کودکان فرقه

کودکان فرقه

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و ششم آوریل 2015:… داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان …

یاسر عزتییاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

لینک به منبع

کودکان فرقه

کودکی را دیدم، البته حال که جوان شده باز هم می بینم و هر گاه به چشمانش خیره می شوم، موجی از نارضایتی و اعتراض خاموش در چشمانش موج می زند. این جوان 25 سال است که مادرش را ندیده است و هیچ حرفی از مادرش نمی زند، اما گویا با بسیاری از زنان و دخترانی که مواجه می شود، اولین پرسشش از آنان این است، آیا می شود یک زن فرزندی داشته باشد و هیچ از او خبر نداشته باشد، نداند فرزندش کجاست و چه می کند و آیا زنده یا مرده است؟! آن زنان و دختران مثل این که جملگی پاسخ دادند، نه چنین چیزی نمی شود، یک زن نمی تواند بنا بر هر دلایلی از فرزندش تا این حد بیگانه باشد؟!

واقعیت این است که در دنیای آزاد و دنیای انسانی، نمی شود، اما در داخل یک فرقه، بدتر از این هم می شود. زنان و مردان را به آنجا می رسانند که هیچ احساس انسانی و تعلق خاطر به خانواده و حتی به خودشان نیز نداشته باشند.

داستان فرقه مجاهدین، قبل از این که داستان استثمار بی رحمانه زنان و مردان باشد، داستان استثمار بی رحمانه کودکان است، کودک آزاری، کودک کشی و استفاده ابزاری از کودکان در راستای مقاصد مالی و سیاسی و نظامی است. امری که امروز در بسیاری از گروههای تروریستی نیز رایج است. کودکان به عنوان ابزار نظامی و بمبهای متحرک، استفاده می شوند. اما در فرقه مجاهدین، همه چیز با فرقه های دیگر و گروههای تروریستی فرق دارد. کیفاً فرق دارد. کودکان از ابتدای تولد مورد ظلم و ستم، استثمار بی رحمانه و استفاده ابزاری در ارتباط با مبارزه و اختفاء و فرار والدین شان، استفاده می شوند. سپس با از دست دادن پدر یا مادر و یا هر دو، فرزند پدران و مادران دیگر می شوند و النهایه بدل به بمب متحرک و ابزار نظامی و سرانجام مرگی بی حاصل و بی ثمر. به طور نمونه، امیر شمس حائری، یکی از هزار کودک فرقه است که چنین سرنوشتی داشته است.

مابقی نیز که نرفتند، بلکه زنده ماندند، به ابزار مالی و نظامی خودکامگان بدل شدند، به مدرسه نرفتند، در خیابانها به گدایی پرداختند، پدر و مادر از دست دادند، به غربت و نزد دیگران بزرگ شدند، به گروگان بدل شدند، به پادگانهای نظامی گسیل شدند، در مقابل پدران و مادران شان ایستادند و النهایه بر خاک افتادند و یا زنده ماندند و نصیبی از عمر و جوانی و زندگی، نبردند.

10 سال قبل، تصمیم گرفتم بخشی از دین ام را نسبت به بزرگترین قربانیان فرقه مجاهدین، ادا کنم. آن روز سعی کردم تا جریان ماوقع را با تعدادی از پدران و مادران کودکانی که تا بن استخوان استثمار شده اند را با گفت و گوهایی در کتابی تحت عنوان “شقایقهای زخمی” انتشار دهم. کتاب تقدیم شده بود به کودکان ایرانی، کودکانی که با داشتن پدر و مادر و یا بدون داشتن پدر و مادر، یتیم و آواره شده بودند. با مجموعه پدران و مادران فرقه مجاهدین که گفت و گو کردم عبارت بودند از، خانمها بتول احمدی، نادره افشاری، بتول ملکی، میترا یوسفی، معصومه یگانه و آقایان، هادی شمس حائری و محمد حسین سبحانی. همچنین با دو تن از کودکان رنجدیده به نامهای سعید خوشحال و هما خدابنده نیز حرف زدم. جالب اینجاست که از بین پدران و مادران دلسوخته که گفت و شنود داشتم، طی ده سال اخیر، حداقل سه تن به نامهای هادی شمس حائری، معصومه یگانه و نادره افشاری، دق مرگ شده و تاب تحمل این همه جور و ستم و تباهی را نداشتند. متن کتاب شقایقهای زخمی، مجدداً در لینک زیر می آید.

http://iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

همچنین، مقاله “آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند” که به سرنوشت کودکان فرقه مجاهدین اختصاص داشت و در سال 1379 در هفته نامه نیمروز و ماهنامه پیوند شماره 34، انتشار یافته و مکمل داستان فوق است، مجدداً در زیر می آید.

آلمان، و سرنوشت کودکانی که به بمب های ساعتی بدل می شوند

همه چيز از يك روز سياه آغاز شد، يك روز خزان، 26 مهرماه سال 1368

“مرگ آیت الله خميني” كه اتفاق افتاد، مرگ استراتژي بزرگ مجاهدين را با خود به دنبال داشت كه آن استراتژي، بر محور “مرگ آیت الله خميني” استوار بود. بنا به وعده رهبري مجاهدين، حذف آیت الله خميني از قدرت سياسي، به سقوط تمام عيار نظام جمهوري اسلامي منجر مي شد. بالاخره آیت الله خميني در روز 14 خردادماه سال 1368 از دنیا رفت. چند ماهي هم از اين ماجرا گذشت ولي نظام اسلامي بدون كم و كاست و مانند گذشته به راه خود ادامه داد. رهبري مجاهدین در اين ميان فكر و تأملي ديگر كرد و به جاي جاره جويي عاقلانه و جواب گويي صريح به نيروهايش و خلق استراتژي ديگر، او اين بار نيز مانند هميشه نيروهايش را مورد سئـوال و مذمت قرار داد. و آن اين كه يك انقلاب ايدئولوژيك ديگر راه انداخت و توسط آن، نيروهايش را در خودشان و به مخفي ترين خلوت كده هاي اعماق دهنشان فرو برد، چيزي شبيه به زندان هاي تو در تو. كه هيچ گاه نيروها قادر نباشند به دنياي بيرون فكر كنند و راه خروج از بن بست را بيابند. رهبري مجاهد، به ازاي آن چه كه به نيروهايش ارزاني كرده بود و آن را رهايي مي ناميد، به خاطر واقعي شمردن آن ماجرا، متقابلاً دستاوردي را طلب مي كرد و از نيروهايش درخواست بهاء و مقابله به مثل كرد. او از نفراتش خواست كه به ازاي آن چه كه من در اين انقلاب به شما ارزاني داشته ام ـ كه آن موهبت نجات و ثابت قدم ماندن در ميدان مبارزه بود! ـ از اين پس مي بايست شما زوجين خود را رها كرده و هر فرد مي بايست “تنها” به رهبرش وصل باشد. يك سال و نيم از اين تلاش رهبري مجاهد گذشت. او موفقيت چنداني در لايه پايين تشكيلات به دست نياورد. چون افرادي كه در لايه ثايين تشكيلات و بدون رده و مسئـوليت مهمي بودند با اين فتواي رهبري به مخالفت برخواستند. آنان كودكان خود را بهانه قرار مي دادند. كودكاني كه مي توانستند فواصل عاطفي زوجين را كاهش دهند و انقلاب ايدئولوژيك رجوي را با تمرد و ترديد و شكست مواجه كنند. بنابراين در انقلاب ايدئـولوژيك رهبري، كودكان تضاد اصلي و دشمن انقلاب شمرده مي شدند كه مي بايست به هر بهانه اي از سر راه انقلاب برداشته مي شدند. حذف و دوباره سازي كودكان در غياب والدين دل سوزشان، طي چند مرحله صورت پذيرفت كه به اختصار به آن مي پردازم:

1ـ كودكان مجاهدين در داخل پادگان هاي نظامي زندگي مي كردند كه در آن ايام روزِ آخر هفته با مادران اصلي يا تشكيلاتي شان به داخل لشكرهاي نظامي مي رفتند، حضورشان بهترين تنوع و سرگرمي براي رزمندگان بود و افراد نظامي، به ويژه مردان مجرد در روز آخر هفته با بازي و شوخي با كودكان، كمبودهاي روحي و عاطفي خود را جبران مي كردند. كودكان در طي هفته يا ماه وقتي كه والدين آنان در مأموريت به سر مي بردند از ديدار و ملاقات خانواده خود ـ اگر داشتند ـ محروم بودند و اكثراً توسط مادران و پدران تشكيلاتي و ايدئـولوژيك به سر مي بردند. با دنياي خارج از قرارگاه و مجاهدين آشنايي نداشتند. با سلاح هاي جنگي و مناسبات تشكيلاتي مجاهدين رفته رفته خو مي كردند. از دوران كودكي تحت آموزش هاي تشكيلاتي و ايدئـولوژيك قرار مي گرفتند. اجازه انتخاب سرنوشت خود را نداشتند. اجازه ادامه تحصيل نداشتند. اجازه انتخاب همسر و زندگي خانوادگي نداشتند. آنان سربازان آتي انقلاب در پشت جبهه شمرده مي شدند. از سن 15 سالگي تحت جاذبه هاي مختلف تشكيلات به ويژه رده خواهي، مي بايست به صورت ميليشيا براي سازمان كار مي كردند. دختران قبل از رسيدن به سن قانوني مي بايست جهت ارضاء و كنترل فرماندهان، به ازدواج يكي از افراد وفادار در مي آمدند. كودكان، در داخل ايران و درون خانه هاي تيمي نيز براي توجيه تردد و حضور نفرات در درون پايگاه استفاده مي شدند كه در اين رابطه تلفات جاني نيز متحمل شدند. و، صدها موارد ديگر كه سرنوشت كودكان را بدون داشتن قدرت انتخاب، به سرنوشت والدين انقلابي شان مرتبط كرده بود.

2ـ زمستان سال 1369 مصادف با جنگ پر سرو صداي خليج فارس بود. جنگ نيروهاي ناتو عليه عراق. رهبري مجاهد اگر چه در اين جنگ متضرر فراوان شد و النهايه بازنده اصلي دعوا بود چون كه ارباب اصلي اش به غايت تضعيف گشته بود، ولي او با مهارت سعي كرد طوري ورق را برگردانده و از آن آب گل آلود صيدي كرده باشد و آن، حذف كودكان، همان دشمنان انقلاب ايدئـولوژيك از خاك عراق و بالا بردن تضمين انقلاب بود.

در آن ايام پر مخاطره ايي كه مجاهدين علل الظاهر، خود را آماده نبرد سرنگوني يا دفاع در مقابل تهاجمات نيروهاي ناتو يا رژيم ايران مي كردند و از هيبت جنگ و سر در گمي در منطقه، سلاح ها و نيروهاي خود را به زير زمين هاي صحراي كفري اختفاء و استتار مي كردند در آن شرايط خطير، تمامي ستادهاي مجاهدين، جنگ و مراقبت از خود را رها كرده و با حداكثر انرژي و امكانات و صرف ميليون ها دلار هزينه مهاجرت، به انتقال كودكان از خاك عراق مشغول شدند.

3ـ كودكان مجاهدين كه بیش از 800 تن بودند، ابتدا مدارس و تفريحگاه و آشيان هاي ديگر آنان به دليل شرايط جنگي تعطيل اعلام شد. سپس آنان را با حداقل امكانات براي زنده ماندن و شرايط آسيب پذير رواني، با خوف و سراسيمگي به درون سنگرهاي ضد موشك داخل قرارگاه انتقال دادند.

چند هفته از حضور كودكان در داخل سنگرهاي نمور و تاريك گذشت. آنان، با وجودي كه سال ها در مناطق نظامي و محيط هاي رعب انگيز زندگي كرده بودند، با محيط جديد نيز عادت كرده و فضاي ساختگي را با بازي هاي كودكانه خود به لوث كشيده بودند. به ويژه اين كه حتي يكي از هواپيماي متحدين محض نمايش در آسمان قرارگاه ظاهر نشد. بنابراين حيله سازمان براي كوچ اجباري كودكان تا اين جا ناكام مانده بود، والدين كودكان راضي نمي شدند و بهانه كافي در دست سازمان نبود. در مرحله بعد، سازمان ناچار شد تا اين بار كودكان را به مركز ثقل بمباران هوايي متحدين (بغداد) انتقال دهد.

4ـ در آن ايام متحدين، روزانه 2500 پرواز بر آسمان عراق داشتند كه 1200 پرواز عملياتي بود و ضمناً هر هواپيمايي كه در هر كجاي خاك عراق قادر نبود هدف خود را بمباران كند، راكت هاي خود را به شهر بغداد مي زدند به بهانه اين كه كاخ صدام حسين را بمباران كرده اند، سپس به سمت آشيان خود باز مي گشتند. يعني با اين وجود شهر بغداد بيشترين حجم بمباران ها را تحمل كرد. با اسكان بيش از 800 تن از كودكان در پايگاه ها و هتل هاي شهر بغداد، طي چند هفته اقامت آنان چندين راكت به اطراف ثايگاه هاي كودكان اصابت كرد كه در مواردي شيشه ساختمان ها شكسته شد ولي آسيب جدي به كسي نرسيد. با اين اقدام انقلابي و ايدئـولوژيك سازمان، سرعت مهاجرت كودكان و رضايت والدين شان كه تا چند روز قبل راضي به جدا شدن از كودكان خود نبودند، به اوج خود رسيد. در اين مرحله 90% از والدين راضي شدند به اين كه هر كجاي دنيا كه سازمان مصلحت دانست، كودكان آنان انتقال يابند. پايگاه هايي كه كودكان در آن بسر مي بردند، هيچ كدام سنگر ضد راكت نبودند، آب، بر‏ق، پوشاك و ساير لوازم زندگي وجود نداشت، جيره غذايي به حداقل رسيده بود. بهانه هم طبق المعمول تحريم كشور عراق بود و اين در حالي بود كه خود رهبري سازمان، مايحتاج زندگي و مواد غذايي خود را به طور ويژه از كشور فرانسه وارد خاك عراق مي كرد. روزانه كودكان دهها بار مي بايست با شنيدن آژير قرمز همراه با ترس و ضجه هاي حزن انگيز به زير زمين هاي تاريك پناه مي بردند، سپس با شنيدن آژير سفيد، به اتاق هاي تنگ و سرد و مملو از نفرات، باز مي گشتند. كودكاني كه پدر يا مادر داشتند، اين فرصت برايشان پيش آمد تا براي آخرين مرتبه، با والدين خود توديع تلخي داشته باشند. كودكاني را ديدم عليرغم اين كه به مدرسه نرفته بودند و قادر به نوشتن نبودند، در آن فضاي قهرآميز و خطرناك، تمرين نامه نوشتن مي كردند تا بدين وسيله حداقل هاي ارتباطات عاطفي قطع نگردد.كودكي را ديدم كه با مظلوميت و لحن كودكانه از والدين خود التماس مي كرد، اگر زندگي اين قدر سخت است چه خوب مي شد يكي از هواپيماها بمب خود را بالاي ساختمان ما مي ريخت و من زودتر به بهشت مي رسيدم!

رهبري مجاهد، با قوت قلب مترصد آن بود كه يا سرنوشت كودكان مجاهدين را مانند يكي از سنگرهاي دستجمعي در بغداد، كه در همان روزهاي پر مخاطره با اصابت يك راكت هواپيماي متحدين 700 زن و كودك بي گناه در آن سوخته و جزغاله شدند، رقم زند و با به راه انداختن يك عاشورا بازي ديگر خود را رهبر عاشورا ناميده و توجه افكار عمومي را به وضعيت نابسامان خود در داخل خاك عراق معطوف دارد، يا اين كه كودكان را به سلامت به كشورهاي غربي رسانده و ضمن داشتن گروگان هاي سياسي و سربازان آتي انقلاب، همزمان مظلوميت و آوارگي آنان را به “پول” هاي بادآورده تبديل كند. به هر حال وقتي والدين كودكان زير بمب هواپيماها در قرارگاه ها و زمين هاي مانور زيست مي كردند و در سر هواي رهايي ايران از چنگ استبداد را داشتند و همه مردم دنيا با نگراني سرانجام جنگ ناتو عليه عراق را دنبال مي كردند، كودكان ايراني از خاك عراق خارج شدند تا گوشه اي از آرزوهاي بلند رهبري مجاهد را جامه عمل بپوشانند.

5ـ اولين مأمن كودكان پس از خروج از خاك عراق، عمان پايتخت اردن بود. در آن جا كودكاني كه سال ها با يك ديگر انس گرفته و خاطرات تلخ و شيريني را در محيط هاي تشكيلات و انقلابيون به همراه داشتند، از هم ديگر جدا شده و گروه گروه به كشورهاي مختلف اروپايي، اسكانديناوي، استراليا، كانادا و امريكا فرستاده شدند. از آن تعداد، بيش از 200 كودك به بهانه خروج از صحنه جنگ خليج فارس، به صورت غير قانوني و مدارك جعلي، وارد خاك آلمان شدند. هم چنين خاك آلمان سرپل دوم كودكان بعد از كشور اردن بود.

6ـ كودكان در كشور آلمان، ابتدا در شهر كلن كه مركز فعاليت هاي سياسي و جاسوسي مجاهدين بود و در پايگاه هايي چون حاتمي و موسوي و… اسكان داده شدند. تعدادي از كودكان را به خانواده هاي هوادار سپردند تا از اين طريق حلقه هاي وصل هواداران را توسط كودكان جنگ زده با سازمان محكم كنند. كودكاني كه سن تقريبي 2 ماه تا 15 سال داشتند و در ثايگاه هاي شهر كلن زندگي مي كردند در هر اتاق 10 كودك به سر مي بردند. آنان مي بايست ضمن تحمل فشارهاي عاطفي و روحي تحت تعليمات تشكيلاتي و ايدئـولوژيك باقي مي ماندند. در اين رابطه انبوه اسناد و مدارك دال بر اين كه كودكان در خاك آلمان به صورت گروگان سياسي و سربازان انقلاب تربيت مي شدند، وجود دارد. انواع اذيت و آزار و فشارهاي رواني و عاطفي و تربيتي كه بر كودكان روا داشته شد، شهود و نوشته هاي زيادي وجود دارد، كه از آن جمله كتاب “عشق ممنوع” از نادره افشاري، مي باشد. كودكان به بيگاري در درون پايگاه و به كارهاي جمع آوري پول از مردم در خيابان ها گمارده مي شدند. كه در رابطه با سوء استفاده مالي از كودكان در كشور آلمان مي توان از انجمني به نام انجمن حمايت از كودكان آواره در شهر كلن نام برد كه مجاهدين آن انجمن را در سال 1993 با همكاري تني چند از سياستمداران آلماني به بهانه اين كه كودكان ايراني يتيم و بي سرپرست و جنگ زده و آواره بوده و نيازمند كمك هاي مالي از جانب مردم هستند، به راه انداختند كه آن انجمن خيريه و اخاذي كمك هاي مالي از دولت و مردم، در شهر هاي ديگري چون هامبورگ هم وجود داشت، تا چندي پيش و بدون سروصدا به كار خود ادامه داد.

7ـ در سال گذشته به دليل تحولات سياسي و انتخابات در كشور آلمان، كه حزب SPD جاي حزب CDU را گرفت و دولت جديد آلمان با دولت جديد ايران به توافقات سياسي و اقتصادي دست يافت، از اين پس ديگر كارت مجاهدين در خاك آلمان كه تنها جهت فشار عليه جمهوري اسلامي در دست دولتمردان آلماني قرار داشت، اعتبار گذشته خود را از دست داد. دولت جديد آلمان، جهت محدوديت مجاهدين در خاك آلمان كه پيش تر از امكانات و سوء استفاده هاي فراوان عليه قانون به همراه بود، مسئـله كودكان مجاهدين را كه از همه محرز تر و آشكارتر بود، به پيش كشيد تا از اين طريق ضمن محدود كردن يك گروه تروريست در خاك آلمان، تن به مفاد حقوق بشر و پيشنهادات آمريكا و جامعه جهاني داده باشد، هم چنين به مجاهدين خاطرنشان كرده باشد كه در دنياي جديد و رخدادهاي جديد در خاك آلمان و ايران، مجاهدين ارزش و اعتبار خود را به مثابه يك وزنه سياسي از دست داده اند و قابل سرمايه گذاري هاي بيشتر از اين نيستند.

8 ـ در طي همين مدت 10 سال كه كودكان ايراني در خاك آلمان به سر مي بردند و بهانه مجاهد جهت حضور كودكان در خاك آلمان وقوع جنگ خليج فارس بود! تنها از انجمن حمايت از كودكان، ساليانه ميليون ها مارك كمك هاي مالي دريافت كردند. كودكان را پس از تربيت هاي تشكيلاتي و ايدئـولوژيك از سن 16 سالگي دوباره به خاك عراق رجعت مي دادند. كه هم اكنون تعداد 37 نوجوان و جوان در خاك آ‏لمان باقي مانده و مابقي به جز تعدادي اندك كه رواني و فراري شدند يا توسط والدين خود باز پس گرفته شدند، جملگي به صورت غير قانوني مجبور به ترك خاك آلمان شدند تا در نظام خدمت اجباري به سربازان انقلاب در خاك عراق بپيوندند. اگرچه نوجوانان و جوانان باقيمانده نيز به دليل پاره اي از مشكلات نتوانستند به منطقه اعزام شوند، در نوبت اعزام باقي مانده اند. لابد دولتمردان آلماني با اين همه امتياز دادن از كيسه كودكان بي سرپرست و بي وطن به مجاهدين و چشم فروبستن به اعمال غير قانوني و غير انساني آنان و شركت در ساختن بمب هاي ساعتي در خاك آلمان، به اين باور خشنود بودند كه در آينده، ميكونوس هايي كه به دست همين كودكان در خاك ايران اتفاق خواهد افتاد، ماجراي ميكونوس شهر برلين را كه توسط جمهوري اسلامي رخ داده بود، تلافي كرده باشند!

9ـ با افشاگري هاي گسترده اي كه سال هاي متمادي افراد جداشده از مجاهدين در ارتباط با نقض همه جانبه حقوق بشر توسط مجاهدين به ويژه از وضعيت خطرناك كودكان انتشار داده بودند، فشارهاي بين المللي، فشارهاي احزاب داخلي آلمان، فشارهاي مردمي، فشارهاي اپوزسيون ايراني و شرايط جديدي كه دولتمردان آلماني در ارتباط با وضعيت جديد ايران قرار گرفته بودند، مجموعاً بر آن شد تا در روزهاي 17، 24 و 31 ژوئـيه و 7 اوت، مجله آلماني فوكوس، براي اولين بار در داخل كشور آلمان اطلاعاتي را مبني بر سوء استفاده از وضعيت كودكان ايراني توسط مجاهدين، به سبك قطره چكاني به اطلاع افكار عمومي برساند. پس از درز كردن اين اخبار توسط مجله فوكوس، رسانه هاي ديگر آلماني هم چون تلويزيون ARD و ZDF و نشريات ديگر به درج اخبار نقض حقوق بشر و سوء استفاده از كودكان توسط مجاهدين، پرداختند. در همين حين نشريات فارسي زبان نيز هم چون، كيهان لندن، نيمروز، انقلاب اسلامي و… گوشه هايي از اين رسوايي بزرگي را كه مجله فوكوس پخش كرده بود را منعكس كردند. متقابلاً، مجاهدين نيز با يك بسيج تبليغاتي و با حداكثر توان، خود را به احزاب مخالف دولت آلمان نزديك كرده و عاجزانه خواستار آن شده اند تا از تخليه بيشتر انبارهاي اطلاعاتي آلمان، پيشگيري كنند.

10ـ در نتيجه، 2% از اطلاعاتي كه توسط قطره چكان مطبوعات دال بر نقض حقوق بشر و سوء استفاده از كودكان توسط مجاهدين به اطلاع افكار عمومي رسيده، به اين ظن خطرناك دامن زده شد، حال كه سرِ كلاف باز شد، روند خانه تكاني اطلاعاتي اگر ادامه يابد و 98% موارد ديگر نقض قوانين و حقوق بشري كه مجاهدين در خاك آلمان يا در ساير كشورهاي غربي مرتكب آن شده اند، به سمع افكار عمومي رسانده شود. تا همين جا نيز، تنها در باب 800 تن از كودكاني كه مجاهدين در كشورهاي غربي تربيت كرده اند، اگر از آن تعداد توانسته باشند حداقل 700 بمب ساعتي به عراق اعزام نمايند، اين حجم انرژي در دست سرمايه داري و فاشيسم، مي تواند براي ويران كردن يك كشور پهناور و يك نسل، كافي باشد. خلاصه كلام اين كه، وقتي كودكاني گروگان، يتيم، آواره، جنگ زده، بي وطن و اسير، به دور از چشم و گوش و حوصله انسان هاي آزاده، در كشور دموكراسي و حقوق بشر، به بمب هاي ساعتي در يد منافع سياسي و اقتصادي بدل مي شوند، تا آن زمان كه بمب ها در راستاي منافع سرمايه داري و ارتجاع و فاشيسم، منفجر شود و نسلي را منهدم كند، سازندگان و توليدكنندگان بمب ها مست پيروزي خواهند شد، اما اگر احياناً از بدِ حادثه، فقط يكي از بمب ها، تنظيمش به هم خورد يا سيم هايش قاطي كرد و در دست سازندگانش منفجر شد، جار و جنجال به پا خواند كرد و جار خواهند زد كه، اين يكي بمب ساخت كارخانه دشمن بود!

“پایان”

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15810

چگونه سرداران جاودانه می شوند

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و ششم ژانویه ۲۰۱۵:…  سال ۱۳۶۵ را به یاد دارم که مسعود رجوی رهبری مجاهدین از فرانسه به عراق آمده و طبق توافقاتی که با صدام حسین داشت، ناچاراً جنگهای چریکی خود را که مرکزش در تهران و جنگهای پارتیزانی را که در کردستان جریان داشت، تواماً به جنگ شبه کلاسیک و علیه ارتش ایران سازماندهی کرد. در جنگهای شبه کلاسیک و یا شبیخون، که از سال ۱۳۶۵ …

لینک به منبع

چگونه سرداران جاودانه می شوند

یکی از سایت های اینترنتی مجاهدین به نام ایران افشاگر، مدتهاست در سایت اینترنتی شان تحت عنوان “تاریخ سخن می گوید” به دنبال خائنینی است که احتمال می رود آن خائنین کارشان ضربه زدن و از بین بردن انقلابات و نهضتها و جنگهای مردمی، بوده است.

این نوع و بخش از تاریخ نویسی که ماهها به طول انجامیده، از نهضت جنگل شروع شده و سپس به هنرمندانی یاد کرده که در عصر فاشیسم هیتلری به مردم خیانت کردند، خیانت خائنین به مبارزات چه گوارا، خیانت به محمد مصدق و نهضت ملی ایران، خائنین و توابان صدر اسلام، خائنین به انقلاب مکزیک، خائنین به انقلاب چین، خائنین به عیسی مسیح و همین طور احتمالاً خائن یابی در سایر انقلابات و جنگها و نهضتها و مکاتب در درازای تاریخ ادامه خواهد داشت.

ظاهر امر بد نیست. اما بد اینجاست که نویسنده چرا راه دور رفته است. چرا تاریخ و حرف خود را می پیچاند. بهتر است رک و راست به اصل قضیه بپردازد و لپ مطلب را ادا کند، مسئول شکست ما رهبر ما نبوده بلکه خائنین بودند. ضمناً هر کس از ما جدا شود، بدل به خائن شده و ضمن خون ریختن از همرزمان سابق، جنبش ما را به شکست خواهد کشید و در تاریخ نیز در کنار خائنین معروف قرار خواهد گرفت.

شماره اول این سناریو از نهضت جنگل آغاز شد. نویسنده در ابتدا قال قضیه را کنده و منظور آخرش را اول بر ملا کرده و آورده است:

تاریخ جنبشها و انقلابها نشان داده است که برخی از این افراد تا مرز خیانت وخودفروشی به دشمن پیش رفته و حتی روی دست عناصراصلی دشمن نیز بلند شده و برای رسیدن به نان نوایی دردستگاه تعادل قوای حاکم آنقدربه ذلت وخواری تن داده و خیانتهایی علیه همرزمان سابق خود مرتکب شده اند ، که جز مرداری از آنها درتاریخ ثبت نشده است وهمواره نامشان در نزد خلقها با نفرت وکین ابدی یاد میشود. عاقبت وسرانجام این خائنین هرکدام داستان خاص خودش را درهمه جنبش ها ونهضت ها وتشکیلات انقلابی دارد و دربرخی نمونه ها آنقدربه رذالت ودنائت و پستی وپلیدی تن می دهند که دیگرهیچ مرزی باقی نمیگذارند. نمونه این خائنین درطول مبارزه ۵۰ساله خودمان نیز درنبرد با دو دیکتاتوری شیخ وشاه نیز وجود داشت.

دراین مبحث میخواهیم به معرفی این عناصر بپردازیم تا بتوان ازتجارب تاریخی آگاهی پیدا کرده ودرمسیرارتقاء مبارزه انقلابی به شناخت واقعی ودرست از این پدیده دست یافت.

واقعیت این است، اگرچه خائن و خیانت در اکثر انقلابات و جنگها و جنبشها و احزاب و حتی حکومتها و فرقه ها و جوامع مردمی، وجود داشته و گاه ضربات جدی و جبران ناپذیر به حرکتها و جنگها و تجمعات وارد کرده اند، اما این خیانتها دو نوع بوده اند، علیه مردم و به نفع مردم. ضمناً آنچه که در تاریخ حرکت جنبشها و مکاتب را کند و یا سریع کرده، در وحله اول از نقطه خائنین آغاز نشده بلکه از نقطه رهبری شروع شده، چیزی که نویسنده جرات پرداختن به این نکته را ندارد.

بگذریم از این که نویسنده می خواهد، فرقه مجاهدین را با جنبشها و مکاتب مذهبی و سیاسی ذکر شده، یکسان جلوه دهد و رهبری خود را از میدان به در ببرد، اما آنچه که در تاریخ آمده، هیچکدام از جنبشها و انقلابات و حرکتهایی که نویسنده تا کنون برشمرده، در قد و قامت فرقه مجاهدین نیست و حتی هیچکدام از پیامبران و رهبران جنبشها، شخصیتی به مثابه شخصیت رهبری مجاهدین نداشتند.

مجاهدین خلق، جنبشی که از ابتدای دهه ۵۰ و در زندان شاه، با خیانت آغاز شده و در ادامه جز خیانت و خشونت و مزدوری و جاسوسی و انواع انحرافات سیاسی و نظامی و اخلاقی، کارنامه دیگری ندارد و از آنجا که رهبری کاریزما و فراقانونی دارد، لذا همه مسئولیتهای انحراف و خیانت، به رهبری فرقه بر می گردد. متاسفانه، در عصر ظهور و وجود و نیرویابی و جنگهای ضد مردمی اش، از اکثر جنبشها و مکاتب و مرامهای ذکر شده فوق، سوء استفاده کرده که در این نوشتار کوتاه، پرداختن به همه موارد حوصله زیاد می طلبد. اما همان طور که نویسنده از جنبش جنگل آغاز کرد، بد نیست تا سوء استفاده مجاهدین را از جنبش جنگل و تفاوت فاحشش را مختصر شرح دهم.

یکی از سوء استفاده های مجاهدین خلق در راستای کسب مشروعیت و نیرویابی، از جنبش جنگل بوده است. تا جایی که بیشترین نیروهای مجاهدین به ویژه در فاز نظامی و در کشور عراق، از استان کوچک و کم جمعیت گیلان بوده اند. جایی که میرزا کوچک در آن تخم مبارزه کاشته و متاسفانه خیانت خائنین و مرگ، امانش نداد تا میوه محصولش را خود درو کند.

با این وصف مجاهدین خلق در راستای جنگ علیه حکومت جمهوری اسلامی که مشروع و مردمی تبلیغ می کردند، ضمن استفاده از سابقه بنیانگذاران شان همچنین از خیل جنبشهای مردمی به ویژه جنبشهایی که در ایران اتفاق افتاده بود، نهایت استفاده را بردند.

سال ۱۳۶۵ را به یاد دارم که مسعود رجوی رهبری مجاهدین از فرانسه به عراق آمده و طبق توافقاتی که با صدام حسین داشت، ناچاراً جنگهای چریکی خود را که مرکزش در تهران و جنگهای پارتیزانی را که در کردستان جریان داشت، تواماً به جنگ شبه کلاسیک و علیه ارتش ایران سازماندهی کرد.

در جنگهای شبه کلاسیک و یا شبیخون، که از سال ۱۳۶۵ الی ۱۳۶۶ ادامه داشت، سازماندهی جنگها گردانی و هر سه گردان شامل یک تیپ بودند. ابراهیم ذاکری، فرمانده تیپ سردار واقع در کرکوک بود که آن تیپ شامل سه گردان از استانهای آذربایجان و گیلان و مازندران بود. یاد دارم در یکی از نشستهای تیپ، ابراهیم ذاکری، در باب ورود و خروج گیلانی ها به سمت مجاهدین گفته بود، گیلانی ها بیشترین شرکت و همچنین بیشترین خروج را در مجاهدین دارند، به راحتی وارد مبارزه می شوند، ولی چون طاقت سختیهای مبارزه را ندارند سپس مبارزه را ترک می کنند!

شاید بر اساس همین نظر و دیدگاه ابراهیم ذاکری و سایر رهبران بود که گردان آذربایجان فرمانده آذربایجانی داشت، گردان مازندران فرمانده مازندرانی داشت، اما گردان گیلان دارای فرمانده خراسانی بود. اتفاقاً معاون فرمانده یک نفر مازندرانی و حتی رییس ارکان نیز شیرازی بود. مسعود دلیلی نیز که هم اکنون یکی از خائنین بزرگ تبلیغ می شود، در بخش ارکان دائماً این سو و آن سو دوندگی می کرد. کسی که اگر ساز و کار درست و عقلانی می بود، می بایست ابراهیم ذاکری فرمانده تیپ، مهدی مددی فرمانده گردان و حتی مسعود رجوی تحت امر او کار می کردند.

با این وجود، بحث بر سر مقایسه جنبش جنگل و مجاهدین خلق در همه عرصه ها نیست. جنبش جنگل به رهبری یونس استاد سرایی ملقب به میرزا کوچک خان جنگلی(۱۲۵۷ ـ ۱۳۰۰) در عصر خود جنبشی مردمی و مستقل بود که کار خود را کرد و طبیعی بود که محصولش را دیگران برداشت کنند. چنین ناجوانمردانه و ضد مردمی.

بنابراین در وحله اول، این خائنین نیستند که سمت و سو و مسیر راه را تعیین و مشخص می کنند و جنبشها و انقلابات را به شکست و یا پیروزی می کشانند. مگر هم اکنون این خائنین و جداشدگان از مجاهدین هستند که در مورد مبارزه مسلحانه و عراق و لیبرتی و سایر مسایل سیاسی و نظامی و مالی و اطلاعاتی، تصمیم می گیرند؟ طبعاً تنها تصمیم رهبری است و اوست که هم اکنون می بایست مسئولیت همه شکستها را به عهده گرفته و تاوان همه خسارتها را بپردازد.

میرزا کوچک خان جنگلی که رهبری جنبش جنگل را به عهده داشت، اگرچه خائنینی در کارش خلل و خدشه وارد کردند، اما او با رهبری و استقلال جنبش جنگل توانست نام و آوازه جنبش را عالمگیر کند.

بر خلاف مجاهدینی که اعتراف کرده اند طی سه دهه اخیر بیش از ۴۲۸ کتاب علیه آنان به چاپ رسیده است، در مورد جنبش جنگل از دوست تا دشمن، داخلی تا خارجی، بر صحت و سلامت و مردمی و مستقل بودن جنبش جنگل هم رای و هم نظرند.

ضمناً، میرزا کوچک خان زمانی که به همراه یار وفادارش گائوک آلمانی در آذرماه سال ۱۳۰۰ در ارتفاعات تالش ـ خلخال، اسیر برف و سرما شد و بر خاک افتاد و سرش را رضا اشکستانی از تن جدا کرد، همه سرمایه اش یک ریال پولی بود که در جیبش باقی مانده بود. این یک ریال، نشاگر این است که میرزا حتی یک درخت جنگل را برای منظور شخصی و منافع جنبش نفروخت، در حالی که دیگران برای پیشبرد مبارزه و جنگ ضمن این که خود را فروختند، بلکه هر آنچه را در دسترس بود و نبود را فروختند تا چند صباحی دیگر در میدان ذلت و خواری، باقی بمانند.

میرزا کوچک خان که در طول مبارزه اش جز تفنگ و اسب و عشق به مردم، سرمایه و اندوخته دیگری نداشت، وقتی بر خاک افتاد، حتی دشمنش رضاشاه از حیث مقاومت و مردمی بودنش، متاثر شد. به راستی کجای این مبارزه و جنگ و رهبری، با جنگ و رهبری مجاهدین شباهت دارد؟!

آیا لو دادن همرزمان و فرار و وراجی و قایم شدن و دروغ بافی و جفنگ گویی و مزدوری و جاسوسی و آدمکشی و زندان و شکنجه و تهدید و سیگار نصف کردن و شکم بارگی و زن بارگی و دشمن پرستی و خائن سازی و خائن خائن گفتن، مبارزه و جنگ است یا آن سرداری که با اسب و تفنگ و عشق به مردم، در صف اول ایستاد و جنگید و سرانجام در دل مردم و روح جنگل، جاودانه شد؟!

شیون فومنی، شاعر بزرگ که در مدح هیچ کس شعر نسرود، در مورد میرزا گفت، به میرزا نگویید خان، خان او را کوچک می کند، در حالی که میرزا بزرگ بود.

“پایان”

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14546

چوپان در اصطبل

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ششم دسامبر ۲۰۱۴:…  چوپان تا روزی که لیاقتهای فیزیکی و فکری دارد و به راه و رسم چوپانی خرده آشنایی دارد، همیشه اربابانی هستند که به چوپان وسایل و ابزار چوپانی مثل گوسفند و سگ و چوبدستی و چراگاه و نی و غیره بدهند تا به کار و بارش بپردازد و ظاهراً با کوه و صحرا و گرگ بیابان در چالش باشد و زیانی به دیگران برساند و سودی نصیب اربابان بکند. طبعاً زمانی که چوپان از …

لینک به منبع

چوپان در اصطبل

چوپان تا روزی که لیاقتهای فیزیکی و فکری دارد و به راه و رسم چوپانی خرده آشنایی دارد، همیشه اربابانی هستند که به چوپان وسایل و ابزار چوپانی مثل گوسفند و سگ و چوبدستی و چراگاه و نی و غیره بدهند تا به کار و بارش بپردازد و ظاهراً با کوه و صحرا و گرگ بیابان در چالش باشد و زیانی به دیگران برساند و سودی نصیب اربابان بکند.

طبعاً زمانی که چوپان از تئوری وارد پراتیک و سوار کار شد و صاحب گوسفند و شیر و پشم و گوشت و سگ و نی و مکر و نیرنگ شد و به انواع مهار و جنگ و گریز در کوه و صحرا مهارت یافت، دیگر به مثابه گذشته نیست و از گوسفند و سگ و ارباب تا همه و همه، نباید از وی انتظار رفتار سابق را داشته باشند. به ویژه اگر چوپان در اموری ناکام مانده باشد و پیری گریبانش را بگیرد.

چوپان که پیر شد و به دلیل ناتوانی حریف گوسفند و گرگ و کوه و صحرا نشد و قادر به استفاده بهینه از هی هی و چوبدستی و دروغ و فریب و ابزار و آلات چوپانی نشد، باز هم مشکلی نیست. این بار اربابان چوپان پیر اما با تجربه و ماهر در امور دروغ و مکر و سالوس را در جایی دیگر به کار می گیرند و مشغولش می کنند. نه به خاطر خودش بلکه به خاطر تجارب و اطلاعاتی که بهتر است به دست این و آن نیفتد.

چوپان پیر، این بار با همه تجاربش می بایست در اصطبل کار کند و از بره ها حراست و نگهبانی بکند. این حراست، طبعاً به روال قبل و مثل کوه و صحرا نیست، بلکه بیشتر به نهیب زدن و ترساندن و جهل بره ها خلاصه می شود و گاه چوپان ناچار است برای بره ها از دوران شباب و شهامت و جنگندگی اش قصه ببافد و با انواع دیگر ترفندها بره ها را تحمیق و رام و خواب بکند.

با وجود این که چوپان در ایام چوپانی قراردادهای نوشته و نانوشته زیادی با ارباب و گرگ و گوسفند داشت و مقید به رعایت قوانین طبیعت و جنگل بود، در اواخر عمر به بهانه فراموشی همه و همه را نادیده می گیرد و زیر پا می گذارد و وصیت می کند،

پس از مرگ، وی را به خاک و فراموشی نسپارند. بلکه با مترسک کردن و قرار دادنش بر قله دغل و دروغ و خشونت، تا همچنان بتواند در ترس و جهل بره ها زنده بماند!

“پایان”

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=12339

جادوی ادبیات

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت ۲۰۱۴: … اخیراً توپخانه زهوار در رفته مجاهدین آتش سنگینی بر مواضع مخالفین و منتقدینش باریده است که نه شدت آتش، بلکه جلف و هجو بودن آتش در نوع خود کم سابقه است. البته تبلیغات مجاهدین، در همه ادوار عمر از همین روش برای سرکوب و تحقیر مخالفین استفاده کرده اند. نگاهی به کتاب “تحلیلی بر جبهه همبستگی مجاهدین، به …

لینک به منبع

جادوی ادبیات

اخیراً توپخانه زهوار در رفته مجاهدین آتش سنگینی بر مواضع مخالفین و منتقدینش باریده است که نه شدت آتش، بلکه جلف و هجو بودن آتش در نوع خود کم سابقه است. البته تبلیغات مجاهدین، در همه ادوار عمر از همین روش برای سرکوب و تحقیر مخالفین استفاده کرده اند. نگاهی به کتاب “تحلیلی بر جبهه همبستگی مجاهدین، به انضمام فرهنگ پرخاشگری و فحشنامه” که در سال ۱۳۸۲ و در هلند از نگارنده چاپ شد، این کتاب تقدیم شد به واژگانی که بی هیچ جرم و گناهی، توسط اربابان جهل، آلوده و به سخره گرفته شده اند. این کتاب، از صفحات ۸۵ تا ۱۳۳ فرهنگ و ادبیات مجاهدی را در ارتباط با منتقدین و مخالفینش، آورده است.

هدف مجاهدین از کاربرد چنین ادبیاتی، مرعوب و تحقیر کردن مخالفین و ضمن نفی دیگران، در صدد اثبات خود هستند. شدت آتش بدین هدف است که مخالفین، ضد انقلابی و دلاربگیران سایه عافیت، انقلابی و محق اند. این ادبیات، همزمان برای ترساندن و بازداشتن نیروهای داخل، می خواهد فرهنگ و مناسبات فرقه ای را قوت ببخشد و از معیارهای جهانشمول بگریزد و پایه های فرقه را تحکیم کند.

از ادبیات می توان به شخصیت و کار کسی و کسانی سر در آورد. مثلاً کسی که چارواداری می کند، از فرهنگ و ادبیاتی که استفاده می کند، می توان به کار و شغلش پی برد. چاروادار، البته شغل بدی نیست. اما تا زمانی که چاروادار به فرهنگ و ادبیاتش پایبند است، کسی از او انتظار دموکراسی و آزادی را ندارد. چاروادار، برای پیشبرد کارش ناچار است از ادبیاتی استفاده کند که توام با تحقیر و خشونت باشد، زیرا چاروادار با چهارپا سر و کار دارد و به هر حال هر چهارپایی اهلی نیست و ممکن است راه نرود و کار نکند که بعضاً چاروادار را ناگزیر به استفاده از سیخ و سمبه بکند. اما اگر روزی چاروادار از کارش خسته شد و نیاز به کار و شغلی دیگر مثل سیاست و هنر و ثروت، به سرش زد، این امور با سیخ و سمبه و شعار حاصل نمی شود، بلکه چاروادار می بایست در وهله اول ادبیاتش را تغییر دهد تا به آنچه که می خواهد و آرزو دارد، برسد.

چون که واژه ها و اندیشه ها خاصیت جادویی و رادیو آکتیویته دارند. این کلام است که به احساس و اندیشه و انرژی و سپس احقاق رویاها و آرزوها، بدل می شود.

بنابراین، همه چیز از کلام و واژه شروع می شود. در کتب مذهبی نیز آمده است، از کلامتان عادل شمرده خواهید شد و شما را از کلامتان قضاوت خواهند کرد.

ادبیاتی که مجاهدین برای خود و علیه دیگران استفاده می کنند، نمونه بارز ارتجاع و تباهی و ویرانگری است. این ادبیات، چه برای راوی و چه برای شنونده، خطرناک است، مگر کسانی که کار و اعتراض شان پرداختن به ادبیات تحقیر و تباهی است که در این صورت می بایست ضد ادبیات تحقیر را به کار ببرند.

کسی که تولید زندان و خشونت بوده و همه عمر یا خود تحت زندان و بازجویی بوده و یا دیگران را بازجویی و زندانی کرده، از چنین فردی نباید انتظار ادبیات سیاسی و دموکراتیک داشت. چنین ادبیاتی که تهی بودن شخص و ایدئولوژی اش را نمایندگی می کند، می تواند به سرعت به خواجکان و کنیزکان دربار سرایت کند و آنان را تهی و غیر سیاسی به بار آورد. اما معلوم نیست که در آتشباری های بیرون، چرا جملگی میرزابنویسان به زعم خودشان، مرد هستند و بینات مهر تابان حضوری در آتشباری بیرونی ندارند!

ادبیات همه چیز است. این ادبیات است که دوران مدرنیته را تکمیل و پادزهری برای عقب ماندگی و سیر به سوی جنگل بوده است. امروزه، بزرگترین خطری که می تواند بشریت را به فنا و انهدام تهدید کند، بمب اتم و اتمی که به دست تروریستها بیافتد، می باشد. نقطه مقابل این تهدید، اجماع جهانی در مقابل تروریسم با سلاح ادبیات روشنگرانه است، آنچه که تروریسم و جاهلیت مانند جن از بسم الله می ترسد.

ادبیات و اندیشه، خاصیت جادویی و رادیوآکتیویته دارند و مانند چوب بومرنگ عمل می کنند، یعنی قبل از این که به سمت هدف اصابت کنند به سوی پرتاب کننده باز می گردند.

فلورانس اسکاول شین، که یک خطیب و معلم در امور مابعدالطبیعه بوده، در کتاب معروف چهار اثر خود، بخشهای زیادی از کتابش را به تاثیرات کلام و ادبیات، اختصاص داده است. این حکیم فرزانه که چهار اثر جادویی خود را مابین سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۹ به رشته تحریر در آورده، صدها بار از نفوذ کلام و عواقب کلام و اندیشه، نوشته و النهایه می نویسد، همان طور که مردم به خوردن و پوشیدن و نوشیدن حساسیت و توجه دارند، به طریق اولی می بایست در کلام خود نیز دقت و توجه بیشتری از خوردن و پوشیدن و نوشیدن، داشته باشند.

او اضافه می کند، جهان تان را کلام تان می سازد و اگر خواسته باشید جهان تان را دگرگون کنید، ابتدا کلام تان را عوض کنید. این بانوی بزرگ در مورد بازی زندگی می آورد، خرد لایتنهایی همان نیرویی است که به محض بر زبان آوردن کلام لازم، آدمی با آن یگانه می شود. عقل کل مشتاق است تا آرزوی انسان را برآورد. هر چند باید از سر راه او کنار رفت و میدان را به او سپرد.

“پایان

***

همچنین:

آینده روشن است!

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم ژوئیه ۲۰۱۴: … از سلول تاریکی که مدتها در آن به سر بردم و کم کم داشتم به آن عادت می کردم، مشکلات و دلشوره ام نیز کم کم کاسته می شد. پس از یکی و دو روز اول که شوکه و گیج بودم، بعداً ورزش را شروع کردم و مابقی اوقات را با سوسکها و کفشهایم حرف

پایان عصر حماقت

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، هشتم ژوئیه ۲۰۱۴: …اردوگاه اشرف در عراق بعد از ظهر داغی را تحمل می کرد. داغ تر این که در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که مسعود رجوی فهیمه اروانی را مسئول اول کرده بود، جزو افراد انقلاب نکرده بودم. عصر روزی که از فرط خستگی به درون آسایشگاه ارکان خزید

داعش چگونه خلق شد

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، اول ژوئیه ۲۰۱۴: …  در طول عمرم، چهار بار به کشور عراق سفر کردم. هر چهار بار که به عراق سفر کردم، با دست پر رفتم و با دست خالی برگشتم. هر بار که به عراق رفتم، برای تجارت و سیاحت نبود، بلکه برای سیاست و به زعم خودم، نجات بود. از میان چ