پروژه تبعید کودکان – مصاحبه با آقای علی اکرامی

پروژه تبعید کودکان – مصاحبه با آقای علی اکرامی

پروژه تبعید کودکان مجاهدین خلق فرقه رجویعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، دوازدهم مارس 2022:… در این پروژه یک مانع بزرگ همچنان بر سر راه وی بود و آن هم وجود کودکان در زندگی پدر و مادرها بود که پایه های انقلاب خود ساخته رجوی را سست می کرد. حضور کودکان باعث میشد که بار دیگر زوج ها برای دیدن فرزندانشان برای لحظاتی در کنار یکدیگر قرار گیرند و باز به نوعی خاطرات زندگی مشترک برای آنها تداعی گردد. و این موضوع رجوی را بشدت نگران می ساخت. در این میان حمله نظامی عراق به کویت بزرگ ترین موهبت برای رجوی بود که بتواند این مشکل را حل کند . پروژه تبعید کودکان 

پروژه تبعید کودکان مجاهدین خلق فرقه رجویچرا مجاهدین (فرقه رجوی) فرزندان خود را مزدور می نامند؟

افشای پروژه تبعید کودکان از عراق توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت اول

انجمن نجات مرکز خوزستان سه‌شنبه 3 اسفند 1400

پروژه انتقال کودکان از سال 1369 (1990-91) با سنگدلی تمام توسط رجوی و به بهانه حمله امریکا به عراق اجرا شد و در طی آن صدها کودک از آغوش پدران و مادران جدا و به کشورهایی اروپایی و امریکا تبعید شدند. این عمل در نفس خود یک تراژدی انسانی بشمار می رفت که عواطف و احساسات هر انسان آزاده ای را جریحه دار کرد. در همین رابطه مصاحبه ای داریم با آقای علی اکرامی عضو سابق شورای مرکزی مجاهدین خلق که بدلیل حضور سالیانش در ستادهای سیاسی و روابط خارجی از نزدیک در جریان این تصمیم گیری ها قرار داشت.

علی اکرامی

آقای علی اکرامی

– آقای اکرامی با سلام و تشکر از شما که فرصت این مصاحبه را به ما دادید. لطفا در رابطه با واقعیت های پنهان و پشت پرده و ناگفته های این تصمیم رجوی برای خوانندگان ما توضیح دهید؟

اکرامی: با سلام، اجازه می خواهم از شما بابت زحمت این مصاحبه و فرصتی که در اختیار بنده قرار دادید تشکر کنم و همچنین فرصت را غنیمت شمرده و درود بفرستم به مردان امروز و کودکان دیروز که در طی ماههای اخیر با حضور در شبکه های اجتماعی و کلاب هاوس و همچنین مصاحبه با روزنامه ها و نگارش کتاب خاطراتشان طبل رسوایی سران مجاهدین خلق و ایدئولوژی متعفن آنها را در سطح جهان بصدا در آورده اند.

در دورهمی اخیر تعدادی از همین مردان که دوران نوجوانی خود را در تشکیلات مجاهدین خلق گذرانده بودند، حقایق هولناکی از نحوه رفتار مسئولین این فرقه و از جمله موضوع تجاوزات جنسی مطرح شد که روح و روان هر انسان شرافتمند و آزاده ای را می آزارد. در همین رابطه مجاهدین خلق تلاش کردند بجای پاسخ گویی در صدد ترمیم چهره زشت و کریه خود و پوشاندن بخشی از تاریخ سیاه خود در خاک عراق برآیند. تاریخی که سرگذشت تلخ کودکان در آن مقطع را روایت می کند.

مسئولین مجاهدین خلق همانند همیشه به فریب و دروغ گویی متوسل شدند. آنها در اقدامی سخیف خانواده های آنها را مجبور به موضع گیری بر علیه فرزندانشان کردند تا در ذهن مخاطبانشان چنین وانمود کنند که بدلیل احتمال حمله امریکا به عراق و حفظ سلامت جان این کودکان در آن مقطع به انتقال کودکان از عراق به اروپا و امریکا اقدام نمودند. ولی این بزرگ ترین دروغ رجوی برای مخدوش کردن تاریخ است. مسعود رجوی طی پروژه تبعید کودکان به اروپا و امریکا از سال 69 تا آغاز دهه 70 شمسی صدها کودک را از پایگاهها و قرارگاههای ساکن در عراق از پدر و مادرانشان جدا و به کشورهای مختلف فرستاد وکانون خانواده را به معنای واقعی کلمه متلاشی کرد. اما براستی علت و دلیل اصلی انتقال کودکان از عراق چی بود؟ آیا واقعا رجوی به فکر سلامتی آنها و حفظ جانشان بود؟

من در اینجا اجازه می خواهم به نشست ها و بحث هایی اشاره کنم که قبل از قضایای حمله نظامی عراق به کشور کویت و بعد احتمالات حمله امریکا به عراق در دفتر اصلی مجاهدین خلق در بغداد موسوم به جلال زاده و بدیع زادگان در منطقه ابوغریب در سال 1368 با حضور مسعود و مریم برگزار شد و من بدلیل مسئولیتی که بمدت نزدیک به 5 سال در دفتر اصلی مجاهدین خلق داشتم در آن نشست ها شرکت داشتم. در ورای تمامی این دروغ پردازی و فرافکنی فرقه مجاهدین خلق، واقعیت این است که مسعود رجوی با این بهانه که علت اصلی شکست در عملیات موسوم به فروغ جاویدان در سال 1367 پیوند زناشویی خانوادگی اعضا بود و استدلال رجوی این بود که احساس و عواطف زنان به مردان و برعکس مردان به زنان مانع از موفقیت عملیات و سرنگونی جمهوری اسلامی بوده است، در مهرماه 68 به بهانه انتخاب مریم بعنوان مسئول اول سازمان پروژه طلاق در تمامی رده های تشکیلاتی و متلاشی کردن کانون خانواده ها را کلید زد و توانست این پروژه را در محیط بسته به پیش ببرد.

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

اما در این پروژه یک مانع بزرگ همچنان بر سر راه وی بود و آن هم وجود کودکان در زندگی پدر و مادرها بود که پایه های انقلاب خود ساخته رجوی را سست می کرد. حضور کودکان باعث میشد که بار دیگر زوج ها برای دیدن فرزندانشان برای لحظاتی در کنار یکدیگر قرار گیرند و باز به نوعی خاطرات زندگی مشترک برای آنها تداعی گردد. و این موضوع رجوی را بشدت نگران می ساخت. در این میان حمله نظامی عراق به کویت بزرگ ترین موهبت برای رجوی بود که بتواند این مشکل را حل کند ولی چند ماه قبل از حمله عراق به کویت در 11 مرداد 1369 من به اتفاق تعدادی از اعضای ستادهای تبلیغات، سیاسی و روابط خارجی نشستی در قرارگاه مجاهدین خلق در بدیع زادگان داشتیم که مسعود و مریم هم در آن شرکت داشتند. رجوی در آن نشست به صراحت از مزاحمت حضور کودکان و موانعی که بر سر راه انقلاب پدر و مادرهایشان ایجاد کرده اند صحبت کرد. موضوعی که مشخص می کرد رجوی نقشه هایی برای انتقال فرزندان خانواده ها از عراق در سر می پروراند. در حالیکه هنوز در آن موقع هیچ خبری از حمله نظامی عراق به کویت نبود.

ادامه دارد

افشای پروژه تبعید کودکان از عراق توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت دوم

انجمن نجات مرکز خوزستان پنج‌شنبه 5 اسفند 1400

گفتگویی با آقای علی اکرامی انجام شد که در قسمت اول ایشان گفت: پس از پروژه طلاق توسط مسعود و مریم رجوی، حضور کودکان باعث میشد که بار دیگر زوج ها برای دیدن فرزندانشان برای لحظاتی در کنار یکدیگر قرار گیرند و باز به نوعی خاطرات زندگی مشترک برای آنها تداعی گردد. و این موضوع رجوی را بشدت نگران می ساخت.

سوال: آقای اکرامی شما به نشست رجوی با اعضا و مسئولین ستادها در قرارگاه بدیع زادگان اشاره کردید که حول موانعی بود که بزعم رجوی فرزندان برای پدر و مادران بعد از بحث طلاق ایجاد کرده بودند. لطفا توضیح دهید در آن جلسه چه گذشت ؟

اکرامی: بله در سوال قبلی اشاره کردم موضوع حضور کودکان در حاشیه مناسبات خانواده ها بعد از طلاق یک معضل جدی بود که در آن سرفصل مجاهدین خلق با آن روبرو و ذهن رجوی را بدجوری بخود مشغول کرده بود. عباس داوری (رحمان) مسئول بخش روابط خارجی مجاهدین خلق در بغداد به ما اعلام کرد برای شرکت در یک نشست کوتاه چند ساعته به قرارگاه بدیع (در منطقه ابوغریب) می رویم. ساعت 2 بعد از ظهر به اتفاق 10 نفر دیگر از مسئولین بخش روابط بغداد که سه نفر از آنها زن بودند به قرارگاه بدیع رفتیم. برخلاف معمول هیچ تشریفات بازرسی انجام نشد و ما به یک سالن کوچک راهنمایی شدیم. بجز ما نفراتی از ستادهای تبلیغات، سیاسی، امنیت و اطلاعات و صدا وسیما شرکت داشتند. تمامی مسئولین ستادها و فرماندهان قرارگاهها هم بودند که می توان به مهدی ابریشم چی و عباس داوری از روابط خارجی، محمد سیدالمحدثین (بهنام) از سیاسی، محمد علی توحیدی و محمد علی جابرزاده از تبلیغات، ابراهیم ذاکری امنیت و مهدی برایی از اطلاعات و محمود عطایی، محمود قائم شهر و تعدادی از مسئولین زن از جمله محبوبه جمشیدی، افسانه شاهرخی، عذرا علوی طالقانی و… اشاره کرد.

ساعاتی بعد مسعود و مریم هم وارد شدند با ظاهری ساده و لباس های معمولی که مریم در ردیف جلو و در کنار مسئولین زن نشست و مسعود رجوی هم روی سن و میز مسئول نشست جای گرفت. مطابق معمول نشست های داخلی از مشکلات و معضلات تشکیلاتی نیروهای ارتش صحبت کرد و از فرماندهان گله مند بود که احساس مسئولیت لازم را برای حل و فصل این معضلات از خود نشان نمی دهند. بعد به بحث انقلاب و موضوع طلاق اشاره کرد. در ضمن صحبت، شهرزاد صدر رئیس دفتر مریم و همسرش محمود عضدانلو را مورد خطاب قرار داد و پرسید شهرزاد شما اگر چه طلاق گرفتی ولی چندان هم از اوضاع احوال همسرت محمود بی اطلاع نیستی! بعد خطاب به محمود عضدانلو همسر سابق شهرزاد گفت: درست می گیم برادر محمود؟ نرگس (دختر محمود و شهرزاد و هم ردیف مسول اول فعلی) ماشاالله خوب شما را از اوضاع یکدیگر با خبر می کند. به بهانه نرگس هم که خوب همدیگر را می بینید! در اینجا جمعیت شرکت کننده خندیدند و جلسه از جدیت خارج شد که رجوی گفت منظورم فقط محمود و شهرزاد نیستند. همه شما که در این جلسه هستید این کاره اید؟ گر حکم شود که ضد انقلاب مریم گیرند زیر این سقف هر آنکه هست گیرند.

سرنوشت کودکان مجاهدین خلق – گزارش دیتسایت آلمان

بعد ادامه داد: ای وای بر ما، بیخ گوش ما چه میگذرد؟! خواهران و برادران امروز شما را صدا زدم که بگویم بچه بی بچه! این بار باید بچه را طلاق بدهید. چه مادرها و چه پدرها! سوراخ موش تعطیل. این بچه ها هر چه مریم می بافد پنبه می کنند. عواطف و احساسات و بین المرئی که قرار بود مال ما باشه توسط این بچه ها برگشته بین خودتان! معمولا هر هفته یا پیش بابا هستند و یا مامان و بعد اخبار مامان را می برند برای بابا و برعکس. دوباره فیل ها یاد هندوستان می کند! دوباره مهر شوهر می نشینه در قلب همسر! مگر نه؟ آیا بی ربط میگم؟ مریم دروغ میگم؟ این حقه بازها باز به یک شیوه دیگه می خواهند سر ما را شیره بمالند. برخی از روزها هم که جمع سه نفرشان به بهانه دیدن بچه جور میشه و سه نفری برای لحظاتی و شاید هم ساعاتی در کنار هم! به به.

برادران و خواهران ما امروز خدمت رسیدیم تا این موش و گربه بازی را تعطیل کنیم و بگویم نخود نخود هرکه رود خانه خود. ما به جد به این نتیجه رسیده ایم که با این وضعیت دیگر نمی شود مبارزه کرد. من امروز می خواهم از شما شروع کنم. تا شما هم بتوانید این پروژه را در سطح قرارگاهها و ستادها اجرا کنید. برنامه ما این است بخاطر اینکه بتوانیم امر مبارزه را بخوبی پیش ببریم و دست و پای ما آزاد باشد برای مدتی بچه هایمان را به خارج از عراق منتقل کنیم. ناراحت وضعیت آنها نباشید ما در سراسر اروپا سمپات ها و خانواده هایی داریم که حتی بهتر از ما از عهده نگهداری آنها بر می آیند. برای مدتی آنجا خواهند بود تا ما بتوانیم کارمان را پیش ببریم. رجوی در ادامه از مریم خواست که نظرش را بگوید. مریم ضمن تایید صحبت های مسعود با لحن تندتری از مسئولین انتقاد کرد که چطور دوزاری آنها نیفتاده و متوجه نشدند که موضوع حضور کودکان در کنار آنها پایه های انقلاب آنها را سست و عهد آنها با مسعود را باطل می سازد. سپس از برخی مسئولین شاخص در نشست از جمله شهرزاد صدر و همسرش محمود عضدانلو، مهدی ابریشم چی، علی قادری، محمد سیدالمحدثین و همسرش فاطمه رمضانی (سرور) خواست که پشت میکروفون آمده و تجارب خودشان و اینکه حضور بچه ها در جمع خانوادگی شان تا کجا در آنها ایجاد وابستگی مجدد کرده بود توضیح دهند. بعد از اتمام صحبت های مسئولین مختلف رجوی گفت حال که همه به عمق فاجعه رسیدید پروژه اعزام بچه ها را برای مدتی به خارج از عراق شروع می کنیم و انتقال کودکان از همین نقطه شروع شد.

سوال: یعنی شما معتقدید که انتقال کودکان از عراق هیچ ربطی به موضوع جنگ عراق با کویت نداشته و بخاطر حفظ سلامتی و جان آنها نبوده؟

اکرامی: دقیقا، اولین سری از کودکان سه ماه قبل از حمله عراق به کویت که در 11 مرداد 1369 صورت گرفت اعزام شدند. ولی در مراحل بعد یعنی شروع جنگ بهانه ای بدست رجوی آمد که از این اتفاق بعنوان یک موهبت استفاده کند و پروژه اش را سریع تر پیش ببرد. بطوریکه با اعلام وضعیت جنگ، کودکان در 148 نوبت و در گروههای 11، 13، 17، 18، 26، 76 و 105 نفره اعزام شدند. در جریان حمله امریکا به عراق هم 193 کودک انتقال یافتند که در کشورهای اتریش، المان، امریکا، انگلیس، ایتالیا و حتی ایران و رمادی عراق سکونت پیدا کردند. چنانچه توضیح دادم نقطه شروع و هدف اصلی رجوی از انتقال کودکان دقیقا بمنظور جلوگیری از سست شدن و ریزش پایه های انقلاب منحوسش و بازگشت عواطف و احساس به خانواده ها از طریق کودکان بوده است و هیچ ربطی به قضایای جنگ عراق با کویت و یا حمله نظامی امریکا به عراق نداشته. پس دلیل رجوی برای اینکار جلوگیری از تشکیل و انسجام کانون خانواده و احیای عواطف و احساس خانوادگی بواسطه کودکان بوده است و نه از موضع حفظ جان و دلسوزی برای سلامتی کودکان اعضا.

سوال: بدنبال افشاگری برخی از این کودکان سابق در کلاب هاوس، مجاهدین خلق ناچار به عکس العمل شدند و حتی برای خنثی کردن تاثیرات این افشاگری ها برخی از پدران و مادران آنها را به صحنه آورده تا برعلیه فرزندانشان موضع گیری کنند. از جمله مجید عالمیان و زهرا سراج. آنها چه اهدافی را دنبال می کنند؟

اکرامی: هدف آنها مشخص است. موضع آنها در این داستان نهایت استیصال و درماندگی است. آنها وقتی که احساس کردند در قبال این افشاگری های غیر قابل انکار پاسخی ندارند بناچار خانواده هایشان را تحت فشار گذاشتند تا برعلیه فرزندان خود وارد صحنه شده و مسئولیت تمامی این حوادث دردناک در حق فرزندانشان را برعهده بگیرند. البته این اتفاق جدیدی نیست. یک شیوه نخ نماشده و رسوایی است که هر چند یکبار که در مخمصه قرار می گیرند به آن متوسل میشوند. اگر یادتان باشد در گذشته همین حربه یعنی بکارگیری خانواده بر علیه عضو جدا شده از همان خانواده را بارها بکار گرفته بودند. یکی از آن موارد مربوط به تحت فشار قرار دادن همسر و فرزندان مرحوم هادی شمس حائری جهت موضع گیری برعلیه ایشان بود. مرحوم هادی شمس حائری بیش از چهار دهه در صحنه سیاسی ایران حضور داشت و از زندانیان سیاسی دوران شاه بود که در تظاهرات 15 خرداد 1342 برعلیه شاه و در محکومیت دستگیری آیت الله خمینی در بازار تهران گلوبندک توسط سربازان شاه مورد اصابت گلوله قرار گرفت. وی در سال 1345 بخاطر همکاری با مجاهدین خلق دستگیر شد. در دادگاه اول به حبس ابد و دوم به 15 سال حبس محکوم شد. بعد از پیروزی انقلاب در سال 57 از زندان آزاد و مجددا به تشکیلات مجاهدین خلق پیوست.

ادامه دارد

افشای پروژه تبعید کودکان از عراق توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت سوم

انجمن نجات مرکز خوزستانشنبه 7 اسفند 1400

علی اکرامی در قسمت قبل از بکارگیری خانواده بر علیه عضو جدا شده از همان خانواده گفت. یکی از آن موارد مربوط به تحت فشار قرار دادن همسر و فرزندان مرحوم هادی شمس حائری جهت موضع گیری برعلیه ایشان بود.

مرحوم هادی شمس حائری با شروع ماجراجویی جنگ مسلحانه در سال 60 و بعد از ضربه خوردن تشکیلات به عراق اعزام شد و در قسمت های پشتیبانی بکار گرفته شد. وی علیرغم کهولت سن و بیماری به سختی کار و تلاش می کرد. در قلعه 900 در قسمت ترابری بعنوان راننده کامیونت هینو کار انتقال مواد غذایی از بغداد به اشرف و برخی از پایگاهها در بغداد را بر عهده داشت. در برخورد اول بقدری انسان متواضع و فروتنی بود که خیلی ها و از جمله خود من نمی دانستیم سابقه مبارزه و سالیان زندان دوران شاه را دارد و از اعضای قدیمی مجاهدین است و همیشه برای ما جای سوال بود که با این سابقه مبارزاتی گذشته و جدیت و مسئولیت پذیری در کار چرا سطح تشکیلاتی او پایین است و در موضع راننده بکار گرفته میشود؟ وی در سال 70 بدلیل اعتراض به انحرافات در مشی مجاهدین خلق و فقدان آزادی و تاسیس زندان در اشرف برای منتقدین رجوی عطای مجاهدین خلق را به لقایش بخشید و بعد از تحمل سه ماه زندان در تشکیلات به اردوگاه رمادی تبعید و پس از فرار از عراق و رفتن به اردن در نهایت به کشور هلند رفت.

ترس دائمی رجوی ها از عاقبت پرونده کودکان ربوده شده

توجه کنید فردی با این سابقه مبارزاتی و تحمل سالیان زجر و شکنجه زندان و بعد از تلاش خالصانه و شبانه روزی در تشکیلات صرفا بدلیل اینکه به قدرت طلبی و انحصار طلبی نه گفت مورد خشم وغضب رجوی قرار گرفت و بدترین برخوردها با او صورت گرفت. رجوی بیش از 20 سال او را حتی از شنیدن صدای فرزندانش محروم کرد و در طی تمامی این سالیان با تحت فشار قرار دادن همسرش خانم مهین نظری و فرزندانش امیر و نصرت بارها آنها را مجبور کرد تا برعلیه پدرشان بدترین توهین ها و فحاشی ها را در مصاحبه های مختلف انجام دهند.

برخلاف تمامی پرنسیب ها و اصول اخلاقی تحت تاثیر مکانیزم مغزشویی و القائات ذهنی رجوی او را مزدور وزارت اطلاعات و مهره رژیم ایران لقب داد. اما براستی جرم مرحوم هادی شمس حائری چه بود که طی این سالیان مورد بدترین توهین ها و انواع فشارهای روحی و روانی قرار گرفت؟ در اینجا لازم می بینم به فرازی از آخرین نامه اش خطاب به فرزندش امیر در قرارگاه اشرف اشاره ای داشته باشم. نامه ای که جگر هر انسان آزاده ای را به آتش می کشد و قلب ها را به درد و اشک ها را از چشم جاری می سازد. چقدر این پدر می بایست دردمند و تا بن استخوان عاشق و دلسوخته فرزندان و خانواده اش باشد که برغم آن همه توهین ها و بی حرمتی هایی که همسر و فرزندانش تحت فشار رجوی بر او وارد کردند، باز نامه ای این چنین عارفانه وعاشقانه برای فرزندانش بنویسد؟! لطفا یکبار به اتفاق این نامه را بخوانیم تا به عمق سنگدلی و شقاوت رجوی پی ببریم.

“امیر جان نامه هایی که از طریق صلیب برایت نوشته بودم برگشت خورد و نگذاشتند به دست شما برسد. من دیگر مجبورم فقط به عکس های شما اکتفا کنم که قاب گرفته و روی دیوار زده ام وهر روز به آن نگاه می کنم. کاش در این سالهای آخر عمر می توانستم شما را از نزدیک ببینم و در آغوش بگیرم. کاش ما هم همانند تمامی مردم دنیا یک کانون گرم خانوادگی داشتیم و در کنار هم زندگی می کردیم. فیلم های نصرت را ضبط کردم و گاهی آنها را می بینم و از صدای خوبش لذت می برم. من هر روز برای دیدن شما لحظه شماری می کنم و نمی دانم آن لحظه هیجان انگیز کی فرا می رسد؟ امیرجان در لحظات پایانی عمرم هستم. اگر دیر کنید شاید هرگز نتوانیم همدیگر را ببینیم. می ترسم با حسرت دیدار شما با این جهان وداع کنم. پیام من برای شما سیاسی نیست پیام یک پدر دردمند و دلشکسته است که تنها آرزویش دیدن روی شما و آرزوی خوشبختی برای شماست. شما اولین قدم را بردارید خدا با شماست ترس و بیم اصلا بدلتان راه ندهید. ”

هادی شمس حائری سرانجام بدون اینکه حتی موفق به دریافت یک نامه از فرزندانش شود در تاریخ ژوئن 2012 در شهر خروننگن هلند، جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دیار باقی شتافت. تا در آنجا خدا بین او و رجوی قضاوت کند!! سوالی که اینجا می خواهم از رجوی و دیگر سرکردگان این فرقه ضد انسانی بپرسم این است که جرم و گناه امثال هادی شمس حائری ها چه بود که باید آرزوی دیدار و حتی یک نامه از عزیزانشان را با خود به گور ببرند؟ این معنی آزادی و جامعه آزادی است که شعار و وعده اش را به مردم میدهی؟ در کجای دنیا و در کدام سیستم و یا حزب و گروه این شیوه حاکم و رایج است که شخصی بدلیل مخالفت با یک جریان، دولت و یا سازمانی باید از دیدار و کسب هرگونه خبر از عزیزانش محروم باشد؟ آیا مجرم تر و جنایتکار از اعضای داعش هست؟ چه جنایاتی که نکردند؟چه سرها که نبریدند؟ اما همین جنایتکاران وقتی دستگیر شدند در زندانهای گوانتانامو وابوغریب که بدلیل شدت عمل و نقض قانون در جهان شهره عام و خاص هستند از طریق صلیب از خانواده هایشان نامه دریافت می کردند.

کودکان قربانی رجوی – حنیف عزیزی افسر پلیس سوئد

در همین زندانهای ایران که اینقدر در موردش تبلیغ شکنجه و بدرفتاری و نقض حقوق بشر می کنید. به گواهی اطلاعیه های خودتان اعضای زندانی مجاهدین خلق در اوین و قزلحصار و قصر اعلامیه علنی بر علیه جمهوری اسلامی به خارج از زندان ارسال و شما در رسانه های خود منعکس می کنید؟ اعضای زندانی شما که در طی سالهای 74 و75 با انواع سلاح ها و به منظور عملیات ترور و خرابکاری بداخل اعزام می کردی نه تنها از حق ملاقات حضوری با خانواده هایشان برخوردار هستند بلکه به گواهی خانواده هایشان در زندان ادامه تحصیل داده و برخی در مقطع اخذ دکترا هستند!! پس چطور می شود آنجا که به منافع خودت برمی گردد یک پدر هزاران کیلومتر دور از حاکمیت شما که بدلیل عدم حضور فیزیکی هیچ خطری برای مناسبات شما ندارد این اجازه را به او نمی دهید که حتی یک نامه از فرزندانش دریافت کند. حتی نامه هایی که با هزار زحمت از طریق صلیب می فرستد را بر می گردانید؟ در کجای دنیا و در کدام حکومت، حزب و یا جریان سیاسی و آن هم اپوزیسیون که هنوز به حاکمیت نرسیده چنین برخوردی سراغ دارید؟ بگذریم از اینکه هیچ یک از خانواده هایی که پدر، مادر، و یا فرزندشان از مناسبات شما جدا شده اند به دلخواه نامه ای در محکومیت جدایی آنها و یا درخواست قطع رابطه ننوشته اند و همه آن اقدامات تحت فشار و اجبار و با شیوه مغزشویی بوده است. در مصاحبه بعدی به فشارهایی که مسئولین مجاهدین خلق روی همسر و فرزندان مرحوم هادی شمس حائری برای موضع گیری بر علیه ایشان آوردند اشاره خواهم کرد تا به عمق پوچی نامه های اخیرا مجید عالمیان و زهرا سراج که در رابطه با فرزندانشان نوشته اند پی ببرید.

ادامه دارد

افشای پروژه تبعید کودکان از عراق توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت چهارم

انجمن نجات مرکز خوزستانشنبه 14 اسفند 1400

سوال: در قسمت های قبلی مصاحبه اشاره کردید به فشارهایی که روی خانواده هادی شمس حائری برای موضع گیری بر علیه او از طرف سران فرقه وارد میشد. ممکن است به مواردی از آن اشاره کنید؟

اکرامی: بله در رابطه با موضع گیری های اخیر مجید عالمیان و زهرا سراج بعد از آن افشاگری هایی که فرزندانشان در کلاب هاوس بر علیه مناسبات این فرقه کرده بودند نتیجه گیری کردم که این سناریو در ادامه همان شیوه های نخ نماشده قبلی و یک خیمه شب بازی مضحک می باشد. خانم نظری همسر آقای حائری در ستاد قرارگاه اشرف در نزدیکی درب ورودی بعنوان صنفی در سالن غذاخوری کار می کرد. نکاتی را لازم می بینم در خصوص ویژ گی های اخلاقی ایشان اشاره کنم.

وی بعد از اعلام انقلاب نکبت بار ایدئولوژیکی درون مجاهدین و موضوع طلاق در سالهای 71 تا 72 تحت مسئولیت فردی بنام غلام که از شهروندان جنوبی و اعزامی از امریکا بود قرار داشت. با توجه به اینکه غلام همشهری من بود رابطه نزدیک و گاها خارج از چهارچوب های تشکیلاتی که به آن مناسبات محفلی گفته میشد، با او داشتم. خانم نظری بدجوری در خود بود و به سختی با کسی صحبت می کرد و عمدتا سعی می کرد با کارهای اجرایی در سالن غذاخوری ستاد قرارگاه خودش را مشغول کند. تا آن موقع من شناختی از او نداشتم و نمی دانستم همسر مرحوم هادی شمس حائری است. گاها فرزندانش امیر و نصرت هم برای دیدنش به ستاد می آمدند. در حالیکه بعد از جریان طلاق معمولا مرسوم نبود. بعدها از طریق غلام در جریان وضعیت او قرار گرفتم و فهمیدم همسر سابق شمس حائری است.

ایشان در همان سال مستمر برای نشست هایی به خارج از ستاد منتقل میشد که بعدها فهمیدم به قسمت های اطلاعات و امنیت برده می شد. بازجو و طرف برخورد کننده با او فاضل موسوی و حسین فرزانه ساز بودند. که برای مصاحبه و نوشتن دست خط و موضع گیری برعلیه همسرش بالاجبار به آنجا تردد می کرد. در ادامه کارش به ستاد تبلیغات و محمد علی توحیدی و قاسم جابرزاده هم کشیده شد که در رابطه با به اصطلاح افشاگری بر علیه همسرش به او خط و خطوط می دادند. من دقیقا یادم هست با اینکه خانم نظری فردی بسیار آرام و ساکت بود ولی هربار که از نشست ها برمیگشت بشدت عصبی و بهم ریخته بود و مشخص بود بار دیگر برای موضع گیری بر علیه همسرش از طرف مسئولین ستاد اطلاعات و امنیت و تبلیغات تحت فشار قرار گرفته است.

وضعیت بهم ریخته خانم نظری بعد از هر مصاحبه مشخص می کرد که این مصاحبه ها تحمیلی و تحت فشار و برخلاف میل و رضایت او می باشد.
او بخاطر همین فشارها که گاها به تشنج اعصاب کشیده میشد چند روزی در آسایشگاه بستری میشد. غلام مسئول وی بخاطر اینکه بدلیل بیماری خانم نظری اوضاع کار سالن غذاخوری بهم می ریخت عصبی میشد ومی گفت نمی دانم کی دست از سر او بر می دارند!؟ چند بار برعلیه همسرش موضع گیری کرد کافی است دیگر! وضعیت بهم ریخته خانم نظری بعد از هر مصاحبه مشخص می کرد که این مصاحبه ها تحمیلی و تحت فشار و برخلاف میل و رضایت او می باشد. بعدها و بر اثر فشارهای وارد شده پای پسرش امیر و دخترش نصرت هم به این مصاحبه ها و موضع گیری برعلیه پدر کشانده شد. آنها فی الواقع نمی دانستند به چه دلیل باید بر علیه پدرشان که دیگر در مناسبات مجاهدین خلق نیست موضع گیری و پرخاشگری کنند. مسئولین فرقه که خط و خطوط برخوردشان را مستقیم از مسعود رجوی می گرفتند، هدفشان به هیچ وجه سیاسی و یا تشکیلاتی نبود! آنها دقیقا کانون جاذبه ها و عاطفه های خانواده را مورد هدف قرار داده بودند. آنها دقیقا می خواستند با ایجاد تنفر در میان خانواده در قبال پدر راه ورود عاطفه و احساس و وابستگی خانوادگی واحیای مجدد کانون گرم خانواده را برای همیشه ببندند.

کودکان قربانی رجوی – حنیف عزیزی افسر پلیس سوئد

مسئولین فرقه به همین حد هم اکتفا نکردند و با یک برنامه ریزی از پیش تعیین شده در جریان نشست های موسوم به حوض در سال 74 و در سالن بهارستان بغداد و در نشستی که با شرکت ستادها و با حضور مسعود رجوی برگزار شد بار دیگر رجوی خانم نظری را صدا زد و او را سوژه نشست کرد. رجوی از خانم نظری خواست که پای میکروفن بیاید. که خانم نظری در پاسخ گفت: بدلیل ضعف و بیماری قادر به ایستادن نیست و اگر اجازه دهند از همان جا صحبت کند. رجوی با حالت تمسخر خطاب به فرح حاج یوسف مختار (سارا) مسئول ستاد قرارگاه اشرف گفت: خواهر سارا درست میگه یا تمارض میکنه؟ بعد بلافاصله گفت خوب بگذریم از همانجا می تونی صحبت کنی و بحث مرحوم هادی شمس حائری را به میان کشید که در خارج کشور بر علیه مجاهدین خلق لجن پراکنی می کند و کسی هم نیست که تو دهنش بزند. بیشترین تاثیر در خنثی سازی تبلیغات ضد انقلابی اش را خانواده اش که شما باشید می توانید انجام دهید که شماهم معقول برای ما شرط و شروط می گذاری و ننه من غریبم بازی در میاری! برای یک موضع گیری بر ضد یک ضدانقلاب خائن که جرمش اعدام است و دستش در خون شهدای مجاهدین است اینقدر مسئولین ستاد را اذیت می کنی؟! مگر تو انقلاب نکردی؟! مگر به تنفر و انزجار از او نرسیدی؟ پس چرا برای نوشتن اطلاعیه محکومیت خیانت های یک فرد خائن اینقدر تردید داشته و دست به قلم نمی بری؟

در این لحظه فرح حاج یوسف مختار مسئول ستاد قرارگاه و تعدادی دیگر از مسئولین زن و مرد فریادشان بلند شد که چرا سکوت کردی و در قبال صحبت های برادر موضع نمی گیری؟ خجالت بکش تو هم دست کمی از آن بریده خائن نداری! این سکوت تو مشخص میکند که هنوز به او علاقه داری. با ادامه سکوت خانم نظری مجددا سالن بهم ریخت و باز مسئولین اجیر شده رجوی بر سر او فریاد زدند و در حالیکه دور او جمع شده بودند از او می خواستند پای میکروفن رفته و درستی صحبت های برادر را اثبات کند. خانم نظری در حالیکه بشدت می لرزید و صورتش به سفیدی میزد، بسختی خودش را پای میکروفن کشاند. یک نفر لیوان آبی به دستش داد و همه سکوت کردند تا ببینند چه پاسخی برای سوالات رجوی دارد!

ادامه دارد

افشای پرونده تبعید کودکان توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت پنجم

انجمن نجات مرکز خوزستان دوشنبه 16 اسفند 1400

آقای اکرامی در قسمت قبل گفت: مسئولین فرقه با یک برنامه ریزی از پیش تعیین شده در جریان نشست های موسوم به حوض در سال 74 و در سالن بهارستان بغداد و در نشستی که با شرکت ستادها و با حضور مسعود رجوی برگزار شد بار دیگر رجوی خانم نظری را صدا زد و او را سوژه نشست کرد.

سوال: رجوی با آوردن خانم نظری در این نشست چه هدفی را دنبال می کرد؟

در آن مقطع فعالیت های افشاگرایانه آقای شمس حائری در کشور هلند و اروپا شدت گرفته بود و چون این فعالیت ها حول مسئله خانواده متمرکز بود، به لحاظ جنبه های حقوق بشری و انسان دوستانه تاثیرات زیادی روی افکار عمومی و بخصوص نهادهای حقوق بشری گذاشته بود. مرحوم حائری توانسته بود اذهان خیلی از نمایندگان پارلمان هلند و روزنامه ها و نهادهایی که حقوق خانواده را پیگیری می کردند بخود جلب کند و این برای رجوی که تلاش داشت در افکار عمومی اروپایی ها خود و فرقه اش را از قربانیان و مدافعین حقوق بشر و جمهوری اسلامی را نقض کننده آن معرفی نماید خیلی سنگین بود. با برگزاری این نشست و شرکت دادن خانم نظری در آن می خواست از زبان ایشان افشاگری های مرحوم شمس حائری را خنثی و غیر واقعی جلوه دهد. یعنی می خواست با قرار دادن خانواده در مقابل آقای حائری به افکار عمومی و نهادهای حقوق بشری چنین القاء نماید که بحث آقای حائری با او دعوای شخصی نیست. دعوا بر سر مبارزه و عدم کشش ایشان است و ربطی به خانواده ندارد و خانواده اش از مواضع مجاهدین خلق حمایت می کنند.

یادم می آید قبل از صحبت های خانم نظری همسر آقای حائری، شخص رجوی تمامی مصاحبه های آقای حائری با روزنامه های مختلف را خواند تا ذهن همسرش را برای موضع گیری هر چه شدیدتر بر علیه وی آماده کند به همین دلیل از فرصت این نشست بیشترین استفاده را کرد. هدف دوم رجوی مرعوب کردن دیگر خانواده هایی بود که وضعیت مشابه خانم نظری داشتند. یعنی همسرانشان از مجاهدین خلق جدا ودر اروپا بدنبال افشاگری بودند و دیدار با همسران و فرزندان خود را مطالبه می کردند. بعد از اینکه رجوی خواندن مصاحبه های انجام شده توسط مرحوم شمس حائری را تمام کرد خطاب به خانم نظری گفت: در جریان خواندن مصاحبه ها دیدی که چگونه همسر سابقت خط وزارت اطلاعات رژیم را در اروپا برعلیه ما به پیش می برد؟ اگر ذره ای جوهره مجاهدی در شما هست که می دانم هست باید اکنون مرز بندی داشته باشی. باید چند برابر بیشتر از او مطلب بنویسی و مصاحبه داشته باشی! ما وارد یک کارزار سخت در زمینه اعضای بریده و خانواده هایشان با جمهوری اسلامی شده ایم. اینجا دیگر برای ما مسئله زن و شوهر و یا پدر و فرزند اهمیتی ندارد! بعد خطاب به مسئولین ستاد تبلیغات و رادیو و تلویزیون تاکید کرد بعد از این نشست شما وظیفه دارید با انعکاس فیلم مصاحبه خانم نظری و مطالبش در این نشست آن را در وسیع ترین شکل در سطح مطبوعات و یا ملاقات ها منعکس کنید تا بدانند خانواده در کنار و همراه ما است نه آن بریده مزدور که ننگ این خانواده است .

مریم رجوی و کودکان جنگ

بعد از خانم نظری خواست که موضع خودش را در قبال همسر بریده اش مشخص کند. خانم نظری که هنوز در شوک صحبت های رجوی قرار داشت به آرامی و با صدایی گرفته گفت من مسئله مبارزه و خانواده را از هم جدا کرده بودم. برای من قابل توجیه بود که اگر چه همسرم از مجاهدین خلق جداشده ولی این حق را داشته باشد که همچنان با فرزندانش ارتباط داشته باشد. چون بهرحال موضوع عواطف پدر و فرزندی درمیان است و درست نیست پدری را هرچند موضع مخالف سازمان دارد از تماس با فرزندانش منع کرد.
در یک لحظه صحبت های خانم نظری با سر و صدا و اعتراض های تعدادی از مسئولین و گماشتگان رجوی در آن نشست قطع شد و از او خواستند که دیگر ادامه ندهد. فرح حاج یوسف مختار فرمانده ستاد قرارگاه اشرف خطاب به خانم نظری گفت: فرد بریده هیچ حق و حقوقی ندارد. صاحب اصلی تمامی خانواده های مجاهدین مسعود است. تو چه فرد انقلاب کرده ای هستی که هنوز گوشه ای از ذهنت درگیر آن فرد بریده است؟ ما دیگر چیزی بنام خانواده نداریم . در ادامه رجوی ضمن دعوت حاضرین و فرح حاج مختار به سکوت گفت: مقصر ایشان نیست. مقصر ما و شما هستیم که هنوز شکاف بین انقلاب و ضدانقلاب را نبستیم و خطوط قرمز تشکیلات مان را خوب ترسیم نکردیم. وقتی این خانم در تشکیلات و بیخ گوش ما اینگونه از حق و حقوق یک بریده دفاع می کند باید امثال شمس حائری ها در خارج از تشکیلات بر ما لوش و لجن بریزند! با گفتن این جمله رجوی سالن نشست بهم ریخت و دست نشاندگان رجوی که همیشه در چنین نشست هایی صحنه گردان معرکه می شوند بسمت خانم نظری رفته و با سر و صدای زیاد و داد و بیداد از او خواستند که عذر خواهی کرده و در اثبات درستی صحبت های رجوی موضع بگیرد که در نهایت تحت تاثیر فشار خرد کننده اجیرشدگان در نشست به اشتباه خودش اعتراف کرد و مجبور شد بر علیه همسر سابقش موضع تندی بگیرد. از آن نشست به بعد اطلاعیه ها و موضع گیری های خانم نظری و بعدها فرزندانش بر علیه همسر و پدرشان شدت گرفت و در حقیقت تمامی آن توهین ها تحت تاثیر همان نشست بود.

سازمان مجاهدین خلق و کودکان – حنیف بالی

سوال: پس می توان نتیجه گیری کرد که موضع گیری های آقای عالمیان و خانم سراج تقریبا تحت تاثیر همان شرایطی است که قبلا بر خانم نظری اعمال شد؟ یعنی بنوعی تحت فشار و جبر؟

اکرامی: اینجا لازم می دانم یک تفاوتی بین آقای عالمیان و خانم سراج قائل شوم. مجید عالمیان یکی از عوامل سرکوب و از مهره هایی بود که در قسمت پرسنلی و در کنار محمد سادات در بندی (کاک عادل) فاضل موسوی، مختار و نریمان سنجانی و تعدادی دیگر مسئولیت بازجویی و ضرب و شتم اعضای ناراضی را در زندان های رجوی بر عهده داشت و البته طبیعی است بخاطر مقاصد جاه طلبانه و خوش رقصی بیشتر فرزندش را پای منافع خود قربانی کند چون دیگر سرنوشتش با رجوی گره خورده است و احساس می کند هیچ راه بازگشتی برایش متصور نیست. به همین دلیل اتخاذ چنین مواضعی از وی و انتشارنامه در محکومیت مصاحبه اخیر فرزندش برایش مهم نیست. ولی من خانم زهرا سراج را از سال 74 تا 77 که مسئولیت انبار غذایی و نانوایی را در ستاد آماد و ترابری قرارگاه اشرف بر عهده داشت و تحت مسئولیت بتول یوسفی و بعد ملیحه تدینی بود می شناختم. فردی بغایت زحمت کش و ستمدیده بود. علیرغم زحمت و تلاش فراوان در موضع مسئولیتش هیچگاه ارتقا رده و موضع پیدا نمی کرد. اکثرا ساکت و در خود بود و البته گاها تحت فشار سلسله مراتبش ناچار به موضع گیری برعلیه اعضای معترض و منتقد میشد. ولی هیچگاه این وضعیت ثبات نداشت و پایدار نبود. گاها عمیقا در خود بود و مشخص می کرد هنوز نتوانسته با مسئله چگونگی فوت همسرش قربانعلی ترابی کنار بیاد.

قربانعلی ترابی یکی از 500 زندانی متمرد و ناراضی مجاهدین خلق در زندان مرکزی این سازمان بود. وی اهل روستای گز شرقی از توابع بندر گز استان گلستان بود. از مشکل قربان با مجاهدین به جز عرصه های مختلف تشکیلاتی و نظامی و ایدئولوژیکی، تحمل بیهوده سه سال جدایی از زن و فرزند و تبعات دیگر انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین خلق بود. متقابلا اتهام مجاهدین خلق بر علیه قربانعلی نفوذی و مامور وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بوده است. بعد از اینکه قربانعلی ترابی در سال  1373 در زیر باز جویی و شکنجه باز جویان کشته شد از طرف مجاهدین خلق به خانواده قربان در ایران زنگ زدند و ابتدا تلاش کردند مرگ وی را به انجام عملیات در داخل ایران ربط دهند ولی بعد از اینکه فرزندش محمدرضا در اواخر سال 1377 بدستور سازمان از کانادا به عراق اعزام شد مسئولین دلیل مرگ قربان را به فرزندش محمدرضا به دروغ سکته قلبی اعلام کردند.

ادامه دارد…

افشای پرونده تبعید کودکان توسط رجوی در مصاحبه با علی اکرامی – قسمت پایانی

انجمن نجات مرکز خوزستانچهارشنبه 18 اسفند 1400

علی اکرامی در قسمت قبلی مصاحبه گفت: بعد از اینکه قربانعلی ترابی در سال 1373 در زیر باز جویی و شکنجه باز جویان کشته شد از طرف مجاهدین خلق به خانواده قربان در ایران زنگ زدند و ابتدا تلاش کردند مرگ وی را به انجام عملیات در داخل ایران ربط دهند ولی بعد از اینکه فرزندش محمدرضا در اواخر سال 1377 بدستور سازمان از کانادا به عراق اعزام شد مسئولین دلیل مرگ قربان را به فرزندش محمدرضا به دروغ سکته قلبی اعلام کردند.

***

سوال: شما تاکید دارید که قربانعلی ترابی توسط سران فرقه و بدلیل اختلافاتی که با آنها پیدا کرده بود در زندان کشته شده است. چه دلایلی برای این ادعاهایتان دارید؟

اکرامی: ببینید اگر ما این ادعای مسئولین فرقه را قبول کنیم که مرگ قربانعلی ترابی بطور طبیعی و بر اثر سکته قلبی بوده است پس چرا محل دفن و مزار او را اعلام نمی کنند؟ جهت اطلاع شما من بیش از 5 سال مسئولیت مزار مجاهدین خلق در قبرستان وادی السلام که در کربلا و حد فاصل 15 کیلومتری این شهر در مسیر شهر نجف قرار دارد را بر عهده داشتم و به آمار اعضای دفن شده در این قبرستان که تا قبل از انتفاضه شعبانیه مردم عراق کلیه کشته شده ها و فوتی های مجاهدین خلق در این قبرستان دفن میشدند، اشراف کامل دارم.

کشته ها و فوتی های مجاهدین خلق که خبر آن بصورت رسمی از طرف این فرقه اعلام شده در سه قطعه این قبرستان بصورت مستقل خاک شده اند. مثلا کشته شده هایی که در فروردین 1367 در اطراف شوش درعملیاتی با عنوان آفتاب قربانی شدند در قطعه چهار و کشته های عملیات مهران معروف به چلچراغ در تاریخ 28 خرداد 1367 در قطعه پنج و کشته های عملیات موسوم به فروغ در سه مرداد 67 در تنگه چهار زبر در قطعه شش به خاک سپرده شدند که تعداد دفن شده های آفتاب 123 نفر، چلچراغ فکر کنم 86 و عملیات فروغ 150 نفر می‌باشند. البته تعداد کشته های فروغ بالغ بر 2506 نفر بود ولی ما موفق شدیم فقط 150 نفر را به پشت جبهه منتقل و در کربلا به خاک بسپاریم که از این تعداد 50 نفر بکلی متلاشی شده وهویت آنها مشخص نشد و تحت عنوان مجهول به خاک سپرده شدند و 50 نفر دیگر هم فقط پلاک های آنها از صحنه به عراق منتقل شد و فقط پلاک هایشان بخاک سپرده شد و 50 نفر دیگر با هویت اصلی بخاک سپرده شدند. به جز اینها کاظم رجوی هم در همین قطعه بخاک سپرده شد. بصورت غیر رسمی جسد شاعر ناراضی که بطرز مشکوک کشته شد مجتبی میرمیران (م بارون) هم در قطعه قبرستان شهروندان عراقی بخاک سپرده شده است و من که مسئول مزار مجاهدین خلق بودم از جریان بخاک سپردن وی اطلاعی نداشتم و مسئول قبرستان معروف به ابوعلی یک روز که طبق معمول به قبرستان رفته بودم به من گفت سه روز پیش برادران شما جسد یک مجاهد را بدون تشریفات قانونی و مراسم به قبرستان آوردند و در قسمت قبرستان عراقی ها خاک کردند و من تعجب کردم همراه آنها نبودی و مخفیانه خاکش کردند. بنابراین توجه دارید دیگر بجز این تعداد که گفتم هیچ عضو مجاهدین خلق در کربلا بخاک سپرده نشد. اینکه خانم زهرا سراج به فرزندش گفته پدرش قربانعلی در کربلا به خاک سپرده شده دروغ محض است و من حاضرم با هر هیات بی طرف و حتی مسئولین مجاهدین خلق به کربلا رفته و این ادعا را ثابت کنم. برخی دیگر هم که در ورودی قرارگاه بدیع سابق به خاک سپرده شده اند. بنابراین مسئولین فرقه مجاهدین خلق باید پاسخ بدهند اگر واقعا بدلیل سکته قلبی قربانعلی ترابی فوت کرده او را در کجا به خاک سپرده اند؟ این کمترین حق فرزندش محمدرضا است که از محل دفن پدرش اطلاع داشته باشد. اگرچه انبوه مدارک و همچنین اعضایی که در زندان با او بوده اند همگی گواهی این هستند که ایشان زیر شکنجه فوت کرده اند.

سازمان مجاهدین و دروغ بزرگی به نام نجات جان کودکان

سوال: پس چرا همسر ایشان و خواهرانش حاضر نیستند این واقعیت را بیان کنند؟

اکرامی: مسئولین فرقه در قبال وابستگان قربانیان سیاست تهدید و تشویق را تواما بکار می بردند مثلا به یکباره خانم زهرا سراج به عضویت شورای رهبری در آمد و در معاونت سر رشته داری مسئولیت انبارغذایی، نانوایی، یخسازی و تولید نوشابه و بخش آماده سازی و ذخیره مواد را تواما برعهده گرفت. اینگونه سرکردگان فرقه از نقطه ضعفش که میل و اشتیاق به منصب بالاتر بود حداکثر استفاده را کردند و یا مریم ترابی خواهر قربانعلی را که  بشدت به مشکلات روحی روانی و میل به انزوا طلبی دچار شده بود را یکباره به مسئولیت پروژه ستاد تاسیسات گماردند و اعضای قدیمی فرقه در این بخش مانند جواد برائی معروف به جواد افا و یا جاهد برومند اول معروف به حجت و حسین شهید زاده معروف به کاک حسام را تحت مسئولیت ایشان قرار دادند که خیلی عجیب بود. چون این اعضا سابقه زندان در قبل از انقلاب را داشتند و اینگونه آنها را مجبور به سکوت کردند. به جز این همانطور که گفتیم مناسبات حاکم بر مجاهدین خلق فرقه ای است و با بکارگیری پیچیده ترین شیوه های مغزشویی و القاء ذهن افراد را اسیر مناسبات می سازد. مضاف بر اینکه در دوران حاکمیت صدام زندان ابوغریب در انتظار کسانی بود که هوای مخالفت با رجوی را در سر داشتند بنابراین بهترین شیوه برای چنین سوژه هایی تهدید و تشویق بود تا آنها را وادار به سکوت کنند.

سوال: اجازه می خواهم برگردیم به افشاگری های اخیر کودکان سابق و مردان امروز در برنامه کلاب هاوس آقایان امیریغمایی، امین گل مریمی و محمد رضا ترابی در مورد کودک سربازی و بحث تبعید آنها به خارج از عراق و… . چرا مسولین مجاهدین خلق اینقدر از این مصاحبه ها سراسیمه و وحشت زده شده اند؟

بله من در جریان افشاگری های اخیر آنها هستم. این قشر بدترین ظلم ها و فشارها و محدودیت ها را چه قبل از اعزام به اروپا به بهانه جنگ و چه بعد از اینکه رجوی با شیادی محض و به بهانه دیدار این بچه ها با پدر و مادرهایشان مجددا آنها را به عراق کشاند و علیرغم سن کم آنها را به آموزش های نظامی و جنگ در جبهه ها و عملیات تروریستی داخل کشور فرستاد. من از نزدیک در قرارگاه هفت و یازده وقتی مسئولیت مقر را داشتم با اکثر این بچه ها و بخصوص این سه نفر آشنایی نزدیک داشتم و از نزدیک می دیدم چکونه عواطف و احساسات آنها سرکوب می شد. آنها بنا به مقتضای زندگی در اروپا و الفت گرفتن با شرایط فرهنگی آنجا نمی توانستند مناسبات و دیسیپلین خشک نظامی اشرف را تحمل کنند. بچه هایی که سالیان در شرایط فرهنگی و آب و هوایی اروپا قرار داشتند مجبور بودند در هوای سوزان و خفقان آور عراق و در قرارگاه اشرف تمامی وقت خود را به تعمیر و نگهداری ادوات نظامی بگذارنند و شب ها هم وقت شان صرف نگهبانی در برج های نگهبانی میشد. با این مقتضای سن و جوانی هیچ برنامه تفریحی نداشتند و شب ها هم بعد از آن همه تحمل سختی کار فیزیکی و بیگاری روزانه باید در نشست های سرکوب گرایانه موسوم به عملیات جاری حاضر شوند و مورد شدیدترین برخوردها و سرکوب های روحی و روانی فرقه مجاهدین قرار می گرفتند و هیچ راه چاره ای هم بجز تحمل شرایط نداشته باشند. آنها به بهانه های مختلف از جمله پناه بردن به بیماری خود را قدری تسکین می دادند. هیچ کدام از آنها از اعماق وجود و به میل خود آنجا نبودند. روحشان در بیرون و جسمشان در پادگان اشرف بود. بچه هایی که با دجالیت رجوی یکبار بخاطر حفظ جان و بار دیگر دیدار با خانواده از عراق خارج و مجددا برگشت داده شده بودند و هیچگاه سرنوشت و مسیر اینده را خودشان تعیین نکردند.

جالب اینجا بود که تعدادی از آنها که فرزندان مسئولین رده بالای مجاهدین بودند بیشتر مسئله دار و معترض بودند. یعنی مغزشویی های پدران و مادرانشان هیچ تاثیری بر آنها نگذاشته بود. اینها در مناسبات بخاطر سن و سالشان بعضا مورد آزار و اذیت جنسی هم قرار می گرفتند که این موضوع بشدت روح و روان آنها را آزار میداد. چون برایشان قابل باور نبود که در مناسبات مجاهدین خلق شاهد اینگونه موارد باشند. معذورات اخلاقی و ضرورت حفظ و رعایت حقوق این قشر ستمدیده اجازه نمی دهد بیشتر وارد این مسئله و آنچه بر آنها در مناسبات به اصطلاح  پاک مجاهدین خلق گذشت شد. وقتی که مریم رجوی شیادانه شعار مبارزه و محو عنصرجنسی را میدهد و ازدواج را حرام میشمارد خوب چگونه می تواند غرایض جنسی نهفته در اعضا را در طی سالیان مجردی مهار کرد؟ مشخص است که اینگونه بیرون میزند و میل به هم جنس در مناسبات شدت پیدا می کند و اعضا به اصطلاح انقلاب کرده بشدت حتی در قبال حیوانات آسیب پذیر میشوند. دوستانی که در این مناسبات و در نشست های غسل هفتگی بوده اند فکر می کنم بخوبی متوجه حرف های من میشوند. در رابطه با کودک سربازی هم همین امر مصداق پیدا می کند. خیلی از این بچه ها همانند مرتضی گنجه ای، مسعود نصیری، محمد علی علی ابادی از جمله این قربانیانی هستند که جان خود را در جنگ افروزی رجوی از دست دادند. مسئولین مجاهدین خلق چه را می خواهند تکذیب کنند؟!

سوال: بعنوان اخرین مورد چه پیامی برای اعضای جوانی که عمرشان در مجاهدین خلق تلف شد و اینک در کشورهای اروپایی زندگی می‌کنند دارید؟

اکرامی: من ضمن سلام های گرم به این نسل جوان که خیلی از آنها من را می شناسند و به صداقت حرف و عملم اعتقاد دارند، از انها می خواهم که سکوت نکنند و همانند امیر و محمدرضا و امین به صحنه بیایند و به دنیا اعلام کنند که طی سالیان بر آنها چه گذشته است. اگرچه می دانم که سران بدنام این فرقه جهنمی با لابی گری با پلیس ها و نهادهای حقوق بشری و صرف هزینه هنگفت مالی انها را بلحاظ قوانین پناهندگی و اقامت و کار مورد آزار و اذیت قرار خواهند داد و مشکلات معیشتی ایجاد خواهند کرد ولی تعهد به شرافت انسانی و احساس مسئولیت در قبال دوستان همسن و سالشان که سالیان مورد آزار و اذیت مجاهدین قرار گرفتند وهمه چیزشان را از دست دادند ایجاب می کند که پای در صحنه افشاگری بگذارند و در کنار امیر و محمدرضا و امین طبل رسوایی این فرقه پلید و ضدانسانی را بصدا در آورند و مطمئن باشید افکار عمومی در این خطیرترین سرفصل زندگی در کنار شما خواهند بود. فرقه مجاهدین بسا فرتوت تر و ذلیل تر از این خواهد بود که در قبال اراده سرسخت و سترگ شما دوام بیاورد. زمان زیادی تا دفن لاشه متعفن فرقه ضدانسانی رجوی نمانده است.

–  اقای اکرامی با تشکر از وقتی که برای این مصاحبه در اختیار ما قرار دادید.

اکرامی: خواهش می کنم خیلی متشکرم که شما و خوانندگان این مصاحبه صبوری بخرج دادید. در اخر لازم است است بار دیگر یاداوری کنم دوران شیادی و حقه بازی و تحریف واقعیت ها بسر آمده است. به ازادی نسل تحت اسارت در مقر اشرف سه کوچک ترین شکی نداشته باشید. متشکرم

(پایان)

لینک به سری مطالب انجمن نجات مرکز خوزستان 

***

مریم رجوی و کودکان جنگنامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

مریم رجوی و کودکان جنگیاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

کودکان سرباز مجاهدین خلق صدامکودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/اشرف-ابریشمچی-و-مجاهدین-خلق/

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

اشرف ابریشمچیعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، نوزدهم سپتامبر 2021:… سخن به دراز کشید درخواست من از شما این است که یکبار و از عمق ضمیر و وجدان که من هنوز به پاکی آن اعتقاد دارم این دلنوشته را بخوانی و به دور از حصارهای ذهنی وعینی القاء شده تشکیلات به آن فکر کنی.امیدوارم هنوز همان اشرفی باشی که در سنین کودکی فضای سنگین ومسموم این تشکیلات جهنمی را بر نمی تابید .برایت آرزو دارم و دعایت می کنم که به ضمیر پاک خویشتن خویش برگردی باارزوی سلامتی وتندرستی شما …… علی اکرامی ویا بقول شما عمو علی. درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

انتخاب مسئول اول مجاهدین خلقاز میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

نامه علی اکرامی به اشرف ابریشم چی

دریچه ای روبه دوران کودکی

انجمن نجات مرکز خوزستانیکشنبه 28 شهریور 1400

سلام

از طریق سایت های مجاهدین خلق خبر انتخابت به معاون مسول اولی را شنیدم وفیلم های مراسم را دیدم .یک لحظه احساس کردم در تونل زمان متوقف شدم . به راستی زمان چه به سرعت گذشت! به همان میزانی که شما بزرگ شدی وقد کشیدی من مسن تر وخمیده تر شدم.

تلاش کردم در پشت گرد و خاک تبلیغات و جیغ وداد وکف زدنهای ممتد شرکت کنندگان در مراسم و نگاه و حالت رضایت مندی مادرت خواهر مریم که باز سناریو جدیدی را برای فریب واسارت هر چه بیشتر اعضای نگون بخت با به بازی گرفتن شما روی اکران آورده دریچه ای روبه دوران کودکیت بگشایم .

از سال 70 که در پایگاه جلال زاده بودم، در یک بعداز ظهر روز پنجشنبه که کشیک پایگاه بودم برای اولین بار شما را از نزدیک دیدم که به اتفاق سیما جراحی که به او خاله سیما می گفتی وارد پایگاه شدی. اگر اشتباه نکرده باشم حدود 9 سال داشتی. مادر بزرگ خدا بیامرزت در جلال زاده زندگی میکرد و شما به اتفاق محمد(رجوی) ونرگس(عضدانلو) که سه یار تقریبا دبستانی بودید برای دیدن او هر هفته به جلال زاده می آمدید. اتاق کار من در طبقه سوم بود. به لحاظ رابطه عاطفی نزدیکی که محمد با من داشت شما ون رگس هم به همراه او به دفتر کارم می آمدید. کم کم این دیدارها روال ثابتی به خود گرفت. جمعه صبح ها که عمدتا کشیک پایگاه بودم به همکف جلال زاده می آمدی و به همراه محمد تا زدن مارش بیدار باش در کیوسک اطلاعات با همان صفا وسادگی بچگی از من سئوال می کردی خانواده و یا بچه داری ؟ وپاسخ همیشگی من سکوت توام با لبخندی تلخ بود.

مقتضای عمر ودوران کودکیت اجازه نمی داد باشما وارد بحث انقلاب وطلاق شوم واینکه مسعود ومریم چه تراژدی عم انگیز و اسارت باری را تحت عنوان انقلاب ورهایی برای من ودیگر اعضا رقم زده اند وچگونه کانون خانواده را متلاشی و به عشق واحساس وعواطف پدری وفرزندی تیرخلاص زدند.

آن روز نمی توانستم آوارگی وسرگردانی صدها فرزند را برایت معنی کنم واینکه به چه دلیل اشک کودکان درغم دوری بابا ومامانشان جاری است. اگرچه گاها از چشمان اشکبار وغم سنگینی که برچهره ات بود بخوبی می توانستم تنفرت از این انقلاب نکبت بار را بخوبی بفهمم وبخوانم.چه روزهایی که سکوت می کردی وچه روزهای دیگر که از ضجه هایت پایگاه بهم می ریخت . البته کاملا هم حق داشتی چون نمی توانستی در دنیای کودکی ربط آن طلاق وازدواج مادرت با مسعود را بفهمی ودرتضاد درک ناپدری ونامادری ها کلافه شده بودی.چه ساعاتی که روی پله های زیر زمین جلال زاده که سالن غذاخوری ما درآنجا بود نشسته بودی وبغض عمیقی داشتی و درسکوت مطلق فرو می رقتی.

اشرف ابریشمچی

اشرف‌ابریشمچی

آری هرکس درآن روزها می فهمید که این حالت غیر عادی شما نوعی اعتراض خاموش به اصل جنایت وخیانتی بود که رجوی تحت عنوان رهایی به اعضا در اوج فریب کاری تحمیل کرده بود.یک روز اوج تنفرت از مسعود را در قالب یک پاسخ به سوال من دادی. پاسخی که در حقیقت تمام درونت را فریاد میزد. لحظه ای که از شما سوال کردم رجوی چکاره شماست؟ با بی اعتنایی وتنفری غیرقابل باور پاسخ دادی این آقای رجوی است. هیچ اخساس وعاطفه ای از او در وجود شما ندیدم.

سالها بعد از آن جمع سه یار دبستانی ، محمد نتوانست مناسبات سراسر فریب و دروغ و جهل و جنایت پدرش را تحمل کند و از مجاهدین جدا شد و آنچه طی سالیان براو ودیگر اعضا گذشته بود را افشا کرد. مسولین مجاهدین خیلی تلاش کردند در اوج نامردی برایش پاپوش درست کرده وبا زدن برچسب وزارتی او را از سر راهشان بردارند ولی به حکم قانونمندی های تکاملی و اینکه هیچگاه دروغ و مکر و فریب راه به جایی نخواهد برد او از این توطئه سربلند وپیروز بیرون آمد. مجاهدین و رجوی در پیشگاه خلق وتاریخ بور وشرمنده وروسیاه شدند. ولی درصحنه ای دیگر سرنوشت بسا بدتر و شوم تری را برای دو یار دبستانی دیگر رقم زدند. نرگس عضدانلو همردیف مسول اول و شما معاون مسول اول شدید.

آیا هیچ با خودت فکر کردی اشرف معاون مسول اول چرا؟ هیچ میدانی رجوی چه سناریو شوم وسیاهی را به وسیله و با استفاده از پتانسیل ونیروی جوانی شما برای اسارت و آزار واذیت وشکنجه اعضای نگون بخت تدارک دیده است؟ آیا هیج میدانی که خانواده این اعضا که سالیان در آرزوی دیدن وتماس با عزیزانشان به درب بسته مجاهدین می کوبند از شما نخواهند گذشت ونمی بخشند و فراموشتان نمی کنند؟ رجوی که به عینه می بیند دیگر از مسئولین فرتوت برای اجرای سیاست های سرکوب گرانه و مغزشویی وکنترل ذهن اعضا کاری ساخته نیست درصدد برآمده تا از نسل جوان تر استفاده کند وانرژی وتوان شما را این بار برای اسارت این بخت برگشتگان آزمایش کند .شاید هم درنظر دارند با قرار دادن شما در موضع کاذب که هیچ وحدتی به لحاظ احساسی وعاطفی وانسانی با آن ندارید ایجاد انگیزه کاذب کرده ومانع از جدایی احتمالی شما در آینده شوند.

سخن به دراز کشید درخواست من از شما این است که یکبار و از عمق ضمیر و وجدان که من هنوز به پاکی آن اعتقاد دارم این دلنوشته را بخوانی و به دور از حصارهای ذهنی وعینی القاء شده تشکیلات به آن فکر کنی.امیدوارم هنوز همان اشرفی باشی که در سنین کودکی فضای سنگین ومسموم این تشکیلات جهنمی را بر نمی تابید .برایت آرزو دارم و دعایت می کنم که به ضمیر پاک خویشتن خویش برگردی

باارزوی سلامتی وتندرستی شما ……
علی اکرامی ویا بقول شما عمو علی

پروژه تبعید کودکان 

درخواست عمو علی (علی اکرامی) از اشرف ابریشمچی

پروژه تبعید کودکان 

***

همچنین:
لینک

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بودعلی اکرامی، انجمن نجات، مرکز خوزستان، پنجم فوریه 2021:… اشرف ابریشمچی برخلاف سن کمش از رفتارش میشد حدس زد که این تناقضات را بخوبی می فهمد ولی قدرت تجزیه و تحلیل و هضم آن را ندارد. یک روز که در کیوسک ورودی درب پایگاه کشیک بودم دیدم به آرامی به عکس مراسم ازدواج مادرش (مریم) با مسعود که در سال 64 در اوور گرفته شده بود نگاه می کند. کنجکاو شدم از او سوال کردم عمو به چه نگاه می کنی؟ گفت به عکس عروسی مامانم با عمو مسعود!! بعد با اشاره عکس مهدی ابریشم چی را نشان داد و گفت اون هم بابامه درسته؟ گفتم اره درسته عمو و بعد به فکر فرو رفت. اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود 

مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

انجمن نجات مرکز خوزستانچهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود

علی اکرامی خوزستان

آقای علی اکرامی

فرقه رجوی در طی پروسه خیانت بارش قربانی های زیادی از اعضا و وابستگان آنها گرفت و زندگی را به کام آنها تلخ کرد. در این میان فرزندان مسئولین و فرماندهان هم جزء این طیف از قربانیان بودند.

من در اینجا با توجه به اینکه تا حدودی در جریان وضعیت زندگی و رنج و دردهای اشرف دختر مریم قجر و مهدی ابریشم چی بودم به او می پردازم.

من اشرف را موقعی که 7 سال داشت در پایگاه جلال زاده (دفتر اصلی فرقه) در بغداد واقع در منطقه اندولس دیدم که هر پنجشنبه برای دیدن مادر بزرگش به پایگاه می آمد. سرپرستی او را سیما جراحی یکی از زنان فرقه برعهده داشت .محل زندگی او در اوایل پادگان بدیع و بعد اشرف بود. تحت تاثیر ازدواج مادرش مریم با مسعود رجوی وضعیت عجیب و بهم ریخته ای پیدا کرده بود! بطوریکه دیگر مدرسه نمی رفت. کنترلش برای سیما جراحی مشکل شده بود وموضوع وضعیت اشرف همیشه یکی از مواردی بود که او با شهرزاد صدر رئیس دفتر و زن برادر مریم مطرح می کرد.

“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”

شهرزاد صدر خیلی تلاش کرد که با مشترک کردن زندگی اشرف با دخترش نرگس که اختلاف سنی چندانی با هم نداشتند مشکلات روحی و روانی او را حل کند ولی موفق نمیشد. در طبقه چهارم جلال زاده مستقر بود و گاها صدای جیغ و فریاد و گریه های او نظم پایگاه را بهم می ریخت. یک عدم تعادل روحی و روانی و بهم ریختگی رفتاری پیدا کرده بود. درحین گریه می خندید و کلافه بود. بهرحال تحت تاثیر طلاق مادرش و بعد از ازدواج او با مسعود و بعد از ازدواج پدرش مهدی ابریشم چی با مینا خیابانی نمی توانست وضعیت بوجود آمده را هضم کند.

البته حق هم داشت! چون شاهکار ضداخلاقی که رجوی بخرج داده بود فهمش برای ما که اعضای باسابقه تشکیلات بودیم، سخت بود وتا اخر فلسفه وعلت آن را نفهمیدیم. خودم را درآن موقع که جای اشرف می گذاشتم به او کاملا حق میدادم.

مصطفی رجوی و یا مصطفی خیابانی؟ علت محبوس بودن مصطفی درزندان انفرادیچیست؟ مصطفی رجوی و یا مصطفی خیابانی؟ علت محبوس بودن مصطفی درزندان انفرادی چیست؟ 

او طول هفته با یک سرپرست بود. بعد به نزد مادرش مریم می رفت. در آنجا باید زندگی مشترک مادرش با ناپدری اش مسعود را تحمل می کرد. روز بعد باید به دیدار پدر و نامادری اش می رفت و آخر هفته هم مادر بزرگ و عمو های سازمانی – تشکیلاتی! هضم این میزان عدم سنخیت در آن سن وسال برایش براستی مشکل بود.

برخلاف سن کمش از رفتارش میشد حدس زد که این تناقضات را بخوبی می فهمد ولی قدرت تجزیه و تحلیل و هضم آن را ندارد. یک روز که در کیوسک ورودی درب پایگاه کشیک بودم دیدم به آرامی به عکس مراسم ازدواج مادرش (مریم) با مسعود که در سال 64 در اوور گرفته شده بود نگاه می کند.

کنجکاو شدم از او سوال کردم عمو به چه نگاه می کنی؟ گفت به عکس عروسی مامانم با عمو مسعود!! بعد با اشاره عکس مهدی ابریشم چی را نشان داد و گفت اون هم بابامه درسته؟ گفتم اره درسته عمو و بعد به فکر فرو رفت.

احتمالا در ذهن کوچکش تلاش می کرد علت آن طلاق و این ازدواج و ربط آن را به سرنوشت خودش بفهمد! و اینکه گناه او در این داستان چیست که باید هرهفته معادله نا پدری و نامادری و سرپرست و آوارگی بین مقربدیع و اشرف و بغداد را حل کند.

احساس کردم از دیدن عکس ها و اینکه به جوابی نرسیده خسته شده بود. به آرامی و بدون اینکه با من صحبتی بکند بسمت آسانسور رفت.

این داستان در تمامی ان سالها وتا قبل از شروع جنگ کویت و خروج اجباری از عراق ادامه داشت. این داستان در مورد فرزندان دیگر مسئولین فرقه هم ادامه داشت و من اتفاقا معتقدم به این دسته از فرزندان بصورت مضاعف تر ظلم میشد. چون پدر ومادرشان بخاطر حفظ رده و منصب تشکیلاتی بالا مجبور بودند برای اینکه به مسعود اثبات کنند وابستگی به فرزندانشان ندارند آنها را مورد بی مهری بیشتری قرار دهند.

داستان محمد پسر مسعود که الان خوشبختانه جداشده بگونه ای عجیب همانند اشرف بود! او هم در درون و ذهن خود با همین تناقض عجیب و غیر مرسوم مسعود با مریم رنج می برد و همچنین دهها فرزند مسئولین و فرماندهان فرقه مجاهدین که شاهد طلاق پدر و مادرهایشان بودند و به یکباره کانون گرم خانواده را متلاشی شده یافتند و با همین تضاد و تناقض مواجه بودند.

آنها درسنین کودکی که بیش از هر وقت به محبت پدر و مادر و کانون گرم خانواده نیاز داشتند در قرارگاهها و پایگاههای مختلف در عراق مجبور بودند هر هفته یکی از آنها را به تنهایی ببینند! بعد هم که توسط رجوی به کشورهای اروپایی رانده شدند بصورت مضاعف تر درد بی پدر ومادری را کشیدند. انها درحقیقت قربانی دیوانگی محض و جنون قدرت طلبی رجوی شدند بدون اینکه خودشان نقشی در آن داشته باشند. جنون قدرت طلبی و شهوت رجوی در گام اول خانواده خودش و دیگر سرکردگان سرسپرده اش را هدف قرار داد و متلاشی کرد.

محمد، مریم، یاسر، تورج، سعید، اشرف و نرگس قربانیان صف اول تراژدی انسانی مریم و مسعود رجوی بودند .

علی اکرامی

لینک به منبع

اشرف ابریشمچی هم یک قربانی بود پروژه تبعید کودکان 

***

همچنین: