان بازگشتند، تعدادی به ایران بازگشتند، تعدادی خودکشی کردند، تعدادی دوباره به عراق و وارد سازمان شدند و اما تعداد دیگری با کمک و یا بدون کمک مجاهدین و در همین کشورهای غربی، موفق و کامیاب شدند.

موضوع کودکان مجاهدین خلق را از ابتدا تا انتهای داستان طی مصاحبه هایی با والدین و مربیان کودکان در سال 1384 در کتاب „شقایق های زخمی“ آوردم که اگرچه مورد عبرت بسیاری از والدین و کودکان قرار گرفته است احتمالاً مورد عنایت و توجه آن سری از کودکان بالایی ها که امروزه در دانشگاه و بیزنس نشسته و در یک جنگ زرگری از مواهب یا بهتر بگویم خون قربانیان مجاهدین بهره می برند، قرار نگرفت که این بار محض توجه آن دسته از بی خیالان و بی توجهان، لینک کتاب „شقایق های زخمی“ را دوباره در زیر می آورم.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با این که می گویند بعضی از کودکان مجاهدین به ویژه فرزندان رهبران سازمان در ناز و نعمت به سر می برند خواستم مجدداً و در تکمیل کتاب „شقایق های زخمی“ یادی از فرزندان هادی شمس حائری به ویژه امیر شمس حائری، داشته باشیم.

هادی شمس حائری، انسان مبارز و فرزانه ای بود که اکثر اعضای جداشده از سرنوشت تلخ هادی باخبرند. ایشان وقتی از سازمان مجاهدین در سال 1370 جدا می شود سازمان او را به رمادی عراق تبعید می کند. هادی سپس به کمک تعدادی از اعضای سازمان های چپ ایرانی خود را به هلند می رساند و آنجا موفق به اخذ پناهندگی می شود. هادی همچنین در همان کمپ پناهندگی اولین کتاب پر بار خود را که محصول سال ها مبارزه در سازمان مجاهدین بود را جهت عبرت به رشته تحریر در آورد و سپس وقتی متوجه می شود که سازمان فرزندان او را که امیر و نصرت، نام داشتند به آلمان آورده است از فرصت استفاده می کند و می خواهد فرزندان خود را از طریق قانونی از کشور آلمان نزد خود ببرد و سرپرستی آن دو را به عهده بگیرد که اگر هادی موفق به دریافت فرزندان خود از دادگاه می شد به احتمال زیاد حالا خود و فرزندانش زنده و موفق بودند. اما مسعود رجوی که کینه هادی را به دل داشت ابتدا به کمک همسر مصادره شده ی هادی مهین نظری، فرزندانش را از دادگاه اخذ و سپس هر دو را به عراق فرستاد.

داستان جدال نافرجام هادی و مسعود رجوی به خاطر فرزندان و عمر به هدر رفته، سال ها ادامه یافت و طی این مدت مسعود رجوی هر آنچه در چنته داشت علیه هادی و زن و فرزندش، انجام داد. هادی شمس حائری مورد انواع و اقسام توهین و ناسزا و ارعاب و افشاگری از جانب سازمان قرار گرفت. اوباشان مجاهدین حداقل سه بار هادی را در خیابان های هلند مورد ضرب و شتم قرار دادند. مسعود رجوی در غیظ و غضبی بی مانند نسبت به هادی حتی اسامی فرزندانش را از شمس حائری به نظری، تغییر داد و در نشریه اش یادآور شد که هادی شمس حائری به دلیل تمرد و خیانت، مشروعیت ایدئولوژیکی اش را از دست داده است.

 آنان که هنوز مسعود رجوی را نشناخته و یا کم شناخته اند، بایست یادآوری کرد که کینه حیوانی مسعود رجوی نسبت به هادی شمس حائری، به همین جا خاتمه نیافت بلکه مسعود رجوی در آخرین تیری که از کمانش رها شد این بار نه به سمت دختر بلکه دقیقاً پسر هادی را نشانه گرفت.

مسعود رجوی وقتی نیروهایش را از قرارگاه اشرف در عراق به اردوگاه لیبرتی منتقل کرد به عمد امیر فرزند هادی شمس حائری را در همان قرارگاه و به بهانه حراست از اموال مجاهدین، باقی گذاشت و سپس نقشه ناجوانمردانه و به غایت ددمنشانه خود را در مورد او و سایر اعضای مسئله دار، پیاده کرد.

مسعود رجوی که به غایت از تیر و تیر غیب هراس داشت و مخفی زندگی می کرد برای فریب  و این که دیگران آیا می دانند او کجا پنهان شده، توسط بادیگاردش مسعود دلیلی که او نیز قربانی همین حیله و فریبکاری شده، با تبلیغات گمراه کننده خواست این شبهه را القاء کند که من هنوز در داخل قرارگاه اشرف پنهان شدم اگر می توانید بیایید پیدایم کنید. او این سناریوی قایم باشک را طی ماه ها و سال ها با شعار بیا بیا، اشاعه و تمرین کرد و النهایه قرارگاه اشرف را با اعضایی که آنجا جهت طعمه قرار داده بود سپر بلای خود کرد.

امیر حائری یکی از قربانیان این توطئه و فریب، بود که مسعود رجوی ظاهراً برای گمراه کردن دیگران و حفظ خود، دست به این عمل تبهکارانه زد اما در اصل او با کینه و عداوتی که از هادی شمس حائری به دل داشت به عمد فرزندش را در قرارگاه اشرف باقی گذاشت و قربانی کرد. هادی شمس حائری نیز تنها شانسی که آورد این بود که آن روز اجل مهلتش نداد و خود زودتر از فرزندش امیر، دق مرگ شد و آن روز را ندید که مسعود رجوی به خاطر کینه ای که از هادی به دل داشت انتقام سختی از او گرفت.

حال، پیشنهاد و خطابم به آن دسته از کودکان سن و سال امیر شمس حائری که حالا بزرگ شده و از خوان یغما، بردند و خوردند و از خون کسانی چون امیر شمس حائری ها، ارتزاق کردند این است که نیاز به ایستادن در مقابل رهبران دروغ و فریب، نیست چون که به قول حافظ شاعر ایرانی؛

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست \ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 لطف کنید همین که دک و پز تان را در مقابل دیگران پنهان و باعث زخم بیشتر همرزمان سابق و „شقایق های زخمی“ نگردید، همین ما را بس است.

„پایان“

لینک به منبع

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – کودکان در مجاهدین خلق – پرونده کودکان ربوده شده 

***

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان فرقه

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/خطر-مجاهدین-در-آلمان-مهدی-خوشحال/

خطر مجاهدین در آلمان – نامه سرگشاده به اولاف شولتس صدراعظم آلمان

خطر مجاهدین در آلمانمهدی خوشحال، ایران فانوس، کلن آلمان، نهم دسامبر 2021:… خطر مجاهدین در آلمان . رهبری مجاهدین خلق که با اعتراض و انتقاد از سیاست های مخرب خود از جانب شهروندان ایرانی و اروپایی، مواجه شد فتوای حکم اعدام علیه اعضای ناراضی که بضاً هم اکنون جزو شهروندان کشور آلمان هستند را صادر کرد و به نیروهای باقیمانده اش فتوای مرگ منتقدینش را صادر و رو به آنان گفت، پس از مرگ منتقدین خود را به پلیس معرفی کنید چون که زندان های اروپا مانند هتل چهار ستاره هستند و از این بابت نگران نباشید. این گروه با این که سال ها در کشورهای غربی اطراق داشته و از همه امکانات مادی و معنوی شان، استفاده کرده ولی کماکان به استراتژی خشونت، اعتقاد راسخ دارد و هیچگاه ترور و خشونت را نه در ایران و عراق بلکه هم اکنون در اروپا، نیز رد نکرده است. 

خطر مجاهدین در آلمانمجاهدین خلق – گزارش دیتسایت آلمان

نامه سرگشاده به اولاف شولتس صدراعظم محترم آلمان

خطر مجاهدین برای آلمان

صدر اعظم محترم جناب آقای اولاف شولتس، با درود و خسته نباشید

 قبل از هر چیز پیروزی شما را در انتخابات ماه اکتبر و رهبری ائتلاف برای احزاب سوسیال دموکرات، سبزها و دموکرات های آزاد، و سرانجام تایید صدر اعظمی شما توسط بوندستاگ در هشتم ماه دسامبر، را تبریک عرض می کنم.

من نیز مانند بسیاری از شهروندان آلمان و مهاجرین دیگر در انتخابات اخیر آلمان که در ماه اکتبر اتفاق افتاد شرکت داشتم. نتیجه انتخابات در آلمان اتفاق عجیبی بود. خانم آنگلا مرکل به رهبری احزاب محافظه کار چون دموکرات مسیحی و سوسیال مسیحی، با افت زیاد آراء مواجه شده و پس از شانزده سال صدارت بازی را به احزاب ائتلاف معروف به چراغ راهنمایی، باختند.

پیروزی احزاب فوق و با آراء زیاد از میان طبقات فرودست و مهاجرین، بی شک پیامی در خود نهفته دارد و این اقشار از شما و احزاب ائتلافی، مطالباتی دارند که شما به عنوان نماینده و صدر اعظم آلمان، به جوانب امر اشراف بهتری دارید.

تفاوفق نامه ائتلاف شما در 178 صفحه، در جامعه مطرح و شنیده شد. این ها اگرچه کم است، با این وجود مایه مسرت شهروندان فرودست آلمانی است. به عنوان یکی از شهروندانی که خواست اولین نامه را خدمت تان بنویسد، مایل به اعتراف و هشدار به یک فقدان و معضل جدی در جامعه آلمانی هستم.

جناب آقای اولاف شولتس

قبل از همه باید اعتراف کنم که من نزدیک سه دهه در کشور آلمان زندگی می کنم و از مواهب زندگی و آزادی مانند سایر شهروندان برخوردار بودم و از این بابت بی نهایت سپاسگزار و ممنون هستم. اما به عنوان یک شهروند خواستم تذکری را به شما و دولت تازه شما بدهم که سایر شهروندان به این امورات واقف نیستند. یک موضوع امنیتی و در ارتباط با مقوله تروریسم که سال هاست در کشورهای اروپایی جولان می دهد و طی سال های اخیر رشد و فعالیت چشمگیری داشته و بنا بر عملکردش، از دولت ها و شهروندان انرژی گزافی گرفته است.

مجاهدین خلق که من عضو سابق این گروه بودم و هم اکنون منتقد و معترض شان هستم، تا سال 2009 در لیست تروریستی اتحادیه اروپا قرار داشتند. این گروه، حدود چهار دهه در اروپا اطراق دارند و یکی از پایگاه های مهم فعالیت و آمد و شدشان، کشور آلمان می باشد. این گروه، به رهبری مسعود رجوی که او هم اکنون زندگی مخفی را برگزیده و همسر و نماینده اش مریم رجوی، رهبری این جریان تروریستی را به عهده دارند. آن ها بیش از سه دهه در خاک عراق به سر بردند و در هنگام جنگ مابین ایران و عراق، تمام عیار در خدمت جنگ و ترور صدام حسین دیکتاتور عراق، قرار داشتند اما همزمان پشت جبهه و بسیاری از ابزارها و امکانات شان از کشورهای اروپایی به ویژه فرانسه تامین شده است.

گروه نامبرده که در ساختار تشکیلاتی و زندگی جمعی به صورت فرقه ای اداره می شود، به جز فعالیت تروریستی و جنگی در ایران و عراق که منجر به کشته شدن ده ها هزار تن انجامید و در اکثر فعالیت های صدام حسین دیکتاتور عراق، شرکت و سهم فعال داشت همچنین در کشورهای اروپایی نیز فعالیت های تروریستی و نقض حقوق بشر، مرتکب شده است که به چند نمونه اش به اختصار شرح می دهم.

در ابتدای سال 1991 مجاهدین خلق مستقر در عراق به بهانه جنگ نزدیک به 900 تن از کودکان اعضای شان را از طریق کشور اردن به سایر کشورهای غربی اعزام کردند که در این میان حدود 200 کودک را در کشور آلمان و شهر کلن مستقر کردند. مجاهدین خلق، پس از انواع سوء استفاده از والدین و کودکان شان که حتی کمک هزینه زندگی شان را صرف ترور و جنگ، می کردند همچنین آنان را در خانه های امن با تربیت تروریستی پرورش داده و تعدادی شان که زیر سن قانونی بودند به دور از چشم قانون، از کشور آلمان به عراق منتقل کرده و عده ای را به کشتن داده اند.

مجاهدین خلق همچنین سپتامبر سال 2001 که نیروهای القاعده در جنگ انتخاری به ساختمان های دو قلوی نیویورک، حمله کرده و سه هزار تن از شهروندان بی گناه را کشتند، از بابت این خبر، جشن و پایکوبی به راه انداختند و رهبری مجاهدین با مسرت و ابراز شادی به نیروهایش اذعان داشت که این ها منظور گروه تروریستی القاعده، اسلام ارتجاعی بودند که چنین کردند وای به روزی که اسلام انقلابی که خودشان باشند، بخواهد دست به کار شود.

زمان زیادی نگذشت که صدام حسین در مواجه با قوای متحدین در عراق، شکست خورد و یکی از رهبران مجاهدین به نام مریم قجر که خود را مخفیانه به فرانسه رسانده بود پس از انواع و اقسام فعالیت های مجرمانه و تروریستی، در 17 ژوئن سال 2003 در فرانسه، دستگیر شد و متقابلاً در راستای باجگیری از دموکراسی و قانون، فرمان خودسوزی ده ها تن از اعضایش را در خاک اروپا صادر کرد که در این رابطه چندین کشته و وحشت برای مردم اروپا، بر جای گذاشت.

در کنار این ها، رهبری مجاهدین خلق که با اعتراض و انتقاد از سیاست های مخرب خود از جانب شهروندان ایرانی و اروپایی، مواجه شد فتوای حکم اعدام علیه اعضای ناراضی که بضاً هم اکنون جزو شهروندان کشور آلمان هستند را صادر کرد و به نیروهای باقیمانده اش فتوای مرگ منتقدینش را صادر و رو به آنان گفت، پس از مرگ منتقدین خود را به پلیس معرفی کنید چون که زندان های اروپا مانند هتل چهار ستاره هستند و از این بابت نگران نباشید. این گروه با این که سال ها در کشورهای غربی اطراق داشته و از همه امکانات مادی و معنوی شان، استفاده کرده ولی کماکان به استراتژی خشونت، اعتقاد راسخ دارد و هیچگاه ترور و خشونت را نه در ایران و عراق بلکه هم اکنون در اروپا، نیز رد نکرده است.

جناب صدر اعظم

آن چه در بالا اشاره شد، نمونه ای از خروار است که در این نامه مختصر نمی توان به سایر جنایات و نقض حقوق بشر در رابطه با این جریان تروریستی پرداخت. مردم ایران و آلمان، بیش از پنج قرن با هم روابط فرهنگی دارند. حال که در برنامه آتی دولت خود عزم دارید تا حقوق بشر را از طریق خانم وزیر آنالنا بربوک از حزب سبزها، در خارج از مرزهای آلمان سرلوحه اقدامات بشردوستانه خود قرار دهید و کشورهای دیگر را از این بابت تحت فشار قرار دهید به پیشنهادم بد نیست اهرم حقوق بشر را قبل از خارج ابتدا به ساکن در داخل آلمان و در ارتباط با گروه های تروریستی و ناقضین حقوق بشر، اجرایی نمایید.

جناب آقای اولاف شولتس

 در ارتباط با خطر گروه نامبرده که سال ها قبل جریان داعش را عشایر انقلابی می نامید و پشت پرده به همکاری با داعش متهم است، همچنین می توانید از جداشدگان و کسانی که از لایه های پایین این جریان و طی سال ها اسارت و کار اجباری و زندان و شکنجه و سایر خسارات جانی و مالی و روانی، خود را به دنیای آزاد رسانده اند کسب اطلاع نمایید. تعدادی از منتقدین و اعضای سابق مجاهدین خلق هم اکنون شهروند کشور آلمان هستند که مدام از جانب فرقه مجاهدین مورد تهدید و افتراء و ارعاب به سر می برند.

با آرزوی امنیت بیشتر و اصلاح ساختار کهنه به نفع فرودستان و مهاجرین، پیروزی شما را مجدداً تبریک عرض می کنم و برای شما و ملت آلمان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم. موفق و پیروز باشید.

مهدی خوشحال، آلمان، هشتم دسامبر سال 2021 میلادی

خطر مجاهدین برای آلمان

***

همچنین: