کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ.

کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ.

عادل اعظمی (سهراب)، چهاردهم آوریل 2013: … یعنی اولیه ترین حقوق انسانیم به من بازگشت که حس انسان بودن و اختیار داشتن است و نه ماشین و ربات بودن؟ باورم نمیشد فقط با 300 متر راه رفتن دو دنیا اینطور عوض شود. یعنی دیگر دروغ نمی شنوم و مجبور نیستم دروغ بگویم و تایید کنم؟ یعنی آن همه دلهرگی و روزمرگی تمام شد؟ از آن همه فشار روانی روزانه خلاص شدم؟ یعنی فردا می توانم بلند شوم برای صبحانه بروم و هم بلند نشوم و نروم؟ شام بروم یا نروم و هراسی ندارم اگر نروم؟ باورم نمی شد آدم بتواند اینقدر “آزاد” باشد …


The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

صفحه فیسبوک آقای اعظمی
https://www.facebook.com/sohrab.asami

گاهی لحظاتی در زندگی هست که قابل توصیف نیست. می شد تلاش کرد که در باره اش نوشت ولی حقیقتا وصف ناپذیر است. پر شور ترین آنها لحظه خلاص شدن از قید و بند عقیدتی و یک فشار ماکزیمم روانیست. بعد از عبور از مرز در سال 71 دوبار این حالت عجیب را تجربه کرده ام. اولین بار شبی بود که طرح فرارم را چیدم از درون تشکیلات به کمپ امریکایی ها. چقدر با دقت کوله ام را می بستم. بخصوص لباسهای زیر و جوراب و خمیر دندان و مسواک و حوله و … دارایی های من بعد از 12 سال همینها بود. ولی فکر می کنم نه، دارایی من کوله ام نبود. خردی بود که بیدارم میکرد که باز وقت آن است که کوله ام را ببندم… باری… یک جعبه ابزار نو داشتم که توی کمدم بود. تصمیم گرفتم به بهانه دادن آن به پسر عمویم بهمن، سر صحبت را با او باز کنم با اینکه جدا خطرناک بود.

با بهمن از سالن غذا خوری به سمت آسایشگاه می آمدیم، گفتم: “بهمن راستی یک جعبه ابزار دارم میخوهی اش؟”. گفت: “مگه خودت نمی خواهی؟”. گفتم: “نه دیگه، تا حالا نخواستم از این به بعد هم نمی خوام. یادگاری داشته باش. شاید دیگه همدیگر را ندیدیم…”. یکدفعه برگشت و نگاهم کرد و گفت: “منظورت چیه عادل؟ پاسیو شدی؟”. حس کردم راه طولانی و پر ریسکی دارم تا رسیدن و گفتن اصل مطلب و منصرف شدم. گفتم: “هیچی بابا کی خبر دارده فردا چی می شه؟ شاید امشب خوابیدیم و فردا دیگه بیدار نشدیم”. گفت: “میخوای به خواهر افسانه بگم باهات حرف بزنه؟”. گفتم: “نه سر جدت! چیزیم نیست. الله حالم خوبه”… باری آن شب تمام دفترهای خاطراتم را لای چند نایلون پیچیدم و شب به بهانه رفتن به سالن غذاخوری، یک جایی پشت آسایشگاه چالش کردم. وقتی روی آنها خاک می ریختم حال بدی داشتم. حال مادری را داشتم که روی بچه هایش خاک می ریزد. بغض کرده بودم. آن نوشته ها بخشی قصه هایم بود، بخشی دیگر گویه هایم بود با خلوت خودم، با دلم. و اسم آنها را “گویه با دل” گذاشته بودم. خیلی دوست دارم روزی بروم و آنها را پیدا کنم و بخوانم. آن ها در دوران هولناکی نوشته شده بودند. دورانی سراسر افسردگی و دلهره گی و غربت و تنهایی. میگویم هولناک چرا که با این همه باید تظاهر می کردیم که خوشبخت ترین آدمهای روی زمین هستیم. تظاهر می کردیم به سرور و شادی و پایکوبی. و این تناقض و دروغ بزرگ از ما موجودات عجیب و غریبی ساخته بود که واقعا برای خودمان هم ناشناخته بودیم. خیلی از آن گویه ها را در تاریکی اتاق کمدها با درد نوشته بودم. در این سالیان به برکت جبر شرایط گریه بی صدا را هم آموخته بودیم. گویه ها دردهایم بود که هیچ کس آنها را ندید و نخواند چون حتی یک سطر از آنها برای مزدور و پاسدار و بریده خواندن من تا قیامت کافی بود. ولی اینطور نبود. آنها تنها یک حال و هوای انسانی بود در شرایطی خاص که در ماشین تشکیلات قابل فهم نبود. واقعا اینطور نبود چون سالها بود که داشتم می نوشتم و مشکلی هم نداشتم. در گویه ها، با دلم حرف زده بودم و از او معذرت خواسته بودم که سرنوشتش با من گره خورد. با کله شقی من و با حماقت من. اگر با کس دیگری بود شاید روزگارش بهتر بود و اینکه مرا ببخش اگر تمام عمر عذابت دادم و درد نصیبت کردم …

آن شب نوشته ها را خاک کردم و برگشتم. توی راهرو علیرضا گوشه ای آرام با تحت مسئولش صحبت می کرد و یکی دو نفر کتاب می خواندند!… کتابهایی که من برایشان از کتابخانه مرکزی آورده بودم. من رابط کتابخانه بودم و طرح فرارم هم روی همین رفتن به کتابخانه بود. بعد از نشستهای شبانه تنها نیم ساعت فرصت بود تا خاموشی که ساعت 11بود، برای خواندن و کارهای فردی …

کتاب در آن شرایط نقش یک مسکن را داشت که لحظاتی از آن فضای سنگین بیرون می آمدی و با قهرمانان قصه ها همراه می شدی و رویا ها بال و پر می گرفت. البته از آنجا که کتاب وشعر و ادب تماما تظاهر به روشنفکری است و راه میبرد به چون و چرا در برابر رهبری و اندیشیدن و اندیشیدن هم یعنی زیرآب زدن مطلق بودن رهبری، این تلیحا جرم بود و تقبیح می شد و با دیده تحقیر به کتاب خوان نگاه می شد. از نگاه یک سر سپرده تشکیلات، نیازی به هیچ کتاب و دانش و خواندنی و حتی اخبار دنیا و تحولات جهان نیست و اینها همه غیر ضروری هستند. “برادر” خودش هست و به همه چیز هم حواسش هست و می خواند و تصمیمی می گیرد و همه چیز را درست می کند. غافل از این که هر چه خرابی بر سر ما آمد و هر بنایی که سر ما خراب شد، از تراوشات احمقانه ذهن بیمار همین “برادر” بود که کشتار 88 بارز ترین نمونه این حماقت بود. مثل این است که یک خانه بزرگ خریده ای و ملک بنام تو شده آنوقت یک مرد گردن کلف که قبلا توی یکی از اتاقها بوده همچنان آنجا نشسته و بیرون می رود و به تو هم اجازه نمی دهد وارد آن اتاق بشوی. به همین سادگی و به همین وضوح با احساساتی کردن آدمهای مقهور شده تشکیلات و فرستادنشان زیر خودرو ها و جلوی گلوله ها. احمقانه بود.

بگذریم… و برگردیم سر آن شب. حمید توی راهرو کتاب قطور”دن آرام” را روی مبل گذاشته بود و می خواند و سیگار می کشید. گفتم: “هی گریگوری (قهرمان دن آرام) کتابو خوردی یا نه؟”. کتاب را خیلی سریع میخواند و من میگفتم “تو کتاب را میخوری” … با خنده همیشگی اش نگاهم کرد و گفت: “نه…” و صفحات باقی مانده را نشانم داد. گفتم: “فردا دارم میروم کتباخانه. چیزی داری برگردانم؟” گفت: “نه… فقط جلد سوم همین کتاب را اگر پیدا کردی برایم بیار…”. با خنده گفتم: “حمید جان. من دیگه نمی آورم. فقط می برم. آن هم معلوم نیست کجا! بقیه اش با خودت”. نمیدانم چرا دوست داشتم به همه بگویم که دارم می روم و نمی توانستم …

حمید شخصیت عجیبی داشت. البته در تشکیلات عجیب به نظر می رسید. بسیار آرام و کم گو بود ولی بسیار پر و اندشمند. و مطلقا اهل تظاهر و خودنمایی نبود. ویژگی که در تشکیلات بندرت پیدا می شد. به دلایلی در یک سرفصلی با خودش عهد بسته بود که دیگر در هیچ نشستی حرف نزند. کسی نمیداند که از کی شروع شد ولی شنیده بودم که یک روز در نشستی توسط یکی از همین خواهران احمق که بدون ملاحظه روحیات انسانی آدمها آموخته های تشکیلاتی خود را قرقره می کنند، به شخصیتش توهین شده بود و او تصمیم گرفته بود که سکوت کند. شبها گاهی در آسایشگاه با نعره های جگر خراش از خواب می پرید. نعره هایی از ته دل و با تمام قدرت که همه از خوب می پریدند و بعد همانجا روی تخت می نشست، سرش را پایین می انداخت و از خجالت سرخ می شد و با نگاهی از همه معذرت می خواست.

کسی چیزی نمی گفت. بعد از آرام کردنش همه به تختهایمان بر می گشتیم. گاهی فکر می کردم کاش می شد یک بار آرام رفت توی خوابهایش و دید که این نعره های هراس آور برخاسته از کدامین کابوس است؟ آیا به تشکیلات ربط داشت؟ آیا با این همه فشار روانی که در تمام نشستها رویش بود رابطه داشت یا نه؟ کسی واقعا نمیدانست و چون از این موضوع خجالت می کشید، نمی شد در رابطه با آن حرف زد و از او پرسید.

در بدترین نشستها که از ترس و تظاهر همه روی صندلی ها ایستاده بودند و داد می زدند، حمید آن آخر آرام و رشک انگیز روی صندلی نشسته بود و گویی آنجا نیست … یک بار در نشستی مریم، فرمانده یگانمان، به او گفت: “حمید هر چه بیشتر سکوت کنی و در مورد دیگران موضع نگیری، بیشتر از مبارزه عقب می افتی …”. حمید نگاهی پر معنا و ریشخند آمیز به مریم انداخت. گویی نمی توانست این یکی را جواب ندهد. گفت: “خواهر، اگر برای شما شاخص مبارزه حرافی و تظاهر و توهین به دیگران است ترجیح می دهم عقب بمانم…”. و همه ما ماتمان زد… حقیقتا آرام بود و جسور… از این مهدی افتخاری های خاموش در سازمان زیاد بود. هر کدام حکایتی بودند…

آن شب توی آسایشگاه دراز کشیده بودم ولی خوابم نمی برد. چراغها خاموش بود و تعدادی به آرامی وارد می شدند و تلاش می کردند درب کمدها را بی صدا باز کنند. کارشان را می کردند و می رفتند روی تختهایشان. آرام آرام همه به خواب رفتند و من همچنان بیدار ماندم. باورم نمی شد که این آخرین شبی است که در این آسایشگاه دراز می کشیم و فردا در دنیای دیگری و عالم دیگری هستم. شب جمعبندی بود. شبی که می شد نگاهی انداخت به پشت سر که چی می خواستیم و چی شد. و برای چه آمدیم و به کجا رسیدیم؟ و درآینده به کجا می رویم؟

یک چیز را یقین داشتم. هر وضعیتی که در آینده پیش بیاید از اینجا ماندن و فرو رفتن بهتر است. تا آنکه نزدیکی های صبح خوابم برد … غروب روز بعد کوله را برداشتم. ویزا گفتم از فرمانده یگانم و از قرارگاه (منطقه ای تعیین شده برای هر یگان در داخل کمپ اشرف) بیرون زدم. طوری باید می رفتم که نزدیکی های پارک (داخل کمپ) هوا تاریک بشود. همان لحظه فتانه که مرا می شناخت با جیپ سر رسید و برای من توقف کرد و گفت: “عادل کجا می روی؟ دندانپزشکی؟” گفتم: “نه خواهر، کتابخانه”. گفت: “کجا هست؟”. گفتم: “همان نزدیک میدان گلها”. گفت: “سوار شو تا جاهایی می رسونمت”. طبق معمول پشت جیپ سوار شدم با این که جلو (کنار راننده) کسی نبود. طبق رسم تشکیلات! وقتی یک زن راننده بود یک مرد نباید جلو می نشست و باید پشت جیپ (جای بار) سوار می شد. حتی اگر باد و باران بود و یا گرمای 60 درجه و باد داغ و سوزان. این هم از برکات انقلاب مریم بود که مبادا بوی زنانه که در کابین جلو پیچیده به مشام یک مرد که از نظر تشکیلات یک “نرینه وحشی” است بخورد و فیلش یاد هندوستان بکند. این یک قرارداد بود برخاسته از اعماق متعفن و تاریک یک ایدئولوژی که انسان را قبل از هر چیز حیوانی فرض می کند که مثل جانوران دیگر با بوییدن جفت خود را پیدا می کند و تحریک می شود! که بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده بود ….

باری، پشت جیپ سوار شدم و یک خیابان به میدان گلها پیاده شدم و دستی تکان دادم بعنوان تشکر. فتانه هم سری تکان داد از توی آینده و رفت.

هوا هنوز تاریک نشده بود. قدم زنان تا پارک رفتم و کنار حوضچه پارک کمی دستان را شستم و زیر چشمی تردد ماشینها را می پاییدم. درختان کنار جاده دید را محدود کرده بودند و به سادگی دیده نمی شدم. روی جاده 100 (نام خیابان مرکزی داخل کمپ اشرف) دهها گشت مخفی و آشکار فعال و در حرکت بودند. این هم گوشه دیگری از عجایب این مبارزه خود ساخته بود. گشتهای مخفی برای جلوگیری از فرار نیروهای داوطلب و گوهر های بی بدیل، از مبارزه!.

چقدر لحظات سخت می گذشت و چقدر دیر هوا تاریک می شد. باید خودم را مشغول می کردم که توجه کسی را جلب نکنم. در درونم هیجان و شور و دلهره با هم آمیخته بود و ثانیه ها مثل سنگ می گذشتند…

هوا تاریک شده بود و من توی جوی کنار درختان جاده 100 کمی نشستم و در یک فرصت و خیلی سریع از جاده عریض گذشتم و توی بیابان ابتدا شروع به دویدن کردم و بعد از چندی تند به راه افتادم به سوی کمپ امریکایی ها و پروژکتورهای نورانی جلوی درب گردانشان. فکر می کردم احتمالا حالا با دستگاههای پیشرفته دارند مرا توی صفحه می بینند ولی وقتی رسیدم اوضاع طور دیگری بود… به در دروازه رسیدم. یک ماشین داخل پارک بود و کسی نبود. درب نیمه باز بود. دو سه بار هلو هلو کردم. صدای موزیک از توی ماشین شنیده می شد. زیر نور شدید پروژکتورها از لای دروازه خودم را داخل کشیدم. کمی به سمت ماشین رفتم و ایستادم و داد زدم. هلو، هلو … یکباره صدای موزیک قطع شد و یک سرباز بیرون آمد و خیلی آرام به سمت من آمد و اشاره کرد که کوله ام را زمین بگذارم. مثل اینکه با این صحنه آشنا بود. بعد جلو آمد و کوله را بازرسی کرد و تماس گرفت که بیایند مرا ببرند…

همان شب وارد کمپ شدم. واقعا لذتی بود غیر قابل توصیف. همه بچه ها پشت درب آمده بودند و دوستانم اسم مرا صدا می کردند و از دوستانشان خبر می گرفتند. محمود اسمائیلی مرا به چادر خودش برد. اسحاق رفیقم هم آنجا بود. گفت چادر ما هم جا هست. خلاصه یک چای دم کردیم و نشستیم و گفتیم و گفتیم. داشتم طعم آزادی نسبی را حس می کردم. نفس کشیدن در خارج از سرکوب تشکیلات … شب روی تخت دراز کشیده بودم و از شادی خوابم نمی برد. با خودم می گفتم “یعنی واقعا آن کابوس چندین ساله تمام شد؟؟”. یعنی من حالا هم می تونم بخوابم و هم می توانم نخوابم و بروم بیرون قدم بزنم و یا بروم تلویزیون نگاه کنم؟؟

یعنی اولیه ترین حقوق انسانیم به من بازگشت که حس انسان بودن و اختیار داشتن است و نه ماشین و ربات بودن؟ باورم نمیشد فقط با 300 متر راه رفتن دو دنیا اینطور عوض شود. یعنی دیگر دروغ نمی شنوم و مجبور نیستم دروغ بگویم و تایید کنم؟ یعنی آن همه دلهرگی و روزمرگی تمام شد؟ از آن همه فشار روانی روزانه خلاص شدم؟ یعنی فردا می توانم بلند شوم برای صبحانه بروم و هم بلند نشوم و نروم؟ شام بروم یا نروم و هراسی ندارم اگر نروم؟ باورم نمی شد آدم بتواند اینقدر “آزاد” باشد. از فردا می توانم مثل آدمهای دیگر برای خودم زندگی کنم، با دلم زندگی کنم، بازی کنم، بدوم، حرف بزنم، درد دل کنم، خاطره تعریف کنم، بخندم و وقتی دلتنگی سراغم آمد گوشه ای بنشینم و بگریم. یعنی هراس دیگر نیست و پاییدن نیست و مترسک شدن نیست و دلقک شدن نیست.

تف بر تو ای تشکیلات هولناک مرگبار که هر گونه حس انسانی را در ما کشتی. یعنی تلاش کردی بکشی ولی نتوانستی.. هر چند هنوز اطرافم سیم خاردار است و نگهبان و پست بازرسی و هنوز شهر و خیابان و آدمها! را نمی توانیم ببینیم ولی همین نفس کشیدن و اختیار اندک و حس بودن داشت ذوق زده ام می کرد…

این اولین بار بود… بار دیگر که این آزادی نسبی و این حال و هوا را داشتم وقتی بود که بعد از 4 سال در کمپ امریکایی ها تصفیه حساب کردم و پولهایم را گرفتم و آمریکایی ها ما را تا روی جاده خالص – کرکوک که نزدیک اشرف بود رساندند و خود برگشتند. بعد از 16 سال برای اولین بار ما ماندیم و جاده و دنیای شوق. میخندیدیم. باورمان نمی شد این خود ما هستیم که مثل آدمهای دیگر روی جاده ایستاده ایم و منتظر ماشین هستیم!… باد می آمد و جاده تقریبا خلوت بود. چند ماشین گذشتند و سر آخر یک ماشین توقف کرد. یک پیرزن با بچه صندلی عقب بودند و یک مرد جلو. “ف” جلو رفت و من عقب نشستم و را افتادیم. توی ماشین بویی خاص می داد. بوی طبیعی آدمها. بوی عرق. بوی کهنگی و خاک. بوی تودوزی چرم کهنه. بوی پا و کفشهای لاستیکی که پای پیرزن بود.

تمام فضای درون این ماشین قدیمی را بوی زندگی پر کرده بود و برای ما بعد از این همه سال تازگی و لذت عجیبی داشت. یاد احمد افتادم در ضلع شمال، وقتی شبها پشت آیفا (کامیون) بناچار از کنار روستای ابوسعید که چسبیده بود به سیاج (حصار) قرارگاه می گذشتیم، بوی روستا و آدمها و هوای آزاد برای همه حال و هوایی خاص داشت که همه دوست داشتیم. ولی احمد از آنجا که ساده و خوش قلب بود آشکارا بلند می شد و رو به روستا چشمانش را می بست و نفس عمیق می کشید و می گفت: “آخی … بوی روستا میاد…” . در واقع بوی پهن و پشگل بود، ولی چون آمیخته بود با فضای آزاد و یاد و خاطره ها، لذت داشت … توی ماشین هم چنین فضایی بود. بوی طبیعت بکر زندگی که در جریان بوده و هست و تنها برای ما سالها متوقف شده بود… با اشتیاق به همه چیز نگاه می کردم. بچه به من زل زده بود. گویا او هم حس کرده بود که من هیجان زده شده ام … هر چند آن روز آغاز مشکلات دیگری بود از جنسی دیگر ولی یقینا پایان یک دوران و یک کابوس هولناک بود.

(تابلوی “امید” اثری از آقای اعظمی)

(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخک)

(برای مشاهده سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید)

(انتخابات)

(فرار)

از همین نویسنده

هر کس اینجا به امید هوسی می آید

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید ازاین ورطه رخت خویش  (پیام به اسرا در اشرف و لیبرتی)

نشست غسل برادران

صدایی که لاجرم بر دل نشیند. فایل صوتی پیام آقای عادل اعظمی خطاب به اسرای اشرف و لیبرتی


Daniel Zucker, Maryam Rajavi and ALi Safavi