از یادداشت های سیروس غضنفری. اعمال ننگین رجوی هرگز از خاطرم نمی رود (قسمت های اول تا پنجم)

از یادداشت های سیروس غضنفری. اعمال ننگین رجوی هرگز از خاطرم نمی رود (قسمت های اول تا پنجم)

سیروس غضنفریانجمن نجات، مرکز آذربایجان شرقی، پانزدهم فوریه 2015: …  از جمله موسی خیابانی و….. که امروز برای او اشک تمساح می ریزد وسالگرد وغیر می گیرد وسردار کبیرش میخواند! اما ما میدانیم که دروغ میگوید و شخصی مانند علی زرکش را در همان عملیات فروغ جاویدان بی فروغ به کشتن داد! به گفته اعضای قدیمی، علی زرکش مخالف عملیات بود ومی گفته ما با این کار درحقیقت به همه اعلام میکنیم که دولت …

خانم عبداللهی: وقتی جنایتکاری همچون مریم رجوی بی شرمانه مدعی حقوق زنان میشود

از یادداشت های سیروس غضنفری – قسمت اول

لینک به منبع

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمی رود !

شروع جنگ عراق و کویت :

سیروس غضنفریسال 69 عراق به کویت حمله کرد و حدوداً 3 ساعت کویت توسط ارتش صدام اشغال شد و در آن زمان تازه از آموزشهای سیاسی و تشکیلاتی مریم چرا؟ ، راحت شده بودیم که یک مرتبه این خبر بین نفرات پیچید . آن موقع ساعت 2 شب بود که من بازیهای المپیک را تماشا می کردم که یک مرتبه مسئول تابلو بولتن خبر فوری را زد چند ساعت بعد خبرهای دیگر ، خلاصه ما تا ساعت 30/4 خبرها را خواندیم و صبح یک پیام از طرف مسعود رجوی برای همه در سالن غذاخوری خوانده شد . دراین پیام 3 جمله را می شد دریافت که عبارت از این بود : شما با انقلاب خواهر مریم چرا؟ ، پا به میدان جنگ گذاشتید و می خواهید مثل مریم از آتش عبور کنید به همین خاطر صاحبخانه شما برای گوشمالی الصباح وارد کویت شد و امروزاز طرف سید الرئیس (صدام ) به عنوان استان 19 عراق خوانده شد . اگر سید الرئیس از این مرحله عبور کند که می کند هدف بعدی حمله به ایران خواهد بود و من شخصاً خواهان حمله به ایران بودم تا کویت و در چند روز آینده روشن خواهد شد برای همین من به خواهر مریم گفتم بچه ها را برای آموزش به قرارگاه حنیف ببرند و در آنجا ادامه آموزشها را به صورت عملی انجام دهند . از همان روز سازماندهی عوض شد و آموزشهای نظامی شروع و همه کارهای جاری تعطیل شد . از ساعت 8 صبح الی 8 شب فقط کلاس بود و در ساعت های آزاد هم یا کار جمعی بود و یا کارهایی برای پرکردن وقت نفرات و دستورات هم دیگر از شکل تشکیلاتی به نظامی تبدیل شده بود.

انتقال نفرات از اشرف به کیفری (قرارگاه حنیف):

حدود 2 الی 3 ماه بعد همه نفرات از اشرف به کیفری (قرارگاه حنیف) انتقال داده شدند و من هم در آن سازماندهی از پیاده به یگان مهندسی انتقال داده شدم که در آن زمان یگان مهندسی سرجمع یک جا بود . بعد از آموزشها ما را تقسیم کردند و ما به همان قرارگاه خودمان رفتیم و در کفیر شروع به سنگر کنی کردیم . حدود 20 روز کارسنگر کنی تمام شد ، همه امکانات استتار و نیروها در سنگردر دامنه کوه بودند و برای تامین آب قرار شد مهندسی از چشمه های همان اطراف تصفیه خانه ای درست کند که با چهارپا ها به سنگرهای قرارگاه انتقال دهند و چند روز هم برای شناسائی چشمه ها رفتیم و من در آن مقطع که جنگ آمریکا با متحدان کشورهای عربی علیه صدام شروع شد برای ماموریت به عنوان راننده لودر به قرارگاه اشرف فرستاده شدم و با یک نامه به ستاد خانم ثریا شهری رفتم . در آنجا قرار شد به من یک لودر بدهند که اگر اشرف بمباران شد به عنوان امدادرسان در آن منطقه حاضر باشم .

روزها برای کمک به بچه ها برای سوخت رسانی به مقرشان که جلوی درب ورودی بود می رفتم و بعد از آوردن یک دستگاه لودر با فاضل رفتم جلو تعمیرگاه عارفی (عراقی) ، داخل قرارگاه بودیم که باران سختی آمد و چون لودر در سنگر بود کاملاً در آب فرو رفته بود و بعد از 3 ساعت با جرثقیل لودر را بیرون آوردیم و بردیم به تعمیرگاه عارفی ها که تعمیر کنند ، عملاً لودر درست شدنی نبود ولی قرار شد در صورت وقوع حادثه یک لودر عراقی را بیاورند تا از طریق آن امدادرسانی شود .

جا زدن نفرات جدا شده بعنوان هوادارفعال:

حدود یک ماه بود که من در قرارگاه بودم و عملیات آمریکا شروع شده بود تا اینکه من یک روز با همان فاضل رفتم که قرارگاه را گشت بزنم که دیدم نزدیک هتل عارفی ها یک سری با لباس شخصی در آنجا هستند وقتی که سوال کردم آنها کی هستند ؟ گفت آنها هواداران هستند و به خاطر اینکه سازمان می داند آخر این جنگ حمله رژیم به عراق خواهد بود آنها را آورده است که باری آموزش آماده کند که مثل فروغ 1 نباشد و کلی حرف های دیگر که در همان حال سوالی به ذهنم آمد و گفتم برادر فاضل چرا در کنار هتل عارفی ها؟! در قرارگاه که جا زیاد است ! گفت فردا پس فردا سازماندهی می شوند چون آنها تازه رسیده اند در اینجا نگهداری می شوند . ما برای نهار به سالن 900 آمدیم ، در آن زمان هر کس در قرارگاه اشرف بود باید صبحانه و نهار و شام به این سالن 900می آمد . بعد از رسیدن به سالن نزد پدر یعقوب رفتم ، ایشان به ترکی از من سوال کرد امروز کجا بودی ، گفتم با فاضل رفته بودیم دنبال یک سری کار که وسط راه در نزدیکی هتل عارفی یکسری نفرات که حدود 700 – 800 نفر زن و مرد می شد را دیدیم و سوال کردم گفت از خارجه برای عملیات آمده اند ، پدر یعقوب گفت راست گفته است آنها هواداران هستند اما نه برای جنگ بلکه آنها جداشده ها از این تشکیلات هستند که در کرکوک زندگی می کردند و چون کردها آنجا را تصرف کردند آنها را شبانه به قرارگاه آورده اند و معلوم نیست سرنوشتشان چه می شود .

در آن زمان سازمان در منطقه كركوك قرارگاهی به نام سردار داشت و یك قرارگاه هم بنام عسكرزاده كه جدا شدگان ازسازمان رابه آنجا انتقال داده بود .

در 2 اوت 69 كه جنگ شروع شد وقتی كه آمریكا جنگ را شروع كرد تا صدام را ازكویت خارج كند منطقه كردنشین در شمال عراق شلوغ شد طوری كه سازمان حدود 200 ایفا وچند كاسكاول را به كركوك فرستاد تا آن قرارگاه ها را خالی كنند و جدا شده هاییكه در قرارگاه سردار و عسگر زاده بودند به اشرف منتقل كنند و در اشرف به آنها محلی جدادادند در قرارگاه آماده باش زده شد و خانم ثریا شهری كه مسئولیت پشتیبانی قرارگاه را به عهده داشت دستور داد به بچه ها غذا وغیره آماده شود چون در طوز در گیر شده بودند .

پیام های مسعود ومریم رجوی وشروع جنگ وهمکاری با صدام :

در آن زمان من برای کمک به بچه های سوخت رسانی رفته بودم که قرار شد 3 نفر از ما برای آوردن سوخت به بغداد برویم که 3 خودرو کاماز تانکر با یک نفر استخباراتی به سمت بغداد رفتم که در جلال زاده نهار را خوردیم و به سمت پالایشگاه بغداد رفتیم . در آنجا استخباراتی دیگری هم کمک کرد که تانکرها را پر کردیم و به قرارگاه آوردیم . روز بعد مجدداً قرار شد برویم اما یک مرتبه پیام آمد همه در سالن 900 باشند که یک پیام از رهبری آمده و جنگ شروع شده است . ما در آن زمان توسط خانم جمیله فیضی رفتیم به سالن 900 و خانم ثریا شهری پیام را خواند و فرمان داد همه نفرات آماده شوند و تدارکات جنگی را به نیروها برسانیم و الان در شهر طوز جنگ بین نیروها ی ارتش ونیروهای رژیم ایران شروع شده است چند ساعت بعد فاضل آمد که تو جایی نرو و با من باش ، قرار است برویم یک لودر بیاوریم تا در قرارگاه رمپ درست کنیم تا تانک ها را خالی کنند، من گفتم برادر فاضل قرار شد به میدان جنگ برویم ، نیروها درگیر شده اند ، گفت یک سری تانک های اضافی را توسط کمرشکن ها می آورند که در قرارگاه خالی کنند ، ساعت 8 شب بود و ما در ضلع شرقی 900 کنار رمپ ها بودیم که اول ستونی که محمود قائم شهری و عطائی مسئول آن بودند و از قبل هماهنگ شده بودند آمدند و بعد از آن حدود 20 کمرشکن آمد و زرهی ها را خالی کردند و مجدداً به سمت کیفری رفتند ، شب برای شام به سالن 900 آمدیم که مجدداً خانم ثریا شهری پیام شماره 2 ستاد و ارتش را خواند که چند نکته خیلی واضح بود ، بعد از اینکه نیروها از کیفری خارج شده اند در 3 راهی کیفری درگیر شده اند و نیروها خودشان دیده بودند که کردها هستند ولی سازمان می گفت اینها نیروهای رژیم و سپاه قدس هستند …

ادامه دارد

بعد از بیش از سه دهه وعده و وعید، رجوی نهایتا اعضا و هواداران فرقه اش را به آخرت حواله داد

از یادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت دوم

لینک به منبع

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

شروع جنگ در کیفری وطوز بنام دروغین جنگ با رژیم ایران:

ساعت 8شب ستون ها از قرارگاه حنیف (کیفری) به اشرف رسیدند وگفته می شد که سازمان بجز امکانات استقراری تمام وسایل ها را ازآنجا آورده بود. اما رجوی فهمید که اگر به اشرف بیاید وبه صدام کمک نکند فردا دیگر ماندن درعراق سخت خواهد بود به همین خاطر یک مرتبه رهبران سازمان در راه بازگشت به اشرف، ستون های نظامی را توجیه کردند وآماده درگیری شدند که بعد از مذاکره با ریش سفیدان اهالی طوز قرار شد بدون درگیری رد شوند.

اما خواست رجوی این نبود وبنابراین بعداز عبور چند قرارگاه ودرحالی که آخرین ستون رد می شد درگیری را به فرمان رجوی راه انداختند.

درگیری ابتدا در شهر طوز شروع شد که شهر با ثوپ های تانگ بخاک وخون کشیده شد وبعداز آن درگیری در سه راهی کیفری !

برای گسترش جنگ یک لشکر را به سلیمان بک فرستادند وروز به روز درگیری ها گسترش پیدا کرد تابه کلار ، جلولا، سعدیه و ….

این درگیریها آنقدر سنگین بود که هزاران نفر از اهالی روستا و شهر که نه سلاح داشتند و نه چیزی . توسط تانک و نفربرهای زرهی به توپ بسته شد و از 3راهی کیفری تا سلیمان بک اطراف جاده و شهرها جسد کنار جسد بود و نه سلاحی و نه چیزی درکنار این جسدها.

اما در پیام مسعود آمده بود دیدید که آن موقع تحلیل کردم که آخر این جنگ، رژیم به عراق حمله خواهد کرد و امروز با نیروهای قدس و سپاه پاسداران در 3 راهی کیفری و طوز ، سلیمان بک درگیر شده ایم و از نیروهای ارتش آزادیخش می خواهم که از 3 راهی کیفری تا مرز را حفظ کنند و راه برای عملیات فروغ 2 باز باشد و بعد از این پیام یک قرارگاه از شهر خالص و قرارگاه دیگر ، جاده بعقوبه تا جلولاء و خانقین را پوشش دادند .

عملیات مروارید یک:

بعداز چند روز درگیری روز چهار شنبه سوری بود که ما تا جلولا را آزاد کرده بودیم و در مقر فلق 2 عراق که به دست سازمان افتاده بود آتش چهار شنبه سوری را برپا کرده بودیم که فردای آن روز فرمان مسعود به تمام نیروها با این مفهوم خوانده شد كه از كیفری تا خانقین از سمت شمال قرارگاه واز جنوب شرقی از خالص – بعقوبه – مقدادیه را در دست خودمان داشته باشیم و همین طور هم شد.

یك ستون از شهر طوز شروع كرد تا جلولا برای پاكسازی و یك ستون هم از سمت مقدادیه شروع كرد (مقدادیه همان جاست كه مركزفیلق دوم بود كه آنجا را سازمان اشغال كرد و منطقه فیلق دوم به دست سازمان افتاد ) .

توضیح اینکه مسئول استخبارات قرارگاه اشرف آن زمان تمام دستورات را به اینها می داد و به هر ستون یك استخباراتی داده بودند كه اگر در مسیر نیروهای ارتش عراقی جلو سازمان را گرفت بگویند كه از طرف استخبارات هستند . در همان روزاز اشرف تا سه راهی كیفری حدود 200 عراقی كشته و حدود 500 نفر دستگیر شدنداما صحنه های دلخراش در سه راهی كیفری این بود كه حدود 5 نفر از مردم عادی كه می رفتند نیرو های سازمان را دیده و فرار كرده بودند كه با نفربر آنها را زیر گرفته بودند و در درگیری روزهای اول سازمان با نیروهای یه تكی (طالبانی ها ,( از سه راهی كیفری تا سه راهی اشرف كه 3 روز طول كشید یک دستگاه مینی بوس شهروندان عادی عراقی را كه از آنجا می گذشتند با توپ تانك هدف قرار دادند كه همگی یكجا كشته شدند و در یك نقطه هم به مینی بوسی ایست داده بودند که نگه نداشته بود با نفر بر B.M.P1 زده شده بود و تمام مسافران كشته شده بود و ما این فجایع را ازفیلم های تهیه شده ی سازمان که برای ما نمایش داده میشد، دیدیم!

مسعود می گفت اینها پاسداران رژیم هستند كه به فرمان مریم زیر نفربر و تانكهای شما کشته شدند و به این كار افتخار می كرد!

در شهر طوز سازمان به قبرستان هم رحم نكرد و كل شهر را زیر آتش گرفت و یادم هست كه یكی از بچه ها تعریف می كرد كه صحنه شهر دلخراش بود شاید همین كارسازمان باعث شد كه او بعد ازآمدن به قرارگاه از سازمان جدا شود . می گفت داستان مینی بوس را شایداز یاد ببرم و بگویم اشتباه بوده ولی زیرآتش توپ و تانك گرفتن شهر طوز را به حساب اشتباه نمی گذارم، چرا كه مردم خود عراق در آنجازندگی می كردند .

بعد از 3 ساعت توپ باران شهر , ریش سفیدان آمدند با محمودقائم شهر و پری ( فرمانده محور) مذاكره كردند و در ورودی و خروجی شهر ایست بازرسی زدند وبعد از چند روز نوبت حمله به شهر كلار بود كه یك ستون برای پاكسازی رفته بود وبعد از چند ساعت درگیری در شهر كلار مردم مقاومت كردند و سازمان یك ستون درآنجا كشته داد و در پیام به نیروها اعلام كرد كه حدود 1 لشكر از رژیم دركلار كشته شده است!

در یک ایست بازرسی که زنان سازمان در ورودی شهر سلیمان بک گذاشته بودند به یک خودروی در حال عبور ایست دادند که خودرو به حرکت خود ادامه داد که ناگهان به دستور فرماندهان سازمان توپچی نفربر زرهی به سمت اش با توپ شلیک کرد و نفرات داخل آن آتش گرفتند و سوختند و سپس به دستور فرماندهان با نفربر زرهی از روی خودروی سواری عبور کردند.

درگیری بعدی در خانقین وتوسط قرار گاه5 آن وقت انجام شده بود كه از مقدادیه شروع شده و ملاحظه شد که دراطراف شهرجسدها روی زمین باقی بود و چون آن موقع نیروهای یگان مهندسی را به فرماندهی داده بودند ما دریک اکیپ 4نفره ، اسکورت فرمانده ها شدیم واز آن 4نفر دو نفر زنده است.

در مسیر تردد شاهد بودیم که جسدهای سوخته روی زمین مانده بود و حتی اجازه دفن هم نداده بودند ، و اهالی هم از ترس نمی توانستند آن اجساد را جمع آوری کنند .

ولی سازمان طوری به نیروها القا كرده بود كه این نفراتی كه با لباس محلی می بینید نیروهای رژیم هستند و هر كس در اطراف شهر با خودرو ویا غیره فرار می كند ، کشته می شد!

اما در درگیری اطراف جلولا كه از روز عید نوروز همان سال شروع شد من از حفاظت فرماندهی به یگان رفتم . یادم هست ما یك تراكتور را دیدیم از مردم همان منطقه بود ولی از بالادستور آمدكه آنها نیروهای رژیم بودند و برای شناسایی آمده بودند كه بچه هادرگیر شده و آنها را کشتند و همان روز منطقه را زیر توپ قرار دادند و روستاییان هم که فرار می كردند بین راه ویا در وسط جاده با گلوله توپ كشته می شدند ..

در همین رابطه شاهد بودم که یک یگان توپخانه و تانک در سه راهی کیفری مستقر بودند وقتی شورشیان ضد بعثی و مردم کرد به سمت شهر سلیمان بک حرکت کرده بودند آنها را به توپ و گلوله بستند و آنان را قتل عام کردند یکی از اعضای با سابقه فرقه فردی به نام سعید منوچهری با آب و تاب برایمان تعریف می کرد که ما به دستور فرماندهان به سمت ارتفاعات طوز حمله کردیم وقتی کردها عقب نشینی می کردند یکی از کردها که زخمی و عقب تر از بقیه حرکت می کرد را دنبال کردیم و با ام تی ال بی از روی سرش رد شدیم!!

اینها سند افتخارات رزمندگان و فرماندهان رجوی درجریان همان داستان کردکشی بود که مریم می گفت برای این ها (کردها) ازگلوله استفاده نکنید با تانک و نفربر از روی آنها رد شوید تا درسی شود برای تک تک افراد !!!

سازمان زیر نظر صدام به منطقه كردنشین حمله كرد و با فرمان مریم كه هر ساعت دستوری می داد به نیروهای خود طوری القا می كرد كه همه در این منطقه نیروی رژیم ایران هستند نه عراقی !

البته بعد از 1 ماه روشن شد كه اینطور نبوده وخود مسعود گفت صاحبخانه باید به شما بنا زد ، چرا كه اگر شما نبودید الان عراق از دستش خارج شده بود و همیشه جمله عزت ابراهیم را تكرار می كرد كه ستون زرهی را دیدم سوال كردم ستون زرهی ماست و گفتند نه ستون برادر مسعودمی باشد و من خیلی خوشحال شدم كه با یك نیروی قوی متحد هستیم. اگر چه دراین عملیات سازمان به نیروهای خود هم رحم نكرد و هر كس كه بدون اجازه به جایی می رفت ، می زدند . یکی ازاین به رگبار بسته شده ها در حال حاضر در ایران می باشدكه بخاطر دور شدن برای قضای حاجت به رگبار بسته شده بود!!

اما شاهدهای اصلی همان شهروندانی هستند كه فرزندانشان را از دست داده اند چون نیروهای عراقی شهروندان خود را زیر توپ نمی بردند به همین خاطر پادگان فیلق دوم در عرض 3 ساعت خالی شده بود ونیروهای سازمان درآنجامستقرشده بود . اما سران مجاهدین خلق خطاب به نیروهای خود در عملیات مروارید در همراهی با ارتش صدام گفتند: گوهران بی بدیل ( تکه پاره کنید آنها را )که این افتخار شما مجاهدان درآینده می باشد وما نمی دانستیم که از آینده منظورش چه است.

شروع عملیات مرواید2:

من بعد ازگذشت چند روز از این اتفاقات به قرارگاه خودم رفتم و همان موقع نیمی از بچه های قرارگاه 7 در اشرف بودند که بعد از چند روز به سمت جلولا حرکت کردیم بدلیل اینکه بچه های یگان مهندسی دیگر با لودر و …. کار نداشت . در سیستم شناسائی جاده و اسکورت ها سازماندهی مان کردند که من با سیاوش چاووشی و محمد باقری اسکورت محمود قائم شهر بودیم که مقر فرماندهی فیلق 2 را بدست آوردیم و فرماندهی در آنجا مستقر شد تا اینکه چند نیروی استخباراتی آمدند و در مقر فرماندهی فیلق 2 مستقر شدند و بچه های قرارگاه 7 به سمت جلولاء حرکت کردند . در انجا نیروهای قرارگاه دیگر هم به کمک آمد و در اطراف پادگان مستقر شدیم که چند روز نگذشته بود که من با سیاوش به کمک نیروهای پیاده رفتم به لشکر خانم لیلا در کوه آقداغ .

روز 11 فروردین بود که ما در همان کوه ها مستقرشده بودیم که شب آن روز من وسه نفر دیگررا برای دیده بانی یک تپه فرستادند که حول ساعت 12 شب یک نفر را به جای من آوردند ومن به یگان آمدم و تازه رسیده بودیم که درگیری شروع شد در این درگیری خیلی از بچه ها کشته ومجروح شدند که روشن نبود برای کی وبه خاطر چی درگیر شدیم فقط این را می دانم که نفرات درمقابل اشتباهات وجنون رجوی توان دادند و منهم در این درگیری مجروح شدم .

این هم تصاویر کشته شدگان سازمان از زمان شروع عملیات مورد بحث تا 12 فروردین:

ادامه دارد…

انحمن فراقآنکه از منطق به دور است به فحاشی وتهمت رو می آورد قسمت آخر

از یادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت سوم

لینک به منبع

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

بستری شدن در بیمارستان صدام – اسدی

روز 11فروردین 1370بود که یگان ما دراطراف شهر جلولا درکوه های آغداق مستقر شده بود واهالی آن منطقه را ترک،عرب وکرد تشکیل می دهد . ما درطول روز تمام رفت وآمد ها را زیر نظر داشتیم وبه تمامی اهالی آن منطقه مزدور می گفتیم واین کلمه را به ما یاد داده بودند که این اهالی همیشه پاسدارهستند!

شب ساعت 30/23 بود که ما سه نفر که باهم به عنوان دیدبان در یک تپه مستقر شده بودیم دیدیم که رفت وآمد درقسمت شرقی استقرار ما بیشتر شده است بعداز چند دقیقه که جریان را گزارش کردیم جای من را با سیاوش عوض کردند که ایشان آموزش توپ خانه را دیده است با آمدن سیاوش به جای من، برای استراحت به محل استقرار رفتم ، تازه شروع کرده بودم به خوردن شام یک مرتبه درگیری شروع شد که درآن درگیری درهمان لحظه اول ، نفرات دیدبان که من هم ساعتی قبل با آنها بودم کشته می شوند ومن هم حدود ساعت 30/01 با اصابت تیر از ناحیه پای راست مجروح شدم شرایط طوری بود که برای رسیدگی به زخمی ها کسی نبود وما را درداخل یک نفربر گذاشتند ویگان از آن محل عقب نشینی کرد حدود ساعت 6 بود من با دیگر زخمی ها به یک پادگان درشهر جلولا منتقل شدم ودرآنجا بعداز رسیدگی اولیه با هلی کوپتر ما را به بیمارستان بغداد انتقال دادند ودر آنجا من به همراه دیگر نفرات بستری شدم طبق معمول سازمان بدلیل اینکه روی نفرات کنترل کامل داشته باشد درهمان بیمارستان هم یک محل مخصوص برای مجروحین سازمان اختصاص داده بود و سعی داشتند نفرات را درآن بیمارستان نگه ندارند وبرای ادامه درمان به بیماستان خودشان که از زمان عملیات فروغ تاسیس کرده بودند ببرند ونام آن بیمارستان طباطبایی بود .

سازمان در آن منطقه تمام آپارتمان ها را خریده ویا اجاره کرده بود به همین خاطر آن منطقه توسط دولت حفاظت شده بود .

من درآن جا بدلیل زخم پا حدود 6 ماه بستری شدم وشرایط طوری شده بود که ما درهمان محل احساس کردیم که اگر به قرارگاه برویم دیگر راه بیرون رفت نداریم هم اتاقی من فردی به نام فرهاد بود که ایشان بعداز مدتی یک پایش را قطع کردند وایشان برای من گفت که بچه ها دراشرف زیر فشار هستند و دوستم گفته است اگر امکان دارد از همین بیمارستان اعلام جدایی کن وایشان هم این مسئله را با من درمیان گذاشت و او به خاطر قطع پای دیگر کارش تمام شده بود ومی باید برای حفظ آن تلاش می کرد اما من بدلیل ورم پا که عمل هم نشده بود می باید منتظر می ماندم تا مشکل پایم را حل وفصل نمایم به همین خاطر من با او همراهی نکردم وایشان رفت ومن بعداز عمل پا از بغداد به اشرف منتقل شدم که بعداز آن دیگر از اشرف خارج شدن یک داستان افسانه ای شد ، مثل عبور از یک هفت خان که برای خیلی ها این سخت بود از زندانی شدن درمقر خود تا تحویل به دولت عراق وزندان ابوغریب .

اگرچه در آن زمان من به خاطر مجروحی پا نتوانستم جدا شوم و همان باعث شد 17سال از عمرم در آن قرارگاه سپری شود ولی در همان موقع برای من و خیلی هاروشن شد كه سازمان خط مزدوری را پیش گرفته است .

در آن زمان حدود 2هزار نفر جدا شدند و بعد از آن جدا شده ها هرگز به خارج نرفتند تا اینكه صدام سرنگون شد وبه همین خاطر بعضی جنایات فراموش شد و یا طوری وانمود كردند كه مردم عراق هم جزئی از رژیم است یعنی آنقدر اعتماد را سلب كرده بودند كه كسی نمیتوانست فرار كندویا خودش را تسلیم آنها نماید اگر چه درپیام های رهبر سازمان می آمد که شما با خون خودتان وکشتن دیگران (مزدوران) ارتش آزادی بخش را درعراق بیمه کردید که من وامثال من بعد ها متوجه شدیم که با کشتن کردها، رجوی در نزد صدام خودشیرینی می کرد تا به بهای این مزدروی تمام عیار خود ، کاخ های افسانه ای بسازد وما را تبدیل به برده هایی کرد تا نتوانیم برای خود اراده داشته باشیم!

اما سئوال این است که انسان برای چه زنده است ؟ برای بیمه کردن رجوی در نزد ارباب خود و ایجاد حرمسرایی آنچنانی؟

ما وشما ها الان ، این واقعیت را با دیدن وشنیدن خاطرات قربانیان متوجه می شویم و پی میبریم که نفرات دراین فرقه یک قربانی هستند.

بستری شدن دراشرف :

من بعداز اینکه پایم عمل جراحی شد برای ادامه درمان که بیمارستان اشرف مناسب تر تشخیص داده شد، ما را به قرارگاه آوردند که متوجه شدیم در قرارگاه یک سری درنشست ها حضور دارند و من هم که با بچه های دیگر در آن بیمارستان بودند و هم لایه بودیم ، دریک اتاق به نوارهای مسعود که درباره انقلاب بود پخش می کردند، گوش میدادیم تا حضورذهنی برای نشست ها داشته باشیم.

مسعود رجوی از انقلاب 64 تا عملیات های مرزی را قسمت به قسمت تشریح میکرد و دروسط پخش هر نوار برای ما یک آنتراک می دادند تا این که به نوار های تنگه وتوحید رسیدیم در این قسمت، مسئول مربوطه ازما گزارش می خواست!

ما باید هر روز دریافت خود مان را از نوار سخنرانی مسعود رجوی به مسئول مربوطه منتقل میکردیم تا اینکه به من گفته شد که می توانم از بیماستان مرخص شده ودر یگان های خودم انجام وظیفه کنم ومن آن روز به قرارگاه خودمان آمدم که دیدم همه درنشست می باشد .

بدین ترتیب من هم وارد نشست های مریم شدم…

ادامه دارد

گزارش کمپ لیبرتی 6مجاهد خلق. متقاضیان سلاح از امریکا. حقوق بازنشستگی این افراد را چه کسی پرداخت خواهد کرد؟ (بخشی از گزارش چهارم ایران اینترلینک)

از یادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت چهارم

لینک به منبع

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

بازسازی اعضاء سازمان در زندان بعداز ضربه سال 1354

این یادادشت درنشست ها که مسعود رجوی صحبت می کرده برداشته شده وچون اصل یادادشت ها را موقع جدا شدن نمی شد با خود بیاورم .

با وجود این درایام اقامتم در تیف و بعداز آن که مدتی وقت داشتم آنها را روی کاغذ آوردم.

شاید برای خواننده های عزیز غیر آشنا این سوال پیش بیاد چطوری حافظه ام اجازه میداد که مجدداً آنها را روی کاغذ بیآورم ولی اگر کسی درباره فرقه رجوی وفرقه های دیگر چیزهایی بداند برای او این سوال پیش نمی آید.

امروزه از آن شیوه های روانشناسی برای بچه های پیش دبستان و اول ابتدایی استفاده می شود .

مثلا بچه از رو نمی تواند بخواند اما معلم که با آهنگ خاص آن شعر ویا … را که با تکرار زیاد یاد داده بچه به راحتی آن رامی تواند بخواند !

درفرقه ها برای آنکه مغز ها را شستشو بدهند شبیه آموزشی که به بچه های ذکر شده میدهند، موضوع را آنقدر تکرار می کنند که اسیر فرقه فقط بیان آنها را درذهن دارد.

اگر با نفرات موجود درفرقه رجوی صحبت کنید همه یک چیز را بیان می کنند. فقط کمی بیشتر و یا کمتر واین مسئله به میزان دقت وتلقین پذیری هریک ازافراد بستگی دارد.

مسعود همیشه در نشست ها با مرور مسائل از زندان ومریم شروع میکرد و مریم مجدداً از مسعود تعریف می کرد وآنقدر تکراری بود که فکر کنم تمام بچه های جدا شده اینها را به یاد دارد.

پس از اعلام تغییر ایدئولوژی، عده‎ای از اعضای باقی‎مانده در زندان شروع به بازسازی سازمان با همان فکر التقاطی کردند. بیشتر این عده به دور شخصی به نام «مسعود رجوی» گرد آمدند. او تنها عضو باقی‎مانده از مرکزیت اولیه سازمان بود و دردستگیری اولیه اعضای سازمان در سال ۱۳۵۰ دستگیر شده بود و در زمان دستگیری جوان‎ترین عضو مرکزیت گروه بود. حنیف‎نژاد در آخرین لحظات پس از ضربه شهریور ۵۰، او را وارد مرکزیت کرده بود.

به گفته مسعود حقگو عضو قدیمی سازمان، «حنیف‎نژاد و دیگر سران سازمان اسیر نوع حرف زدن و روشنفکرنمایی مسعود رجوی شدند؛ او حرّاف و جذّاب بود». رجوی در اردوگاههای الفتح در اردن آموزش نظامی دیده بود.

از همان ابتدای امر برای بعضی از افراد سازمان روحیه و نوع نگاه او به دین مشخص شده بود.

در اینجا اضافه می کنم از زبان دکتر کریم رستگار عضو قدیمی سازمان نقل‌ می‌کند که یکی از اعضای الفتح از رجوی سؤال کرده بود که اگر میان “مبارزه” و “دین”برای شما تضادی پیش آید، شما کدام را ارجح‌ می‌دانید؟ رجوی پاسخ داده بود «در هر حال به مبارزه ادامه‌ می‌دهیم». برخی از زندانیان آن زمان معتقدند که رجوی در زندان تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست شده بود ولی برای حفظ موقعیت خود آن را پنهان ساخته بود.

رجوی تنها عضو مرکزیت بود که از اعدام جان به در برد. چون این نکته در همان زمان نیز بسیار جلب توجه کرد، رجوی و هوادارانش شایع کردند که کاظم رجوی برادر وی که در سوئیس به سر‌ می‌برد و با محافل حقوق بشری رابطه داشت، توانسته است برای وی از این طریق کاری صورت دهد.وهمیشه مریم می گفت اگر کاظم درخارجه نبود مسعود هم با آن نفرات اعدام می شد یک سری چه درسازمان وچه در خارج از سازمان براین باورند که اگر کاظم تلاش کرده بوده چرا بقیه رهبران آن موقع سازمان اعدام شدند اما فقط مسعود ماند اگر شاه از فشار آن تلاش کاظم ترس داشت بقیه را نیز اعدام نمی کرد .ولی امروزه طبق اسناد و مدارک متقن بر جای مانده از ساواک، حقیقت چیز دیگری بوده است.

به هر حال در محیط بسته، خانم رجوی وخود رجوی به نفرات القا کردند که حنیف قبل از اعدام من را صدا کرد وگفت تو دیگر رهبری سازمان را بعهده می گیری ومن هم با آن مسئولیت سنگین پابه میدان گذاشتم و درآن زمان که نفرات در زندان واو شده بودند با بیانیه 12 ماده ای آنها را زنده کردم ومهدی ابریشمچی هم در آن زمان در زندان وکیل آباد بود ایشان هم یک بیانیه داده بود است وبه گفته خود بیانیه ما کار را خراب کرد تا اینکه بیانیه مسعود به دست ما رسید وبا آن نفرات در زندان وکیل آباد آکتیو شدند.

از کتاب پایانی درپایان آمده است :

واقعیت آن بود که رجوی در همان آغاز دستگیری با ساواک همکاری کرده بود و تمام اطلاعات خود را در اختیار آنها گذاشته بود. بر طبق اسناد ساواک: ارتشبد نعمت‎الله نصیری رئیس ساواک، در نامه‌ای خطاب به دادرسی ارتش، مسعود رجوی را از «همکاران» ساواک معرفی کرده که «در جریان تحقیقات، کمال همکاری را در معرفی اعضای سازمان مکشوفه به‎عمل آورده و اطلاعاتی که در اختیار گذارده از هر جهت در روشن شدن وضعیت شبکه مزبور مؤثر و مفید بوده است». نصیری در ادامه همین نامه تأکید‌ می‌کند که مسعود رجوی «پس از خاتمه تحقیقات نیز در داخل بازداشتگاهها همکاری‌های صمیمانه‌ای با مأمورین به‎عمل آورده لذا به نظر این سازمان [ساواک] استحقاق ارفاق و تخفیف در مجازات را دارد». روزنامه کیهان نیز در خبر اعدام چهار تن از اعضای سازمان درباره مسعود رجوی اطلاع‌ می‌دهد که «چون در جریان تعقیب کمال همکاری را به‎عمل آورده و در زندان نیز با مأمورین همکاری نموده به فرمان مطاع مبارک شاهانه کیفر اعدام او با یک درجه تخفیف به زندان تبدیل گردیده است.

به گفته مریم همسر مسعود چیزی از سازمان باقی نمانده بود و نام سازمان مجاهدین خلق، پس از متلاشی شدن ، اولین بار پس از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره به رهبری مسعود مطرح شد. اعضای پراکنده را به سرعت جمع و جور کردند و در حقیقت «سازمان مجاهدین خلق ایران» را بار دیگر پایه‌گذاری کردند.

بازهم از کتاب پایانی بر پایان :

اولین اقدام سازمان، در اوضاع پرتلاطم روزهای اولیه پیروزی، اشغال محل «بنیاد پهلوی» واقع در خیابان ولیعصر (ساختمان وزارت بازرگانی فعلی)، ایجاد خانه‌های تیمی نیمه مخفی و مخفی در سراسر کشور و جمع‎آوری اسلحه و مهمات و اختفای آنها بود. همچنین در سطح وسیعی به جذب نیرو و عضوگیری به‎ویژه از بین نوجوانان و جوانان پرداختند. این نکته را نیز باید یادآور شد که بسیاری از مردم در آن زمان در جریان ایدئولوژی منافقانه و التقاطی سازمان نبودند؛ و آنان را جمعی پاک و مسلمان و قربانی توطئه کمونیست‌ها‌ می‌پنداشتند.

سازمان با تبلیغات وسیع بر چهره‌هایی چون شریف واقفی، مرتضی صمدیه لباف و مرتضی لبافی‎نژاد به مظلوم‎نمایی و جلب ترحم و حمایت اقشار مسلمان و مخالف مارکسیسم‌ می‌پرداخت و در همان حال نیز از محکوم کردن مارکسیست‎ها به خاطر جنایاتشان در حق این افراد خودداری‌ می‌کرد. سازمان جدید مجاهدین خلق تقی شهرام، بهرام آرام، وحید افراخته و امثال آنان را مارکسیست نمی شناخت. بلکه به آنها لقب “اپورتونیست‌‌های چپ‌نما” داده بود و از این طریق نزد سایر گروه‌ها و افراد مارکسیست آبروداری‌ می‌کرد و در عین حال مارکسیسم و مارکسیست‎ها را از دست داشتن در این توطئه، تطهیر و تبرئه‌ می‌نمود.

مسعود بیان می کرد اگر ما آن ضربه را در سال 54 نمی خوردیم رهبری انقلاب به نام ما بود به گفته او،اعضایی که درزندان نبودند تلاش نکرده بودند تا مسعود را به ملت بشناساند اگر این کار می شد مسعود توسط ملت به عنوان رهبر انقلاب شناخته می شد این بیان هم که خانم رجوی وشخص ایشان بیان می کنند اگر چه خودشان دربیان کردن تناقض ندارند اما باید اذعان کرد که اگر امام خمینی هم نبود رهبری به مسعود نمی رسد ولی در محیط بسته که کسی هم با بیان آنها مخالف نیست این حرف را زدن مشکل ندارد چون برای تعریف وبزرگ نمایی جریمه وجود ندارد.

مسعود ومریم همیشه می گفتند که ما انقلاب سال 64 را انجام دادیم که رهبری نوک قله باشد واگر این بار هم در ایران انقلاب شد رهبری آن مشخص شود که کیست .اما به گفته آقای گنجه ای نه آن ازدواج ونه این انقلاب ادامه راه به رهبری مسعود سرانجام به راه دیگری ختم شد .

کسی که ادعا می کرد که مردم باید در سال 57 مرا به عنوان رهبری انقلاب برسمیت می شناخت و برای مطرح شدن دست به کاری غیری اخلاقی می زند و همسر خود را که دختر آقای بنی صدر بود طلاق می دهد وبا همسر همردیف سازمانی خود که از همسر سابق خود یک فرزند هم داشته وطلاق گرفته (وآن هم برای ازدواج سه طلاقه) که با مسعود بتواند ازدواج کند واین کار هم به گفته مریم انقلاب 64 مطرح کردن مسعود وتیز کردن رهبر عقیدتی بود ویا مسعود می گوید مریم کسی است که رهبری را شناخت ودست از همه چیز شست تا رهبری عقیدی را درسازمان به شما ها نشان بدهد ود رآینده رهبری در ایران دزدیده نشود .

غافل ازانکه رهبری درجریان مبارزات و توازن نیروها تعیین میشود ودر پیشانی کسی جک نشده است!

ادامه دارد

جنون رهبری مجاهدین خلق (رجوی ) و جان های ارزان اعضاء

از یادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت پنجم

لینک به منبع

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز ازخاطرم نمیرود!

انقلاب ایران وشرایط فرقه رجوی (سازمان مجاهدین ):

بعد از انتخاب مسعود رجوی به رهبری، در درون تشكیلات تغییر ایدئولوژیك دادند و بعد از مدتی فضای سیاسی كشور به سمت انقلاب رفت و این گروه با ایدئولوژیك التقاطی وارد صحنه سیاسی ایران شدند و بلحاظ زیرزمینی بودن ودوری از مردم، پایگاه سیاسی شایسته ای دربین مردم پیدا نکردند.

در سال60 رجوی سریع به ماهیت اصلی خود برگشته و با ارزیابی نادرست ازجامعه رسماٌ اعلام مبارزه مسلحانه کردند: ترویج خشونت، مزدوری، وطن فروشی و …. نتیجه ی این طرز تفکر، سازماندهی وتحلیل خیال پردازانه بود!

اگر چه امروزه این گروه به رهبری مسعود می گوید که ما به خاطر ملت ایران این کارها را انجام دادیم ولی رویدادهای بعدی که هرروز با شفافیت زیادی درمقابل چشمان ماست، نشان داد که رجوی به خاطر قدرت طلبی به این کار دست زد ودر راستای این کار کادر هایی که می توانست در آینده موی داماغش شود را درایران گذاشت که کشته شوند!

از جمله موسی خیابانی و….. که امروز برای او اشک تمساح می ریزد وسالگرد وغیر می گیرد وسردار کبیرش میخواند!

اما ما میدانیم که دروغ میگوید و شخصی مانند علی زرکش را در همان عملیات فروغ جاویدان بی فروغ به کشتن داد!

به گفته اعضای قدیمی، علی زرکش مخالف عملیات بود ومی گفته ما با این کار درحقیقت به همه اعلام میکنیم که دولت عراق از ما حمایت می کنند وبه خاطر ما امضاء آتش بس را عقب انداخته است ولی رجوی می گفته نه ما با این کار موجودیت خودمان را اعلام می کنیم که اگر چه دولت عراق آتش بس می کنند ولی ما هنوز هستیم.

واقعیت این است که این سازمان با این عمل خواست که در عراق ارتش تشکیل دهد که داد و سران سازمان به رهبری مسعود به مرور زمان به آغوش صدام رفت وبرای از بین بردن مردم ایران در بغداد قسم خورد وتماماٌ در خدمت صدام قرار گرفت واز طرف دولت های ضد ایرانی مثل غربی ها ، عربستان و… حمایت مالی شدند !

بعد از برقراری آتش بس میان ایران وعراق، رهبران این گروه برای حفظ نیرو یک شبه به ایران حمله کردند و حمایت صدام باعث پیروزی سازمان نشد!

رجوی در 50 کیلومتری بغداد در یک کمپ نیروهای خود را زندانی و درب ورودی را باز و خروجی را بست و با ایجاد فضا با نام انقلاب درونی شیوه جدید از مغز شویی را شروع کرد و سازمان را به یك فرقه تمام عیار تبدیل کرد!

رهبران فرقه برای اینكه بتواند برای خودشان مرید و پیرو داشته باشند دست به كارهای وسیع ایدئولوژیکی در درون تشکیلات زدند. مریم ومسعود را رهبران معنوی نامیدند . بعد از آن تلاش كردند تا خودشان رابه عنوان یك رهبر سیاسی و معنوی به دنیا اثبات كنند اما به دلیل افشای كارهای انجام شده در درون تشکیلات که توسط رها شده ها انجام میشد، هرگز كسی درخارج مناسبات مسعود را رهبر معنوی برای تشكیلات فرقه مجاهدین خلق برسمیت نشناخت و فقط در درون تشكیلات تا حدودی بین لایه های پایین توانسته خودش را بعنوان رهبر معنوی تثبیت کند .

در سال 64 که رجوی با مریم ازدواج کرد وآن را انقلاب درونی نامید، مسعود یك مرتبه كمیته مركزی سازمان را منحل نمود و بعد از آن سازمان دیگر كمیته مركزی و … نداشت و اینها شروع اعلام فرقه گری بود و نیاز هم نبود كه رجوی كمیته مركزی را حفظ كند چون رجوی و مریم به این نتیجه رسیده بودند كه برای تبدیل شدن به فرقه باید سازمان را از شكل قبل در آورد و در شكل جدید با محوریت ارتش آزادی بخش سازماندهی کند. بدین ترتیب جلوی دو چیز را در تشكیلات گرفتند : یكی انشعاب بود و دیگری اعتراض ، چون اعتراض نفر كمیته مركزی را باید جواب می داد و با منحل كردن كمیته مركزی فرقه گری به اوج خود رسید طوری كه انسانها را مال خود ودر مالکیت خود دانستند و هر گاه كه خواستند قربانی كردند و قدرت تصمیم گیری را ازآنها با مغز شویی سلب کردند و فقط دونفر بودند كه قدرت تصمیم گیری داشتن مسعود ومریم. بقیه باید اطاعت می کردند به همین خاطردر درون تشكیلات موج استثمار جسمی و جنسی بالا گرفت!

وقتی كه با این مسئله روبرو می شوی تازه چشمت به مناسبات فرقه گری باز می شود ومی بینی كه در قرن 21 با تو مثل برده رفتار می شود: صبح تا شب با كارمشغولت کنند وبعد هم نشست های خسته کننده وتوان فرسایی با نام انقلاب درونی، تا بتواند قدرت اعتراض را از نفر سلب کنند و این روند کماکان

ادامه دارد!

سازمان ملل در مورد نقش رجوی در کشتار ۵۳ تن از قربانیان مجاهدین خلق در کمپ اشرف تحقیق کند

***

همچنین:

مصاحبه با سیروس غضنفری در حاشیه همایش انجمن نجات استان آذربایجان شرقی

سیروس غضنفریانجمن نجات، مرکز آذربایجان شرقی، هشتم فوریه 2015:…  برای اینکه ترکیب سالیان قبل انجمن ، عمدتا ازجدا شدگان بود ولی حالا خانواده هایی هم حضور فعال درانجمن دارند. این مسئله سبب ازآن خود دانستن انجمن ازطرف خانواده ها میباشد.  مثلا انجمن فراق توسط بانویی که فرزندش گرفتار مناسبات فرق�

مروری بر اتفاقات گذشته و حال

سیروس غضنفریسیروس غضنفری، انجمن نجات، مرکز آذربایجان شرقی، سیزدهم ژانویه 2015:…  شرایط امروز هم مثل آن سالهاست ، از یک طرف در عراق با وعده و وعید نفرات را زمین گیر کرده و چون آن جوسازی دیگر در عراق وجود ندارد مریم تلاش می کند تا از پولهای بادآورده استفاده کند و با خرید وکیل و …. این خلاء را پرک

نه آن نشست شرم و این نوار صوتی چراغ خاموش !!!

سیروس غضنفریسیروس غضنفری، انجمن نجات، مرکز آذربایجان شرقی، بیست و هشتم دسامبر 2014:… هشت ماه پس از آزادی مریم از زندان فرانسه ، نشست مهمی تحت عنوان ” شرم ” در اشرف ترتیب داده شد . این نشست هشت روز مانده به عید نوروز سال 83 برگزار شد . موضوع نشست این بود ، چرا نفرات در موقع دستگیری مریم شرم نکردند؟!