هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت ششم و هفتم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت ششم و هفتم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهمهرداد ساغرچی، کانون آوا و وبلاگ روشنگران، سیزدهم سپتامبر 2020:… در همین ایام جنگ اول خلیج و در واقع شکست استراتژی رجوی رخ نمایان کرد . بعد از فروغ وعده رجوی این بود که صاحبخانه (حکومت وقت عراق /صدام حسین) به هر تقدیر در یک لحظه تاریخی مسیر حرکت مجاهدین را باز میکند و با حمایت کامل نظامی صدام و نیروی داخله میتواند تهران را نهایتا فتح کند. اما در یک لحظه به قول رجوی سیدالرئیس کله خراب و قلدر هوس کرد کویت را ضمیمه خاکش کند غافل از بازیهای سیاسی روزگار که صدام خیلی دلخوش صدای غرش تانکهایش بود اما منافع ابرقدرت جهان در خطر بود و با یک پس گردنی بزرگ برای همیشه توان حکومت صدام را ازبین برد. در این وسط گویا رفسنجانی هم که دید مرزهای غربی خالی است و بوی کباب داغ میآید خواست ضربه ای کاری به دشمن دیرینه و همچنین دشمن خانگی اش بزند . هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت ششم و هفتم 

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهاشرف، چه پایان بد فرجامی!

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت ششم و هفتم

هویت سازمان مجاهدین قسمت ششم

مهرداد ساغرچی آلمان

آقای مهرداد ساغرچی آلمان

همچنان که درقسمت قبلی اشاره کردیم بعد از عملیات فروغ و در ادامه تا نیمه سال 1370 به طور کامل طرح رجوی برای تبدیل سازمان به یک فرقه و گروه بسته دقیق پیش رفت. نمایش ارتش قلابی مجاهدین در مهر سال هفتاد شمسی در واقع یک تیر و چند نشان بود که انجام شد. طرحی که ازسال شصت شروع شده بود به سرانجام رسید . در یک عملیات نظامی غیر عقلانی و کودکانه به عمد تمام نیروها و اعضای با سابقه کشته یا  مجروح و یا با بحث های بعدی که تحمیل شکست به نیروهای جنگی بود به حاشیه تشکیلات کشانده شدند. شاید در قسمت های قبل مفصل در این رابطه گفته باشیم اما نباید از خاطرمان برود آنچه که تحمیل شکست گفته شد منظور نشست هایی که همه اعضا آنموقع به نام سلسله بحث های ” تنگه و توحید” میشناسند. لازم است به این مهم مجددا اشاره ای شود. چرا چنین نامی را رجوی برای آن نشست ها انتخاب کرد و چگونه به بحث های مورد نظر ما ربط پیدا میکند. ؟ کلمه تنگه منظور تنگه چهار زبر در استان کرمانشاه واین محل  آخرین نقطه ای بود که نیروهای مجاهدین توانستند در عملیات فروغ رجوی پیشروی کنند. و منظور از توحید در دستگاه رجوی همانا رهبری عقیدتی به عنوان یگانه و یکتا نقطه اتصال فکر و ذهن و آرمان و عقیده یک مجاهد تعریف شد. مرد متوهم بی وجدان و فرمانده کل ترسو که حتی جربزه یک انتقاد کوچک از تصمیم حماقت بار خود را نداشت چوب انتقاد و توهین و نفرین را به جان همه از نفس افتاده گان مجروح کشید و بر پیکره روح زخمی کسانی که هریک عزیزی یا عشقی یا دوستی و یا عضوی از بدن را از دست داده بودند با زبانی چرب و البته زهر آگین به تهمت آلودگی به مشکلات جنسی و درگیر بودن انواع مساِیلی که اساسا در ذهن بیمار خودش بود آغازید. این مقدمه و این نشست ها که البته با برنامه چندین ساله به اینجا رسیده بود در واقع تیر خلاص به همه مدعیان رجوی بود. او که منتظر بود که به گل نشستن استراتژی و سیاست هایش را به عهده نیروهای پایین دستی بگذارد با انبوهی انسان روح و جسم درهم شکسته همان را کرد که دشمنش هم نمیتوانست انجام دهد. همه آنچه که نمیتوانست که انجام دهد را با توجیحات ماکیاولی به انجام رسانید و با پیشبرد طلاق های اجباری که نتیجه بحث های بعد عملیات فروغ بود تمام تشکیلات را به اختگی فکری و روحی کشانید ونسلی را که با سرکوب روزانه و یادآوری گناهان نابخشودنی و در راس آن گناهان پیروز نشدن در میدان نبرد برای رساندن رهبری عقیدتی به قدرت  پرورش داد که فقط میتوانست از خود یک برده فکری و خوار تصورکند که بدون رهبری عقیدتی هیچ هویتی ندارد و میتوانید حدس بزنید انسانهایی که همیشه احساس گناه میکنند و همیشه فکر میکنند به مراد خود خیانت کرده اند تبدیل به چه موجودات فلک زده ای میشوند که هر آنچه را میشود به آنها دیکته کرد.

به هر حال این دوران به نیمه سال هفتاد رسید . رجوی مجبور بود به هر قیمت تغییرات بنیادی که در درون تشکیلات را ایجاد کرده بود را به رخ بکشد و لازم بود همه را مجاب کند که او منجی سازمان و مبارزه است و در بیرون تشکیلات تنها آلترناتیو.

مهرداد ساغرچی میهمان تلویزیون مردم تی وی

دررژه ارتش مجاهدین که به نمایش در آمد بیش از هر چیز بر دهان کسانی که با بحث طلاق و ازدواج از سازمان جدا شده بودند میخواست مهر سکوت بزند . چرا که درست در آن ایام بسیاری از کادرهای بالایی که از فرقه جدا شده بودند و در خارج کشور بودند شروع به افشاگری کرده بودن و بسیار برای دیکتاتوری مافیایی رجوی سنگین و غیر قابل تحمل بود. رجوی هیچگاه و در هیچ مقطعی از عمر سیاسی و تشکیلاتی خودش حتی یک انتقاد از هیچ کسی نشنیده بود و این بالاترین مرزسرخ تشکیلات رجوی بوده هست و خواهد بود. انتقاد به مسئول در فرقه رجوی مرز سرخ است البته این مورد بسیار حساب شده است و برای نمونه وقتی من در درون تشکیلات فقط یک بار یک مساله خیلی ساده و کمبودی را در جلسه عمومی  به تحریک مسئولی دیگر که گفته بود اگر درجمع بگویم مشکل حل میشود مطرح کردم که به طور غیر مستقیم به شورای رهبری یعنی خانمی که مسئول جمع حاضر بود مربوط میشد اول از همه چند مسئول مرد درجه پایین به سرعت در کنار بلند گو حاضر شدند و با آب و تاب کمبود را به گردن خود می انداختند چون اسم اون مسئول شورای رهبری بود و نباید کلمه رهبری دقیقا مثل اعتقاد مذهبی شان به امام و عصمت داشتن هرگز به خطا و اشتباه متهم شود. بعدا هم چند نفر دیگر برای توجیح فکر اشتباه من جداگانه با من صحبت کردند. این مورد شاید برای بحثی به اهمیت مطلب حاضر غیرضروری به نظر بیاید اما واقعیت این است که و صدها مورد مثل این فاکت ها نشانگر عمق تفکر و منطقی است که نهایتا به هویت جدید مجاهدین منجرشد. همان مطلبی که برای معرفی مسیری که طی شد نگاهی اجمالی بود که لازم است که کوشندگان و نگارندگان تاریخ با دقت بیشتر و دقیقتر باز خوانی کنند.

بعد از پایان رژه که در واقع فتح بزرگ رجوی درون تشکیلات بود سرکوب و پیشبرد خطی که از سال 69 شدت گرفته بود شروع شد و چون چنین قدرت نمایی را بعد از شکست همه جانبه فروغ لازم داشت کسانی که تا آنموقع تحمل شده بودند یعنی اگر مواردی از زوج ها به طور محدود تحمل شده بودند دیگر همه با سرعت بالا تعیین تکلیف شدند و دیگر پایان سال هفتاد هیچ مرد و زن مجاهدی نبود که طلاق اجباری نشده باشد.

البته ناگفته نماند که در همین ایام جنگ اول خلیج و در واقع شکست استراتژی رجوی رخ نمایان کرد . بعد از فروغ وعده رجوی این بود که صاحبخانه (حکومت وقت عراق /صدام حسین) به هر تقدیر در یک لحظه تاریخی مسیر حرکت مجاهدین را باز میکند و با حمایت کامل نظامی صدام و نیروی داخله میتواند تهران را نهایتا فتح کند. اما در یک لحظه به قول رجوی سیدالرئیس کله خراب و قلدر هوس کرد کویت را ضمیمه خاکش کند غافل از بازیهای سیاسی روزگار که صدام خیلی دلخوش صدای غرش تانکهایش بود اما منافع ابرقدرت جهان در خطر بود و با یک پس گردنی بزرگ برای همیشه توان حکومت صدام را ازبین برد. در این وسط گویا رفسنجانی هم که دید مرزهای غربی خالی است و بوی کباب داغ میآید خواست ضربه ای کاری به دشمن دیرینه و همچنین دشمن خانگی اش بزند . در خیال اینکه با حمایت کردهای عراقی میتواند کردستان را از عراق جدا کند و حکومت دست نشانده اش را بگمارد و از طرف دیگر مجاهدین را  هم ضربه ای کاری بزند . اما به دلیل حضور امریکا و شرایط منطقه ای و همینطور نداشتن آهی دربساط اقتصاد بعد از جنگ نه میتوانست لشگرکشی کند و جنگی در جنگ دیگر تولید کند و میتوانستند تصور کنند که عواقب آن چه میشود. همینکه مرزهای غربی را عراقی ها به سمت کویت خالی کردند نیروهایی را شبانه وارد کرد که بخشی از این داستان را پیش ببرد . عملیاتی که در منطقه ای به اسم مروارید انجام شد و البته کاری از پیش نبرد و این مساله باز هم برگی برنده در دستان رجوی بود و این را به حساب جنگ آوری و سیاست بازی خودش میگذاشت که البته توانست درون تشکیلات را قانع کند و در دنیای واقعی این موضوع ربطی به رجوی نداشت چون زمانی مجاهدین متوجه حضور نیروهای رژیم شدند که همه چیز پایان یافته بود. و چون عملیات مخفی محسوب میشد در طرف رژیم هیچ صدایی در نیامد اما چون چند نفر اسیری به دست مجاهدین افتاده بود برای رجوی پیروزی دیگری درون تشکیلات محسوب میشد. این عملیات بعدا در تبدیل فرقه به مافیای قلدری در عراق منجر شد که به گفته رجوی همیشه به سید الرئیس خودش یعنی صدام یاد آوری میکرده که اگر من و نیروهای من نبودند کردستان و بخش زیادی از عراق از دست میرفت و به همین دلیل علاوه بر درصدی از فروش و  سود حاصله از  نفت عراق نیز  از حق کامل کاپیتولاسیون حداقل به مدت طولانی بهره مند بود و نیروهایش بدون هیچ سوال و جوابی در تمام خاک عراق بصورت مسلح جولان میدادند چون بعنوان نیروی حافظ حکومت صدام خودش را اثبات کرده بود.

بعد از این جریانات با گرفتن امکانات کامل برای بازسازی تانکها و ادواتی که قبلا در چند عملیات بدست آورده بود و همچنین گرفتن تعداد قابل توجهی تانک تی 55  توانست یک رژه نمایشی پر سر وصدا را جلو دوربین بیاورد . واقعا نمیدانم آیا خود رهبر عقیدتی باور داشته است که این تانکهای از دور خارج و بدون خدمه میتوانند به لحاظ نظامی رژیم را به زیر بکشد ! یا اینکه فکر کرده بود صدام حسین مثل رهبر عقیدتی مخ نظامی نبوده ! یا اینکه فکر کرده اگه این کار رو بکنم تضمین داره تا روزی که زنده ام رهبر مادام العمر بمانم و دیگر کسی نمیتواند بالای حرف من کلمه ای بزند و شاید هم فکر کرده به قول آنچه خودش در سرش میبافت و بیان میکرد بزرگترین و قوی ترین و اپوزسیون یک حکومت در دنیا را به رخ جهانیان کشیده است !!

هر چه بود به لحاظ درون تشکیلاتی بر همه کسانی که شاید میخواستند روزی بخاطر بی اخلاقی و بی کفایتیررهبری عقیدتی را به پرسشگاه ببرند تیر خلاصی بود همیشه گی و تا امروز.

بعد از آن رژه و فرصتی که پیدا شد رهبری عقیدتی برای همیشه از پاسخگویی برای عملیات فروغ گریخت و آنهمه خون ریخته شد بی حساب شد. برای دولت وقت عراق هم نشان داد میتواند عملیات نظامی داشته باشد و مستمری و اعتباری خرید که دولت مستقل خودش در هر نوع برخورد داخلی در قرارگاهایش داشته باشد. و این چنین بود دیگر نه از تشکیلات و سازمان خبری بود و نه از سلسله مراتب. یک نفر دستور میداد و بقیه فرمانبردار بی چون و چرای پیشوا. اینچنین شد که دگردیسی قدم به قدم پیش رفت .

خط سرکوب رجوی کامل پیش رفت . بعد از نمایش زنان در مقابل دوربین و خبرنگار در داخل تشکیلات مواضع مهم و کلیدی به زنان داده شد نه اینکه این زنان همگی مسیر تشکیلاتی و سیاسی و اموزشهای لازم را برای کادر مسئول و رهبری کننده دیده باشند نه هرگز.

شما مجاهدین شکست خوردید

 بلکه این زنان  بخاطر اینکه کسانی بودند که نمیتوانستند در مقابل رجوی ادعایی داشته باشند نه در بحث تشکیلاتی و نه در بحث سابقه و نه در بحثهای سیاسی . با کوبیدن شخصی همچون مهدی افتخاری یا همان برادر فتح اله دیگر برای کادرهای  قدیم هیچ جراتی باقی نگذاشت که حتی فکر حرفی مخالف رجوی بزنند و رجوی سرمست از پیروزی بی هیچ رقیب و حرف مخالفی بمدت سه دهه تا امروز هر آنچه بوده و انجام شده بی هیچ سوال و جوابی ابلاغ کرده و به عنوان عقل کل تشکیلات توانست با تبدیل سازمان به یک فرقه با انبوهی سرمایه مالی و مسیرهای تامین مالی که فقط از یک مافیای با نفوذ بر میاید از قبیل کارهای دلالی و فروش اطلاعات تا خریدن شخصیت ها و سخنرانان تا چاپ کتاب های بی پایه واساس برای کوبیدن هر مخالفی در خارج کشور و… البته داستان به همین جا ختم نشد تا رسیدن به هدف رهبر عقیدتی هنوز اندکی مانده بود و سرفصلی که از سال هفتاد و دو شروع شد و با انتخاب یک دست زنان برای رده تازه تاسیس و پوشالی  شورای رهبری  به نقطه پایان یک سرفصل رسید. در قسمت های بعد از این مرحله به بعد را مرور میکنیم و بررسی میکنیم آیا واقعا شیر همیشه مخفی موفق شد آنچه میخواست را انجام دهد و به چه قیمت .

ادامه دارد

مهرداد ساغرچی _ المان 06.07.2020

لینک به منبع، وبلاگ روشنگران

لینک به منبع، کانون آوا 

هویت سازمان مجاهدین قسمت هفتم

در شش قسمت قبلی به طور کلی داستان حرکت سازمان برای تبدیل شدن به یک فرفه مافیایی را مرور کردیم. در سرفصل مهمی که برای رهبری عقیدتی مادام العمر مساله کلیدی بود یعنی رژه نیروهای نظامی سازمان با تانک ها و توپ های از دور خارج عراقی ها نمایشی از قدرت که رهبری عقیدتی برای قدرت نمایی در درون سازمان و اپوزسیون خارج کشور لازم داشت به هدفش رسید.

 در این رژه که زنان را در بسیاری از نقاط به عنوان فرمانده نمایش داد زمینه ای برای کودتای کامل درون تشکیلاتی تحت عنوان ارتقا زن مجاهد برای از میدان به در کردن تمام رقبای رجوی تا به امروز به انجام رسید. بعد از آن رژه تمام پست های کلیدی مقرها و سازمانهای مختلف درون تشکیلاتی از لجستیک و نظامی تا به امروز تا سیاسی یک به یک به زنان محول شد. در ابتدا مردان مسئول وقدیمی به قسمتهای ستادی و معاونت های قسمت ها منتقل شدند که زنان مربوطه بتوانند ریل کارها را یاد گرفته و جایگزین شوند آنچه مشخص است این کار باسمه ای نیاز به سابقه و عمقی داشت که بیش از بیش تمامی این زنان خالی از چنین عمق و فهم سیاسی و تشکیلاتی لازم بودند . برای نمونه تنها موردی که میشد برای محتوایی بودن این مساله نشان داد مساله روابط خارجی بود که در واقع تا به امروز هنوز هم کسی به جز محمد محدثین نتوانسته این کرسی را بگیرد چرا که کادر سیاسی تربیت کردن به نمایش و غیره نیست هر چند این را در حد تشکیلات مجاهدین میگویم و من هر وقت مسئول روابط خارجی مجاهدین را میدیدم و حرفهایش را می شنیدم با خودم میگفتم این شخصی که بیش از چهار دهه است ادعای سخنگویی سازمان را دارد  چرا نمیتواند یک جمله را با صلابت و محکم و قاطع بگوید ؟ هر چند بعدا فهمیدم اصطلاح ذوب در رهبری همین است که یعنی  تهی شدن افراد از هرگونه تصمیم و نظری به جز رهبری عقیدتی باعث میشود که این افراد اولا جرات نداشته باشند یک جمله بگویند و دوم اینکه کسی مثل محدثین میداند کسی اگر ذره ای بخواهد نظر فردی یا کلمه ای خارج از حرف ولی امرش بگوید نتیجه اش مثل مهدی افتخاری کاشتن سبزی در یک سازمان نظامی و سیاسی میشود. البته بعدا این تناقض را چون رجوی به گوشش خورده بود در یک نشست بزرگ اون بیچاره را پشت میکرفن آورد که یک سناریوی مسخره به اسم اینکه فلان خواهر شورای رهبری چندین سال است همه کاره بخش سیاسی خارجه است و به خاطر اینکه محدثین را دستور دارد که جلو دوربین ظاهر شود و شناخته شده است اسما عوض نشده است اما هر آنچه پیروزی سیاسی نامیده میشد یا ملاقاتی به جیب خواهر شورای رهبری و انقلاب مریم و رهبر عقیدتی ریخت و در نهایت گفت که خودش هیچ است و تا قبل از شورای رهبری اصلا جنگ سیاسی بلد نبوده است . بماند که خیلی زیاد این صحنه در طول سالیان برای بحث های جدید ایدولوژیکی مطرح و به عناوین تکرار و تکرار شد تا افراد باور کنند شورای رهبری رجوی واقعی و محتوایی است . تقریبا از سال هفتاد و دو بعد هیچ بحث و نشستی نبود مگر برای اینکه اثبات شود که کار رهبر عقیدتی درست بوده است .

مرحوم رجوی ماموریت سرنگونی و هزار سوال

نمونه بسیار جالب توجه که از دو جهت میتواند هم هوشیاری و هم خود پرفسور پنداری رجوی را بیان کند انتخاب فهمیه اروانی به عنوان جانشین مسؤل اول بود که هم خنده دار بود و هم البته در اثبات حرفهای محدثین بود که این خواهران چقدر لایق چنان مسولیتهای بزرگی هستند . راستی که از او خام تر و ناپخته تر در تمام زنان نسبتا قدیمی سازمان نبود که البته فهمیمه اروانی حتی سابقه لازم را هم نداشت اما چهره و شکل ظاهری  قابل توجه او شاید برای رهبر عقیدتی کفایت میکرده است . این را نیز میسپاریم به قضاوت تاریخ و قلمهایی که شاید روز و روزگاری حقایق پشت پرده را بدون یکسویه نگری بنویسند. به هر روی این حرکت شاید ناشیانه بود اما از سوی دیگر به رخ کشیدن قدرت رهبری عقیدتی هم بود که میگفت هر که را بخواهم با هر سابقه و هر میزان فهم و درک به دایره رهبری می آورم و البته چه زشت و دردناک که حتی کلمه ای اعتراض یا اما و اگر از مردانی چون ابریشمچی و رضایی و محدثین و سایرینی که حتی حنیف را دیده بودند و حال شاهد چنین بازیهای  بودند و دم بر نیاوردند.

با انتخاب اولین نفر بجز مریم رجوی در واقع حرکت برای ورود بحث ها به بدنه باز شد . مافیایی که رجوی مد نظر داشت هنوز به کمال نرسیده بود . یادم می آید یک بار همان ایامی که اروانی مسئول اول بود با او ملاقاتی داشتم آنوقت جوانی بودم که با دقت به همه چیز گوش میکردم . بعد از ملاقات با او متوجه شدم باید چند تا کلمه مستمرا در جمله هایم تکرار کنم  باشد تا بتوانم یک انقلابی  باشم . آن کلمات را از بس که اروانی تکرار کرد یادم ماند. میگفت خواهر مریم و انقلاب مریم و برادر مسعود از هرچیز دیگری در دنیا مهمتر است و بدون آنها نه دنیا و نه آخرت و نه ایران چه معنی میتواند بدهد؟ من که هنوز هیچ از این مقولات نمیدانستم تلاش میکردم طوطی وار همه این کلمات را حفظ و تکرار کنم و بنویسم. بعد از سالیان که به آن روزها فکر میکنم دلم به حال او و خودم میگیرد که چگونه اسباب بازی یک تیم بی هویت شده بودیم. بحث ما به انتهای سال هفتاد و دو رسید .

 حال که تمام تیرهای رجوی برای دوقبظه کردن اختیارات در بالای سازمان به هدف خورده بود منتظر بود بدنه سازمان را نیاز از این داستان عبور بدهد. تبدیل شدن به فرقه ای که همه سیستمهایش بهم ریخته بود و برای تبدیل شدن به یک مافیای تمام عیارکه  دیگر نمیتوانست به روی مسائلی که  قبلا بنیانهای تصمیم گیریهایش بود تکیه کند.

 در جایی اشاره کردیم که مناسبات فامیلی قبلا یکی از تصمیهای رجوی بود برای تبدیل سازمان به فرقه اما  از نقطه طلاق های اجباری دیگر در درون تشکیلات دردی دوا نمیکرد. چون در  بسیاری از موارد مهم همین مناسبات در بالای سازمان باعث میشد  که مثلا اگر کسی در کادرهای بالایی فرقه از  همسرش جدا میشد و قصد خروج از سازمان را داشت چون تلاش میکرد همسر سابق را با خود خارج کند باعث  مشکلات و تضادهای درونی بخصوص برای کادرهای بالایی  میتوانست مشکل ساز برای رجوی ها باشد.

 البته با ترفند اینکه هر مردی که از همسرش جدا نمیشد و اقدام به خارج شدن  از سازمان میکرد تلاش میکرد همسرش را ببرد همسر را مجبور به محکوم کردن و موضع گیری رسمی علیه همسر خودش میکردند و بلافاصله یک موقعیت تشکیلاتی دهن پر کن به او میدادند. از اینجا در درون سازمان شروع به یک تصفیه حساب های مختلف شد که خیلی از افراد در این مدت تا سال هفتاد و سه مورد برخوردهای تشکیلاتی قرار گرفتند.

البته در این چند سال هم سازمان هم تلاش کرد عملیاتهای داخل کشور را در مرز انجام دهد که به نوعی ذهنها درگیر مسایل خانوادگی نشود اما آنچه فکرش را نمیکرد پیش آمد . تیمهای عملیاتی که روانه مرز کرده بود با خیانتهایی که ریشه در فشارهای تشکیلاتی بر افراد آمده بود برسر طلاق های اجباری به شکست انجامید . رجوی در این  میان چاره ای نداشت بین اینکه بگوید اشتباه کردم یا اینکه داستان را گردن رژیم  بیندازد. اگر میخواست عقب نشینی بکند خوب همه کاسه ها سر خودش و جریان کودتایش که همان انقلاب نامیده بود خراب میشد. پس تصمیم گرفت امنیت رویایی که برای سازمان متصور بود را پنبه دانه کرده و با بیان اینکه در درون تشکیلات نفوذی رژیم بوده تصمیم به تصفیه و صاف کردن همه صداها بکند. قابل توجه اینکه محور این حمله که بخاطر بریدگی چند نفر که حتی از انگشتان دست هم کمتر بودند که باخیانت همرزمان خودشان را شهید کردند و فرار کردند و این ربطی به نفوذی نداشت اما درون تشکیلات کسانی بودند که بعد از فروغ از زندانها نجات پیدا کرده بودند و یا قبل از آن تحت عنوانهای مختلف در تشکیلات زندانی و شکنجه شدند البته توسط همرزمان خودشان و به فرمان رهبر عقیدتی که داستانی شد که تا به امروز همچنان در درون تشکیلات تلفات برای رجوی میدهد و هر کادری که خارج میشود و این داستان را بازگو میکند سندی انکار ناپذیر برای چنین حرفهایی میشود. بله با برخورد با زندانیهای سابق هرگونه ادعا را گرفته و به خیال خودشان تشکیلات پاک شد و از آن داستان نه تنها هیچ نفوذی شناسایی نشد بلکه باعث شد بسیاری کادرهای قدیمی در سرفصل های مختلف فرار کنند و خودشان را نجات دهند.

این داستان چنان گریبان تشکیلات فرقه رجوی را گرفت که چاره ای نداشت بجز تعطیلی کل عملیات ها و آماده سازیها و از آغاز سال هفتاد و چهار سلسله بحث هایی به نام حوض را ابتدا برای کادرهای بالایی و سپس تمام اعضا و بدنه اجرا و به پیش ببرد. چنان که گفتیم قصد رجوی این بود که با مطرح کردن  بحث هژمونی زنان و به تعبیر بهتر حکومت مطلق و مادام العمر و بدون چون چرای او در فرقه ای که قصد داشت کسی جرات نفس کشیدن را نداشته باشد.

بحث هایی که البته باعث جدا شدن چند صد نفری در نهایت شد و البته استحکام رهبری عقیدتی .

در قسمت های بعد به این نشست ها و بقیه تاریخچه بیشتر خواهیم پرداخت.

مهرداد ساغرچی

سپتامبر 2020

لینک به منبع، وبلاگ روشنگران

لینک به منبع، کانون آوا 

آنانکه هم از گندم ری افتادند و هم از خرمای بغداد

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت ششم و هفتم

***

رابطه با مجاهدین خلق را قطع کنید اما بیائید پشت پرده را هم بنگریممجاهدین خلق از کمین سر کوچه علیه امریکایی ها تا امروز 

مجاهدین خلق از کمین سر کوچه علیه امریکایی ها تا امروز قتل مستشاران امریکایی توسط مجاهدین خلق ایران فرقه رجوی 

همچنین:
لینک

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته قسمتهای چهارم و پنجم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهمهرداد ساغرچی، کانون آوا و وبلاگ روشنگران، ششم ژوئن 2020:… حال که بخش مهمی از کار انجام شده بود یعنی آمدن رجوی به خاک عراق و امتحان شدن نیروها برای سرسپردگی بعد از ازدواج های عقیدتی برای تعلیم افراد باید طرح جدیدی اجرا میشد. در ابتدای بحث گفتیم رجوی میدانست خط چریکی عملیات در کنار مرز نه یک استراتژی بلکه فقط راهی  برای حفظ نیروهای باقیمانده بود که به انگیزه وعده چند ماه بعد سرنگونی می جنگیدند و رجوی با توجه به مانورهای نیرویی در قبل از سی خرداد به خیلی این باور را تحمیل کرده بود که چنین توان بسیج نیرویی را دارد. پس با همین پیش زمینه ادامه داد البته که باید پاسخ میداد که چرا چند سال گذشت و اتفاقی نیفتاد.  هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته .

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهمنابع مالی سازمان مجاهدین از کجا تامین می‌شود؟/ دیدار ماموران سیا با رجوی در پاریس/ نظر یکی از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق درباره فرقه رجوی

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته قسمتهای چهارم و پنجم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت چهارم

تصفیه حساب داخلی

مهرداد ساغرچی آلمان

آقای مهرداد ساغرچی آلمان

درقسمتهای قبلی توضیح دادیم که رهبری فقیه عقیدتی مجاهدین رجوی چگونه تلاش کرد سازمان را در شرایط جدید حفظ کند. چنانچه گفتیم ابتدا با ملاقات با  طارق عزیز توانست برای نیروهای کادر مرکزی خودش تعیین تکلیف کند که تصمیم گیرنده اول و آخر خودش هست و کسانی که خیلی با این مساله مشکل داشتند چه هم پیمان با مجاهدین و چه کادرها تصفیه شدند. انگار همه چیز را محاسبه کرده باشد فکر میکند که سازمان را تحت هر عنوان حفظ کرده است. فقط یک مساله از دست مسعود رجوی خارج شد و آنهم موقعیتی که همزمان با سال 57 و تا آغاز جنگ در افکار عمومی داخل کشور داشت برای همیشه از دست داد. به این داستان هم بعد بیشتر اشاره خواهم کرد. رجوی منتظر بود که با شرایط جنگ و با همکاری عراقی ها و تمرکز نیروهای سازمان در جایی کنار مرز بتواند کمین کند با شرایط پیش آمده جنگ و همینطور درگیریهای داخلی بعد از انقلاب 57 و بخصوص با محاسبه اعدام و حبس افسران و فرماندهان ارتش و نداشتن سازماندهی نظامی کامل در طرف ایرانی فکر میکرد با پیشروی هایی که عراقی ها دارند میتواند با استفاده از موقعیت خودش را به عنوان آلترناتیو و همینطور با تقلید از کاری که کاسترو کرد با استقرار در کوههای کردستان بتواند منطقه ای روستایی را تصرف کند و نهایتا خط شورش و انقلاب چریکی را با اشغال خاک پیش ببرد. اما از آنجا که طبق معمول رجوی فاقد کمترین هوشیاری و فهم از مسائل سیاسی و نظامی و تحلیل های درست بود و البته ذره ای هم مساله ایران و ملیت در فکر عقیدتی ولی فقیه مجاهدین وجود نداشته است و فقط هر چه بوده دین و دین بازی اش و اسم و رسم شخص خودش بوده است نتیجه اینکه با استقرار همه نیروها در کنار مرزطی پنج سال تا خرداد 67 و بعد از عملیات های جاده ای در کردستان و کمترین نتیجه مشخص شد که کل نیروهای فعال و رزمی در سطح ایران به پنج هزار نفر نمی رسید و نتیجه اینکه جمع کردن نیرو وتمرکز در یک مقر بزرگ ضربه پذیری را چنانچه آینده و بمباران و موشک بارانهای رژیم و تلفات زیاد دادن مجاهدین هم اثبات این ادعاست.

حال ادامه بحث درون تشکیلاتی برای رجوی مهم بود چرا که میخواست با شکل و محتوای جدید سازمان نفرات کاملا خالص را همراه کند. البته برای رهبر بسیار مهم بود که کادرهای همه جانبه و قدیمی را همراه کند و نه افرادی که نفوذ و تجربه نداشتند. حال همه این بحث ها این سوال را ایجاد میکند برای چنین تغییری چرا باید وارد پروسه خطرناک طلاق و ازدواج هایی که اخرینش مریم قجر ابریشمچی بود شود؟  آری این همان بحثی است که رهبر سعی دارد به عنوان محک افراد خالص و ناخالص جا بیندازد و این را باید گذاشت روزی که همه اسناد درونی سازمان باز شود تا  مشخص شود چقدر از این بحث برای امیال شخصی معمولی و هوس ران که هرگز در قد و قواره یک جنبش و سازمان نه تنها نبوده حتی برای رفاقت و دوستی معمولی خانوادگی در عرف و فرهنگ ایرانی جایی ندارد اما افسوس که با شعبده دین بازی و تشبیه های مزخرف بی معنی و بی ربط با پیشوایان مذهبی اسلام و غیر اسلام و استناد به قران و کلیه و دمنه و غیره وارد این کارزار ضد نیرویی در درون سازمان شد.

ابتدا با فرستادن تعدادی از بالاترین کادرهایی که پذیرفته بودند در رهبری ذوب شوند مثل حیاتی یا ابریشمچی و داوری به منطقه برای توجیه طلاق و ازدواج و بیعت گرفتن مجدد و دوم با قرار دادن یک زن در کنار هر یک از فرماندهان القا این مساله که طلاق و ازدواج مریم و مسعود برای جایگاه زنان بوده و این مسعود بوده که فدا و صداقت و نام خودش را برای این منظور به خلق قهرمان هدیه کرده و این چنین زن بارگی و بی لیاقتی شخصی را توجیح کنند و تصفیه را شروع کنند . درواقع از همین نقطه یعنی تصفیه درونی تشکیلات در قرارگاهی چریکی در کردستان عراق و کردستان ایران شروع شد و البته بعدا همه رد کردستان عراق مستقر شدند اما در کنار این داستان آرام آرام با وارد کردن زنانی که هیچ پشتوانه تشکیلاتی و سیاسی و هوش و نبوغ را اثبات نکرده بودند و یا حداقل پروسه و سابقه تشکیلاتی لازم را برای ورود به فرماندهی نیرو طی نکرده بودن  به صورت باسمه ای و صوری وارد کادر مرکزی یا با نام جدیدش مسولین سازمانی بود والبته با هدف مهم برای رجوی که  کنار زدن فرماندهان قدیمی ای  که در باره هر اتفاق و تصمیمی میتوانستند مسعود رجوی را مورد سوال قرار دهند.

در حقیقت آنچنان این خط رجوی بعدا جوابگوی امیال و خواسته رهبر عقیدتی بود که هیچ کس را به جز انگشت شماری یارای حرفی و انتقادی تا به امروز نبوده و نمونه مهم مهدی افتخاری یا همان فرمانده فتح اله که رجوی خوب میدانست او همان فرد صلاحیت داری است که در صحنه می ماند و اهل فرار با لباس مبدل و ساختن حرم سرا نیست و در مقابل خطوط فرصت طلبانه با قدرت استدلال و به پشتوانه سابقه اش میتواند شاخ رهبری را بشکند و او با ایستادن در مقابل خطوط استراتژیک رجوی تاوان به حاشیه رفتن را داد اما چون شخص تربیت شده بود بخاطر اسم سازمان تا مرگ زیر پرچمی ماند که هیچ باوری به آن نداشت . در این باره بسیار مطلب و مقاله نگاشته شده و در دسترس علاقمند ان در سایت های مختلف میباشد.

حال که از مرحله تشکیل گردانها که همان واحدهای چریکی دم مرز بود رجوی گذشت در کوتاه مدت متوجه تعادل و توازن قدرت شد و میدانست راهی نیست بجز هر چه بیشتر خط تبدیل سازمان به یک گروه معامله گر اخبار و اطلاعات در منطقه و صحنه بین المللی . پس در کنار متمرکز کردن نیرو و برای اینکه بتواند با قیمت بالاتری در صحنه حاضر شود نیاز به یک نمایش قدرت داشت. نمایشی که بتواند در چشم بیاید و همزمان هم با پیشبرد خطوط جدیدش در تشکیلات و یک دست کردن تشکیلات و تصفیه حساب با موانع درون تشکیلاتی به هدفش نزدیکتر میشد. برای این منظور شروع کرد مساله عمیق و ریشه داری را در سازمان پیش بردن که اسمش شد انقلاب . این بار نه در راس بلکه در لایه دوم فرماندهی و ظاهرشدن اینکه فرماندهانی که تا چند روز قبل به صورت خانوادگی زندگی میکردند در یک لحظه انسانهای دیگری میشدند. صفوف خالی میشد از کسانی که دیگر دیده نشدند. خط به خوبی داشت پیش میرفت و ارام. اما شرایط متزلزل سازمان باعث شده بود که حضور رجوی ها در فرانسه برای میزبان پر بها شود و چون پایگاه سازمان در ایران در طول شش سال از اول سال شصت به افول کامل رسیده بود غربی ها حضور پر سر و صدای آنها را مزاحم میدانستند و چون مسعود رجوی کسی نبود که ذره ای برای خودش وجانش ریسک کند بی تردید به بی خطرترین کشور جهان برای او که امکان هیچ سازش و مذاکره ای وجود نداشت سفر کند. طبق عادت هر فراری که برقرار ترجیح داده شود نامش میشود تاریخ ساز. البته واقعا تاریخ مجاهدین را به گل و باتلاق ابدی نشاند. از سازمان تمام و کمال یک فرقه مافیایی که کارش فروختن اخبار به ارتش عراق برای ماندن و کسب درآمد بود ساخت. برای اینکه ببینیم بعد از سال 67 چه در درون و بیرون سازمان رخ داد و رجوی چه مسیری را رفت ادامه مقاله را در قسمتهای بعدی دنبال کنید.

مهرداد ساغرچی / آلمان

لینک به منبع وبلاگ روشنگران

لینک به منبع کانون آوا

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت چهارم

فرار تاریخ ساز و پایان مشروعیت

اگر به جوانب مختلف جنگ ایران و عراق را نگاه کنیم در زمانی که صدام متوجه اشتباه محاسبه های خود شد و قصد داشت خود را بی تقصیر نشان دهد بهترین دستاویزش حضور یک گروه ایرانی و شیعه در خاک عراق در میان آتش جنگ بین دو کشور بود. یعنی قبل از هر چیز یک پیروزی سیاسی برای صدام محسوب شد. این همان حرفی است که شیر همیشه مخفی میگفت که ما (بخوانید شخص رجوی ) جنگ را از مشروعیت انداختیم . ادعایی که مرغ پخته را به خنده وا داشت . اما برای گروهی که ایدئولوژی و خط راهبردی اش فقط تقیه !! است و برای رسیدن به قدرت از هیچ کاری فروگذار نمیکند هیچ هم البته با نگاه و تحلیل امروز عجیب نیست. اما بر خلاف ظاهر حرفها رجوی میدانست حضور در عراق یعنی سوختن سیاسی و استراتژیک برای همیشه در درون ایران. اما  زنده ماندن و رهبرماندن به هر قیمت تنها هدف رجوی بود. پس باید کاری را که از سال شصت و یک شروع کرده بود را قدم به قدم به پیش میبرد.

اول اینکه برای مستقیم به قبور پیشوایان اسلامی در عراق رفت و بعدا این کارش  را به عنوان اینکه بیان کند که رجوی پناهنده امامان شیعی اش شده است استفاده کند . البته که برای بسیاری در درون تشکیلات ذوب ولایت عقیدتی شده بودند جالب بود. اما آنچه ظاهر است باید کنار برود و باید اصل ماجرا را نگاه کرد. رجوی میخواست که فرقه اش را تبدیل به گروه مافیایی تمام عیار کند اما افرادیکه جذب سازمان شده بودند با اهداف و تفکرات دیگری به این گروه پیوسته بودند. کمتر از پنج سال قبل که بحث طلاق و ازدواج بود و بعد با عملیات سرکوب داخلی اصلی ترین مخالف های خودش که در راس آنها علی زرکش بود رو بایکوت و زندانی و قرنطینه تحت عنوان برخورد تشکیلاتی کرده بود. در بین سالهای شصت و سه تا شصت و هفت ازدواج های تشکیلاتی و ایدولوژی که به شکل توصیه به زنان و مردان صورت میگرفت انجام شده بود. نکته قابل توجه اینکه همه کسانی که در راس سازمان قرار داشتند به صورت مستقیم و ریاضی با کسانی وصلت میکردند که حلقه فامیلی به دور هم شکل بگیرد . اینکه برادر مریم رجوی در حلقه مرکزیت بود باید با کسی که مثلا با ابریشمچی یا رضایی یا به طور دقیق اعضای حلقه اول خانوادگی باشند. برای روشن شدن این موضوع به تاریخ آغازین اسلام و ازدواج هایی که صورت گرفت توجه کنیم رجوی فقط از این روش پی روی کرد. چرا ؟ چون میخواست مثل آن روزگاری که چهار خلیفه مسلمانان کاملا با هم هم خون و فامیل بودند جلوگیری از هر توطِۀه و البته ایجاد وابستگی قومی و خویشی کار برای تبدیل به یک مافیای بسته هموار شد. کافی است یک نفر از افرادی که این نفرات را خوب میشناسد لیستی از نسبت های فامیلی رجوی ها و کادرهای بالایی تهیه کند تا این نوشتار راستی آزمایی شود.

حال که بخش مهمی از کار انجام شده بود یعنی آمدن رجوی به خاک عراق و امتحان شدن نیروها برای سرسپردگی بعد از ازدواج های عقیدتی برای تعلیم افراد باید طرح جدیدی اجرا میشد.

در ابتدای بحث گفتیم رجوی میدانست خط چریکی عملیات در کنار مرز نه یک استراتژی بلکه فقط راهی  برای حفظ نیروهای باقیمانده بود که به انگیزه وعده چند ماه بعد سرنگونی می جنگیدند و رجوی با توجه به مانورهای نیرویی در قبل از سی خرداد به خیلی این باور را تحمیل کرده بود که چنین توان بسیج نیرویی را دارد. پس با همین پیش زمینه ادامه داد البته که باید پاسخ میداد که چرا چند سال گذشت و اتفاقی نیفتاد.

پس با یک سلسله بحث های نظامی و سیاسی با اقرار به اینکه نیروی کافی را نداشته است و باید همه در کنار هم باشند و اعلام تاسیس ارتش ازادیبخش و اینکه قصد همه نیروهای مسلح تحت این نام کنار هم جمع کند توانست چند صباحی وقت بخرد . اما قسمت بد داستان در حال انجام شدن بود. رجوی با تاسیس یک ارگان جدید میخواست با قرار دادن زنان در راس یعنی کسانی که ذره ای یارای مقابله با سیاستهای اورا نداشتند و ازطرفی میتوانست به نوعی حساب سازمان و رده های آنرا از ارگان تازه تاسیس جدا کند و به نوعی با این جدا سازی جلوی تناقضات مسئولین قدیمی را بگیرد. اما خط فرقه سازی به سرعت پیش میرفت با اندک مقاومتی از کسانی که واقعاً سودای سرنگونی و آزادی در سر داشتند. در همین ایام چند عملیات پر سرو صدا با همکاری ارتش صدام انجام گرفت و نشان دادن غنایم جنگی توانست صداهای مخالف درون تشکیلات را کمی خفه کند . اما اتفاقات شانس را از رجوی گرفت. نوشیدن جام زهر آتش بس توسط خمینی و بسته شدن مسیر جنگ یعنی از موضوعیت افتادن تمام تشکیلات مجاهدین در عراق. حال باید تصمیم میگرفت که برای همیشه داستان مجاهدین تمام شود یا اینکه خودی نشان دهد . یا باید خودش برای همیشه از صحنه بیرون میرفت یا اینکه راه دیگری میرفت. این اتفاق بدترین پارامتری بود که حداقل به این زودی فکرش را نکرده بود و برنامه درازمدت تری را ریخته بود. اما او به سرعت فهمید این میتواند یک تیر و دو نشان باشد اول اینکه همه مخالفین به جنگی بروند که برگشتی از آن متصور نیست و دوم اینکه خط فرقه سازی به راحتی پیش میرفت و البته یک درصد هم به این فکرکرده شاید ورق برگشت و در یک جنگ خیالی پیروز شد و رجوی به همراه همسر در تهران سان برود.

اما زمانی وجود نداشت پس تصمیم گرفت قبل ازپاسخ دولت صدام به آتش بس از اون زمان بخواهد که در این فاصله یک هفته ای همه نیروهای خودش را به قتلگاهی ببرد که میدانست برگشتی نخواهد بود. حال از علی زرکش تا ابریشمچی وهر آنکس که میدانست چیزی از مبارزه سرشان میشود را به صحنه ای فرستاد که برگشت نداشت و خودش صدها کیلومتر دورتر نشست و نظاره گر بود.

همه را به یک نبرد خونین و بی نتیجه فرستاد که بیش از هزار و پانصد کشته و دهها مجروح و اسیر و مفقود ولی مافیای قدرت به این خونها نیاز داشت. بر خلاف همه داستانهای تاریخی بعد از شکست تام و تمام تاکتیک این مردک متوهم و بی سواد و ناآگاه از جنگ و سیاست و فرصت طلب و بجای افتادن به پای نیروهای باقیمانده و طلب بخشش کردن و بعنوان فرمانده کل تصمیمی احمقانه و کشتار را به گردن گرفتن در کمال پررویی و وقاحت تیغ کلام و اشکال را بر روی نیروهای داغان شده از نبردی نابرابر را بر روح و روان آن بیچارگان کشید و چون فرصت را خوب تشخیص داد و بسیاری از فرماندهان و علی زرکش نیز در جمع کشته شدگان بودند میدان را باز می دید و با بیان اینکه شما خوب نجنگیدید و جانانه نبودید علتش را داشتن زن و بچه دانسته و همه را در طی یک بحث چند ماهه به جدایی و طلاق اجباری کشاند.

منطق بحث و رسیدن به جایی که در هشت سال پر طلاطم برای رجوی بود میطلبید ضربه آخر را بر پیکره آخرین باقیمانده تشکیلات پیش از انقلاب 57 وارد آورد. اگر بخواهیم درست بررسی کنیم و دقیق بگوییم از سال 1370 شمسی دیگر سازمانی با محتوای تشکیلات و سازمان قبلی وجود نداشت و اساسا همان چیزی بود و شد که از ابتدای بحث صحبتش را کردیم . یعنی تبدیل به فرقه بسته ومافیای فروش اطلاعات و اخبار در منطقه.

رجوی با اتکا به خانواده های متصل به اعضا وهواداران میتوانست بسیاری از اطلاعات را از ایران بدست بیاورد و در مقابل طرفهایی که در جنگ با رژیم بودند به عنوان برگه قدرت روکند. واقعیت این است که سازمان و ارتش و رژه ای که در سال هفتاد در عراق به چشم خبرنگاران آمد چیزی نبود بجز برای تثبیت در موقعیت فرقه ای که تبدیل به سازمان اطلاعاتی شده بود. وگرنه چه کسی نمیدانست که حکومت صدام با یکی از بزرگترین ارتش های زمینی و لشگرهای زرهی در منطقه نتوانست در تعادل قوای جنگ پیروز میدان شود. پس در واقع هیچکس این بعد رجوی وسازمانش را جدی نمیگرفت اما مهم این بود که نشان بدهد به اندازه ای نیرو و توان سازماندهی دارد که طرفهای مربوطه را وادار به گوش کردن حرفش بکنند. حال کشتی در حال غرق به ظاهری که میتوانست هم در داخل تشکیلات و هم در بیرون تشکیلات بگوید از شکست عملیات فروغ خودش بیرون آمده بود. لازم به یادآوری هست به گواهی همه کسانی آنروزها در رژه ارتش بودند اینکه حتی تانکها و تجهیزات به نمایش در آمده نیروی لازم برای رژه را نداشتند و هم اینکه تانکی یا توپی از جلو جایگاه حرکت میکرد و به انتهای خیابان میرسید نفرات با سرعت و با خودرو خودشان را از مسیر جاده خاکی و مسیرهای دیگر به محل پارک تانکها و توپها میرساندند که بتوانند مجددا خدمه تانکی یا توپی دیگر شوند. البته جای سوال از کسانی که این صحنه ها را دیدند و خودشان را به ندیدن زدند دارد که مگر ندید پس چرا سکوت کردید؟!

با این نمایش ها رجوی توانست در درون تشکیلات همه مردان که اصولا پایه گذراران اصلی فرقه بودند از صحنه خارج کرد و یک شورای رهبری تماما زنانه را معرفی کرد برای تمام مواضع فرماندهی . کاری که در کوتاهترین مدت مرغ پخته حتی ساده ترین اعضا را به خنده درآورد و بسیاری از زنان اصلا نمیدانستند با این اسم گنده چطور کنار بیاییند. اما خط پیش رفت طلاق های اجباری و خروج افراد مخالف با سرعت و شدت انجام شد. هر آنکس با هر رده و سابقه ای از این موضوع سرپیچی کرد دیگر جایی درتشکیلات نداشت. وقتی ما با منطق مبارزه و نیرو نگاه میکنیم این را یک حماقت محض ارزیابی میکنیم اما نکته همین جاست از ابتدا گفتیم قرار بود که فرقه تمام عیار تبدیل به مافیای اطلاعاتی و دروغ پراکنی شود. حتی دیگر آن ارتباط فامیلی هم جوابگوی این مسیر نبود. ببینید الان مگر پسر رجوی از وضعیت پدرش خبر دارد. ؟ خیر هرگز در فرقه ها اعتماد متقابلی وجود ندارد. رجوی توانست همه صدا ها را خفه کند.

ما در ادامه بحث اتفاقات را دنبال میکنیم تا ببینیم چگونه این فرقه تبدیل به مافیای اطلاعاتی شد . تلاش میکنم که با این روزها هم پیوندی کنیم بحث ها . نگاه کنید جنگ سیاسی و روانی علیه بازدید خانواده ها و ملاقات با افرادی که در آلبانی در حال گذراندن دوران بازنشستگی و پیری خود هستند. باید تمام این پیشینه و راه رفته توسط رجوی شناخت تا بتوان امروز ووقایع آنرا درست تحلیل و بررسی کرد.

ادامه دارد

مهرداد ساغرچی _ آلمان

لینک به منبع وبلاگ روشنگران

لینک به منبع کانون آوا

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته قسمتهای چهارم و پنجم

***

همچنین:
لینک 

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمتهای اول، دوم و سوم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهمهرداد ساغرچی، وبلاگ روشنگران و کانون آوا، آلمان، سیزدهم می 2020:…  مساله اینجا بود که در خارجه کشور امکان نیرو گیری جدید نبود و از طرف دیگر برای ساختن نیروی جدید و تبدیلش به کادر با توان بیش از یک دهه وقت نیاز بود. حال میماند آنچه که باید انجام میداد و آن هم تصفیه کامل ذهن و تشکیلات و آمادگی برای ورود به تبدیل شدن به سازمان جدیدی که مسئولیت اصلی اش بدست اوردن اخبار و اطلاعات و فروختن آن و همه کارهایی که یک ارگان اطلاعاتی باید انجام دهد اعم از نفوذ به ساختارهای لازم در هر جایی که بشود و لازم باشد بدون داشتن هیچ مرزی . چرا بدون داشتن مرز؟ به این مساله مفصل در ادامه اشاره خواهم کرد همینکه برای خودش مرزی درست میکرد مجبور بود فقط در حیطه رژیم کار میکرد و این باعث میشد نتواند از بازیگران دیگر صحنه استفاده کند. هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته 

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشتهبی بی سی: مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ – از عراق تا آلبانی

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمتهای اول، دوم و سوم

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت اول 

برای این پاسخ نگاهی به سه دهه گذشته فرقه که این سازمان از نیمه دهه شصت دیگر به هیچ عنوان سازمان سیاسی و یا حتی نظامی نبوده و نیست . سازمان شبه توتالیتر رجوی به تمام و کمال از روزی که مقرش را در میانه جنگ عراق و ایران به عراق منتقل کرد عملا و رسما تبدیل به یک سازمان اطلاعاتی شد و همین هم تنها دلیل ماندگاری این سازمان تا به امروز شده است .چند روز قبل مطلبی را خواندم که مصاحبه با شخصی بود که گزارشگر به نام کارشناس از او نام برده بود. مطلب بسیار طولانی بود ولی چون برای من به عنوان کسی که هر روز درباره تاریخ و مسایل چند دهه اخیر تحقیق میکنم جالب بود. بخشی از مصاحبه به بررسی سازمانها و همینطور سازمان مجاهدین بود که شاید از زوایای مختلف آن کارشناس حرفهای جدیدی گفته بود. جالب ترین بحث درباره اینکه چرا سازمان تا به امروز با همین ترکیب قبل باقیمانده است و از بین نرفته است. تا به امروز بسیاری از کسانی که درون فرقه بوده اند وتجربه زندگی در فرقه را داشته اند، برای توصیف سازمان کلمه فرقه را بکار میگیرند اما سوال اینجاست چرا این سازمان علیرغم اینکه همه طرفهای درگیر میدانستند در عراق و بعد از سرنگونی حکومت صدام حسین بهترین فرصت برای پایان دادن به این سازمان که در کارنامه خود نیز در دهه پنجاه ترور مستشاران امریکایی را هم داشت بود چنین نکردند؟

 مساله خیلی ساده است توجه کنید کدام یک از ساختارهای تشکیلاتی این سازمان ازسال 1350 به این سو عوض شده است ؟ کدام مسؤول تصمیم گیری عوض شده است ؟ چند نفر هسته مرکزی سال پنجاه هم اکنون هم هسته اصلی سازمان هستند . توجه کنید که این یک تحلیل نیست میتوانید سیمای مجاهدین را نگاه کنید و بعد بروید عکس های بیست سال پیش و بعد چهل سال پیش را نگاه کنید . چه کسی میتواند بگوید مثلا عباس داوری و ابریشمچی و توحیدی و رجوی  در هیچ مقطعی از عمر فرقه بوده که نبوده باشند. همین امروز گردانندگان سیما و جلسات و تحلیل ها و قسمت های مختلف کماکان همان ها هستند . چند دهه هست مسؤول روابط خارجی سازمان کماکان محدثین هست . توجه کنید که سازمانی که همه دارایی و ماندگاریش و سرمایه اش اطلاعات و بازی با اخبار است نمیتواند مهره ها را عوض کند. هر چه هم هست ظاهری ست تصمیم گیرنده ها همان افراد چهل سال پیش هستند مگر اینکه مرده باشند که اصولا جایگزین هم ندارند چون اعتماد نیست مثال آن هم ابراهیم زاکری بود که بعد از مرگش کماکان رجوی مسئولیت او را دارد.

حال چرا باید به این بحث پرداخت؟ مگر فرقی میکند اسم سازمان را بگذاریم فرقه یا شبه توتالیتر یا جنبش بسته ، به طور واقعی تفاوتی نخواهد کرد و این نگاه است برای اینکه متوجه بشیم که وقتی فرقه رجوی تلاش میکند خودش را اپوزسیون گنده نشان بدهد و هر اعتراض و اتفاقی را به خودش نسبت بدهد چقدرش درست است؟

واقعیت این است فروش اطلاعات و اخبار حساس به کسانی که به هردلیل با ج.ا جنگ منافع دارند و همینطور پمپاژ اخبار جعلی به داخل دو محور اصلی اعتبار و روی آنتن باقی ماندن اسم فرقه است. برای مثال هم اکنون حدود دو هزار نفر روزانه در فرقه رجوی در آلبانی هستند و اینها کاری ندارند ، اما همه در مقابل کامپیوترها نشسته اند و با اکانت ها با نام مستعار در تمام شبکه های اجتماعی مشغول بمباران اخبار مورد دلخواه مجاهدین هستند و با این ترفند میتوانند جهت اخبار و اتفاقات را به سمتی که میخواهند سوق بدهند.

البته بعد از ورود به آلبانی اساسا همه تلاش فرقه برای بزرگ جلوه دادن خودش در تحولات حال و آینده ایران است . اول برای نیروهای باقیمانده در سازمان و دوم برای اینکه بتواند در میان اپوزسیون خارج کشور و همینطور داخل کشور جایی باز کند.

واقعیت این است تمام تحولات سیاسی و اجتماعی که در ایران رخ داده ازسال 88 تا به امروز اعم از اعتراض و یا شورش های کارگری و غیره هیچکدام به هیچ وجه ربطی به فرقه رجوی نداشته و نخواهد داشت   چرا ؟ چنین ادعایی میتواند علمی و دقیق باشد ؟

ادامه دارد…

مهرداد ساغرچی – المان

لینک به منبع وبلاگ روشنگران

لینک به منبع کانون آوا

هویت سازمان مجاهدین درچهل سال گذشته قسمت دوم

همچنان که یادآوری کردم با نگاهی به تمامی وقایع در بیست سال گذشته

واقعیت این بوده است که  تمام تحولات سیاسی و اجتماعی که رخ داده در ایران ازسال 88 تا به امروز اعم از اعتراض و یا شورش های کارگری و غیره هیچکدام به هیچ وجه ربطی به فرقه رجوی نداشته و نخواهد داشت .

چرا ؟ چنین ادعایی میتواند علمی و دقیق یا نه از روی غرض و حدس و گمان است که چنین میگویم؟

یک بار دیگرکمی عمیق تر همین بحث که در سطور بالا را کردیم که این سازمان در پنجاه سال گذشته تغییری نکرده است را بررسی میکنیم چگونه ما میگویم که درپنجاه سال تغییری در سازماندهی این فرقه نشده است ؟

توجه کنید اولا  وقتی که تصمیم گیرندگان یک سیستم ثابت بمانند و تمام کادرها تماما مانده اند مثل قبل میشود نتیجه اش یک سیستم که در سال پنجاه مانده است . فرض کنید که داریم درباره کشوری صحبت میکنیم که مثل آمریکا رهبری سیاسی توسط مردم انتخاب میشوند و مثلا همان کارتر تا مرگ خودش رییس جمهور باقی می ماند. چه میشد؟ با اینکه توسط رای مردم یک رییس جمهور انتخاب میشود ولی بیش از چهار سال که بشود میگویند دیگر منتخب نیست باید برود و اگر بخواهد بماند مجددا باید انتخابات انجام شود این میشود واکسینه کردن یک نظام و یا یک سیستم برای نرفتن در مسیر دیکتاتوری .

نمونه این را داریم همین روزها در نمایش های مختلف سیاسی در کشورهای که در مسیر غلطیدن در دیکتاتوری هستند . نگاه کنید ترکیه یا مجارستان یا روسیه که روسای جمهور وقت همه کاری میکنند که مادام العمر شوند. چرا ؟ چون میتوانند بی پایان در مسند قدرت بمانند و بتازند.

حال برمیگردیم به بحث خودمان این که میگوییم سازمان از دهه پنجاه به این سو تغییر نکرده است این یک انگ و مارک نیست . یک وقت است من میگویم و یا کسانی که توسط فرقه آرزوها و آمالشان به خاک و گل نشسته است و با عمری از دست رفته و چشمان و دلی پراز اشک و خون حرف میزنند ،  اما وقتی هست که میتوانید ببینید هرروز و هر شب در اطلاعیه ها و سیمای مجاهدین و اخبار و سایت ها و این مشکل نیست که بتوان فهمید و نیاز به دکترای تحلیلی علوم سیاسی ندارد . کافی است شما فقط مقایسه کنید عکسهای نشریه مجاهد در سال شصت و نشریات سازمان در دهه هفتاد و سیمای مجاهدین در دهه شصت و رادیو مجاهد در دهه شصت و امروز، و میبینید با شگفتی هیچ کس و هیچ چیز تغییر نکرده است . نه افراد و نه فرهنگ حرف زدن و نه اخبارها و سخن ها .

ابریشمچی و مسعود کلانی و توحیدی و محمد محدثین و رجوی ها و بقیه ای که اگر از آنوقت تا بحال زنده مانده باشند کماکان هستند و البته یک استثنا وجود دارد مثل همه سیستم های بسته دنیا اگرکسی ناگهان به ذهنش ساز مخالفی بزند یعنی به فکرش خطور کند که شاید اینکه سیستم میگوید یک جایش ایرادی دارد آنوقت است که دیگر او را نمی بینید مثل مهدی افتخاری که اگرروزی بالاترین کادرها بود اما وقتی که گفت که رهبرعقیدتی شاید اشتباه فکر کند از صحنه حذف شد. جالب است سیستمهای بسته بر سر رهبری مرز سرخ دارند مثال آن همین روزها در کره شمالی که بهترین نمونه بزرگ شده فرقه رجوی است رهبری اش در حال دست و پنچه نرم کردن با بیماری است که میتواند برای هر کس و هر رهبری در دنیا رخ دهد ولی وقتی به دیکتاتوری ها برسد رهبری مرز سرخ است . پس ما از یک چیز عجیب و غریب و من درآوردی حرف نمیزنیم و قصد خراب کردن چهره فرقه رجوی نداریم داریم از یک فرمول ساده سیاسی و ارگانیک صحبت میکنیم که هر کسی از این فرمول پیروی کند بی تردید نتیجه اش این خواهد شد که گفته ایم .

وقتی افراد فرقه رجوی برای حدود پنج دهه در راس موضع گیری و تصمیم گیری باقی می مانند نتیجه اش میشود ارگانی که تبدیل به یک گروه با روابط مافیایی که همه چیز به راس هرم بسته گی دارد و هم تصمیم ها و خط وخطوط بر این اساس چیده میشود.

بعد از سال شصت و اعلام مبارزه مسلحانه مجاهدین و بسته شده راه تبلیغ و نیرو گیری و فعالیت سیاسی و حدود دو سال و اندی بعد از خرداد شصت ، رهبری فرقه ،کاری که از فاز سیاسی شروع کرده بود تنها راه نفس کشیدن و حیات خودش میدانست و آنهم نفوذ به شخصیتهای سیاسی و دارای رتبه و مقام در درون حاکمیت و ایجاد دو دسته گی های مختلف در قسمتهای سیاسی و نظامی و امنیتی که اولین نمونه آن جدا کردن بنی صدر و بازرگان و صدها نمونه از این دست که برای سازمان وقت و زمان خرید تا در گذرزمان از طریق نفوذ دادن عناصر خود در ارگانهای مختلف فقط بتواند با انتشار اخبار و یا فروختن اطلاعات مختلف بتواند قیمتی برای خودش تعیین کند و به این صورت بود که درست بعد از قتل عام رهبری سازمان در تهران منظورم تمام کادررهبری آنموقع که در بعد از فرار رجوی به خارجه باقی مانده بودند یعنی موسی خیابانی و اشرف و تمامی کادرهای حاضر دیگر هیچ چاره ای برای وارد شدن سازمان از یک گروه شبه چریکی شبه سیاسی به یک گروه کاملا اطلاعاتی و مافیایی ، نبود . اما این مساله میسر نبود الا اینکه از ابتدا لایه های لازم برای ورود به چنین سیستمی ریخته میشد و برای محک زدن تک به تک افراد باید یک گزینش جدید شروع میشد. این گزینش جدید لازمه اش یک تئوری  جدید بود . یک تشکیلات باید برای ورود به کار اطلاعاتی که مسعود رجوی در راس آن بود . برای تبدیل شده تمام عیار همه باید یک ارگان مافیایی درست میشد که هرگز افراد در آن تغییر نکنند. پس یک بار دیگر باید ایدولوژی جدیدی نگاشت . چون آنچه که قبل از آن بود برای یک کار سیاسی و نظامی نوشته شده بود که براساس برداشت ها ی ایدلوژیک ازیک اسلام سیاسی بود . حال باید با نابودی ظرف فعالیت سازمان که ایران بود که فرقه باید حفظ شود. اگر میخواست فقط چند اطلاعیه بدهد و درپاریس بنشیند بعد از مدتی گروهی که براساس عملیات چریکی و دود و دم حیات تشکیل شده بود از دهن می افتد و بساطش اتوماتیک بسته میشد.

نیرو گیری و گسترش هم با خروج از کشور به پایان خودش رسید.

چند گروه چریکی هم برای رسیدن به قدرت در کشوری که غول شکست ناپذیری به اسم دیکتاتوری مذهبی به قدرت رسیده بود یک شوخی بیش نبود. راهی نمانده بود به جز اینکه می باید با حفظ نام و شکل سازمان در محتوا به یک مافیایی اطلاعاتی و بعدها هم با شکل های مختلف تا به امروز حیات خودش ادامه داده است. مسیری که سازمان انتخاب کرد با ادامه و پایانی نا زیبا را نگاه میکنیم .

ادامه دارد…

مهرداد ساغرچی – المان

لینک به منبع وبلاگ روشنگران

لینک به منبع کانون آوا

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمت سوم

قبل از شروع قسمت سوم لازم است یاد آوری کنم که در ابتدا گفتم مطلبی را خواندم که مقصود من ایجاد انگیزه ای شد که مقاله ای را که مدتها قصد نوشتن آنرا داشتم بنگارم . متاسفانه لینک آن را پیدا نکردم و آن مطلب مرا بر آن داشت که این مقاله را بنویسم و من در این تحلیل و نگارش اگر از منبعی استفاده کنم حتما قید خواهم کرد.

در دو قسمت از مقاله حاضر گفتیم که سازمان برای حفظ موجودیت خودش مجبور بود فراتر از آنچه برایش تاسیس شده بود حرکت میکرد. مساله اینجا بود که در خارجه کشور امکان نیرو گیری جدید نبود و از طرف دیگر برای ساختن نیروی جدید و تبدیلش به کادر با توان بیش از یک دهه وقت نیاز بود. حال میماند آنچه که باید انجام میداد و آن هم تصفیه کامل ذهن و تشکیلات و آمادگی برای ورود به تبدیل شدن به سازمان جدیدی که مسئولیت اصلی اش بدست اوردن اخبار و اطلاعات و فروختن آن و همه کارهایی که یک ارگان اطلاعاتی باید انجام دهد اعم از نفوذ به ساختارهای لازم در هر جایی که بشود و لازم باشد بدون داشتن هیچ مرزی . چرا بدون داشتن مرز؟ به این مساله مفصل در ادامه اشاره خواهم کرد همینکه برای خودش مرزی درست میکرد مجبور بود فقط در حیطه رژیم کار میکرد و این باعث میشد نتواند از بازیگران دیگر صحنه استفاده کند.

بعد از ضربه جبران ناپذیر سی خرداد استراتژی خط انقلاب شهری که  با تشکیل  عنصر هسته های مقاومت و با حضور عنصر اجتماعی میسر میشد و همینطور ضربه سنگین سازمان در داخل کشور در 19 بهمن شصت همه ساختار استراتژی چریک شهری عملا شکست خورد. رجوی زمان زیادی نداشت که بتواند سازمان را کماکان به همان اسم و رسم روی پا نگه دارد.

 نتیجه خط اشتباه یک جنبش اجتماعی بزرگ که بخاطر دگرگونی سال 57 برای سازمان شانس بزرگی بود و رجوی با تصمیم اشتباه و تبدیل آن به یک گروه چریکی شهری وبا ضربه های پی در پی تیمهای عملیاتی اش میرفت برای همیشه دفتر شان را ببندد. همه نفرات کلیدی سازمان در دورانی که موقعیت اجتماعی و توده ای سازمان هم ضربه کاری خورده بود به تدریج محو و کشته شدند. خیلی ها نا امید از مبارزه و رهبری گریخته از صحنه (فرار از ایران )  برای همیشه از صحنه مبارزه خارج شدند و خیلی ها درزیر شکنجه و فشار زندان هم وندان خودشان را لو دادند.

با توجه به چند عملیات پر سروصدا توانست برای خودش کمی زمان بخرد.انفجارهای حزب جمهوری و ساختمان نخست وزیری بزرگترین آنها بود. اما خود شخص رجوی زودتر متوجه بود که این راه به ناکجا آباد منتهی میشود. پس زمینه را در داخل تشکیلات با نام انقلاب ایدولوژیک شروع کرد و البته فقط در سطح چند نفر کادر مرکزی و بعد با انجام ملاقات با طارق عزیز این مهم را ثبت کرد.

حال چطور توانست این مسیر را برود.؟ ابتدا با بحث طلاق و ازدواج تمامی اذهان را به آن سو سوق داد. با کاری که انجام داد یعنی هماهنگی با بهترین دوستش توانست در قبال وعده های مورد قبول تر همسر او را که مریم عضدانلو باشد را از او جدا کند. با شبیه سازی های مضحک به زندگی پیغمبر اسلام در باره همسر پسر خوانده اش زید سعی کرد این را القا کند که او در مرتبه ای استثنایی قرار دارد.

این مساله بسیار مهم بود. اگر میتوانست تعدادی را ولو محدود با خود همراه کند یعنی میتوانست دقیقا خط تبدیل به یک ارگان اطلاعاتی با یک رهبر مادام العمر را پیش ببرد. پس با حرکت بیرونی یعنی ملاقات با طارق عزیز که در لحظه اشغالگر بحساب میآمدند یک محک درونی زد و توانست با بحث نیروها و کادر های حلقه اول  را قانع کند.

 نظر بنی صدر در مصاحبه ای با سایت قلم در سالهای درباره مهم بودن ملاقات با طارق عزیز قبل اینچنین است : “” به او گفتم: حالا که پذیرفتی میتونی وقتی ایشون آمد اینجا پیش شما رفتاری بکنید که امپراطورشاپور اول با والریا امپراطور رم کرد، متجاوز در خور تحقیر است باید بفهمد که تجاوز کرده به یک کشوری و کشوری که به او تجاوز شده غرور ملی دارد.» وی ادامه می دهد که رجوی نه تنها این گونه رفتار نکرده بود بلکه ملاقاتش با طارق عزیز پنج ساعت طول کشید. به طوری که « روز بعد روزنامه لوموند نوشت که آقای طارق عزیز این آقا را خرید آقای رجوی را خرید حالا تعبیر خرید یا به دست آورد بهر حال یک همچنین تعبیری .””

 البته بیشتر از اینکه صحبت از خرید باشد مساله این است رجوی برنامه ای داشت و بعد از همه ناکامی هایی که با ترور های سنگین در داخل کشور به جایی نرسیده بود را جبران کند. مساله مالی حیاتی بود. همینطور با تضمین اینکه بتواند بقیه اعضایی که در داخل باقی مانده بودند به مرز منتقل کند و همینطور برای بقا با عراقی ها معامله کند . مسیری که تا امروز باعث شده که بماند. فروش اطلاعات با استفاده همان هواداران در دهه شصت میتواند خیلی از قبل شروع شده باشد چون این ملاقات با عزیز در سال شصت و پنج ثمره داد. پس عنصر اول کار خودش را برای رجوی و کادر رهبری چند نفره انجام داد.

مساله داخلی بود که البته بعد از این مساله به این مهمی محکی بود که بتوانند بفهمند چه کسی با رجوی همراه هست. بودند اعضای مهمی که این ملاقات باعث خروج شان از سازمان یا شورای رجوی شد. اما مهم این بود که هر روز دستگاهی که رجوی برنامه اش را داشت یکدست تر میشد.

حال باید دید مسیر درون تشکیلاتی را به چه صورت طی کرد.

ادامه دارد.

مهرداد ساغرچی – المان

لینک به منبع وبلاگ روشنگران

لینک به منبع کانون آوا

هویت مجاهدین خلق در چهل سال گذشته- قسمتهای اول، دوم و سوم

***

مسعود خدابنده کاظمین بغداد 2008

مسعود خدابنده کاظمین بغداد 2008

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مجاهدین خلق از کمین سر کوچه علیه امریکایی ها تا امروز قتل مستشاران امریکایی توسط مجاهدین خلق ایران فرقه رجوی 

Saddam’s Private ArmySaddam’s Private Army
How Rajavi changed Iran’s Mojahedin from Armed Revolutionaries to an Armed Cult

life of camp AshrafThe Life of Camp Ashraf
Mojahedin-e Khalq – Victims of Many Masters
By Anne Khodabandeh (Singleton)  and Massoud Khodabandeh

همچنین:

*** 

همچنین: