نگاهی به ساختار و گرفتاریهای انتخاب مسئول اول در یک فرقه

نگاهی به ساختار و گرفتاریهای انتخاب مسئول اول در یک فرقه

کانون وبلاگ نویسان مستقل ایرانی، سیزدهم سپتامبر 2015:… زنانی که در لیبرتی هستند به استثنای اینکه سازمان آنها را برای مرگ در نظر گرفته است و بقول رهبری شهادت همه آنها به برچیده شدن با آبروی بساط جنگ مسلحانه می صرفد ، مشکلات دیگری هم دارند ، سروکار با اعضای مسئله دار آنها را هم دچار مشکل کرده است و از طرفی امکان استرداد ،تسلیم یا فرار آنها هم از نظر سازمان وجود دارد. کهولت سن …

نرگس قجر عضدانلو فرقه رجوی مجاهدین خلق“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”

لینک به منبع

ساده یا بغرنج

نگاهی به ساختار و گرفتاریهای انتخاب مسئول اول در یک فرقه

مسئول اولی در سازمان مجاهدین خلق از وقتی که این سازمان شیوه ها و تاکتیک های آیت الله خمینی را در سرنگونی نظام شاهنشاهی الگوی خود قرار داد َدیگر ارزش چندانی نداشت ، مجاهدین بعد از شکست هایشان در به اصطلاح خودشان فاز سیاسی و رکود در رشد بادکنکی خود ، بیمناک شدند که موجودیت خود را از دست بدهند ، تنها راه برای آنها ایجاد بحران بودوتنش، آنها امیدوار بودند که در درگیرهای بوجود آمده جایگاهشان تقویت شود ، در استدلال های مسعود رجوی در جنگهای ارتش آزادیبخش که بارها گفته بود این تعداد شهید و حتی چندین و چند برابر آن هم ارزش این نتایج جنگ را داشت میشود نتیجه گرفت که کشته شدن هواداران هم آنزمان برای مجاهدین نسبت به نتایج که عمده آن تبلیغاتی بود به صرفه بود.

شکست مجاهدین در هوچیگری و خروج از جامعه وبطن مردم آنها را بیش از بیش منزوی کرد حتی متشنج کردن جامعه نیز برای آنان نتیجه عکس داد ،‌وقتی پای مسعود رجوی به فرانسه رسید و در یکی از روستاهای نزدیک پاریس اقامت گزید ، این تداعی برایش پیش آمد که میتواند مسیر آیت الله خمینی را با هواپیمای ایرفرانس در فتح تهران طی کند و جمهوری اسلامی خودش را بنا نهد . این خام خیالی و توهم او را واداشت که ادعای فقاهت و خلافت و امامت و رهبری عقیدتی کند . او البته میخواست بالاتر از آیت الله خمینی ظاهر شود و به همین دلیل سعی کرد ازدواج با همسر دوست صمیمی اش را به حساب و کتابهای ماورائي ربط دهد ، او خود را بطور رسمی رهبر عقیدتی خواند که به هر کاری جایز است و حسابش با اعضا یکی نیست . حالا پوستین مسئول اولی سازمان برای او تنگ و بی قواره بود و به همین دلیل آن را به همسرش که مجیز گو و مورد اعتمادش بود بخشید ، این ازدواج ماورائی که انقلاب ایدئولوژیک خوانده شد ،سرچشمه تغییراتی شد که مجاهدین را بصورت یک فرقه تمام عیار در آورد . فرقه ای که زنان حرمسرای رجوی میتوانستند هر فرمان رهبری را به جان بخرند ، کسر رهایی اصطلاحی بود که شامل کسری میشد با صورت خون و مخرج نفس و مردان باید با یک فرمان خون میدادند و زنان نفس خود را در اختیار رهبری میگذاشتند و این زنان میتوانستند در نبود مریم رجوی که حالا رئیس جمهور مادام العمر شده بود به ترتیب مسئول اول سازمان شوند بدون اینکه مشکلی پیش بیاید ، مسولین اول سازمان نه اختیاری داشتند ونه لازم بود صلاحیتی داشته باشند ، انتخاب و رای گیری و برگزیده شدن اجرای مسئولیتها همه و همه نمایشی و فرمایشی بود و بس ، لاجرم مشکلی هم پیش نمی آمد ، هرچه مسول اول عوض میشد هیچ تغییری در خط مشی و سیاست ها ایجاد نمیشد حتی کمتر از سر سوزنی . به همین دلیل انتخاب مسول اولی هیچگاه در این سالها مشکلی برای سازمان نبود .

اما الان برای سازمان بزرگترین مشکل همین انتخاب است ، با توجه به بهم ریختگی های تشکیلاتی و سازمانی و با توجه به مفقود بودن مسعود رجوی و چند پاره شدن سازمان همین کار ساده فرقه ای به مشکل بزرگی تبدیل شده است ،

زنانی که در لیبرتی هستند به استثنای اینکه سازمان آنها را برای مرگ در نظر گرفته است و بقول رهبری شهادت همه آنها به برچیده شدن با آبروی بساط جنگ مسلحانه می صرفد ، مشکلات دیگری هم دارند ، سروکار با اعضای مسئله دار آنها را هم دچار مشکل کرده است و از طرفی امکان استرداد ،تسلیم یا فرار آنها هم از نظر سازمان وجود دارد. کهولت سن و بعضا بیماری های همجون آلزایمر و توهم و…..عملا این افراد را از دور خارج کرده ،پس از این آدمها نباید کسی انتخاب شود ، مسئولین خارج نشین هم به دلیل دور بودن از مبارزه وخط مقدم نبرد به قول فرقه خود بخود فاقد صلاحیت هستند ، کسانی که یا هیچگاهدر نبرد آزادیبخش شرکت نداشته یا به موقع از آن گریخته اند و بعلاوه انتخاب چنین فردی به سادگی دلیلی بر شکست خط ارتش آزادیبخش خواهد بود و نشاندهنده آن است که سازمان میخواهد وارد سیاسی کاری و سیاسی بازی شود و البته این کار فرقه را در مواجهه با سایر اپوزسیون دشوار نیز خواهد کرد، از همه مهمتر هم اینکه بدنه اصلی مستقر در عراق نیز هرچند در ظاهر چنین شخصی را پذیرا شوند اما در نهان چون خود در کوران سختی ها قرار داشته اند برای فراریهایی که از عراق به پاریس گریخته اند چندان ارزشی قائل نیستند ،کما اینکه خود مریم رجوی هم میداندکه همین حس را به او نیز دارند .

البته فرقه میتواند به بهانه های واهی مثل شرایط موجود درخواست رهبری و…. این انتخاب را عقب بیندازد اما همان نیز بیانگر ضعف عمیق در ارکان سازمان است .

18001_119

کدام یک از این زنان میتواند مسئول اول فرقه در این شرایط باشد؟

20079516155978-0774740155

اهدا آرم سازمان به مریم رجوی و واگذاری سازمان به او توسط مسعود ، او مدعی بود که آرم را حنیف نژاد به او بخشیده بود

maryam-holokast

مریم رجوی در کهولت همچنان بعد از چند دهه رئیس جمهور خوانده میشود

Strategy_Failure

شکست استراتژیک مجاهدین در جنگ مسلحانه آثاری به مراتب سخت تر از تغییر ایدیولوژیک در دهه پنجاه برای آنان خواهد داشت .

***

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجویفروغ خاموش جاویدان

تجمعات اعتراضی در لیبرتی و نکات قابل توجه آن

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20768

مسئول اولی به سبک قجر و قاجار

ندای حقیقت، هفتم سپتامبر ۲۰۱۵:…  و حال که زنان دور و بر به مرز ۵۰ و ۶۰ سالگی و پیری رسیده اند ولیعهد ها و شاهزاده های جوان چشم سبز…دیگر ی هستند از جمله اشرف ابریشم چی و نرگس قجر عضدانلو. بدون شک اگر از ترس افکار عمومی و شرم و خجالت در نزد اعضا نبود، کاندید شماره۱ برای مسئول اولی اشرف ابریشم چی بود. چرا که برای این زوج قدرت پرست و فرومایه موروثی کردن قدرت و نگرانی از …

لینک به منبع

مسئول اولی به سبک قجر و قاجار

نامه وارده با تشکر از دوستان ارسال کننده :

فامیل قجر عضدانلو

مسعود رجوی از سال ۱۳۵۷ بدنبال قبضه قدرت در سازمان مجاهدین بود ولی تجربه و جرئت بروز خواسته اش را بطور علنی نداشت وی برای تحقق رویای قدرت طلبی و به کرسی نشاندن خواسته هایش درطی سه دهه گذشته دست به اقدامات خیانت کارانه و ظالمانه زیادی زده است که بسیاری از این اعمال سبعانه وی در تاریخ بی نظیر و البته بسیاری دیگر الگو برداری از سران درباری وشاهان فاسد تاریخ می باشد.

رجوی بعد از فریب ابولحسن بنی صدر رئیس جمهور وقت ایران در سال ۱۳۶۰ و فرار فضاحت بار با وی به فرانسه ابتدا برای تثبیت موقعیت خویش در نزد مقامات فرانسه نقشه ازدواج و تصاحب دختر آقای بنی صدر راکشید تا فامیل بنی صدر شود و این دختر ۱۵ /۱۶ را در حالیکه بیش از دو برابر وی سن داشت را ظالمانه به عقد خود درآورد.

او که شیفته مقام و برتر دیده شدن بود. اولین رقیب و دوست قدیمی خویش موسی خیابانی را در ایران رها کرد و او را به کشتن داد تا اولین و سخت ترین رقیبش را در قدم اول از میدان بدر کند.

پس از آنکه در گیری های قدرت و طمع باغ سبز های عراق چشم رجوی را کور کرد. علاوه بر خیانت به وطن و هموطنانش به دوست و زن جوانش هم خیانت کرد و در این راه خانم فیروزه بنی صدر را هم قربانی قدرت طلبی های خویش نموده و او را طلاق داد بدون اینکه به سرنوشت و آینده او فکر کند و بازهم به سراغ زنی دیگر رفت.

اینبار در گام بعدی مسعود رجوی بدنبال بدست گرفتن قدرت مطلقه در راس سازمان بود. ابتدا در سال ۱۳۶۴ با به پا کردن یک برنامه جنجالی وتوخالی و اعلام رهبری عقیدتی که چاشنی آن زن گرفتن دیگری بود بسراغ زن دوست قدیمی و رقیب بعدیش مهدی ابریشم چی رفت و بایک شامورتی بازی مریم قجر عضدانلو که ظاهرا زیباتر از زنان دیگر بود را تصاحب نمود. ناگفته نماند در آن زمان بسیار زنان باسابقه تر و از منظر سازمانی تشکیلاتی تر چون عذرا علوی طالقانی و محبوبه جمشیدی و فاطمه رمضانی و … در سازمان بودند ولی با این حال رجوی که طرفدار چشم سبز ها است مریم قجر قاجار را انتخاب نمود.

او سپس در سال ۱۳۶۸ در حالیکه در پیام کوتاهی خودش را رهبر عقیدتی و بلامنازع سازمان نامید مریم قجر را هم بعنوان مسئول اول و دستیار خویش انتخاب نمود.

بگذریم از اینکه با بودن مسعود رجوی، مسئول اول ها در سازمان مجاهدین یک مترسک بیش نیستند و فقط بهانه ای برای سرکوب و نگهداری اعضا می باشند. ولی با این حال باز هم بعلت نگرانی از قدرت گرفتن همین زنان بی جیره و مواجب وپوشالی در پی اختلافات و حسادت ها با اولین مسئول اول بعد از مریم قجر یعنی فهیمه اروانی و کسی که او را به عنوان جانشین مریم قجر معرفی نموده بودند ، بزودی او را هم قربانی نموده و پایین کشیدند و یادشان رفت که زمانی نام جانشین مریم قجر را هم بر وی نهاده اند و سپس رسم بر این شد که هر دو سال یکبار همین مترسک ها ر ا هم عوض کنند تا امر ریاست بر کسی مشتبه نشود.

و اما نسخه های مطول مبارزاتی ! برای رزمندگان که مردان بدنبال زن و زندگی نباشند و زنان بدنبال زیبایی و زندگی و شوهر نباشند ادامه داشت

ولی ایشان هر چه را بر دیگران حرام نموده بود بر خویش حلال می دانست.

انتخاب فهیمه اروانی و پس از آن شهرزاد صدر و صدیقه حسینی که دارای چشمان رنگی بودند و سپس تهمینه شادرو جوان، وارد کردن این زنان به کابین رهبری از این جمله است!

و از طرفی انتخاب شهرزاد صدر زن برادر مریم قجر قاجار(محمود قجرعضدانلو) راه موروثی کردن و زنده کردن خاطرات دوران قاجار رابیشتر به ذهن ها متبادر می کند.

وحال که زنان دور و بر به مرز ۵۰ و ۶۰ سالگی و پیری رسیده اند ولیعهد ها و شاهزاده های جوان چشم سبز…دیگر ی هستند از جمله اشرف ابریشم چی و نرگس قجر عضدانلو

بدون شک اگر از ترس افکار عمومی و شرم وخجالت در نزد اعضا نبود، کاندید شماره۱ برای مسئول اولی اشرف ابریشم چی بود.

چرا که برای این زوج قدرت پرست و فرومایه موروثی کردن قدرت و نگرانی از اعضای زیر دست و حتی زنان بخت برگشته از همه چیز مهمتر است.

زوجی که جز به قدرت نمی اندیشند و زیرپا گذاشتن تمامی پرنسیب های انسانی و اجتماعی برای آنان اهمیتی ندارند.

سازمانی تروریستی با ادبیاتی بسیار سخیف و مستهجن و پر از دوگانگی و خیانت های آشکار بالاخص به اعضایی که به وی اعتماد نموده اند با این سرمایه پا به پنجاه سالگی می گذارد.

جان بولتون مجاهدین خلق تروریسمتاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

***

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=19925

از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

حامد صرافپور، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۵:… حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا …

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا “انقلاب ایدئولوژیک” نامید که سرآغازی بر “خلافت مطلقه” اش در سازمان مجاهدین بود. سازمانی که از این پس می باید مسیر ناموزون فرقه شدن را با شتاب بیشتری طی می کرد.

هنوز در ایران بودم و گوش دادن به رادیو “صدای مجاهد” که چندین روز پی در پی این مراسم را پوشش می داد از مشغله های من بود. صدای سخنرانی مریم قجر و مسعود رجوی و صدای هلهله جمعیتی که در اور-سور-اواز کف و دف می زدند مدام طنین افکن بود. اگر چه در رادیو صدای مجاهد امکان دیدن چهره افراد ممکن نبود اما بعدها که (در خارج ایران) موفق به دیدن فیلم این مراسم شدم، آنچه در چهره ها برجسته به نظر می آمد، برق غمناک چشمان برخی از افراد بود که در عین حال با تناقض مشغول هلهله و شادی بودند. یکی از این افراد که در جلوی صفوف ایستاده، به مسعود و مریم زل زده و کف می زد، مهدی ابریشمچی بود که بیش از هرکسی خود را هیجان زده نشان می داد اما برق چشمان او از رخداد دیگری حکایت داشت. واضح بود که از اعماق وجود به شور و شادی نیامده، و مبهوت و محسور این جو حاکم است. شاید مسعود رجوی هم این برق را گرفته بود وگرنه در این میانه حاضر نبود کسی جز خودش را پهلوان معرفی کند.

مریم قجرعضدانلو، همسر مهدی، بعد از طلاق از وی به عقد مسعود درآمده بود. پیش از خروج از ایران تصور می کردم مهدی بنا به دلایلی ناموجه از وی متارکه کرده و مسعود از سر خیرخواهی او را به عقد خویشتن درآورده تا آغازی باشد بر ازدواج دیگر مردان با بیوه زنان مجاهد که همسرانشان را از دست داده اند… تصوری باطل که بعدها در عراق متوجه آن شدم.

یکسال بعد از این جریان (عید فطر ۱۳۶۵) از ایران خارج و به پاکستان رسیدم بدون اطلاع از اینکه همزمان مسعود رجوی هم به عراق رفته و خشم بسیاری از ایرانیان خارج از وطن را برانگیخته است (بسیاری از پناهجویان اعم از چپ و مذهبی از این موضوع با ناراحتی یاد می کردند). دو ماه بعد (اوایل مردادماه) سازمان مرا به همراه یک تیم ۹ نفره از کراچی به بغداد فرستاد و در عرض چند روز به کردستان منتقل شدم. یکی از برنامه های ما در پایگاه، تماشای نوار ویدیویی مراسم ازدواج بود. آنروزها در محفل های داخلی مجاهدین زمزمه هایی از نشست های برگزار شده انقلاب بود و من با شگفتی و گاه دلهره به آن گوش داده و با کنجکاوی دنبال می کردم که در این نشست های محرمانه چه رخ می دهد؟ یکی از بچه ها یواشکی به من گفت توی نشست همه باید جلوی جمع “بالا بیاورند”!. و من با شگفتی پرسیدم یعنی چی بالا بیاورند؟ با خنده گفت باید هرچه توی ذهنشان هست را استفراغ کنند و بگویند که چکاره بوده و چه فکری راجع به ازدواج داشته اند و…

آن روزها برایم تصور چنین حالتی بسیار دشوار بود. مگر می شود به اجبار جلوی جمع آمد و بالا آورد؟! و از گذشته و حال خود که در ذهن و ضمیر داریم سخن گفت؟ نمی دانستم که چندین و چند سال بعد حوادثی بسیار دهشتناک تر و سرکوب گرانه تر رخ خواهد داد که این نشست ها در برابر آن جز تفریحی بیش نیست. از نشست های “عملیات جاری، دیگچه و دیگ” گرفته تا نشست های بشدت انزجار آور “غسل هفتگی و طعمه” که کسی را از آنها گریزی نبود و پرداختن به آن در این مقاله ممکن نیست.

در ازدواج های سال ۱۳۶۴ سه نفر مطرح بودند: مسعود رجوی، مریم قجر و مهدی ابریشمچی. ناسزاهای زیادی نثار مسعود رجوی شده بود که بعدها سازمان برای آن یک کتاب هم انتشار داد. کتابی که در سال های آخر دیگر چندان اثری از آن در کتابخانه ها کوچک فرقه نبود. مریم رجوی چندان در این جریان روی آکران نبود هرچند که نام او از این زمان به صورت گسترده ای بر سر زبان ها افتاد ولی آنکس که درون مناسبات خیلی برو بیا داشت مهدی ابریشمچی بود که بعد از گرفتن لقب پهلوان به یکه تازی خاص خود مشغول شده بود. بخصوص چندسال بعد که فرمانده مقر اشرف بزرگ شده و در این قرارگاه برای خود جولان می داد و به گسترش اسکان برای خانواده ها، برگزاری فوق برنامه های شام و ناهار جمعی مشغول بود که البته با استقبال همگانی همراه می شد. وی به شکلی آشکار خصلت “داش مشتی” داشت و بخصوص جلوی خانم ها بیش از حد تکه پرانی و متلک گویی داشت که عمدتاً با لهجه ترکی همراه بود. مهدی مرد دوم تشکیلات بعد از مسعود به حساب می آمد. چند سال قبل از وی موسی خیابانی معاونت مسعود رجوی را برعهده داشت و شخصیت او بسیار با مهدی تفاوت داشت. شخصیتی آرام، فروتن و متدین که سخنرانی هایش تا حد زیادی به دل می نشست. شوخ بود اما مثل مهدی هزل، تکه پران، متملق و خودشیرین نبود و صدای خود را بالا نمی برد.

موسی خیابانی در بهمن ۶۰ کشته شد و چند سال پس از آن مهدی بخاطر طلاق از مریم قجرعضدانلو (که در صدد ازدواج با مسعود بود) لقب قهرمان گرفت و یکه بزن محله اشرف شد. همانطور که گفتم مسعود او را بزرگترین پهلوان زمانه نامید، پهلوانی که هنرش “هدیه همسر به مسعود رجوی” بود. چهارسال بعد این لقب توسط مسعود از مهدی گرفته شد چرا که می بایست از این پس او را به پایین کشیده و مریم را بزرگنمایی می کرد. این بزرگنمایی نه اعطای حقوق به زنان که در راستای تشکیل حرمسرا و انهدام خانواده در درون مناسبات مجاهدین جهت جلوگیری از ریزش نیرو بود. از این نقطه، مهدی ابریشمچی یک متهم به حساب آمد، متهمی که “اهدای همسر” به رجوی را نه “ایدئولوژیک” که از موضع “تجارت” به انجام رسانیده بود. قضیه از چه قرار بود؟

مهدی ابریشمچی بعد از اهدای همسرش به رجوی، مورد عنایت و محبت مسعود قرار گرفته و به رسم شاهان قدیم، دختری جوان از وی هدیه گرفته بود. دختری که برادرش موسی خیابانی در سنین نوجوانی به مسعود رجوی سپرده بود تا به رسم امانت در زیر پر و بال خود گرفته و بزرگ کند و اینک به پاس این پهلوانی! مسعود او را به عقد مردی درآورده بود که ۱۷ سال بزرگتر از خودش بود (واژه هدیه گرفتن که در اینجا بکار بردم یک شوخی نیست و در گذر زمان به اثبات رسید که مسعود نیازمند این بذل و بخشش بود تا مهدی را به یکباره دچار تزلزل و وارفتگی نکند.

در تصویر زیر مینا خیابانی بعد از پیشکش شدن دیده می شود. به شوق و ذوق “مهدی، مسعود، مریم” و عمق غم در نگاه و چهره مینا بنگرید!. لبخندهای همیشگی او نیز همین حالت را داشت. شرم و حیای مینا در کنار مهدی در وسط تصویر گویای خیلی سخن هاست. سخنانی که مینا در دل خود حبس کرده بود تا مبادا دل نازک رهبری عقیدتی که بخاطر خدا و خلق بهای ازدواج سه باره را پرداخته بود! بشکند…

سال ۱۳۶۷ با مینا در یک مقر بودم. دختری مهربان و آرام که با وجود دارا بودن لبخندی همیشگی، در اعماق چشمانش غمی بزرگ یافت می شد. در دفتر فرمانده لشکر (فاطمه رمضانی) و تحت مسئولیت لیلا دشتی کار می کرد. مسئولیت چندانی نداشت و من نیز آن زمان )بعنوان فرمانده دسته تانک( روزانه دو ساعت به عنوان شیفت جایگزین او می شدم. دوست داشتم بدانم به چه چیزی فکر می کند. هنوز نمی دانستم وی همسر مهدی ابریشمچی است و به ظاهر او هم نمی آمد که مردی به سن و سال مهدی همسرش باشد. ۲۳ ساله بودم و برایم وی بسیار جوان تر از آن می آمد که حتی ازدواج کرده باشد چه رسد به اینکه با کسی که آن زمان برایم پدر بود همخوابه باشد. شاید اگر چنین چیزی را می فهمیدم شوکه می شدم چرا که بسیاری از جوانان مجاهد در همان زمان مجرد بوده و گاه و بیگاه به آنان درس مجرد ماندن در مسیر مبارزه داده می شد.

به یاد دارم که همان روزها (بین سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷) چندین نفر از دوستان خودم در آرزوی ازدواج بودند ولی هرگز به این آرزو نرسیدند چون رجوی ازدواج ها را گزینشی کرده بود. برای نمونه یکی از بچه های خنج از استان فارس که در عملیات موسوم به آفتاب کشته شد، بارها درخواست ازدواج داد و مسئولین قبول نکردند. وی که لکنت زبان داشت با همان لحن همیشه قبل از رفتن به عملیات می گفت اینبار دیگر برگردم ازدواج می کنم… ولی به آرزوی خود نرسید و بالاخره او را به کشتن دادند. هنگام بازگشت از عملیات سوار بر یک تانک غنیمت گرفته شده سرش به لوله تانک دیگر برخورد و متلاشی شد. نمونه دیگر با نام مستعار جاسم از اهالی شوشه دانیال بود که همیشه با هم شوخی می کردیم. وی نیز بدنبال ازدواج بود و چندین بار به طور غیرمستقیم مشکل خود را مطرح کرد و می گفت که من دیگر سنم خیلی بالا رفته و کسی نیست به من بابا بگوید… درخواست هم داده بود ولی اهمیتی داده نمی شد. جاسم در عملیات موسوم به فروغ جاویدان کشته شد. نمونه ها کم نبود. در نشست های داخلی و کوچک چندین بار سر همین مسئله بحث می شد که مجاهد خلق نباید دنبال ازدواج باشد چون هدف مهمتری در پیش روست و تنها باید به سرنگونی و شهادت اندیشید. حتی کار به جایی رسید که در یک نشست (با مسئولیت پرویز کریمیان-فرمانده تیپ) راجع به گزارشاتی که برخی افراد برای وی نوشته و مشکلات جنسی خود را مطرح کرده بودند بحث شد. در همان نشست کوچک که تصور می کنم زمستان ۱۳۶۶ برگزار شد یکی از بچه ها به صراحت گفت که دوست دارد ازدواج کند و نیاز جنسی خود را برجسته کرد. پرویز کریمیان (جهانگیر) مقداری برافروخته شد و (بطور ضمنی) گفت ما خواهران مجاهد خود را نمی توانیم به شما بدهیم. مگر آنها برای امور جنسی شما هستند؟!. وی این نقد را در زمانی مطرح کرد که زن و شوهرها در درون مناسبات مجاهدین با همدیگر زندگی نمی کردند و به طور مجزا در مقرهای مختلف مشغول به کار بودند و تنها یک روز در هفته مجوز ملاقات داشتند و در نتیجه هیچ فرصتی برای ابراز عشق و علاقه به همدیگر نداشتند. رجوی هفته ای یکبار آنها را به هم نزدیک می کرد تا صرفاً امور جنسی خود را حل و فصل کنند. به زبان دیگر، دستگاه به گونه ای چیده شده بود که زن و شوهر جز برای ارضاء نیازهای جنسی همدیگر را نبینند و فرصتی برای عشق ورزیدن و زندگی کردن به مفهوم طبیعی نداشته باشند. در چنین شرایطی به افراد مجرد که نیاز خود برای امور جنسی و عاطفی را مطرح می کردند گفته می شد که ما خواهران خود را برای امور جنسی به کسی نمی دهیم! که تناقض آشکاری با آنچه در مناسبات می گذشت داشت.

این خاطرات را شرح دادم تا به این واقعیت تلخ اشاره داشته باشم که وقتی اعضای کادر رهبری همگی ازدواج می کردند و شخص رهبر نیز چندین ازدواج در چند طول چند سال داشت، اعضای پایین سازمان مجوز ازدواج بنا به خواست و نیاز خود نداشتند و به آنها درس مبارزه داده می شد. در این سو افرادی که با آرزوی ازدواج به جنگ فرستاده می شدند و جان می باختند و در آن سو: مسعود رجوی حتی نگذاشت مهدی ابریشمچی چند روز بدون همسر بماند و بلافاصله بعد از طلاق مریم،‌ دختری که به امانت در کنار خود داشت را به ازدواج او درآورد و مهدی هم فوراً کمبود همسر خود را مرتفع کرد. از یاد هم نباید ببریم که همین مهدی ابریشمچی و مریم قجرعضدانلو درست در زمانی باردار شده و نطفه فرزندشان بسته شد (پاییز ۱۳۶۰) که هزاران میلیشیای نگونبخت مجاهد در کوچه و خیابان سرگردان بوده و یا داخل زندان می پوسیدند و اعدام می شدند. شاید صدها دختر نوجوان و جوان مجاهد به اعتماد اینکه رهبران شان به مبارزه مشغول هستند دل به دریای آتش و خون سپرده و جان باختند غافل از اینکه مسعود رجوی از یک طرف و مهدی و مریم از سوی دیگر مشغول عشقبازی و رفع حوائج خود هستند.

به هرحال،‌ فروردین ۱۳۶۹ به قرارگاه بدیع زادگان که محل سکونت مسعود و مریم رجوی (و مقر ستادهای سیاسی-تبلیغی) بود منتقل شدم. هنگام رفتن بدنبال بردن سلاح انفرادی خودم (یادگاری یکی از کشته های عملیات فروغ جاویدان) بودم که مینا با لبخند به من گفت سلاح با خودت نبر. گفتم این تفنگ را به کسی نمی دهم. بهم گفت اونجایی که می روی سلاح نیاز ندارد، خودت بعداً متوجه می شوی…

به خاطر علاقه ای که به آن کلاشینکوف داشتم حرفش را قبول نکرده و آنرا با خودم بردم. به نظرم رسید که تردد زیادی به این محل باید داشته باشد که اینطور با یقین سخن می گوید. در قرارگاه بدیع متوجه شدم به خاطر حضور رهبری سازمان، امکان بردن سلاح به داخل نیست و در دژبانی آنرا از همه تحویل می گیرند. با اینحال سلاح خودم بود و نزد خودم می ماند. چندی بعد در همانجا به عنوان یکی از تیم های حفاظتی مسعود رجوی بکار مشغول شدم. حفاظت این مقر بسیار شدید بود و همه مسئولین موظف بودند سلاح خود را تحویل دهند و بعد وارد شوند. خانه مسعود در انتهای ضلع غربی بدیع قرار داشت. از جمله کسانی که مستمر به این قرارگاه تردد داشتند ابراهیم ذاکری، مهدی ابریشمچی، محمد محدثین و فهیمه اروانی (جانشین وقت مریم قجر) بودند. البته مسئولین ستاد سیاسی (ثریا شهری) و ستاد تبلیغات (سهیلا صادق) نیز در این مقر زندگی می کردند ولی هنوز چیزی به اسم شورای رهبری وجود خارجی نداشت و مردان بیشتر پست های کلیدی فرقه را برعهده داشتند. فهیمه اروانی بتازگی در حال رشد و ارتقاء تشکیلاتی بود و به همین علت با حفاظت خاصی به بدیع زادگان تردد می کرد. حتی این افراد مسئول نیز اجازه بردن سلاح بداخل نداشته و هنگام ورود آنرا تحویل می دادند. به این ترتیب متوجه علت و اهمیت گفته های مینا شدم. داستان آنچه در بدیع زادگان می گذشت و کارهایی که به عنوان تیم های حفاظتی انجام می دادیم شرح دیگری دارد که در حوصله بحث نیست. هنگام تردد مسعود رجوی به این مقر، کلیه خیابان های بدیع زادگان منتهی به جاده بغداد-اردن توسط استخبارات و افسران مربوطه کنترل می شد و چون حساس ترین نقطه این مسیر تقاطع خیابان بدیع زادگان به جاده اصلی بود، هنگام نزدیک شدن خودروی ضدگلوله رجوی، افسران عراقی جاده اصلی را بند آورده و پس از عبور رجوی باز می کردند. ورود رجوی به داخل بدیع زادگان نیز با بستن خیابان این مقر صورت می گرفت که تیم های حافظت از عبور افراد جلوگیری کرده و بعد از رسیدن مسعود به داخل خانه اش، دوباره شرایط به حالت عادی بازمی گشت.

آخرین روزهایی که مینا را دیدم زمانی بود که طلاق های ایدئولوژیک! زن و شوهرها در خفا آغاز شده بود، و مینا و مهدی نیز به همین علت از هم جدا شده بودند. البته به دلیل محرمانه بودن این عمل در سال های اول “انقلاب ایدئولوژیک مریم” کسی از این مسئله خبر نداشت جز افرادی که وارد این مباحث شده بودند. عبرت روزگار اینکه مهدی با لقب پهلوان! توسط مسعود به عقد مینا خواهر موسی خیابانی در آمد و همسر خود مریم را به مسعود اهدا کرد، اما در عرض چهار سال با تحقیر مسعود مواجه شد که بخاطر اقدام “تجاری” اش بر سر مسئله ازدواج، وی را مورد حمله قرار داده و مینا را دوباره از او گرفت. و اینک بیش از ۳۰ سال از انقلاب ایدئولوژیک! می گذرد و می توان شکست سنگین همه زوایای این انقلاب را دید: مسعود رجوی بیش از ده سال در مخفیگاه بسر می برد و تنها امید او دختر صدام و گروه های تروریستی داعش و حزب بعث است، مهدی و مریم دوباره در کنار هم به گذران امور مشغول هستند. یاد و نامی از مینا که قربانی این طلاق و ازدواج شد نیست،‌ و کلیت ساختار فرقه رجوی در حال فروپاشی است و چشم اندازی جز یک تشکل مافیایی-اقتصادی در پیش رو نمانده است.

حامد صرافپور

۳۱ تیر ۱۳۹۴

۲۲ جولای ۲۰۱۵

مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی، ژنرال حبوش و کشتار اکراد عراقی

مهدی ابریشمچی مزدور مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!

***

همچنین:

تبعیض کینه توزانه مریم و مسعود رجوی در رابطه با قربانیان «از مهین افضلی ها تا میرزا آقا پاک نیت»

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، نوزدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  همانطور که در متن خبر دیده می شود، مریم قجر بزعم خود این پیرمرد را (با بغض و کینه عجیب) تحقیر و بعد از ۲۶ سال بیگاری کشیدن، به “همکاری با مزدوران و پاسداران” متهم کرده و با “منت گذاری” مدعی شده که بعد از “گریختن” وی به ترکیه و درخواست “پناهندگی اش از مجاهدین!”، او را “به ع

انتقاد از موضع ضعف یا اقتدار؟ «نقدی به مقاله اسماعیل وفایغمایی»

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  آقای یغمایی گرامی! باید بگویم که متأسفانه شما همچنان در اسارت ذهنی “تشکل مافیایی-تروریستی” رجوی قرار دارید. هرچند تصور می کنید از این فرقه رها گشته اید اما به شدیدترین وجه زنجیری نامرئی برپای خویشتن داشته و همچنان خود را اسیر “ابهت” رجوی می دانید. حکایت موضعگیری ها

حمله مستأصلانه رجوی به منتقدان همزمان با درخواست سلاح

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، هشتم ژانویه ۲۰۱۵:…  آقای تقی پور از اعضای قدیمی و مسئول سازمان مجاهدین (فرقه رجوی) می باشد که دو تن از اعضای نزدیک خانواده ایشان عضو “شورای رهبری” است. اما رجوی جرأت نکرده به این مسئله اشاره کند و در عوض تا توانسته برای وی سند و مدرک جعلی تولید نموده تا ایشان را تحقیر کرده و یک شخصیت بریده

پرده برداری از خوی تروریستی رجوی

مریم رجوی داعش صدام حسین تروریسمحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، هفتم ژانویه ۲۰۱۵:…  شعار امروز سایت شما جز اینکه خوی تروریستی و هدف شوم شما برای قتل عام بازماندگان اشرف و لیبرتی را به نمایش می گذارد، چه معنایی دارد؟ به چه علت دیروز درخواست بازپسگیری سلاح می کردید و امروز شعار مسل