کودکان مجاهدین . کودکان نورچشمی و کودکان خارچشمی

کودکان مجاهدین . کودکان نورچشمی و کودکان خارچشمی

شقایق های زخمی مهدی خوشحالمهدی خوشحال، ایران فانوس، نهم نوامبر 2021:… در بیست و هشتم ماه اکتبر امسال یک خبرنگار آلمانی به نام لوییزا هومریش مقاله ای در باب کودکان مجاهدین در دی سایت آلمان نوشته است که به خاطر سرو صدای زیاد و واکنش های بعضاً راست و دروغ، جا دارد به گوشه ای از واقعیت و حقایق پنهان کودکان مجاهدین اشاره کنم. مقاله دی سایت در اصل سرنوشت دردناک کودکان مجاهدین در آلمان و یکی از آن ها به نام امین گل مریمی، را حکایت می کند که او اخیراً توانسته خود را به کشور آلمان برساند و رنج هایش را در داستانی به نام سرانجام رهایی، به پایان برساند.

امین گل محمدی کودکان مجاهدین صدامسرنوشت نجات یافتگان فرقه رجوی – گزارش دیتسایت آلمان

کودکان مجاهدین . کودکان نورچشمی و کودکان خارچشمی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 07.11.2021

مهدی خوشحال پارلمان اروپا

آقای مهدی خوشحال

در بیست و هشتم ماه اکتبر امسال یک خبرنگار آلمانی به نام لوییزا هومریش مقاله ای در باب کودکان مجاهدین در دی سایت آلمان نوشته است که به خاطر سرو صدای زیاد و واکنش های بعضاً راست و دروغ، جا دارد به گوشه ای از واقعیت و حقایق پنهان کودکان مجاهدین اشاره کنم.

مقاله دی سایت در اصل سرنوشت دردناک کودکان مجاهدین در آلمان و یکی از آن ها به نام امین گل مریمی، را حکایت می کند که او اخیراً توانسته خود را به کشور آلمان برساند و رنج هایش را در داستانی به نام سرانجام رهایی، به پایان برساند.

MEK Child Soldier Speaks Out – Freed At Last

در همین رابطه و در واکنش هیستریک نسبت به مقاله خانم هومریش، مجاهدین خلق از جانب شورای ملی مقاومت و تعدادی از کودکان آن روز که هم اکنون بزرگ شده و در دستگاه مجاهدین خلق با بزک و دوزک و گریم، مشغول هستند، پاسخ هایی را نوشته و خبرنگار آلمانی را به دروغ و تهمت و افترا، متهم کرده و همه افشاگری هایش را به وزارت اطلاعات ایران نسبت داده و پروپاگاندا خوانده است که در شرایط ضعف جمهوری اسلامی و اعتلای مقاومت یا همان مجاهدین خلق، این مقاله جهت کمک و استمالت از جمهوری اسلامی، نوشته شده است. در نوشته هایی که مجاهدین از جانب کودکان مصروف در تشکیلات، نوشته اند شرایط کودکان را عالی و بدهکار جان خود به مجاهدین ارزیابی کرده و به هر حال مثبت خوانده اند که جا دارد در این نوشته کوتاه به واقعیت دیگری نسبت به آن چه به سایر کودکان مجاهدین روا داشته شد بپردازم.

واقعیت تلخ این است که همه نزدیک به هزار تن از کودکان قرارگاه اشرف که در آن جا می زیسته اند و از ژانویه سال 1991 به کشورهای غربی کوچانده شدند، از ابتدا مثل هم نبوده و هم اکنون نیز مثل هم نیستند.

سال 1366 که به قرارگاه اشرف رسیدیم و در آن جا برای کودکان مهدک کودک و باغ وحش و وسایل بازی احداث کردند یکی از روزها مربی مهد اطلاع داد که از این پس باید اسم فرزندتان از سعید به محمد تغییر کند. سعید اسم اصلی خودش بود و محمد احتمالاً اسم محمد حنیف نژاد بود. وقتی اعتراض کردم، گفتند که این جا دو کودک به نام های سعید داریم چون آن یکی پدرش مسئول و عباس داوری است لذا نمی توانیم اسم او را تغییر بدهیم لاجرم شما باید اسم فرزندتان را که پدرش مسئول نیست از سعید به محمد، تغییر بدهید. آن زمان، سعید سه سال داشت و از سال 1991 که او را به یک هوادار مجاهدین در شهر هامبورگ آلمان تحویل دادند مجدداً اسمش را تغییر دادند که بعدها اگر والدین خواستند فرزندشان را ردیابی کرده و بیابند، قابل پیگیری و یافتن نباشد. هوادار مجاهدین نیز تا سال 1994 سعید را به مثابه گروگان نزد خود باقی نگهداشت و وقتی با اداره جوانان آلمان برخورد کرد، اعتراف کرد که این کودک را از مجاهدین گرفتم و به آنان تحویل خواهم داد. کودکی که ماهانه 900 مارک آلمان از بابتش از دولت پول دریافت می کردند ولی هنگام تحویل تنها یک کاپشن کهنه تنش بود و دیگر هیچ. کودکی که اگرچه امروز بزرگ شده و یاد گرفته سر پایش بایستد اما متاسفانه تا به امروز نه مادرش را دیده و نه می داند که مادرش زنده و یا مرده است.

این اولین مورد تبعیض مابین کودکان خردسال بود و بعداً که در ستاد اطلاعات مشغول بودم روزهای جمعه کودکی به نام مجید را می دیدم که نزد مادرش سرور، می آمد. سرور، آن هنگام جیمزباد اطلاعات مجاهدین بود و برای خود تویوتای شاسی بلند و آخرین مدل به همراه راننده و کنیز، داشت. وقتی کمی پرس و جو کردم، فهمیدم که این کودک لاکچری که لباس لی آمریکایی و دوچرخه و وسایل لاکچری استفاده می کند این ها را پدرش بهنام که آن زمان وزیر خارجه مجاهدین، بود و ماهانه یک بار به سفر آمریکا می رفت هنگام بازگشت همراه خود به قرارگاه اشرف می آورد در حالی که کودکان دیگر از داشتن پوشاک خارجی و حتی دوچرخه، محروم بودند.

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

در زمستان سال 1991 نیز که ابتدا کودکان را به مرکز بمباران متحدین یعنی بغداد، منتقل کردند تا آن ها و والدین شان را بترسانند و زودتر کودکان را جابجا کنند شاید کودکان آن روز یادشان نباشد که اوضاع و احوال آن روز چگونه بوده و چه دسیسه و ترفندهایی به کار رفته تا کودکان را به کوچ اجباری وادار کنند. چون اوضاع و احوال آن روز کودکان را از نزدیک می دیدم آن روز نیز همه کودکان مجاهدین را فله ای سوار اتوبوس نکردند، بلکه تعدادی از کودکان لاکچری را به طور ویژه و تک به تک از عراق خارج کرده و به طور ویژه دست نزدیکان خود سپرده تا به طور ویژه مورد سرپرستی و تربیت قرار گیرند که کودکان بالایی ها در شمار این نوع کودکان نورچشمی بودند.

اما تکلیف کودکان پایین دستی به ویژه جداشدگان، چه شد؟ این دسته از کودکان را تا حد ممکن به عنوان گروگان باقی داشتند تا در اسرع وقت به عراق صدام حسین منتقل کنند که فرزندان شمس حائری در شمار این کودکان بودند که در سنین مابین ده و دوازده ساله، از کلن آلمان به عراق منتقل شدند و امیر نظری که سازمان اسمش را تغییر داده بود تا از طریق مراجع بین المللی قابل ردیابی و پیگیری نباشد تا سال 1392 در قرارگاه اشرف بود تا وقتی کشته می شود نامش در لیست شهدای مجاهدین به عنوان افتخار مبارزه و مقاومت، باقی بماند. اما کودکان مسعود رجوی و مریم قجر، هیچ گاه مورد آزمون و ابتلاء قرار نداشته چون که هادی شمس حائری، جداشده و ناراضی و افشاگر بود و مسعود رجوی به خاطر حقارت و زبونی در مقابل هادی که او سابقه مبارزاتی اش از مسعود رجوی بیشتر بود و در سال 1342 در جنگ خیابانی زخمی شده و قبل از مجاهدین با موتلفه و حزب ملل اسلامی، همکاری داشت، مسعود رجوی که دشتستش به هادی نمی رسید همه نیشش را متوجه فرزند پسرش امیر، کرد تا انتقامش را از هادی شمس حائری، گرفته باشد.

همان زمان که هادی نتوانسته بود از طریق قانونی فرزندان خود را از دادگاه آلمان بگیرد و دادگاه دعوا را به نفع مادر تروریست کودکان صادر کرد در اثر چنین پیشامد و تجربه ای، یکی از دوستان به نام حبیب از هلند نزد من آمد و خواهان چاره جویی در مورد فرزندش بهادر، شد. بهادر قبلاً در کانادا و نزد یک خانواده هوادار مجاهدین، گروگان بود چون که پدر بهادر از مجاهدین جدا شده بود. حبیب، وقتی نزد من آمد و چند روزی را با هم حرف زدیم او به شدت کم آورده و نیازمند کمک و چاره جویی بود. النهایه به حبیب که دوست قدیمی ام بود گفتم، حبیب ببین من چند سال قبل از ترکیه عازم کانادا بودم ولی به خاطر نجات همین کودکی که می بینی با هزاران خطر و گرفتاری خود را به آلمان رساندم تا شاید یک روز زودتر کودکم را نجات دهم. فکرش را بکن اگر چاره ای برای نجات کودکت نکنیم و مجاهدین بتوانند او را از چنگت در آورده و به عراق ببرند و بدل به یک تروریست و آدمکش، بکنند و او هر خطا و گناهی مرتکب شود مسئولیت و گناه متوجه تو خواهد بود چون که امروز فقط تو هستی که می توانی سرنوشت پسرت را از مرگ و نیستی، جدا کنی. حبیب وقتی متوجه گفتارم شد، فردای آن روز صبح زود، خود را به سفارت ایران در فرانکفورت، رساند و سرنوشت فرزندش بهادر را که در اثر تعلل و قصور پدر می توانست بدل به تروریست شود را به یک انسان معمولی و موفق، تغییر داد.

مریم رجوی و کودکان جنگ

البته در این موارد تبعیض مابین کودکان مجاهدین و خطراتی که متوجه کودکان پایین دست به ویژه جداشدگان بود را بسیاری افشاء کرده و در این موارد نوشته و کتاب زیاد است منجمله زنده یاد نادره افشاری که خود مربی کودکان مجاهدین در شهر کلن بود به بسیاری از واقعیت های آن روز کودکان مجاهدین در کتاب „عشق ممنوع“ اشاره کرده است.

درنتیجه، مسعود رجوی، در مسیر مبارزه و جنگ، جز به خودش به هیچ چیز و ارزش دیگری بهاء نمی داد و همه را در ید خود و خودشیفتگی اش، نیاز داشت و اگر اشتباه نکنم او مرگ را قبل از مبارزه و قدرت و جمع آوری در کتاب، برای ارضاء روح بیمار خود نیاز داشت و دیگر هیچ. کتاب „شقایق های زخمی“ که مجموعه گفت و شنود با مربیان و پدران و مادران کودکان مجاهدین خلق در سال 1384 در کلن آلمان جمع آوری و در همان شهر چاپ شده را در زیر می آورم.

شقایق های زخمی مهدی خوشحالدانلود کتاب شقایق های زخمی (مهدی خوشحال) 

 „پایان“

لینک به منبع

کودکان مجاهدین . کودکان نورچشمی و کودکان خارچشمی 

***

مریم رجوی و کودکان جنگنامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

مریم رجوی و کودکان جنگیاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

کودکان سرباز مجاهدین خلق صدامکودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/شقایق-های-پرپر-کودکان-در-مجاهدین-خلق/

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت 2021:…  هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند. شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی مصطفی فرزند مسعود رجوی در نروژزندگی اشرافی تحصیلی پسر مسعود رجوی در نروژ ، جوانان کمپ اشرف و آلبانی محروم از تحصیلات

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 03.08.2021

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی

هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند.

از میان نزدیک به هزار تن از کودکان اعضای مجاهدین خلق که شامل دختر و پسر بودند و به بهانه جنگ آمریکا علیه عراق در سال 1990 از کشور عراق خارج و در کشورهای غربی پناه گرفتند، جملگی سرنوشت یکسانی نداشتند. بستگی به کشور و خانواده و شانسی که آن کودکان کم سن و سال داشتند بعداً که بزرگتر شدند به سرنوشت متفاوتی دست یافتند. تعدادی توسط والدین هوادار مورد سوء استفاده و تجاوز قرار گرفتند، تعدادی به خاطر سود مالی سازمان به تکدی گری در خیابان ها پرداختند، تعدادی آواره ی کمپ های کودکان و بدون والدین شدند، تعدادی توسط والدین جداشده به خانواده شان بازگشتند، تعدادی به ایران بازگشتند، تعدادی خودکشی کردند، تعدادی دوباره به عراق و وارد سازمان شدند و اما تعداد دیگری با کمک و یا بدون کمک مجاهدین و در همین کشورهای غربی، موفق و کامیاب شدند.

موضوع کودکان مجاهدین خلق را از ابتدا تا انتهای داستان طی مصاحبه هایی با والدین و مربیان کودکان در سال 1384 در کتاب „شقایق های زخمی“ آوردم که اگرچه مورد عبرت بسیاری از والدین و کودکان قرار گرفته است احتمالاً مورد عنایت و توجه آن سری از کودکان بالایی ها که امروزه در دانشگاه و بیزنس نشسته و در یک جنگ زرگری از مواهب یا بهتر بگویم خون قربانیان مجاهدین بهره می برند، قرار نگرفت که این بار محض توجه آن دسته از بی خیالان و بی توجهان، لینک کتاب „شقایق های زخمی“ را دوباره در زیر می آورم.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با این که می گویند بعضی از کودکان مجاهدین به ویژه فرزندان رهبران سازمان در ناز و نعمت به سر می برند خواستم مجدداً و در تکمیل کتاب „شقایق های زخمی“ یادی از فرزندان هادی شمس حائری به ویژه امیر شمس حائری، داشته باشیم.

هادی شمس حائری، انسان مبارز و فرزانه ای بود که اکثر اعضای جداشده از سرنوشت تلخ هادی باخبرند. ایشان وقتی از سازمان مجاهدین در سال 1370 جدا می شود سازمان او را به رمادی عراق تبعید می کند. هادی سپس به کمک تعدادی از اعضای سازمان های چپ ایرانی خود را به هلند می رساند و آنجا موفق به اخذ پناهندگی می شود. هادی همچنین در همان کمپ پناهندگی اولین کتاب پر بار خود را که محصول سال ها مبارزه در سازمان مجاهدین بود را جهت عبرت به رشته تحریر در آورد و سپس وقتی متوجه می شود که سازمان فرزندان او را که امیر و نصرت، نام داشتند به آلمان آورده است از فرصت استفاده می کند و می خواهد فرزندان خود را از طریق قانونی از کشور آلمان نزد خود ببرد و سرپرستی آن دو را به عهده بگیرد که اگر هادی موفق به دریافت فرزندان خود از دادگاه می شد به احتمال زیاد حالا خود و فرزندانش زنده و موفق بودند. اما مسعود رجوی که کینه هادی را به دل داشت ابتدا به کمک همسر مصادره شده ی هادی مهین نظری، فرزندانش را از دادگاه اخذ و سپس هر دو را به عراق فرستاد.

داستان جدال نافرجام هادی و مسعود رجوی به خاطر فرزندان و عمر به هدر رفته، سال ها ادامه یافت و طی این مدت مسعود رجوی هر آنچه در چنته داشت علیه هادی و زن و فرزندش، انجام داد. هادی شمس حائری مورد انواع و اقسام توهین و ناسزا و ارعاب و افشاگری از جانب سازمان قرار گرفت. اوباشان مجاهدین حداقل سه بار هادی را در خیابان های هلند مورد ضرب و شتم قرار دادند. مسعود رجوی در غیظ و غضبی بی مانند نسبت به هادی حتی اسامی فرزندانش را از شمس حائری به نظری، تغییر داد و در نشریه اش یادآور شد که هادی شمس حائری به دلیل تمرد و خیانت، مشروعیت ایدئولوژیکی اش را از دست داده است.

 آنان که هنوز مسعود رجوی را نشناخته و یا کم شناخته اند، بایست یادآوری کرد که کینه حیوانی مسعود رجوی نسبت به هادی شمس حائری، به همین جا خاتمه نیافت بلکه مسعود رجوی در آخرین تیری که از کمانش رها شد این بار نه به سمت دختر بلکه دقیقاً پسر هادی را نشانه گرفت.

مسعود رجوی وقتی نیروهایش را از قرارگاه اشرف در عراق به اردوگاه لیبرتی منتقل کرد به عمد امیر فرزند هادی شمس حائری را در همان قرارگاه و به بهانه حراست از اموال مجاهدین، باقی گذاشت و سپس نقشه ناجوانمردانه و به غایت ددمنشانه خود را در مورد او و سایر اعضای مسئله دار، پیاده کرد.

مسعود رجوی که به غایت از تیر و تیر غیب هراس داشت و مخفی زندگی می کرد برای فریب  و این که دیگران آیا می دانند او کجا پنهان شده، توسط بادیگاردش مسعود دلیلی که او نیز قربانی همین حیله و فریبکاری شده، با تبلیغات گمراه کننده خواست این شبهه را القاء کند که من هنوز در داخل قرارگاه اشرف پنهان شدم اگر می توانید بیایید پیدایم کنید. او این سناریوی قایم باشک را طی ماه ها و سال ها با شعار بیا بیا، اشاعه و تمرین کرد و النهایه قرارگاه اشرف را با اعضایی که آنجا جهت طعمه قرار داده بود سپر بلای خود کرد.

امیر حائری یکی از قربانیان این توطئه و فریب، بود که مسعود رجوی ظاهراً برای گمراه کردن دیگران و حفظ خود، دست به این عمل تبهکارانه زد اما در اصل او با کینه و عداوتی که از هادی شمس حائری به دل داشت به عمد فرزندش را در قرارگاه اشرف باقی گذاشت و قربانی کرد. هادی شمس حائری نیز تنها شانسی که آورد این بود که آن روز اجل مهلتش نداد و خود زودتر از فرزندش امیر، دق مرگ شد و آن روز را ندید که مسعود رجوی به خاطر کینه ای که از هادی به دل داشت انتقام سختی از او گرفت.

حال، پیشنهاد و خطابم به آن دسته از کودکان سن و سال امیر شمس حائری که حالا بزرگ شده و از خوان یغما، بردند و خوردند و از خون کسانی چون امیر شمس حائری ها، ارتزاق کردند این است که نیاز به ایستادن در مقابل رهبران دروغ و فریب، نیست چون که به قول حافظ شاعر ایرانی؛

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست \ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 لطف کنید همین که دک و پز تان را در مقابل دیگران پنهان و باعث زخم بیشتر همرزمان سابق و „شقایق های زخمی“ نگردید، همین ما را بس است.

„پایان“

لینک به منبع

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق 

***

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان فرقه

همچنین: