هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریمحامد صرافپور، هفدهم دسامبر 2020:… در طی دورانی که مریم در فرانسه بود، تعداد قابل توجهی از اعضا که با وی به اروپا فرستاده شده بودند به مرور روابط خود با سازمان را قطع کرده و اصطلاحاً «بریده» بودند و یا در حاشیه بعنوان یک هوادار فعالیت می کردند. این افراد دیگر حاضر به بازگشت به اشرف نبودند که طبعاً تأثیرات منفی روی دیگران می گذاشتند. این ریزش برای تشکیلات یک تهدید بزرگ محسوب می شد. از سوی دیگر مسعود نتوانسته بود بحث های بند «ف» و نشست های «حوض» را آنگونه که دوست داشت در اورسوراز و دیگر پایگاه های اروپایی پیاده نماید و نیاز بود نفرات متزلزل هرچه زودتر به اشرف بازگردانیده شوند. البته وی موفق شده بود برخی از نیروها را به بهانه های مختلف فریب دهد و به عراق برگرداند اما بسیاری حاضر به بازگشت نبودند. هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

ترور دانشمندان هسته‌ ای ایران و نقش مریم رجویترور دانشمندان هسته‌ ای ایران و نقش مریم رجوی

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم
لینک به قسمت هفتم
لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم
لینک به قسمت دهم
لینک به قسمت یازدهم
لینک به قسمت دوازدهم
لینک به قسمت سیزدهم
لینک به قسمت چهاردهم
لینک به قسمت پانزدهم 

لینک به قسمت شانزدهم
لینک به قسمت هفدهم
لینک به قسمت هجدهم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

خیز دیگری در بندهای انقلاب مریم

بند ه: «هزار شین یا همردیف»

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

سال 1375 با نمونه نشست های دیگ و دیگچه که شرح دادم آغاز گردید و به صورت مقطع ادامه یافت. به موازات آن برخی کلاس ها و تمرینات نظامی هم ادامه داشت. بهار و تابستان این سال نیز با سلسله تمرینات جمعی در زمینه های اداری و پشتیبانی و نیز رسته های مختلف نظامی مصادف بود. این تمرینات در واقع کمک بزرگی به مسعود رجوی برای سرگرم کردن نیروهایی که نه چشم اندازی برای جنگ داشتند و نه مأموریت خاصی که به آن دل خوش کنند، بود. تمرینات بی پایان در بیابان های اطراف اشرف یا در منطقۀ نیمه کوهستانی حمرین در سی کیلومتری شمال شرقی اشرف.

(توضیح: قرارگاه اشرف به دو بخش عمده تقسیم می گردید:

بخش اول درون سیاج بود که یک محدودۀ 6 در 7 کیلومتری را شامل می شد. البته تا پیش از سال 1367 این محدوده خیلی کوچکتر و در حد 2 در 6 کیلومتر بود ولی بعد گسترش یافت. پس از حملۀ هوایی ایران به قرارگاه اشرف، یک مجموعه زاغه مهمات که متعلق به ارتش عراق بود به مجاهدین واگذار گردید تا مهمات های خود را برای جلوگیری از بمباران احتمالی به آنجا منتقل کنند و به این ترتیب قرارگاه در بخش شمالی مقدار دیگری گسترش پیدا کرد.

بخش دوم شامل چند صد کیلومتر خاک بیابانی در بیرون از سیاج می شد که آنرا «اشرف بزرگ» می نامیدند. مسعود رجوی در یکی از نشستهای عمومی با افتخار گفت: «همین اشرف ما از نوار غزه که اینهمه به خاطرش می جنگند بزرگتر است». این منطقه از بخش شرقی و شمالی اشرف آغاز و تا سلسله کوههای حمرین در شمال قرارگاه ادامه می یافت. البته این منطقه دارای روستاهای متعددی بود که با مجاهدین رابطه دوستانه داشتند.)

دریاچه و سد حمرین در منطقه ای خارج از این محدوده قرار داشت اما مجاهدین گاه برای تفریح و یا مراسم سیزده بدر به کنار دریاچه منتقل می شدند. یگان ها هر روز صبح زود برای تمرین و رزمایش از اشرف خارج می شدند و شب به مقر باز می گشتند. تمرین ها به صورت رسته ای بود و یگان ها به شکل مستقل عمل می کردند. تابستان این سال یکی از گرمترین روزهایی بود که عراق تجربه می کرد. در مردادماه این سال، درجه حرارت در طول روز به نزدیک 65 تا 70 درجه در سایه می رسید که عملاً هرگونه جنب و جوشی را غیرممکن می ساخت. متأسفانه کودکان زیادی هم در عراق جان باختند. به همین خاطر در طول این یکماه برنامۀ کاری ارتش تغییر کرد و بیشتر زمان روز برای استراحت و شبها برای کارهای جاری در نظر گرفته شد. به طور معمول استراحت از ساعت 10 صبح آغاز و تا 5 عصر ادامه داشت و از ساعت 5 عصر کارها شروع و تا ده صبح روز بعد ادامه داشت. نیمه شب هم یک استراحت کوتاه در نظر گرفته شده بود. گرمای شدید دهها کولر گازی را از دور خارج کرد و نفرات برای جلوگیری از نفوذ گرما به داخل آسایشگاه، تمامی پنجره ها را با پتو می پوشانیدند.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت نهم

تیرماه کلاس آموزش موتوری نفربر MTLB در مهندسی مرکز 12 برگزار شد که من به همراه سایر نفرات این کلاس به منطقه حمرین رفته بودم. مربی آن «حسن علی اکبر علوی» بود که سالها بعد از سقوط صدام در آلبانی فوت کرد. وی از اسیران جنگی ایران و عراق بود که سالهای طولانی در اسارت حزب بعث قرار داشت و با فریب مسعود رجوی به مجاهدین پیوست. حسن در بین بیشتر مجاهدین از سن بالاتری برخوردار بود ولی هیچگاه مسئولیت خاصی به او سپرده نشد و در همان سطح عضو تیم باقی ماند. در کشاکش تمرین های عملی، گرمای شدید فرارسید و کلاس ها متوقف گردید و به اشرف بازگشتیم. ادامه آن به ماه های بعد موکول گردید.

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

پاییز این سال خبر مهمی در پیش بود. سالروز زایش (انتخاب) مریم رجوی و (پرواز این سیمرغ رهایی!) از عراق به فرانسه برای مبارزه با بورژوازی! فرارسیده بود. دوباره جشن های مهرگان و فستیوال سالانۀ ورزشی برگزار گردید و در میانۀ این مسابقات نیروها به قرارگاه باقرزاده فراخوانده شدند. خبر خوبی نبود چون همه می دانستند باقرزاده محل مناسبی نیست و ترجیح می دادند جشن ها در خود اشرف باشد. به هرحال خبر فوری بود و همه ناگزیر به آنجا منتقل شدند. روز مراسم سالن باقرزاده مملو از جمعیت بود و چندین خبرنگار عراقی نیز دعوت شده بودند. گفته شد مریم رجوی قرار است به طور مستقیم از طریق ماهواره صحبت کند. خبرها مبهم بود ولی نهایت تلاش انجام گرفته بود تا سالن برای تبلیغات آماده باشد و حتی جهت کیفیت کار صوت و تصویر و فیلمبرداری، چندین متخصص عراقی استخدام شده بودند.

هنگامی که دربهای سالن باز شد، چشمها همه از حیرت باز ماند. مریم عضدانلو به عراق بازگشته بود. سالن در یک لحظه منفجر شد و دوباره جشن و شادمانی… باز هم مسعود رجوی نقشه هایی در سر می پرورانید. به دلیل اینکه جشن عمومی بود، خیلی زود با یک سخنرانی و رقص و آواز پایان یافت. مسعود با خبرنگاران عراقی هم دیداری کوتاه داشت و در پاسخ به سوآل یک خبرنگار که پرسید کی به ایران می روید؟ تنها یک کلمه جواب داد: «بزودی»!

نشست اصلی روز بعد که خبرنگاران خارجی حضور نداشتند برگزار گردید. مسعود پس از مقداری مقدمه چینی گفت:

«به این دلیل مریم را به عراق بازگرداندیم که می بایست برای تشدید نبرد خود را آماده می کردیم».

وی شرح مختصری هم از مسائل سیاسی داد و گفت: «همگان انتظار داشتند بعد از سخنرانی مریم در سالن «ارزکورت لندن» که هزاران ایرانی شرکت کرده بودند، مرحله بعدی این گردهمایی در آمریکا باشد ولی دوران کار سیاسی پایان یافته و نوبت فعال کردن بخش نظامی رسیده است، به همین خاطر حضور مریم در عراق ضروری بود تا وی بتواند خط جدید را به پیش ببرد». در یک کلام مسعود گفت که تحول بزرگی در پیش است که حضور مریم در عراق را ضروری می کند.

اما سکه روی دیگری داشت. در طی دورانی که مریم در فرانسه بود، تعداد قابل توجهی از اعضا که با وی به اروپا فرستاده شده بودند به مرور روابط خود با سازمان را قطع کرده و اصطلاحاً «بریده» بودند و یا در حاشیه بعنوان یک هوادار فعالیت می کردند. این افراد دیگر حاضر به بازگشت به اشرف نبودند که طبعاً تأثیرات منفی روی دیگران می گذاشتند. این ریزش برای تشکیلات یک تهدید بزرگ محسوب می شد. از سوی دیگر مسعود نتوانسته بود بحث های بند «ف» و نشست های «حوض» را آنگونه که دوست داشت در اورسوراز و دیگر پایگاه های اروپایی پیاده نماید و نیاز بود نفرات متزلزل هرچه زودتر به اشرف بازگردانیده شوند. البته وی موفق شده بود برخی از نیروها را به بهانه های مختلف فریب دهد و به عراق برگرداند اما بسیاری حاضر به بازگشت نبودند الا اینکه شگرد دیگری بکار گیرد که کارآیی داشته باشد، و این ترفند چیزی جز بازگردانیدن مریم به عراق نبود. مسعود با انتقال مریم به عراق موفق شد بخش عمده نیروها را که احتمال جدایی شان بود به عراق بازگرداند (با این بهانه که یک نشست بسیار مهم چند روزه در اشرف برگزار می شود و بلافاصله به اروپا بازگردانیده می شوید، افراد مسئله دار را به عراق آوردند و دیگر امکان خروج نداشتند).

البته این تمام معضل نبود، چرا که مدار شورای رهبری مجاهدین هم دچار مشکلاتی شده بود که مسعود رجوی نمی توانست براحتی از آن بگذرد. در واقع تناقضات به مدار پیرامون مسعود که آنرا سپر حفاظتی خود می دانست رسیده بود. علاوه بر آن، تناقضات به صورت جدی به کادرهایی رسیده بود که شاید بتوان گفت بیش از اکثر اعضای آن زمان شورای رهبری مستحق این موضع مسئولیت (شورای رهبری) بودند اما مسعود نخواسته بود تا آن زمان آنان را وارد چنین مداری نماید. حسادت های پنهان و تنش هایی که وجود داشت (و می توانست تأثیر جدی در مناسبات بگذارد) نیازمند حضور خود مریم قجرعضدانلو در منسجم ترین بخش تشکیلات یعنی در عراق بود. تا پیش از رفتن مریم به فرانسه، وی جلوی بسیاری از چالش ها را گرفته بود و زنان مسئول سازمان در کنار وی به آرامش می رسیدند چرا که مریم خوب می دانست با آنان چگونه برخورد کند اما با انتقال وی به فرانسه، یک خلأ جدی قدرت معنوی بوجود آمده بود. در واقع حضور مریم در ارتش همانند یک داروی آرامبخش عمل می کرد و کمتر کسی یافت می شد که او را از صمیم قلب دوست نداشته باشد و این بویژه در میان زنان مجاهد عمق بیشتری می یافت. با رفتن مریم، فشارهای تشکیلاتی و اجرائی بیشتر شده بود و شاید بسیاری احساس می کردند علت اصلی تنش ها عدم حضور مریم برای کنترل مناسبات است. به هرحال، حضور مریم در این دوران می توانست تأثیرات زیادی داشته باشد. حتی مسعود رجوی در همان نشست روی این نکته تأکید داشت که حضور مریم روی مردم عراق هم تأثیرگذار است چون آنها نیز چنین برداشت می کنند که مریم «در شرایط سخت تحریم» آنان را ترک نکرده و در کنارشان مانده است!.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

(یادآوری: مسعود در جریان انقلاب دوم ایدئولوژیک -انتخاب مریم به عنوان مسئول اول- اکثر زنان مسئول و مجرب را به آرامی از مواضع کلیدی کنار گذاشت و زنانی با تجربۀ کمتر را جایگزین ساخت. حرکتی که در گام های بعد شدت یافت و زنانی فاقد تجربه و سابقه تشکیلاتی-نظامی-سیاسی و حتی ایدئولوژیک، مسئولیتهای کلیدی را به دست گرفتند. مسعود به اینکار شدیداً نیاز داشت تا بتواند قدرت مطلقۀ خود را تثبیت کند و هیچ شریک راهبردی و هیچ مدعی قدمت تشکیلاتی در مدار پیرامون خود نداشته باشد. برای نمونه: «فاطمه رمضانی و فاطمه طهوری» پیش از آن فرمانده لشگر بودند و چندین عملیات را فرماندهی کرده بودند. فاطمه رمضانی فعالیت های چشمگیری هم در عرصه سیاسی داشت. «ثریا شهری» به مدت طولانی فرمانده قرارگاه اشرف و معاون محمود عطایی محسوب می شد ولی در گام های بعد نامی از او نبود. همچنین «عذرا علوی طالقانی، حمیده شاهرخی، سعیده شاهرخی، محبوبه جمشیدی، سهیلا صادق و…» هرکدام شان از فرماندهان ستادها و لشگرهای مختلف بودند. برخی از اینگونه افراد در اولین انتخاب شورای رهبری حضور نداشتند و برخی نیز عضو شورای رهبری شدند ولی به مرور نامشان کمرنگ شد و در کارهای جانبی غیرکلیدی بکار گرفته شدند.

با اینکه «شهرزاد صدر حاج سید جوادی» برای مدتی بعنوان مسئول اول مجاهدین برگزیده شد اما او را به دلیل ارزش و اهمیتی که برای مسعود داشت به این کار نگماردند، بلکه دلیل آن، عدم وجود مریم در تشکیلات عراق، و نیاز شدید قرارگاه اشرف به یک عنصر باسابقه و شناخته شده و مجرب بود تا زنان دیگر پذیرای او باشند. طبعاً شخصیتی مثل «فهمیه اروانی» جز با حضور مریم در کنارش نمی توانست نفوذی در بین زنان شورای رهبری و باسابقه داشته باشد، به همین علت همزمان با تصمیم برای انتقال مریم به اروپا، فهیمه اروانی کنار گذاشته شد و شهرزاد مسئول اول مجاهدین گردید. به همین خاطر پس از بازگشت مریم به عراق، شهرزاد دوباره به کارهای دفتری مریم گمارده شد.

در نقطه مقابل اینگونه افراد، زنانی بودند فاقد سابقه و تخصص سیاسی و نظامی که توسط زوج رجوی مسئولیت های کلیدی را بدست گرفتند. خانم هایی چون: «رقیۀ عباسی و مهوش سپهری» که پیش از آن در آشپزخانه خدمت می کردند، و همچنین «بهشته شادرو، فهیمه اروانی، مژگان پارسایی و صدیقۀ حسینی» که پیش از آن در اروپا و آمریکا از هواداران ساده مجاهدین بودند ولی بعد از طی پروسه های انقلاب ایدئولوژیک، توسط رجوی به عنوان مسئول اول سازمان برگزیده شدند. زنان زیادی به این شیوه تمامی مواضع کلیدی را بدست گرفتند. مسعود برای اینکار توجیه ایدئولوژیک داشت و خود را با علی بن ابوطالب مقایسه می کرد که گفته بود افراد ذیصلاح را بر مسند قدرت خواهم گذاشت.)

بلافاصله بعد از آمدن مریم به عراق، فصل جدیدی آغاز گردید. ابتدا کل ارتش که پیش از آن شامل سه مرکز فرماندهی نظامی بود، مبدل به 6 مرکز فرماندهی شد که پس از چندی به 7 مرکز فرماندهی ارتقاء پیدا کرد. مرکز ایجاد شده، خاص زنان مجاهد بود. مسعود بعد از ده سال دوباره به فکر اجرای پروژه تفکیک جنسیتی افتاده بود.

(توضیح: در سال 1365 پس از انتقال مسعود رجوی از فرانسه به عراق، پروژه مختلط کردن یگان های رزمی آغاز شد اگرچه تا مدتی گردان های رزمی زنان از مردان جدا بود و زنان عمدتاً کارهای پشتیبانی را انجام می دادند. برای اولین بار در پاییز 1366 بخشی از دختران مجاهد پس از گذران دوره آموزش خمپاره اندازها، اولین عملیات خود را در هیبت یگان آتشبار به انجام رسانیدند. بعد از آن راه برای حضور بیشتر زنان در میدان جنگ آماده شد و در ابتدای سال 1367 در عملیات موسوم به «آفتاب تابان» دسته های رزمی زنان وارد میدان نبرد شدند و وظیفۀ انتقال اسرا به پشت جبهه را برعهده گرفتند. بلافاصله بعد از این عملیات، زنان و مردان در دسته های مجزا در گردان های رزمی سازماندهی شدند و در عملیات «چلچراغ» به صورت مشترک و ترکیبی به میدان رفتند. این کار در عملیات فروغ جاویدان و سلسله عملیات های مروارید هم ادامه داشت.

بعد از حدود دهسال، مسعود و مریم رجوی حرکت دیگری برای جداسازی زن و مرد آغاز کردند. ناگفته نماند که بلافاصله بعد از بحث های بند الف انقلاب ایدئولوژیک، نماز جماعت مجاهدین که زن و مرد در یک صف می ایستادند، تغییر شکل داد و زنان مثل گذشته در پشت سر مردان قرار گرفتند. البته در نمازهایی که مسعود و مریم در آن شرکت داشتند و جنبه تبلیغی و بیرونی داشت، اینکار در همان صفوف واحد انجام می شد. در یک دوران کوتاه زنان هنگام نماز جماعت بایستی روپوش سفیدی به تن می کردند که تا زیر زانو را می پوشاند).

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت اول و دوم

به دنبال این تغییر سازماندهی، تمامی نهادهای سازمان بسیج شدند تا دستگاه خود را به لحاظ امکاناتی بررسی کنند و کلیۀ وسایل موجود خود را مورد رسیدگی، تعمیر و بازبینی قرار دهند. برای همین، کمیته های مختلف، کار نظارت بر دستگاه ها و تجهیزات ارتش را در دستور کار خود قرار دادند و در این رابطه برای زنده سازی امکانات، از ارتش عراق نیز کمک گرفته شد. و کمیته های تعمیر تسلیحات، تجهیزات، خودروها و ابزارآلات مهندسی تشکیل گردید و پرسنل زیادی از ارتش عراق در محلی که به نام هتل معروف بود حضور یافتند و تحت سرپرستی یک سرهنگ به تعمیر این گونه تجهیزات و خودروها مشغول شدند. محل کار این پرسنل در ضلع جنوبی قرارگاه اشرف و در مکانی به نام «معمل عارفی» بود. واژۀ «عارفی» اصطلاحی بود که برای نیروهای عراقی بکار می رفت. علت نامگذاری این بود که هنگام صحبت در مورد عراقی ها آنها متوجه نشوند. محل استقرار این پرسنل در بخش شمالی قرارگاه اشرف و در کنار مدرسۀ رسته ها و فرستندۀ رادیو صدای مجاهد بود. بخش های دیگر ارتش مثل کمیتۀ مخابرات دو سال پیش از آن به این کار مبادرت نموده بودند.

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

انتخابات در ایران و پیامدهای آن در مناسبات مجاهدین

انتخاب ریاست جمهوری در ایران سرفصل دیگری بود برای مسعود رجوی تا ادعا کند به دلیل نزدیکی «ناطق نوری» به رهبر جمهوری اسلامی، وی پیروز انتخابات خواهد بود، اما با پیروزی «محمد خاتمی»، وی که شدیداً غافلگیر شده بود، به طرز عجولانه ای اعلام کرد که: «ما اگر یک می خواستیم ده نصیبمان شد و اگر ده می خواستیم صد نصیبمان گردید…  رژیم با این انتخاب جام زهر را سرکشیده و خاتمی جام زهر این رژیم خواهد بود».

البته تحلیل مسعود رجوی در نشست های داخلی به طور کامل متفاوت بود. وی در چند نشست مختلف داخلی تحلیل دیگری ارائه می داد که مهمترین کلام وی بدین گونه بود و می گفت: «رژیم به این علت خاتمی را انتخاب کرد که ما مریم را به عنوان رئیس جمهور برگزیدیم، همانطور که در نقطه مقابل کاندیداتوری من در سال 1358، خمینی مجبور شد بنی صدر را بپذیرد، یعنی همانطور که بنی صدر برآمده از شکاف بین ما و رژیم بود، خاتمی نیز برآمده از شکافی است که بین مقاومت (مجاهدین) و رژیم وجود دارد… در واقع ما با انتخاب مریم پیشدستی کردیم و مردم از آن استقبال کردند و رژیم مجبور شد در مقابل او، خاتمی را وارد میدان کند، و انتخاب خاتمی، یک عمل تحمیل شده به رژیم در مقابل ریاست جمهوری مریم بوده است». وی در رابطه با آمار بالای شرکت کنندگان در انتخابات نیز بشدت آشفته شده بود و برای کمرنگ کردن حضور گسترده مردم در انتخابات می گفت: «در بین جناح های مختلف رژیم یک توافق بوجود آمده که هرکس از هر جناحی برنده شود آمار را 5 برابر نشان دهند». هدف از این تحلیل بی پایه چیزی نبود جز تناقض شدیدی که در بین اعضای مجاهدین بوجود آمده بود و از خود می پرسیدند که اگر مردم از انتخاب مریم استقبال کرده باشند، پس چطور با چنین آمار بالایی در انتخابات شرکت کرده و به خاتمی رأی داده اند؟ برای مسعود بشدت مشکل بود که بپذیرد چنین تناقضاتی بین مجاهدین در حال شکل گیری باشد. و بدتر از آن، حضور گسترده مردم در همان انتخاباتی بود که مسعود آنرا تحریم کرده بود.

این گونه اتفاقات پی در پی روی مسعود رجوی تأثیرات منفی می گذاشت و موجب می شد که وی پشت سرهم گاف های بزرگ سیاسی و تشکیلاتی بدهد. یکی از اشتباهات بزرگ وی این بود که صراحتاً و به طور علنی انتخاب خاتمی را جام زهر رژیم خواند و گفت: «خاتمی هرگز به دور دوم انتخابات نخواهد رسید!». عجیب اینکه مسعود بدون هیچ ملاحظۀ سیاسی چنین بیانیه ای را صادر کرد. معمولاً در عرصۀ سیاسی هیچکس با قاطعیت چیزی را اعلام نمی کند و حداقل درصدی خطا برای گفته های خود در نظر می گیرد، ظاهراً وی (اگرچه سرمست سرکوب شدن نیروهایش در همکاری تنگاتنگ با استخبارات عراق و چند موفقیت مقطعی مریم در اروپا بود) از یکسو بخاطر پشت پا زدن مردم به سیاست تحریم انتخابات، و از سوی دیگر به دلیل انتخاب خاتمی که ضربه به استراتژی جنگ طلبانه اش بود، دچار ضربه روحی و سیاسی-تشکیلاتی شده بود و در این سردرگمی، ریسک انتشار چنین بیانیه ای را به جان پذیرفت و وارد فازی بحرانی گردید که می بایست هر طور شده خود را از آن بیرون بکشاند.

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

با توجه به تغییرات سیاسی که در داخل ایران رخ داده بود و پیامدهایی که به دنبال داشت، مسعود رجوی با پیشنهاد صدام حسین، در بخش نظامی نیز دست به اقداماتی گسترده زد. بعدها خود مسعود در یک نشست توضیح داد که حین دیدار با یکی از سران حزب بعث به او گفته شده: «چرا در این شرایط که مرزها باز است اقدامی انجام نمی دهید؟» و او هم با توجه به پیشنهاد افسران امنیتی حزب بعث، به ذهنش خطور کرده که عملیات های (تروریستی) در داخل ایران را مجدداً کلید بزند!. اینکه تا چه حد اقدامات او ربط به پیشنهاد حزب بعث داشت و یا خواسته های صدام، کاملاً مشخص نیست ولی با توجه به آنچه خودش بدان معترف بود، صدام حسین دوباره راه های مرزی را برای مجاهدین در راستای انجام عملیات های تروریستی گشوده بود.

باید به این نکته هم اشاره کنم که حضور گسترده مردم در انتخابات و ورود خاتمی به میدان، تزلزل گسترده ای در بخش سیاسی مجاهدین بوجود آورده بود که عملاً استراتژی مسعود رجوی در جنگ مسلحانه را زیر سوآل می برد. شورای ملی مقاومت عملاً دچار شکاف شده بود و برخی از اعضای شورا سیاست های مسعود رجوی را زیر سوآل برده بودند. دکتر هدایت الله متین دفتری و همسرش مریم متین دفتری، هر دو دهان به اعتراض گشودند و بعد هم از شورا خارج شدند. رجوی از این امر بشدت عصبانی بود و می گفت معلوم نیست اینها رئیس جمهورشان خاتمی است یا خواهر مریم!.

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

 تنش تنها در بین اعضای سیاسی شورا نبود، بلکه برخی از هنرمندان و نویسندگان حامی شورا نیز که طی مدت حضور مریم در اروپا و یا پیش از آن جذب مجاهدین شده بودند و یا با مجاهدین در امور هنری همکاری داشتند نیز به آرامی از این جریان جدا شدند و به دنبال زندگی خود رفتند. «عارف، مرتضی، الهه، فریدون گیلانی (نویسنده)، کوشیار شاهرودی (فلوت زن شهیر جهانی» نمونه ای از این دست بودند، هنرمندانی همچون «محمد تقدسی (خواننده اپرا)، اسماعیل وفایغمایی (شاعر) و محمدعلی اصفهانی (نویسنده و شاعر)» نیز بعدها به مرور مجاهدین را رها کردند و یا همچون «شاپور باستان سیر و محمد شمس» فعالیت های هنری خود با مجاهدین را به حداقل رسانیدند تا چندان به چشم نیایند و مورد انزجار مردم نباشند. در عوض مجاهدین از هنرمندان حاشیه نشینی مثل «گیسو شاکری، مرجان، پرویز صیاد و هادی خرسندی» برای پیشبرد سیاست های خود استفاده کردند که وزنه با اهمیتی در میان ایرانیان نبودند.

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

طبعاً جدایی اکثر این هنرمندان و سیاسیون شورای ملی مقاومت بی هزینه هم نبود. کافی بود یکی از آنان کوچکترین انتقادی به رجوی وارد کند تا سیل اتهامات اخلاقی و امنیتی به آنان وارد شود و زندگی آنان در اروپا را دستخوش چالش جدی کند. مسعود و مریم رجوی هیچ انتقادی را برنمی تافتند و اولین کار آنها ترور سیاسی و شخصیتی منتقدان بود و برای اینکار ابتدا برخی از اعضای شورا و یا مجاهدین را بکار می گرفت و اگر جواب نمی داد، از کمیسیون امنیت و ضدتروریسم شورای ملی مقاومت برای حمله و تخریب آنان استفاده می کرد. برای نمونه آقای محمدعلی اصفهانی بعد از سال ها قلم زدن و نوشتن سروده برای مجاهدین، به جرم انتقاد به مسعود رجوی بشدت مورد حمله قرار گرفت و حمیدرضا طاهرزاده، عضو شورا، در متنی طولانی ایشان را با ادبیات زشت مورد حمله قرار داد. ادبیاتی که زاییده انقلاب ایدئولوژیک مریم بود و توسط «مهوش سپهری» در مناسبات مجاهدین پایه گذاری گردید. آقای اسماعیل وفایغمایی نیز به همین ترتیب زیر ضربات سخت قرار داشت.

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

در این شرایط بحرانی که برای مسعود رجوی ایجاد شده بود، بخش نظامی سازمان دوباره فعال شد تا به خواست صدام حسین، شرایط جدیدی را در داخل ایران رقم بزند و سرگرمی جدیدی را نیز برای مجاهدین ایجاد کند تا از افکار سیاسی فاصله بگیرند. از آنسو، فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در داخل ایران نیز رو به باز شدن گذاشته بود و با آمدن خاتمی (و یک سال بعد گشایش مجلس ششم تحت ریاست کروبی) در فضای اجتماعی تغییراتی بوجود آمد که به زوج رجوی فرصت می داد در آن ابراز وجود کنند و با سوءاستفاده از اوضاع، فضای امنیتی ایران را به مخاطره اندازند.

ادامه دارد….

حامد صرافپور

23 آذر 1399

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت نوزدهم)

*** 

مجاهدین خلق سوداگران مرگ  و کشته سازان آماریمجاهدین خلق سوداگران مرگ  و کشته سازان آماری

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/با-زخم-های-فرهاد-در-کوی-قصرشیرین/

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و نهم ژوئیه 2019:… اولین انفجار ناشی از آتش بس ضربه مهلکی بود که به استراتژی جنگ افروزانه مسعود رجوی وارد شد. همان کسی که سالها بر شعار “صلح” سوار شده بود و با همین شعار، در تابستان 1361، “بیانیه صلح” با طارق عزیز را به امضا رسانید و به قول خودش راه را برای حضور در عراق و همکاری با صدام حسین هموار کرد. از سال 1360 که مسعود رجوی “فاز عملیات های تروریستی” را در دستور کار قرار داد، شعار استراتژیک وی “صلح صلح آزادی” در برابر شعار محوری “جنگ جنگ تا رفع فتنه” آیت الله خمینی بود. شعاری مزوٌرانه که گذر زمان نشان داد با تفکرات مسعود رجوی سنخیتی ندارد . با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد) .

فروغ خاموش جاویدان عملیات مرصادفروغ خاموش جاویدان عملیات مرصاد

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

آتش بس!

هنوز دو هفته از اتمام شعله های آتش رجوی در شهر مهران نمی گذشت که خبر مهم آتش بس میان ایران و عراق، تیتر رسانه های جهان را به خود اختصاص داد. این رخداد مهم، بزودی سرنوشت خاورمیانه را تغییر می داد، اگرچه به ظاهر حمله عراق به کویت و فروپاشی همزمان بلوک شرق عامل رخدادهای بعدی بود، اما اگر آتش بس میان ایران و عراق صورت نمی گرفت، صدام حسین هرگز طمع حمله به کویت را در سر نمی پرورانید که به دنبال آن، آمریکا راغب به لشکرکشی نیم میلیونی به خلیج فارس شود. آثار “آتش بس” سالها بعد خود را نمایان ساخت. اولین انفجار ناشی از این رخداد، ضربه مهلکی بود که به استراتژی جنگ افروزانه مسعود رجوی وارد شد. همان کسی که سالها بر شعار “صلح” سوار شده بود و با همین شعار، در تابستان 1361، “بیانیه صلح” با طارق عزیز را به امضا رسانید و به قول خودش راه را برای حضور در عراق و همکاری با صدام حسین هموار کرد.

صلح سواران جنگ افروز!

از سال 1360 که مسعود رجوی “فاز عملیات های تروریستی” را در دستور کار قرار داد، شعار استراتژیک وی “صلح صلح آزادی” در برابر شعار محوری “جنگ جنگ تا رفع فتنه” آیت الله خمینی بود. شعاری مزوٌرانه که گذر زمان نشان داد با تفکرات مسعود رجوی سنخیتی ندارد و فقط دستاویزی برای مشروع جلوه دادن حضور در عراق و همکاری با صدام حسین است. مسعود چه در مناسبات داخلی و چه خارجی ادعا می کرد که ارتش آزادیبخش ملی بخاطر “برقراری صلح” تأسیس شده و وظیفه مبرم آن “پایان دادن به جنگ افروزی” نظام جمهوری اسلامی است. اما در اصل شعار “صلح”، دستاویزی برای جنگ افروزی بی پایان رجوی و آتش افروزی در مرزهای میهن و کشتار سربازان ایرانی با همکاری صدام حسین بود. مسعود در حالی سوار بر “اسب سپید صلح” در کشورهای غربی جولان می داد که طی 16 سال همکاری تنگاتنگ نظامی- اطلاعاتی با صدام حسین، بیشترین تلاش برای “برپا داشتن آتش جنگ” را ایفا کرد و بزرگترین ناراحتی و خشم وی از صدام نیز به این خاطر بود که او تا آخرین روز حضور در قدرت حاضر به جنگ مجدد با ایران نشد و باید گفت دلیل خیانت رجوی به صدام و خزیدن زیر چکمه های پنتاگون این بود که صدام نخواست به پرتاب موشک به قرارگاه های مجاهدین خلق توسط جمهوری اسلامی ایران پاسخ نظامی دهد و برای مسعود اثبات شد که دیگر نمی توان روی صدام حسین برای یک جنگ خانمانسوز دیگر حساب باز کرد و باید به فکر یک ارباب دیگر برای بازی جنگی بود. خودش به صراحت و با خشمی پنهان در تابستان 1380 گفت که: “یک طلب ما از صاحبخانه این است که او را تا نقطه جنگ کشاندیم اما او حاضر به جنگ نشد”. البته مسئله به اینجا هم ختم نشد و پس از شکست نظامی آمریکا در خاک عراق، مسعود رجوی باز هم خشمگین از آمریکا، اینبار به زیر دشداشه سعودی- بحرین- امارات خزید تا بلکه آتش جنگ را از سوی آنها برافروخته سازد.

تغییر استراتژی از “نبرد مسلحانه شهری” به “نبرد آزادیبخش ملی”

بیست و هفتم تیرماه 1367، تمامی خواب و خیال های چند ساله مسعود رجوی برای گسترش جنگ و رسیدن به تهران آشفته شد. خبر امضای قرارداد آتش بس و احتمال برقراری صلح با عراق، ضربه مهلکی به “ارتش آزادیبخش ملی” یکساله رجوی بود که 30 خرداد 1366 تأسیس آن اعلان شد، هرچند که در عمل ماهها از تشکیل آن می گذشت. استراتژی ارتش رجوی بر پایه جنگ بین ایران و عراق بنا شده بود و هرگونه صلحی به معنای پایان حیات آن به حساب می آمد.

یادآوری: با شروع عملیات تروریستی 30 خرداد 1360، مسعود رجوی “استراتژی نبرد مسلحانه شهری با اتکا به قیام همگانی” را برگزید که از قضا نه در شرایط “جنگی” که در واقع زمان “صلح” کارآیی داشت و اشتباه بزرگ مسعود رجوی آغاز کردن آن در شرایطی بود که ایران و عراق در حال “جنگ” بودند و بحرانی تر کردن کشور عملاً مردم را از سازمان مجاهدین خلق دچار انزجار شدید کرد، چون با وجود یک “جنگ خارجی”، اقدام به فعالیت های “مسلحانه تروریستی”، کشور را به نفع دشمن وارد ناامنی می کرد. به همین دلیل یکسال بعد که مسعود رجوی ضربات کمرشکنی از جمهوری اسلامی دریافت کرد و بسیاری از کادرهای اصلی خود را از دست داد، رو به سوی قبله صدام چرخاند و با امضای نمایش “بیانیه صلح با طارق عزیز”، سمت و سوی اعزام نیرو به خاک عراق را در پیش گرفت. وی تا اواخر سال 1363 (که تاکتیک “ضربه به سرانگشتان اختناق آفرین” را در پیش گرفته بود و طی آن صدها ترور کور و بی هدف را سازماندهی کرد) همچنان با کش و قوس فراوان تیم های عملیاتی خود را به مسلخ مرگ می فرستاد و به کشتن می داد و نهایتاً با انداختن همه گناه ها به گردن علی زرکش (مسئول بخش نظامی سازمان)، خود را از مخمصه رهانید، آنهم زمانی که خود بدور از همه خطرات، در فرانسه به تفریح و تجدید فراش مشغول بود و روز به روز چاق تر می شد. پس از این کشتارها، مسعود با برگزاری نمایش “انقلاب ایدئولوژیک” و ازدواج با مریم قجرعضدانلو، اذهان را مشغول کرد و زمینه را برای “استراتژی نبرد آزادیبخش” و تأسیس ارتش خود فراهم آورد.

استراتژی جدید، موجی از تناقض را در بین مجاهدین خلق روانه ساخت به نحوی که برخی از فرماندهان جنگ های منطقه ای، دوام نیاوردند و از سازمان جدا شدند. برای نمونه به یکی از مجرب ترین فرماندهان نظامی اشاره می کنم که با تشکیل گردان های رزمی در “قرارگاه حنیف” به سیاست جدید اعتراض کرد و از مجاهدین خلق جدا شد. متأسفانه نام او را به خاطر ندارم اما بزرگترین درگیری سال 1364 در منطقه کردستان که مجاهدین خلق آنرا یک حماسه می دانستند (پس از کشته شدن فرمانده گروه) توسط وی فرماندهی شده بود. به یاد دارم روی صورت وی چندین زخم بزرگ وجود داشت که نشانگر عملیات متعددی بود که در آن شرکت داشت. از زبان خودش شنیدم که در آخرین مأموریت وارد جنگ تن به تن شده و درگیری وی با پاسداران در این جنگ به ده متری رسیده بود. وی بشدت مخالف ورود به “جنگ جبهه ای” بود و برایش قابل هضم نبود چرا باید وارد جنگی شود که در آن بخواهد مقابل ارتش و سربازان قرار گیرد و می گفت اگر ما با پاسداران دشمن هستیم به چه علت باید در جنگی وارد شویم که روبروی ما گروهی سرباز وظیفه هستند؟. نکته جالب اینکه پس از جدایی او از مجاهدین خلق، در یکی از نشست های قرارگاه حنیف که اگر اشتباه نکنم محمد حیاتی یا علی خدایی صفت برگزار کرده بودند، برای کمرنگ کردن نقش فرماندهی وی در آن عملیات چریکی بزرگ گفته شد فرمانده اصلی این تیم عملیاتی”سعید هاشمی” بوده است. درحالیکه سعید هاشمی در واقع نفر سوم آن یکان عملیاتی بود. لذا پس از کشته شدن فرمانده یکان، سعید نقش معاون داشت نه فرمانده. (سعید در عملیات فروغ جاویدان کشته شد).

فرماندهانی که مخالف تشکیل ارتش بودند و همچنان بر مبارزات چریکی و “تپه زنی” در کردستان پایفشاری می کردند کم نبودند. استدلال آنها نیز این بود که دشمنی ما با سپاه پاسداران است و تاکنون با آنها در جنگ بودیم، ورود سازمان به جنگ جبهه ای، ما را در برابر انبوهی از مردم عادی قرار می دهد که عمدتاً سرباز وظیفه، ارتشی یا ژاندارم هستند و ما چرا باید با چنین افرادی بجنگیم؟ نهایتاً این تناقضات مسعود رجوی را وادار به پاسخگویی کرد. توجیه این بود که ما با ارتش و سرباز کاری نداریم. می خواهیم به تهران برویم و در این مسیر هرکسی جلوی ما را بگیرد با پاسدار فرقی ندارد و باید با آنها جنگید. اینها یا پاسدار هستند و یا افرادی ابله، اگر پاسدار باشند که کشته می شوند و اگر هم ابله باشد، کشته شدنشان به نفع ایران آینده است. با چنین توجیهات کودکانه، غیرانسانی و غیراصولی، بالاخره ارتش آزادیبخش ملی تأسیس شد و از نبردهای کوچک به فروغ جاویدان رسید در حالی که بسیاری از رزمندگان قدیمی و بخصوص کردها که احساس می کردند از ملأ خود جدا افتاده اند، از مجاهدین خلق جدا شده بودند.

———————–

اما در رخداد “آتش بس” مسئله متفاوت بود، مسعود رجوی استراتژی خود را بر جنگ سوار کرده بود و اینک خود را با “آتش بس” و احتمال “صلح” مواجه می دید. همان چیزی که سالهای طولانی مدعی بود که بخاطر آن می جنگد و اساساً ارتش آزادیبخش ملی را علیه “جنگ” تأسیس کرده است. “صلحی” که مسعود آنرا پایان عمر رژیم معرفی می کرد، در چنین روزهایی، حیات خود سازمان مجاهدین خلق را به خطر انداخته بود و مسعود بیش از هرکسی آنرا حس می کرد و به گفته خودش وادار شد که “هست و نیست” خود را در طبق اخلاص به کشتارگاه بفرستد. در نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان، مسعود به صراحت گفت که در برابر عملی انجام شده قرار گرفته و خمینی در صدد است تا ما را با سلاح خودمان که صلح است، قفل کند و در باتلاق گرفتار سازد در حالی که صلح شعار همیشگی ما بود. وی تأکید کرد که تنها یک هفته فرصت داشته و در این رابطه چند بار با مقامات عراقی ملاقات کرده تا از آنان بخواهد قرارداد آتش بس را عقب بیندازند تا فرصت کافی برای آمادگی داشته باشد. اما مقامات عراقی به وی گفته بودند شما حداکثر یکهفته فرصت دارید و بعد از آن چون باید حتماً در سازمان ملل قرارداد را امضا کنیم، دیگر نمی توانیم به شما اجازه حرکت بدهیم. مسعود مدعی بود که انجام عملیات فروغ جاویدان را برای پاییز برنامه ریزی کرده بودند و با این اقدام رژیم، تنها یک هفته برای انجام آن زمان داریم، لذا ما دو راه بیشتر پیش رو نداریم، یا کنار بکشیم و مثل حزب توده برای همیشه منفور شویم و یا وارد جنگ شویم و سرانجام آنرا هرچه هست بپذیریم.

البته مسعود رجوی آماده بود که تمام دار و ندار خویش را (که رزمندگانش بودند) در طبق اخلاص فدا کند، به شرطی که خودش در خارج گود نظاره گر باشد نه بخشی از فدای خالصانه. مریم مدعی بود که اگر تمام سازمان از بین برود و مسعود باقی بماند، ارزشش را دارد چون دوباره سازمان مجاهدین خلق را خواهد ساخت اما اگر خود مسعود آسیبی ببیند دیگر قابل جایگزینی نیست. با چنین تفکری بود که مسعود همیشه با کمک مریم قجرعضدانلو از حوادث می گریخت و نیروهایش را وارد خطر می کرد، و بعد هم طلبکار بقیه می شد که چرا خوب عمل نکرده اند و یا زنده مانده اند و ایشان نتوانسته به خواسته های خود برسد. مسعود به درستی گفت که نتیجه این عملیات هرچه باشد، پیشاپیش آنرا تبریک می گوید، چرا که اگر پیروز می شد، به قدرت می رسید و اگر شکست می خورد و تمامی نیروهایش در قتلگاه نابود می شدند، ایشان با حلقه پیرامون خود به اروپا بازمی گشت و با ثروت افسانه ای که اندوخته بود همانند یک پرنسس به زندگی شاهانه ادامه می داد و این توجیه را هم داشت که حاصل دهها سال اندوخته سازمان را بخاطر مردم خودش فدا کرده است. نتیجه چنین تصمیمی همان شد که دیدیم و هزاران نفر به کام مرگ رفتند و دهها کودک یتیم شدند و دهها زن و مرد همسران خود را از دست دادند و بسیاری از مجاهدین نیز تکه پاره شدند.

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

بیمه نامه فروغ!

صبح دوشنبه 3 مردادماه 1367 که مصادف با عید قربان بود، حرکت ما به سمت مرز خسروی آغاز شد. ستون خودروهای مختلف مجاهدین خلق از قرارگاه اشرف تا نقطه واسط ادامه دار بود. پس از توقفی چند ساعته در مقر واسط و خوردن ناهار و تحویل گرفتن تدارکات، به سمت مرز حرکت کردیم. مسیر ما پس از خروج از اشرف (مسعود و مریم رجوی نزدیک خروجی اشرف، مجاهدین خلق را بدرقه می کردند)، عبور از شهر خالص و جلولاء و خانقین بود و از آنجا پیشروی با سرعت تمام به قصرشیرین و سرپل ذهاب ادامه پیدا می کرد. آن زمان قصرشیرین و سرپل ذهاب مخروبه و در دست نیروهای عراقی بودند، لذا هیچ مشکلی به لحاظ پیشروی وجود نداشت. وقتی از قصرشیرین عبور می کردیم، سربازان عراقی با شگفتی ما را می نگریستند و یکی از آنان از من که سوار بر تانک چرخدار کاسکاول بودم پرسید: ون؟ (یعنی کجا؟)، با شادی ناشی از پایان یافتن دوران حضور در عراق به او گفتم: تهران!… سربازان با تعجب ستون های ما را می نگریستند و من در رویای رسیدن به جامعه بی طبقه توحیدی که مسعود قرار بود برپا سازد به حرکت ادامه دادم. فرمان حمله توسط مریم رجوی در ساعت 3.5 بعد از ظهر دوشنبه داده شده بود و نیروهای جلودار موفق شده بودند از “تنگه گل داوود و گردنه پاتاق” عبور کنند و تا ساعت 10 شب شهرهای “کرند و اسلام آباد غرب” را تحت کنترل بگیرند. تیپ ما نیمه شب همان روز بر بالای گردنه حسن آباد رسیده بود اما همانجا متوقف شد. تا ظهر سه شنبه همچنان در این محل بودیم و خبری از پیشروی نبود و تنها چیزی که مشاهده می کردیم کامیون های پر از مجروح بود که گروه گروه از دشت حسن آباد بازمی گشتند و دشتی که لحظه به لحظه هواپیماها آنرا بمباران می کردند.

تنگه چارزبر و دشت حسن آباد مملو از خودروهایی بود که در آتش می سوختند و ما عصر سه شنبه به دستور خواهر سرور (فاطمه رمضانی) به جلو حرکت کردیم. به ما دستور حمله داده شد در حالی که مأموریت تیپ ما، تسخیر شمال تهران بود نه در این دشت. هنوز حتی تا کرمانشاه چند ده کیلومتر فاصله داشتیم. تانک من جلودار ستون بود، از گردنه حسن آباد سرازیر شدم و بقیه ستون از جمله دو تانک دیگر در پشت سر من حرکت کرد. چند کیلومتر جلوتر تمامی جاده را خودروهای سوخته پر کرده بود، به حدی که ناچار از جاده خارج و در میان مزارع شخم زده شده به پیشروی ادامه دادیم. صحنه دلهره آور و تأسفبار بود. مسافت تا ارتفاعات چارزبر از میان این خودروهای سوخته و اجساد منهدم شده حدود یک کیلومتر و نیم بود. وقتی به نزدیک تنگه رسیدم متوجه وجود یک خاکریز در جاده شدم. نیروهای نظامی ایران با یک خاکریز کوچک جلوی پیشروی یک ستون عظیم را گرفته بودند.

با هر رنج و سختی به تنگه رسیدیم. پیاده نظام “تیپ سرور” مدخل ورودی تنگه را در دست گرفتند، یال های سمت راست نیز در دست یکی از تیپ ها بود اما یال سمت چپ کماکان در دست نیروهای ایران بود که از درون بوته های کوهستانی به سمت ما شلیک می کردند. هواپیماها بمب های خوشه ای را بر سر ما فرود می آوردند اما از نیروی هوایی عراق که مسعود رجوی ادعا می کرد از ما پشتیبانی خواهند کرد خبری نبود. برای اولین بار زیر بمباران خوشه ای قرار گرفته بودم که صحنه عجیبی را خلق می کرد. بارانی از بمب های کوچک تمامی محوطه را غرق دود و خاک کرده بود. یک هفته کار طاقت فرسای شبانه روزی و چند ساعت درگیری مستمر، رمقی برای ما نگذاشته بود. فرمان عقب نشینی برای تیپ ما صادر شد و ساعاتی بعد با وضعیتی نابسامان روی گردنه حسن آباد مشغول بازسازی و رسیدگی به زخمی ها بودیم. تانک من منهدم شده بود فقط از یکان ما چند نفر از دور خارج شده بودند. با اینحال بدون هیچ استراحت و غذایی دوباره با طلوع سحر چهارشنبه فرمان پیشروی داده شد. اینبار همه ما به عنوان یک نیروی پیاده باید با طی یک مسیر 7 کیلومتری خود را به تنگه می رساندیم.
دو ساعت در این مسیر زیر آتش خمپاره و کاتیوشا و بمب های هوایی پیشروی داشتیم. دور تا دور مسیری که حرکت می کردم کشته هایی که عمدتاً تکه پاره شده بودند به چشم می خورد. زنان و مردانی که چند روز پیش از آن برای رسیدن به تهران شور و هیجان داشتند و برای مسعود و مریم رجوی کف می زدند، اینک در 25 کیلومتری کرمانشاه بر روی زمین افتاده بودند و غبار آنان را پوشانیده بود.

تا تنگه چارزبر زیر آتشی سنگین به حرکت ادامه دادیم و ورودی تنگه را در اختیار گرفتیم، شب نزدیک بود و نبرد همچنان در گوشه و کنار ادامه داشت. برای هیچکس رمقی باقی نمانده بود. اساساً سازمانکاری باقی نمانده بود چون تلفات سنگین بود. من در بالای یال سمت راست با افرادی تنها مانده بودم که هیچکدام را نمی شناختم و بیسیم من نیز از بین رفته بود. نمی دانستم از چه کسی باید دستور بگیرم. زنی که مشخص بود فرمانده آن بخش است و او را نمی شناختم برخی از نفرات را جمع کرد و گفت باید به عقب بازگردیم. لذا من نیز به هرشکلی بود دوباره به گردنه حسن آباد بازگشتم. صبح شده بود و خبردار شدم که “فرهاد” (فرمانده من، مسئول یکان تانک تیپ سرور) حین پیشروی مورد اصابت خمپاره قرار گرفته و به اسلام آباد منتقل شده است. از یکان خودمان کسی را پیدا نکردم و لذا به دستور “سرور” سوار یکی از خودروهای صف کشیده شدم و با فرمان عقب نشینی وی به سمت اسلام آباد حرکت کردیم. اما هنوز یک کیلومتر عقب نرفته بودیم که وارد کمین منطقه سیاهخور شدیم و زیر ضرب شدید موشک های RPG7 و تیربارهای BKC رفتیم. صحنه دهشتناک دیگری خلق شده بود. خودرویی که داخل آن بودم مورد اصابت قرار گرفت و آتش گرفت. خودم را به پایین پرت کردم و از سمت دیگر جاده مشغول دویدن شدم. خستگی و ضعف شدید اجازه دویدن زیاد به من نمی داد. دیگر نه انگیزه برای حرکت داشتم و نه رمقی مانده بود. گاه آرزو می کردم یکی از موشک ها و یا یکی از گلوله ها به من اصابت کند و مثل بسیاری دیگر که راحت در خاک آرمیده بودند از رنج بودن راحت شوم. اما انگار باید سالیان بسیار دشوار دیگری را در کنار مریم و مسعود رجوی می گذراندم تا خیانت آشکار و دگردیسی رقت انگیز آنان و رفتن شان به زیر چکمه های “سیا، پنتاگون، سعودی و موساد” را به چشم ببینم.

درست در لحظاتی که می بایست در تهران مستقر شده باشیم، در میان کمین بزرگی افتاده بودیم و تقریباً از ارتش آزادیبخش ملی و آن فرماندهان مجرب هم کسی باقی نمانده بود و بیشتر بازماندگان را کسانی تشکیل می دادند که به تازگی از خارج کشور به عراق منتقل شده بودند و یا سربازان اسیری بودند که با وعده های رجوی برای آزادی فوری پا به عملیات گذاشته بودند. از آن ساعت تا یکی دو روز بعد بازگشت نفرات به قرارگاه اشرف یا به بیمارستان های عراق ادامه داشت. ارتش آزادیبخش ملی بزرگترین شکست تاریخی خود را در حالی تجربه می کرد که قرار بود در تهران باشد. کامیون های بار زده شده از اجساد در داخل جاده های عراق، صحنه های دهشتناکی را برای مردم پدید آورده بود. یأس و وحشت شدیدی نیروهای جدید را فراگرفته بود و نیروهای قدیمی نیز بشدت افسرده و غمگین بودند. دوست نداشتیم به چهره همدیگر نگاه کنیم چون غمی عمیق در چهره ها یافت می شد. اما با اینحال دیدن هر یک نفر شادی آور بود و افراد بازمانده با دیدن همدیگر شاد می شدند و متوجه می شدند که یک نفر دیگر هم زنده مانده است. “تیپ منوچهر (فرهاد الفت)” که پیش از حرکت در کنار “تیپ سرور” مستقر بود تقریباً خالی از سکنه بود و تیپ ما نیز بخش زیادی از نیروهایش را از دست داده بود. به همین دلیل بازماندگان آنها با ما ادغام شدند. ویژگی تیپ ما این بود که فرمانده اش، پیش از آن مسئول بخش سیاسی بود و لذا زنان خارجی و کادرهای ساکن خارج از کشور را به آنجا منتقل کرده بودند. کادرهایی که اولین بار بود در یک صحنه نظامی شرکت داشتند. “آنی ازبر” فرانسوی از زمره این نفرات بود که هیچگاه به قرارگاه نرسید و اطلاعی از سرنوشت وی بدست نیامد. زنان و مردان خارجی دیگری هم در این تیپ حضور داشتند که چند ماه بعد دوباره به خارج منتقل شدند اما پیش از رفتن آنها، رئیس ستاد ارتش آزادیبخش ملی (محمود عطایی) نشستی در سالن غذاخوری برگزار کرد و از آنها خواست که وقتی به خارج می روند در دام تبلیغات گرفتار نشوند و تصور نکنند که فروغ جاویدان یک شکست بوده است. آنها به عنوان قاصدان ارتش آزادیبخش ملی باید در خارج با این تبلیغات مقابله کنند و بدانند که فروغ جاویدان تا جاودان باقی خواهد ماند و یک “بیمه نامه” برای مجاهدین خلق جهت حضورشان در عراق است.

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

پس از این فروغ خاموش حوادث زیادی در مجاهدین خلق رخ داد که هرکدام مقوله ای جداگانه است، اما دیگر فرمانده خود را تا ماهها ندیدم. “فرهاد” بشدت زخمی و یک پای او دچار نقص جدی شده بود و بعدها به بخش مخابرات منتقل شد. آتش در حالی به جان “فرهاد” افتاد که رویای قصر نشینی “شیرین” در تهران برای مسعود رجوی برای همیشه ویران شد و از آن “شور شیرین” یاران دیگر هیچ خبری نبود. در این میان از “بیمه نامه فروغ” هم جز آینده ای تاریک، خونین و پررنج باقی نماند. آینده ای که با نابودی کامل ارتش آزادیبخش ملی پس از سقوط صدام برای همیشه به تاریخ پیوست.

حامد صرافپور

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

هزار شین هزار همردیف ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

لینک به منبع

***

باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!

کمپ اشرف در آلبانی . حمایت کانون های شورشی یا باتلاق فروپاشی فرقه رجوی ؟برده داری رجوی در آلبانی . جلادهای دیروز صدام هشتگ سازان امروز ترامپ

همچنین: