هر کس اینجا به امید هوسی می آید

هر کس اینجا به امید هوسی می آید

 

.

عادل اعظمی، سی و یکم ژانویه 2013: … و این چه ایدئولوژی کثیفی است که هر پستی و کثافت و رذالتی در آن به راحتی قابل توجیه است و هیچ دغدغه خاطر و عذاب وجدانی را هم بدنبال ندارد؟ در یکی از پیامهای اخیرش، رجوی با زبانی طنز گونه و دلقک وار از همه چیز میگوید. از در آوردن رحم زنان تا چاپلوسی برای امریکا و اسرائیل و … اما دریغ از یک اشاره مختصر و حتی طنز گونه به ازدواجهای جمعی و همبستر شدن با تک تک شورای رهبری. یقینا می هراسد که مبادا با حتی این طنز، ذهنی از خواب بیدار شود و به این موضوع لحظاتی فکر کند. چرا که بدون هیچ مدرک و افشاگری و استدلالی با کمی اندیشیدن بسیار محتمل است که پی ببرند به دستگاه عقب مانده و برده ساز رجوی که با بهانه “بی بازگشت شدن زنان برای مردان” و “آب بندی ذهن زن که به مرد دیگر فکر نکند” با تک تک آنها بخوابد …


The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

عادل اعظمی، سی و یکم ژانویه 2013
https://iran-interlink.org

ویدئویی از یکی از نشستهای اخیر در سازمان را داشتم نگاه می کردم. نشستهایی با بهانه های متفاوت و البته یک هدف مشترک. تحمیق هر چه بیشتر افراد. افرادی بی خبر از دنیا و احوالات دنیا در یک مدار بسته و خسته کننده. فریاد حاضر، حاضر، سر می دهند و باز تعهد و بازتملق و باز تظاهر. و گفتن واژه های تکراری “دو دنیا به سمت قدر ما رغم خورد” و … و …و.

بسیاری از آنها را می شناختم. بین آنها “ر” را دیدم که در آغاز جوانی و نشاط به دنبال یک رویا در چاله ای افتاده بود که خلاصی از آن غیرممکن به نظر می رسید. کابوسی که پایانش ناپیدست. و خسته از این همه تکرار و اجبار و سردرگمی و برای خلاصی از این نمایش مسخره که راه انداخته بودند سه حاضر گفت و رفت نشست. آیا هنوز همان دردهائی که او را فراری داد و به اینجا کشاند بر آینده اش سایه انداختها اند؟ و آیا امید را بکل از دست داده است که هنوز مانده است؟

یاد شبهایی افتادم که با هم پست می رفتیم و او از چگونگی پیوستنش به سازمان می گفت. خانواده بسیار فقیری داشتند. میگفت خیلی در محیط خانواده تحت فشار بودم و شبی نبود که در خانه مان سر مخارج و بی کاری و فشار هزینه ها دعوا و داد و بیداد نباشد. طوری که خانه واقعا برایم جهنم شده بود تا این که آشنایی را دیدم که می گفت جایی سراغ دارد که کارخانه دارند و کارگر ساده می خواهند. من هم با دوستم “ع” که وضعیت خانوادگی مشابهی داشت در میان گذاشتم و تصمیم گرفتیم با هم بیائیم. همان اول به ما گفته شد که چند شهر را در روز می رویم ولی در یک قسمتی از مسیر هم چند ساعتی باید پیاده در شب برویم که ما قبول کردیم.

مهم نبود کجا می رویم و چکار می کنیم. مهم این بود که از آن محیط دور شویم. آن دوستمان که بعدها فهمیدم قاچاقچی بوده دو نفر دیگر را هم با خود آورده بود که مجموعا پنج نفر می شدیم. به قصر شیرین آمدیم و شب به سمت مرز حرکت کردیم. به میدان مین و سیم خاردارها که رسیدیم فهمیدم که داریم از مرز عبور می کنیم. آهسته برگشتم و به “ع” که پشت سر من حرکت می کرد گفتم: ببین داریم از مرز عبور می کنیم. “ع” گفت: صدایش را در نیار. هر چا که برویم از آن جهنم که توش بودیم بهتره!…

توی مسیر خیلی کنجکاو شده بودم ببینم آن دو نفر هم وضعیتی مثل ما دارند و برای کار می آیند یا نه. توی یک توقف بین را که چند دقیقه ای نشستیم تا خستگی در کنیم خودم را کنار یکی از آنها که جوانتر بود کشیدم و آهسته پرسیدم: ببینم تو هم داری میری همون کارخانه برای کار؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت: نه. کارخونه کدومه؟ … من قراره برم یه جایی بعد از شش ماه ویزا به من بدن برم اون ور آب !!

توی این فاصله نفر دیگر هم خود را به کنار ما کشاند و گفت: ببخشید شما خوردنی، چیزی، همراه دارید؟ . معتاد بود. تو دماغی گفت: “یه جایی مثل باز پروریه. حقوق هم میدن که می فرستم برای زن و بچه ام”.

یادم رفته بود سر پست هستم. با حیرت نگاهش می کردم. بعد “ر” خنده ای کرد و گفت: اتفاقا چندی پیش تو مراسم سالن اجتماعات همونی که می خواست بره اون ور آب را دیدم و گفتم: چی شد؟ اون ور آب رفتی؟ . خیلی شاکی بود و گفت: کدوم آب؟ به خواهر مسئول گفتم من قرار بوده بعد از شش ماه برم از اینجا. خواهر مسئول هم گفت تو غلط کردی با اونیکه این مزخرفاتو به تو یاد داده. مگه اینجا خونه خالته؟. بعد از این همه خون و شکنجه و اعدام از این در بیای از اون در بری؟ من هم بهش گفتم: آخه خواهر من. من چرا باید تاوان خونهای شما رو پس بدم؟…

به “ر” گفتم: عجب! … خوب داستان خودت چی شد؟ گفت: هیچی. بعد از مدتی وارد خانقین شدیم و با یک ماشین بعد از ساعاتی همه به در دروازه اشرف رسیدیم. تا آن لحظه جرات نمی کردیم که بپرسیم کجا می رویم که مبادا ما را برگردانند.

“ر” قسم میخورد که تا در دروازه اشرف هیچ اطلاعی نداشتم که کجا آمده ایم. میگفت سر آخر جرات کردم و آهسته پرسیدم: اینجا همان کارخانه ایست که گفتی؟ گفت: آره و بعد گفت: تا بحال اسم سازمان مجاهدین را شنیده ای؟ باور کن نشنیده بودم. گفتم: نه نشنیده ام. گفت: سازمان منافقین چطور؟ گفتم: خوب آره یک چیزهایی شنیده ام. گفت: اینجا همان منافقینند ولی مواظب باش این کلمه را استفاده نکنی. مجاهدین بگو. و اینطور شد که ما وارد سازمان شدیم.

باورم نمی شد. اولین بار بود که اینطور داستانی را می شنیدم. گفتم: ببین. یعنی تو واقعا خودت انتخاب نکردی اومدی تو سازمان؟ خندید و گفت: ولش کن بابا. فردا کار دستموم میدن. میگن محفل زدین.

گفتم: نه. فقط اینو میخوام بدونم. گفت: آخه انتخاب کدومه؟!! میگم حتی اسمشو هم نشنیده بودم …

با خودم فکر می کردم پس این واژه “فریب خورده” زیاد هم دور از واقعیت نیست. اینطور روی نقطه ضعف افراد کار می کردند و می کنند برای بدام انداختن آنها. و هر کس را با رویائی به آنجا کشانده اند. و این ارتش آزایبخش در واقع ارتش آرزوهای بر باد رفته است. “هر کس اینجا به امید هوسی می آید”.

در ستونی که برای تعهد آمده بودند “ع” را هم دیدم که برای حاضر گفتن آمده بود. اما گویا دیگر نه حال و هوای تعهد داشت و نه حتی دیگر نای تظاهر مثل نشست های گذشته. سه حاضر از سر اجبار گفت و رفت. موهای سرش کامل ریخته بود. یک لحظه واقعا جا خوردم. نفرات به ستون می آمدند و آن همیشه غایب! هم گاهی صدایش در می آمد و چیزی می گفت و طبق معمول شورای رهبری آن سوی میز با لبخندهای آویخته به چهره، ستون را بدرقه و دنبال می کردند. شورای رهبری. زنان رجوی!!.

اولین بار است این واژه را استفاده می کنم و تا یقین نداشته باشم استفاده نمی کنم. یاد نوشته ها و صحبتهای خانم بتول سلطانی افتادم. در ابتدا با خودم فکر می کردم چقدر می تواند حقیقت داشته باشد. و چه خیانت بزرگی است اگر ما هم در گفته هایمان دروغ بگوییم. آنوقت دیگر ملامتی بر کسی نیست. همه دارند دروغ می گویند. چندین بار نوشته ها را خواندم. فرهنگ و تمام فضا فضای دیالوگ مسعود و مریم بود.

یادم آمد در نشستی شریف می گفت: “هیچ کس داستان زید و زینب و زنان پیامبر را به خوبی درک نکرد”. و یادم آمد اوایل که آمده بودم طاهره در نشستی می گفت: “این افتخار هر زن مجاهد است که زن مسعود بشود و با او همخوابگی کند” که من آنروز جا خوردم ولی خودم را گول زدم که منظور خواهر طاهره همخوابگی ایدئولوژیک است.

و وقتی در بمباران پیام داد که “بمب خورده روی تخت من و مریم” باز باورم نمی شد و گفتم احتمالا دو تا تک تخت خواب جدا جدا منظورش بوده. حالا از حماقت خودم خنده ام می گیرد. آری باورش ساده نیست. چطور ممکن است مردی که قرار بوده در نوک پیکان تمام دردها و فشارهای این نسل قرار گیرد نزدیک به سه هزار زن و مرد را از لحاظ روحی مچاله و در خوی بپیچد و حتی رویای جنسی را هم بر آنها حرام کند و درد و فشار و پیچ و تاب جنسی سالیان آنها را بشنود و خود اما خوک جنسی خود را وحشیانه در حرمسرای شرعی شورای رهبری بچراند و آسوده خاطر هم بماند و نه تنها آسوده خاطر باشد که لقب “عاری از عنصر استثماری” هم با خود یدک بکشد و از “تصفیه و تعالی ضد بهر کشانه” هم داد سخن سر دهد. “طوفان خنده ها”.

و این چه ایدئولوژی کثیفی است که هر پستی و کثافت و رذالتی در آن به راحتی قابل توجیه است و هیچ دغدغه خاطر و عذاب وجدانی را هم بدنبال ندارد؟

در یکی از پیامهای اخیرش، رجوی با زبانی طنز گونه و دلقک وار از همه چیز میگوید. از در آوردن رحم زنان تا چاپلوسی برای امریکا و اسرائیل و … اما دریغ از یک اشاره مختصر و حتی طنز گونه به ازدواجهای جمعی و همبستر شدن با تک تک شورای رهبری.

یقینا می هراسد که مبادا با حتی این طنز، ذهنی از خواب بیدار شود و به این موضوع لحظاتی فکر کند. چرا که بدون هیچ مدرک و افشاگری و استدلالی با کمی اندیشیدن بسیار محتمل است که پی ببرند به دستگاه عقب مانده و برده ساز رجوی که با بهانه “بی بازگشت شدن زنان برای مردان” و “آب بندی ذهن زن که به مرد دیگر فکر نکند” با تک تک آنها بخوابد.

تنها جرقه ای می خواهد و خلوتی و اندکی اندیشیدن. “فراغتی و کتابی و گوشه چمنی” و البته “دو یار زیرک و از باده کهن دومنی”. که با هم همدلی کنند که چه بر سرشان آمده و می آید. بدون ترس از “مارک محفل”!.

یادم هست در نشست موسوم به “حوض”، رجوی همه زنان را بیرون کرد و بعد بزرگ روی تخته نوشت “کف” و بعد با صدای بلند گفت: “همه شما کف کرده اید”. واژه ای که از حقیقت آن در آن لحظه عرق شرم بر پیشانی ما نشست که در حقیقت آنکه باید می مرد از این حقیقت تلخ خود مسعود رجوی بود.


(تابلوی “امید” اثری از آقای اعظمی)

(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخک)

(برای مشاهده سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید)


(انتخابات)


(فرار)

—————

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=13168

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید ازاین ورطه رخت خویش

(پیام به اسرای کمپهای اشرف و لیبرتی)

.

… برومند برادر کوچکت تازگی ازدواج کرده. حسین و محمد هم چند بچه قد و نیم قد دارند. بهزاد بزرگ شده و جایی در شهر کار می کند. پدر سعدالله هم سکته کرد و سالها خانه نشین شد و نمی توانست حرف بزند تا اینکه دو سه سال پیش فوت کرد. سعد الله، خواهرهایت آرزو و فاطمه بزرگ شده اند. ابراهیم برادرت ازدواج کرده و برادر کوچکت که تو او را هرگز ندیده ای بزرگ شده و روی زمینها کار می کند. مادرت هنوز زنده است و آرزو داشت یک بار قبل از مردن تو را ببیند. پایش خوب شده و دیگر بدون عصا راه می رود. مادر بهمن هم می گفت تا بهمن را نبینم نمی میرم. می گفت چند بار عزرائیل سراغم آمده هر بار به او می گویم ولی من هنوز بهمن را ندیده ام و او هم دلش می سوزد و می رود تا دفعه بعد. با موبایل خودش با او صحبت کردم. باورم نمی شد …

عادل اعظمی، پانزدهم اوت 2012
https://iran-interlink.org

سلام پسر عموی خوبم بهمن و دوست بسیار عزیزم سعد الله و تمام دوستان نزدیک که مرا می شناسید. من عادل هستم. مرا ببخشید اگر وقت آمدن چیزی به شما نگفتم، آخر در آن زندان مخوف رابطه ها که نامش اشرف است اولین چیزی که بین ما نابود کردند اعتماد بود و همدلی و تازه اگر هم دل به دریا می زدم و می گفتم، بعد شما ها باید تاوانش را پس می دادید و مثل داستان نادر و فرار اکبر و احمد و … نشستهای چند صد نفره و داد و فریاد و سرکوب را چند شبانه روز باید تحمل می کردید.

چیزی به شما نگفتم ولی با خودم فکر می کردم که اگر من بروم قطعا شما هم به فکر خواهید افتاد و آن احساس گمشده در شما زنده خواهد شد که به یقین و حتما مسئله ای بوده و دردی که من رفتم و می دانم حالا خوب دریافته اید که آن درد مسلما سخت شدن شرایط نبوده و نیست. من در پیام بلند قبلی بخشی از دردها را گفتم و دیگر نیاز به تکرار نیست. اگر که شنیده باشید و اگر که گذاشته باشند که بشنوید.

ما آزمون سختی هایمان را پس داده ایم. سالهای پیش پس داده ایم. در تمام آن سالهای طولانی من و خیلی های دیگر که بعضی از آنها حالا در دنیای آزاد هستند چقدر خار خوردیم و بار بردیم و صدایمان هم در نیامد که خار چرا می خوریم؟ و بار به کجا می بریم؟
و هر جا ما را ریختند فرو رفتیم و نگفتیم چرا داریم فرو می رویم؟ و چرا ما را می ریزید و چرا ما را می شکنید و چنگ می زنید؟ با دهان دوخته “بی جرم و بی جنایت” بارها و بارها محاکمه شدیم بی حضور هیئت منصفه و وکیل مدافع و شاهد و حتی شاکی. ساعتها و ساعتها و روزها و روزها ایستاده نعره و فریاد شنیدیم و با دهان بسته خیره شدیم به دهانهای کف کرده و صورتهای برافروخته و از فرط بی خوابی جمع صد نفره صد هزار نفره شده بودند و نعره ها دور می شد و نزدیک می شد تا اینکه سر آخر شکستیم.

خواب، این قانون خدشه ناپذیر طبیعت انسان ما را شکست و به تمام جرمهای کرده و نکرده اعتراف کردیم و گفتیم در این چند شبانه روز “حقانیت انقلاب” برای ما روشن شد و هر چه شما می گویید من هستم. گفتیم تا شاید ولمان کنند و برویم بخوابیم و خواب، این رویای شیرین بشری، تبدیل شده بود به ابزار اعتراف گیری و عذاب.

آری، ما مردان سختی و کار و فشار بوده و هستیم. به آنهابگویید که آیا در سخت ترین شرایط در آفتاب داغ بیابانها و سرمای خشک عراق گرفته تا صخره ها و کوههای صعب العبور با کوله های سنگین نفس به نفس و گام به گام با خط شما نبودیم؟ کدام صخره و دیواره بود که از آن بالا نکشیدیم و کدام دره و وادی و رود خروشان بود که از آن عبور نکردیم؟ و چه شبهای بی ستاره ای که با کوله های سنگین خستگی توی خواب راه نرفتیم و اما آیا هرگز از درد نالیدیم؟

پس سراپا مزخرف است اگر می گویند توان و تحمل سختی را نداشتیم. از احساسات ما سوء استفاده می کنند. از غیرت ما و از توان تحمل ما سوء استفاده کردند و چشم در چشم به ما دروغ گفتند. از صبوری ما سوء استفاده کردند و سال به سال از ما تعهد خواستند و دادیم و امضا کردیم و ماندیم و فرو خوردیم. از حس انقلابی ما سوء استفاده کردند. زندگی و پیشرفت و تکنولوژی، تمدن و تکامل جامعه بشری امروز را زرق و برق بورژوازی نام نهادند تا ازآن بگریزیم و بمانیم. و اکنون سالها از جامعه بشری امروز عقب مانده ایم.

با عشق وطن پرستی ما بازی کردند و برایمان پرچم ساختند با آرم ایران باستان، و اما در نهان هم به شمشیرش و هم به خورشیدش خیانت کردند و شمشیرش را هم سر بازار به حراج گذاشتند و به چند دینار فروختند.

هرگونه صدای اعتراض با مارک “تقابل” در گلو خفه شد. تمامی ویژگی ها و توانمندی های فردی با نام “زیر مینیمم” در درون سرکوب شد. از درد به خود پیچیدیم و لب گزیدیم و صدایمان در نیامد که نگویند “تمارض” می کنیم و با تب 40 درجه سر کار می رفتیم و در خود سوختیم تا غرورمان را حفظ کنیم. ما را بی خبر گذاشتند تا در خود بمیریم. هر گونه رابطه با دنیای بیرون برایمان ممنوع شد، شعر و کتاب و فسلفه تحقیر شد، دوستی و رابطه و همدمی با نام “محفل” خیانت به حساب آمد و اما از آن سو محفل خیانت تا انتهای وقاحت آزاد شد!

خواب زندگی طلبی شد و زندگی جرم و خواب زندگی دیدن جرمی مضاعف و نابخشودنی که شب باید به اعتراف می نشستیم. این حکایت را برای هر کس در این سالها که بیرون بودم گفتم از خنده غش و ریسه رفت که چطور ممکن است خواب دیدن جرم باشد و من با چشمان پر حیرت به آنها خیره ماندم که مضحکه روزگار شده ام.

ما به خواب اعتراف کردیم ولی زندگی که اعتراف نکرد. و باز به خواب ما آمد و مادرم باز به خوابم آمد که مثل همان روز اول پایم را گفته بود و التماس می کرد که نروم و عشقها و رابطه ها و عاطفه های سالهای دور به خواب ما می آمدند و به ما سر می زدند و برادرها و خواهرهای کوچکمان که بعد از این همه سال توی ذهنمان همانطور بچه مانده بودند توی خوابمان می آمدند و می رفتند و این یک دریچه را هیچ قدرتی در عالم نمی تواند ببندد و همچنان باز ماند و ما را در آن سالهای دوری و درد زنده نگه داشت.

دوستان خوبم بهمن و سعد الله. یادتان هست که من روز اول شما را تشویق به پیوستن کردم و یادتان هست که جلودار شما بودم در تمام مسیر عبور از مرز و میدان مین و در تمام آن سالها فعال بودم و مشغول. پس فکر کنید چرا رفتم؟ فکر کنید، چرا که موقعیت حساسی است. موقعیت حساسی که اگر در نیابید هرگز شاید دیگر فرصت جبران پیدا نکنید.

و از آن روز که من رفتم روز به روز وضعیت بی سر انجام تر و بی فرجام تر شده است. تا حالا که نیمی به لیبرتی منتقل شده اید و شیرازه تشکیلات از هم پاشیده است. تا حالا که چوب حراج زده اند به هست و نیست سازمان که اشرف بود. هست و نیستی که تماما و خشت به خشت آن با خون و رنج و عمر و جوانی ما گرد آوری و ساخته شد. با پروژه هایی سنگین و ساختگی و مستحلک کننده.

و چه صحنه دردناکی است بازار حراج اشرف. مال خرها و تاجران شکم بر آمده عرب با کامیونهای خالی منتظرند تا عمر و جوانی و رنج سالیان دراز ما را به تاراج ببرند. و احتمالا بعد از حراج کامل مثل همیشه با وقاحت تمام رجوی پیام خواهد داد، تبریک و صد تبریک!! برای فروش بالا و به موقع اجناس و … و این که ما 50 میخواستیم و 100 آمد و … عجب و حیف از عمری که در اشرف تلف شد.

باری… از آنجا که می دانم شما هم مثل بقیه دوستانتان از ساده ترین خبرهای داخل و خارج بی اطلاع هستنید و از وضعیت فرارها خبر ندارید، باید بگویم که در مدت همین چند ماه اخیر موج فرارها اوج گرفته است و تا کنون بسیاری موفق به فرار شده اند و فرارها همچنان ادامه دارد. یقینا بیشتر آنها را خبر ندارید که رفته اند. آخر بیش از بیست سال است که دستگاه سرکوب رجوی بر بی خبری افراد و دروغ سوار است و تنها اخبار دست چین شده و دست پخت خودشان را به خورد شما می دهند و در همین راستا است که هر گونه وسیله ارتباط جمعی از قبیل تلفن و اینترنت و رادیو و روزنامه جرم است.

دوستان من، باور کنید زندانیان در بدترین کشورهای جهان هم وضعیت بهتری دارند و از حداقل حقوق انسانی که با خبر بودن از وضعیت خانواده است و ملاقات برخوردارند. ما بیش از بیست سال در یک غار زیسته ایم که همه چیز وارونه بوده است. در این غار لعنتی همه ارزشها تحقیر شدند و ضد ارزشها ارزش شدند. ضد ارزش هایی مثل توهین و تحقیر و سرکوب و دروغ و چاپلوسی و تملق و … نعره زدن و تف انداختنن به صورت دیگران و تظاهر و خودنمایی و دلقک شدن ارزش شد و به خاطرش رده و مسئولیت می دادند!!

آری دوستان خوبم بهمن و سعد الله و دیگر دوستان. آنجا جای ما نیست. باید باز کوله ها را ببندیم و برویم به دنبال سرنوشت. سرنوشت ما آنجا تمام شده نیست. هیچ سرنوشتی هیچ کجا تمام شده نیست و هیچ سرنوشتی از پیش تعیین شده نیست. ما رقم می زنیم که این سرنوشت کور را که به کدام سمت حرکت کند. می توانیم و باید که این سرنوشت لعنتی را در دست خود بگیریم و افسارش را بگردانیم به سمتی که ما می خواهیم. ما را به آدمکهای بی اراده و مترسک های سر مزرعه تبدیل کرده اند. از ما انسانهای شورشگر و عاصی، بچه های بی دست و پایی ساخته اند که باید تر و خشک بشویم و حتی برای آب خوردن و توالت رفتن هم باید اجازه بگیریم و بی اجازه نمی توانیم گام از گام برداریم …

بهمن و سعد الله دوستان عزیزم. در تمام سالهایی که آنجا بودیم حتی اجازه یک تماس ساده به ما ندادند که ببینیم بر سر خانواده هایمان چه آمد، حال کمی از اوضاع روستایمان و خانواده ها و آشنایان با خبرتان می کنم که شاید کمک کند که بتوانید تصمیم درست بگیرید.

بهمن جان. پدرت پنج سال پیش بعد از چند سالی بیماری فوت کرد. خواهرهایت ازدواج کرده اند. برومند برادر کوچکت تازگی ازدواج کرده. حسین و محمد هم چند بچه قد و نیم قد دارند. بهزاد بزرگ شده و جایی در شهر کار می کند. پدر سعدالله هم سکته کرد و سالها خانه نشین شد و نمی توانست حرف بزند تا اینکه دو سه سال پیش فوت کرد. سعد الله، خواهرهایت آرزو و فاطمه بزرگ شده اند. ابراهیم برادرت ازدواج کرده و برادر کوچکت که تو او را هرگز ندیده ای بزرگ شده و روی زمینها کار می کند. مادرت هنوز زنده است و آرزو داشت یک بار قبل از مردن تو را ببیند. پایش خوب شده و دیگر بدون عصا راه می رود. مادر بهمن هم می گفت تا بهمن را نبینم نمی میرم. می گفت چند بار عزرائیل سراغم آمده هر بار به او می گویم ولی من هنوز بهمن را ندیده ام و او هم دلش می سوزد و می رود تا دفعه بعد. با موبایل خودش با او صحبت کردم. باورم نمی شد مادرم و مادر بهمن و سعدالله موبایل توی جیبشان باشد حال بقیه هم کما بیش خوب است. بچه ها بزرگ شده اند. بزرگها ازدواج کرده اند و پیر شده اند و خیلی از پیرها هم رفته اند.

برادرم عیسی (حمید) سال 74 اعدام شد. سازمان دقیقا میدانست تمام تماسها با سرپل ترکیه کنترل می شود ولی چیزی به برادرم نگفتند و هشیارش نکردند. آخر یک نفر بیشتر که اعدام شود سازمان سودش را می برد. سالهاست تمام موجودیت سازمان دارد از خون ارتزاق می کند. هر چه بیشتر اعدام شود خوراک تبلیغاتی بیشتری پیدا می کنند تا جایی که قسم می خورم که رویا و آرزوی مسعود رجوی این است که همین حالا یک شبه تمام زندانیان سیاسی و یا حتی زندانیان عادی در ایران قتل عام شوند تا در شیپور تبلیغات هر چو قوی تر بدمند و شاید هم کمکی شود برای بیرون آمدن از لیست امریکا!

یک بار گفتم فرد به عنوان یک هویت در دستگاه رجوی پشیزی ارزش ندارد و خون فرد است که اگر جاری شود ارزش پیدا می ند برای تبلیغات!

باری برادرم اعدام شد و داغش تا قیامت روی دلم ماند. پدرم یک سال پیش فوت کرد. ما همه در غربت بودیم که یک به یک عزیزانمان رفتند و حتی فرصت وداع آخر هم نشد …

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

باری … از اهالی روستا هم تعدادی رفته اند. عمو علی داد، نوروز، امان الله، جیران و عمه نازار و چند تای دیگر فوت کرده اند. خیلی ها به شهر رفته اند ولی زندگی هر چه پر خروش تر در آن روستای کوچک در جریان است. تنها جاده روستا اسفالت شده. برای روستا تلفن کشیده اند و یک مرکز مخابرات دارد که با دنیا می تواند تماس داشته باشد. توی جیب زنان پیر روستا هر کدام یک موبایل هست که وقتی دل تنگ می شوند با بچه هایشان در جاهای دیگر صحبت می کنند. حتی جعفر آباد هم صاحب تلفن شد و وصل شد به دنیای آزاد اما هنوز اشرف و اشرفیان در خواب بی خبری نگه داشته شده اند و ما که روزگاری مدعی تحصیل کرده ترین ارتش عالم بودیم هنوزنمیدانیم موبایل حتی چگونه روشن می شود. وسیله ای که پیشرفته ترین آنها امروزه وسیله بازی بچه های سه چهار ساله شده است.

بهمن و سعد الله و دیگر دوستانم. کسانی که این مدت توانسته اند فرار کنند به طور فردی با سازمان ملل ملاقات کرده اند و نامشان ثبت شده برای انتقال به کشور ثالث. در تاریخ پناهندگی هیچ کشوری اتفاق نیافتاده که تشکلی را گروهی بپذیرند و پناهندگی بدهند. این رویای پنبه دانه سازمان است و سرگردگان آن که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شود. البته قطعا رهبران سازمان خوب می دانند که پناهندگی جمعی یک جک سیاسی است و محال است ولی این را بهانه کرده اند تا شاید چند صباحی بیشتر به آن خاک چنگ بزنند و بلعیده نشوند. و البته می دانم حالا تلاش می کنند با رویا و شکلات “در آمدن از لیست امریکا” شما را فریب بدهند که بمانید. اما مگر وقتی از لیست اروپا بیرون آمدیم به حال ما فرقی کرد و چیزی تغییر کرد؟ و اصلا یادمان هست کی از لیست بیرون آمدیم؟ خار ما و بار ما همچنان سر جایش بود تنها سردگمی و فشار وبی خوابی بیشتر شد و یقین داشته باشید حالا هم همین طور است. اگر حتی از لیست هم بیرون بیایند باز در وضعیت ما چیزی عوض نخواهد شد و تغییری در رفتار و نشستها و شیوه های سرکوب و فشار به وجود نخواهد آمد. تنها تشکلات سیاسی خارج دست بازتر خواهد داشت برای فریب و دروغ بیشتر. پس شما هر چه زودتر باید حسابتان را از این نشکیلات عقب افتاده جدا کنید. هراس نداشته باشید و از فضای بیرون نترسید. من و دیگر دوستانتان در کشورهای اروپایی نهایت تلاشمان را می کنیم برای بیرون آوردن شما از عراق. مهم گام بزرگی است که شما باید اول بردارید و فضا را شکنید. باور کنید نود و پنج درصد راه همان رسیدن به پشت سیاج اشرف است و تمام مشکلات دیگر از قبیل سختی راه و مسیر و بیرون آمدن از عراق و مشکلات پناهندگی تماما فقط پنج درصد مسیر است. آمدن به پشت سیاج یعنی در هم شکستن فضایی که بیش از بیست سال با خفقان و سرکوب و مغز شویی برای ما ساختند و به بندمان کشیدند. پس گام بزرگ به اراده شما بستگی دارد که تصمیم نهایی را بگیرید.

زمانی که آنجا بودم رجوی در آخرین پیامش جمله ای گفته بود که وقت آمدن آن را در پایان نامه ای که بجا گذاشتم نوشتم و حالا هم با فهم و درک و برداشت درست از این جمله مسعود پیام را به پایان می رسانم که “تعجب آنهایی نیستند که می روند. تعجب آنهایی هستند که مانده اند”. و در قبال این همه دروغ و خیانت و سرکوب و بی خبری گردن کج کرده اند.

به امید دیدار و به آغوش کشیدن تک تک شما در دنیای آزاد

عادل اعظمی، پانزدهم اوت 2012

————

همچنین:
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=12644

نشست غسل برادران

.

… هر چند به ظاهر شبیه طنز است ولی تماما حقیقت دردناکی است که شخص رجوی باید پاسخگو باشد که چطور با این باصطلاح انقلاب مسخره و فرو برنده اش نزدیک به سه نسل را اینطور در خود مچاله و خل و چل کرد و از مردان جسور و جان باخته ای که روزگاری از فرط غرور انقلابی سر به آسمان می ساییدند یک مشت موجود هراسان تحقیر شده حسرت بدل و عقب مانده ساخت که در کویر و برهوت داغ و نبود کوچکترین علائمی از جنس مخالف از فرط نیاز کثافت را بو می کنند و پناه برده اند به تصویر سازی از دار و درخت و جانوران و پرندگان و خزندگان.تمام این فاکتها را در نشستهای مختلف با گوشهای خودم شنیده ام و هیچ کدام از آنها ساختگی نیستند و در پایان تنها می توان گفت که “مسعود، شرمت باد” …

عادل اعظمی، چهاردهم ژوئن 2012
(با تشکر دریافت شد، ایران اینترلینک)

.

این نوشته و این تعداد فاکت که در واقع مشتی از خروار است هر چند به ظاهر شبیه طنز است ولی تماما حقیقت دردناکی است که شخص رجوی باید پاسخگو باشد که چطور با این باصطلاح انقلاب مسخره و فرو برنده اش نزدیک به سه نسل را اینطور در خود مچاله و خل و چل کرد و از مردان جسور و جان باخته ای که روزگاری از فرط غرور انقلابی سر به آسمان می ساییدند یک مشت موجود هراسان تحقیر شده حسرت بدل و عقب مانده ساخت که در کویر و برهوت داغ و نبود کوچکترین علائمی از جنس مخالف از فرط نیاز کثافت را بو می کنند و پناه برده اند به تصویر سازی از دار و درخت و جانوران و پرندگان و خزندگان.

تمام این فاکتها را در نشستهای مختلف با گوشهای خودم شنیده ام و هیچ کدام از آنها ساختگی نیستند و در پایان تنها می توان گفت که “مسعود، شرمت باد” …

نشست غسل برادران

یک – امروز وقتی فیلم سینمایی می دیدم که مرد و زن به هم نزدیک می شدند و فیلم قطع می شد، خودم تصویر سازی می کردم و ریل را تا آخر می رفتم و ارتزاق می کردم.

دو – امروز وقتی از سالن غذا خوری بر می گشتم و کنار جاده حشره هایی دیدم که از پشت به هم چسبیده بودند توی ذهنم تصویر سازی کردم که احتمالا آن عمل ناشایست را انجام داده اند و لحظه جیم داشتم (لحظه جیم در دیالوگ فرقه به مفهوم لحظه ای تفکر به مسائل جنسی است – ایران اینترلینک)

سه – در برگشت از ترابری وقتی پست سر خواهرها راه می رفتم و باد از پشت می آمد برجستگی هایی می دیدم که با آن ارتزاق می کردم (ارتزاق هم در دیالوگهای داخل فرقه به مفهوم تغذیه تفکرات جنسی است – ایران اینترلینک)

چهار – در کلاس گیاه شناسی وقتی بحث گرده افشانی درختان و باروری گلها شد تلاش کردم تجسم کنم چگونه این کار را می کنند و لظه جنسی داشتم.

پنج – در کلاس مخابرات وقتی بحث نری و مادگی شد و کار عملی شروع شد، چند بار آن حرکت ناشایست را با نری و مادگی انجام دادم و ارتزاق کردم (منظور قرار دادن مثلا دو شاخه در پریز است که به نر و ماده تشبیه شده است – ایران اینترلینک)

شش – امروز سر کلاس وقتی خواهر … که در صندلی جلو بود بلند شد که جواب بدهد یک لحظه لباسش جایی رفته بود که نباید می رفت که البته آن را سریع بیرون کشید ولی من طول روز چند بار به آن صحنه فکر کردم و ارتزاق جنسی کردم.

هفت – سر کلاس وقتی خواهر … پای تخته رفت و دستش را دراز کرد که چیزی بنویسد و لباسش کمی بالا کشیده شد لحظه جنسی داشتم.

هشت – وقتی برای نظافت مقر خواهر ها رفتیم که تخلیه شده بود و یک شیئی خونی در گوشه توالت پیدا کردم آن را قایم کردم و توی کمدم گذاشتم و هر بار سر کمد که می رفتم آن را بو می کردم و ارتزاق جنسی می کردم.

نهم – توی نشست وقتی خواهر … پایش را از کفش بیرون آورده بود و از زیر روکش میز فقط نوک انگشتانش پیدا بود و آن را تکان میداد حس می کردم برای من دارد تکان می دهد و لحظه جنسی داشتم.

ده – وقتی برای رنگ مو به تدارکات رفتم و دیدم رنگ مو را بدون جلد به من دادند تصویر زنی را که فکر می کردم احتمالا روی جلد بوده توی ذهنم تجسم کردم و با آن ارتزاق کردم.

یازده – وقتی خواهر … تعریف می کرد که بچه داشته و در خانه تیمی بوده، خواهر را در لحظه پیدایش بچه مجسم می کردم و با آن ارتزاق جنسی کردم.

دوازده – امروز وقتی رفتم به دو الاغ عملیاتی ماده (الاغ هایی که برای حمل سلاح نیمه سنگین در کوهستان نگهداری می شوند – ایران اینترلینک) پشت آسایشگاه آب بدهم، چپ چپ به آنها نگاه کردم و لحظه جنسی داشتم.

سیزده – بار دیگر برای آب دادن الاغها شب رفتم …

چهارده – دیشب یک خواب ضد انقلابی دیدم که صبح نیاز به غسل داشتم و چند بار به آن خواب فکر کردم.

پانزده – امروز وقتی باغچه ها را آب می دادم و مجبور شدم شلنگها را توی هم بکنم لحظه ناشایستی توی ذهنم آمد و لحظه جنسی داشتم.

شانزده – امروز سر صبحانه وقتی کارتون تام و جری نگاه می کردم و پای لخت زن سیاهپوست خدمتکار را دیدم که تام را از خانه بیرون انداخت لحظه جنسی داشتم و طول روز با آن ارتزاق کردم.

هفده – خواب خانواده و کانون فساد را دیدم.

هجده – خواب دوست دخترم در ده سال پیش وقتی ایران بودم را دیدم و چند بار طول روز به آن فکر کردم.

نوزده – هنگام دریل کاری وقتی چوب را سوراخ کردم و چند بار آن را آوردم و بردم لحظه جنسی داشتم.

بیست – امروز سر دستور صبح روی درختهای دور و بر دو گنجشگ روی هم می پریدند. تصور کردم آن عمل ناشایست را دارند انجام میدهند و لحظه جنسی داشتم.

بیست و یک – امروز با دوبار خود ارضایی داشتم.

بیست و دو – ….
بیست و سه – ….

————

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=12352

صدایی که لاجرم بر دل نشیند

فایل صوتی پیام آقای عادل اعظمی خطاب به اسرای اشرف و لیبرتی

.

… روزی که از آنجا آمدم یک نامه نوشتم و توی کمدم گذاشتم و گفتم که با هیچ کدام از شما بصورت فردی دعوایی ندارم و فقط یقین دارم اشرف پایان همه چیز است و من نمی خواهم و نیامده ام اینطور تمام شوم. همانطور که یک روز کوله ام را بستم و از مرز گذشتم حالا هم با تمامی داغی که در دل دارم و آرزوها و رویاهای بلندی که داشتم و متلاشی شد، باز کوله ام را می بندم و می روم. آن شب توی آسایشگاه تا صبح خوابم نبرد و توی خودم زمزمه می کردم “… کفشهایم کو… چه کسی بود صدا زد سهراب… بوی هجرت می آید. بالش من پر از آواز پر چلچله هاست…” و یاد آن ماهی قرمز افتادم که بعد از شنیدن قصه ماهی سیاه از مادر بزرگش تا صبح خوابش نبرد و همش به فکر دریا بود …

لینک به فایل صوتی جهت دانلود

همین فایل در اشتراک 4shared
http://www.4shared.com/get/z282O3fL/adel-azami.html

کانون وبلاگ نویسان مستقل ایرانی، دهم می 2012
http://www.cibloggers.com/?p=11432

سلام دوستان خوب و قدیمم. آنهایی که با هم سالهای سال در گرما و سرما کنار هم بودیم و در رویاهای شیرین و کودکانه مان در کار و تلاش و تکاپو. من عادل اعظمی، امروز این نامه را در اروپا برای شما را می نویسم.

دوستان من. در این شرایط بسیار حساس و پایانی که به لیبرتی منتقل شده اید وظیفه انسانی خودم میدانم در حدی که در توانم است تلاش کنم برای نجات شما و البته این را هم میدانم که همه شما از لحاظ موقعیت فکری یکسان نیستید. تعداد اندکی از شما هستند که حرف من با آنها نیست. کسانی که توان تفکر و تعقل و بکار گیری اراده انسانی را به کل از دست داده اند و روح و روانشان در یک خواب و خلسه بی پایان فرو رفته. نه، حرف من با آنها نیست.

حرف من با کسانی است که هنوز ذره ای شرافت و غیرت و جسارت در آنها باقی مانده و هنوز ذره ای ظرفیت انسانی برای شنیدن صدایی دیگر، صدایی از آنسوی این همه دیوار و حصار و بند و زنجیر عقیدتی و فکری و خرافی در آنها هست. که شاید کمکی شود و جرقه ای که منجر شود به حرکتی.

اکنون که این نوشته ها را می نویسم نمیدانم بدست شما خواهد رسید یا نه ولی تلاشم را می کنم که به هر طریق ممکن ارتباطم را با شما برقرار کنم.

و قبل از هر چیز بگویم “ای کاش، ای کاش، ای کاش” راه دیگری بود برای ارتباط با شما. راه دیگری غیر از آن بلندگوهای اطراف شما. و میدانم دستگاه تبلیغاتی داخل کمپ تلاش شبانه روزی کرده و می کند که از آنها هیولایی برای شما بسازد و تنفر در شما ایجاد کند.

کاش راه دیگری بود که شما آسوده تر و بدور از دغدغه خاطر این پیام را می خواندید و می شنیدید و مفهوم پیام را می گرفتید. ولی همانطور که خود شما هم میدانید هیچ راهی باقی نگذاشته اند برای ارتباط شما با دنیای بیرون. برای سالهای سال داشتن یک رادیو ساده تک موج جرم بوده و هست و کسانی هم که داشته اند همه زیر تیغ انتقاد و فشار و توهین بوده اند و شبها مخفیانه با گوشی زیر پتو باید رادیو گوش می کردند. کاش در قرن ارتباطات شما تنها یک آدرس ایمیل ساده داشتید که بشود با شما مکاتبه کرد و حرف زد. موبایل و تلفن که اصلا فکرش را نباید کرد و مال از ما بهتران بوده و هست.

از کسانی که نزدیک به سه سال است جلو درب آمده اند واقعا اطلاعی ندارم ولی یقین دارم بیشتر آنها که من در ویدئو ها می بینم مادران و پدران سالخورده ای هستند که هدفی جز دیدار جگر گوشه هایشان را ندارند و چطور می آیند و می مانند برایشان مهم نیست. مهم دیدار است ولاغیر که حق مسلم آنهاست. من هم همینطور.

در این شرایط سخت و در این لحظات و روزهای پایانی مهم این است که این صدا و این صداها به گوش شما برسند چرا که این صداها صدای درد است و صدای یک درد مشترک که بدون اراده شما درمان نمی شود. در فرسودن و فرو رفتن در باتلاقی که رهبران سازمان برای ما رقم زده اند. آنها برای تک تک اعضاء خواب دیده اند و آخرین تلاششان را کرده و می کنند که همه را در این سرزمین داغ و در این خاک غریب دفن کنند و حتی یک نفر راه به بیرون نبرد. این رویای آنهاست.

روزی که از آنجا آمدم یک نامه نوشتم و توی کمدم گذاشتم و گفتم که با هیچ کدام از شما بصورت فردی دعوایی ندارم و فقط یقین دارم اشرف پایان همه چیز است و من نمی خواهم و نیامده ام اینطور تمام شوم.

همانطور که یک روز کوله ام را بستم و از مرز گذشتم حالا هم با تمامی داغی که در دل دارم و آرزوها و رویاهای بلندی که داشتم و متلاشی شد، باز کوله ام را می بندم و می روم. آن شب توی آسایشگاه تا صبح خوابم نبرد و توی خودم زمزمه می کردم “… کفشهایم کو… چه کسی بود صدا زد سهراب… بوی هجرت می آید. بالش من پر از آواز پر چلچله هاست…” و یاد آن ماهی قرمز افتادم که بعد از شنیدن قصه ماهی سیاه از مادر بزرگش تا صبح خوابش نبرد و همش به فکر دریا بود.

سخت بود. خیلی. صد هزار بار سخت تر از شب تصمیم برای پیوستن. باید می گذشتم از تمام حرفها و حدیثها که پشت سر من خواهند گفت که کمترینش مزدور و بریده و اطلاعاتی بود و باید می گذشتم از این همه مانع و حصار و دیوار لنعتی که در درونم برپا کرده اند که حتی توان دیدن خودم را هم ندارم و این سوی و آن سوی این همه دیوار هیچ کس از هیچ کس خبردار نیست. ما همه در خود گم شده ایم و آن شب یک شور و یک حسی در من بود که یعنی فردا من خودم را باز خواهم یافت و آیا توان فرور ریختن این همه حصار در من هست؟ و یقین داشتم که هست و من به فردا فکر می کردم که روز دیگریست.

اکنون در این مکان جدید که منتقل شده اید یا می شوید هر چند باز تلاش خواهند کرد شما را سر کار بگذارند و کار بتراشند و شما را سرگرم کنند ولی باز تا آنجا که فهمیده ام فضا کمی باز تر است و فشار کمی کمتر. فرصتی است تا بتوانید اندکی فکر کنید. فکر کردن، همان پدیده ای که رهبران سازمان به شدت از آن می هراسند و تمام این سالها تمام کارهایی که برای ما تراشیدند و ساختند، تمام فشارها و نشستها به خاطر همین یک کلمه بود که سراغش نرویم و فرصت نکنیم.

یادتان اگر باشد نسرین خیلی واضح می گفت در نشستها که شما باید آنقدر کار کنید که وقتی روی تخت می روید از خستگی نفهمید کی خوابتان برده و به چیزی فکر نکنید. حتی آن چند دقیقه فکر کردن قبل از خواب را هم می خواستند از ما بگیرند و البته نتوانستند و نمی توانند. آری فکر کنید و با خود خلوت کنید در این فرصتهای آخر و جمع بندی کنید این همه سال پوچی و دروغ را. ما نیامده بودیم برای مردن در روزمرگی، برای فروخوردن و تحقیر و دم نزدن، برای شنیدن دروغ و دروغ و دروغ. در این سالیان طولانی چقدر به ما وعده دروغ دادند که پس چه شد؟ پس باز چه شد؟ باز که نشد! صلح شد و آن ارگان که باید منحل می شد نشد و قوی تر هم شد! این به دور دوم رسید، آن یکی نرفت. گفتیم یکسره می شود دو سره و سه سره شد. گفتیم سه سره می شود یک سره شد. توی چشم آن یکی نتوانستیم خود را فرو کنیم که راه به ما بدهد و آویخته شد. گفتیم توی این کشور حق آب و گل داریم اشرف را هم از ما گرفتند. این یکی سلاح نداد و رفت و آن یکی گفتیم نمی آید و آمد. این یکی گفتیم می رود ولی نرفت …. و چه آشفته بازاریست بازار دروغ و چه کسی باید تاوان پس بدهد؟ آیا ما با زیباترین روزهای عمر و جوانیمان تاوان و قیمت این آشفته بازار دروغ را نپرداختیم و می پردازیم؟ آیا زمان آن نرسیده از خود بپرسیم تا کی؟

تا کی باید این چرخ پوسیده تشکیلات بر گرده های ما بچرخد و از عمر ما ارتزاق کند؟ تا کی باید دروغ بشنویم و از آن هم باید بالاجبار دفاع کنیم؟ بحث این نیست که تحلیل ها همه باید درست در بیایند. نه اینطور نیست بخاطر این که تحلیل است. بحث این است که ما را احمق فرض نکنند و بپذیرند که اشتباه تحلیل کرده اند و به ما دروغ نگویند. وما را وادار به تایید دروغهایشان نکنند. ما تا کی باید تظاهر کنیم که راست می گویند؟ تا کی خودمان نباشیم؟ داستان ما داستان دردناک مردان و زنانی است که سالهاست در خود گم شده ایم. ما دیگر خودمان نیستیم. و تا کی باید دلقک بشویم در تمام نشست هایشان و مراسم هایشان؟

کارهایمان مصنوعی، رابطه ها مصنوعی، شادی ها مصنوعی، پارک و رود و پل و سبزه و درخت مصنوعی. پول و بازار و دکان و مغازه همه مصنوعی. باور کنید ما از دنیای حقیقی بیرون سالها عقب افتاده ایم هر چند می خواهند به ما القا کنند که نوک تکامل بشری هستیم!! و قبل از هر چیز از لحاظ فکری و تنظیم رابطه اجتماعی از دنیا عقب مانده ایم و بعد موضوعات دیگر مثل امکانات تکنولوژیک و ارتباطات و …

دوستان عزیزم. کاش می شد با شما آزادانه نشست و درد دل کرد تا به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار بوده و هستیم پی ببریم. کاش می شد آزادانه بنشینیم و بحث کنیم که تشکیلات چگونه از آدمها رباط می سازد و انسان را مسخ می کند و تنها اسلحه انسان که توان تفکر اوست را از او می گیرد و انسان خلع سلاح شده در این دستگاه مطیع می شود و فرمانبردار.

کاش می شد بنشینیم و با هم بحث کنیم که چطور این تشکیلات لعنتی تلاش می کرد و می کند از ما یک ماشین و یک رباط بسازد که به هیچ چیز فکر نکنیم و ما را “دست بسته و دهان بسته” جایی بگذارند که آنها می خواهند و برویم به جایی که آنها اشاره می کنند و خبردار بایستیم!

دوستان خوبم. آنهایی که مرا می شناسید یک بار دیگر می گویم من عادل اعظمی هستم و خوب می دانید که من هیچ وقت مشکلی نداشته ام و به خاطر همین وقتی آمدم گفته بودند به قرارگاه دیگری منتقل شده ام که مبادا به خیال خودشان تاثیر منفی!! روی کسی داشته باشد. ولی واقعیت این است که در هراس بودند از این که کسی از خواب بیدار شود. از خواب غفلت. و از خود بپرسد عادل که مشکلی نداشت و همیشه فعال بود و پرکار. پس چرا رفت؟

این سوال بزرگی است که تک تک شما باید با گریختن فرد به فردتان از آن تشکیلات جهنمی از خود بپرسید. چرا می روند؟ آیا دلیل همانطور که سران سازمان تلاش می کنند به خورد ما بدهند سخت شدن شرایط است؟ یا درد دیگری است؟

من در سازمان همیشه فعال و پرکار و امیدوار بوده ام. امیدوار به آینده. بخاطر اینکه با رویاهای بلندی به داخل این سازمان آمدم و تمام آن سالها با آن زندگی کردم ولی مجبور شدم یک شب با تمام دردی که داشتم کوله ام را ببندم و بروم. بخاطر اینکه هیچ روزنه ای از امکان تحقق آن رویاها باقی نمانده بود نمانده است. فرصتی برای کسانی که بخواهند هنوز فعالیت داشته باشند باز در دنیای آزاد صد بار بهتر و جلوتر از ماندن و پوسیدن در آن حصار ذهنی است. چرا که باور دارم قبل از هر چیز یک توان ریسک پذیری در تک تک ما بوده که به سازمان پیوسته ایم و تمام خطرات راه را به جان خریده ایم و البته “ما همانیم. همان رسولان عریان رنج”. آری ما همانیم. تنها باید جسارتمان را بسنجیم و به کار بگیریم و به تمام مزخرفاتی که پشت سر ما خواهند گفت اهمیت ندهیم. آنها با این مارکها و برچسبها و قوانین عقب مانده تشکیلات تلاش می کنند ما را در خود گره بزنند. تلاش می کنند ما را از تفکر ساقط کنن. ولی کور خوانده اند و ما هنوز در خلوت خودمان انسانیم و هنوز آن رگ سرخ حیات در ما نمرده است.

هر شب در نشستهای گوناگون فاکتهای ساختگیمان را چون تکه استخوانی جلویشان می اندازیم تا پاچه مان را نگیرند و در برگشت به آسایشگاه باز خودمان هستیم و دنیای شیرین رویاهایمان. “ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید. دورغ می گویید که این کوچه بن بست و این کبوتر پر بسته بی آسمان و صبوری ستاره بی سرانجام است …”

آن دعای سر نماز یادتان هست؟ “خدایا یاد زن و فرزند و یاد پدر و مادر و عزیزان را از یاد رزمندگان ببر”.

و ما همه باید می گفتیم الهی آمین!! عجبا!!

هر بار که به این دعای لعنتی می رسیدم بغض می کردم و زبانم بند می آمد. چطور می شود گذشته را فراموش کرد؟ چطور می شود عزیزان را فراموش کرد؟ اگر من آنها را فراموش کنم پس من اینجا چکار می کنم؟ و چطور می شود رابطه و عاطفه را کشت و اینها چه عجیب و غریب قومی هستند که با این نهادینه ترین و زیباترین حس انسانی یعنی رویا و عاطفه در افتاده اند؟

دوستان خوبم. نمیدانم چطور می توانم به شما کمک کنم تا آن حصار خود ساخته را در هم بشکنید. البته میدانم اکنون افراد در نهان به طیفهای مختلفی تقسیم شده اند. عده ای شاید به دلیل کهولت سن دیگر حوصله و توان فکر کردن مستقل و روی پای خود ایستادن را ندارند و در واقع امید را از دست داده اند و مانده اند تا ببینند چه می شود و عده ای هم پای لجاجتشان مانده اندن و از بس تحقیر و توهین و سرکوب شده اند در نشستهای مختف و سر آنها داد زده اند که این سکوت و یا این فردیت تو یا هر خصوصیت فردی دیگری سر آخر ترا می براند و مزدور می کند و … و آنها البته امروز به غلط مانده اند که ثابت کنند که اینطور که شما می گویید نیست و شما دروغ می گویید و آدمها را با غالبهای یخی تشکیلات نمی شود سنجید.

خیلی از این بچه ها یادم هست در نشستها می گفتند همانهایی که سر ما در نشستها داد می زدند حالا رفته اند. که البته این راه غلطی است برای اثبات دروغ آنها. باید بیرون آمد و فریاد زد که شما همیشه دروغ گفته اید و دروغ می گویید. تا کمکی بشود برای نجات دیگران.

اما طیف عظیمی از شما دوستان هم یقین دارید که کار لیبرتی هم مثل اشرف تمام شده است و دیگر عراق جای ماندن نیست. پس هر کجای دنیا هم بروید بد تر از عراق و اشرف و این همه سال کابوس هولناک نمی تواند بشود. یعنی به نوعی می خواهید بمانید تا موج حوادث شما را به هر سمتی ببرد؟ این سراپا خطاست. موج حوادث همیشه به ساحل راهنما نمی شود. بسیاری مواقع موج سوار را در خود می بلعد. این عده امیدوار نشسته اند تا سازمان ملل نهایتا نجاتشان بدهد. یادم هست وقتی اول آمریکایی ها آمده بودند زمزمه بود که ما را قرار است به شاخ افریقا منتقل کنند و یک شور و هیجانی در دلها برپا شده بود که خدا کند راست باشد و خلاص بشویم. یادم هست “د” که همیشه به خاطر شوخی هایش زیر تیغ بود یک روز سر نهار گفت درسته که در آن جنگلها آدم نیست که ببینیم ولی حداقل اجدادمان را می توانیم روی درخت ها ببینیم و بچه هایشان را که بازی می کنند و این حال و هوای همه بود که حداقل درخت و آب و طبیعت را می توانیم ببینیم.

حالا هم میدانم حالتی مثل آن روزهاست. همه به ظاهر ناراحت و در خود ولی در نهان خوشحال و شاد از این که بالاخره یکی آمد و این داستان را و این بزرگترین دروغ تاریخ معاصر را جمع کرد و البته همچنان باید در گزارشهایمان بنویسیم که تقابل داریم با این وضعیت و برایمان سخت است اشرف را خالی کردیم. آنها یک عمر به ما دروغ گفتند، خوب ما هم به آنها دروغ گفتیم و دروغ می گوییم که برای این سرزمین تلخ و این بیابانهای خشک و غریب دل تنگیم. دورغ می گوییم چرا که آنها مجبورمان کردند در نشستها دروغ بگوییم که خانه و خانواده از یادمان رفته است. دروغ می گوییم که برای خواهرها و برادرهای کوچکمان که سالهای سال در آغوش ما و با قصه های ما خوابشان برده دلمان نگرفته است و برای مادرها و پدرهای پیرمان دلتنگ نیستیم و چه دردی است برای ما که این روزها باید با بغض به سمت آنها سنگ پرتاب کنیم. دروغ می گوییم خنده بچه هایمان را از یاد برده ایم و گریه آنها را. دروغ می گوییم که دوستشان نداریم و بازی آنها را نمیخواهیم ببینیم. دروغ می گوییم که ما برای دوستانمان دلمان نگرفته است و بوی کاهگل و خاک باران خورده را از یاد برده ایم و بوی گندم نارس و بوی گلهای وحشی دشت را از یاد برده ایم.

آه که چقدر ما به آنها دروغ گفتیم و چه کار خوبی کردیم چرا که توان و ظرفیت شنیدن ندای درون ما و صدای خلوت ما را نداشته و ندارند.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

آری در نهانخانه دلهای ما هنوز صدای ضرب و سنتور است و هلهله رقص و پایکوبی بی امان عشق که هنوز در ما زنده است و امیدوار … این گروه از افراد اکثریت را تشکیل میدهند که من هم یکی از آنها بودم و البته اراده انسانی را بکار گفتم و پای بیرون نهادم.

عیب حافظ گومکن واعظ، که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر بجایی رفت، رفت.

و این آزادی حقیقی و ناب در یک قدمی شماست. البته این طبیعی است اگر رهبران سازمان هنوز وعده و وعید می دهند که شما را خام کنند و نگه دارند. سالهاست این کار آنهاست و به یک اصل اولیه تشکیلات مبدل شده بطوری که هر کس مسئول شد اولین چیزی که باید بداند و یاد گرفته باشد دروغ گفتن به نیرو است.

ولی این طبیعی نیست که شما باز باور کنید و گردن کج کنید و منتظر بمانید. آنها تلاش می کنند همچنان با حفظ تشکیلات افسار روح و روان شما را در دست داشته باشند و حتی دارند تلاش می کنند که اگر قرار است منتقل شوید به کشور دیگر، گروهی منتقل شوید که باز به خیال خود تشکیلات را حفظ کنند. اما قبل از هر کس خود مسعود خوب میداند که همه چیز تمام شده است و شیرازه این تشکیلات، یعنی دروغ و سرکوب، در فضای آزاد از هم خواهد پاشید و خوب هم میداند این فروپاشی مثل داستان آش کشک خاله است و بخوره پاشه، نخوره پاشه.

آری دوستان در بندم. شما توان خروشیدن را دارید. اراده کنید و تصمیم بگیرید و این کابوس چند ده ساله را تمام کنید. در دنیای آزاد خواهید دید که این مرد متکبر که برای ما نیمچه خدایی شده بود و شک کردن به وی مثل شک کردن به تابش آفتاب شده بود یک مرد بسیار عادی سیاسی هم نیست و از لحاظ ذهنی یک عقب مانده خرافاتی بیش نیست که متعلق به چند دهه پیش است و از نیازهای دنیای امروز بسیار عقب مانده است. خواهید دید که این مرد که او را برادر می نامیدیم چطور خصم ابدی و ازلی مجاهدین شده است و چطور آنها را تک به تک در درون خود زنده به گور کرده است.

من از بیگانگان هرگز ننالم
که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد

آری. اول باید این بت را. این بت سهمگین را که نامش مسعود است و در درون ما به جای خدا نشسته است به زیر بکشیم تا توان تفکر و بکار گیری اراده در ما زنده شود. فردی که برای حفظ خود و با رویای رسیدن به قدرت به هر خفت و حقارتی دست زد و البته با اهرم دروغ همه را توجیه کرد. فردی که دروغ را در تشکیلات تئوریزه کرد.

دوستان خوبم. امید یک چیز است و دروغ یک چیز دیگر. برای مثال هسته اولیه سازمان امید داشتند که نهایتا خلقها پیروزند و دیکتاتورها پا برجا نخواهد بود. این یعنی امید به آینده و نه دروغ. ضربه سال پنجاه را پیروزی نام ننهادند و به نیروهای پایین نگفتند تبریک و صد تبریک!!. پذیرفتند ضربه سهمگین خورده اند. دروغ یعنی وارونه جلوه دادن واقعیتهای موجود. یعنی مغلطه. یعنی تحلیلهای مسخره و کودکانه از واقعیت ها و اوضاع پیچیده دنیا و منطقه. دروغ یعنی تخریب آرزوها و امیدها. تخریب رابطه ها و دوستی ها. تخریب آستان بلند عشق و آن را بنام “پیله” جا زدن. این داستان “پیله” هم البته یک داستان مفصلی است باید جداگانه در رابطه با آن نوشت. یادم هست قاسم عاشق شده بود. عاشق فرمانده یگانش. و چقدر پروژه و فاکت خواند ونوشت که ولش کنند و آخرش هم نشد که نشد. آخر او “پیله” نکرده بود و بیچاره فقط “عاشق” شده بود. و این کلمه در محاسبات خشک تشکیلات جایی ندارد و قابل فهم نیست. و اینطور با جایگزین کردنش با کلمه “پیله” تحقیر و توهین می شود

به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار

آری دروغ یعنی جایی برای عشق پیدا نکردن. دروغ یعنی شکستها را پیروزی جلوه دادن و به نیرو نگفتن. دروغ یعنی فرو رفتن را فرا رفتن توصیف کردن. پوسیدن و روزمرگی را تولد و شکوفایی نام نهادن. یقین دارم سرکردگان این تشکیلات جهنمی خوب میدانند همه چیز تمام شده است ولی توان پذیرش واقعیت را ندارند و هنوز دارند دست و پا می زنند. کاش رجوی که یقین دارم هم اکنون این سطور را دارد می خواند و یا می شنود، اگر ذره ای شهامت و جسارت مرتجع ترین رهبران مذهبی دنیا را هم داشت هم اکنون و در چنین شرایطی با یک پیام کوتاه پایان مبارزه مسلحانه و ماندن در عراق را اعلام می کرد و نیروها را حقیقتا رها می کرد تا راه خود را انتخاب کنند. و به همان دو ویژگی انسانی که بارها از آنها دم می زند احترام می گذاشت که انتخاب است و آزادی و البته با یک معذرت خواهی بسیار بزرگ از تمام انقلابیون تاریخ بخاطر اجباری کردن مبارزه و بستن راه هر گونه انتخاب. و نیروها را آزاد می کرد از لحاظ فکری و فیزیکی تا اگر پتانسیل مبارزه ای هم هست راه خود را انتخاب کنند و این داستان که روزی سالها پیش از انقلاب با امید آغاز شد و بعدها در عراق با خفت و دروغ ادامه پیدا کرد حداقل با یک جسارت به پایان برسد.

می گفت چراغها را خاموش می کنم و هر که می خواهد برود. ولی فردا میدیدیم ده ها گشت و نگهبان و پست به اطراف قرارگاه ها و مقر ها و محوطه های آسایشگاه ها اضافه می شد با چند ده پروژکتور قوی دیگر.. عجبا!!..

برای حل ساده ترین مشکلات مثل رفتن به دندانپزشکی باید از ده ها مانع و سد و امضاها و ویزاها!! عبور می کردیم. تازه این در صورتی بود که قابل اعتماد بودی واگر نه که با خود فرمانده یگان می رفتی و بر می گشتی. و شنیده بودم این اواخر هم نه دو نفره که چند نفره شده بود. واگر ادامه پیدا می کرد شاید برای رفتن به دندانپزشکی چند صد نفره می شد! طوفان خنده ها!

این هم نوع دیگری از مبارزه است که رجوی بنیانگذاری کرده. باور کنید در همین اروپا اگر بخواهی از چند دریا و اقیانوس بگذری و به آن سوی دنیا بروی اینقدر ویزا و امضاء نمی خواهد که از مقر تا امداد به فاصله دویست متر آنطرف تر می خواست.

و این همه از حماقت رهبران این تشکیلات عقب مانده است که اگر انسانی نخواهد بماند، پس چرا باید بماند؟ این بزرگترین سوال است که رجوی باید از خود بپرسد. اگر نمی خواهند بمانند، چرا باید بمانند؟ و این همه ترس و وحشت از فرار از چیست؟ و چرا نام مبارزه را با این تهدید و اجبار و بند و زنجیر به لجن کشیده اند؟ و از آنجا که دیگران اکنون همه میدانند مبارزه ای در کار نیست و البته سالهاست که تعطیل شده، این همه بند و زنجیر یک دلیل بیشتر نداشته و ندارد و آن هم سوء استفاده سیاسی از خون و رنج و عمر و جوانی ما بوده و هست و ما قربانیان خاموش این حکایت بی پایان بوده ایم و هستیم…

دوستان خوبم. بگذار به رسم گذشته ها و نشستها این بار هم کمی از خودم بگویم تا شاید کمکی شود و شما بتوانید به هراس خود از دنیای بیرون غلبه کنید و از دست آن کابوس روزانه خلاص شوید. من مدتی است در اروپا هستم و بقول سهراب “روزگارم بد نیست، تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی … پیشه ام نقاشی است…”.

و فکر نمی کردم بعد از آن همه بی خبری از دنیا بتوانم روی پای خود دوباره بایستم و با دنیای واقعی پنجه در پنجه شوم و این همان حسی است که مسئولین تلاش می کنند در ما بوجود آورند که انگار دیگر شما هرگز نمی توانید زندگی معمولی داشته باشید و با دنیای بیرون رابطه برقرار کنید و این را هم باید به هزاران دروغ دیگر افزود که تلاش برای مایوس کردن و افسرده کردن ما و کشتن آخرین اتم های امید در ماست.

من به مدت چهار سال در تیف نقاش بودم و برای سربازان نقاشی می کشیدم و آنها نقاشی ها را بعنوان هدیه برای خانواده هایشان می فرستادند. هنری که در تمام دوازده سالی که در سازمان بودم حتی یک بار به کسی نگفتم چرا که در آنجا فضایی برای هنر و شعر و معرفت نیست. و اینها همه ارزشهای تحقیر شده و توهین شده اند و باید در خود نهان کرد. “گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش”.

در سازمانی که آشکارا روشنفکری جرم است و به عنوان یک توهین در نشستها به افراد گفته می شود چطور می شود از دانش و هنر حرف زد؟ مگر نه این که در چند قدم بعد مارک “قطب” و “طعمه” بر پیشانیت خواهند زد و تو را در خود فرو می برند. از ترس همین مارک و توهین بود که دوازده سال آرزو داشتم یک دیوان حافظ داشته باشم و نداشتم و این همان حکایتی است که یک روز خواهم نوشت ” دوازده سال دور از حافظ”.

باری. نقاش بودم و اکنون هم کارم در اروپا همین است. در تیف مقداری پول جمع کردم و از طریق قاچاقچی به اروپا آمدم و توانستم بر تمام مشکلات راه و اقامت غلبه کنم. در سخت ترین شرایط این چند سالی که بیرون بوده ام وقتی مقایسه می کردم با درد و فشار و توهین و روزمرگی و بی هویتی داخل اشرف یکباره همه چیز سهل و آسان می شد و به راحتی از آن می گذشتم ویقین دارم تمام شما ها این گنجینه عظیم تجربه دردناک را در خود دارید و با آن بر هر سختی و فشاری غلبه خواهید کرد.

تنها نیستم. در سرتاسر اروپا صدها نفر از دوستان شما رفته اند و زندگی تازه ای آغاز کرده اند که البته خیلی از آنها مثل من هستند که نمی خواستیم دوباره وارد این بازی کثیف سیاست بشویم. چرا که هر چه ما از سیاست دیدیم پستی و دروغ بود و فرومایگی و بس. ولی بقول دوستی “همیشه خیلی زود دیر می شود” و این داستان تلخ ماست چه شما که در آن حصار لعنتی گرفتار آمده اید و چه برای ما که در دنیای آزادی هستیم باز “خیلی زود دیر می شود” اگر کاری از دستمان بر می آید و انجام ندهیم و کوتاهی کنیم.

دوستان خوبم. در دستگاه تشکیلاتی که ما گرفتار آمده ایم آدمها بعنوان فرد هویتی نداشته و ندارند. هر چند ما به این نوع نگرش عادت کرده ایم ولی این بزرگترین توهین است به مقام انسانی ما. یک بار در نشستی نسرین صحبت می کرد که هر تضادی راه حل متفاوتی دارد و مثال می زد که فلان خواهر می ترسیده برای برادرها نشست برگزار کند و اعتماد به نفس نداشته که نسرین گفت به او گفته ام وقتی روبروی برادرها پشت میز نشستی فکر کن تمام آدمهایی که روبریت نشسته اند با هر رده و سابقه ای یک مشت گوسفند هستند و تو داری برای گوسفند ها صحبت می کنی. این کمکت می کند که نشست را راحت برگزار کنی. و من همینطور خشکم زد.

البته دستگاه و تشکیلات مذهبی همین است. یکی چوپان است و بقیه گوسفند. برخی کشیشها عملا یک عصا هم دست می گیرند. گوسفند که توان و اراده و آزادی انتخاب ندارد و باید آنها را به چرا برد و باز گردان و برایشان حصار و طویله درست کرد. از گوسفند که نمی شود پرسید میخواهی توی طویله بروی یا نه؟ باید برود. شعور ندارد که بفهمد چه برایش خوب است و چه بد. و این فقط آقا چوپانه است که همه چیز را میداند و عقل کل است. و قطعا تمام مسئولین با این نگرش وارد نشستها می شدند و قطعا مسعود هم در نشستها فقط یک مشت گوسفند نر و ماده خواب آلوده جلویش می دیده و بس وگرنه ساده نیست چشم در چشم این همه دروغ بگوید و فکر کند ما همه آلزایمر داریم و بحثهای قبلی را فراموش کرده ایم.

دوستان قدیمم. ما انسانهایی انقلابی بودیم که با دنیایی از امید و آرزو وارد این سازمان شدیم. البته به غیر از آنهایی که به امید کار به این خراب شده آمدند و یا به امیدهای دیگر و فریب خوردند. اکنون که تمام رویاها و امیدها تخریب شده، اکنون که از بس دروغ شنیده ایم دیگر حقیقتا نمیدانیم دروغ کدام است و حقیقت کدام، باید حرکتی کرد و خود را از این دام خود بافته نجات داد قبل از آنکه با آخرین حرکت طرف مقابل کیش و مات شویم.

هنوز راه نجات هست. هنوز توان خروشیدن و گردن افراشتن هست. با تمام تحقیرها و سرکوبها و در خود ریختن ها و با تمام شکستن ها و فرو ریختن ها در این سالیان هنوز یک رگ سرخی در ما هست که ما را زنده نگه داشته است و آن هم امید است. امید به آینده و امید به خلاص شدن از این کابوس روزانه. باور کنید مهم ماندن یا نماند و باقی عمر را چگونه گذراندن نیست، چرا که وقتی ما وارد این سازمان شدیم برای زندگی و خوش گذرانی نیامدیم و قطعا اهمیتی ندارد که این باقی عمر چگونه بگذرد ولی موضوع مهم این است که ما انسانیم و آزادی انتخاب حق اولیه ماست و باید با ما مثل انسان برخورد شود و به این تنها حق انسانی ما احترام گذاشته شود. مهم این است که بگوییم نه ما احمق نیستیم که مزخرفات شما را باور کنیم و می فهمیم در اطرافمان چه می گذرد. تا وقتی که بودند بودیم و وقتی نیستد ما هم نیستیم. در سخت ترین شرایط بمباران ما را تنها گذاشتید و به ما هم نگفتید و باز دروغ گفتید. به رجوی ها بگوییم اکنون که کشتی سر درگم شما به گل نشسته است، ما خود به تنهایی به دریا می زنیم و نمی گذاریم با شما فرو برویم هر چند تلاش شما برای فرو بردن ماست در این باتلاق. شما تخریب کردید تمام نامها و ارزشهای انسانی را و در ما کشتید هر حس بودن و زیستن را. اما ما هنوز زنده ایم و نفس می کشیم و خرد ما مشعل راه ماست و انتخاب و آزادی سرمایه ما بعنوان انسان. همان دو ویژگی که بیش از بیست سال تلاش کردید در ما بکشید و نتوانستید. و خود را بی هیچ ترس و دلهره ای به دریا بزنیم و مثل آن جمله آخر فیلم پاپیون که با موهای سپید و دندانهای ریخته از آن جزیره ارواح گریخت و خود را به دریا زد و فریاد بزنیم

“آهای کثافتها، من هنوز زنده ام”

Hey you bastards..I’m still here!!!i

 


Daniel Zucker, Maryam Rajavi and ALi Safavi

 

|